توصيف مرگ
امام حسين (عليه السلام ) فرمود: روزى شخصى به اميرالمؤ منين على (عليه السلام ) عرض كرد: يا على (عليه السلام ) مرگ را برايم وصف كن . حضرت فرمود: با مرد آگاهى روبرو شده ايد، مرگ يكى از سه امرى است كه بر آدمى وارد مى شود؛ يا نويد و بشارت به نعمتهاى جاودان است و يا خبرى است به عذاب هميشگى و يا اندوهگين نمودن و ترسانيدن است ، كار شخص محتضر مبهم يم باشد زيرا نمى داند جزو كداميك از اين سه گروه خواهد بود؛ اما انسانى كه دوستدار و مطيع ما باشد به نعمتهاى جاودان نويد داده شده و دشمنانى كه با ما سر ستيز دارند عذاب ابدى در پيش خواهند داشت و اما آن كس كه وضعش معلوم نيست و نمى داند سرانجامش چه خواهد شد؛ مؤ منى است كه به زيان خود زياده روى نموده و مشخص نيست سرانجامش به كجا خواهيد كشيد خبر مبهم و ترسناكى به او مى رسد ولى خداوند هرگز او را با دشمنان ما برابر نخواهد كرد و به شفاعت ما؛ او را از جهنم بيرون مى آورد پس كار نيك انجام دهيد و خدا را اطاعت كنيد مطمئن نباشيد و سزاى گناه را از طرف خدا ناچيز نشماريد زيرا شفاعت شامل حال مسرفين نخواهد شد مگر بعد از سيصد هزار سال .معانى الاخبار، ج 2، ص 114.[/b]
بسم الله
.
.
زاذان نقل مى كند:
من با قنبر غلام امام على عليه السلام محضر اميرالمؤ منين وارد شديم قنبر گفت :
يا اميرالمؤ منين چيزى براى شما ذخيره كرده ام !
حضرت فرمود: آن چيست ؟
عرض كرد: تعدادى ظرف طلا و نقره ! چون ديدم تمام اموال غنائم را تقسيم كردى و از آنها براى خود بر نداشتى ! من اين ظرف ها را براى شما ذخيره كرده ام .
حضرت على عليه السلام شمشير خود را كشيد و به قنبر فرمود:
واى بر تو! دوست دارى كه به خانه ام آتش بياورى ! خانه ام را بسوزانى ! سپس آن ظرف ها را قطعه قطعه كرد و نمايندگان قبايل را طلبيد، و آنها را به آنان داد، تا عادلانه بين مردم تقسيم كنند. .
.
جلد 41 بحار الانوار
شيعه واقعى على (ع )
جابر بن يزيد جعفى مى گويد: از امام صادق (عليه السلام ) درباره معنى و تفسير آيه شريفه و ان من شيعته لابراهيم ( سوره صافات آيه 83) سوال كردم آن حضرت فرمود چون خداوند ابراهيم (عليه السلام ) را خلق كرد پرده از برابر چشمان او برداشت و ابراهيم پيرامون عرش را نظر كرد و نورهاى را ديد عرض كرد: پروردگارا! اين چه نورى است ؟ خطاب رسيد: اين نور حبيب من ، محمد صلى الله عليه و آله و سلم است آنگاه ابراهيم (عليه السلام ) سؤ ال كرد خدايا نور ديگرى در كنار آن نور بود؟ خداوند فرمود: اين نور على (عليه السلام ) يارى كننده دين من است و اين سه نور ديگر نور فاطمه عليهاالسلام و فرزندانش حسن و حسين عليهم السلام و آن نه نور ديگر انوار فرزندان على و فاطمه عليهم السلام از صلب حسين (عليه السلام ) هستند. و اسامى تمام چهارده نور پاك را خداوند يك به يك براى حضرت ابراهيم (عليه السلام ) بيان فرمود.
حضرت ابراهيم (عليه السلام ) عرض كرد: نورهاى بى شمارى در اطراف اين انوار مشاهده مى كنم كه تعداد آنها معلوم نيست ، خطاب رسيد، اى ابراهيم ! اين نورها، انوار شيعيان على (عليه السلام ) است ؛ ابراهيم سؤ ال كرد خداوندا! شيعيان على (عليه السلام ) چگونه شناخته مى شوند؟
خداوند فرمود: شيعيان على (عليه السلام ) در شبانه روز پنجاه و يك ركعت نماز واجب و مستحب مى خوانند بسم الله الرحمن الرحيم را بلند مى گويند و انگشتر خود را در دست راست مى كنند و در نمازهاى خود پيش از ركوع قنوت مى خوانند.
