تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: روزی چند آیه قرآن بخونیم
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
سلام
هیچی نمیگم تا خودتون دعا کنین هرچی که میخواین،

وَ إِذْ آتَيْنا مُوسَى الْکِتابَ وَ الْفُرْقانَ لَعَلَّکُمْ تَهْتَدُونَ53

و آن کتاب و فرمان بموسی دادیم شاید هدایت یابید .

ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن‏

بیاد آورید وقتى را که بموسى کتاب دادیم که همان تورات است و در باره کلمه فرقان که در این آیه به کتاب عطف شده چهار قول از مفسّران نقل شده است.

1- ابن عباس میگوید: مراد از فرقان همان تورات است و تفاوت آن با کتاب فقط از نظر لفظ است.

2- منظور از کتاب، تورات است و فرقان شکافته شدن دریا است که هر دو نعمتى براى موسى بودند.

3- فرقان، همان جدا کردن حلال از حرام و فرق بین موسى و یارانش با فرعون و درباریانش است به چیزهایى مانند نجات دادن اینان و هلاک و غرق فرعونیان.

4- منظور از فرقان قرآن است و تقدیر آیه بنا بر این قول، چنین است که:

بموسى، کتاب و بمحمّد، قرآن دادیم.

ولى قول چهارم را دانشمندان، ضعیف دانسته‏اند زیرا آیه میگوید: ما بموسى فرقان دادیم و در آیه دیگر نیز مى‏فرماید: «وَ لَقَدْ آتَیْنا مُوسى‏ وَ هارُونَ الْفُرْقانَ» ما بموسى و هارون فرقان دادیم.

حق و باطل

فرقان، وسیله‏اى است که حقّ را از باطل جدا مى‏سازد. و چون در کتاب آسمانى حقّ از باطل جدا مى‏شود، به آن فرقان گفته مى‏شود. شاید هم مراد از فرقان، با توجّه به اینکه در کنار کتاب آمده است، همان معجزات نُه‏گانه یا حقایق دیگرى باشد که غیر از تورات به حضرت موسى عطا شده است.

هدف قرآن [/b]

1- کتب آسمانى، بیانگر حقّ ومایه‏ى افتراق آن از باطل هستند. «الکتاب والفرقان»

2- حجّت از طرف خداوند تمام است، ولى مردم به خاطر هوسها، گاهى حقّ را نمى‏پذیرند. «لعلّکم»

3- هدف از نزول کتب آسمانى، هدایت مردم است. «الکتاب... لعلکم تهتدون»
وَ إِذْ قالَ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ يا قَوْمِ إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ فَتُوبُوا إِلى‏ بارِئِکُمْ فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ ذلِکُمْ خَيْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَيْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحيمُ54
(ترجمه‌المیزان)
و موسی بقوم خود گفت: ای قوم شما با گوساله پرستی بخود ستم کردید ، پس بسوی خالق خود بازآئید و یکدگر را بکشید که این نزد خالقتان برای شما بهتر است پس خدا بر شما ببخشید که او بخشنده و رحیم است .

تفسیر المیزان - خلاصه
(واذقال موسی لقومه یاقوم انکم ظلمتم انفسکم باتخاذکم العجل ) (وزمانی که موسی به قوم خود گفت : ای قوم شما با گوساله پرستی به نفس خودث ستم کردید)چون خداوند شایسته تر است که عبادت شود(فتوبوا الی بارئکم ) (پس باز گردید بسوی خالق خود و ایجاد کننده خود) (باری ء) از ریشه (برأ)می باشد که یعنی جدا کرد، چون خدا خلق را از عدم جدا می کند،یا انسان راازخاک جدا می کند(فاقتلوا انفسکم ) (پس بکشید یکدیگر را)منظور آن بود که گوساله پرستان گناهکار و عاصی کشته شوند که امری امتحانی بود و قبل ازکشته شدن همه گناهکاران توبه آنها پذیرفته شد(ذلکم خیر لکم عند بارئکم ) (این عمل نزد خالق شما ،برای شما بهتر است )اضافه کردن ضمیر(کم )برای اشعار به خصوصیت است تا محبت خود را در دلهای آنها برانگیزدو این عمل کفاره توبه کنندگان کشته شده بود(فتاب علیکم ) (پس خداوند بسوی شما بازگشت ) توبه آنهارا پذیرفت ، به وسیله برداشتن حکم قتل ، چون قتل امتحان بود برای قاتلان که چرا باگوساله پرستان گناهکارنجنگیده اند و با آنها دشمنی و قهر و خصومت نکرده اند،(انه هو التواب الرحیم ) (همانا خدا توبه پذیر و مهربان است )،خداوند گناه یک عده را به همه نسبت داد،با اینکه ازبعضی ازآنها صادر شده بود،برای اینکه همه آنها دارای قومیت واحد بودند و بعضی دیگر به عمل آن عده راضی شدند و بخاطر همین وحدت کلی ، فعل عده ای از آنها را به همه آنهانسبت داد،البته همه آنها گوساله پرست نشدند و همه آنها انبیاء را نکشتند ،پس امر(فاقتلو انفسکم )یعنی گنه کاران رابکشید و آیه دلالت دارد که خداوند توبه آنهاراپذیرفت ،قبل از آنکه همه آنها که گنه کار بودند کشته شوند و این یک امرامتحانی بود نظیر آنچه در قصه رؤیا دیدن ابراهیم (ع )و امر به ذبح اسماعیل (ع )واقع شد.
معنای کلمه «باری»
کلمه «باری» از ماده (ب- ر- ء) اشتقاق یافته است. وقتى مى ‏گویى: «برء یبرء براء» معنایش این است که فلانى فلان چیز را جدا کرد. خداى تعالى نیز از این رو بارئ است که خلقت یا خلق را از عدم جدا مى ‏کند و یا انسان را از زمین جدا مى ‏کند.

توضیح : کلمه (بارئ) از اسمای حسناى خداست همچنانکه در آیه «هُوَ اللَّهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْماءُ الْحُسْنى» (حشر/24) آن را یکى از اسمای نامبرده شمرده است.
این اسم در قرآن کریم در سه جا آمده است که دو تاى آن ها در همین آیه 54 بقره است. اگر از میان همه اسمای حسنى که به معنایش با این مورد مناسبند نام (بارئ) در این آیه اختصاص به ذکر یافته است، شاید علتش این بوده باشد که این کلمه قریب المعناى با کلمه خالق و موجد است. پس کانّه فرموده است: «این توبه شما که یکدیگرکشى باشد، هر چند سخت ‏ترین اوامر خدا است. اما خدایى که شما را به این نابود کردن امر کرده است، همان کسى است که شما را هستى داد و از عدم درآورد. آن روز خیر شما را در هستى دادن به شما دید و لذا ایجادتان کرد. امروز خیرتان را در این مى ‏بیند که یکدیگر را بکشید و چگونه خیرخواه شما نیست؟ با اینکه شما را آفرید؟). پس انتخاب کلمه (بارئ) و اضافه کردن آن به ضمیر (کم- شما) در جمله (بارئکم)، براى اشعار به خصوصیت است تا محبت خود را در دل هاشان برانگیزد.
انتساب معاصی بنی اسرائیل به همه آن ها
معاصی صادره از بنی ‌اسرائیل به عموم نسبت داده شده است زیرا وحدت ملی آنان ایجاب می کرد که هر یک از آنان با کار دیگری موافق باشد. به همین خاطر حکم «وَاقتُلُوا اَنفُسَکُم» به عموم نسبت داده شده است.
توضیح : ظاهر آیه شریفه و ما قبل آن این است که این خطاب ها و انواع تعدّی ها و گناهانى که از بنى اسرائیل در این آیات شمرده است، همه آن ها به همه بنى اسرائیل نسبت داده شده است با اینکه می دانیم آن گناهان از بعضى از ایشان سر زده است. این براى آن است که بنى اسرائیل جامعه ‏اى بودند که قومیّت در آن ها شدید بود چون یک تن بودند در نتیجه اگر عملى از بعضى سرمى‏ زد همه به آن راضى می شدند و عمل بعضى را به همه نسبت می دادند وگرنه همه بنى اسرائیل گوساله نپرستیدند و همه آنان پیغمبران خداى را نکشتند. همچنین سایر گناهان را همگى مرتکب نشدند و بنابراین جمله «فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ» هم قطعا خطاب به همه نیست، بلکه منظور آن ها هستند که گوساله پرستیدند. همچنانکه آیه «إِنَّکُمْ ظَلَمْتُمْ أَنْفُسَکُمْ بِاتِّخاذِکُمُ الْعِجْلَ» نیز بر این معنا دلالت دارد و جمله «ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ»، الخ تتمه ‏اى از حکایت کلام حضرت موسى (علیه‌السلام) است و این خود روشن است.
پذیرش توبه بنی اسرائیل
جمله «فَتَابَ عَلَیکُم» دلالت دارد بر اینکه بعد از آن کشتار توبه‌‏شان قبول شد. در روایات هم آمده است که توبه ایشان قبل از کشته شدن همه مجرمین نازل شد.
از اینجا مى‏ فهمیم که امر به یکدیگرکشى، امرى امتحانى بوده است نظیر امر به کشتن ابراهیم اسماعیل فرزند خود را که قبل از کشته شدن اسماعیل خطاب آمد: «یا إِبْراهِیمُ قَدْ صَدَّقْتَ الرُّؤْیا» (صافات/105). در داستان موسى (علیه‌السلام) هم آن جناب فرمان داده بود که به سوى آفریدگارتان توبه ببرید و یکدگر را بکشید که این در نزد بارئ شما برایتان بهتر است، خداى سبحان هم همین فرمان او را امضا کرد و کشتن بعض را کشتن کل به حساب آورده، توبه را بر آنان نازل کرد.
توبه بنی اسرائیل
امام على (علیه‌السلام) در ذیل این آیه فرمودند: بنى اسرائیل از حضرت موسى (علیه‌السلام) پرسیدند: توبه ما چیست؟. ایشان فرمودند: به جان هم بیفتید و یکدیگر را بکشید. پس بنى اسرائیل کاردها برداشته، برادر برادر خود را و پدر فرزند خود را بکشت و باکى نکرد از اینکه چه کسى در جلو کاردش مى ‏آید تا هفتاد هزار نفر کشته شد. پس خداى تعالى به حضرت موسى (علیه‌السلام) وحى کرد: به ایشان دستور ده دست از کشتار بردارند که خدا هم کشته ‏ها را آمرزید و هم از زنده ‏ها درگذشت. توضیح : این روایت را الدر المنثور (ج 1 ص 69) روایت کرده است.
از معصوم نقل شده است که فرمودند: وقتى حضرت موسى (علیه‌السلام) از میانه قوم به سوى میقات بیرون شد و پس از انجام میقات به میانه قوم برگشت و دید که گوساله ‏پرست شده ‏اند، به ایشان گفت: «اى قوم شما به خود ظلم کردید که گوساله پرستیدید. اینک باید که توبه به درگاه آفریدگار خود برید. پس به کشتار یکدیگر بپردازید که این بهترین راه توبه شما نزد پروردگار شما است». پرسیدند: «چطور خود را بکشیم؟» حضرت فرمودند: «صبح همگى با کارد یا آهن در بیت المقدس حاضر شوید. همین که من به منبر بنى اسرائیل بالا رفتم، روى خود را بپوشانید که کسى کسى را نشناسد، آن گاه به جان هم بیفتید و یکدیگر را بکشید». فرداى آن روز هفتاد هزار نفر از آن ها که گوساله پرستیدند در بیت المقدس جمع شدند. همین که نماز حضرت موسى (علیه‌السلام) و ایشان تمام شد، حضرت موسى (علیه‌السلام) به منبر رفت و مردم به جان هم افتادند تا آنکه جبرئیل نازل شد و گفت: «به ایشان فرمان بده دست از کشتن بردارند که خداوند توبه ‏شان را پذیرفت». چون دست برداشتند دیدند ده هزار نفرشان کشته شده است و آیه «ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ عِنْدَ بارِئِکُمْ فَتابَ عَلَیْکُمْ إِنَّهُ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ»، راجع به این داستان نازل شده است.
علامه طباطبایی: این روایت به طورى که ملاحظه مى‌‏فرمائید دلالت دارد بر اینکه جمله «ذلِکُمْ خَیْرٌ لَکُمْ، عِنْدَ بارِئِکُمْ» هم سخن حضرت موسى (علیه‌السلام) بود و هم وحى خداوند. معلوم می شود اول حضرت موسى (علیه‌السلام) آن فرمان را داد و بعد خداوند هم آن را امضا کرد. در حقیقت کشف کرده است از اینکه این فرمان فرمانى تمام بود نه ناقص. چون از ظاهر امر بر مى ‏آید که ناقص بوده باشد زیرا مى ‏فهماند حضرت موسى (علیه‌السلام) کشته شدن همه را خیر آنان دانسته است در حالیکه همه کشته نشدند. لذا خداى سبحان آن مقدار قتلى را که واقع شده است همان خیرى معرفى کرده است که حضرت موسى (علیه‌السلام) گفته بود و این مطلب در سابق هم گذشت. این روایت را تفسیر قمی (ج 1 ص 47) روایت کرده است.
امیرالمومنین (علیه السلام) :
تَعَلَّمُوا الْقُرْآنَ فَإِنَّهُ أَحْسَنُ الْحَدِيثِ
قرآن را بیاموزید که بهترین گفتار است.
نهج‏البلاغة، خطبه 110، ص164
آيه 51 الی 54داستان ملاقات موسی با خدا و گوساله‌پرستی بنی‌اسرائیل - توبه‌ی بنی‌اسرائیل به وسیله‌ی کشتن یکدیگر و پذیرفته شدن توبه در درگاه الهی.
وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللَّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُونَ55
و ( به یاد آرید ) زمانی که گفتید: ای موسی ، هرگز به تو ایمان نمی آوریم تا خدا را آشکارا ببینیم. پس صاعقه ( آتش سوزنده برق آسمانی ) شما را فرا گرفت در حالی که می نگریستید.

