تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: روزی چند آیه قرآن بخونیم
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
پیامبر اعظم (صلی الله عليه و آله و سلم) :
إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى يحِبُّ ثَلَاثَةَ أَصْوَاتٍ صَوْتَ الدِّيك وَ صَوْتَ قَارِئِ الْقُرْآنِ وَ صَوْتَ الَّذِينَ يسْتَغْفِرُونَ بِالْأَسْحَارِ
خداوند بلندمرتبه سه صدا را دوست دارد: صدای خروس، صدای قاری قرآن، و صدای کسانی که سحرگاهان استغفار می کنند.
مستدرك‏الوسائل، ج12، ص146.
الَّذينَ يَنْقُضُونَ عَهْدَ اللَّهِ مِنْ بَعْدِ ميثاقِهِ وَ يَقْطَعُونَ ما أَمَرَ اللَّهُ بِهِ أَنْ يُوصَلَ وَ يُفْسِدُونَ فِي الْأَرْضِ أُولئِکَ هُمُ الْخاسِرُونَ27کَيْفَ تَکْفُرُونَ بِاللَّهِ وَ کُنْتُمْ
أَمْواتاً فَأَحْياکُمْ ثُمَّ يُميتُکُمْ ثُمَّ يُحْييکُمْ ثُمَّ إِلَيْهِ تُرْجَعُونَ28هُوَ الَّذي خَلَقَ لَکُمْ ما فِي الْأَرْضِ جَميعاً ثُمَّ اسْتَوى‏ إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ سَبْعَ سَماواتٍ وَ هُوَ
بِکُلِّ شَيْ‏ءٍ عَليمٌ29وَ إِذْ قالَ رَبُّکَ لِلْمَلائِکَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِکُ الدِّماءَ وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِکَ وَ
نُقَدِّسُ لَکَ قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ30
(ترجمه‌المیزان)
27) کسانی که پیمان خدا را از پس آنکه آن را بستند می شکنند و رشته ای را که خدا به پیوستن آن فرمان داده می گسلند و در زمین تباهی می کنند آنها خودشان زیانکارانند .
28) شما که مردگان بودید و خدا جانتان بداد و بار دیگرتان می میراند و باز جانتان میدهد و باز سوی او بر می گردید چگونه منکر او میشوید .
29) او است که هر چه در زمین هست یکسره برای شما آفرید سپس باسمان پرداخت و هفت آسمان بپا ساخت و بهمه چیز دانا است
30) و چون پروردگارت بفرشتگان گفت: من میخواهم در زمین جانشینی بیافرینم گفتند: در آنجا مخلوقی پدید می آوری که تباهی کنند و خونها بریزند؟ با اینکه ما تو را بپاکی می ستائیم و تقدیس می گوییم؟ گفت من چیزها میدانم که شما نمیدانید .
تفسیر المیزان - خلاصه
27) (الذین ینقضون عهدالله من بعدمیثاقه )Sadکسانی که عهد الهی را بعد ازپیمان بستن با او می شکنند)،فاسقین کسانی هستند که عهد الهی را می شکنند،پس ازآنکه قبلا عهد بسته و میثاق محکم داشته اند، و آنان دارای مظاهری ازرشته ایمانی و حرکت درمسیر الی الله بوده اند ،اما آن را نادیده گرفته و پیمان الهی راگسسته اند (اشاره به عالم ذر، که عالم قبل ازحیات دنیوی است ،که درآن جهان خداوند ازهمه بنی آدم میثاق محکم گرفت وفرمودSadالست بربکم ؟قالوا بلی )،(آیا من پروردگار شمانیستم ؟گفتندآری )،(ویقطعون ما امرالله به ان یوصل )Sadوآنچه را خداامربه وصل آن نموده ،قطع می کنند)،پس آنان پیوندبنده راباپروردگارشان بریده اند.و پیوند بین اعمال خود و تکلیف شرعی را منقطع کرده اند، و همچنین بااعمال خود پیوند بین عقیده و برادری ایمانی و انسانی راباخونریزی و کشتارانسانهای دیگر بریده اند،(ویفسدون فی الارض )Sadو آنها در زمین فساد می کنند)،لذا آنها درزمین فساد می کنند ،چون فسادخروج امر،ازحداعتدال و وظیفه است وآیا فسادی بالاتر ازتغییر ازمسیر و نظام الهی و تغییر صراط مستقیم وجود دارد؟وآنهااعضای بدن خود را در غیر طریق ایجادشان که رضای خداست بکارمی برند، پس مصداق اتم فساد هستند، (اولئک هم الخاسرون ):آنها همان زیانکارانند،پس به تحقیق خسارت کردند، درنقض عهد و شکستن پیوند خود باپروردگارشان و درانتفاع نبردن از روش و احکام الهی و این آیات افاده می کند که خداوند اگر بندگانش را مجبور به انجام طاعات یا ترک معاصی می نمود، دراین صورت پاداش مطیع و عقوبت عاصی ، هردو، بی مورد و ظلم محسوب می شد،چون ظلم و گزافه درنزد عقلاء زشت و محکوم است و به ترجیح بلا مرجح معروف است که هیچ دلیل عقلی ندارد ، پس خداوند راه رابه انسان نموده است و به او اختیار بخشیده تاخود مسیر صحیح را انتخاب کند.
28) (کیف تکفرون بالله )Sadچگونه کفر می ورزید به خدا)، درحالی که مرده بودید و خدا شمارا زنده کرد و آنچه درزمین و آسمان است مسخر شما نمود وشمارا جانشین خود در زمین قرار داد و ملائکه را به سجده در برابر شماواداشت ، و پدر شماآدم را دربهشت مسکن دادو باب توبه را بر او گشود وانسانها رابه عبادت و هدایت خود گرامی داشت و برای آنها نظامی را که شامل تمام مصالح حیات آنها بود قرار داد،تا به سعادت حقیقی برسند ،پس چگونه کفرمی ورزید؟،(و کنتم امواتا)Sadدر حالی که مرده بودید)،یعنی قبل ازایجاد در کتم عدم بسر می بردید،(فاحیاکم )Sadپس شما را زنده کرد)،یعنی شما راازنطفه ای آفرید،(ثم یمیتکم )Sadسپس شما را می میراند)،آنگاه شما را هنگام رسیدن اجلتان می میراند،(ثم یحییکم )Sad سپس شما را زنده می کند)،سپس شما را دربرزخ زنده می گرداند،(ثم الیه ترجعون )Sadو آنگاه بسوی او باز می گردید)،یعنی در روز قیامت بسوی خدا باز می گردید ،تا اعمال شمامحاسبه شود و هرنفسی به آنچه کرده است جزا داده شود،(لتجزی کل نفس بماکسبت ).
29) (هوالذی خلق لکم )Sadاوست خدایی که برای شما آفرید)،اوست خدایی که خلق کرد و مسخرگردانید برای خدمت به شما،(مافی الارض جمیعا)Sadهمه آنچه در زمین است )،همه آنچه درزمین است مسخر انسان قرار داد ،انسان بوسیله صنعت ، و زراعت درطبیعت تصرف می کند و ازقوای نهفته وپنهان در آن استفاده می کند تابوسیله خود طبیعت ، طبیعت راتوسعه دهد،(ثم استوی الی السماء)Sadو آنگاه آسمان را بنا نمود)،یعنی خداوند آسمان رابرای بشر بر افراشت و به گونه ای که بشر و برآن تسلط و قدرت دارد،(فسوهن سبع سموات )Sadپس استوار گردانید آنها را به صورت هفت مرتبه و درجه )،(و هو بکل شی ء علیم )Sadوخداوند برهرچیزداناست )،یعنی بر همه مخلوقاتش علم دارد و همه اشیاءمخلوق او هستند، لذا خداوند انسان را برای امر عظیمی خلق نمود تا جانشین اودرزمین باشد، و او رابه وسیله آنچه برای آبادانی هستی بدان نیاز داشت یاری کرد و نظام هستی را خلق نمود تا امر انسان را که خلیفه خداست اجابت کنند، وحال که چنین است آیا شرفی بالاتر ازاین وجود دارد و زندگی سعادتمندانه تری ازاقامت در مسیر خداو نظام او واحکام خدایی وجود دارد تا خدا او را به آن حیات طیبه و زندگی نیکو برساند و بدان زندگی او را حیات بخشد؟
30) (واذقال ربک للملئکه )Sadهنگامی که پروردگارت به فرشتگان گفت ...)،دراینجا قول و گفتار نوعی ایجاد و خلق صوت ازجانب خداست ،(انی جاعل فی الارض خلیفه )Sadهمانا من درزمین جانشینی قرار می دهم ) تا خلیفه وجانشین من درزمین باشد،(قالوااتجعل فیها من یفسد فیها و یسفک الدماء)Sadفرشتگان گفتند آیا درزمین کسی را قرار می دهی که فساد کند و خون بریزد؟)،پس ملائکه ازاین قول خدای تعالی چنین فهمیده اند که این عمل باعث وقوع فساد و خونریزی می شود ،چون می دانسته اند که بشر چون مادی است وقوای غضبی و شهوی دارد و زمین دار تزاحم و محدود الجهات است ،لاجرم زندگی اجتماعی باید در آن محقق شود و بقاء در زمین بوسیله نظامی اجتماعی صورت می گیرد و لازمه این تزاحم و تنازع هم فساد و خونریزی است .درحالیکه مقام خلافت تحقق نمی یابد جزاینکه خلیفه درتمامی شئون وجودی خود نمایشگر مستخلف باشدوخدای متعال که مستخلف این خلیفه است دارای تمامی اسماءحسنی و صفات علیای جمال وجلال است و منزه ازهرعیب ونقص می باشدو درفعلش منزه ازهر شرو فساد است و خلیفه ای که درزمین باکلیه آثار مادی نشو و نما کند کجا می تواند جانشین چنین خدایی باشد؟(ماللتراب و رب الارباب ، خاک کجا و خدا کجا؟) این سخن فرشتگان پرسش ازامری است که برآنها مجهول بوده و خواسته اند ازآنها رفع اشکال شود ،پس درمقام پرسش و توضیح خواهی بوده اند نه درمقام اعتراض و خصومت .و خلافت اقتضاء می کند که خلیفه ، پروردگار و مستخلف خود را حمد وتسبیح بگوید و وجود او رامنزه بداند درحالیکه خلیفه زمینی اقتضاءمادی بودنش فساد وخونریزی است ،(و نحن نسبح بحمدک و نقد س لک )Sadدرحالیکه ما فرشتگان تو را حمد و تسبیح می گوئیم و تو را مقدس می دانیم ) ،پس ملائکه بااین حساب شایسته تر هستند به اینکه جانشین خدا باشند ،اما خدای متعال دررد سخن آنان می فرمایدSadقال انی اعلم مالا تعلمون )Sadفرمود:من چیزی را می دانم که شما نمی دانید) این دلالت می کند که منظور خداوند ازخلافت ، جانشینی درزمین بوده ، نه اینکه انسان جانشین ساکنان قبلی زمین شود و این مقام اختصاص به آدم (ع ) ندارد، بلکه این مقام در فرزندان او هم موجود است و دیگر اینکه خداوند مسأله طرح شده ازجانب ملائکه را نفی نکرد و همچنین حمد و تسبیح ملائکه را نفی نفرمود،بلکه ازاین جهت ، سخنان ملائکه مورد تأیید حضرت حق بود، لکن فرمود: من مصلحتی در این امر می دانم و می بینم که شما نمی دانید،یعنی انسان اسراری و کمالاتی را ازجانب خدای سبحان می پذیردو تحمل می کند که ملائکه قدرت و تحمل آن را ندارند.ابن کثیر نقل کرده است از امام حسن (ع ) که جن درزمین ساکن بودند وفسادو خونریزی می کردند و این سخن ملائکه اشاره به دوران زندگی جنیان است وهمچنین قرطبی استدلال کرده است به این آیه و نظایر آن بروجوب نصب خلیفه تا بین مردم درمنازعات و اختلافات و رسیدگی به ظلمها و شکایات و اقامه حدود و امور نظیر اینها که محقق نمی شوند مگر به وجود امام ، فصل خطاب باشد و چیزی که واجب محقق نمی شود، مگر به وجود آن ،پس آن امر نیز واجب است ، لذا امامت بوسیله نص قرآن اثبات گردد ،کما اینکه طائفه ای ازاهل سنت این مطلب را آورده اند .
چون چند روز نمیتونم مباحث رو اداه بدم یکم زیاد گزاشتم.
سلام
وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کُلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلائِکَةِ فَقالَ أَنْبِئُوني‏ بِأَسْماءِ هؤُلاءِ إِنْ کُنْتُمْ صادِقينَ 31
(ترجمه‌المیزان)
و خدا همه نامها را بادم بیاموخت پس از آن همه آنان را بفرشتگان عرضه کرد و گفت اگر راست می گویید مرا از نام اینها خبر دهید .
تفسیر المیزان - خلاصه
(و علم ادم الاسماء کلها) : (و خداوند همه اسماء را به آدم (ع )تعلیم داد)،یعنی قدرت و درک حقایق را دراو ایجاد کرد،(ثم عرضهم )Sadسپس مصادیق و مسمیات آن اسماء راعرضه کرد)،(علی الملئکه ) : (برفرشتگان ) به واسطه سئوالشان ، (فقال انبئونی باسماء هوءلاء ان کنتم صادقین ) : (پس فرمود:خبر دهیدمرا ازاین اسماء ،اگر ازراستگویان هستید) و مسلما این اسماء را نمی دانستند،چون آیه اشعار دارد به اینکه اسماء نامبرده و یا مصادیق و مسماهای آنهاموجوداتی زنده و ذی شعور هستند ، که درپس پرده غیب بوده اند ،و علم به آنها نباید ازسنخ علم ما به اسماء موجودات باشد، و علم آدم ، حقیقت علم به اسماء بود،(نوعی علم حضوری و وجدانی نه نظری و کسبی )و ملائکه ازعلم به آنها بی بهره بوده اند و برای آنها غایب بوده و منظور ازتعلیم اسماء ابداع علم درانسان است به حیثی که اگر به راهی هدایت شود برای انسان میسر است که آن را ازقوه به فعل درآوردو این شرافت برای انسان بود، لذا اگر علم به آنها ازنوع علم حصولی باشد، این شرافتی برای آدم نبود، چون ملائکه هم می توانستند آن را کسب کنند،پس آدم بواسطه علم حقیقی به اسماء شایسته مقام خلافت شد، نه فقط خبر دادن از آنها و به همین خاطر ملائکه علم خود را نسبت به آن اسماءنفی کردند، پس اسماء معروضه موجودات ،زنده و عاقلی بودند که نزد خدامحفوظ و محبوب بودند و برای آنها مراتب و درجاتی بود(و ان من شیئی الاعندناخزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم )(و هیچ چیز نیست جز آنکه خزائن آن در نزدماست و ما آنرا جز به قدر معین نازل نمی کنیم )، پس خدا آنچه درخزائن غیب بود به آدم تعلیم داد.
نکته :
کلمه (اسماء) در جمله (و علم آدم الاسماء کلها) الخ، از نظر ادبیات، جمعی است که الف و لام بر سرش در آمده، و چنین جمعی به تصریح اهل ادب افاده عموم می‏کند، علاوه بر اینکه خود آیه شریفه با کلمه (کلها، همه‏اش) این عمومیت را تاکید کرده.
در نتیجه مراد بان، تمامی اسمائی خواهد بود که ممکن است نام یک مسما واقع بشود، چون در کلام، نه قیدی آمده، و نه عهدی، تا بگوئیم مراد، آن اسماء معهود است.
از سوی دیگر کلمه: (عرضهم، ایشانرا بر ملائکه عرضه کرد) ، دلالت می‏کند بر اینکه هر یک از آن اسماء یعنی مسمای بان اسماء، موجودی دارای حیاة و علم بوده‏اند، و در عین اینکه علم و حیاة داشته‏اند، در پس حجاب غیب، یعنی غیب آسمانها و زمین قرار داشته‏اند.
گو اینکه اضافه غیب به آسمانها و زمین، ممکن است در بعضی موارد اضافه تبعیضی باشد، و لکن از آنجا که مقام آیه شریفه مقام اظهار تمام قدرت خدایتعالی، و تمامیت احاطه او، و عجز ملائکه، و نقص ایشان است، لذا لازم است بگوئیم اضافه نامبرده (مانند اضافه در جمله خانه زید -) اضافه ملکی باشد.
در نتیجه می‏رساند: که اسماء نامبرده اموری بوده‏اند که از همه آسمانها و زمین غایب بوده، و بکلی از محیط کون و وجود بیرون بوده‏اند.
این موجودات زنده و عاقلی که خدا بر ملائکه عرضه کرد، موجوداتی عالی و محفوظ نزد خدا بودند، که در پس حجاب‏های غیب محجوب بودند، و خداوند با خیر و برکت آنها هر اسمی را که نازل کرد، در عالم نازل کرد، و هر چه که در آسمانها و زمین هست از نور و بهای آنها مشتق شده است، و آن موجودات با اینکه بسیار و متعددند، در عین حال تعدد عددی ندارند، و اینطور نیستند که اشخاص آنها با هم متفاوت باشند، بلکه کثرت و تعدد آنها از باب مرتبه و درجه است، و نزول اسم از ناحیه آنها نیز باین نحو نزول است.