آنگاه حضرت ابراهيم (عليه السلام ) از خداوند تقاضا كرد كه او را نيز از شيعيان على (عليه السلام ) قرار دهد كه خداوند در اين آيه مى فرمايد و ان من شيعته لابراهيم .( تفسير جامع ، ج 5. )
خب انصافا باید بگم که این داستانی که میارم از بهترین روایات است و خودم هر زمان خونده ام تنها اشک بوده است که ......
(در ضمن این را هم اضافه کنم، که این داستان پردازش شده است ولی تمام سخنان پیامبر اسنادش موجود است و تنها حقیر آن را به شکل داستان درآورده ام....)
داستان بعدی:
این است..... علــــــــــــــــــــــــــــــــــــی!!!!!!!
جلوی درب خانه ایستاده بودم. مثل همیشه که به این جا می رسیدم نفس هایم به شماره افتاده بود. اضطرابی نه از ترس و دلهره بلکه از دیدار یار بر دلم حاکم گشته بود.
((وارد شوید...))داخل منزل یار شدم.
پیامبر در کنار یکی از محبوبترین همسرانشان نشسته بودند، ام سلمه. سلام نمودم، هر دو برخاستند. در کنارشان نشستم. چشم از چشم پیامبر بر نمی داشتم. ایشان هم با لبخندی زیبا به من نگاه می کردند. مدتی گذشت. کم کم اشک در چشمان زیبایشان حلقه زد. سرم را پایین انداختم. رو کرد به ام سلمه.
(( ام سلمه آیا تو این مرد را می شناسی؟؟؟))
ام سلمه نگاهم کرد، لبخندی کرد و عرضه داشت: (( آری ولی مشتاقم از شما بیشتر بشنوم.))
نگاهم کرد. نفس هایم به سختی بالا می امد. .... و شروع کرد:
(( او برادر من است، سجایای اخلاقی او مثل من و گوشت و خونش از گوشت و خون من است. او گنجینه علم من است. ام سلمه، گوش کن و شاهد باش و شهادت بده که اگر کسی هزار سال خداوند را بین رکن و مقام عبادت کند ولی با کینه علی به ملاقات خدا بشتابد، خداوند او را با صورت به آتش می افکند.
علی پرچم هدایت و پیشوای اولیاء و نور راه فرمانبرداران من بوده و او همان کلمه ای است که پرهیزکاران پیوسته با اویند. ام سلمه، اگر تمامی مردم بر دوستی علی جمع می شدند، خداوند آتش جهنم را خلق نمی کرد، ..... آری آن زمان دگر اصلا جهنمی نبود.))
آهی کشیدم، ای کاش..... عرق شرم بر رویم نشسته بود. خداوندا، پیامبرت و محبوب ترینت اینگونه از من می گویند. لرزشی تمام وجودم را گرفته بود. نه از دلهره که از اشتیاق شنیدن صدای محبوبم.
((ام سلمه، خداوند برای برادرم علی فضائل بیشماری قرارداده که اگر کسی از روی اعتقاد یکی از آن فضائل را بیان نماید خداوند تمامی گناهان گذشته و آینده اش را می بخشد. ام سلمه نسبت علی به من، مانند نسبت سرمن به تن من است.))
سرم را بالا آوردم، ام سلمه از شدت گریه نای حرف زدن نداشت. اشکان پیامبر مهربانی جاری بود. به من زل زده بود:
(( ای علی، اگر کسی به اندازه عمر نوح خدا را عبادت کند و به اندازه کوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق کند، و هزاران بار پیاده حج کند و آنگاه در مکه بین صفا و مروه مظلومانه کشته شود ولی ولایت تو را نداشته باشد بوی بهشت به مشام او نخواهد رسید و هرگز وارد بهشت نخواهد گشت. ای علی تو آقای دنیا و آخرت هستی. علی جان تو بهترین شخص هستی برای جانشینی من. ای علی تو محبوب منی و محبوب خدای من. یا علی چقدر لذت بخش است از تو گفتن و از تو تعریف کردن. ...))