(55-56)(واذ قلتم یا موسی )Sadو هنگامی که گفتید ای موسی ) این اظهار،علاوه بر تکبر و تعلق شما به مادیات و دنیا بود،(لن نؤمن لک )Sadهرگز به تو ایمان نمی آوریم ) گویندگان این قول 70 نفری بودند که موسی (ع ) آنها را برای میقات پروردگارش انتخاب کرد(حتی نری الله جهره )Sadتازمانی که خدا را آشکارا ببینیم ) و این گزافه گویی آنهاست که از موسی طلب کردند ،خدای نامتناهی و نامحدودرا با حواس محدود خود درک کنند،(فاخذتکم الصاعقه )Sadپس صاعقه و عذاب شما را بگرفت )،(وانتم تنظرون )Sadدر حالیکه خود ناظر بودید)،نزول عذاب رابرآنان که تقاضای این امر را کردند،(ثم بعثناکم من بعد موتکم )Sadآنگاه شما راپس از مرگ زنده گرداندیم )، با رحمتی از نزد خویش ، (لعلکم تشکرون )Sadشاید شماشکر گزار شوید)،و حق نعمت الهی را بجا آورید.

[b]عفو و صاعقه -

هم در سورهٔ بقره سخن از عفو است و هم در سورهٔ نساء سخن از عفو است فرمود: اینها گوساله را به عنوان معبوداتخاذ کردند ما عفو کردیم و لی در آن مسئله که گفتند «أرنا الله جهرة» سخن از عفو نیست آنجا سخن از صاعقه است. در این سمتی که گفتند: «أرنا الله جهرة» هرجا قرآن این قصه را نقل می‌کند می‌فرماید: صاعقه اینها را گرفت و اینها را از بین برد بعد هم زنده شدند به فرمان خدا و می‌بارد فرمان صاعقه آمدن سخن از عفو نبود نفرمود: ما عفو کردیم امّا دربارهٔ اتّخاذ عجل چه در سورهٔ بقره چه در سورهٔ نساء سخن از عفو است شرک را با توبه خدای سبحان می‌بخشد و امّا این که فرمود: «وَإِذْ قُلْتُمْ یَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً فَأَخَذَتْکُمُ الصَّاعِقَةُ وَأَنْتُمْ تَنْظُرُونَ ٭ ثُمَّ بَعَثْنَاکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ» و به سبب آن حیات مجدد است که دارد نعمتها را می‌شمارد.
تشابهت قلوبهم [/b]
55) خدای سبحان می‌فرماید: به اینکه: «وَإِذْ قُلْتُمْ یَا مُوسَى لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً» خطاب به بنی اسرائیل است که موسای کلیم به اینها مثلاً می‌فرماید: خوب می‌فرماید: خوب می‌فرماید: اذ قلتم» یعنی شما بنی اسرائیل اینها چندین هزار بودند که در بین آنها این هفتاد نفر انتخاب شدند و به میقات رفتند و این هفتاد نفر بودن که گفتند «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً» امّا خدای سبحان به همهٔ بنی اسرائیل خطاب می‌کند می‌فرماید شما همه این حرف را زدید ما همهٔ شما را از بین بردیم و بعد شما را زنده کردیم تا شاکر باشید سرّش این است که «تشابهت قلوبهم» اینها هم اگر می‌رفتند همان حرف را می‌زدند، صاعقه به حیات اینها هم خاتمه می‌داد دعا هم برای همهٔ شد همه احیاء می‌شدند اینکه خدای سبحان کار هفتاد نفر را به هفتصد هزار نفر یا کمتر و بیشتر نسبت می‌دهد بر آن نیست که اینها یک نژادند برای این است که اینها یک تفکر دارند نه یک رنگ دارند یا یک نام دارند یا در یک سرزمین جغرافیایی بسر می‌برند از یک قبیله‌اند این قرآن تشریح کرد و فرمود: «تشابهت قلوبهم» طرز فکر اینها یکی است نشانه‌اش این است که این هفتاد نفر گفتند: تا نبینیم باور نمی‌کنیم. بقیه هم به دنبال سامری راه افتادند و این هم گرفتار اصالت الحس بودن است.
دو دسته در قوم حضرت موسى
قوم حضرت موسى دو گروه شدند:
الف: گروهى برگزیده، که همراه موسى علیه السلام براى مناجات و شنیدن کلام خداوند به کوه طور آمدند، ولى وقتى گفتگوى خدا و موسى را شنیدند، گفتند: از کجا بدانیم که این صدا از خداست، باید خدا را با چشم ببینیم تا بپذیریم.
ب: گروه دیگر که با هارون ماندند، ولى در غیاب حضرت موسى، گوساله‏پرست شدند. در سوره اعراف در مورد کسانى که دیدن خدا را طلب کردند، مى‏فرماید: «اخذتهم الرجفة» آنها را زمین لرزه گرفت. شاید صاعقه‏اى که در این آیه مطرح است، همراه با زمین لرزه بوده و آنها با این صاعقه از دنیا رفتند. چون آیه‏ى بعد مى‏فرماید: شما را بعد از مرگ دوباره برانگیختیم.
سلام
با عرض تسلیت به تمام مردم شریف ایران
ثُمَّ بَعَثْناکُمْ مِنْ بَعْدِ مَوْتِکُمْ لَعَلَّکُمْ تَشْکُرُونَ 56
(ترجمه‌المیزان)

آن گاه شما را از پس مرگتان زنده کردیم شاید سپاس بدارید .
تفسیر این آیه در شماره قبل ذکر شد ( تفسیر المیزان ) اما از تفسیر دیگر ذکر میکنم.
تفسیر راهنما
1 - خداوند، قوم موسى را پس از هلاکتشان با صاعقه، حیاتى دوباره بخشید و آنان را زنده کرد.

ثم بعثنکم من بعد موتکم

2 - امکان زنده شدن مردگان در دنیا و رجعت دوباره آنان به زندگى دنیوى

ثم بعثنکم من بعد موتکم

3 - زنده شدن قوم موسى پس از هلاکتشان با صاعقه، از نعمتهاى خداوند به آنان

اذکروا نعمتى التى أنعمت ... ثم بعثنکم من بعد موتکم

4 - رسیدن به مرتبه و منزلت شاکران، از وظایف اساسى انسان و هدف از خلقت اوست.

ثم بعثنکم من بعد موتکم لعلکم تشکرون

به نظر مىرسد سپاسگزارى - که به عنوان هدف از «بعثناکم» بیان شده - در برابر خصوص حیات دوباره نباشد، بلکه به عنوان هدف براى اصل حیات و زندگى مطرح باشد; یعنى، خداوند صاعقه زدگان بنىاسرائیل را حیات بخشید و هدف آن بود که در حیات دنیوى سپاسگزار باشند و به منزلت شاکران نایل شوند.

5 - بنىاسرائیل، مردمانى ناسپاس در برابر نعمتهاى خداوند

لعلکم تشکرون

6 - زنده شدن دوباره هلاک شدگان بنىاسرائیل، زمینه ساز به وجود آمدن روحیه سپاسگزارى و رسیدن آنان به مقام شاکران بود.

ثم بعثنکم ... لعلکم تشکرون

کلمه «لعل» در جمله «لعلکم تشکرون» (باشد که سپاسگزارى کنید) علاوه بر بیان هدف از زنده کردن صاعقه زدگان بنىاسرائیل، دلالت بر این معنا نیز دارد که: زنده شدن دوباره آنان موجب شکرگزارى نمىشد; بلکه زمینه شکرگزارى و روحیه سپاسگزارى را در آنان فراهم میکرد.
● فواید -
56) الف: هشدارى است به اهل کتاب و بلکه به همه مشرکان و منکران حقانیت رسول اکرم صلى الله علیه و آله که به هوش باشید، اگر به معجزات عظیمى چون قرآن کریم قناعت نورزید و به آن استناد و بر آن اعتماد نکنید، عاقبت تلخى شما را تهدید مى کند.
ب: تنبهى است براى یهودیان که آگاه باشید، انکار و ایمان نیاوردن شما نه به این جهت است که این همه آیات و بیّنات کافى نیست، بلکه براى این است که شما نیز مانند اسلافتان لجاجت مى ورزید و چون آنها بهانه جو هستید.
ج: مایه تسلّى براى شخص رسول و تثبیت قلب شریف آن حضرت است که بدان ! تنها تو نیستى که با مردم نادان و لجوجى روبه رو هستى، بلکه پیامبران بزرگ خدا در مسیر دعوتشان با چنین بهانه جویانى مواجه بودند که به آن همه آیات و معجزات قناعت نمى ورزیدند و پیشنهاد امورى غیر ممکن چون مشاهده حسّى خدا مى کردند. همه انبیا در برابر چنین نابخردانى صبر و پایدارى کردند و شما هم صبر کنید و استقامت ورزید:فاصبر کما صبر اءولوا العزم من الرسل.
علت رجعت -
56) زنده کردن مجددِ کسانى که در اثر صاعقه از بین رفتند، به دنبال پریشانى و نگرانى و دعاى حضرت موسى علیه السلام بود که در سوره‏ى اعراف خواهد آمد
این دسته واقعا مردند، ولی موسی بیهوش شد -
56) بر خلاف نظر اهل سنت که در تفسیر نمونه بحث شده است:
این که فرمود: «بعثنا کم من بعد موتکم» برای این است مبادا که کسی فکر کند این بعث از خواب است اینها بوسیله صاعقه مدهوش و بیهوش شدند بعد خدا اینها را بهوش آورد نظیر موسای کلیم اینچنین نبود دربارهٔ موسای کلیم سخن از موت و حیات نیست بلکه سخن از صعقه است و افاقه فرمود: «خرّ موسیٰ صعتنا» بعد «فلمّا افاقه» افاقه یعنی بهوش آمدن دربارهٔ قوم موسیٰ سخن از اخذ صاعقه است و سخن از موت است و بعث بعد از موت لذا نفرمود: «ثمّ بعثناکم لعلّکم تشکرون» بلکه فرمود: «ثمّ بعثناکم من بعد موتکم» تا مبادا کسی خیال کند صاعقه بنی‌اسرائیل مثل صاعقه موسای کلیم بود که اینها مدهوش و بیهوش شدند نه این که مردند و بلکه قرآن فرمود: اینها حقیقتاً مردند و ما دوباره اینها را زنده کردیم.
سلام
وَ ظَلَّلْنا عَلَيْکُمُ الْغَمامَ وَ أَنْزَلْنا عَلَيْکُمُ الْمَنَّ وَ السَّلْوى‏ کُلُوا مِنْ طَيِّباتِ ما رَزَقْناکُمْ وَ ما ظَلَمُونا وَ لکِنْ کانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ57
و ابر را سایبان شما کردیم و ترنجبین و مرغ بریان برای شما فرستادیم و گفتیم از چیزهای پاکیزه که روزیتان کرده ایم بخورید ، و این نیاکان شما بما ستم نکردند بلکه بخودشان ستم می کردند .

تفسیر المیزان - خلاصه

وظللنا علیکم الغمام ) (و ابر را بر شما سایه بان ساختیم )،در صحرای بی آب و علف ،(و انزلنا علیکم المن ) (ونازل کردیم بر شما ترنجبین را)،که میوه ای مانند عسل است ،(و السلوی ) (و مرغ بریان )،(کلوا من طیبات مارزقناکم ) (بخورید از روزیهای پاکیزه که شما را روزی کرده ایم )، و بهره مندشوید ازاین نعمتهای خدا(وما ظلمونا ولکن کانوا انفسهم یظلمون ) (و اینها به ما ستم نکردند ،بلکه به خودشان ستم کردند)پس انکار آنها ظلمی است که ازنفس خودشان تجاوز نمی کند و ضرر آن تنها عاید خودشان می شود .
[/b]

از تفسیر : تفسیر مجمع البیان

«وظلّلنا علیکم الغمام»

ما ابرها را بر شما سایبان و سایه گستر ساختیم تا شما از حرارت خورشید در امان باشید.

«و انزلنا علیکم المنّ و السلوى»

و برایتان گزانگبین و بلدرچین فرو فرستادیم

درمورد «مَنّ» و حقیقت این نعمت الهى، دیدگاهها متفاوت است:

1. بعضى آن را نوعى شیره مخصوص و لذیذ درختانى خاصّ عنوان ساخته اند.

2. و برخى آن را مایعى نظیر عسل و شهد دانسته اند.

3. پاره اى گفته اند: نوعى نان بوده است.

4. و پاره اى دیگر آن را در ردیف نعمتهایى قرار داده اند که بدون هیچ زحمت و تلاشى ازجانب خدا برایشان فرود آمده است.

در روایتى از پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نقل کرده اند که: «الکماة من المَنّ و ماءها شفاءٌ للعین.» (قارچ کوهى، نوعى «مَنّ» است که آب آن، [بیماریهاى ]چشم را شفا مى دهد).

5. عدّه اى نیز «مَنّ» را به «پرنده اى سفید شبیه کبوتر» معنا کرده اند.

«کلوا من طیّبات ما رزقناکم»

از این غذاهاى پاک و پاکیزه بخورید (و یا از این خوردنیهاى مباح و روا بهره گیرید)؛ از این خوراکیهاى گوارا و لذّت بخشى که روزیتان ساخته ایم.