خداوند با توجه به آیه ، ملاک خلافت انسان را علم به اسماء می‌داند: «وَعَلَّمَ آدَمَ الأَسْمَاء کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلاَئِکَةِ فَقَالَ أَنبِئُونِی بِأَسْمَاء هَـؤُلاء إِن کُنتُمْ صَادِقِینَ؛و [خدا] همه نامها را به آدم آموخت، سپس آنها را بر فرشتگان عرضه نمود و فرمود: اگر راست مى گویید از اسامى اینها به من خبر دهید.»

منظور از «اسماء»، حقایق غیبی عالم است که به لحاظ سِمه و نشانة خدا بودن، به اسم مرسوم شده است؛ حقایقی که با شعور و عقل بوده و حضرت آدم (علیه السلام) با تعلیم الهی و با علم حضوری آنها را درک کرده است. خداوند برای اینکه ناتوانی فرشتگان در مسأله خلافت را به آنان نشان دهد، همان حقایق را بر فرشتگان عرضه کرد و به آنان فرمود: مرا از اسمای آن حقایق آگاه سازید، اگر در ادعای شایستگی برای خلافت راست می‌گویید
پیامبر اعظم (صلی الله عليه و آله و سلم) :
إنّ الذي ليسَ في جَوفِهِ شيءٌ من القرآنِ كالبَيتِ الخَرِبِ .[/b]
[b] كسى كه در اندرونش چيزى از قرآن نيست، همانند خانه اى ويران است.

