۳/بهمن/۹۰, ۱۲:۳۰
سلام خدمت تمام دوستان و همسنگرهای گلم
دوستان این مناظره کلی فضای فیلم های علمی تخیلی رو تداعی می کنه یعنی اسپیلبرگی حداقل، توی اون زمان یه همچین حرف هایی ... باور کنید من اگر جای طرف بودم گذشته از حس یکسان شدگیه مودبانه با خاک حس بعد از تماشای فیلم های اسپیلبرگ بهم دست می داد.
امام جعفر صادق (علیه السلام) برای خودش سیستمی داشته ها. این خانواده همگی کلاً یه جوری هستند. حالا چه جوریش جای بحث داره ولی حداقلش اینه که ارزش کشف شدن رو دارند.
دوستان اگر از خوندن این مناظره حس و حالی دست داد پدر من رو هم یه فاتحه ای صلواتی مهمون کنید. مثل اون خرماها که تعارف می کنند و آدم تا تهش عذاب وجدان داره که الان باید فاتحه بخونم و در حین فاتحه خوندن هم نمی تونه چشمش رو از خرما برداره، اجباری نیست. اگر حال داشتید.
----------------------------------------------------------------------------
مناظره علمي بسيار عجيب امام جعفر صادق(علیه السلام)
مقاله ذيل قسمتي از كتاب -امام جعفر صادق (علیه السلام) مغز متفكر جهان شيعه- مي باشد. اين كتاب نوشته شده توسط مركز مطالعات اسلامي استراسبورگ است. بد نيست بدانيد 25دانشمند در اين مجمع در مورد شيعه دوازده امامي تحقيق كرده اند. در بخشهايي از كتاب مطالبي از امام صادق (علیه السلام) ثبت گرديده كه اين دانشمندان معتقداند جواب ان متعلق به قرن بيستم مي باشد وخود متحيراند كه چگونه امام صادق(علیه السلام) درچهارده قرن قبل چنين اشارات علمي داشته اند.
امام جعفر صادق يكي از صبورترين مدرسين دنياي قديم بود. او در دوره ايكه تدريس ميكرد نه فقط هر روز درس ميداد، بلكه بعد از خاتمه درس مخالفين علمي خود را مي پذيرفت وايرادهاي انها را مي شنود و جواب مي داد. يكي از مخالفين امام مرشدي بود به اسم ابو شاكر. ان مرد يك روز بعد از اينكه امام صادق از خواندن نماز فارغ گرديد بحضورش رسيد و گفت: ايا اجازه مي دهي انچه مي خواهم بگويم. جعفر صادق جواب داد بگو.
ابوشاكر گفت: انچه تو درباره خدا مي گويي غير از افسانه نيست و تو با افسانه سرايي مي خواهي مردم را وادار به قبول چيزي بكني كه وجود ندارد و به اين دليل خدا وجود ندارد كه ما نمي توانيم با هيچيك از حواس پنجگانه انرا درك كنيم. ممكن است بگويي با عقل بوجود خدا پي ميبري ولي من مي گويم عقل هم بدون حس ظاهري قادر بفهم چيزي نيست. اي مردي كه دعوي دانشمندي مي كني و ميگويي جانشين پيغمبر مسلمين هستي من به تو مي گويم كه در بين افسانه هايي كه مردم نقل مي كنند هيچ افسانه اي بي پايه تر از موجود بودن يك خداي ناديده نيست. اما من فريب تو را نمي خورم و افسانه ات را درباره خداي كه ديده نمي شود نمي پذيرم. من خدايي را مي پرستم كه بتوانم با دو چشم او را ببينم.
در تمام مدتي كه ابوشاكر مشغول صحبت بود امام حتي يكبار تكلم نكرد و وقتي گفته ابوشاكر با تمام رسيد باز جعفرصادق چند لحظه لب به سخن نگشود ومنتظر بود كه ابو شاكر حرف بزند.