«و ماظلمونا ولکن کانوا انفسهم یظلمون»

امّا آنان دربرابر باران نعمتهاى خدا ناسپاسى پیشه ساختند؛ ولى ناسپاسى آنان باعث نشد که ما نعمتها را بر آنان کاهش دهیم. در هر صورت، آنان با درپیش گرفتن راه ناسپاسى و کفران، برخویشتن ستم روا مى داشتند؛ زیرا این قانون کلّى و جهانشمول آفرینش است که نافرمانى بندگان یا فرمانبردارى آنان، سود و زیانى براى آفریدگار تواناى هستى ندارد، بلکه سود و زیانش به خود آنان برمى گردد.

داستان فرود این دو نعمت خدا

درمورد فرودآمدن «مَنّ» و «سلوى» بر بنى اسرائیل آورده اند که:

هنگامى که موسى (علیه السلام) به اسرائیلیان دستور داد تا براى ورود به بیت المقدّس و پیکار با خودکامگان حاکم بر آن سرزمین مقدّس بپاخیزند، در پاسخ گفتند: اى موسى! تو و خدایت بروید و کارزار کنید که ما در اینجا هستیم؛ زیرا توان پیکار با آنان را نداریم(166). و آنگاه بود که خدا به کیفر این نافرمانى و فرار از جهاد، آنان را در آن دشت بیکرانه گرفتار ساخت، به گونه اى که هرچه راه مى پیمودند، به هدف نمى رسیدند و پس از تلاش بسیار، خود را سرجاى اوّل مى یافتند؛ [و همینطور] چهل سال در آن دشت سرگردان ماندند؛ و در این مدّت، موسى (علیه السلام) و هارون (علیه السلام) را نیز ازدست دادند؛ و ازپى مرگ آن دو پیامبر بزرگ، پیام آور دیگرى به نام «یوشع بن نون» براى ارشاد و نجات آنان برانگیخته شد.

بنى اسرائیل با فراخوان این پیامبر، به بارگاه خدا توبه کردند؛ و خدا از سر مهر و بخشایش، توبه آنان را پذیرفت؛ و پس از آن، چنان مورد لطف قرار گرفتند که خدا ابرها را بعنوان سایبان براى درامان ماندنشان از حرارت خورشید بر ایشان سایه گستر ساخت و دو نعمت آسمانى «منّ» و «سلوى» را به هنگامه نیاز آنان به غذا، برایشان فرو فرستاد. و این جریان، روزگارى ادامه داشت.

از ششمین امام نور (علیه السلام) در این مورد نقل کرده اند که فرمود:

«کان ینزل المنّ على بنى اسرائیل من بعدالفجر الى طلوع الشّمس...»

این نعمت آسمانى پس از دمیدن فجر تا طلوع خورشید بر بنى اسرائیل فرود مى آمد؛ و شگفت اینکه هر که در آن ساعت خواب بود، روزیش نمى آمد، از این رو، خواب در این ساعات خوش، پسندیده نیست.

ابن جریر - یکى از قرآن پژوهان - مى گوید:

اگر نعمت «مَنّ» و «سلوى» را بیش از اندازه نیاز یک روز خویش برمى گرفتند، تباه مى شد؛ و تنها روز جمعه بود که به اندازه روز شنبه نیز برمى داشتند و خراب نمى شد. بنى اسرائیل از آن دو نعمت، قرصهایى بسان قرص نان فراهم مى آوردند که طعمى نظیر «شهد» آمیخته با روغن داشت.

خدا آنان را مورد لطف قرار داده بود. روزهاى گرم، ابرها را سایبان آنان مى ساخت تا حرارت خورشید آنان را نیازارد؛ و شبها نورى روشنى بخش از آسمان درخشیدن مى گرفت تا بسان مشعل بر آنان روشنى بخشد.


نکته:

[b]نعمت خداوند بر بنی اسرائیل بعد از نجات از دست فرعون

در ذیل این آیه روایت شده است که وقتى حضرت موسى (علیه‌السلام) بنى اسرائیل را از دریا عبور داد، در بیابانى وارد شدند. بنی اسرائیل به حضرت موسى (علیه‌السلام) گفتند: «اى موسى، تو ما را در این بیابان خواهى کشت براى اینکه ما را از آبادى به بیابانى آورده ‏اى که نه سایه ‏ای است، نه درختى و نه آبى. روزها ابرى از کرانه افق برمی خاست و بر بالاى سر آنان مى ‏ایستاد و سایه مى ‏انداخت تا گرماى آفتاب ناراحتشان نکند و در شب مَنّ بر آن ها نازل می شد و روى گیاهان و بوته ‏ها و سنگ ها مى ‏نشست و ایشان می خوردند. آخر شب هم مرغ بریان بر آن ها نازل می شد و داخل سفره ‏هاشان مى ‏افتاد و چون می خوردند و سیر مى ‏شدند و دنبالش آب مین وشیدند، آن مرغ ها دوباره پرواز مى ‏کردند و مى ‏رفتند. و سنگى با حضرت موسى (علیه‌السلام) بود که همه روزه آن را در وسط لشکر مى ‏گذاشت و آن گاه با عصاى خود به آن مى ‏زد. دوازده چشمه از آن می جوشید و هر چشمه به طرف تیره ‏اى از بنى اسرائیل که دوازده تیره بودند روان می شد.

توضیح : این روایت را تفسیر قمی (ج 1 ص 48) روایت کرده است.[/b]


[b]چرا تعبیر به" انزلنا" شده؟

باید توجه داشت که" انزلنا" همیشه به معنى فرو فرستادن از مکان بالا نیست، چنان که در آیه 6 سوره زمر مى‏خوانیم: وَ أَنْزَلَ لَکُمْ مِنَ الْأَنْعامِ ثَمانِیَةَ أَزْواجٍ: (هشت زوج از چهار پایان براى شما نازل کرد).
معلوم است که انعام (چهار پایان) از آسمان فرود نیامدند، بنا بر این" انزلنا" در این گونه موارد یا به معنى" نزول مقامى" است، یعنى نعمتى که از یک مقام برتر به مقام پائین‏تر داده مى‏شود.
و یا از ماده" انزال" به معنى مهمانى کردن است، چرا که گاه انزال و نزل (بر وزن رسل) به معنى پذیرایى کردن آمده، چنان که در سوره واقعه آیه 93 در باره جمعى از دوزخیان مى‏خوانیم فَنُزُلٌ مِنْ حَمِیمٍ:" آنها با" حمیم" (نوشابه سوزان دوزخ) پذیرایى مى‏شوند"! و در سوره آل عمران آیه 198 در باره بهشتیان مى‏خوانیم: خالِدِینَ فِیها نُزُلًا مِنْ عِنْدِ اللَّهِ:" مؤمنان همواره در بهشت خواهند بود که میهمان خدا هستند".
و از آنجا که بنى اسرائیل در حقیقت در آن سرزمین میهمان خدا بودند، تعبیر به انزال من و سلوى در مورد آنها شده است.
این احتمال نیز وجود دارد که" نزول" در اینجا به همان معنى معروفش باشد چرا که این نعمتها مخصوصا پرندگان (سلوى) از طرف بالا به سوى آنها مى‏آمده است

من و سلوى چیست ؟
مفسران در تفسیر این دو کلمه سخن بسیار گفته اند که نیازى به ذکر همه آنها نمى بینیم ، بهتر این است نخست به معنى لغوى آنها، سپس به ذکر تفسیرى که از همه روشنتر به نظر مى رسد و با قرائن آیات نیز هماهنگتر است بپردازیم :
من در لغت به گفته بعضى قطرات کوچکى همچون قطرات شبنم است که بر درختان مى نشیند و طعم شیرینى دارد یا به تعبیر دیگر یکنوع صمغ و شیره
درختى است با طعم شیرین ، و بعضى گفته اند طعم آن شیرین توام با ترشى بوده است .
سلوى در اصل به معنى آرامش و تسلى است ، و بعضى از ارباب لغت و بسیارى از مفسران آن را یکنوع پرنده دانسته اند
طبق روایتى که از پیامبر اکرم (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نقل شده که فرمود: الکماة من المن : (قارچ نوعى از من است ) معلوم مى شود من قارچهاى خوراکى بوده که در آن سرزمین مى روئیده .
بعضى دیگر گفته اند مقصود از من تمام آن نعمتهائى است که خدا بر بنى اسرائیل منت گذارده ، و سلوى تمام مواهبى بوده که مایه آرامش آنها مى شده است .
در تورات مى خوانیم که من چیزى مثل تخم گشنیز بوده که شب در آن سرزمین مى ریخته ، و بنى اسرائیل آن را جمع کرده مى کوبیدند و با آن نان درست مى کردند که طعم نان روغنى داشته است .
احتمال دیگرى نیز وجود دارد و آن اینکه در اثر بارانهاى نافعى که به لطف خداوند در مدت سرگردانى بنى اسرائیل در آن بیابان مى بارید، اشجار آن محیط صمغ و شیره مخصوصى بیرون مى دادند و بنى اسرائیل از آن استفاده مى کردند.
بعضى دیگر نیز احتمال داده اند که من یکنوع عسل طبیعى بوده که بنى اسرائیل در طول حرکت خود در آن بیابان به مخازنى از آن مى رسیدند، چرا که در حواشى بیابان تیه ، کوهستانها و سنگلاخهائى وجود داشته که نمونه هاى فراوانى از عسل طبیعى در آن به چشم میخورده است .
این تفسیر به وسیله تفسیرى که بر عهدین (تورات و انجیل نوشته شده ) تاءیید مى شود آنجا که مى خوانیم : اراضى مقدسه به کثرت انواع گلها و شکوفه ها معروف است ، و بدین لحاظ است که جماعت زنبوران همواره در شکاف سنگها
و شاخ درختان و خانه هاى مردم مى نشینند، بطورى که فقیرترین مردم عسل را مى توانند خورد.
در مورد سلوى گر چه بعضى از مفسران آن را به معنى عسل گرفته اند ولى مفسران دیگر تقریبا همه آنرا یکنوع پرنده مى دانند، که از اطراف بطور فراوان در آن سرزمین مى آمده ، و بنى اسرائیل از گوشت آنها استفاده مى کردند.
در تفسیرى که بعضى از مسیحیان به عهدین نوشته اند تاءیید این نظریه را مى بینیم آنجا که مى گوید بدانکه سلوى از آفریقا بطور زیاد حرکت کرده به شمال مى روند که در جزیره کاپرى ، 16 هزار از آنها را در یک فصل صید نمودند ... این مرغ از راه دریاى قلزم آمده ، خلیج عقبه و سوئز را قطع نموده ، در شبه جزیره سینا داخل مى شود، و از کثرت تعب و زحمتى که در بین راه کشیده است به آسانى با دست گرفته مى شود، و چون پرواز نماید غالبا نزدیک زمین است ... راجع به این قسمت در سفر خروج و سفر اعداد (از تورات سخن رفته است .
از این نوشته نیز استفاده مى شود که مقصود از سلوى همان پرنده مخصوص پرگوشتى است که شبیه و اندازه کبوتر است ، و این پرنده در آن سرزمین معروف مى باشد.
البته لطف مخصوص خداوند به بنى اسرائیل در دوران سرگردانیشان در بیابان سینا، سبب شده بود که این پرنده به طور فراوان در طول این مدت در آنجا وجود داشته باشد تا بتوانند از آن استفاده کنند، و گرنه بطور عادى مشکل بود چنین نعمتى نصیبشان شود.
[/b]
وَ إِذْ قُلْنَا ادْخُلُوا هذِهِ الْقَرْيَةَ فَکُلُوا مِنْها حَيْثُ شِئْتُمْ رَغَداً وَ ادْخُلُوا الْبابَ سُجَّداً وَ قُولُوا حِطَّةٌ نَغْفِرْ لَکُمْ خَطاياکُمْ وَ سَنَزيدُ الْمُحْسِنينَ58
و چون گفتیم باین شهر درآئید و از هر جای آن خواستید بفراوانی بخورید و از این در سجده کنان درون روید و بگوئید: گناهان ما را فرو ریز تا گناهان شما را بیامرزیم و نیکوکاران را فزونی دهیم .

تفسیر
(و اذ قلنا اذخلوا هذه القریه ) (و هنگامی که گفتیم به این شهر درآیید)وآن شهر عمالقه یا قوم ستمکاران بود، بعد از آنکه از مصر خارج شدند،(فکلوامنها حیث شئتم رغدا): (و از هرجای آن خواستید به فراوانی بخورید)و رغد زندگی خوش و فراوانی و نعمت است (و ادخلوا الباب سجدا) (و سجده کنان از این در داخل شوید)،به جهت تواضع و خشوع (وقولوا حطه ) (و بگویید گناهان ما را فرو ریز) و خدا را بخوانید تا گناهان شما رارفع نماید(نغفر لکم خطایاکم ) (می آمرزیم گناهان شما را) و آنها را می پوشانیم (و سنزید المحسنین ) (ونیکو کاران را فزونی دهیم ) به جهت نیکی ایشان ، ولی بنی اسرائیل به موسی (ع ) گفتند (اذهب انت و ربک فقاتلا انا هاهنا قاعدون ) ،( تو وپروردگارت بروید بجنگید و ما اینجا می نشینیم ) و چهل سال تعلل و سستی کردند تا آنکه یوشع بن نون آمد و شهر را فتح کرد وداخل آن شد.
همه مفسران اتفاق دارند که مراد از «قریه» در این آیات «بیت المقدس» است و آیه کریمه «ادْخُلُوا الْأَرْضَ الْمُقَدَّسَةَ» ) (بزمین مقدس داخل شوید) ( مائده /21 )آن را تأیید میکند.
(مجمع البیان ، طبرسی ، 1/247)
" قریه" گر چه در زبان روزمره ما به معنى روستا است، ولى در قرآن و لغت عرب به معنى هر محلى است که مردم در آن جمع مى‏شوند، خواه شهرهاى بزرگ باشد یا روستاها، و منظور در اینجا بیت المقدس و اراضى قدس است. ( نمونه ، 1/268)
وَ ادْخُلُوا الْبابَ ..- در اینکه از چه درى دستور داشتند داخل شوند اقوالى است.
1- در حطّه- از بیت المقدس که در هشتم بود (مجاهد) 2- در قبه- که موسى و بنى اسرائیل بدان سوى، نماز میخواندند.
3- در قریه‏اى- که فرمان یافتند تا داخل آن شوند (جبائى) ولى دلالت آیه بر احتمال دوم که «در قبه» باشد بیشتر است از احتمال سوم (در قریه) زیرا ظاهر آیه بعد، «فَبَدَّلَ الَّذِینَ ظَلَمُوا قَوْلًا غَیْرَ الَّذِی قِیلَ لَهُمْ» اینست که آنان پس از امر موسى، آن چنان که امر شده بود داخل نشدند و کلمه «فا» در آیه «فَبَدَّلَ الَّذِینَ» که بمعناى «پس» است ظاهر در اینست که فاصله بین امر موسى و مخالفت آنها در طرز داخل شدن نبوده است و با توجه به اینکه آنها در زمان موسى داخل آن قریه نشدند، احتمال دوم (در قبّه) تقویت میشود.


