۱۹/اسفند/۹۱, ۲:۰۰
سلام خدمت دوستان و سپاس از کاربرانی که تا حالا با ارسالهای مفیدشون تاپیک حقیر را به روز کردن.
یه خواهش از دوستان:لطفا فعلا ارسالی قرار ندید تا این ارسال به ترتیب خوانده شود.ممنون از همکاری همه.
و اما ادامه ارسالمون که تجسم لحظه احتضار بود.امیدوارم براتون مفید باشه.
اولین ارسال از لحظه احتضار:
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-22...#pid170316
آخرین ارسال از لحظه احتضار:
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-22...#pid170621
******************************************************************************
ادامه لحظه احتضار
بیابان برهوت
از قبر بیرون رفتیم. نیک جلو رفت و من با کمی فاصله از پشت سر او حرکت می کردم. ترس و اضطراب مرا لحظه ای آرام نمی گذاشت. هرچه جلوتر می رفتیم ...
محیط بازتر و مناظر اطراف آن، عجیب تر می شد. از نیک خواستم از من فاصله نگیرد، همدوش و هم قدمم باشد و اندکی نیز آهسته تر گام بردارد.
نیک ایستاد و گفت: تو را به من سپرده اند(1) که یار و مونست باشم. تا آنگاه که تو به سلامت قدم به وادی السلام گذاری. به همین خاطر اندکی جلوتر از تو در حرکتم تا راه را بشناسی. پس از لحظه ای سکوت بدینگونه سخنش را ادامه داد: البته اگر گناه بتواند فریبت دهد و یا به اجبار تو را همراه خود سازد، بدون شک دیرتر به مقصد خواهیم رسید.
اضطرابم بیشتر شد و از آن به بعد، هر آن احتمال آشکار شدن گناه را می دادم.مسیر راه را با همه مشکلاتش پیمودیم تا به کوهی رسیدیم که البته توانستیم با سختی فراوان خود را به اوج آن برسانیم. در چشم انداز ما بیابانی قرار داشت که از هر طرف بی انتها و آسمان آن مملو از دود و آتش بود.
نیک خیره به چشمانم گفت: این همان وادی برهوت است که اکنون فقط دورنمایی از آن را می بینی.
خودم را به نیک رساندم و گفتم: من از این وادی هراسانم. بیا از راه ایمن تری برویم.
نیک ایستاد و گفت: راه عبور تو همین است، اما تا آنجا که در توان من باشد تو را رها نخواهم کرد و در مواقع خطر نیز به یاریت خواهم شتافت.
حرف های نیک اندکی از اضطراب و وحشتم کاست، اما با اینهمه هنوز نگرانی در وجودم قابل احساس بود. لحظاتی به سکوت گذشت. سپس رو به نیک کردم و دوباره گفتم: راه امن تری وجود ندارد؟
صورتش را به سمت من چرخانید و گفت: بهتر است بدانی که روز قیامت همه مردم، چه مؤمن، چه کافر بایستی از پلی بگذرند به نام «صراط» که بر روی دوزخ قرار گرفته است(2) هرکس بتواند به سلامت از پل عبور کند، وارد بهشت خواهد شد وگرنه با کوچکترین لغزشی به قعر جهنم فرو خواهد غلطید. در عالم برزخ نیز که تنها سایه ای از بهشت و جهنم است و هرگز قابل قیاس با آن رستاخیز عظیم نیست؛ بیابان برهوتی قرار دارد که همانند پل صراط است در قیامت و بناچار باید از آن گذشت تا در صورت لیلاقت به وادی السلام رسید. اما وای بر آنانکه می مانند و به عذاب مبتلا می گردند و یا دست کم گرفتار و سرگردان می شوند.
کمی فکر کردم و گفتم: چاره ای نیست، حرکت می کنیم به امید خدا. به سمت آن دشت بی پایان به راه افتادم، هرچه پایین نر می رفتیم هوا گرم و گرمتر می شد. وقتی به سطح زمین رسیدیم، نفسم به شماره افتاد، از نیک خواستم که لحظه ای برای استراحت توقف کند اما ....
... او نپذیرفت و به راه خود ادامه داد و گفت: راه طولانی و خطرناکی در پیش داریم، بنابراین وقت را تلف نکن، زیرا هرچه زودتر برویم، زودتر خلاصی خواهیم یافت.
گفتم: من دیگر نمی توانم چون شدت گرما مرا از پا درآورده و .. در همین حال و در حالکه عرق از سر و روی من فرو می ریخت، نقش بر زمین شدم. نیک از آبی که همراه داشت به من نوشانید؛ سپس در حایکه هنوز از زخمش رنج می برد، مرا بلند کرده و بر کول خود نهاد و هچنان به مسیر ادامه داد.