پیامبر آنقدر گریست که محاسنش تر گشت. اشکانم را پاک کردم. بغض راه گلویم را بسته بود. نفس تازه کردم و گفتم:
((سپاس خدای منان را که مرا نعمت اسلام بخشید و قرآن را به من آموخت و دوستی مرا از سر احسان و فضل و کرم به دل پیامبر اکرم خاتم رسولان و سالار پیامبران انداخت....))
دگر کاری نمی توانستم بکنم جز آنکه خود را در آغوش محمدم بیاندازم.
عدی بن حاتم طائی از کبار صحابه و از علاقهمندان و شیفتگان مولای متقیان است… در زمان خلافت علی (علیه السلام) در خدمت آن حضرت بود و سه پسرش بنام طریف و طرفه و طارف در رکاب آن حضرت در صفین شهید شدند. بعد از شهادت علی (علیه السلام) و استقرار خلافت معاویه، اتفاق افتاد که بر معاویه وارد شد. معاویه برای اینکه بلکه بتواند با یادآوری داغ فرزندان عدی او را وادار کند که درباره علی (علیه السلام) مطابق میل معاویه حرفی بزند به او گفت: این الطرفات؟ پسرانت چه شدند؟
عدی با کمال متانت و خونسردی گفت: در صفین پیشاپیش علی شهید شدند. مخصوصا کلمه پیشاپیش علی را اضافه کرد که رضایت و افتخار خود را برساند. معاویه گفت: علی درباره تو انصاف را رعایت نکرد که پسران تو را پیشاپیش جبهه فرستاد تا کشته شدند و پسران خود را در پشت جبهه نگه داشت که زنده ماندند. عدی گفت: بلکه من درباره علی انصاف را رعایت نکردم که او کشته شد و من زنده ماندم.
معاویه دید از نقشه خود نتیجه نمیگیرد لحن خود را عوض کرد. گفت: اوصاف علی را برای من بگو. عدی گفت: مرا معذور بدار. گفت: ممکن نیست. عدی گفت:
به خدا قسم علی ژرف نظر و نیرومند بود، به عدالت سخن میگفت و با قاطعیت فیصله میداد، علم و حکمت از اطرافش میجوشید، از زرق و برق دنیا متنفر و با شب و تنهایی شب مانوس بود. زیاد اشک میریخت و بسیار فکر می کرد. در خلوتها از نفس خود حساب میکشید و بر گذشته دست ندامت میسود. لباس کم و زندگی کوتاه و فقیرانه را میپسندید. در میان ما که بود مانند یکی از ما بود. اگر چیزی از او میخواستیم میپذیرفت و اگر به حضورش میرفتیم ما را نزدیک خود میبرد و از ما فاصله نمیگرفت.
آنقدر با هیبت بود که در حضورش جرات تکلم نداشتیم، آنقدر عظمت داشت که چشمها را به طرفش بلند نمیکردیم. وقتی لبخند میزد دندانهایش مانند یک رشته مروارید به نظر میآمد. اهل دیانت و تقوا را احترام میکرد و نسبت به بینوایان مهر میورزید. نه نیرومند از او بیم ستم داشت و نه ناتوان از عدالتش نومید میشد.
به خدا قسم یک شب به چشم خود دیدم که در محراب عبادت ایستاده بود در حالی که شب، تاریکی خود را همه جا کشیده بود. اشکهایش بر ریشش میغلطید. مانند مارگزیده به خود میپیچید و مانند مصیبت دیدهها میگریست. الان مثل اینست که آوازش را با گوشم میشنوم که میگفت: ای دنیا آیا متعرض من شدهای و به من رو آوردی؟ برو دیگری را بفریب. وقت تو نرسیده است، ترا سه طلاقه کردهام و رجوعی در کار نیست. لذت تو ناچیز و اهمیت تو اندک است. آه آه از توشهی اندک و سفر طولانی و انیس کم!
سخن عدی که به اینجا رسید، اشک های نجس معاویه سرازیر شد. شروع کرد با آستین خود اشک خود را پاک کردن. آنگاه گفت: خداوند رحمت کند علی را، همین طور بود که گفتی! اکنون بگو حالت تو در فراق او چگونه است؟ گفت: مانند زنی که فرزندش را در دامنش سر بریده باشند. معاویه گفت: آیا هیچ فراموشش میکنی؟ عدی گفت: مگر روزگار میگذارد فراموشش کنم؟!