باب حطه
58) یکی از القابی که در زیارات ائمه طاهرین و بالاخص امیرالمومنین علی (علیه السلام) وارد شده باب الحطه است و از تفسیر عیاشی از سلیمان جعفری از حضرت رضا (علیه السلام)از ابی جعفر(علیه السلام) روایت شده که فرمود:
نحن باب حطتکم یعنی مائیم باب مغفرت و آمرزش شما.
و این اشاره به ان است که هر کس ولایت ائمه را بپذیرد و در حریم محبت آنان وارد شود گناهان او آمرزیده و مورد عفو الهی قرار می گیرد.
وصایای 14معصوم نوشته ی فرشاد مومنی به نقل از تفسیر الطیب البیان فی تفسیر القرآن سید عبدالحسین طیب،تفسیر منهج الصادقین،ملا فتح الله کاشانی،ذیل آیه 58 سوره مبارکه بقره
و در روایتی دیگر در تفسیر ((انثی عشر)) آمده است:
از امام محمد باقر (علیه السلام) مروی است که فرمودSad(نحن باب حطتکم یعنی مائییم باب مغفرت و آمرزش شما))
در این روایت اشاره شده است به آنکه مغفرت گناهان،فرع محب اهل بیت است هر کس محب اهل بیت نباشد هر چند توبه و استغفار کند آمرزش نصیب او نخواهد بود، و هر کس در ولایت علی (علیه السلام) و اولاد او داخل شد،مصون از عذاب دائم خواهد بود.
صفات محسنین
58) از مجموع صفات ذیل، اجمالا بر مى آید که محسن تنها به معناى نیکو به جا آورنده عمل یا نیکوکار نیست، بلکه احسان، مقامى است که براى تحدید حدود و لوازم و آثار آن، تدبّر بیشترى لازم است.
بعضى از صفاتى که آیات قرآن براى محسنان ذکر مى کند، عبارتند از:
1 تا 3- کمى از شب را مى خوابند و در سحر گاهان استغفار مى کنند، مقدارى از اموالشان را(غیر از حقوق واجب مالى ) به نیازمندان مى دهند:
...انهم کانوا قبل ذلک محسنین# کانوا قلیلا من الیل ما یهجعون# وبالاحسار هم یستغفرون# و فى اءموالهم حقّ للسائل و المحروم. البته این کرایم اخلاق لازم تقواى ویژه اى است که در محسنان یافت مى شود.
4- از زینت هاى دنیا چشم مى پوشند و رو به جانب آخرت دارند؛ از دار غرور، پهلو تهى مى کنند و به سوى دار خلود، شتابان در حرکتند و در آن جا پهلو مى گیرند:یا اءیّها النّبى قل لازواجک ان کنتنّ تردن الحیوة الدّنیا و زینتها فتعالین اءمتّعکنّ و اءسرّحکنّ سراحا جمیلا # و ان کنتنّ تردن اللّه و رسوله و الدار الاخرة فان اللّه اءعدّ للمحسنات منکنّ اءجرا عظیما.
5- منادى عامل و معتقدى براى دین هستند، هم به حق معتقدند و به آن عمل مى کنند و هم حق مى گویند و آن را نشر مى دهند:و الذى جاء بالصّدق و صدّق به اءولئک هم المتّقون # لهم ما یشاءءون عند ربّهم و ذلک جزاء المحسنین.
6 تا 8- نماز به پا مى دارند، زکات مى دهند و به آخرت یقین دارند: تلک ایات الکتاب الحکیم # هدىً و رحمةً للمحسنین # الذین یقیمون الصلوة و یؤ تون الزکوة و هم بالاخرة هم یوقنون.
9- مجاهدانى مخلص و فداکارانى از خود گذشته در راه خدا هستند و از معیّت ویژه الهى برخوردارند:و الذین جاهدوا فینا لنهدینّهم سبلنا و ان اللّه لمع المحسنین ، در احیاى مآثر دینى از هیچ ایثار و نثارى دریغ ندارند و از اجر مخصوص خدا بهره مندند:ذلک بانهم لا یصیبهم ظماء ولا نصب ولا مخمصة فى سبیل اللّه... ان اللّه لا یضیع اءجر المحسنین.
10- در راه خدا صبور و پایدار و با استقامتند: انه من یتّق و یصبر فان اللّه لا یضیع اءجر المحسنین.
11- اهل کرامت و گذشتند: قالوا یا ایّها العزیز ان به اءبا شیخا کبیرا فخذ اءحدنا مکانه انا نریک من المحسنین، فاعف عنهم واصفح ان اللّه یحبّ المحسنین، و متّعوهنّ على الموسع قدره و على المقتر قدره متاعا بالمعروف حقا على المحسنین.
12- در حال خوف و رجا به سر مى برند و با بیم و امید خدا را مى خوانند و رحمت خاص الهى به آنان نزدیک است: ولا تفسدوا فى الارض بعد اصلاحها وادعوه خوفا و طمعا ان رحمت اللّه قریب من المحسنین.
13 تا 16- در پذیرش حق استکبار نمى ورزند، حقیقت را دریافته اند و در پى آن نسبت به آیات الهى، عشق و شوق از خود نشان مى دهند و پیوسته ملحق شدن و رسیدن به صالحان را از خدا طلب مى کنند:... انهم لا یستکبرون # و اذا سمعوا ما انزل الى الرّسول ترى اءعینهم تفیض من الدمع ممّا عرفوا من الحقّ یقولون ربّنا امنّا فاکتبنا مع الشاهدین # و ما لنا لا نؤ من باللّه و ما جاءنا من الحق و نطمع ان یدخلنا ربّنا مع القوم الصالحین # فاءثابهم اللّه... و ذلک جزاء المحسنین.
17- با همه پایمردى ها و استقامت ها در راه خدا، پیوسته از گناهان خود اظهار عجز و شرمسارى مى کنند و از خداوند،آمرزش گناهان، ثبات قدم و نصرت بر کافران را مى طلبند:و کاءیّن من نبىّ قاتل معه ربیّون کثیر...# و ما کان قولهم الا ان قالوا ربّنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فى اءمرنا و ثبّت اءقدامنا و انصرنا على القوم الکافرین # فاتاهم اللّه ثواب الدنیا و حسن ثواب الاخرة واللّه یحبّ المحسنین.
18و 19- حتى در حال تنگ دستى نیز اهل انفاقند و خشم خویش را فرو مى برند. از این رو از محبوبان ویژه خدا هستند:الّذین ینفقون فى السّرّاء و الضّرّاء و الکاظمین الغیظ... واللّه یحبّ المحسنین.
شرمنده که دیر شدConfused
سلام
فَبَدَّلَ الَّذينَ ظَلَمُوا قَوْلاً غَيْرَ الَّذي قيلَ لَهُمْ فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذينَ ظَلَمُوا رِجْزاً مِنَ السَّماءِ بِما کانُوا يَفْسُقُونَ59
و کسانی که ستم کردند سخنی جز آنچه دستور داشتند بگفتند و بر آنها که ستم کردند بخاطر کارهای ناروا که همی کردند از آسمان عذابی نازل کردیم .
تفسیر المیزان - خلاصه
(فبدل الذین ظلمواقولا غیر الذی قیل لهم )Sadو کسانی که ستم کردندسخنی را که به آنان گفته شده بود، مبدل نمودند) پس به آنچه خداوند امر کرده بود ملتزم نبودند،بلکه از روی ظلم و گناه با آن مخالفت کردند،(فانزلنا علی الذین ظلموا رجزا)Sadپس نازل کردیم برکسانی که ستم کردند عذابی )،(من السما ءبما کانوا یفسقون )Sadازآسمان به سبب آنکه فاسق و گنه کار بودند) و از روش عبودیت خارج بودند.
تفسیر مجمع البیان
اما آنها که ستم کرده بودند این سخن را به غیر آنچه به آنها گفته شده بود تغییر دادند (فبدل الذین ظلموا قولا غیر الذى قیل لهم ).
ما نیز بر این ستمگران به خاطر فسق و گناهشان ، عذابى از آسمان فرو فرستادیم (فانزلنا على الذین ظلموا رجزا من السماء بما کانوا یفسقون ).
واژه رجز چنانکه راغب در مفردات مى گوید: در اصل به معنى اضطراب و انحراف و بى نظمى است ، این تعبیر در مورد شتر به هنگامى که گامهاى خود را نزدیک به هم و نامنظم به خاطر ضعف و ناتوانى بر مى دارد گفته مى شود
مفسر بزرگ طبرسى در مجمع البیان مى گوید: رجز در لغت اهل حجاز به معنى عذاب است ، و حدیثى از پیامبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) نقل مى کند که در مورد طاعون فرمود: انه رجز عذب به بعض الامم قبلکم : آن یکنوع عذاب است که بعضى از امتهاى پیشین به وسیله آن معذب شدند.
و از اینجا روشن مى شود چرا در بعضى از روایات ، رجز در آیه مورد بحث به یکنوع طاعون تفسیر شده که به سرعت در میان بنى اسرائیل شیوع
یافت و عده اى را از میان برد.
ممکن است گفته شود بیمارى طاعون چیزى نیست که از آسمان فرود آید ولى این تعبیر ممکن است به خاطر آن باشد که عامل انتقال مى کرب طاعون در میان بنى اسرائیل گرد و غبارهاى آلودهاى بوده است که به فرمان خدا با وزش باد در میان آنها پخش گردید.
عجیب اینکه یکى از عوارض دردناک طاعون آن است که مبتلایان به آن گرفتار اضطراب و بى نظمى در سخن و در راه رفتن مى شوند که با معنى ریشه اى کلمه رجز نیز کاملا متناسب است .
این نکته نیز شایان توجه است که قرآن در آیه فوق بجاى فانزلنا علیهم فانزلنا على الذین ظلموا تا روشن گردد که این عذاب و مجازات الهى تنها دامان ستمگران بنى اسرائیل را گرفت و هرگز خشک و تر با هم نسوختند.
علاوه بر این در پایان آیه جمله بما کانوا یفسقون را ذکر مى کند تا آن هم تاءکید بیشترى بر این موضوع باشد، که ظلم و فسقشان علت مجازاتشان گردید.
با توجه به اینکه تعبیرات جمله مزبور، نشان مى دهد که آنها بر این اعمال سوء اصرار داشتند و آن را ادامه مى دادند، معلوم مى شود هنگامى که گناه به صورت یک عادت و حالت در جامعه متمرکز گردید، احتمال نزول عذاب الهى در آن هنگام بسیار است .
توجهات
سنّت خداوند
سنّت خداوند، نزول رحمت است و به همین دلیل، بهترین غذا «منّ وسَلوى‏» براى بنى‏اسرائیل نازل شد، ولى بخاطر کج روى، عذاب از آسمان نازل مى‏شود.
عذاب فقط بر ظالمین نازل شد
این نکته نیز شایان توجه است که قرآن در آیه فوق بجاى" فانزلنا علیهم" مى‏گوید" فَأَنْزَلْنا عَلَى الَّذِینَ ظَلَمُوا" تا روشن گردد که این عذاب و مجازات الهى تنها دامان" ستمگران" بنى اسرائیل را گرفت و هرگز خشک و تر با هم نسوختند.
علاوه بر این در پایان آیه جمله" بِما کانُوا یَفْسُقُونَ" را ذکر مى‏کند تا آن هم تاکید بیشترى بر این موضوع باشد، که ظلم و فسقشان علت مجازاتشان گردید
تحریف کلام گناه کوچکی نیست
در این آیه افرادی که کلام خدا را تحریف ( تبدیل ) کرده اند بعنوان "ظالم" و "فاسق" معرفی شده اند و عقوبت سختی برایشان درنظر گرفته شده است و این بسیار حائز اهمیت است چراکه امروز هم بحث تحریف حقایق و تبدیل کلام با عناوینی مثل ژورنالیست و ... رواج دارد و یک حرفه محسوب می شود.