سپس جواب داد:.. تو گفتي كه من افسانه سرايي مي كنم و مردم را به پرستش خدايي دعوت مي نمايم كه ديده نمي شود. اي ابوشاكر تو كه منكر خداي ناديده هستي، مي تواني درون خود را ببيني؟
ابوشاكر گفت:نه
امام صادق فرمود: هرگاه مي توانستي درون خود را ببيني نمي گفتي كه چون خدا رانمي توان ديد پس افسانه اي بيش نيست.
ابوشاكر گفت: ديدن درون چه ربطي به پرستش خدايي كه موجود نيست دارد.
امام فرمود: تو ميگويي چيزي كه ديده نمي شود و نمي توان صدايش را شنيد و انرا لمس كرد وجود ندارد
ابوشاكر گفت:بله
امام صادق فرمود: ايا صداي حركت خون را در بدن خود مي شنوي؟
ابوشاكر گفت: مگر خون در بدن حركت دارد؟!
امام فرمود: اي ابوشاكر خون هر چند دقيقه يك مرتبه در تمام بدن تو حركت مي نمايد و اگر حركت ان چند دقيقه در بدن تو متوقف شود تو خواهي مرد. ايا تا امروز گردش خون را در بدن خود ديده بودي؟
ابوشاكر گفت: نه و من نمي توانم قبول كنم كه خون در بدن من حركت مي كند.
جعفر صادق فرمود: انچه مانع از اين مي شود كه قبول كني خون در عروق تو حركت مي كند جهل است و همين جهل مانع از ان ميگردد كه تو خداي واحد و ناديده را بشناسي.
امام جعفر صادق يكي از صبورترين مدرسين دنياي قديم بود. او در دوره ايكه تدريس ميكرد نه فقط هر روز درس ميداد، بلكه بعد از خاتمه درس مخالفين علمي خود را مي پذيرفت وايرادهاي انها را مي شنود و جواب مي داد. يكي از مخالفين امام مرشدي بود به اسم ابو شاكر. ان مرد يك روز بعد از اينكه امام صادق از خواندن نماز فارغ گرديد بحضورش رسيد و گفت: ايا اجازه مي دهي انچه مي خواهم بگويم. جعفر صادق جواب داد بگو.
ابوشاكر گفت: انچه تو درباره خدا مي گويي غير از افسانه نيست و تو با افسانه سرايي مي خواهي مردم را وادار به قبول چيزي بكني كه وجود ندارد و به اين دليل خدا وجود ندارد كه ما نمي توانيم با هيچيك از حواس پنجگانه انرا درك كنيم. ممكن است بگويي با عقل بوجود خدا پي ميبري ولي من مي گويم عقل هم بدون حس ظاهري قادر بفهم چيزي نيست. اي مردي كه دعوي دانشمندي مي كني و ميگويي جانشين پيغمبر مسلمين هستي من به تو مي گويم كه در بين افسانه هايي كه مردم نقل مي كنند هيچ افسانه اي بي پايه تر از موجود بودن يك خداي ناديده نيست. اما من فريب تو را نمي خورم و افسانه ات را درباره خداي كه ديده نمي شود نمي پذيرم. من خدايي را مي پرستم كه بتوانم با دو چشم او را ببينم.
در تمام مدتي كه ابوشاكر مشغول صحبت بود امام حتي يكبار تكلم نكرد و وقتي گفته ابوشاكر با تمام رسيد باز جعفرصادق چند لحظه لب به سخن نگشود ومنتظر بود كه ابو شاكر حرف بزند.
سپس جواب داد:.. تو گفتي كه من افسانه سرايي مي كنم و مردم را به پرستش خدايي دعوت مي نمايم كه ديده نمي شود. اي ابوشاكر تو كه منكر خداي ناديده هستي، مي تواني درون خود را ببيني؟
ابوشاكر گفت:نه
امام صادق فرمود: هرگاه مي توانستي درون خود را ببيني نمي گفتي كه چون خدا رانمي توان ديد پس افسانه اي بيش نيست.
