تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: ۞ درياي معرفت علوي ۞ مروري دقيق بر خطبه هاي نهج البلاغه !!!
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6
ادامه خطبه يك ...

فَاَجْرى فيها ماءً مُتَلاطِماً تَيّارُهُ، مُتَراكِماً زَخّارُهُ. حَمَلَهُ عَلى مَتْنِ
الرِّيحِ الْعاصِفَةِ، وَ الزَّعْزَعِ القاصِفَةِ، فَاَمَرَها بِرَدِّهِ،
وَ سَلَّطَها عَلى شَدِّهِ، وَ قَرَنَها اِلى حَدِّهِ. الْهَواءُ مِنْ
تَحْتِها فَتيقٌ، وَ الْماءُ مِنْ فَوْقِها دَفيقٌ. ثُمَّ اَنْشَاَ سُبْحانَهُ ريحاً

اعْتَقَمَ مَهَبَّها، وَ اَدامَ مَرَبَّها، وَ اَعْصَفَ مَجْراها، وَ اَبْعَدَ مَنْشاها،
فَاَمَرَها بِتَصْفيقِ الْماءِ الزَّخّارِ، وَ اِثارَةِ مَوْجِ الْبِحارِ،
فَمَخَضَتْهُ مَخْضَ السِّقاءِ، وَ عَصَفَتْ بِهِ عَصْفَها
بِالْفَضاءِ، تَرُدُّ اَوَّلَهُ اِلى آخِرِهِ، وَ ساجِيَهُ اِلى مائِرِهِ، حَتّى عَبَّ
عُبابُهُ، وَ رَمى بِالزَّبَدِ رُكامُهُ، فَرَفَعَهُ فى هَواء مُنْفَتِق،
وَ جَوٍّ مُنْفَهِق، فَسَوّى مِنْهُ سَبْعَ سَموات، جَعَلَ سُفْلاهُنَّ مَوْجاً
مَكْفُوفاً، وَ عُلْياهُنَّ سَقْفاً مَحْفُوظاً، وَ سَمْكاً مَرْفُوعاً،
بِغَيْرِ عَمَد يَدْعَمُها، وَ لا دِسار يَنْظِمُها.


۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞


سپس خداى سبحان جَوها را شكافت، و اطراف آن را بازگشود، و فضاهاى خالى را در آن ايجاد كرد.

آن گاه آبى را كه امواجش درهم شكننده، و خود انبوه و متراكم بود در آن فضاى باز شده روان نمود. آن را بر پشت
بادى سخت وزان و جنباننده و بركننده و شكننده بار كرد، به آن باد فرمود تا آب را از جريان بازدارد،
و آن را بر نگهدارى آب تسلّط داد، و باد را براى حفظ حدود و جوانب آب قرين گماشت. فضا در زير
نيرومندْ گشاده و باز، و آب جهنده بالاى سر آن در جريان. سپس باد ديگرى بهوجود آورد
كه منشأ وزش آن را مهاركرد، وپيوسته ملازم تحريك آبش قرارداد، و آن را به تندىوزانيد، و از جاى دورش برانگيخت،
آن را به برهم زدن آب متراكم، و برانگيختن امواج دريا فرمان داد.

باد فرمان گرفته آب را همچون مشك شيركه براى گرفتن كره بجنبانند به حركت آورد، وآن گونه كه درفضاى خالى
مىوزد برآن سخت وزيد، اولش را به آخرش، و ساكنش را به متحركش برمى گردانْد، تا آنكه انبوهى از آب
به ارتفاع زيادى بالا آمد، و آن مايه متراكم كف كرد، آن گاه خداوند آن كف را در هواى گشاده
و فضاى فراخ بالا برد، و آسمانهاى هفتگانه را از آن كف ساخت، پايين ترين آسمان را به صورت موجى
نگاه داشته شده، و بالاترين آن را به صورت سقفى محفوظ و طاقى برافراشته قرار داد،
بدون ستونى كه آنها را برپا دارد، و بى ميخ و طنابى كه نظام آنها را حفظ كند ...