وَ إِذِ اسْتَسْقى‏ مُوسى‏ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةَ عَيْناً قَدْ عَلِمَ کُلُّ أُناسٍ مَشْرَبَهُمْ کُلُوا وَ اشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّهِ وَ لا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدينَ60
و چون موسی برای قوم خویش آب همی خواست گفتیم عصای خود باین سنگ بزن تا دوازده چشمه از آن بشکافد که هر گروهی آبخور خویش بدانست روزی خدا را بخورید و بنوشید و در زمین به تباهکاری سر مکشید .
(و اذ استسقی موسی لقومه فقلنا اضرب بعصاک الحجر) (و زمانی که موسی برای قوم خویش طلب آب نمود به او گفتیم : باعصایت به این سنگ بزن )و او این عمل را انجام داد(فانفجرت منه اثنتا عشره عینا) (پس دوازده چشمه ازآن سنگ جوشید)، که به عدد اسباط و اقوام بنی اسرائیل بود، (قد علم کل اناس مشربهم ) (به تحقیق هر گروهی آبشخور خویش را دانستند)،یعنی چشمه ای راکه باید از آن آب بردارند، شناختند(کلوا واشربوا من رزق الله و لا تعثوا فی الارض مفسدین ) (از روزی خدا بخورید و بیاشامید و در زمین تباهکاری وفساد نکنید)،و راه خدا را تغییر ندهید و احکام خدا را مبدل نکنید و درجهت فساد و گناه قدم بر ندارید و فساد، تبدیل کردن وظایف انبیاء است از آن جهتی که بخاطر آن خلق شده اند.
مجمع البیان
«و اذاستسقى موسى لقومه»
بازهم در اینجا روى سخن با بنى اسرائیل است؛ مى فرماید:
و [بیاد آورید] آنگاه را که موسى براى قوم خویش آب خواست.
از آنجا که روشن است آن پیامبر بزرگ خدا از پروردگارش آب خواست، واژه معادل عربى «پروردگار» در این فراز از آیه شریفه نیامده و این مطلب از ادامه آیه نیز دریافت مى شود.
«فقلنا اضرب بعصاک الحجر»
به او گفتیم عصاى خویش را به سنگ بزن
منظور از «قوم» در این آیه شریفه، همان بنى اسرائیل است؛ و تقاضاى موسى (علیه السلام) براى آب نیز به هنگام سرگردانى آنان در آن بیابان بود. آنها به موسى (علیه السلام) شکایت بردند و او هم از خدا درخواست آب کرد؛ و آنگاه پیام آمد که عصاى خویش را بر تخته سنگ بزن تا دوازده چشمه جارى شود.
«فانفجرت منه اثنتاعشرة عیناً»
و آنگاه به خواست ما، دوازده چشمه از آن سنگ جوشید
در این آیه شریفه، معجزه بزرگى که ذکر آن رفت، با واژه «انفجرت» بیان شده؛ امّا در آیه و سوره دیگرى از قرآن، با واژه «انبجست» آمده است:
«... و اَوْحَیْنا اِلى مُوسى اِذِاسْتَسْقاهُ قَوْمُهُ اَنِ اضْرِبْ بِعَصاکَ الْحَجَرَ فَاَنْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتا عَشْرَةً عَیْنَاً ...»(168)
... و به موسى وحى کردیم که عصاى خود را بر سنگ بزند. [و چون زد،] دوازده چشمه آب از آن جارى شد...
برخى از دانشمندان برآنند که این دو واژه هیچ تفاوتى در مفهوم با هم ندارند. امّا عدّه اى دیگر، آن دو را ازجهت معنا اندکى با هم متفاوت مى دانند (که نمونه اى از آن در قسمت نگرشى بر واژه ها، ازنظر شما گذشت). و بنظر مى رسد همین دیدگاه درست باشد؛ چرا که «انبجاس» در مرتبه اى کمتر از انفجار است.
اینک که این دیدگاه را پذیرفتیم، باید بگوییم که چرا این حقیقت در داستان موسى (علیه السلام) با دو تعبیر آمده است؟
در پاسخ به این پرسش، سه نظر ارائه شده است:
1. قرآن در این داستان، دو واقعیت را بیان مى کند: نخست اینکه موسى (علیه السلام) عصا را بر سنگ زد و آب اندک اندک جستن آغاز کرد؛ و پس از این مرحله، سنگ شکافته شد و انفجار پدید آمد.
2. آب در حالت عادّى که قوم تا این اندازه به آن نیاز نداشتند، کمى مى جوشید، و این جستن به «انبجاس» تعبیر شده است؛ امّا هنگامى که مردم نیاز مبرمى به آن پیدا کردند، به حالت انفجار مى جوشید و بیرون مى ریخت.
3. هنگامى که آن سنگ را از جایى به جاى دیگر انتقال مى دادند، در طول انتقال، اندک آبى از آن جستن مى کرد؛ امّا هنگامى که در نقطه مورد نظر قرار مى گرفت، جوشیدن آن آغاز مى شد.
«قد علم کلّ اناس ٍ مشربهم»
هرگروه و نژاد از آنان، چشمه و آبشخور خویش را مى شناخت.
«کلوا و اشربوا من رزق اللَّه»
[پیام دادیم که:] از روزى خدا بخورید و بیاشامید.
«ولا تعثوا فى الارض مفسدین»
و در روى زمین، سر به تباهى و تبهکارى برندارید.
یک پرسش دستورى: چنانکه گذشت، واژه «تعثوا» به معناى «کوشش در تبهکارى» است؛ و با آمدن علامت نهى بر سر آن، معنایش این مى شود که: «در تبهکارى و فساد مکوشید». از سوى دیگر، واژه «مفسدین» نیز که به معناى «تبهکاران» است، در این آیه شریفه آمده است. دلیل تکرار یک حقیقت با دو واژه چیست؟
پاسخ: این دو واژه، تفاوت ظریفى با یکدیگر دارند: واژه نخست به معناى «تلاش و کوشش در تبهکارى» است، و واژه دوّم فقط به معناى «تبهکارى». امّا ممکن است آمدن این دو واژه با هم، بیانگر این حقیقت باشد که عملکرد بنى اسرائیل دو وجه داشت: یکى صورت و چهره فریبکارانه ظاهرى و برونى و دیگرى سیماى باطنى و درونى.
واژه نخست آنان را از فساد و تبهکارى ظاهرى نهى مى کند، و واژه دوّم از تباهى و فساد درونى.
نکات
نیازهای مادی و معنوی
خیلی ها من باب شبه افکنی می گویند که اگر مشکل اقتصادی حل شود همه مملکت گلستان می شود و ... اینجا از زبان آیه الله جوادی آملی جواب آمده است:
این که قرآن می‌فرماید: دوازده چشمه هر گروهی آبخور و آبراهشان متنخص بود برای آن است که تمام راههای بهانه را ببندد به بنی اسرائیل بفهماند که «وَلاَ تَعْثَوْا فِی الْأَرْضِ مُفْسِدِینَ» انسان مفسد نباشید، شما اگر مواد اولی می‌خواهید منّ و سلوی به طور عادلانه برای شما هست، سایه‌بان می‌خواهید این ابر بطور عادلانه برای شما هست آب می‌خواهید این انفجار دوازده‌گانه بطور عادلانه برای شما هست و چه درد دارید که به جان هم می‌افتید معلوم می‌شود کمبود آب و نان و اینگونه از امور نه کشورا را اداره می‌کنند نه جامعه را آرام می‌کند چیزی که کشور را اداره می‌کند و جامعه را آرام می‌کند همان خضوع در برابر خداست این که می‌بینید قرآن کریم همهٔ ابعاد را مطرح می‌کند برای آن که به ما بفهماند بنی اسرائیل نه به خاطر آنکه چیزی کم داشتند به جان هم افتادند که «تَقْتُلُوا أَنْفُسَکُمْ» «تُخْرِجُونَ أَنْفُسَکُمْ» که یکدیگر را می‌کشتند و یکدیگر را تبعید می‌کردند و مانند آن ... برای اینکه همه چیز تو زیش آماده اصل مواد هم فراهم و هیچ جایی هم برای نگرانی و طغیان نبود امّا اگر کسی بنده خدا نباشد فوراً در سهم دیگری تعدی می‌کند بجای این مقسط باشد قاسط می‌شود بجای اینکه به قسط دیگران احترام بگذارد به قسط دیگران تعدی می‌کند می‌شود قاسط لذا فرمود: «لا تعثوا فی الأرض مفسدین» شما منشأ فساد نباشید برای این که همهٔ امور را به شما دادیم اینچنین نیست که در این بیابان یا در آن محل کمبودی باشد تبعیضی باشد قبیله‌ای بر قبیله دیگر بخواهد بتازد اینچنین نیست «قد علم کلّ الناس شربهم» آن من و سلوی هم که نازل می‌شد اینچنین نبود که مال بعضی از قبائل باشد برای بعضی بیشتر و برای بعضی کمتر باشد و این که فرمود: «قد علم کل اناس مشربهم» با این که من و سلوی را عادلانه توزیع می‌کرد با این که آن تعطیل را هم عادذلانه توزیعمی‌کرد باز به جان هم می‌افتادند
تفسیر تسنیم
دین تامین مسایل مادی وهم معنوی دارد
60) 1 انبیا، در فکر تاءمین نیازهاى مادّى مردم نیز هستند. (اذ استسقى موسى لقومه )
2 همه چیز، حتّى آبِ خوردن را از خداوند بخواهیم . (استسقى )
3 قوانین طبیعت ، محکوم اراده ى خداوند است . (اضرب ... فانفجرت )
خداوند هم سبب ساز و هم سبب سوز است . با یک عصا واز دست یک نفر، یک بار آب را مى خشکاند و یک بار آب را جارى مى سازد.
4 دعاى انبیا، مستجاب است . (استسقى ، فانفجرت )
5 جارى شدن آب با زدن عصا به سنگ ، یک معجزه است و پیدایش دوازده چشمه براى دوازده قبیله ، معجزه اى دیگر. (اثنتا عشرة )
6 توزیع منظّم و عادلانه و حساب شده ، مایه ى امنیّت و صفاست و مانع پیدا شدن اختلاف است . (قد علم کل اناس ‍ مشربهم )
7 بهره گیرى از نعمت هاى الهى ، نباید زمینه ساز فساد باشد. (کلوا... ولاتعثوا)
8 براى جلوگیرى از فساد، از محبّت ها و لطف خداوند به انسان بگویید. (کلوا و اشربوا... ولاتعثوا)
تفسیرنور
ترتیب روایت داستان
شما وقتی این جریان را مطالعه می‌فرمایندمی‌بینند مناسب و موازی با قصه تاریخ بنی اسرائیل نیست یعنی اینچنین نیست که همان طوری که به حسب این آیات که ما داریم می‌خوانیم سرگذشت بنی اسرائیل هم اینچنین باشد مثلاً آن جریان استسقا و آب طلب کردن بعد باشد و دستور ورود به قریه بعد باشد اینچنین نیست بلکه وقتی اینها از مصر بیرون آمدند و از دریا گذشتند در آن بیابان بالاخره احتیاج داشتند به آب، قبل از این که موسای کلیم دستور بدهد که وارد این قریه شدید آنها به آب نیاز داشتند استقسا کردند، طلب سقی و سیراب شدن کردند موسای کلیم برای اینها آب فراهم کرد، گرچه این قصه هنوز هم ادامه داشت در تپه هم احیاناً بود امّا قبل از این که موسیٰ کلیم بفرماید «ادخلوا هذه القریة» مسأله عصا زدن و جوشش آب مطرح بود ولی از نظر نقل این جریان خدای سبحان اول دستور ورود قریه را ذکر می‌کند بعد جریان استقسا را ذکر می‌کند سرّش این است قرآن کتاب قصه و تاریخ نیست این که بیش از صدو بیست مورد نام مبارک موسای کلیم (سلام‌الله‌علیه) آمده است امّا قصه موسیٰ در قرآن نیست تاریخ موسیٰ در قران نیست آن سرگذشت در قرآن نیست که در چه عصری بود، در چه قرنی بود آن طور که یک مورخ قصه را می‌نگارد آنچنان در قرآن کریم نیست چون قرآن کتاب حکمت است نه کتاب قصه و تاریخ، هر جا به یک مناسبتی یک واقعیت و یک گوشه‌ای از جریان را نقل می‌کند لذا گاهی از بالا شروع می‌کند و گاهی از پائین شروع می‌کند و گاهی از وسط شروع می‌کند جریان یوسف صدیق (سلام‌الله‌علیه) را که مطرح می‌کند تا حدودی با نظم طبیعیش آمیخته است امّا برای این که آن جزو احسن القصص قرار گرفته است و یکجا هم نقل کرده است امّا سایر قصص را که نقل می‌کند از چهره حکمت نقل می‌کند نه از چهره قصه و تاریخ لذا با آن جزئیات تاریخ اصلاً کار ندارد در حالی که برای یک مورخ وقتی بخواهد یک قصه و تاریخ لذا با آن جزئیات تاریخ اصلاً کاری ندارد در حالی که برای یک مورّخ وقتی بخواهد یک قصه را بنگارد آن مبدأ زمانی جزو مقدمات رشته اوست در حالی که در قرآن اصلاً به بحثهای زمانی کاری ندارد که در چه عهدی بود؟ چه در قرنی بود و در چه هفته و ماهی بود؟ اینها را کار ندارد در حالی که اصل زمان جزو مقدمات تاریخ است در حالی که قرآن هیچ کاری با این مسائل ندارد: امّا این که فرمود: احسن القصص برای این است که [این احسن القص مفعونل مطلق نوعی است] تا قلب تو را تثبیت کنیم تاریخ که قلب انسان را تثبیت نمی‌کند آن حکمت تاریخی است که قلب را تثبیت می‌کند حالا در چه زمانی در چه مکانی بود، که مقومات تاریخ است اصلاً قرآن مطرح نمی‌کند دفعتاً می‌بینی که جریان یوسف (سلام‌الله‌علیه) را که نقل می‌کند بفتتاً می‌رسد به این جمله که «رَبِّ السِّجْنُ أَحَبُّ إِلَیَّ مِمَّا یَدْعُونَنِی» این فراز روشن تاریخ را نقل می‌کند خدایا زندان می‌روم و تن به آلودگی نمی‌دهم امّا حالا این چه زمانی بود چه سالی بود؟چه ماهی بود اینها قصه است و قرآن کاری به این حرفها ندارد اگر احسن است برای آن است که اقوی است احکم است نه برای آنکه نگارنده‌اش قصه نگار باشد
تفسیر تسنیم

سلام


بسم الله

وَ إِذْ قُلْتُمْ يا مُوسى‏ لَنْ نَصْبِرَ عَلى‏ طَعامٍ واحِدٍ فَادْعُ لَنا رَبَّکَ يُخْرِجْ لَنا مِمَّا تُنْبِتُ الْأَرْضُ مِنْ بَقْلِها وَ قِثَّائِها وَ فُومِها وَ عَدَسِها وَ بَصَلِها قالَ أَ تَسْتَبْدِلُونَ الَّذي هُوَ أَدْنى‏ بِالَّذي هُوَ خَيْرٌ اهْبِطُوا مِصْراً فَإِنَّ لَکُمْ ما سَأَلْتُمْ وَ ضُرِبَتْ عَلَيْهِمُ الذِّلَّةُ وَ الْمَسْکَنَةُ وَ باؤُ بِغَضَبٍ مِنَ اللَّهِ ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا يَکْفُرُونَ بِآياتِ اللَّهِ وَ يَقْتُلُونَ النَّبِيِّينَ بِغَيْرِ الْحَقِّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا يَعْتَدُونَ61


ترجمه‌المیزان

و چون گفتید ای موسی ما بیک خوراک نمی توانیم بسازیم پروردگار خویش را بخوان تا از آنچه زمین همی رویاند از سبزی و خیار و سیر و عدس و پیازش برای ما بیرون آورد ، گفت چگونه پست تر را با بهتر عوض می کنید بشهر فرود آئید تا این چیزها که خواستید بیابید و ذلت و مسکنت بر آنان مقرر شد و بغضب خدا مبتلا شدند زیرا آیه های خدا را انکار همی کردند و پیامبران را بناروا همی کشتند زیرا نافرمان شده بودند و تعدی همی کردند .