ابوشاكر گفت: ديدن درون چه ربطي به پرستش خدايي كه موجود نيست دارد.
امام فرمود: تو ميگويي چيزي كه ديده نمي شود و نمي توان صدايش را شنيد و انرا لمس كرد وجود ندارد
ابوشاكر گفت:بله
امام صادق فرمود: ايا صداي حركت خون را در بدن خود مي شنوي؟
ابوشاكر گفت: مگر خون در بدن حركت دارد؟!
امام فرمود: اي ابوشاكر خون هر چند دقيقه يك مرتبه در تمام بدن تو حركت مي نمايد و اگر حركت ان چند دقيقه در بدن تو متوقف شود تو خواهي مرد. ايا تا امروز گردش خون را در بدن خود ديده بودي؟
ابوشاكر گفت: نه و من نمي توانم قبول كنم كه خون در بدن من حركت مي كند.
جعفر صادق فرمود: انچه مانع از اين مي شود كه قبول كني خون در عروق تو حركت مي كند جهل است و همين جهل مانع از ان ميگردد كه تو خداي واحد و ناديده را بشناسي.
ايا تو ازمخلوقاتي كه خداوند افريده و انها را دربدن تو گمارده و تو بر اثر كار انها زنده اي اطلاع داري؟
ابوشاكر گفت:نه
امام فرمود:تو فقط متكي به مشاهدات خود هستي و ميگويي انچه را نمي بيني وجود ندارد. انها در كالبد تو بوجود مي ايند رشد مي كنند و داراي اولاد مي شوند وبعد از مدتي از كار مي افتند....ولي تو نه صدايشان را مي شنوي و نه لمس مي كني.
اي ابو شاكر بدان كه شماره موجودات جاندار كه اينك در كالبد تو زندگي مي كنند و ميميرندنه فقط از شماره تمامي ادميان كه در اين جهان زندگي مي كنند بيشتر است بلكه از شماره ريگهاي بيابان بيشتر است.
چرا گفته اند كسي كه خود را يشناسد خداي خود را مي شناسد
اي ابوشاكر آيا اين سنگ را مي بيني كه در پاي ديوار كار گذاشته اند. تو اين سنگ را بيحركت ميبيني چون چشم تو حركت انرا نمي بيند و هر كس به تو بگويد در سنگ حركاتي وجود دارد كه حركات ما كه در اينجا جمع هستيم چون سكون است تو نمي پذيري و مي گويي افسانه سرايي مي كند. غافل از اينكه چون تو نادان مي باشي نمي تواني به حركت درون اين سنگ پي ببري وشايد روزي برسد كه بر اثر توسعه دانايي مردم بتوانند حركت درون سنگ را ببينند.
اي ابوشاكر با اينكه هوا وسيله حيات تو وساير افراد بشر است تو انرا نمي بيني و فقط وقتي كه باد مي وزد انرا حس مي كني. ايا مي تواني منكر وجود هوا بشوي.... اي ابوشاكر انكار خالق كردن از جهل است نه عقل.
من خداي خود را نساخته ام و او را از انديشه هاي خود بيرون نياورده ام.اما خداي توبقول تو ساخته دستهاي تو مي باشد.انچه من كردم و مي كنم اينستكه با انديشه خود خدا را بهتر بشناسم وزيادتر بعظمت او پي ببرم.
مغز متفكر جهان شيعه ص378
اي ابوشاكر با اينكه هوا وسيله حيات تو وساير افراد بشر است تو انرا نمي بيني و فقط وقتي كه باد مي وزد انرا حس مي كني. ايا مي تواني منكر وجود هوا بشوي.... اي ابوشاكر انكار خالق كردن از جهل است نه عقل.
من خداي خود را نساخته ام و او را از انديشه هاي خود بيرون نياورده ام.اما خداي توبقول تو ساخته دستهاي تو مي باشد.انچه من كردم و مي كنم اينستكه با انديشه خود خدا را بهتر بشناسم وزيادتر بعظمت او پي ببرم.
مغز متفكر جهان شيعه ص378