ادامه دارد... ان شاء الله

چون تفسیر خطبه اول با کمی تاخیر از شروع ترجمه ، آغاز شده ، ترجمه رو هم در کنارش میارماین ترجمه و تفسیرها همون طور که در ارسال اول نوشتم از آیت الله مکارم هست---توضیح :خطبه اول ، به 15 قسمت تقسیم شده که به مرور ، آورده میشه ، انشاالله
قسمت اول خطبه اول
ترجمه:
از خطبه هاى آن حضرت كه در آن از آغاز آفرينش آسمان و زمين و آفرينش آدم سخن مى گويد و در آن اشاره اى به فريضه حج نيز شده است.
ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران هرگز به مدح و ثناى او نمى رسند و حسابگران (زبردست) هرگز نعمتهايش را شماره نمى كنند و تلاشگران هرگز قادر به اداى حق او نيستند.
همان خدايى كه افكار بلند و ژرف انديش، كنه ذاتش را درك نكند و غواصان هوشمند (درياى علوم و دانشها) دسترسى به كمال هستى اش پيدا ننمايند، همان كسى كه براى صفاتش حدى نيست و توصيفى براى بيان اوصافش وجود ندارد و نه وقت معينى و نه سرآمد مشخصى براى ذات پاك اوست.
[/font][font=Tahoma]
مخلوقات را با قدرتش آفريد و بادها را با رحمتش به حركت درآورد و گسترش داد و لرزش و اضطراب زمين را به وسيله كوهها آرام ساخت.
شرح و تفسير:
هماى بلند پرواز انديشه ها به كنه ذاتش نرسد! يك نگاه كوتاه به اين فراز از خطبه نشان مى دهد كه اميرمومنان على (علیه السلام) دوازده وصف از اوصاف الهى را با انسجام زيبا و نظام جالبى بيان كرده است: در مرحله اول نشان مى دهد كه چگونه بندگان در مقام مدح و ثنا و شكر خداوند در عمل ناتوانند (در اين مرحله به سه وصف اشاره شده است).
در مرحله دوم اين حقيقت را بيان مى كند كه از نظر انديشه نيز چگونه انسانها از درك عظمت و كنه ذات او عاجزند (در اين مرحله به دو وصف اشاره شده است).
در مرحله سوم دليل اين مطلب را بازگو مى كند كه ذات پاك او از هر نظر نامحدود و طبعا نعمتهايش نيز بى پايان است و عجز ما از درك ذاتش يا اداى حقش درست به همين دليل است (در اين مرحله به چهار وصف اشاره مى فرمايد).
سرانجام در مرحله چهارم به جهان آفرينش و مخلوقات او باز مى گردد، گويى مى خواهد اين حقيقت را بيان كند كه ذات پاكش را تنها از اين طريق بايد شناخت و اين حداكثر توان و قدرت ماست (و در اين قسمت به سه وصف از اوصاف فعل او اشاره شده است).
اينها گواهى مى دهد كه اين معلم بزرگ عالم بشريت تعبيراتى را كه در خطبه بلند خود انتخاب فرموده همه حساب شده و روى نظام خاصى بوده است.
با اين نگاه اجمالى به تفسير اوصاف دوازده گانه بالا باز مى گرديم:
امام (علیه السلام) سخن را از حمد و ثناى الهى شروع مى كند و در برابر آن اظهار عجز كرده، مى گويد: ستايش مخصوص خداوندى است كه ستايشگران از مدح و ثناى او عاجز و ناتوانند (الحمد لله الذى لا يبلغ مدحته القائلون).
چرا كه اوصاف (كمال) و (جمال) او از حد بيرون است.
آنچه انسانها و فرشتگان از حمد و مدح او گويند به مقدار معرفت و شناخت خودشان از آن ذات بى مثال است نه به مقدار كمالات او.
هنگامى كه شخص پيامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) كه بزرگترين پيامبر الهى است مطابق حديث مشهور اظهار عجز از معرفت خالق متعال مى كند و نغمه (ما عرفناك حق معرفتك) را سر مى دهد ديگران چگونه مى توانند دعوى معرفت او كنند؟ و هنگامى كه انسان از معرفت او عاجز باشد چگونه مى تواند حق حمد و ستايش او را به جا آورد؟ بنابراين بالاترين حد (حمد) ما همان است كه مولا فرموده، يعنى اظهار عجز و ناتوانى در برابر حمد و ثناى او كردن و اعتراف به اين كه هيچ گوينده اى توانايى ندارد كه بر قله حمد و ثنايش عروج كند.
در حديثى از (امام صادق (علیه السلام)) مى خوانيم كه: خداوند به موسى (علیه السلام) وحى فرستاد: اى موسى! حق شكر مرا به جا آور.
عرض كرد: پرورگارا! چگونه حق شكر تو را به جا آورم در حالى كه هر گاه شكر تو را به جا آورم، اين خود نعمتى است كه ب ه من ارزانى فرمودى (و توفيق شكرگزارى دادى و به اين ترتيب مشمول نعمت تازه اى شده ام كه شكر ديگرى بر آن لازم است)؟! فرمود: يا موسى الان شكرتنى حين علمت ان ذلك منى، اى موسى الان شكر مرا به جا آورى كه دانستى اين هم از من است (و تو از اداى شكرش ناتوانى).
البته از يك نظر هنگامى كه انسان به طور سربسته مى گويد: الحمد لله (هر گونه حمد و ستايش مخصوص خداست) چيزى از مراتب حمد و ستايش باقى نمى ماند، مگر اين كه مخصوص ذات پاك او مى شود.
به همين جهت در حديثى مى خوانيم كه امام صادق (علیه السلام) از مسجد بيرون آمد در حالى كه مركب او گم شده بود، فرمود: (اگر خداوند آن را به من باز گرداند، حق شكر او را ادا مى كنم، چيزى نگذشت كه مركب امام (علیه السلام) را آوردند در اين موقع عرض كرد: الحمد لله! كسى گفت- فدايت شوم- مگر شما نفرموديد حق شكر خدا را به جا مى آورم؟ امام فرمود: مگر نشنيدى گفتم الحمد لله (مگر چيزى بالاتر از اين است كه هر گونه حمد و ستايش را مخصوص او بدانم).
در توصيف دوم مى فرمايد: و حسابگران (زبردست) هرگز نتوانند نعمتهايش را شماره كنند (و لا يحصى نعمائه العادون).
زيرا نعمتهاى مادى و معنوى، ظاهرى و باطنى، فردى و جمعى او از آن برتر و بيشتر است كه قابل احصاء باشد.
بدن يك انسان از سلولها و ياخته هاى بى حد و حصرى تشكيل شده (10 ميليون ميليارد به طور متوسط!) كه هر كدام يك موجود زنده است با ساختمان پيچيده اش و هر يك نعمتى است از نعمتهاى پروردگار كه شمارش آنها در دهها هزار سال نيز ممكن نيست.
وقتى انسان نتواند تنها اين بخش كوچك از نعمتهاى الهى را شماره كند، چگونه مى تواند آن همه نعمتهاى بيرونى چه در جنبه هاى مادى يا معنوى را شماره كند؟ اصولا ما از همه نعمتهاى او آگاه نيستيم كه بخواهيم آنها را شماره كنيم.
بسيارى از نعمتهاى او سراسر وجود ما را احاطه كرده و چون هرگز از ما سلب نمى شود، پى به وجود آنها نمى بريم (زيرا وجود نعمت هميشه بعد از فقدان آن شناخته مى شود) اضافه بر اين، هر قدر دامنه علم و دانش انسان توسعه مى يابد، به مواهب جديد و نعمتهاى تازه اى از خداوند دست مى يابد.
با اين حال بايد قبول كرد- همانگونه كه مولا مى فرمايد- حسابگران قادر به احصاء نعمتهاى او نيستند! اين جمله مى تواند به منزله علتى براى جمله قبل باشد، زيرا وقتى نتوان نعمتهاى او را احصاء كرد چگونه مى توان مدح و ستايش و حمد او را به جا آورد؟ گر چه متاسفانه گروهى از بيخبران و ستمگران، بسيارى از نعمتهاى او را به صورت انحصارى درآورده، يا از طريق اسراف و تبذير بر باد داده اند و گروهى از خلق خدا را به زحمت افكنده اند، ولى اينها هرگز دليل بر محدوديت نعمتهاى او نيست.