كنز العمّال : ٢٤٧٨
قالُوا سُبْحانَکَ لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّکَ أَنْتَ الْعَليمُ الْحَکيمُ 32
(ترجمه‌المیزان)
گفتند تو را تنزیه می کنیم ما دانشی جز آنچه تو بما آموخته ای نداریم که دانای فرزانه تنها تویی .
تفسیر المیزان - خلاصه
(قالواسبحانک )Sadفرشتگان به جهت تنزیه و تقدیس گفتند:منزهی تو ای خدا)،(لا علم لنا الا ما علمتنا)Sadعلمی برای ما نیست جزآنچه تو به ما تعلیم فرمائی ) و این از اموری نیست که به ما تعلیم داده ای Sadانک انت العلیم ):همانافقط تو بر همه اشیاءدانایی ،(الحکیم )Sadو حکمت اندیشی ) و هر امری را در موردخاصش انجام می دهی .
نکته:
ابلیس و ملائکه هر کدام به نوعى خود را برتر از آدم مى دیدند؛ ابلیس به واسطه ى خلقت؛ "انا خیر منه" و فرشتگان به واسطه ى عبادت؛ "نحن نسبح بحمدک" امّا ابلیس در برابر فرمان سجده خداوند، ایستادگى کرد، ولى فرشتگان چون حقیقت را فهمیدند، پوزش خواستند وبه جهل خود اقرار کردند "سبحانک لا علم لنا".
سلام
قالَ يا آدَمُ أَنْبِئْهُمْ بِأَسْمائِهِمْ فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکُمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کُنْتُمْ تَکْتُمُونَ 33
گفت ای آدم ، فرشتگان را از نام ایشان آگاه کن و چون از نام آنها آگاهشان کرد گفت مگر بشما نگفتم که من نهفته های آسمان و زمین را میدانم ، آنچه را که شما آشکار کرده اید و آنچه را پنهان میداشتید میدانم


تفسیر المیزان - خلاصه
(قال یا ادم انبئهم باسمائهم )Sadفرمود: ای آدم آگاه کن آنها را ازآن اسامی )و مسمیات ، که آنان ازآن بی خبرند و علم به آن ندارند،(فلما انباهم باسمائهم )Sadپس زمانی که آگاه ساخت آنها راازآن نامها) که نمی دانستند،(قال الم اقل لکم انی اعلم غیب السموات و الارض )Sadخداوندفرمود:آیا به شما نگفتم که من ازغیب آسمان و زمین مطلعم ؟) امر محدود، محدودیتش مانع می شود که ماوراء حدود خود را بشناسد و خداوند چون نامحدود و نامتناهی است هیچ چیز از حیطه علم او بیرون نیست ،(و اعلم ما تبدون و ما کنتم تکتمون )Sadومی دانم آنچه را شما آشکار یا پنهان می کنید) ،اینها دو قسم ازغیب نسبی است ،یعنی بعضی از غیبهای آسمان و زمین است و به همین جهت در مقابل جمله قبلی (اعلم غیب السموات و الارض )قرار گرفت تا شامل هردو قسم غیب ، یعنی غیب داخل درعالم ارضی و سماوی و غیب خارج ازآن بشود و تقید جمله (کنتم تکتمون ) به قید (کنتم )به این معنا اشعار دارد که در خصوص خلقت و خلافت آدم اسراری مکتوم و پنهان بوده است ،همچنانکه درآیه بعدی هم می فرمایدSadفسجدواالا ابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین )(پس سجده کردند جز ابلیس که تکبر کرد و اواز کافران بود)،یعنی می رساند که ابلیس قبل از ایجاد آدم هم کافر بوده وسجده نکردن و مخالفتش ناشی از مخالفت باطنی و مکتوم وی بوده است ، پس خداوندمی فرماید: من آن مخالفت باطنی و مکتوم را هم می دانم .
آگاهی ملائکه به غیب
آنچه ملائکه اظهار بدارند و آنچه پنهان کنند، دو قسم از غیب نسبى است. یعنى بعضى از غیب‏ هاى آسمان‌ ها و زمین است. به همین جهت در مقابل آن جمله «أَعْلَمُ غَیْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ» قرار گرفت تا شامل هر دو قسم غیب یعنى غیب داخل در عالم ارضى و سماوى و غیب خارج از آن بشود. ترجمه المیزان، ج1، ص: 182
عبادت چیست؟
سجده بر آدم چون به فرمان خدا بود، در واقع بندگى و عبودیت خداست . زیرا عبادت واقعى، عملى است که خداوند بخواهد، نه آنکه طبق میل ما باشد. ابلیس حاضر بود قرن ها سجده کند، ولى به آدم سجده نکند. تفسیر نور
بی اعتقادی به فرمان
خطرناک تر از نافرمانى در عمل، بى اعتقادى به فرمان است . و این بی اعتقادی انسان را به جایی می کشاند که ابلیس بدانجا راه یافت.
سلام
تو ماه رمضون وقت بیشتری برای تامل داریما / دوستان نمیخواهند در مباحث شرکت کنند ؟؟؟؟؟؟

وَ إِذْ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ فَسَجَدُوا إِلاَّ إِبْليسَ أَبى‏ وَ اسْتَکْبَرَ وَ کانَ مِنَ الْکافِرين َ34
(ترجمه‌المیزان)
و چون بملائکه گفتیم برای آدم سجده کنید پس همه سجده کردند بجز ابلیس که از اینکار امتناع کرد و کبر ورزید و او از کافران بود .


تفسیر المیزان - خلاصه
(و اذ قلنا للملئکه اسجدوا لادم فسجدوا)Sadو زمانی که به ملائکه گفتیم سجده کنید آدم راپس سجده نمودند) ،توضیح آنکه عبادت آنست که عبد خودرا درمقام عبودیت و بندگی قرار دهد و آن رابا اطاعت اثبات کند و عبادت اظهارمولویت مولی در همه امور است و هر زمان این اظهار شدیدتر باشد عبودیت تعین بیشتری می یابد و از واضح ترین مظاهر عبودیت سجده کردن است ،(الاابلیس ابی و استکبر و کان من الکافرین )Sadجز ابلیس که ابا کرد و تکبر ورزید واو ازکافران بود)،پس سجده ملائکه برای آدم اطاعت امر خدا بود و اظهارعبودیت به او و اباکردن ابلیس با عبودیت منافات داشت ،پس ابلیس کفر باطنی خودرا ظاهر نمود .
[/b]

خلافت مطلق انسان
از ظاهر (اِنِّی جَاعِلٌ فِی الاَرضِ خَلِیفَةً) برمی ‌آید که خلافت آدم، مطلق و بر همه چیز حتی بر ملائکه بوده است.

توضیح : چنانچه دستور سجده نیز آن را تأیید می ‌کند و طبعاً در چنین مواردی خطوراتی در دل ملائکه به وجود می ‌آید. زیرا آن ها باور نمی ‌کردند یک موجود زمینی آن قدر شرافت پیدا کند که بر آن ها سیادت یابد.

سجده
1- فرشتگان نیز مانند انسان، مورد خطاب وامر ونهى قرار دارند. «أسجدوا لادم»
2- لیاقت، از سابقه مهمتر است. فرشتگان قدیمى باید براى انسان تازه به دوران رسیده امّا لایق، سجده کنند. «أسجدوالادم»
3- خطرناک‏تر از نافرمانى در عمل، بى‏اعتقادى به فرمان است.«ابى‏ و استکبر»
4- تکبّر وجسارت ابلیس، سرچشمه‏ى بدبختى‏هاى او شد. «کان من الکافرین» "تفسیر نور"