تفسیر المیزان - خلاصه

(و اذ قلتم یا موسی لن نصبر علی طعام واحد) (هنگامی که گفتید ای موسی ما بر غذای یک جور نمی توانیم بسازیم )و آن نیکوترین خوراک یعنی مرغ بریان و ترنجبین بود،(فادع لنا ربک یخرج لنا مما تنبت الارض من بقلها وقثائها و فومها و عدسها وبصلها) پس دعا کن پروردگارت برای ما از زمین سبزی و خیار و سیر و عدس و پیاز بیرون آورد)،(قال اتستبدلون الذی هو ادنی بالذی هو خیر) موسی (ع ) فرمود:آیابدل می کنید پست تر را با بهتر؟) چون آنچه طلب می کردند آنقدر بی ارزش بود که شایسته دعا کردن نبود،(اهبطوامصرا) (به این شهر فرود آئید)، و به سوی حیات پست دنیوی هبوط کنید،(فان لکم ماسالتم ) (پس همانا آنچه درخواست نمودید برای شما خواهد بود) و درمصر ازآن بهره مند خواهید شد،(وضربت علیهم الذله و المسکنه و باؤ بغضب من الله ) (و برآنان مقرر شد تا ذلیل و مسکین باشند و به غضبی از جانب خدامبتلا شدند)،یعنی به ذلت و پستی افتادند و به همان غضبی که قبلا گرفتار بودندباز گشتند و علت آن هم پستی و ذلت و ظلم آنها بود که در نفس خود گرفتاربودند،(ذلک بانهم کانوا یکفرون بایات الله ) زیراآنهانشانه های خدا را انکارنمودند) و اصولا روش بنی اسرائیل انکار و دشمنی و قساوت بود،(ویقتلون النبیین بغیر الحق ) (و انبیاء الهی را به ناحق می کشتند)، و این شنیع ترین عملی است که این قوم مرتکب شدند و قوم دیگری چنین نکرده است ،(ذلک بما عصواوکانوا یعتدون ) (این به جهت نافرمانی آنها است که ستم وتعدی می کردند)،دراینجا علت ذکر شده است برای آنکه چرا به غضب الهی گرفتار شدند ،پس عصیان آنها و مداومت آنهابر دشمنی باعث کفر و قتل انبیاء از جانب ایشان شد واینها به نوبه خود باعث گرفتار شدن آنها به غضب الهی گردیدند.


تفسیر مجمع البیان

قرآن پس از ترسیم نعمتهاى گوناگون مادّى و معنوى براى بنى اسرائیل، ناسپاسى و کفر آنان و کیفر طبیعى عملکرد زشت و ناهنجارشان را در این آیه شریفه، براى عبرت دیگران به تصویر مى کشد و مى فرماید:




«و اذ قلتم یا موسى لن نصبر على طعامٍ واحدٍ»


و [بیاد آورید] هنگامى را که گفتید: اى موسى! ما هرگز به یک نوع غذا نمى توانیم بسنده کنیم و تاب بیاوریم

روشن است که منظور از گویندگان این مطلب، پدران و نیاکان یهودیان عصر پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بودند، نه خود آنان.


چرا؟

با نگرش به آیاتى که گذشت، روشن مى شود که غذاهاى آنان یکنواخت نبود، بلکه متنوّع بود؛ و «مَنّ» و «سلوى» بر آنان فرود مى آمد. پس چرا آنان از یکنواختى غذاگله مى کردند؟


پاسخ

بعضى گفته اند: درست است که غذاى روزانه آنان یکنواخت نبود، امّا همان غذاها و خوردنیهاى متنوّع روز دیگر نیز بر سفره آنان مى آمد.


و برخى دیگر گفته اند: هنگامى که آنان به کیفر مستى و نافرمانى، در آن دشت بیکرانه سرگردان شدند، نخست غذایشان «منّ» بود؛ و پس از درخواست تنوّع در خوراک از موسى (علیه السلام)، «سلوى» نیز برایشان فرود آمد.

«فادع لنا ربّک یخرج لنا ممّا تنبت الارض من بقلها و قثّائها و فومها و عدسها و بصلها»


پس خدایت را براى ما بخوان تا از آنچه زمین از سبزیجات، خیار، گندم، عدس، پیاز و دیگر میوه ها و دانه ها مى رویاند، براى تغذیه و بهره ورى ما برویاند

گروهى بر این اندیشه اند که انگیزه این بهانه جویى و تقاضا این بود که بنى اسرائیل پس از سرگردانى در آن دشت، هرچند رو به سوى خدا آوردند و توبه کردند و خدا ابر را سایبان آنان ساخت و «مَنّ» و «سلوى» بر ایشان فرو فرستاد، با همه این نعمتها از زندگى یکنواخت خسته شدند و مى خواستند که به شهر و زندگى در آنجا باز گردند؛ که پاسخ آمد: به شهرى فرود آیید که آنچه مى خواهید، براى شما فراهم است.


دسته اى دیگر گفته اند: علّت خستگى آنان این بود که هماره غذاى آماده و زندگى راحتى داشتند؛ از این جهت گفتند: دیگر تاب و توان این شرایط خوب و آماده را نداریم. از خدایت بخواه از روییدنیهاى گوناگون زمین براى ما برویاند تا براى گردآورى آنها، به کمک یکدیگر و تلاش و تحرّک نیاز پیدا کنیم.

قال أتستبدلون الّذى هو ادنى بالّذى هو خیرٌ»


موسى یا خداى او گفت: آیا بر آن هستید نعمتهایى را که بى هیچ رنج و زحمتى بر شما فرود مى آید، از دست بدهید و درعوض به چیزهایى دست یابید که براى فراهم آوردن آنها باید به تلاش و کوشش برخیزید و خود را به رنج و فشار افکنید؟

یا: بر این اندیشه پوچ هستید که نعمتهاى گرانبها را ازدست بدهید و نعمتهایى را که ازنظر ارزش فروترند، جایگزین آنها سازید؟


در اینکه این خواسته بنى اسرائیل، ناپسند بود یا پسندیده، دیدگاهها متفاوت است:

1. برخى معتقدند که خواسته آنان، روا و درست بود؛ چرا که آنچه داشتند، نعمت خدا بود و آنان مى خواستند نعمت دیگرى داشته باشند.


2. امّا گروهى بر این باورند که خواسته آنان نابجا و ناپسند بود و نوعى ناسپاسى؛ و به همین جهت، مورد نکوهش قرار گرفتند.

«اهبطوا مصراً فانّ لکم ماسئلتم»


منظور از «مصر» در این آیه شریفه کجاست؟

1. بعضى گفته اند: همان مصرى است که سرزمین آنان و فرعونیان بود.


2. و برخى گفته اند منظور، بیت المقدّس است.

3. و پاره اى از دانشمندان نیز بر این اندیشه اند که «مصر» به معناى «شهر» است، و منظور از شهر در این آیه شریفه، شهر دربرابر بیابان است.


«و ضربت علیهم الذّلة والمسکنة»

روى سخن این فراز از آیه شریفه، آن گروه از بنى اسرائیل است که پس از نجات و ارزانى شدن آن همه نعمتها به آنان، بجاى سپاس، راه بیداد را درپیش گرفتند، مقررّات روز شنبه را پایمال ساختند و به کشتار پیامبران دست زدند؛ درنتیجه، نشان خوارى و نیاز بر پیشانى آنان نواخته شد.


درمورد نشان «ذلّت» عدّه اى گفته اند: منظور از آن، همانگونه که در قرآن آمده، پرداخت «جزیه» است: «... حَتّى یُعْطُواالْجِزْیَةَ عَنْ یَدٍ وَ هُمْ صاغِرُونَ»(169). و برخى نیز گفته اند: منظور، همان نشان خاصّى است که یهود باید آن را مى زدند تا شناخته شوند.

و درمورد «مسکنت» نیز نظرها متفاوت است:


گروهى آن را تهیدستى همیشگى و نیازمندیهاى گوناگون معنا کرده اند؛ و دسته اى نیز بر این اندیشه اند که منظور آیه شریفه، نیاز و فقر روحى و روانى و ارزشهاى انسانى آنان است؛ و این درست است، چرا که پیامبر گرامى (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمود: «الغنى غنى النّفس» (غنا و ثروتمندى واقعى، بى نیازى روحى و روانى است).

«ابن زید» در این باره مى گوید: خداى عادل بدان جهت که یهود آیات او را دروغ شمردند و پیامبرانش را کشتند، عزّت و سرفرازى آنان را به ذلّت، نعمتهاى گوناگونشان را به نگونسارى، و به کیفر عملکرد زشت و ناهنجارشان، خشنودى خویش از آنان را به خشم برآنان تبدیل ساخت.


«و باؤُ بغضبٍ من اللَّه»

و به خشمى از خدا بازگشتند


واژه «غضب» به بیان برخى، عبارت است از بدبختى و فاجعه اى که در این جهان جایگزین خشنودى خدا و نعمتهاى او مى شود؛ و به باور برخى دیگر، کیفر و عذابى است که انسان در سراى آخرت به سبب گناهانى که مرتکب شده، خواهد چشید.

«ذلک بانّهم کانوا یکفرون بآیات اللَّه»


این خشم و غضب خدا بدان دلیل است که آنان نشانه هاى خدا و آیات او را در تورات یا انجیل و قرآن دروغ انگاشتند و پیامبران بزرگش - عیسى (علیه السلام) و محمّد(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) - را آزردند و به آنان ایمان نیاوردند.

«و یقتلون النّبیّین بغیرالحق»


و پیامبران را بناحق و ناروا کشتند

پیامبرانى چون زکریا یا یحیى و دیگران.


روشن است که آمدن ترکیب «بغیرالحق» در آیه شریفه، به این معنا نیست که کشتن پیامبران ممکن است بحق هم صورت گیرد؛ هرگز! بلکه منظور این است که کشتن آنان به هر بهانه و ترفندى، سخت ظالمانه و نارواست. و این آیه شریفه، بسان این آیه است که: «وَ مَنْ یَدْعُ مَعَ اللَّهِ اِلهاً آخَرَ لابُرْهانَ لَهُ بِهِ...»(170).

«ذلک بما عصوا و کانوا یعتدون»


این فراز از آیه شریفه نیز به گناهان گوناگونى اشاره دارد که برخى از آنها را آیه شریفه برشمرده است.

به هرحال، عذاب خدا و نواخته شدن مهر ذلّت و نشان نگونسارى، به دلیل عملکرد ظالمانه خود آنان است.


چگونه؟

با نگرش در آیه شریفه ممکن است این پرسش مطرح شود که: خداى توانا چگونه به ددمنشان اجازه مى دهد پیامبران او را بکشند؟


پاسخ

پیامبران ممکن است بناحق کشته شوند، امّا هرگز ذلّت و خفّت را نخواهند پذیرفت؛ و در مقابل شکیبایى بر این سختیها و مشکلات ازسوى حق ستیزان، به مقام معنوى والاترى پر خواهند کشید. به عبارت دیگر، خداوند در این سرا به همه آزادى عمل و انتخاب داده؛ امّا هر که کار شایسته اى انجام دهد، پاداش آن را دریافت خواهد داشت و هر که به عمل ظالمانه اى دست یازد، کیفرش دامنگیر او مى شود. پس، خداوند به حق ستیزان قدرت انتخاب داده است. آنها مى توانند پیامبران و حق طلبان را زندانى کنند و یا بکشند؛ ولى ثمره این کار، ذلّت ظالمان و عزّت مردان حق خواهد بود.


توجهات و نکات

کشته شدن پیامبران به وسیله بنی اسرائیل


امام صادق (علیه‌السلام) در ذیل جمله «ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ» قرائت کردند: «ذلِکَ بِأَنَّهُمْ کانُوا یَکْفُرُونَ بِآیاتِ اللَّهِ وَ یَقْتُلُونَ النَّبِیِّینَ بِغَیْرِ الْحَقِّ ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ» و سپس فرمودند: «به خدا سوگند انبیا را با دست خود نزدند و با شمشیرهاى خود نکشتند، ولکن سخنان ایشان را شنیدند و در نزد نااهلان آن را فاش کردند. در نتیجه دشمن ایشان را گرفت و کشت. پس مردم کارى کردند که انبیا هم کشته شدند و هم تجاوز شدند و هم گرفتار مصائب گشتند».