در سومين توصيف مى فرمايد: و تلاشگران و كوشش كنندگان حق او را ادا نمى كنند (هر چند خود را به تعب بيفكنند) (و لا يودى حقه المجتهدون).
اين جمله در حقيقت نتيجه اى است از جمله سابق، زيرا وقتى نتوان نعمتهاى او را احصا كرد، چگونه مى توان حق او را ادا نمود؟ و به تعبير ديگر حق او به اندازه عظمت ذات اوست و شكر و حمد ما به مقدار توان ناچيز ماست و به همين دليل اين، جوابگوى آن نخواهد بود.
نه تنها در مقام عمل از مدح و ثنا و اداى حق او عاجزند كه در مقام انديشه و تفكر نيز از درك ذاتش ناتوانند.
به همين دليل در ادامه اين سخن- ضمن بيان دو وصف ديگر- مى فرمايد: همان خدايى كه افكار بلند و ژرف انديش، كنه ذاتش را درك نكنند، و غواصان هوشمند درياى علوم و دانشها، دسترسى به كمال هستيش پيدا ننمايند (الذى لا يدركه بعد الهمم و لا يناله غوص الفطن).
تعبير به (بعد الهمم و غوص الفطن) گويا اشاره به اين حقيقت است كه اگر افكار بلند در قوس صعودى و انديشه هاى قوى در قوس نزولى حركت كنند، هيچ يك به جايى نمى رسند و از درك كنه ذاتش عاجز و ناتوانند.
سپس در ادامه اين سخن، خود امام (علیه السلام) به دليل آن پرداخته كه چرا انسانها از درك كنه ذاتش عاجز و ناتوانند؟ مى فرمايد: (او كسى است كه براى صفاتش حدى نيست و توصيفى براى بيان اوصافش وجود ندارد، و نه وقت معينى و نه سرآمد مشخصى براى ذات پاك اوست!) (الذى ليس لصفته حد محدود و لا نعت موجود و لا وقت معدود و لا اجل ممدود).
يعنى چگونه ما مى توانيم به كنه ذاتش برسيم در حالى كه فكر ما بلكه تمام هستى ما محدود است و جز اشياى محدود را درك نمى كند حال آن كه ذات خدا از هر نظر نامحدود و صفات بى پايانش از ازل تا ابد را گرفته، نه حدى دارد، نه توصيف قابل دركى و نه آغاز و نه پايانى.
نه تنها ذات او كه صفات او نيز نامحدود است.علمش نامحدود است و قدرتش بى پايان، چرا كه همه اينها عين ذات نامحدود اوست.به تعبير ديگر او هستى مطلق است و هيچ قيد و شرطى ندارد و اگر قيد و شرط و حد محدودى به ذاتش راه يابد مركب خواهد بود و مى دانيم كه هر موجود مركبى ممكن الوجود است نه واجب الوجود.
بنابراين واجب الوجود ذاتى است نامحدود در تمام جهات، و به همين دليل يكتا و يگانه و بى نظير و بى مانند است زيرا دو وجود نامحدود از هر جهت، غير ممكن است چرا كه دوگانگى باعث محدوديت هر دو مى شود اين يك، فاقد وجود ديگرى است و آن هم فاقد وجود اين.
(دقت كنيد) پس از اشاره اى كه در جمله هاى سابق به صفات جمال و جلال خدا (صفات ثبوتى و سلبى) آمد، به گوشه اى از صفات فعل پروردگار اشاره كرده مى فرمايد: مخلوقات را با قدرتش آفريد و بادها را با رحمتش به حركت درآورد و گسترش داد و لرزش و اضطراب زمين را به وسيله كوهها برطرف ساخت (فطر الخلائق بقدرته و نشر الرياح برحمته و وتد بالصخور ميدان ارضه).
تعبيرات بالا هر كدام ناظر به يك يا چند آيه قرآنى است: جمله (فطر الخلائق بقدرته) ناظر است به آيه (فاطر السموات و الارض) كه در چندين سوره قرآن آمده و جمله (نشر الرياح برحمته) ناظر است به آيه (و هو الذى يرسل الرياح بشرى بين يدى رحمته)، او كسى است كه بادها را بشارت دهنده در پيشاپيش (باران) رحمتش فرستاد).
جمله سوم اشاره دارد به آيه شريفه (و القى فى الارض رواسى ان تميد بكم، در زمين كوههايى افكند تا شما را نلرزاند).
با توجه به آنچه در معنى (فطر) گفته شد، آفرينش را تشبيه به شكافتن پرده ظلمانى عدم كرده، پرده اى كه يكپارچه و منسجم و خالى از هرگونه شكا ف است، ولى قدرت بى پايان حق آن را مى شكافد و مخلوقات را از آن بيرون مى فرستد و اين چيزى است كه جز از قدرت او ساخته نيست.
دانشمندان، امروز در اين مساله اتفاق نظر دارند كه محال است ما بتوانيم چيزى از عدم به وجود آوريم، يا از وجود به ديار عدم بفرستيم، آنچه در قدرت ماست همان تغيير شكل موجودات است و بس! تعبير به رحمت، در مورد وزش بادها تعبيرى است گيرا و جذاب كه با لطافت نسيم و وزش باد و آثار مختلف آن مانند حركت ابرها به سوى زمينهاى تشنه، تلقيح و بارور ساختن گياهان، تلطيف و جابجايى هوا، حركت كشتيها، تعديل درجه گرما و سرماى هوا و بركات فراوان ديگر، بسيار سازگار است.
اما اين كه چگونه كوهها و صخره ها از لرزش زمين جلوگيرى مى كنند، دانشمندان پيشين با اعتقاد به سكون زمين، تفسيرهايى براى آن داشته اند كه امروز قابل قبول نيست.بلكه تفسيرهاى روشنترى در دست داريم كه هم با حقايق مسلم علمى سازگار است و هم با آيات قرآنى و روايات هماهنگ، زيرا:
1- وجود كوهها بر سطح زمين سبب مى شود كه اثر جزر و مد كه نتيجه جاذبه ماه و خورشيد است در خشكيها به حداقل برسد.
اگر سطح زمين را خاكهاى نرم فرا گرفته بود، جزر و مدى همچون درياها در آن به وجود مى آمد و قابل سكونت نبود.
2- ريشه هاى كوهها در زير خاكها به هم پيوسته است و همچون زرهى گرداگرد زمين را گرفته و اگر آنها نبودند، فشارهاى داخلى ناشى از گازهاى درونى و مواد مذاب دائما مناطق مختلف را به حركت درمى آورد و آرامشى وجود نداشت.
هم اكنون گهگاه فشارها كه زياد از حد مى شود، زلزله هاى ويرانگرى به وجود مى آيد و اگر كوههاى نبودند اين زلزله ها دائمى بود.
3- كوهها همچون دندانه هاى يك چرخ، پنجه در قشر هواى اطراف زمين افكنده و آن را با خود حركت مى دهند.
اگر سطح زمين صاف بود، حركت سريع دورانى زمين به دور خود سبب برخورد دائمى با قشر هوا مى شد، از يك سو دائما طوفانهاى شديد همه جا را درهم مى كوبيد و از سوى ديگر حرارت فوق العاده اى بر اثر اين تماس پيدا مى شد كه زندگى براى انسان مشكل بود.
به اين ترتيب (صخور) (كوهها) ميدان (حركات نامنظم و شديد) زمين را كنترل مى كنند و اضافه بر همه اينها كوهها مهمترين منبع ذخيره آب براى انسانها هستند و تمام چشمه ها و نهرها از ذخاير زيرزمينى و روى زمينى كوههاست.
از آنچه در بالا در مورد نقش حياتى بادها و كوهها در زندگى انسانها و تمام موجودات زنده گفته شد روشن مى شود كه چرا اميرمومنان على (علیه السلام) بعد از اشاره به مساله خلقت و آفرينش، روى دو موضوع بالخصوص تكيه كرده است.