چرا ابلیس مخالفت کرد ؟
مى دانیم ((شیطان )) اسم جنس است شامل نخستین شیطان و همه شیطانها ولى ((ابلیس )) اسم خاص است و اشاره به همان شیطانى است که اغواگر آدم شد، او طبق صریح آیات قرآن از جنس فرشتگان نبود، بلکه در صف آنها قرار داشت او از طائفه جن بود که مخلوق مادى است ، در سوره کهف آیه 50 مى خوانیم ((فسجدوا الا ابلیس کان من الجن )): ((همگى سجده کردند جز ابلیس که از طائفه جن بود)).
انگیزه او در این مخالفت کبر و غرور و تعصب خاصى بود که بر فکر او چیره شد، او چنین مى پنداشت که از آدم برتر است ، و نمى بایست دستور سجده بر آدم بر او داده شود، بلکه او باید مسجود باشد و آدم بر او سجده کند، که شرح این معنى در ذیل آیه 12 سوره اعراف خواهد آمد.
و علت کفر او نیز همین بود که فرمان حکیمانه پروردگار را نادرست شمرد
نه تنها عملا عصیان کرد از نظر اعتقاد نیز معترض بود، و به این ترتیب خودبینى و خودخواهى ، محصول یک عمر ایمان و عبادت او را بر باد داد، و آتش به خرمن هستى او افکند، و کبر و غرور از این آثار بسیار دارد!.
تعبیر ((کان من الکافرین )) نشان مى دهد که او قبل از این فرمان نیز حساب خود را از مسیر فرشتگان و اطاعت فرمان خدا جدا کرده بود و در سر فکر استکبار مى پروراند، و شاید به خود مى گفت اگر دستور خضوع و سجده به من داده شود قطعا اطاعت نخواهم کرد، ممکن است جمله ما کنتم تکتمون آنچه را کتمان مى کردید اشاره اى به این معنى باشد. در حدیثى که در تفسیر قمى از امام عسکرى (علیه السلام ) نقل شده نیز همین معنى آمده است .
2- آیا سجده براى خدا بود یا آدم ؟
شک نیست که ((سجده )) به معنى پرستش براى خدا است ، چرا که در جهان هیچ معبودى جز خدا نیست ، و معنى توحید عبادت همین است که غیر از خدا را پرستش ‍نکنیم .
بنابراین جاى تردید نخواهد بود که فرشتگان براى آدم سجده پرستش نکردند، بلکه سجده براى خدا بود ولى بخاطر آفرینش چنین موجود شگرفى ، و یا اینکه سجده براى آدم کردند اما سجده به معنى خضوع نه پرستش .
در کتاب عیون الاخبار از امام على بن موسى الرضا (علیهماالسلام ) چنین مى خوانیم : ((کان سجودهم لله تعالى عبودیة ، و لادم اکراما و طاعة ، لکوننا فى صلبه ))
((سجده فرشتگان پرستش خداوند از یک سو، و اکرام و احترام آدم از سوى دیگر بود، چرا که ما در صلب آدم بودیم ))!.
بهر حال بعد از این ماجرا و ماجراى آزمایش فرشتگان به آدم دستور داده شد او و همسرش در بهشت سکنى گزیند، چنانکه قرآن مى گوید: به آدم گفتیم تو و همسرت در بهشت ساکن شوید و هر چه مى خواهید از نعمتهاى آن گوارا بخورید! (و قلنا یا آدم اسکن انت و زوجک الجنة و کلا منها رغدا حیث شئتما).
((ولى به این درخت مخصوص نزدیک نشوید که از ظالمان خواهید شد)) (و لا تقربا هذه الشجرة فتکونا من الظالمین ).
از آیات قرآن استفاده مى شود که آدم براى زندگى در روى زمین ، همین زمین معمولى آفریده شده بود، ولى در آغاز خداوند او را ساکن بهشت که یکى از باغهاى سرسبز پر نعمت این جهان بود ساخت ، محیطى که در آن براى آدم هیچ گونه ناراحتى وجود نداشت .
شاید علت این جریان آن بوده که آدم با زندگى کردن روى زمین هیچگونه آشنائى نداشت ، و تحمل زحمتهاى آن بدون مقدمه براى او مشکل بود، و از چگونگى کردار و رفتار در زمین باید اطلاعات بیشترى پیدا کند، بنابراین مى بایست مدتى کوتاه تعلیمات لازم را در محیط بهشت ببیند و بداند زندگى روى زمین تواءم با برنامه ها و تکالیف و مسئولیتها است که انجام صحیح آنها باعث سعادت و تکامل و بقاى نعمت است ، و سرباز زدن از آن سبب رنج و ناراحتى .
و نیز بداند هر چند او آزاد آفریده شده ، اما این آزادى بطور مطلق و نامحدود نیست که هر چه خواست انجام دهد او مى بایست از پاره اى از اشیاء روى زمین چشم بپوشد.
و نیز لازم بود بداند چنان نیست که اگر خطا و لغزشى دامنگیرش شود
درهاى سعادت براى همى شه به روى او بسته مى شود، نه مى تواند بازگشت کند و پیمان به بندد که بر خلاف دستور خدا عملى انجام نخواهد داد تا دوباره به نعمتهاى الهى باز گردد.
او در این محیط مى بایست تا حدى پخته شود، دوست و دشمن خویش را بشناسد، چگونگى زندگى در زمین را یاد گیرد، آرى این خود یک سلسله تعلیمات لازم بود که مى بایست فرا گیرد، و با داشتن این آمادگى به روى زمین قدم بگذارد اینها مطالبى بود که هم آدم و هم فرزندان او در زندگى آینده خود به آن احتیاج داشتند، بنابراین شاید علت اینکه آدم در عین اینکه براى خلافت زمین آفریده شده بود مدتى در بهشت درنگ مى کند و دستورهائى به او داده مى شود جنبه تمرین و آموزش داشته باشد.
در اینجا ((آدم )) خود را در برابر فرمان الهى درباره خوددارى از درخت ممنوع دید، ولى شیطان اغواگر که سوگند یاد کرده بود که دست از گمراه کردن آدم و فرزندانش بر ندارد به وسوسه گرى مشغول شد، و چنانکه از سایر آیات قرآن استفاده مى شود به آدم اطمینان داد که اگر از این درخت بخورد او و همسرش فرشتگانى خواهند شد و جاویدان در بهشت زندگى مى کنند، حتى قسم یاد کرد که من خیر خواه شما هستم (سوره اعراف آیه 20 و 21).
((سرانجام شیطان آن دو را به لغزش واداشت و از آنچه در آن بودند (بهشت ) بیرون کرد)) (فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه ).
آرى از بهشتى که کانون آرامش و آسایش و دور از درد و رنج بود بر اثر فریب شیطان اخراج شدند.
و چنانکه قرآن مى گوید: ((ما به آنها دستور دادیم که به زمین فرود آئید در حالى که دشمن یکدیگر خواهید بود)) آدم و حوا از یکسو و شیطان از سوى دیگر (و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو).
و براى شما تا مدت معینى در زمین قرارگاه و وسیله بهره بردارى است (و لکم فى الارض مستقر و متاع الى حین ).
اینجا بود که آدم متوجه شد راستى به خویشتن ستم کرده و از محیط آرام و پر نعمت بهشت بخاطر تسلیم شدن در برابر وسوسه هاى شیطان بیرون رانده شده و در محیط پر زحمت و مملو از مشقتى قرار خواهد گرفت ، درست است که آدم پیامبر بود و معصوم از گناه ولى چنانکه خواهیم گفت هر گاه ترک اولى از پیامبر سر زند خداوند نسبت به او سخت مى گیرد، همانند گناهى که از افراد عادى سر بزند و این جریمه سنگینى بود که آدم در برابر آن نافرمانى پرداخت

توضیح : و طبق صریح آیات قرآن از جنس فرشتگان نبود، بلکه در صف آنها قرار داشت او از طائفه جن بود که مخلوق مادى است. "تفسیرنمونه "
[/b]
التماس دعا
سلام
وَ قُلْنا يا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ وَ کُلا مِنْها رَغَداً حَيْثُ شِئْتُما وَ لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَکُونا مِنَ الظَّالِمينَ 35
(ترجمه‌المیزان)
و گفتیم: ای آدم تو و همسرت در بهشت آرام گیرید و از آن بفراوانی از هر جا که خواستید بخورید و نزدیک این درخت مشوید که از ستمگران خواهید شد .
تفسیر المیزان - خلاصه
(وقلنا یا ادم اسکن انت وزوجک الجنه ) (گفتیم ای آدم تو و همسرت در بهشت مسکن گیرید)، به تحقیق آدم (ع ) برای زندگی کردن در زمین آفریده شده بود تا خلیفه خدا در زمین باشد و روش استقرار در زمین همان برتری او برملائکه بود که اثبات شدو خداوند آنها را امر به سجود برای تعظیم آدم نمود ،پس او را برای مدتی وارد بهشت کردند و آنها را ازدرخت ممنوع منع و نهی نمودندتا آنگاه که ازآن درخت خوردند و زشتی و بدیشان بر آنها آشکار شد،پس به زمین هبوط و نزول یافتند و این امر، درسی مهم و حجتی عظیم برای بنی آدم است ، پس شیطانی که پدر آنها را دربهشت فریب داد و او را ازآنجا خارج کرد،همیشه در صدد اغوا و فریفتن و خارج کردن آنها از دین است و آنها را از بهشت باز می دارد، و آن خدایی که بنی آدم را خلیفه خود درزمین قرار داد تا زمانی مستخلف آنهاست ، که قیام به واجبات و موجبات خلافت وجانشینی بنمایند ونظام الهی را در زمین ایجاد کنند،پس بر بنی آدم است که جانشینان شایسته ای درزمین باشند و نظام الهی را که خدا به آنان املاء نموده درزمین تطبیق نمایند،همانگونه که خدا بوسیله پیامبرانش به آنان آموخته است ، لذا هرکس انکار کندیاکفر بورزد یا کوتاهی نماید در برابر خداوند مسئول است و بزودی پروردگارمستخلف ازاو محاسبه وباز خواست می نماید.پس جانشینی و خلافت اقتضای ارتقاء یافتن به صفات الهی و خاضع نمودن هواهای نفسانی و حیوانی را دارد و جانشین خدا بودن درزمین حقیقتا مسئولیت دشواری است ،(و کلا منها رغدا)Sadو بخورید ازآن به فراوانی ) و آسودگی وطیب خاطر،(حیث شئتما) (هرزمان که بخواهید)،(ان لک الا تجوع فیها و لا تعری )،(پس برای توست که درآن تشنه و گرسنه و عریان نشوی )،(و لا تقربا هذه الشجره ) (وبه این درخت نزدیک نشوید) ،مبالغه درتأکید نهی شده است ،یعنی به نزدیک آن نروید ،چه رسد که ازمیوه اش تناول کنید و همانا در نزدیک شدن به این درخت رنج و سختی حیات دنیا به او خواهد رسید و این نزدیکی به آنست که انسان پروردگار خود را فراموش کند و نسبت به مقام او غفلت داشته باشد و درحق چنین انسانی قول خدای متعال است که می فرماید: (ومن اعرض عن ذکری ،فان له معیشه ضنکاو نحشره یوم القیامه اعمی ) (هرکس ازیاد من دوری کند ،پس او رازندگی دشواری خواهد بود و درقیامت کور محشورمی شود)، و آدم (ع )خواست تا بین این درخت و میثاقی که ازاو اخذ شده بود جمع نماید و این امکان ندارد و نتوانست ،پس میثاق را فراموش کرد ،لذا دررنج و تعب دنیا قرارگرفت و آنگاه آن را به توبه جبران نمود ،با آنکه خداوند آنها را بر حذر داشته بودبااین قول که ،(فتکونا من الظالمین )،(پس در این حال ازستمکاران خواهید بود) وپیامد این ظلم ، قرار گرفتن در رنج و تعب این حیات مادی بود ازقبیل گرسنگی وتشنگی و عریانی و رنج ، پس ستم آنها درواقع ستم به نفس خودشان بود نه به معنای معصیت مصطلح ،و از اینجاظاهر می شود که نهی خداوند نهی تنزیهی ،بوده است و نهی ارشادی به آنچه خیر و مکلف درآن است نه نهی مولوی ،فلذابهشت را ازدست دادند، اما جزای مخالفت بانهی مولوی تکلیفی تنها با توبه مقبول و پذیرفته شده برطرف می شود،پس آندو توبه کردند و توبه آنها قبول شد،اما به بهشت بازگردانده نشدند و این نشان می دهد که نهی ، نهی ارشادی بوده است .
اصل خلقت حضرت آدم(علیه‌السلام) برای سکونت در زمین بود
حضرت آدم (علیه السلام) برای این خلق شده بود که در زمین زندگی کند.