علامه طباطبایی: در اصول کافى (ج 2 ص 371 ح 6) نظیر این روایت آمده است. شاید امام (علیه‌السلام) این معنا را از جمله «ذلِکَ بِما عَصَوْا وَ کانُوا یَعْتَدُونَ» استفاده کردند. چون معنا ندارد قتل و مخصوصا قتل انبیا و کفر به آیات خداوند را به معصیت تعلیل کنند، بلکه امر بالعکس است، چون شدت و اهمیت از این طرف است ولکن عصیان به معناى نپوشیدن اسرار و حفظ نکردن آن، می تواند علت کشتن انبیا واقع شود و این را با آن تعلیل کنند.


توضیح : این روایت را تفسیر عیاشی (ج 1 ص 45 ح 51 ) روایت کرده است.

تنوّع طلبى و افزون خواهى


تنوّع طلبى و افزون خواهى، دامى براى اسیر شدن انسان‏هاست. استعمارگران نیز از همین خصیصه‏ى مردم، براى لباس، مسکن، مرکب و تجمّلات استفاده کرده و مردم را به اسارت مى‏کشند.


چرا خدا این سبزیجات را به طور خرق عادت از زمین نرویاند؟
این خواسته اگر یک امر طبیعی بود ممحکن بود مورد لطف خدای سبحان قرار گیرد و همان طوری که من و سلوی نازل کرد اینها را هم از زمین برویاند. دیگر نمی‌شود گفت چون سرزمین تیه قابل کشت و زرع نبود چون بسیاری از این کارها روی خارق عادت و معجزه انجام می‌گرفت اینجا هم ممکن بود روی خارق عادت و اعجاز انجام گیرد ولی این لسان، لسان لجاجت است نه لسان مسئلت از اول گفتند: ما صبر نمی‌کنیم نظیر این که «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً» در مسأله استقسا یک امر طبیعی و معقول بود گفتند: اگر ممکن است آبی مرحمت کنید خوب بشر زنده نیازمند به آب است آن را با لجاجت نگفتند به موسی عرض کردند که آبی برای ما فراهم کنید موسای کلیم هم به خدای سبحان عرض کرد و آب هم فراهم شد، امّا اینجا از همان اول شروع کردند به این که ما دیگر صبر نمی‌کنیم، «لن نصبر» نظیر «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً» آنجا که گفتند «لَنْ نُؤْمِنَ لَکَ حَتَّى نَرَى اللّهَ جَهْرَةً» فرمود: «خأخذتکم الصّاعقه بظلمه» کسی با خدا اینچنین برخورد کند مشمول صاعقه و قهر خداوند می‌شود الآن هم با خدا از سر لجات وارد می‌شوند به موسای کلیم می‌گویند: ما دیگر صبر نمی‌کنیم یعنی تو ما را از مصر بیرون آوردی وعده دادی که همهٔ امکانات را در اختیار ما قرار دهی موسای کلیم گفت: من شما را وعده دادم که از بردگی آل فرعون نجاتتان دهم و الآن هم آزاد شده‌اید من شما را وعده ندادم که از مسائل رفاهی برخوردار شوید آن طبق جریانعادی باید یک مقدار صبر کنید «استعینوا بالله و اصبروا» من خواستم شما را آزاد کنم و آزاد شدید الآن به فکر سبزی خوراکی و پیاز هستید؟ می‌گویند: ما صبر نمی‌کنیم. من به شما نگفتم: «استعینوا بالله و اصبروا» شما یک هدف والاتر دارید، شما به خدا استعانت کنید واز خدا مدد گیرید و صبر کنید، شما صبر کردید و بر سنگین‌ترین دشمن پیروز شدید الآن می‌گویند ما برای اینکه پیاز نداریم صبر نمی‌کنیم؟ «لن نصبر علی طعام واحد» این «لن نصبر» در برابر همان فرمان قاطع موسای کلیم که فرمود: «و استعینوا بالله و اصبروا» موضع گرفتن است ما دیگر صبر نمی‌کنیم خوب مگر به شما نگفت صبر کنید مگر شما هدف مهم ندارید؟ مرگ بنا نبود شما همهٔ ستم را در منطقه قطع کنید؟ الآن فقط مصر فتح شده شهرهای دیگر هنوز آن خوی جاهلیّت فراعنه هست جای دیگر هم همین طور است نشانه‌اش این است که این ارض مقدّسه را که خدا برای شما مقرر کرد چندین هستند و شما حاضر نیستید آنها را بیرون کنید پس منطقه بالکل امن نشد آل فرعون به دریا رفتند همان طرز تفکر بت‌پرستی و ستم بر مظلومین هست شما صبر کنید الآن می‌گویند چون ما پیاز نداریم صبر نمی‌کنیم این لسان لسان بی‌ت است اگر کسی با مشاهده آن همهٔ نعم در برابر خدای سبحان لجاجت بورزد البته مشمول خشم خدای سبحان خواهد شد، حالا ملاحظه فرمودید که چطور در برابر آن همهٔ نعم خدا با اینها با مهر رفتار کرد ابرها را مسلّط کرد که مانند چتر بر فراز اینها حرکت کند من و سلّوبی به عنوان غذای روزانه عادلانه بر اینها نازل بشود دوازده چشمه خروشان از دل سنگ بجوشد همهٔ امکانات را فراهم کرد ولی الآن کسی بگوید: ما دیگر صبر نمی‌کنیم چون سبزی خوراکی نداریم این گروه دیگر قابل رحم نیستند

عزت و ذلت -
ذلت آن نرمش آمیخته با خواری است آن موود ستم‌پذیر خوار هر چیزی را قبول می‌کند ارض ذلول ارضی است که هر عاملی بتواند آن را کند و کاو کند، ارض عزاز ارضی است که نتوان با خیش و کلنگ و بیل در آن نفوذ کرد، زمین سخت و محکم را می‌گویند ارض عزاز یعنی این زمین عزیز است نمی‌شود با کلنگ در آن نفوذ کرد زمین سست را می‌گویند ارض ذلول گرچه کل زمین برای انسان ذلول آفریده شد امّا یک ذلت و عزت نسبی هم برای زمینها هست، انسانی که هر ستم را تحمل می‌کند ذلیل است یعنی نرم است، ذلت یک نرمی مذموم است، غیر از تواضع است که ز من ممدوح است. در بیانات امیرالمؤمنین (سلام‌الله‌علیه) آمده است که «لا یحتمل المظلم الاّ الذلیل» یعنی ظلم را جز انسان ذلیل احدی تحمّل نمی‌کند زیرا ذلیل فرومایه و خوار و پست است که هر حادثه‌ای را می‌پذیرد این می‌شود ذلّت و آن نفوذناپذیری می‌شود عزّت مؤمن چون نفوذناپذیر است عزیز است و لازمه عزت پیروزی و غلبه بر خصم است نه این که عزت معنای غلبه باشد، عزت آن وصف صلابت نفوذ نفوذناپذیری است لازمه نفوذناپذیری غلبه و پیروزی است

چرا اینها تن به کفر و قتل انبیاء دادند؟
چرا اینها تن به کفر و قتل انبیاء دادند؟ برای این​که اینها معصیت کردند و این را هم باز تبیین می​کند که صرف معصیت انسان را به کفر و قتل انبیاء نمی​کشاند، آن اعتاء و تجرّمی در معصیت است که سرانجام انسان را به کفر و قتل انبیاء می​کشاند لذا در پایان آیه فرمود׃ «ذلک بما عصو وکانوا یعتدون» نه تنها معصیت انسان را به اینجای تلخ می​کشاند بلکه اعتاء در گناه تعدمّی و تجاهر در معصیت، هتک حرمت انسان را به این عاقبت سوء مبتلا می​کند در بحثهای بعد ملاحظه می​فرمائید که اینها صریحاً به پیامبرشان می​گفتند׃ «سمعنا و عصینا» بجای اینکه بگویند׃ «سمعنا و اطعنا» می​گفتند «سمعنا و عصینا» یعنی ما شنیدیم ولی معصیت می​کنیم و این «سمعنا و عصینا» گفتن اعتاء است یک دقت کسی گناهش را توجیه می​کند که، ما «نسینا» یعنی یادمان رفته است و غافل بودیم یک وقت کسی از روی تجرّی و تجاهر در گناه به پیغمبرش می​گوید׃ «سمعنا و عصینا» ما شنیدیم ولی حرفت را نمی​پذیریم این تجرّی در گناه سرانجام به این کفر و قتل می​رسد

