|
ضمیمه عیدی، لحظاتی ناب از زندگی مولا(بسیار زیباست)
|
|
۱۶:۱۶, ۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم خب اون تاپیک که تبدیل شد فقط به صلوات فرستادن و کلا عیدی ما. ![]() البته بد هم نشد. در آنجا من یک گزارشی هم بعدا خواهم داد. در این جا می خواهیم گوشه هایی ناب از زندگی مولا امریالمومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام را به تصویر بکشیم. همراهیم می کنید؟ ![]() داستان اول ابتدای عاشقی، انتهای ایمان نشسته بودم کنار ابو سفیان و عباس. مشغول گفتگو بودیم. مثل هر روز و همیشه در مورد تجارت و بازار و کار و کاسبی. سرگرم بودیم که دیدم سه نفر وارد شدند، کنار کعبه ایستادند. یک مرد، یک نوجوان و یک زن. اعمالی را انجام می دادند که تا به آن روز ندیده بودم. اول تعجب کردم، بعد خنده ام گرفت و گفتم(( این سه تن کیستند؟ مسخره بازی جدیدی است؟)) با تاسف سری تکان داد و گفت (( آری مسخره بازی جدیدی است. می بینی؟ آنکه جلو ایستاده است محمد پسر عبدالله است. آن زن دختر خویلد، خدیجه است. و آن نوجوان علی ابن ابی طالب است.)) گفتم چه می کنند؟ گفت: (( نماز میخوانند. دینی آمده است که تنها این سه تن به آن پایبندند..)) خنده ای کرد و ادامه داد(( آری خدایی ظهور کرده است که بر کل زمین فقط این سه تن به آن ایمان دارند، هم اکنون هم برای خدای نامعلومشان نماز می گذارد)) به آن کودک نگاه کردم. محو او شدم. خودش را جمع کرده بود و بسیار آرام مشغول نماز بود. گفتم(( آن کودکم هم ایمان پیدا کرده؟)) پوزخندی زد و گفت(( من نمی دانم این کودک دگر این جا چه میکند، او الان با هم سن و سال هایش باید بازی کند، اورا به نمازخواندن چه کار....!!! )) داستان دوم الحمدالله که علــــــــــــــــــــــــــی کشته شد.... خبر در شهر پیچید.... باور کردنی نبود. هلهله ای بر پا شد. مردم به دور میدان اصلی شهر آمده بودند. همه خوشحالند، شادند همه. برخی نفس راحتی می کشند، پیرمردی در گوشه از بازار نشسته، موهای بلند سفیدش در باد می رقصد، از چشمان سرخش آتش می بارد. زمزمه ای میکند. مردم به هم تبریک می گویند... پیرمرد پوزخندی می زند و با تمسخر نگاهی به آسمان می اندازد، انگار که بخواهد لج کسی را در بیاورد، به آسمان می گوید(( الحمدالله که علی کشته شد...)) صداها بلند است.... گویی آماده تدارک جشنی هستند، جشن برای کشته شدن برادر ،داماد، جانشین و پسر عموی پیامبرشان!!!. ولی بسیاری هم مبهوت زده اند. حیران و سرگردان!!!!!اصلا و اصلا باورشان نمی شود. مگر می شود؟؟؟؟ از هم سوال می کنند: (( آخر مگر پسر ابی طالب هم بلد بود نماز بخواند که در مسجد کشته شده است؟ او در مسجد چه می کرده است، اورا با نمازخواندن چه کار....!!! )) ان شاءالله ادامه دارد...