توضیح : سیاق آیات مربوط به سکونت حضرت آدم (علیه السلام) در بهشت و مخصوصا آیه ‏(إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً) الخ، این معنا را دست می دهد که آدم در اصل و در آغاز براى این‏ خلق شده بود که در زمین زندگى کند در زمین بمیرد. و نیز از سیاق آیه سوره طه که مى ‏فرماید: «فَقُلْنا یا آدَمُ» الخ و سوره اعراف که مى ‏فرماید: «وَ یا آدَمُ اسْکُنْ» الخ، که داستان بهشت را با داستان سجده ملائکه به صورت یک داستان و متصل به هم آورده است، به خوبى مى ‏رساند که منظور اصلى از خلقت آدم این بود که در زمین سکونت کند. ترجمه المیزان، ج‏1، ص: 195 و 196
پیغمبر بودن حضرت آدم (علیه‌السلام)
ابوذر گفت: «حضور حضرت رسول(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) عرضه داشتم یا رسول اللَّه، آیا به نظر شما آدم پیغمبر بود یا نه». ایشان در پاسخ فرمودند: «هم نبى بود و هم رسول. چون خداى تعالى قبلا با او صحبت کرده بود و فرموده بود: «یا آدَمُ اسْکُنْ أَنْتَ وَ زَوْجُکَ الْجَنَّةَ» پس معلوم می شود به آنجناب وحى می شد». ترجمه المیزان، ج‏1، ص: 225
سلام
پیامبر اعظم (صلی الله عليه و آله و سلم) :
إنّ الذي ليسَ في جَوفِهِ شيءٌ من القرآنِ كالبَيتِ الخَرِبِ .
كسى كه در اندرونش چيزى از قرآن نيست، همانند خانه اى ويران است.
كنز العمّال : ٢٤٧٨
فَأَزَلَّهُمَا الشَّيْطانُ عَنْها فَأَخْرَجَهُما مِمَّا کانا فيهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِي الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حينٍ 36
و شیطان ایشان را از نعمت بهشت بینداخت و از آن زندگی آسوده که داشتند بیرونشان کرد ، گفتیم: با همین وضع که دشمن یکدیگرید پائین روید که تا مدتی در زمین قرارگاه و بهره دارید .
تفسیر المیزان - خلاصه
(فازلهما الشیطان عنها) (پس شیطان آنها را ازبهشت ساقط نمود و فریب داد)،چون او هم همراه آنها در بهشت بود،(فاخرجهما مما کانا فیه )Sadو آنها را ازآنچه در آن بودند خارج کرد)،یعنی آنها را به وسوسه فریفت و آنها رااز نعمتهایی که داشتند از قبیل فراوانی و زندگی خوش و آسوده خارج کرد، (وقلنا اهبطوا)Sadگفتیم هبوط کنید) و نزول نمائید به زمین (بعضکم لبعض عدو) (درحالیکه بایکدیگر دشمن هستید)،چون زمین و دنیای مادی دار تزاحم است نه تراحم وشفقت ،(ولکم فی الارض مستقر ومتاع الی حین ) (و برای شما تا مدتی در زمین جایگاه و بهره خواهد بود) ،همانا انسان از منزلت سعادت و کرامت و آسودگی به دنیا هبوط کرد و از منزلت رفعت و قرب و دار نعمت و شادمانی و جوارپروردگار به عالم مادی نزول یافت ، چون او رنج و تعب و درد و حیات فانی را به میل خود اختیار کرد، پس زمانی که به سوی پروردگارش باز گردد ،خداوندکرامت و سعادت را به او باز می گرداند و اگر باز نگردد ودر زمین ریشه دار گرددو پیروی ازهوای نفس خویش کند ،همانا نعمت خدا را به کفر مبدل کرده و نفس خود را شایسته هلاکت و جهنم سوزان و بدترین جایگاه قرار داده است .
وسوسه شدن حضرت آدم(علیه‌السلام) و همسرش توسط شیطان
شیطان با وسوسه‌ ای که در دل ها می ‌اندازد انسان ها را فریب می دهد ولی وسوسه ‌اش در مورد حضرت آدم (علیه السلام) و حوّا به نوعی بود که آن ‌ها شیطان را می ‌دیدند.

توضیح : (فَأَزَلَّهُمَا الشَّیْطانُ) الخ، ظاهر از این جمله مانند نظائرش این است که شیطان آدم را گول زد و هر چند که این عبارت بیش از این دلالت ندارد که گول زدن آدمش مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه القا وسوسه در قلب بوده است بدون اینکه خودش را به طرف نشان دهد. همچنانکه ما را هم گول مى ‏زند و ما تاکنون خود او را ندیده ‏ایم. لکن از امثال آیه «فَقُلْنا یا آدَمُ إِنَّ هذا عَدُوٌّ لَکَ وَ لِزَوْجِکَ» (طه/117) که خداوند با کلمه (هذا) اشاره به شیطان کرده است، فهمیده می شود که خداوند وى را به آدم و همسرش نشان داده بود و معرفی اش کرده بود، معرفى به شخص او و عین او نه معرفى به وصف او. همچنین آیه «یا آدَمُ هَلْ أَدُلُّکَ عَلى‏ شَجَرَةِ الْخُلْدِ» (طه/120) الخ که حکایت کلام شیطان است که قرآن کریم آن را به صورت حکایت خطاب آورده است و این دلالت دارد بر اینکه گوینده آن که شیطان است در برابر آدم ایستاده و با او صحبت مى ‏کرده بود و خلاصه، سخن، سخن کسى است که شنونده او را مى ‏دید. همچنین آیه «وَ قاسَمَهُما إِنِّی لَکُما لَمِنَ النَّاصِحِینَ» (اعراف/21). چون قسم خوردن از کسى تصور دارد که دیده شود. همچنین آیه «وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ وَ أَقُلْ لَکُما إِنَّ الشَّیْطانَ لَکُما عَدُوٌّ مُبِینٌ» (اعراف/22) که آن نیز دلالت دارد بر اینکه شیطان براى آدم و همسرش دیده می شد و او را مى ‏دیدند. و اگر حال آن دو نیز نسبت به شیطان مثل حال ما بود که او را نمى ‏بینیم و تنها وسوسه‏ اش به ما مى ‏رسد، می توانستند بگویند: «ما که شیطانى ندیدیم و خیال کردیم این وسوسه‏ ها از افکار خودمان بود و هیچ احتمال ندادیم که از ناحیه او باشد و ما هیچ قصد مخالفت با سفارشى که در خصوص هوشیارى از وسوسه شیطان کردى نداشتیم».

و سخن کوتاه اینکه آدم و همسرش شیطان را مى ‏دیدند و او را مى ‏شناختند. همچنانکه انبیا با اینکه به عصمت خدایى معصومند، او را مى ‏دیدند و هنگامى که می خواست متعرض ایشان بشود مى‏ شناختند. همچنانکه روایات وارده درباره حضرت نوح (علیه السلام)، حضرت ابراهیم (علیه السلام) و حضرت موسى (علیه السلام) و حضرت عیسى (علیه السلام) و حضرت یحیى (علیه السلام) و حضرت ایوب (علیه السلام) و حضرت اسماعیل (علیه السلام) و حضرت محمد (صلّی الله علیه و آله) بر این معنا دلالت دارد.

