ترجمه:
سرآغاز دين، معرفت و شناخت اوست و كمال معرفتش تصديق به ذات پاك اوست و كمال تصديق به او همان توحيد است و كمال توحيدش، اخلاص براى اوست و كمال اخلاص براى او، نفى صفات ممكنات از اوست چرا كه هر صفتى (از اين صفات) گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى (از ممكنات) شهادت مى دهد كه غير از صفت است، پس هر كس خداوند سبحان را (با صفاتى همچون صفات مخلوقات) توصيف كند او را با امور ديگرى قرين ساخته و آن كس كه او را با چيز ديگرى قرين كند دوگانگى در ذات او قائل شده و كسى كه دوگانگى براى او قائل شود اجزايى براى او پنداشته و هر كس براى او اجزائى قائل شود به راستى او را نشناخته است و كسى كه او را نشناسد به او اشاره مى كند و هر كس به او اشاره كند او را محدود شمرده و هر كس او را محدود بداند او را به شمارش درآورده است (و در وادى شرك سرگردان شده است!)
ترجمه:
و هر كس بگويد خدا در چيست؟ او را در ضمن چيزى پنداشته و هر كس بپرسد بر روى چه قرار دارد؟ جايى را از او خالى دانسته.
شرح و تفسير:
توحيد ذات و صفات خداوند اين فراز در حقيقت يك دوره كامل خداشناسى است.
اميرمومنان (علیه السلام) در اين بخش، در عبارات بسيار كوتاه و فشرده و پرمعنى، به گونه اى خداوند را معرفى فرموده كه از آن بالاتر تصور نمى شود و اگر تمام درسهاى توحيد و خداشناسى را جمع كنيم چيزى فراتر از آن نخواهد بود.
در اين فراز پنج مرحله براى معرفت و شناخت خداوند ذكر فرموده كه مى توان آنها را اينگونه خلاصه كرد:
1- شناخت اجمالى و ناقص
2- شناخت تفصيلى
3- مقام توحيد ذات و صفات
4- مقام اخلاص
5- مقام نفى تشبيه
در آغاز مى فرمايد: (سرآغاز دين معرفت و شناخت خداست) (اول الدين معرفته )
بدون شك دين در اينجا به معنى مجموعه عقايد و وظايف الهى و اعمال و اخلاق است و روشن است كه سرآغاز اين مجموعه و پايه اصلى آن (معرفه الله) مى باشد، بنابراين شناخت خدا هم گام اول است و هم پايه اى اصلى براى تمام اصول و فروع دين كه بدون آن، اين درخت پربار هرگز به ثمر نمى نشيند.
اين كه بعضى ها پنداشته اند قبل از معرفت خدا، چيز ديگرى نيز وجود دارد و آن مساله تحقيق درباره دين و وجوب مطالعه و نظر است، اشتباه بزرگى است.
زيرا وجوب تحقيق اولين واجبات است ولى شناخت خدا اولين پايه دين است يا به تعبير ديگر تحقيق مقدمه است و شناخت خداوند نخستين مرحله ذى المقدمه مى باشد.
اين نكته نيز معلوم است كه معرفت اجمالى در د رون فطرت و نهاد آدمى نهفته است.
حتى نياز به تبليغ هم ندارد آنچه پيامبران الهى به آن مبعوث شده اند، اين است كه اين معرفت و شناخت اجمالى تبديل به شناخت تفصيلى و كامل گردد و شاخ و برگ آن رشد و نمو كند و علف هرزه هاى مزاحم كه به صورت افكار شرك آلود در اطراف اين درخت برومند نمايان مى گردد زدوده شود.
در مرحله بعد مى فرمايد: (كمال معرفت و شناخت خداوند تصديق به ذات پاك اوست) (و كمال معرفته التصديق به)
در اين كه چه تفاوتى ميان تصديق و معرفت است، تفسيرهاى مختلفى وجود دارد.