|
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۲:۱۴, ۱۰/آبان/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۱ ۱۲:۲۲ توسط saloomeh.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
روزى على علیه السلام كنیزى را دید كه محزون و گرایان است ، و چون از علتش پرسید، جواب داد: صاحبم مرا براى خرید گوشت مأمور ساخت ، و چون گوشت را خریدم مورد پسند وى واقع نشد، لذا آن را برگرداندم ، دوباره قصاب گوشت را عوض كرد و گفت : چنانچه بار دیگر بیاورى عوض نمى كنم ، ولى صاحبم این گوشت را نیز نپسندید، نمى دانم چه كار كنم ؟ حضرت فرمودند: من حاضرم تو را به پیش صاحبت ببرم ، و از او تقاضا كنم كه آزارت ندهد، و یا از قصاب بخواهم گوشت را براى بار دوم عوض كند، كدام را انتخاب مى كنى ؟ به درخواست كنیز آن حضرت به مغازه قصابى وارد شد، و از قصاب خواست كه گوشت را عوض كند، و یا معامله را اقاله نماید ( وجنس را پس بگیرد). قصاب امیرالمۆمنین علیه السلام را نمى شناخت ، و لذا مشتى بر سینه آن حضرت زد و گفت : برو بیرون به شما مربوط نیست !! على علیه السلام با آن همه توان و شجاعت و قدرتى كه داشت ، مشت قصاب را تحمل كرد و چیزى به او نگفت !! و كنیز را به خانه اش برگرداند، و به ارباب سفارش كرد كه وى را آزار ندهد. چون صاحب كنیز، مولاى متقیان را شناخت ، كنیز را به شكرانه تشریف آوردن آن حضرت آزاد ساخت . ولى از سوى دیگر چون مردم ، آن حضرت را هنگام وارد شدن به مغازه قصابى دیده بودند، لذا به سراغش آمدند و گفتند: امیرالمۆمنین چه شد و كجا رفت ؟ قصاب كه مردى غریب و از عاشقان مولا بود، و اساسا براى دیدار آن حضرت به كوفه آمده بود، ولى على علیه السلام هنگام ورود وى به كوفه ، در مسافرت به سر مى برد، جواب داد: من كجا و على كجا؟ من كه مدتها است كه در انتظار على هستم. گفتند: همان عربى كه با كنیز گریان وارد مغازه ات شد على علیه السلام بود!! قصاب كه دید كه به چه بزرگوارى جسارت كرده است ، گرفتار غم و اندوه شدیدى شد، و لذا دستش را با ساطور قصابى قطع كرده و بى هوش افتاد!! على علیه السلام چون از این جریان آگاه گشت بر بالین قصاب آمده ، و دست قطع شده را از زمین برداشت ، و بلافاصله آن را در جاى خود قرار داد، و از خدا خواست سلامتى را به وى برگرداند، در نتیجه دست قطع شده به بركت انفاس ملكوتى آن حضرت خوب شد. بحارالانوار، ج 41، ص 48.
|
|||
|
|
۱۳:۵۵, ۱۰/آبان/۹۱
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
حکایتی از مولا
حفظ مال و عيال بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ از على (ع ) روايت شده است كه : مردى از شام براى او نوشت كه : من بار عيال به دوش دارم ، و اگر از وطنم دور شوم بر آنها مى ترسم (كه معاويه آزارشان كند) و به اموالم هم علاقه مندم و دوست دارم كه خدمت شما برسم ، حضرت پيغام داد:اهل و عيالت را جمع كن ، و مالت را نزد آنها بگذار، و صلوات بر پيغمبر و آلش بفرست و بگو: خدايا همه اينها به امر بنده ات على بن ابى طالب امانت من اند نزد تو، پس برخيز به سوى من بيا. آن مرد چنين كرد، و خبر به معاويه رسيد كه او به سوى على (ع ) فرار كرده ، معاويه دستور داد عيالش را اسير كرده به غلامى و كنيزى برگيرند و اموالش را غارت كنند، پس خداوند عيال او را شبيه عيال معاويه قرار داد و آن شر را از آنها دور كرد، و ترسيدند كه دزدان اموالشان را ببرند، خدا آن مال را به صورت مار و عقرب قرار داد، و هر وقت دزدان خيال بردنش را مى كردند آنها را مى گزيدند، تا آن جا كه على (ع ) به آن مرد فرمود: مى خواهى مال و عيالت نزد تو بيايد؟[/b] [b] گفت : آرى . حضرت گفت : خدايا آنها را بياور، ناگاه همه ، نزد آن مرد حاضر شدند! و چيزى از مال و عيالش مفقود نبود. (اثبات الهداة ج 4، ص 595.)[/b] |
|||
|
|
۱۴:۲۷, ۱۰/آبان/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۱ ۱۴:۵۴ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
خب بعد از دو داستان زیبا از سالومه و مهدی گل می رسیم به داستان بعدی
داستان چهاردهم: قصـــــه انار (( زهرا جان تا به حال نشده که در این زندگی شما چیزی از ما بخواهی!!! آخر چرا؟ شما براستی چرا چیزی از من درخواست نمی کنی؟ چرا چیزی از من طلب نمی کنی؟ مگر من همسر و شریک تو در زندگی نیستم؟)) با چهره ای پرسشگر و معصوم منتظر پاسخ است که اینگونه می شنود: (( علی جان تو باب همه نعمات الهی هستی. من هر چه می خواستم تو بر من و فرزندانم ارزانی داشته ایی.... نفس نفس تو هدیه ای است که نمی دانم چگونه شکرش را به جا آورم.... تو همه هستی من هستی علی جان... با وجود حضورت و همین لبخند زیبایت دگر چه کم دارم که از تو بخواهم؟؟؟)) علی آرام نمی گیرد... زهرا چند روزی است که ناخوش است و در بستر آرامیده است. باز اصرار می کند. آنقدر می گوید که همسرش سر به زیر و مملو از حجب و حیا می گوید: (( چند وقتی است که انار می خواهم، البته اگر نتوانستی به خودت زحمت ندهی....)) دگر جمله آخر را نشنیده و از خانه بیرون زده است. به بازار می رود، ولی آخر الان که فصل انار نیست. هیچ اناری یافت نمی شود. بسیار می گردد تا در نهایت از یک کاروان دار اناری می خرد. به سرعت به سمت خانه می آید. در دلش غوغایی است.... می خندد و شکر خدا میگوید. از شوق و اشتیاق در چشمانش اشک حلقه زده است. انار را در دستانش محکم می فشارد و به مسیر ادامه می دهد. در بین راه صدایی می آید. صدا از خرابه است. بیماری نالان افتاده است. کنارش می نشیند.(( چه میخواهی ای برادرم؟)) ناله کنان می گوید(( اگر می شود کمی انار بدهید.... هوس انار کرده ام)) انار را به دو نیم تقسیم میکند. سر مرد را به دامن می گذارد و دانه دانه یاقوت های سرخ و شیرین را در دهان مرد بی نوا می گذارد. می خواهد برخیزد که مرد می گوید: (( ای برادر اگر می شود آن نیم دیگر را هم بدهید .... بسیار تشنه ام و این انار هم بسیار آبدار است.)) لبخندی می زند. و باقی انار را هم می دهد. از خرابه می آید بیرون. نگران است. دگر قدم هایش استوار و سریع نیست..... (( با چه رویی بروم خانه؟!!! این تنها خواسته ی همسرم بود، نتوانستم اجابتش کنم. خداوندا....)) آهی می کشد. شرمگین پا به خانه می گذارد که زهرا را خندان می بیند با طشتی پر از انارهای زیبا و بزرگ که برق خاصی می زنند. زهرا لبخندی می زند و می گوید: (( ممنونم علی جان. هم اکنون دو مرد آمدند و این را دادند و گفتند این از طرف شویت پسر ابی طالب است.)) |
|||
|
|
۱۷:۵۲, ۱۰/آبان/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۱ ۱۸:۲۲ توسط وحید110.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
با تشکر از همه دوستان که اشکمان را در اوردید . اشک علاقه و تعظیم در برابر حق
سید ابراهیم عزیز بنده به داستان های شما کمی اعتراض دارم . چون بعضی جاها را به زبان حال نوشته است . یعنی به جای معصوم فکر کرده و سخن میگوید و این به نظرم درست نیست . و شرعا و اخلاقا مشکل دارد . شاید هم اینگونه نباشد و بنده اشتباه میکنم یا حق |
|||
|
|
۱۹:۱۹, ۱۰/آبان/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/آبان/۹۱ ۱۳:۴۷ توسط ZaHrA110M.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
میرفت و میخواند.میان کوچه دیدمش.انگار نه انگار که دستش بریده شده! رفتم جلو -ای غلام دستت چه شده؟ چه کسی آن را بریده؟ -این نشان عدالت است که به همراه دارم .شاه ولایت ،امیر مومنان،پیشوای متقیان ،مولای من و همه ی مردم ،وصی رسول آخر الزمان ، علی ابن ابی طالب (علیه السلام)آن را بریده. گفتم دستت را بریده ،مدح و ثنایش میکنی؟ -چرا نگویم؟فدای سرش بریده !دزدی کرده ام ،سزایش همین بود. به محضر مولایم علی(علیه السلام)رفتم . ماجرا را با آب و تاب تعریف کردم . -ای پسر اکواء مارا دوستانی است که اگر تکه تکه شان کنیم جز دوستی بر ما نیفزاید و دشمنانی که عسل در کامشان کنیم جز دشمنی . فرزندش حسن(علیه السلام) رادنبال غلام فرستاد. -ای غلام دستت را بریده ام و تو مدح ام میکنی؟ -خدای عالم مدح تو را گفته .من که باشم که نگویم؟ ردای لطفش را روی دست غلام کشید و دعایی خواند. این بار غلام میرفت اما سربلند از حب علی (علیه السلام)وبانشانی از مهربانی اش ![]() قضاوت های امیرالمومنین(علیه السلام) ص119 ![]() یا علی![]()
|
|||
|
|
۰:۲۵, ۱۱/آبان/۹۱
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
از آن حضرت سوال شد خیر چیست؟
فرمود: این نیست که دارایی و فرزندت افزایند بلکه خیر، افزودن دانش توست، عظمت و ثبات حلم تو ، تا بتوانی میان مردم به پرستش خدا مباهات کنی اگر خوب کنی خدا را سپاسگزاری کنی و اگر بد کنی از خدا آمرزش طلبی در دنیا خیر نیست مگر برای یکی از دو کس، هر گناهکاری که پشیمانست و به حق بازگشته و گناه خود را جبران کند و کسی که به کار خیر می شتابد هیچ کار خوبی که مقرون تقوا باشد کم نیست و چگونه می توان عملی را که مقبول خداست کم شمرد |
|||
|
|
۸:۳۱, ۱۱/آبان/۹۱
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
سلمان (رضی الله عنه) وقتی وارد شهر مدائن شد .در آن جا دزد های بسیار زیادی بود ،او به مسجد رفت وبعد از نماز رو به مردم کرد و گفت:چه مشکلی دارید؟ مردم به او گفتند:دزد های شهرمان زیاد است، سلمان سگی را در آن اطراف دید او را صدا زد ،سگ به کنار سلمان آمد ،سلمان در گوش سگ چیزی خواند وسگ رفت ، وسلمان به مردم گفت :امشب در دکان هایتان را باز بگذارید وبه خانه هایتان بروید، مردم به او خندیدند ،وقتی صبح از خواب برخاستند تمام دزد های شهر را تکه تکه شده در کوچه ها یافتند و به سلمان گفتند که چه در گوش آن سگ گفتی ؟ سلمان گفت :به آن سگ گفتم: نوکر علی(علیه السلام) گفته است به بقیه سگ ها هم بگو دزد ها را بکشند.