ادامه دارد ، انشاالله ....
ادامه خطبه يك ...


... ثُمَّ زَيَّنَها بِزينَةِ الْكَواكِبِ،

وَ ضِياءِ الثَّواقِبِ، وَ اَجْرى فيها سِراجاً مُسْتَطيراً، وَ قَمَراً مُنيراً،

فى فَلَك دائِـر، وَ سَقْف سائِـر، وَ رَقيـم مائِـر.


۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞۞

آن گاه آسمان را به زيور ستارگان

و روشنى كواكب درخشان آرايش داد، و آفتاب فروزان و ماه درخشان را

در آن كه فلكى گردان و سقفى روان و صفحه اى جنبان بود روان ساخت.

ادامه دارد... ان شاء الله
بسم رب الهادی المهدی
.
.
حرکت خیلی قشنگی رو شروع کردین ولی ضعف هایی داره...
.
خطبه ها که نوشته شده توو نهج البلاغه هست و ما خودمون متن کامل رو می خونیم؛ چرا دویاره کل خطبه ها رو اینجا قرار بدیم؟! این خودش هم وقت می بره و هم باعث شلوغ شدن تاپیک میشه و هم اینکه خطبه هایی که طولانی اند رو شاید بچه ها حوصله اشون نکشه توو تالار مطالعه کنند.
.
به نظرم بیایم خودمون بایک اطلاع رسانی مشخص کنیم کدوم خطبه قراره بررسی بشه بعد فرازهایی از خطبه که مهمتره رو با ترجمه و شرحش قرار بدیم.
.
یا مثل تاپیک دقائقی با قرآن یک جور تفسیر قطره ای رو دنبال کنیم چون طولانی که باشه متاسفانه اولا خودم و شایدهم بعضی از بچه ها روی مطلب زیاد تمرکز نمی کنیم و سرسری ازش میگذریم !!! و اون اثربخشی ای رو که انتظار میره نمیذاره...
منظورم اینه مثل ارسال شماره12 فقط صرف یک ارسال نباشه و نکات اصلی و مهمش رو با رنگی کردن با برجسته کردن بیشتر تاکید کنیم.
.
وبازم نظرم به مختصر و مفید بودنه...
.
ترجمه:
سرآغاز دين، معرفت و شناخت اوست و كمال معرفتش تصديق به ذات پاك اوست و كمال تصديق به او همان توحيد است و كمال توحيدش، اخلاص براى اوست و كمال اخلاص براى او، نفى صفات ممكنات از اوست چرا كه هر صفتى (از اين صفات) گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى (از ممكنات) شهادت مى دهد كه غير از صفت است، پس هر كس خداوند سبحان را (با صفاتى همچون صفات مخلوقات) توصيف كند او را با امور ديگرى قرين ساخته و آن كس كه او را با چيز ديگرى قرين كند دوگانگى در ذات او قائل شده و كسى كه دوگانگى براى او قائل شود اجزايى براى او پنداشته و هر كس براى او اجزائى قائل شود به راستى او را نشناخته است و كسى كه او را نشناسد به او اشاره مى كند و هر كس به او اشاره كند او را محدود شمرده و هر كس او را محدود بداند او را به شمارش درآورده است (و در وادى شرك سرگردان شده است!)
ترجمه:
و هر كس بگويد خدا در چيست؟ او را در ضمن چيزى پنداشته و هر كس بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جايى را از او خالى دانسته.
شرح و تفسير:
توحيد ذات و صفات خداوند اين فراز در حقيقت يك دوره كامل خداشناسى است.
اميرمومنان (علیه السلام) در اين بخش، در عبارات بسيار كوتاه و فشرده و پرمعنى، به گونه اى خداوند را معرفى فرموده كه از آن بالاتر تصور نمى شود و اگر تمام درسهاى توحيد و خداشناسى را جمع كنيم چيزى فراتر از آن نخواهد بود.
در اين فراز پنج مرحله براى معرفت و شناخت خداوند ذكر فرموده كه مى توان آنها را اينگونه خلاصه كرد:
1- شناخت اجمالى و ناقص
2- شناخت تفصيلى
3- مقام توحيد ذات و صفات
4- مقام اخلاص
5- مقام نفى تشبيه