و همچنین ظاهر آیات این داستان از قبیل آیه «ما نَهاکُما رَبُّکُما عَنْ هذِهِ الشَّجَرَةِ» (اعراف/20) که به روشنى مى ‏رساند شیطان با آن دو تن در برابر درخت نامبرده ایستاده بود و قبلا خود را به بهشت درانداخته و طرح دوستى با آن دو را ریخته بود و با وسوسه خود فریبشان داد.
هبوط حضرت آدم(علیه‌السلام) و همسرش به زمین
از ظاهر سیاق برمى ‏آید که خطاب در این آیه متوجه حضرت آدم (علیه السلام) و همسرش و ابلیس همگى است. ولى در سوره اعراف خطاب را متوجه خصوص ابلیس کرد و فرمود: «فَاهْبِطْ مِنْها فَما یَکُونُ لَکَ أَنْ تَتَکَبَّرَ فِیها» (اعراف/13) الخ و این از آن جهت است که در حقیقت خطاب در آیه مورد بحث، نظیر جمع بین دو خطاب است تا آنچه خداوند قضائش را رانده است حکایت کند. مانند عداوت میانه ابلیس ملعون و آن دو و ذریه آنان و نیز مانند زندگى کردن آدمیان در زمین و مردنشان در همان جا و مبعوث شدنشان از آنجا.
عمومیت حکم سجده بر آدم(علیه‌السلام) برای تمام انسان‌ها
اگر خداوند آن روز ملائکه را وادار کرد تا براى حضرت آدم (علیه السلام) سجده کنند از این جهت که خلیفه خداوند در زمین است، در حقیقت این حکم سجده شامل همه افراد بشر می شود و در حقیقت سجده ملائکه براى خصوص حضرت آدم (علیه السلام) از این باب بود که حضرت آدم (علیه السلام) قائم مقام و نمونه و نایب از همه جنس بشر بوده است.

توضیح : همچنانکه از ظاهر آیه «فِیها تَحْیَوْنَ وَ فِیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ» (اعراف/25) الخ و نیز از آیه «وَ لَقَدْ خَلَقْناکُمْ ثُمَّ صَوَّرْناکُمْ ثُمَّ قُلْنا لِلْمَلائِکَةِ اسْجُدُوا لِآدَمَ» (اعراف/11) الخ، که به زودى در تفسیر سوره اعراف خواهد آمد این معنا استفاده می شود.
خیلی نکته تو این آیه هستش که جا زیاد میگیره اگه تفسیر دارین ینگاه بندازین . ایه هایی که نکته هاش و تفسیرش زیاد هست رو دیگه شرمنده .
فَاقرَءُوا ماتَيَسَّرَ مِنَ القُرآنِ
هر چه مي‌توانيد قرآن بخوانيد
مزمل
فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ 37
(ترجمه‌المیزان)
و آدم از پروردگار خود سخنانی فرا گرفت و خدا او را به بخشید که وی بخشنده و رحیم است .
قبل از تفسیر بگم این آیه در باب امامت و شناخت امات ائمه کاربرد دارد.
تفسیر المیزان - خلاصه
(فتلقی ادم من ربه کلمات فتاب علیه ) (پس آموخت آدم ازپروردگارش کلماتی را و بسوی او توبه نمود)،(تلقی ) به معنای آموختن به وسیله تلقین می باشد و این ، گرفتن کلام با فهم و دریافت درست است و همین آموختن توبه را برآدم (ع ) هموار نمود وازاینجا ظاهر می شود که توبه دو قسم است ،یکی توبه ای ازجانب خدا که آن ، برگشت بسوی بنده است با رحمت و دیگری توبه ای ازجانب بنده و آن بازگشت بسوی خداست با استغفار و ترک معصیت ومتعاقب آن توبه ای از جانب خداست به پذیرش و قبول توبه بنده ،پس توبه بنده پیچیده و محفوف است بین دو توبه از پروردگارش ،(ثم تاب علیهم لیتوبوا) (خدابسوی آنها توبه کرد تا توبه نمودند)، چون همانا ازجمله اسمائی که آدم ازخداوند فرا گرفت کاری بود که گنه کار را هنگام گناه مفید واقع می شود و شایدآموختن و تلقی او ازپروردگار به چیزی ازآن اسماء مربوط باشد ،و آدم پس ازارتکاب آن امر هبوط یافت اما اگر آدم در همان مهبط خود باقی می ماند ،هلاک می شد و اگر به سعادت اولی خود باز می گشت ،نفس خود را به تعب افکنده بود،پس در هر حال به نفس خود ستم کرد، جز اینکه با همین عمل خود را در مسیرسعادت و در طریق کمال قرار دادکه اگر این عمل را نمی کرد و به زمین نازل نمی شد متوجه ذلت و مسکنت و قصور خویش نمی گردید و لذت توبه رانمی یافت و به آن سعادت و کمال نمی رسید و بدون برخورد با رنج و زحمت مادی ارزش روح و راحت در جوار رب العالمین را در نمی یافت ، چون توبه همان راهی است که آن را برای هدایت به روی بشر گشودند و به دنبال همین راه و هدایت بود که در هرعصری ،دینی و ملتی برای بشر تشریع شده ،لذا هبوط آدم امری تکوینی بود که لازمه اش نزدیکی وی به درخت ممنوعه بود، مانند اینکه لازمه کشته شدن ، سم خوردن یابه آتش سوخته شدن است یا لازمه دخول درآتش ترک صلاه است ،(انه هو التواب ) : همانا اوست آمرزنده چون با مغفرت خویش بسوی بنده باز می گردد،(الرحیم )و مهربان است به سبب این مغفرت نسبت به بندگانش .
مصداق کلمات در «فَتَلَقَّى آدَمُ مِنْ رَبِّهِ کَلِماتٍ»
در میانه اسمایى که خداوند به حضرت آدم (علیه السلام) تعلیم داد، چیزى بود که براى معصیت کار بعد از معصیتش به درد می خورد و چاره گناه او را مى ‏کرد. پس اى بسا تلقى حضرت آدم (علیه السلام) از پروردگار خود مربوط به یکى از آن اسما بوده باشد (دقت بفرمائید).
چه بسا احتمال داده شود که این همان چیزى بود که خداى تعالى از حضرت آدم (علیه السلام) و همسرش در سوره اعراف حکایت کرده است که قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکُونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ» (اعراف/23) باشد که ترجمه ‏اش گذشت. ولکن عیبى که در این احتمال هست این است که در سوره اعراف این کلمات قبل از نقل هبوط حضرت آدم (علیه السلام) واقع شده است و بعد از نقل این کلمات فرمود: «قلنا اهبطوا» الخ و در سوره مورد بحث اول آیه (قلنا اهبطوا) الخ آمد بعدا آیه (فتلقى) الخ. لکن در این بین مطلبى هست و آن این است که اگر به خاطر داشته باشید در صدر این داستان وقتى خداى تعالى به ملائکه فرمود: «می خواهم در زمین خلیفه قرار دهم - ملائکه گفتند:- «آیا می خواهى در آن کسى را قرار دهى که فساد انگیزد؟ و خونریزى کند؟ با اینکه ما تو را به حمدت تسبیح مى ‏گوییم و تقدیست مى‏کنیم»- تا آخر. خداى تعالى این سخن ملائکه را و این ادعایشان را که درباره خلیفه زمینى کردند و این نسبتى را که به وى دادند رد نکرد و در پاسخ نفرمود نه، خلیفه زمینى این کارها را نمى ‏کند بلکه تنها اسما را به آدم تعلیم کرد. معلوم می شود با همین تعلیم اسما اعتراض ملائکه خود به خود باطل می شود وگرنه اعتراض ملائکه هم چنان به قوت خود باقى می ماند و حجت علیه آنان تمام نمی شد. پس معلوم می شود در میانه اسمایى که خداوند به حضرت آدم (علیه السلام) تعلیم داد، چیزى بود که براى معصیت کار بعد از معصیتش به درد می خورد و چاره گناه او را مى ‏کرد. پس اى بسا تلقى حضرت آدم (علیه السلام) از پروردگار خود مربوط به یکى از آن اسما بوده باشد (دقت بفرمائید). ترجمه المیزان، ج1، ص: 204 و205
لإمامُ عليٌّ عليه السلام :
في القرآنِ نَبَأُ ما قَبلَكُم ، و خَبرُ ما بَعدَكُم ، و حُكمُ ما بينَكُم
در قرآن، اخبار پيشينيان و اخبار آيندگان و حكم مورد نياز شما آمده است.
نهج البلاغة : الحكمة ٣١٣
قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّکُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ38
(ترجمه‌المیزان)
گفتیم همگی از بهشت پائین روید اگر هدایتی از من بسوی شما آمد و البته هم خواهد آمد آنها که هدایت مرا پیروی کنند نه بیمی دارند و نه اندوهگین شوند .
تفسیر المیزان - خلاصه
(قلنا اهبطوامنها جمیعا فاما یاتینکم منی هدی فمن تبع هدای فلا خوف علیهم ولا هم یحزنون )Sadگفتیم همگی از بهشت نزول کنید اگر هدایتی ازمن بسوی شما آمد، آنهاکه هدایت مرا پیروی کنند ،هرگز نه بیمی دارند و نه اندوهگین شوند) ،دراینجا امر الهی صادر شد که آدم به زمین هبوط کند و انسان و شیطان درمعرکه زمین باهم مواجه شوند و این آیه اولین فرمانی است که درتشریع دین برای آدم و ذریه او صادر شده و دین را در دو جمله خلاصه کرده است .ابتدا خداوند آدم و ذریه او را بسوی عبودیت هدایت نمود تا باوجود زندگی درزمین اززندگی و حیات آسمانی و معنوی هم بهره مند باشند ،مشاهده می شودکه یک بار قبل از توبه امر به هبوط شده است و یک بار بعد از توبه و رمز آن این است که خوردن آدم از درخت و هبوط او به زمین قضای حتمی پروردگار بود وتوبه آدم باعث شد تا قضای دوم و حکم دیگری در باره او بشود و خداوند با این توبه ، زندگی زمینی او را که شقاوت بار بود ،طیب و طاهر نمود به نحوی که هدایت بسوی عبودیت را بازندگی زمینی ترکیب کرد و زندگی خاصی مرکب اززندگی زمینی و آسمانی فراهم آورد،(پس در زمان توبه ، آدم هنوز از بهشت جدانشده بود ،هر چند که از نظر مقام و مرتبه هبوط یافته بوده و موقعیت قبلی رانداشته است ، لذا توبه ، میان دو هبوط واقع شده است ).لذا هدایت خدا انسان را به امنیت و سرور می رساند و کفر و تکذیب آیات الهی مستلزم جاودانگی درآتش است ، پس جانشینی انسان ازخدا دائر مدارپذیرش هدایت از جانب او و پیروی از طریقه الهی و روش دینی و طرد سایرراهها و روشهای غیر الهی است و پیمودن راه و روش این هدایت به انسان سعادت دنیا و آخرت می دهد و او را از ترس و اندوه ایمن می کند.
نکته
عصاره احکام الهی
این آیه و آیه بعد خلاصه و عصاره تمام احکام و تشریعاتی است که خداوند به وسیله انبیا و کتب آسمانی نازل کرده است و تا قیامت چیزی به آن ها افزوده نمی ‌گردد. ترجمه المیزان، ج1، ص: 206
دلیل تکرار امر «اِهبِطُوا»
قضایى که خداوند بعد از خطای حضرت آدم (علیه السلام) راند تنها زندگى در زمین بود (همان زندگى شقاوت بارى که آن روز وقتى او را از آن درخت نهى مى‏ کرد، از آن زندگى تحذیرش کرد) ولى با توبه‏ اى که کرد، خداوند همان زندگى را زندگى طیب و طاهرى کرد به نحوى که هدایت به سوى عبودیت را با آن زندگى ترکیب نمود و یک زندگى خاصى از ترکیب دو زندگى زمینى و آسمانى فراهم آورد.