نوکر علی (علیه السلام) چنین مقامی دارد خود حضرت چه مقامی دارد!!! |
|||
|
|
۸:۵۲, ۱۱/آبان/۹۱
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
بسم الله
. . هارون پسر عنتره از پدرش نقل مى كند: در فصل سرما در محضر مولا على عليه السلام وارد شدم . قطيفه اى كهنه بر دوش داشت و از شدت سرما مى لرزيد. گفتم : يا اميرالمؤ منين ! خداوند براى شما و خانواده تان بيت المال مانند ديگر مسلمانان سهمى قرار داده كه مى توانيد به راحتى زندگى كنيد. چرا اين اندازه به خود سخت مى گيريد و اكنون از سرما مى لرزيد؟ فرمود: به خدا سوگند! از بيت المال شما حبه اى برنمى دارم و اين قطيفه اى كه مى بينيد همراه خود از مدينه آورده ام . غير از آن چيزى ندارم . . بحارالانوار |
|||
|
|
۱۵:۲۳, ۱۲/آبان/۹۱
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
آسمان انگار با زمین قهر کرده بود. نمیبارید.مردم از خشکسالی به ستوه آمده بودند.چاره را در دعا دیدند.اما دعای کسی بر آورده نمیشد.یکی باید دعا میکرد که صدایش در آسمان آشنا باشد.سراغ علی (علیه السلام)امدند. آقا شما دعا کنید بلکه خدا به احترام صدای شما دعای مارا رد نکند. *********************************************** آنقدر آسمان باریده بود که اینبار برای نباریدن دست به دامان علی (علیه السلام)شدند. همه فهمیدند آسمان از زمین واسطه ای جزعلی (علیه السلام)را نمیپذیردو رضای علی (علیه السلام)مجوز رحمت خداست. عقبات الانوار ج4ص125 ![]() یا علی![]() التماس دعا |
|||
|
|
۲۰:۴۸, ۱۲/آبان/۹۱
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
ملاقات انبياء الهى با على (ع ) در كعبه
[/b] [b] وقتى كه على (عليه السلام ) در كعبه پا به عرصه وجود گذاشت پنج تن از انبيا الهى وارد كعبه شدند على (عليه السلام ) با ديدن آنها حركتى كرد و خنديد. آنان گفتند: سلام بر تو اى ولى خدا و خليفه پيامبر خدا؛ حضرت در جواب آنها فرمود: و عليكم السلام و رحمة الله بركاته و سپس به هر يك جداگانه سلام كرد. آنها حضرت آدم ، حضرت نوح ، حضرت ابراهيم ، حضرت موسى و حضرت عيسى (عليه السلام ) بودند كه يكى پس از ديگرى نوزاد را گرفته و بوسيدند و زبان به مدح او گشودند و سپس رفتن ===============================[align=CENTER] عید همه مبارک[/b]
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| (A+)احادیث و نکته های نابی که در زندگی من بسیار اثر گذار بودند& | علی 110 | 427 | 185,473 |
۷/اسفند/۹۶ ۱۶:۴۹ آخرین ارسال: Hadith |
|
| طلبه فوق خوش شانس!!! ( بسیار زیباست - بخونید ) | soshiant | 0 | 1,025 |
۱۹/بهمن/۹۱ ۲۳:۴۴ آخرین ارسال: soshiant |
|

