در آغاز مى فرمايد: (سرآغاز دين معرفت و شناخت خداست) (اول الدين معرفته )
بدون شك دين در اينجا به معنى مجموعه عقايد و وظايف الهى و اعمال و اخلاق است و روشن است كه سرآغاز اين مجموعه و پايه اصلى آن (معرفه الله) مى باشد، بنابراين شناخت خدا هم گام اول است و هم پايه اى اصلى براى تمام اصول و فروع دين كه بدون آن، اين درخت پربار هرگز به ثمر نمى نشيند.
اين كه بعضى ها پنداشته اند قبل از معرفت خدا، چيز ديگرى نيز وجود دارد و آن مساله تحقيق درباره دين و وجوب مطالعه و نظر است، اشتباه بزرگى است.
زيرا وجوب تحقيق اولين واجبات است ولى شناخت خدا اولين پايه دين است يا به تعبير ديگر تحقيق مقدمه است و شناخت خداوند نخستين مرحله ذى المقدمه مى باشد.
اين نكته نيز معلوم است كه معرفت اجمالى در د رون فطرت و نهاد آدمى نهفته است.
حتى نياز به تبليغ هم ندارد آنچه پيامبران الهى به آن مبعوث شده اند، اين است كه اين معرفت و شناخت اجمالى تبديل به شناخت تفصيلى و كامل گردد و شاخ و برگ آن رشد و نمو كند و علف هرزه هاى مزاحم كه به صورت افكار شرك آلود در اطراف اين درخت برومند نمايان مى گردد زدوده شود.
در مرحله بعد مى فرمايد: (كمال معرفت و شناخت خداوند تصديق به ذات پاك اوست) (و كمال معرفته التصديق به)
در اين كه چه تفاوتى ميان تصديق و معرفت است، تفسيرهاى مختلفى وجود دارد.
نخست اين كه منظور از معرفت در اينجا شناخت فطرى و مراد از تصديق شناخت علمى و استدلالى است.
يا اين كه منظور از معرفت، معرفت و شناخت اجمالى است و مقصود از تصديق، معرفت و شناخت تفصيلى است، يا اين كه معرفت، اشاره به علم و آگاهى نسبت به خداوند است، ولى تصديق اشاره به ايمان است زيرا مى دانيم علم از ايمان جداست، ممكن است انسان به چيزى يقين داشته باشد ولى ايمان قلبى- كه عبارت است از تسليم در برابر آن و به رسميت شناختن در درون دل، يا به تعبيرى ديگر اعتقاد به آن- نداشته باشد.
گاهى بزرگان براى جدايى اين دو از يكديگر مثال ساده اى مى زنند مى گويند: بسيارى هستند ك ه از ماندن در كنار جسد مرده مخصوصا در شب تاريك و اتاق خالى وحشت دارند با اين كه به يقين مى دانند او مرده است، ولى اين علم در اعماق قلب آنها گويى نفوذ نكرده و آن حالت ايمان و باور حاصل نشده و اين وحشت زاييده همين است.
به عبارت ديگر، علم همان آگاهى قطعى نسبت به چيزى است ولى ممكن است جنبه سطحى داشته باشد و در عمق وجود انسان و روح او نفوذ نكند، اما هنگامى كه در اعماق روح نفوذ كرد و به مرحله يقين و باور رسيد و انسان بناى قلبى بر اين گذاشت كه آن را به رسميت بشناسد نام ايمان به خود مى گيرد.
در مرحله سوم مى فرمايد: (كمال تصديق به ذات پاك او همان توحيد اوست) (و كمال التصديق به توحيده).
بدون شك هنگامى كه انسان خدا را با معرفت تفصيلى يا به تعبيرى ديگر با استدلال و برهان شناخت، هنوز به مرحله توحيد كامل نرسيده است.
توحيد كامل آن است كه ذات او را از هرگونه شبيه و نظير و مانند، پاك و منزه بداند.
زيرا كسى كه شبيه و مانندى براى او بپذيرد، در حقيقت آنچه را شناخته است خدا نبوده، زيرا خداوند وجودى است نامحدود از هر جهت و بى نياز از هر كس و هر چيز.
چيزى كه شبيه و مانند داشته باشد طبعا محدود است، چرا كه هر يك از آن دو وجود شبيه ب ه هم از ديگرى جداست و فاقد كمالات ديگرى است.
پس هنگامى تصديق به ذات پاك او به مرحله كمال مى رسد كه انسان او را يگانه و يكتا بداند نه يگانه و يكتاى عددى بلكه يگانه و يكتا به معنى بى همتا بودن و نداشتن شبيه و نظير و مانند.
سپس به مرحله چهارم گام مى نهد كه مرحله اخلاص است و مى فرمايد: (و كمال توحيدش اخلاص براى اوست) (و كمال توحيده الاخلاص له).
اخلاص از ماده خلوص به معناى خالص كردن و تصفيه نمودن و از غير، پاك كردن است.
در اين كه منظور از اخلاص در اين اخلاص عملى يا قلبى يا اعتقادى است در ميان مفسران نهج البلاغه گفتگوست.
تنها مفهومى كه مناسب آن است خالص ساختن اعتقاد نسبت به پرورگار است، يعنى او را از هر نظر يگانه و يكتا، بى نظير و بى شبيه دانستن و از اجزاى تركيبى پاك و منزه شمردن.
در جمله پنجم، خود امام (علیه السلام) به اين معنى اشاره فرموده و با تعبير زيبايى آن را توضيح داده است، مى فرمايد: (كمال اخلاص براى او، نفى صفات ممكنات از اوست) (و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه).
به تعبير ديگر، در مرحله قبل، سخن از اخلاص به طور اجمال بود و در اينجا كه اخلاص به مرحله كمال مى رسد، جنبه تفصيلى پيدا مى كند و دقيقا روشن مى شود كه براى اخلاص در توحيد بايد هر گونه صفاتى را كه مخلوق دارد از او نفى كرد، خواه اين صفت، داشتن اجزاى تركيبى باشد يا غير آن.
چه اين كه مى دانيم تمام ممكنات حتى عقول و نفوس مجرده نيز در واقع مركبند (حداقل تركيبى از وجود و ماهيت) حتى مجردات، يعنى موجودات مافوق ماده نيز از اين تركيب بركنار نيستند و اما م وجودات مادى، همه داراى اجزاى خارجى مى باشند، ولى ذات پاك خداوند نه اجزاى خارجى دارد و نه اجزاى عقلى، نه در خارج قابل تجزيه است و نه در فهم و درك ما، و كسى كه به اين حقيقت توجه نكند توحيد خالص را نيافته است و از اينجا روشن مى شود، اين كه مى فرمايد: كمال توحيدش نفى صفات از اوست، نه به معناى نفى صفات كماليه است، چرا كه تمام صفات كمال اعم از علم و قدرت و حيات و غير آن همه از آن اوست، بلكه منظور صفاتى است كه ما هميشه به آنها خو گرفته ايم و آنها را شناخته ايم يعنى صفات مخلوقات كه همه جا آميخته به نقص است.
مخلوقات داراى علم و قدرتند اما علم و قدرتى ناقص و محدود و آميخته با جهل و ضعف و ناتوانى، در حالى كه ذات پاك خداوند از چنين علم و قدرتى منزه است.
شاهد گوياى اين سخن گفتارى است كه خود امام (علیه السلام) در ذيل اين خطبه درباره فرشتگان دارد، مى فرمايد: (لا يتوهمون ربهم بالتصوير و لا يجرون عليه صفات المصنوعين، آنها هرگز پروردگار خود را با قوه وهم تصوير نمى كنند و صفات مخلوقات را براى او قائل نمى شوند)
اضافه بر اين، صفات مخلوقات هميشه از ذات آن جداست، يا به تعبير ديگر صفاتى است زايد بر ذات.
انسان چيزى است و علم و قدرت او چيز دي گر و به اين ترتيب وجود او مركب از اين دو است، در حالى كه صفات خدا عين ذات اوست و هيچگونه تركيبى در آنجا راه ندارد.
در حقيقت بزرگترين خطر در مسير توحيد و خداشناسى، افتادن در وادى (قياس) است يعنى مقايسه صفات خدا با صفات مخلوقات كه آميخته به انواع نقصها و كاستيهاست و يا اعتقاد به وجود صفات زايد بر ذات است، آنگونه كه اشاعره (گروهى از مسلمانان) به آن گرفتار شده اند.
به همين دليل خود امام (علیه السلام) در جمله بعد چنين مى فرمايد: زيرا هر صفتى (از صفات ممكنات) گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى (از ممكنات) شهادت مى دهد كه غير از صفات است (لشهاده كل صفه انها غير الموصوف و شهاده كل موصوف انه غير الصفه)
اين بيان در واقع يك دليل منطقى روشن است كه مى فرمايد: صفات زايد بر ذات، به زبان حال گواهى مى دهند كه از موصوف جدايند و هر موصوف گواهى مى دهد كه با صفت دوتاست، مگر اين كه صفات او را عين ذاتش بدانيم و معتقد باشيم خداوند ذاتى است كه تمامش علم و تمامش قدرت و تمامش حيات و ازليت و ابديت است، هر چند درك چنين معنايى براى ما كه تنها با صفات مخلوقات خو گرفته ايم و انسان را چيزى و علم و قدرت او را چيزى اضافه بر ذات او مى دانيم بسيار دشوار است (چرا كه وقتى از مادر متولد شد نه علم داشت و نه قدرت سپس صاحب علم و قدرت شد)

سوال: در اينجا سوالى پيش مى آيد كه اگر خداوند به هيچ وجه قابل اشاره عقلانى نيست، پس معرفت خداوند تعطيل مى شود و درهاى شناخت به روى انسان بسته مى گردد و خداشناسى مفهومى نخواهد داشت.
چرا كه هر وقت دست به سوى آن ذات پاك دراز مى كنيم، به مخلوقى از مخلوقات فكر خود مى رسيم و هر چه مى خواهيم به او نزديك شويم، از او دورتر خواهيم شد، پس چه بهتر كه در وادى معرفت گام ننهيم و خود را گرفتار شريك نكنيم.
پاسخ: با توجه به اين نكته باريك- كه هم در اينجا راه گشا است و هم در بابهاى ديگر- پاسخ اين سوال روشن مى شود و آن اين است كه معرفت و شناخت، دو گونه است: معرفت اجمالى و معرفت تفصيلى.
يا به تعبيرى ديگر، شناخت كنه ذات و شناخت مبدا افعال.