نخست اين كه منظور از معرفت در اينجا شناخت فطرى و مراد از تصديق شناخت علمى و استدلالى است.
يا اين كه منظور از معرفت، معرفت و شناخت اجمالى است و مقصود از تصديق، معرفت و شناخت تفصيلى است، يا اين كه معرفت، اشاره به علم و آگاهى نسبت به خداوند است، ولى تصديق اشاره به ايمان است زيرا مى دانيم علم از ايمان جداست، ممكن است انسان به چيزى يقين داشته باشد ولى ايمان قلبى- كه عبارت است از تسليم در برابر آن و به رسميت شناختن در درون دل، يا به تعبيرى ديگر اعتقاد به آن- نداشته باشد.
گاهى بزرگان براى جدايى اين دو از يكديگر مثال ساده اى مى زنند مى گويند: بسيارى هستند ك ه از ماندن در كنار جسد مرده مخصوصا در شب تاريك و اتاق خالى وحشت دارند با اين كه به يقين مى دانند او مرده است، ولى اين علم در اعماق قلب آنها گويى نفوذ نكرده و آن حالت ايمان و باور حاصل نشده و اين وحشت زاييده همين است.
به عبارت ديگر، علم همان آگاهى قطعى نسبت به چيزى است ولى ممكن است جنبه سطحى داشته باشد و در عمق وجود انسان و روح او نفوذ نكند، اما هنگامى كه در اعماق روح نفوذ كرد و به مرحله يقين و باور رسيد و انسان بناى قلبى بر اين گذاشت كه آن را به رسميت بشناسد نام ايمان به خود مى گيرد.
در مرحله سوم مى فرمايد: (كمال تصديق به ذات پاك او همان توحيد اوست) (و كمال التصديق به توحيده).
بدون شك هنگامى كه انسان خدا را با معرفت تفصيلى يا به تعبيرى ديگر با استدلال و برهان شناخت، هنوز به مرحله توحيد كامل نرسيده است.
توحيد كامل آن است كه ذات او را از هرگونه شبيه و نظير و مانند، پاك و منزه بداند.
زيرا كسى كه شبيه و مانندى براى او بپذيرد، در حقيقت آنچه را شناخته است خدا نبوده، زيرا خداوند وجودى است نامحدود از هر جهت و بى نياز از هر كس و هر چيز.
چيزى كه شبيه و مانند داشته باشد طبعا محدود است، چرا كه هر يك از آن دو وجود شبيه ب ه هم از ديگرى جداست و فاقد كمالات ديگرى است.
پس هنگامى تصديق به ذات پاك او به مرحله كمال مى رسد كه انسان او را يگانه و يكتا بداند نه يگانه و يكتاى عددى بلكه يگانه و يكتا به معنى بى همتا بودن و نداشتن شبيه و نظير و مانند.
سپس به مرحله چهارم گام مى نهد كه مرحله اخلاص است و مى فرمايد: (و كمال توحيدش اخلاص براى اوست) (و كمال توحيده الاخلاص له).
اخلاص از ماده خلوص به معناى خالص كردن و تصفيه نمودن و از غير، پاك كردن است.
در اين كه منظور از اخلاص در اين اخلاص عملى يا قلبى يا اعتقادى است در ميان مفسران نهج البلاغه گفتگوست.
تنها مفهومى كه مناسب آن است خالص ساختن اعتقاد نسبت به پرورگار است، يعنى او را از هر نظر يگانه و يكتا، بى نظير و بى شبيه دانستن و از اجزاى تركيبى پاك و منزه شمردن.
در جمله پنجم، خود امام (علیه السلام) به اين معنى اشاره فرموده و با تعبير زيبايى آن را توضيح داده است، مى فرمايد: (كمال اخلاص براى او، نفى صفات ممكنات از اوست) (و كمال الاخلاص له نفى الصفات عنه).