چرا ذلّت به تبهکار است و عزّت مال انسان مطیع؟
چرا ذلّت به تبهکار است و عزّت مال انسان مطیع؟ که «العزه للمؤمن والذلة علی الکافر والعاصی» برای این خدای سبحان مرکز عزّت را به ما معرفی کرد و مرکز ذلّت را هم به ما آموخت، قهراً هر که به مرکز عزت نزدیک شود عزیز خواهد بود و هرچه به مرکز ذلت نزدیک شود ذلیل خواهد شد مرکز عزّت را در بحث قبل ملاحظه فرمودید که خدای سبحان منحصرال به خود اختصاص داد یعنی اگر فرمود׃ «العزة لله ولرسوله وللمؤمنین» در موارد فراوانی فرمود׃ «العزة لله جمیعاً» یعنی اگر دیگران عزیزند در عرض عزّت خدای سبحان عزیز نیستند، بلکه در طول عزت خدایند، خداست که اینها را عزیز کرده است نه این​که اینها در برابر خدایا و در عرض خدا عزیز باشند که بحثش قبلاً گذشت، اما درباره ذلّت فرمود مرکز ذلّت شیطان است هر کس هم به شیطان نزدیک شد ذلیل می​شود و شیطنت اصولاً ذلّت است قهراً نتیجه​اش این خواهد شد که گناه گرچه ظاهرش لذیذ و گواراست ولی باطنش ذلت است اطاعت گرچه ظاهرش رنج​آور است اما درونش عزّت است، در بعضی از روایات ملاحظه فرمودید ائمه علیهم​السلام فرمودند׃ اگر کسی بخواهد بدون مال و عثیره و قبیله عزیز شود «فلیخرج من ذلّ معصیة الله الی عزّ طاعتة» مگرنه آن است که اسنان می​خواهد عزیز بشود مگرنه آن است که انسان می​خواهد محترم باشد آیا عثیره و مال و قبیله و اولاد و امثال ذلک باعث عزت انسان است یا طاعت خداوند باعث عزت انسان است فرمود اگر کسی بخواهد بدون هیچ سببی از اسباب طبیعت عزیز شود «فلیخرج من ذلّ معصیة الله الی عزّ طاعته» قرآن کریم ریشه ذلت را به ما آموخت اولاً، بعد هرچه به این ریشه نزدیک شود ذلیل تر خواهد بود ثانیاً و آنها که با گناه عزیز شدند عزتشان کاذب است و ذلّتشان صادق است ثالثاً، و روز قیامت که روز ظهور قسط و عدل است ظهور صدق و حق است آنها که ظاهراً عزیز بودند باطناً ذلیل که عزتشان دروغین و ذلتشان راستین بود در آن روز ذلّت راستینشان ظهور می​کند هم خود می​فهمند ذلیل بودند و هم دیگران می​فهمند این امور را یکی پس از دیگری ملاحظه می​فرمائید که از کجا شروع می​کند، در سوره مبارکه اعراف به شیطان می​فرماید به اینکه فاخرج ْنک من الصاغربن آیه 13 سوره اعراف این است که قال فاهبط منها فما یکون لک أن تتکبر فیها فاخرج ْنک من الصاخرین فرمود׃ تو از اینجا پائین برو، اینجا جای تکبّر نیست، معلوم می​شود تکبّر انسان را پائین می​آورد تکبر ذلت است فرمود׃ تو چون صاغری، نباید در این مقام رفیع راه داشته باشی پس شیطان را به عنوان ْنک من الصاغرین به ما معرفی کرد درباره همین بنی اسرائیل که باید جزیه بپردازند فرمود׃ به این که یانها جزیه را با ذلت بپردازند جزیه که مالیات نیست، فرمود׃ «یعطوا الجزیة عن ید وهم صاغرون» د سوره توبه وقتی کیفیّت جزیه پردازی بنی اسرائیل را مطرح می​کند، یعنی اهل کتاب را بیان می​کند می​فرماید به این​که «حتی یعطوا الجزیة عن یدوهم صاغرون» آیه 29 سوره توبه اینچنین است «قاتلوا الذین لایؤمنون بالله ولا بالیوم الاخر ولایحرموا ما حرّم الله ولا یدینون دین الحق من الذین اوتوا الکتاب» آنقدر با اینها نبرد کنید تا یا بالاخره مسلمان مسلمان شوند یا جزیه بپردازند، جزیه مانند مالیات نیست که با احترام از آنها بگیرید جزیه یک تحقیر و تذلیلی سات که باید ذلیلانه بپردازند «حیّ یعطوا الجزیة عن یدوهم صاغرون»» اینها که به فکر عزت دروغین هستند در حقیقت ذلیلند چرا؟ چون به شیطان نزدیکند و هر که به شیطان نزدیک بود صغیر و ذلیل خواهد شد شیطان را خدا به عنوان صغیر و ذلیل به ما معرّفی کرد فرمود׃ «إنک من الصاغرین» بعد اصل کلّی دیگری را هم به ما آموخت که «سیصیب الذین اجهوا صغار عندالله وعذاب شدید» فرمود׃ هر که مجرم سات ذلیل است هر که مجر است صغیر است اگر به شیطان فرمود׃ تو صاغری بعد فرمود׃ هر کسی حرف تو را گوش داد صغیر و ذلیل است یعنی تو مبداء ذلّتی این​که فرمود׃ اهل کتاب هم باید در حالی که ساغرند جریه بپردازند برای آن است که مجرمند هر مجرمی ساغر است پس اینها صاغرند یا برای این​که به مرکز ذلت نزدیکند و هر که به مرکز ذلت نزدیک باشد صاغر است پس اینها صاغرند از دو قیاس استثنائی نتیجه می​گیریم به اینکه اینها حقیر و ذلیلند و امّا اینکه فرمود׃ «سیصیب الذین اجرموا صغا عندالله وعذاب شدید» در سوره انعام آیه 124 این چنین است «وإذا جاءتهم ٰایة قالوا لن نؤمن حتّی نؤتی مثل ما أوتی رسل اللّه» اینها مستکرانه در مقابل وحی برخورد می​کنند می​گوید׃ اگر پیامبر هست خوب وحی بر ما نازل شود دیگر نمی​دانند که «الله أعلم حیث یجعل رسالته» خدا می​داند که چه شخصی شایسته پیغمبری است مگر هر کسی میّواند وحی بگیرد، این جور متکبرانه برخورد کردن کیفرش آن است که فرمود׃ «سیصیب الذین أجرموا صفارعندالله» هر مجرمی ذلیل است و بنی اسرائل مجرمند، هر مجرمی ذلیل است پس اینها ذلیلند پس یباید جزیه را با صفارت و حقارت بپردازند مالیات یک وظیفه دینی است که باید مثل زکوات با احترام آن را به دولت تقدیم کنند، این کاری به جزیه ندارد، جزیه با ذلّت آمیخته است، «صفار عندالله و عذاب شدید بما کانوا یکرون» بعد می​فرماید به این​که اینها راه ذلّت را طی می​کنند خیال می​کنند که عزیزند شما وقتی اینها را نصیحت می​کنند «اخذته العزة بالإثم» می​خواهند با معصیت عزیز شوند مثل کسی که بخواهد با مواد محذّر نشاط خود را تأمین کند، این یک نشاط کاذب است و اگر نشاط کاذب شد غم صادق است یک روزی نشاط کاذب رخت بر می​بندد و این اندوه صادق ظهور می​کند ممکن نیست دو طرف نقیض هر دو کاذب باشند ممکن نیست کسی بخواهد از راه گناه عزیز شود این عزتش کاذب باشد، ذلّتش هم کاذب باشد، این شدنی نیست دو طرف مقابل که هر دو دروغ نیست اگر یک طرف دروغ شد دیگری راست است این​که فرمود׃ «اخذته العزة بالاثم» یعنی می​خواهد با معصیت عزیز شوند خوب این عزّت عزّت کاذب است اگر عزّتش عزت کاذب است ذلّتش، ذلت صادق است و روزی که صدق به نام قیامت ظهور می​کند یا ظهور ولی عصر ارواحنا فداء و اثمال ذلک، آن صدق ظهور می​کند لذا می​فرماید׃ اینها عذابی هون، مهین دارند، یا روزی که حکومت اسلامی ظهور کرد رد وقت ظهور حضرت ولی عصر ارواحنا له الفداء اینها صغیر هستند چون ممکن نیست هم عزت دروغ باشد هم ذلّت، خوب اگر عزتشان دروغین است ذلتشان راست است لذا می​فرماید׃ به این​که اینها شما را وقتی نصیحت می​کنید می​خواهند از راه گناه عزیز شوند رد همین سوره مبارکه بقره آیه 206 می​فرماید «وإذا قیل له إتق الله اخذته العزة بالإثم» وقتی شما امر به معروف یا نهی از منکر می​کنید که می​گوئید از خدا بترسید و با تقوا باشید می​خواهد روی إثم و گناه عزیز باشد، سرفراز باشد آنگاه «فحسبه جهنم ولبئس المهاد» این معنا را که تحلیل فرمود که عزّت از آن خداست و انسان را بالا می​برد به همین منسابت با لام یاد می​کند که «العزة لله ولرسوله وللمؤمنین» و چون ذلت از آن شیطان است و شیطان بر انسان مسلّتط است و انسان را پائین می​برد مثل خود که ساقط شدهاست دیگران را هم سقوط می​دهد تعبیر به علیٰ شده است که «ضربت علیهم الذّلة والمسکنة» دیگران که عزّت کاذبه را مرکز عزّت دانسته​اند خدای سبحان آنها را هم به ذلّت کشانید، عدّه​ای گفته​اند׃ که فرعون عزیز است و در روز مبارزه به عزّت فرعون سوگند یاد کردند و گفتند به عزت فرعون إنا لنحن الغالبون او را عزیز دانسته​اند و مرکز عزّت، و خود را به آن عزیز دروغین مرتبط کردند خدای سبحان فرمود׃ت همه اینها صاغر هستند، همه اینها را ما به دریا انداختیم «فنبذناهم فی الیم» این عزّتی را هم که فرعون داشت به دستور شعراء از زبان آل فرعون و بستگان او نقل می​کنند که به مبارزه علیه موسای کلیم سلام الله علیه آمدند، عزّت کاذب بودند که آنها گفتند׃ آیه 44 سوره شعراء این است که «وقالوا بعزة فرعون إنا لنحن الغالبون» بعد خداوند می​فرماید׃ این عزت، عزّت کاذب است وقتی عزتشان کاذب شد ذلّتشان صادقاست و خدا که بخواهد آن صادق را ارائه دهد به وسیله ولیش، ولی از اویای الهی ذلّت صادقه اینها را آشکار می​کند فرمود׃ معلوم می​شود اینها به حق ذلیلند. امّا این​که سرّ ذلت را قران کریم کفر و قتل انبیاء می​داند بعد در درجه دوم معصیت و اعتاء می​شمارد برای آن است که هرچه گناه بیشتر باشد ذلّت رسمی​تر است آن خیمه ذلت محیط​تر و فراگیرتر است آن سکّه ذلت پایدارتر است
سلام دوستان
إِنَّ الَّذينَ آمَنُوا وَ الَّذينَ هادُوا وَ النَّصارى‏ وَ الصَّابِئينَ مَنْ آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ 62

(ترجمه‌المیزان)
بدرستی کسانی که مؤمنند و کسانی که یهودی و نصرانی و صابئی هستند هر کدام بخدا و دنیای دیگر معتقد باشند و کارهای شایسته کنند پاداش آنها پیش پروردگارشان است نه بیمی دارند و نه غمگین شوند

آيه 62بیان پاداش مومنین واقعی با هر نام و نشان، به شرط ایمان به خدا و روز قیامت و انجام اعمال صالح.
تفسیر المیزان - خلاصه

(ان الذین امنوا والذین هادوا والنصاری و الصابئین من امن بالله والیوم الاخر و عمل صالحا فلهم اجرهم عند ربهم ولا خوف علیهم و لا هم یحزنون ) (بدرستی کسانی که مؤمنند و کسانیکه یهودی و نصرانی و صابئی هستند ،هر کدام که به خدا و دنیای دیگر معتقد باشند و کارهای شایسته کنند،پاداش آنها نزد پروردگارشان است و نه بیمی دارند و نه غمگین شوند)،صابئین قومی هستند که اقرار به خدا و روز قیامت و بعضی از انبیاء دارند ولی معتقد به تأثیر بعضی ستاره ها در خیر و شر هستند و مراد از (الذین آمنوا) کسانی هستند که ظاهرا ایمان دارند و مؤمن نامیده می شوند اما صرف نامیده شدن به این اسامی (مؤمن ، یهودی ،نصاری ، صابئی )درنزد خدا موجب پاداش یا ایمنی ازعذاب نمی شود و همانا ملاک امر و سبب کرامت و سعادت ،حقیقت ایمان به خدا وروز قیامت و همچنین عمل شایسته می باشد،پس سعادت و کرامت دائر مدارعبودیت است ، و رستگاری به باطن و حقیقت است نه به ظاهر ،پس کسانی که بت نپرستیده اند و نظام و احکام الهی را تغییر نداده اند و غزیر یامسیح را پسرخدا ندانسته اند و تنها خدا را عبادت کرده اند برای آنها اجر و پاداش اخروی می باشد.
تفسیر نمونه _جامع البیان

[b]سلمان فارسی به رسول اکرم (ص ) گفت دوستان من که اهل ایمان و نماز بودند ولی شما را ندیدند تا به شما ایمان بیاورند وضع انها درقیامت چگونه است ؟ یکی از حاضرین جواب داد اهل دوزخند ولی این ایه نازل شد که هر کدام از پیروان ادیان که در عصر خود بر طبق وظایف وفرمان الهی عمل کرده اند ماجورند البته این ایه نمیتواند دستاویزی برای ماندن در یهودیت ومسیحیت باشد زیرا اولا قران اهل کتاب را به اسلام دعوت نموده است وثانیا تهدید کرده که اگاهانه به سراغ دینی غبر از اسلام بروند مورد قبول نیست (ال عمران ایه 85)

نکات

ایمان
در این آیه ایمان تکرار شده و منظور از ایمان دوم حقیت ایمان است. این تکرار به ما می فهماند که مراد از الذین آمنوا در ابتدای ایه کسانی هستند که ایمان ظاهری دارند و به این نام و سمت شناخته شده اند ، همانظور که در ایه هم عنوان شده این نامگذاری ها که دارید از قبیل مومنین، یهودیان، مسیحیان، صابئین نزدخدا هیچ ارزشی ندارد و شما را مستحق پاداش نمی کند و از عذاب ایمن نمی سازد، بلکه تنها ملاک کار و سبب احترام و سعادت حقیقت ایمان به خدا و روز جزا و عمل صالح است.
تمام ادیان اصول مشترک دارند
تمام ادیان آسمانى، اصول مشترک دارند توحید، معاد و انجام اعمال صالح.[/b]
[b] «آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ وَ عَمِلَ صالِحاً

مهمترین اصول اعتقادی
مهم‏ترین اصل اعتقادى بعد از توحید، معاد است. «آمَنَ بِاللَّهِ وَ الْیَوْمِ الْآخِرِ »
ایمان حقیقی ملاک سعادت است [/b]
[b]تکرار ایمان در جمله «مَن آمَنَ بِالله...» به ما می ‌فهماند که منظور از ایمانی که در اول آیه ذکر شد ایمان ظاهری است که موجب امن از عذاب الهی نخواهد بود و منظور از ایمان دوم ایمان حقیقی است. ملاک سعادت، حقیقت ایمان به خدا و روز جزا و عمل صالح است.

[/b]

[b]توضیح : همچنانکه یهود و نصارى بنا به حکایت قرآن مى ‏گفتند: «لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصارى» (بقره/11) بلکه تنها ملاک کار و سبب احترام و سعادت، حقیقت ایمان به خدا و روز جزا است، و نیز عمل صالح است.

[/b]

[b]به همین جهت در آیه شریفه نفرمود: «من آمن منهم» یعنى ضمیرى به موصول (الذین) برنگرداند، با اینکه در صله برگرداندن ضمیر به موصول لازم بود تا آن فائده موهومى را که این طوائف براى نامگذاری هاى خود خیال مى ‏کردند، تقریر نکرده باشد. چون اگر ضمیر برمى ‏گرداند، نظم کلام این تقریر و امضا را مى ‏رسانید.

[/b]

[b]این مطلب در آیات قرآن کریم مکرر آمده است که سعادت و کرامت هر کسى دائر مدار و وابسته به عبودیت است نه به نام ‏گذارى، پس هیچ یک از این نام ها سودى براى صاحبش ندارد و هیچ وصفى از اوصاف کمال براى صاحبش باقى نمى ‏ماند و او را سود نمى ‏بخشد مگر با لزوم عبودیت. و حتى این نامگذاری ها، انبیا را هم سود نمی دهد تا چه رسد بهپائین‏ تر از آنان. همچنانکه مى ‏بینیم خداى تعالى در عین اینکه انبیا خود را با بهترین اوصاف مى ‏ستاید مع ذلک درباره آنان مى ‏فرماید: «وَ لَوْ أَشْرَکُوا لَحَبِطَ عَنْهُمْ ما کانُوا یَعْمَلُونَ» (انعام/88). و در خصوص اصحاب پیامبر اسلام (صلّی الله علیه و آله) و کسانى که به وى ایمان آوردند با آنکه در جاى دیگر از عظمت شان و علو قدرشان سخن گفته است مى ‏فرماید: «وَعَدَ اللَّهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ مِنْهُمْ مَغْفِرَةً وَ أَجْراً عَظِیماً» (فتح/29) که کلمه (منهم) وعده نامبرده را مختص به بعضى از ایشان کرده است نه همه آنان. و نیز درباره دیگران که آیات خداوند به سویشان آمده است فرمود: «وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ» (اعراف/174) و از این قبیل آیات دیگرى که تصریح دارد بر اینکه کرامت و سعادت مربوط به حقیقت است نه به ظاهر.

ترجمه المیزان، ج1
صابئون چه کسانی اند؟
امام (علیه‌السلام) فرمودند: صابئى ‏ها قومى جداگانه ‏اند، نه مجوسند، و نه یهود، و نه نصارى، و نه مسلمان. آن ها ستارگان و کواکب را مى ‏پرستند.
[/b]

[b]علامه طباطبایی: این همان وثنیت است. چیزى که هست پرستش وثن و بت، منحصر در ایشان نیست و غیر از صابئین کسانى دیگر نیز بت‏ پرست هستند. تنها چیزى که صابئین به آن اختصاص دارند این است که علاوه بر پرستش بت، آن ها کواکب را نیز مى ‏پرستند.
این روایت را تفسیر قمى (ج 1 ص 48) روایت کرده است.
دوستان در باره تاریخ صابئین ، ابو ریحان بیرونى در کتاب آثار باقیه توضیح داده ( چون زیاد بود من فقط سر فصل دادم دوستان خواستن منبع داشته باشن)
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12
آدرس های مرجع