به تعبيرى روشنتر هنگامى كه به جهان هستى و اين همه شگفتيها و موجودات بديع، با آن ظرافت و در عين حال عظمت مى نگريم و يا حتى نگاهى به وجود خود مى كنيم، اجمالا مى فهميم كه خالق و آفريدگار و مبدئى دارد.
اين همان علم اجمالى است كه آخرين مرحله قدرت شناخت انسان درباره خداست (منتهى هر چه به اسرار هستى آگاهتر شويم به عظمت او آشناتر و در مسير معرفت اجمالى او قويتر خواهيم شد) اما هنگامى كه از خود مى پرسيم او چيست؟ و چگونه است؟ و دست به سوى حقيقت ذات پاك او دراز مى كنيم، چيزى جز حيرت و سرگردانى نصيبمان نمى شود و اين است كه مى گوييم راه به سوى او كاملا باز است و در عين حال راه كاملا بسته است.
مى توان اين مساله را با يك مثال روشن ساخت و آن اين كه همه ما به روشنى مى دانيم كه نيرويى به نام جاذبه وجود دارد.
چرا كه هر چيزى رها شود سقوط مى كند و به سوى زمين جذب مى شود و اگر اين جاذبه نبود آرامش و قرارى براى موجودات روى زمين وجود نداشت.
آگاهى بر وجود جاذبه چيزى نيست كه مخصوص دانشمندان باشد حتى اطفال و كودكان خردسال نيز آن را به خوبى درك مى كنند، ولى حقيقت جاذبه چيست، آيا امواج نامريى يا ذرات ناشناخته و يا نيرويى ديگر است؟ و عجيب اين كه نيروى جاذبه بر خلاف آنچه در تمام جهان ماده مى شناسيم، ظاهرا براى انتقال از نقطه اى به نقطه ديگر نياز به زمان ندارد، به خلاف نور كه سريعترين حركت را در جهان ماده دارد، ولى در عين حال به هنگام انتقال در فضا گاهى براى رسيدن از يك نقطه به نقطه ديگر ميليونها سال وقت لازم است.
اما نيروى جاذبه گويى در يك لحظه از هر نقطه اى از جهان به نقطه ديگر منتقل مى گردد و يا حداقل سرعتى دارد بالاتر از آنچه تاكنون شنيده ايم.
اين چه نيرويى است كه اين آثار را دارد؟ حقيقت ذات آن چگونه است؟ هيچ كس پاسخ روشنى براى آن ندارد.
جايى كه درباره نيروى جاذبه كه يكى از مخلوقات است علم و آگاهى ما نسبت به آنها تنها جنبه اجمالى دارد و از علم تفصيلى به كلى دوريم، چگونه مى توان درباره خالق جهان ماده و ماوراى ماده كه وجودى است بى نهايت در بى نهايت، انتظار داشته باشيم كه از كنه ذاتش باخبر شويم؟! ولى با اين حال او را همه جا حاضر و ناظر و همراه هر موجودى در جهان مشاهده مى كنيم.
با صد هزار جلوه برون آمدى كه من با صد هزار ديده تماشا كنم تو را جمله (و من حده فقد عده) اشاره به نكته دقيقى است كه از گفتار بالا روشن مى شود و آن اين كه هر گاه كسى خدا را محدود بداند، بايد براى او عدد قائل شود يا به تعبيرى ديگر وجود شريك را براى او ممكن بشمرد.زيرا چيزى شريك و شبيه و مانند ندارد كه نامحدود از هر جهت باشد، اما اگر محدود باشد (هر قدر داراى عظمت و بزرگى باشد) باز همانند و شبيهى در خارج ذات او تصور مى شود و به تعبير ديگر دو يا چند موجود محدود (هر اندازه بزرگ) كاملا امكان پذير است، ولى نامحدود از هر جهت، دومى براى او ممكن نيست چرا كه هر چه تصور كنيم بازگشت به ذات او مى كند.


هيچ چيز مانند او نيست.
امام (علیه السلام) در اين بخش از خطبه، انگشت روى نقاط بسيار حساس و دقيق و ظريفى از مباحث توحيدى گذاشته و در عباراتى كوتاه و پر معنى پنج نكته را بيا ن مى فرمايد: (چون نکات مهم و قابل تامل و بررسی است ، از خلاصه کردن معذورم اما یک به یک و با فاصله میذارم تا خوندنش ساده تر بشه)
1- نخست نامحدود بودن ذات پاكش از نظر مكان- و يا به تعبيرى ديگر برتر از مكان بودنش- را بيان مى كند، مى فرمايد: كسانى كه سوال كنند و بگويند خدا در چيست او را در ضمن موجودات پنداشته اند (و من قال فيم؟ فقد ضمنه).
زيرا واژه (فى) و معادل فارسى آن (در) در جايى به كار مى رود كه موجودى ظرف وجود ديگرى شود و بر آن احاطه داشته باشد، و نتيجه آن محدود بودن ذات اوست و همانگونه كه در بالا نيز اشاره شد، تمام دلايل توحيد نشان مى دهد كه ذات او نامحدود از هر جهت است.

[b]
همچنين اگر كسى سوال كند كه خدا بر چه چيز قرار دارد؟ (بر عرش، بر كرسى، بر فراز آسمانها) او نيز خدا را محدود شمرده، چرا كه مناطق ديگر را از او خالى پنداشته است (و من قال علام؟ فقد اخلى منه).

لازمه اين سخن نيز محدوديت ذات پاك اوست كه با واجب الوجود بودن سازگار نيست و بنابراين تمام كسانى كه او را بر فراز عرش يا در آسمانها و يا در هر جاى ديگر مى پندارند، موحد خالص نيستند و در واقع پرستش مخلوقى مى كنند كه با فكر خود ساخته و نام (الله) بر او نهاده اند.
(خواه در جرگه عوام باشند يا در لباس و كسوت خواص).

گاه بعضى از ناآگاهان چنين پنداشته اند كه آيه شريفه (الرحمن على العرش استوى) دليل بر جسمانيت خداوند و قرار گرفتن او بر عرش است، در حالى كه جمله (استوى) به معناى سلطه بر چيزى مى باشد و تنها به معناى سوار شدن و نشستن بر چيزى نيست و اصولا تعبير (استوى على العرش، بر تخت سلطنت قرار گرفت) در مقابل (ثل عرشه، تختش فرو ريخت) كنايه معروفى است كه در موارد رسيدن به قدرت و يا كناره گيرى از قدرت به كار مى رود نه اين كه به معناى شكستن تخت سلطنت يا نشستن بر آن بوده باشد.

بنابراين (استوى على العرش) به معناى استقرار حكومت و حاكميت خداوند بر عرش است.
به هر حال بسيار كودكانه است كه اگر كسانى بخواهند از اين تعبير، توهم جسميت خداوند را داشته باشند.
نكته ها:
در اين فراز بسيار پرمعنى و پرمحتوا نكته هاى فراوانى نهفته شده و درسهاى گرانبهائى است كه رهگشاى بسيارى از مشكلات عقيدتى در زمينه (معرفه الله و اسماء و صفات او) است، از جمله:
1- رابطه خلق و خالق و مساله (وحدت وجود)! در اين كه خداوند با مخلوقات و آفريدگار با آفريده ها چه رابطه اى دارد در ميان فلاسفه و دانشمندان گفتگو بسيار است.