توضیح : این آن نکته‏ ای است که از تکرار او به هبوط در این سوره استفاده می شود. چون در این سوره یک بار مى ‏فرماید: «وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِینٍ». بار دوم مى ‏فرماید: «قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَمِیعاً فَإِمَّا یَأْتِیَنَّکُمْ مِنِّی هُدىً» الخ.
زمان توبه حضرت آدم(علیه‌السلام) و همسرش
توبه وقتى از حضرت آدم (علیه السلام) و همسرش سر زده است که هنوز از بهشت جدا نشده بودند هر چند که در بهشت هم نبودند و موقعیت قبلى را نداشتند.

توضیح : زیرا توبه میانه دو امر به هبوط، واسطه شده است بنا بر این اشعار بر این معنا دارد. این اشعار را نیز دارد که نداى «وَ ناداهُما رَبُّهُما أَ لَمْ أَنْهَکُما عَنْ تِلْکُمَا الشَّجَرَةِ» (اعراف/22) الخ بعد از نهى (لا تَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ) الخ، بوده است که در اولى اشاره را با لفظ (تلکما) آورد که مخصوص اشاره به دور است و در دومى که قبل از اولى واقع شده است این اشاره با لفظ (هذا) آمد که مخصوص اشاره به نزدیک است. در اولى کلمه (نادى ندا کرد) آمد که باز مخصوص دور است و در دومى کلمه (قال) که مخصوص نزدیک است به کار رفته است (دقت فرمائید).
نوع بهشت حضرت آدم(علیه‌السلام)
بهشت حضرت آدم (علیه السلام) در آسمان بوده است هر چند که بهشت آخرت و جنت خلد (که هر کس داخل آن شود دیگر بیرون نمی شود) نبوده باشد.

توضیح : از ظاهر جمله (وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُکُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَکُمْ فِی الْأَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إِلى‏ حِینٍ) و جمله «فِیها تَحْیَوْنَ وَ فِیها تَمُوتُونَ وَ مِنْها تُخْرَجُونَ» (اعراف/25) الخ برمى ‏آید که نحوه حیات بعد از هبوط با نحوه آن در قبل از هبوط فرق مى ‏کند. حیات دنیا حقیقتش آمیخته با حقیقت زمین است. یعنى داراى گرفتارى و مستلزم سختى و بدبختى است و لازمه این نیز این است که انسان در آن تکون یابد و دوباره با مردن جزو زمین شود و آن گاه براى بار دیگر از زمین مبعوث گردد. در حالیکه حیات بهشتى حیاتى است آسمانى و از زمینى که محل تحول و دگرگونى است منشا نگرفته است.
برای یافتن نکات بیشتر به تفسیر المیزان مراجعه شود .
امام صادق علیه السلام :
حَقُّ تِلَاوَتِهِ هُوَ الْوُقُوفُ عِنْدَ ذِكْرِ الْجَنَّةِ وَ النَّارِ يَسْأَلُ فِي الْأُولَى وَ يَسْتَعِيذُ مِنَ الْأُخْرَى
حق تلاوت قرآن به این است که هنگام یاد بهشت و جهنم مکث کنی و اولی را (از خدا) بخواهی و از دومی (به خدا)پناه ببری.

وسائل‏الشيعة، ج6، ص : 217
آيه 34 الی 39داستان تکبر ورزیدن شیطان از سجده بر انسان و کافر شدن او - داستان خوردن از درخت ممنوعه و اخراج شدن آدم و حوا (علیهماالسلام) از بهشت - توبه‌ی آدم و حوا و بخشیده شدن آنان.

وَ الَّذينَ کَفَرُوا وَ کَذَّبُوا بِآياتِنا أُولئِکَ أَصْحابُ النَّارِ هُمْ فيها خالِدُونَ 39

(ترجمه‌المیزان)
و کسانی که کافر شوند و آیه های ما را دروغ شمارند اهل جهنمند و خود در آن جاودانند

تفسیر المیزان - خلاصه
(والذین کفروا وکذبوابایاتنا اولئک اصحاب النار هم فیهاخالدون )Sadو کسانی که کافر شدند و تکذیب کردند نشانه های ما را،آنان هم نشینان آتشتند و درآن جاودانه خواهند بود).پس کفربه خدا و تغییر روش او و احکام الهی ، جاودانگی درآتش را به دنبال خواهد داشت ، لذا رابطه دو طرفه جانشینی همچنان قوام داردو هر کس تکذیب کند و خود را بی نیاز ببیند و به برپا داشتن لوازم و واجبات خلافت وجانشینی اهتمام نورزد، ازکسانی خواهد بود که هیزم جهنم خواهند شد.