به تعبير ديگر، در مرحله قبل، سخن از اخلاص به طور اجمال بود و در اينجا كه اخلاص به مرحله كمال مى رسد، جنبه تفصيلى پيدا مى كند و دقيقا روشن مى شود كه براى اخلاص در توحيد بايد هر گونه صفاتى را كه مخلوق دارد از او نفى كرد، خواه اين صفت، داشتن اجزاى تركيبى باشد يا غير آن.
چه اين كه مى دانيم تمام ممكنات حتى عقول و نفوس مجرده نيز در واقع مركبند (حداقل تركيبى از وجود و ماهيت) حتى مجردات، يعنى موجودات مافوق ماده نيز از اين تركيب بركنار نيستند و اما م وجودات مادى، همه داراى اجزاى خارجى مى باشند، ولى ذات پاك خداوند نه اجزاى خارجى دارد و نه اجزاى عقلى، نه در خارج قابل تجزيه است و نه در فهم و درك ما، و كسى كه به اين حقيقت توجه نكند توحيد خالص را نيافته است و از اينجا روشن مى شود، اين كه مى فرمايد: كمال توحيدش نفى صفات از اوست، نه به معناى نفى صفات كماليه است، چرا كه تمام صفات كمال اعم از علم و قدرت و حيات و غير آن همه از آن اوست، بلكه منظور صفاتى است كه ما هميشه به آنها خو گرفته ايم و آنها را شناخته ايم يعنى صفات مخلوقات كه همه جا آميخته به نقص است.
مخلوقات داراى علم و قدرتند اما علم و قدرتى ناقص و محدود و آميخته با جهل و ضعف و ناتوانى، در حالى كه ذات پاك خداوند از چنين علم و قدرتى منزه است.
شاهد گوياى اين سخن گفتارى است كه خود امام (علیه السلام) در ذيل اين خطبه درباره فرشتگان دارد، مى فرمايد: (لا يتوهمون ربهم بالتصوير و لا يجرون عليه صفات المصنوعين، آنها هرگز پروردگار خود را با قوه وهم تصوير نمى كنند و صفات مخلوقات را براى او قائل نمى شوند)
اضافه بر اين، صفات مخلوقات هميشه از ذات آن جداست، يا به تعبير ديگر صفاتى است زايد بر ذات.
انسان چيزى است و علم و قدرت او چيز دي گر و به اين ترتيب وجود او مركب از اين دو است، در حالى كه صفات خدا عين ذات اوست و هيچگونه تركيبى در آنجا راه ندارد.
در حقيقت بزرگترين خطر در مسير توحيد و خداشناسى، افتادن در وادى (قياس) است يعنى مقايسه صفات خدا با صفات مخلوقات كه آميخته به انواع نقصها و كاستيهاست و يا اعتقاد به وجود صفات زايد بر ذات است، آنگونه كه اشاعره (گروهى از مسلمانان) به آن گرفتار شده اند.
به همين دليل خود امام (علیه السلام) در جمله بعد چنين مى فرمايد: زيرا هر صفتى (از صفات ممكنات) گواهى مى دهد كه غير از موصوف است و هر موصوفى (از ممكنات) شهادت مى دهد كه غير از صفات است (لشهاده كل صفه انها غير الموصوف و شهاده كل موصوف انه غير الصفه)
اين بيان در واقع يك دليل منطقى روشن است كه مى فرمايد: صفات زايد بر ذات، به زبان حال گواهى مى دهند كه از موصوف جدايند و هر موصوف گواهى مى دهد كه با صفت دوتاست، مگر اين كه صفات او را عين ذاتش بدانيم و معتقد باشيم خداوند ذاتى است كه تمامش علم و تمامش قدرت و تمامش حيات و ازليت و ابديت است، هر چند درك چنين معنايى براى ما كه تنها با صفات مخلوقات خو گرفته ايم و انسان را چيزى و علم و قدرت او را چيزى اضافه بر ذات او مى دانيم بسيار دشوار است (چرا كه وقتى از مادر متولد شد نه علم داشت و نه قدرت سپس صاحب علم و قدرت شد)