گروهى راه افراط را پيموده اند و در مسير وحدت وجود و موجود گام نهاده و او را عين مخلوقاتش پنداشته اند.
مى گويند در عالم هستى يك وجود شخصى بيش نيست و غير او هر چه هست جلوه هاى او و تطورات ذات اوست يا به تعبير ديگر: در حقيقت يك چيز بيش نيست و كثرتها و تعددها خيالات و پندارها و سرابهايى است كه خود را آب نشان مى دهد، اما هيچ نيست.

گاه به جاى وحدت و اتحاد، تعبير به حلول مى كنند و مى گويند او ذاتى است كه در همه اشياء حلول كرده و هر زمان به لباسى درمى آيد و بى خبران، دوگانگى احساس مى كنند در حالى كه همه يك چيز بيش نيست.

كوتاه سخن اين كه آنها عالم هستى را همچون يك دريا مى دانند و موجودات را قطره هاى آن دريا: هر كس كه نديده قطره با بحر يكى حيران شده ام كه چون مسلمان باشد؟! و به تعبير ديگر هر گونه دوگانگى در اين عالم چيزى جز خيال و پندار نيست: وصال اين جايگه رفع خيال است خيال از پيش برخيزد وصال است! بلكه به عقيده برخى تا كسى اعتقاد به وحدت وجود و موجود نداشته باشد، صوفى حقيقى نخواهد بود.
چرا كه پايه و مايه تصوف همين وحدت وجود است! البته بعضى از كلمات آنان قابل توجيه و حمل كردن بر بعضى از معانى صحيح است.
مانند اين كه وجود حقيقى قائم بالذات د ر عالم، يكى بيش نيست و بقيه هر چه هست وابسته به اوست (همانگونه كه در تشبيه به معانى اسميه و حرفيه در بالا گفتيم) يا اين كه غير از ذات پاك خداوند- كه وجودى است بى نهايت از هر جهت- بقيه موجودات به اندازه اى خرد و كوچك و بى مقدارند كه به حساب نمى آيند نه اين كه واقعا وجودى نداشته باشند.

اما بدون شك پاره اى از سخنان آنان قابل اينگونه توجيهات نيست و به راستى مى گويند در عالم هستى يك وجود بيشتر نيست و بقيه خيال و پندار است و حتى تصريح مى كنند كه بت پرستى هم اگر به شكل محدود درنيايد عين خداپرستى است، چرا كه همه عالم اوست و او همه عالم است.
اين سخن از هر كس كه باشد- علاوه بر اين كه مخالف وجدان بلكه بديهيات است و يكسره علت و معلول و خالق و مخلوق و عابد و معبود را انكار مى كند- از نظر عقايد اسلامى نيز لوازم فاسدى دارد كه بر كسى پوشيده نيست.

چرا كه در اين صورت، خدا و بنده و پيامر و امت و عابد و معبود و شارع و مكلف مفهومى نخواهد داشت و حتى بهشت و دوزخ و بهشتيان و دوزخيان همه يكى است و همه عين ذات اوست و اين دوگانگى ها همه زاييده وهم و خيال و پندار است كه اگر پرده هاى پندار را پاره كنيم چيزى جز وجود او باقى نمى ماند! و ن يز لازمه آن، اعتقاد به جسم بودن خداوند، يا حلول و مانند آن مى شود.
به اين ترتيب نه با وجدانيات و دلايل عقل سازگار است و نه با عقايد اسلامى و قرآن مجيد و از همين جاست كه فقيه نامدار مرحوم محقق يزدى- قده- در متن عروه الوثقى در بحث مربوط به كفار مى نويسد: لا اشكال فى نجاسه الغلاه و الخوارج و النواصب و اما المجسمه و المجبره و القائلين بوحده الوجود من الصوفيه اذا التزموا باحكام الاسلام فالاقوى عدم نجاستهم الا مع العلم بالتزامهم بلوازم مذاهبهم من المفاسد، شكى در ناپاك بودن غلات و خوارج و نواصب نيست.
اما آنها كه قائل به جسميت خدا و جبر هستند و همچنين گروهى از صوفيه كه اعتقاد به وحدت وجود دارند، اگر به احكام اسلام ملتزم باشند اقوى اين است كه نجس نيستند، مگر اين كه بدانى مفاسدى كه لازمه مذهب آنهاست به آنها پايبندند.
اين سخن به وضوح مى فهماند كه مذهب آنها آن چنان مفاسدى دارد كه اگر به آن ملتزم شوند، از صف مسلمانان خارج مى شوند.
قابل توجه اين كه تمام كسانى كه بر عروه حاشيه دارند، تا آنجا كه ما اطلاع داريم اين مطلب را پذيرفته و يا تنها قيودى بر آنها افزوده اند.
(مانند اين كه موجب انكار توحيد و رسالت نشود) براى اين كه بدانيم اين مسئله چه مفاسدى مى تواند به دنبال داشته باشد، بد نيست به يك نمونه آن كه در مثنوى آمده است، اشاره شود.
در دفتر چهارم مثنوى طى يك داستان طولانى، قصه (سبحانى ما اعظم شانى) گفتن (بايزيد) را نقل مى كند كه مريدانش به او اعتراض كردند، اين چه سخن ناروايى است كه مى گويى و (لا اله الا انا فاعبدون، معبودى جز من نيست مرا پرستش كنيد) سر مى دهى؟! او گفت اگر من بار ديگر اين سخن را گفتم كاردها برداريد و به من حمله كنيد.
بار ديگر چنين گفت و نغمه نيست اندر جبه ام غير از خدا- چند جويى در زمين و در سما را سر داد، مريدان با كاردها به او حمله ور شدند، ولى ديدند هر كاردى كه به او مى زنند، بدن خويش را مى درند.
اين افسانه ساختگى و پندارى نشان مى دهد كه پويندگان اين راه تا كجا پيش مى روند.

اين سخن را با كلامى از يكى از معاصران، در شرح نهج البلاغه پايان ميدهيم: اين مكتب (وحدت وجود به معناى وحدت موجود) همه قوانين عقلى و بينش هاى وجدانى و مفاد اديان حقه الهى را كنار مى گذارد و جهان هستى را تا مرتبه وجود (خدايى) بالا مى برد و يا خدا را پايين مى آورد و با جهان يكى مى كند، به نظر مى رسد كه اين مكتب تنها ذهن بعضى را به عنوان دريافت ذوقى يا فرار از اشكالات، اشغال نموده باشد، نه همه سطوح روانى آنان را از روى تعقل و آگاهى به واقعيات.