اعجاز علمی قرآن حکیم از دیدگاه شهید مطهری قدس سره
«معجزه از ماده «عجز» یعنی ناتوانی، و معجزه یعنی کاری که دیگران در مقابل آن ناتوانند و کسی دیگر قادر به انجام آن نیست.»
ایشان واژه «خرق عادت» را که برخی به جای معجزه نقل می کنند، مناسب نمی دانند و معتقدند که این کلمه برداشتی است که اشاعره از معنای معجزه داشتند.
«اصولاً در قرآن نه کلمه معجزه استعمال شده و نه خرق عادت، قرآن لفظ دیگری را به کار برده و آن کلمه «آیت» است که به نظر می رسد از هر دو کلمه معجزه و خرق عادت رساتر به مقصود است. آیت یعنی نشانه و یا دلیل محکم. معجزه همان دلیل محکمی است که ادعای نبوت را اثبات می کند و به همین مناسبت نیز «آیت» خوانده می شود.»
«عده ای از آن جا که راز معجزه را درک نمی کنند با وجود این که دلشان می خواهد به نحوی قرآن را بپذیرند، ولی معجزه بودن آن را انکار می کنند و یا به کلی از ریشه، وجود معجزه را در عالم نفی کرده و تمام معجزاتی را که در قرآن آمده مثل شکافته شدن دریا برای موسی و یا اژدها شدن عصای او، به معنای طبیعی حمل نموده و به توجیهات باردی دست می زنند و این چیزی جز انکار قرآن نیست. قرآن مجید در آیات متعددی به نقل معجزات انبیای سلف می پردازد و این گونه آیات اولاً اصل وجود معجزه را اثبات کرده و ثانیاً می رساند که قرآن نیز یکی از معجزات الهی است، این ما هستیم که بایستی دعوت قرآن را که همواره بندگان با وجدان را دعوت به تفکر می کند اجابت نموده و موضوعات قابل تفکر و تعقل را که یکی از آن ها همین معجزه بودن قرآن است مورد اندیشه انسانی قرار دهیم و راز آن را کشف نماییم.»
«از نظر کلی اعجاز قرآن از دو جهت است: لفظی و معنوی، اعجاز لفظی قرآن مربوط می شود به مقوله زیبایی و اعجاز معنوی آن به مقوله علمی. پس اعجاز قرآن یکی از جنبه زیبایی و هنری است و دیگر از جنبه فکری و علمی، هر یک از این دو جنبه به نوبه خود دارای چند جهت است.»
«یکی از وجوه اعجاز که از قدیم الایام مورد توجه قرار گرفته و فوق العاده مورد توجه بوده است جنبه لفظی و جنبه ظاهری قرآن است که جنبه «فصاحت و بلاغت» است. قرآن در عین حال که زیبایی را منتها درجه دارد، سبکش از سبک شعر و کذب و مبالغه به کلی به دور است. فصاحت بیش از آن که با فکر انسان یعنی با علم و عقل سر و کار داشته باشد با احساس و دل او سر و کار دارد. زیبایی ادراک می شود، توصیف نمی شود، یک احساسی است که در هر کسی هست و لهذا به شکل های مختلف زیباست و نمی شود زیبایی آن را معین و تعریف کرد.»
«بوده اند در میان علمای اسلام که گفته اند این حرف ها چیست که آمده اند قرآن را تنزل داده و گفته اند که اعجاز قرآن در فصاحت و بلاعت آن است، (ایشان) نخواسته اند مسئله فصاحت و بلاغت را انکار کنند، خواسته اند بگویند قرآن به این جهتش اعتنایی ندارد. بعضی دیگر که مجذوب فصاحت و بلاغت قرآن شده اند به محتویات قرآن چندان توجه نکرده اند؛ ولی البته قول صحیح همان است که نباید هیچ جنبه ای را مورد غفلت قرار داد. قرآن معجزه است؛ هم به محتویات خودش و هم به لفظ و شکل و زیبایی.»
«قرآن فصاحتی دارد فوق حد بشری و نفوذ خود را مرهون زیبایی اش است. قرآن از نظر بیان و فصاحت، روانی و جاذبه و قدرت تأثیر به گونه ای ساخته شده که روی دل ها تأثیر شگرف می گذارد.»
«بشر نمی تواند معانی بسیار زیبا و عالی و لطیف را با بیان لطیف ذکر کند جز آن که جامه ای از امور حسی و خیالی بر آن بپوشاند و این از ناتوانی و بیچارگی بشر است اما قرآن ابداً اینجور چیزها را نیاورده و این از نهایت و کمال قدرت قرآن است، اگر انسان به معانی قرآن و به زبان عربی و فن فصاحت و بلاغت آشنا بشود، آن وقت واقعاً لطف تعبیرات قرآن را درک می کند، احساس می کند که این نوع دیگری از تعبیر و بیان است و انسان خود را تحت نفوذ قرآن می بیند و می بیند یک سنخیت خاصی دارد و روح انسان را به سوی خود می کشد.»
«مسئله ای که راجع به سبک قرآن و از قدیم مورد توجه بوده است، آهنگ پذیری قرآن است. تا آنجا که نشان داده اند در زبان ها جز شعر، چیز دیگری آهنگ نمی پذیرد، البته هر نثری را هم می شود با آواز بلند خواند اما آن کسی هم که آهنگ ها را نمی شناسد می فهمد که اگر این راه ساده بخوانند بهتر از آن است که با آواز بخوانند؛ ولی یک چیز آهنگ پذیر چیزی است که و قتی آن را با آهنگ می خوانند آن را بهتر بیان می کند تا وقتی که ساده می خوانند، به این می گویند «آهنگ پذیری» یعنی آهنگ آن را بهتر بیان می کند تا غیر آهنگ. در حالی که قرآن شعر نیست. قرآن یگانه نثری است آهنگ پذیر، این که توصیه شده که قرآن را به صوت حسن بخوانید، برای همین بوده است که در قرآن چنین استعداد و پذیرشی بوده است، تحمل پذیری آهنگ، آن هم آهنگ های مختلف یکی از جنبه های زیبایی قرآن است.»
«زیبایی قرآن زمان و مکان را در نوردیده و پشت سر گذاشته است. بسیاری از سخنان زیبا مخصوص یک عصر است و با ذائقه عصر دیگر جور در نمی آید و یا حداقل مخصوص ذوق یک ملت است ولی زیبایی قرآن نه زمان می شناسد و نه نژاد و نه فرهنگ مخصوص. عجیب این است که کلام خود پیغمبر که قرآن بر زبان او جاری شده است، با قرآن متفاوت است، حتی سخنان علی(علیه السلام) نیز که پس از قرآن، بالاترین سخن هاست، با قرآن متمایز و متفاوت است.»
«سبک قرآن نه شعر است و نه نثر، شعر نیست زیرا وزن و قافیه ندارد به علاوه شعر معمولاً با نوعی تخیل شاعرانه همراه است، قوام شعر به مبالغه و اغراق است که نوعی کذب است، در قرآن تخیلات شعری و تشبیه های خیالی وجود ندارد، در عین حال نثر معمولی هم نیست زیرا از نوعی انسجام و آهنگ و موسیقی برخوردار است که در هیچ سخن نثری تا کنون دیده نشده.
قرآن موضوعاتی را که معمولاً زمینه هنرنمایی بشر در سخن سرایی است و افراد بشر اگر بخواهند هنر سخنوری خویش را بنمایانند آن زمینه ها را انتخاب می کنند و سخن خویش را با پیش کشیدن آن ها زیبا می سازند، از فخر، مدح، هجو، مرثیه، غزل و توصیف زیبایی های طبیعت، مطرح نکرده و درباره آن ها داد سخن نداده است، موضوعاتی که قرآن طرح کرده همه معنوی است توحید است، معاد است، نبوت است... و در عین حال در حد اعلای زیبایی است. هندسه کلمات در قرآن بی نظیر است، نه کسی توانسته یک کلمه قرآن را پس و پیش کند بدون آن که به زیبایی های آن لطمه وارد سازد و نه کسی توانسته است مانند آن بسازند. قرآن از این جهت مانند یک ساختمان زیباست که نه کسی بتواند با جابجا کردن و تغییر دادن، آن را زیباتر کند و نه بتواند بهتر از آن و یا مانند آن را بسازد. سبک و اسلوب قرآن نه سابقه دارد و نه لاحقه و نه بعداً کسی توانسته است با آن رقابت کند و یا از آن تقلید کند.»
«اعجاز قرآن از نظر معانی نیازمند به بحث وسیعی است و لااقل نیازمند یک کتاب است، قرآن نه کتابی فلسفی است، نه علمی نه ادبی نه تاریخی نه صرفاً یک اثر هنری است همچنان که پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و عموم پیامبران، نه فیلسوف اند، نه عالم، نه ادیب نه مورخ و نه هنرمند و در عین حال همه این ها را با چیزهایی اضافه تر دارند، قرآن نیز که کتاب آسمانی است هیچ کدام از این کتب نیست، در عین حال مزایای همه آن ها را به علاوه یک سلسله مزایای دیگر دارد، قرآن کتاب راهنمایی بشر و در واقع کتاب انسان است و چون کتاب انسان است، کتاب خدا هم هست زیرا انسان نفخه روح الهی است.»
«بیان قرآن، بیانی است ما فوق عصر و زمان خود و حتی خیلی مقدم بر ازمنه ای که هست الی یومنا هذا» [19]«مثلاً قرآن درباره توحید و خدا بحث کرده، مسائلی که مربوط به خداوند و ماوراءالطبیعه است (همچنین) مسائلی چون اخلاق و تربیت و به طور کلی هدایت و راهنمایی بشر، مقررات و قوانین، مسائلی در زمینه طبیعیات، آسمان ها، زمین، ستاره ها حیوانات و... با توجه به این که کسی که این سخنان را گفته یک مرد عرب امی بوده، این نشانه اعجاز است.»
اگر مطلبی را از قرآن استنباط می کنیم هیچ اصراری نداریم که حتماً آن را با علوم روز منطبق کنیم، زیرا علم بشر را متغیر دانسته و در هر دوره و زمانی نظریه ای دارد که در زمان دیگر نیست. در نتیجه ما اصرار نداریم که آن چه را که در قرآن آمده است، حتماً تطبیق بکنیم با آن چه که علوم قدیم گفته اند یا علم جدید می گوید.
منابع:
۱-آشنایی با قرآن، آثار شهید مطهری (رحمة الله علیه).
۲-مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی، مجموعه آثار شهید مطهری، ش 2، ص 213.
۳-نبوت، مجموعه آثار شهید مطهری (رحمة الله علیه) ش 4، ص 535.
۴-حماسه حسینی، مجموعه آثار شهید مطهری، ش 17، ص 336 و 337.
۵-اعجاز سوره مبارک حمد، محمدامین احمدی فقیه، نشر پژواک کیوان، ۱۳۹۰.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
آدرس های مرجع