به نقل از مجموعه گفتارهای استاد شهید مرتضی مطهری، (مبانی اولیه حقوق از نظر اسلام)
خوب موقعی است برای ادامه دادن داستان ها...فکر کنم داستان شماره بیست و ششم باشد. خواهشی که از دوستان عزیزم دارم، این است که حتما بهداستان های قبل نگاهی بیاندازند. بی اندازه زیبا و دلکش است. داستان بیست و ششم:
پیدا کردن حضرت علی (علیه السلام) و سر سوزن.....روزی رسول خدا روبه اصحاب کردند و فرمودند :هر کس برود و علی را برای من بیاورد من یکی از آرزوهای او را برآورده می کنم.سلمان رفت و توانست علی (علیه السلام) را پیدا کند.سلمان ماجرا را به حضرت علی (علیه السلام) گفت.علی (علیه السلام) به سلمان فرمود که اگر خواستی از رسول خدا چیزی درخواست کنی به ایشان بگو که یکی از رازهای معراج را برای تو بازگو کند.سپس دو تایی نزد پیامبر رفتند.سلمان خواسته خود را عرض کرد.پیامبر فرمود یک کاسه آب و یک سوزن بیاورید.پیامبر سوزن را در آب زدند و به علی (علیه السلام) و سلمان فرمودند به قطرات آب روی این سوزن نگاه کنید.سپس فرمود هر کس به اندازه ای این قطرات آب روی سوزن علی(علیه السلام) و ولایت او را قبول داشته باشد وارد بهشت میشود.
داستان بیست و هفتم
نمازخالصانه
براى پيامبر خدا صلى الله عليه و آله دو شتر بزرگ آوردند. حضرت به اصحاب فرمود: آيا در ميان شما كسى هست دو ركعت نماز بخواند كه در آن هيچ گونه فكر دنيا به خود راه ندهد، تا يكى از اين دو شتر را به او بدهم. اين فرمايش را چند بار تكرار فرمود. كسى از اصحاب پاسخ نداد. اميرالمؤ منين عليه السلام به پا خواست و عرض كرد: يا رسول الله ! من مى توانم آن دو ركعت نماز را بخوانم.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: بسيار خوب بجاى آوراميرالمؤ منين عليه السلام مشغول نماز شد، هنگامى كه سلام نماز را داد جبرئيل نازل شد، عرض كرد
خداوند مى فرمايد يكى از شترها را به على بده.رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: شرط من اين بود كه هنگام نماز انديشه اى از امور دنيا را به خود راه ندهد. على در تشهد كه نشسته بود فكر كرد كدام يك از شترها را بگيردجبرئيل گفت: خداوند مى فرمايد: هدف على اين بود كدام شتر چاقتر است او را بگيرد، بكشد و به فقرا بدهد، انديشه اش براى خدا بود. نه براى خودش بود و نه براى دنيا.آنگاه پيامبر صلى الله عليه و آله به خاطر تشكر از على عليه السلام هر دو شتر را به او داد. خداوند نيز در ضمن آيه اى از آن حضرت قدردانى نموده و فرمود: ((ان فى ذالك لذكرى لمن كان له قلب او القى السمع و هو شهيد)) سپس رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود :
هر كس دو ركعت نماز بخواند و در آن انديشه اى از امور دنيا به خود راه ندهد، خداوند از او خشنود شده و گناهانش را مى آمرزد.
تقسیم کار
نوبت کار خانوادگی که رسید ، پیامبر اینطوری پیشنهاد کرد : کارهای بیرون با علی ، کارهای داخل خانه با فاطمه .
فاطمه گفت : فقط خدا می داند که این تقسیم کار چقدر خوشحالم کرد.
علی اما فقط بیرون خانه کار نمی کرد .
روزی پیامبر آمد ودید که دخترش و دامادش با هم نشسته اند به عدس پاک کردن .
گفت : خدا به مردی که در خانه به همسرش کمک می کند
به اندازه ی موهای تنش ثواب عبادت می دهد.
***یا علی علیه السلام***