ادامه دارد ، ان شاالله
2- انحراف ناآگاهان از حقيقت صفات خدا: (آزاده :تلخیص از حانب بنده است)
اگر در آنچه در اين فراز از كلام مولا على (علیه السلام) آمده خوب بينديشيم ، راه هر گونه انحراف از اصل توحيد و حقيقت صفات خدا بسته مى شود و مفهوم حقيقى" و نحن اقرب اليه من حبل الوريد، ما به انسان از رگ گردن (يا رگ قلب) او نزديكتريم و همچنين مفهوم و هو معكم اينما كنتم، او با شماست هر كجا باشيد و ما يكون من نجوى ثلاثه الا هو رابعهم، هيچ سخن در گوشى در ميان سه نفر رد و بدل نمى شود مگر اين كه او چهارمين آنهاست، الله نور السموات و الارض، خداوند نور آسمانها و زمين است و واعلموا ان الله يحول بين المرء و قلبه، بدانيد خداوند ميان انسان و قلب او حايل مى شود " و امثال آن به خوبى روشن مى شود.
اين نكته علاوه بر اين كه بحثهاى مربوط به وحدت وجود- به معناى صحيح آن- را تكميل مى كند، راه را بر هر گونه انحراف در فهم صفات خدا مسدود مى سازد.
ولى گمگشتگان وادى حيرت به سراغ مسائلى رفته اند كه انسان از آن شرم دارد.
از جمله طايفه (مجسمه) است كه براى خداوند متعال صفاتى همچون صفات ممكنات قائل شدند و براى او قيافه و دست و.. و به طريق اولى مكان و زمان، قائل شده اند.
گروهى او را در دنيا قابل مشاهده مى دانند و گروهى او را فقط در آخرت.
(محقق دوانى) كه از معاريف فلاسفه است- طبق نقل بحارالانوار- مى گويد: گروهى از اهل تشبيه، خدا را حقيقتا جسم مى دانند.....و بعضى عقايد ديگرى از اينگونه اعتقادهاى باطل و بى پايه و كودكانه ابراز داشتند.
عجيب تر اين كه در رواياتى كه از پيامبر اسلام (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) يا بعضى از صحابه نقل كرده اند- كه قطعا اين روايات مجعول است- براى خداوند اوصاف جسمانى عجيبى ذكر شده است.
از اين گذشته روايات متعددى كه در (صحيح بخارى)، (سنن ابن ماجه) و .. نقل شده، با صراحت آورده است كه خداوند در روز قيامت با چشم ديده مى شود.وجود اين احاديث سبب شده كه بسيارى از دانشمندان اهل سنت معتقد به رويت خداوند در قيامت گردند و با شدت از آن دفاع كنند.
در حالى كه قرآن با صراحت مى گويد: (لا تدركه الابصار، هيچ چشمى خدا را نمى بيند) و به موسى فرمود: (لن ترانى، هرگز مرا مشاهده نخواهى كرد) (و مى دانيم لن براى نفى ابد مى باشد).
در خطبه اشباح اين مساله به وضوح بيان شده است، آنجا كه مى فرمايد: (آن كس كه مردم چشمها را از مشاهده ذات پاكش و رسيدن به او بازداشته است).

در خطبه ديگرى با بيان فصيح و رسايش مى فرمايد: ( حمد و سپاس خدايى را سزاست كه حواس، او را درك نكند و مكانها وى را دربرنگيرد ديده ها او را نبيند و پوششها او را مستور نسازد
).
به علاوه اين عقايد، مخالف صريح حكم عقل است، چرا كه اگر خدا قابل مشاهده باشد به يقين داراى جسم و مكان و جهت خواهد بود و نتيجه آن محدوديت و دستخوش تغيير بودن است و به اين ترتيب از اوج واجب الوجود بودن سقوط مى كند و در رديف ممكنات درمى آيد.
اين جاست كه تعبيرات لطيف اميرمومنان على (علیه السلام)دقيقترين و زيباترين و رساترين درس توحيد و شناخت صفات خدا را به ما مى دهد.
بچه ها با اجازتون یه نظری داشتمAngel

الان که توفیقی پیش اومده تا نهج البلاغه رو بخونیم بیاید یه کار پر بار رو شروع کنیم خدا رو شکر چندان هم جلو نرفتیم و هنوز اولاشیم ، میتونیم اصلاحات کنیم ...

نظر من اینه که بیایم یه مدتی در نظر بگیریم ( مثلا یه هفته ) و تو اون هفته بشینیم و خطبه رو بخونیم و هر چی مطالب و سوال ازش متوجه شدیم تو یه دفترچه یا یه تیکه کاغذی که گم نشه بنویسیم و آخر هفته بیایم و مطالبمون رو با هم در میون بذاریم ...

اگه از این گنجینه های علم و معرفت سرسری رد نشیم میتونیم کلی ازشون استفاده کنیم !!Heart
به نام خدا

ممنون از نظر جالب و خوبتون.

به نظر بنده اگر مطالب به همين صورت پيش بره بسيار بهتره و ما ميتونيم طبق ارسالها و رو به جلو رفتن مباحث با تحقيق و پرسش ارسالهاي جديد رو پر بار تر كنيم.

الان هم حدودا مبحث به سمت نظر شما در حال پيشرفته...اگر كمي مفصل تر باشه و مفيد تر بي شك پر استقبال تر هم خواهد بود.

با اميد به خدا و تلاش شما چند بزرگوار،منتظر پيشرفت ناب اين مبحث خواهم بود.Smile


يا علي (علیه السلام) مدد است.
(۳۱/خرداد/۹۱ ۱۳:۱۱)mahdi14 نوشته است: [ -> ]بچه ها با اجازتون یه نظری داشتمAngel

الان که توفیقی پیش اومده تا نهج البلاغه رو بخونیم بیاید یه کار پر بار رو شروع کنیم خدا رو شکر چندان هم جلو نرفتیم و هنوز اولاشیم ، میتونیم اصلاحات کنیم ...

نظر من اینه که بیایم یه مدتی در نظر بگیریم ( مثلا یه هفته ) و تو اون هفته بشینیم و خطبه رو بخونیم و هر چی مطالب و سوال ازش متوجه شدیم تو یه دفترچه یا یه تیکه کاغذی که گم نشه بنویسیم و آخر هفته بیایم و مطالبمون رو با هم در میون بذاریم ...

اگه از این گنجینه های علم و معرفت سرسری رد نشیم میتونیم کلی ازشون استفاده کنیم !!Heart


سلام
ممنون از نظر خوبتون
البته آقای عزتی پاسخ خوبی رو فرمودند و من هم با ایشون موافقم ، فقط یک نکته رو اضافه میکنم
تعیین یک مدت مشخص، کمی دشواره ، چون بعضی از خطبه ها طولانی هستند و نکات فراوانی دارند و بعضی کوتاه هستند ، بنابراین زمان مشخصی نمیشه در نظر گرفت

فکر میکنم اینکه خطبه رو بخونیم و سوالات رو یادداشت کنیم(پیشنهاد شما) پیشنهاد خیلی خوبیه اما میشه اون سوالات رو تا زمانی که به اون فراز از خطبه برسیم نگه داریم و اگر با مطالبی که گذاشته میشه پاسخ به دست نیومد سوال رو مطرح کنیم ، همونطور که آقای عزتی فرمودند، یا حتی اگر نکات مرتبطی با اون مطلب داریم ، با ارسالش به پربارتر شدن ارسالها کمک کنیم

با تشکر
موفق باشید ، انشاالله
صفحه: 1 2 3 4 5 6
آدرس های مرجع