از اینکه رهایم نکرد و با وجود زخمهای بی شمارش، چون دوستی مهربان برایم دل می سوزاند، خوشحال بودم و شرمگین.
منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی
منابع:
1- نهج البلاغه خ 108
2- نهج البلاغه/ خ 83، بحارالانوار/ ج 8، باب 22
ادامه دارد.....................
یه خواهش از دوستان:لطفا فعلا ارسالی قرار ندید تا این ارسال به ترتیب خوانده شود.ممنون از همکاری همه.
و اما ادامه ارسالمون که تجسم لحظه احتضار بود.امیدوارم براتون مفید باشه.
اولین ارسال از لحظه احتضار:
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-22...#pid170316
آخرین ارسال از لحظه احتضار:
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-22...#pid170621
******************************************************************************
ادامه لحظه احتضار
بیابان برهوت
از قبر بیرون رفتیم. نیک جلو رفت و من با کمی فاصله از پشت سر او حرکت می کردم. ترس و اضطراب مرا لحظه ای آرام نمی گذاشت. هرچه جلوتر می رفتیم ...
محیط بازتر و مناظر اطراف آن، عجیب تر می شد. از نیک خواستم از من فاصله نگیرد، همدوش و هم قدمم باشد و اندکی نیز آهسته تر گام بردارد.
نیک ایستاد و گفت: تو را به من سپرده اند(1) که یار و مونست باشم. تا آنگاه که تو به سلامت قدم به وادی السلام گذاری. به همین خاطر اندکی جلوتر از تو در حرکتم تا راه را بشناسی. پس از لحظه ای سکوت بدینگونه سخنش را ادامه داد: البته اگر گناه بتواند فریبت دهد و یا به اجبار تو را همراه خود سازد، بدون شک دیرتر به مقصد خواهیم رسید.
اضطرابم بیشتر شد و از آن به بعد، هر آن احتمال آشکار شدن گناه را می دادم.مسیر راه را با همه مشکلاتش پیمودیم تا به کوهی رسیدیم که البته توانستیم با سختی فراوان خود را به اوج آن برسانیم. در چشم انداز ما بیابانی قرار داشت که از هر طرف بی انتها و آسمان آن مملو از دود و آتش بود.
نیک خیره به چشمانم گفت: این همان وادی برهوت است که اکنون فقط دورنمایی از آن را می بینی.
خودم را به نیک رساندم و گفتم: من از این وادی هراسانم. بیا از راه ایمن تری برویم.
نیک ایستاد و گفت: راه عبور تو همین است، اما تا آنجا که در توان من باشد تو را رها نخواهم کرد و در مواقع خطر نیز به یاریت خواهم شتافت.
حرف های نیک اندکی از اضطراب و وحشتم کاست، اما با اینهمه هنوز نگرانی در وجودم قابل احساس بود. لحظاتی به سکوت گذشت. سپس رو به نیک کردم و دوباره گفتم: راه امن تری وجود ندارد؟
صورتش را به سمت من چرخانید و گفت: بهتر است بدانی که روز قیامت همه مردم، چه مؤمن، چه کافر بایستی از پلی بگذرند به نام «صراط» که بر روی دوزخ قرار گرفته است(2) هرکس بتواند به سلامت از پل عبور کند، وارد بهشت خواهد شد وگرنه با کوچکترین لغزشی به قعر جهنم فرو خواهد غلطید. در عالم برزخ نیز که تنها سایه ای از بهشت و جهنم است و هرگز قابل قیاس با آن رستاخیز عظیم نیست؛ بیابان برهوتی قرار دارد که همانند پل صراط است در قیامت و بناچار باید از آن گذشت تا در صورت لیلاقت به وادی السلام رسید. اما وای بر آنانکه می مانند و به عذاب مبتلا می گردند و یا دست کم گرفتار و سرگردان می شوند.
کمی فکر کردم و گفتم: چاره ای نیست، حرکت می کنیم به امید خدا. به سمت آن دشت بی پایان به راه افتادم، هرچه پایین نر می رفتیم هوا گرم و گرمتر می شد. وقتی به سطح زمین رسیدیم، نفسم به شماره افتاد، از نیک خواستم که لحظه ای برای استراحت توقف کند اما ....
... او نپذیرفت و به راه خود ادامه داد و گفت: راه طولانی و خطرناکی در پیش داریم، بنابراین وقت را تلف نکن، زیرا هرچه زودتر برویم، زودتر خلاصی خواهیم یافت.
گفتم: من دیگر نمی توانم چون شدت گرما مرا از پا درآورده و .. در همین حال و در حالکه عرق از سر و روی من فرو می ریخت، نقش بر زمین شدم. نیک از آبی که همراه داشت به من نوشانید؛ سپس در حایکه هنوز از زخمش رنج می برد، مرا بلند کرده و بر کول خود نهاد و هچنان به مسیر ادامه داد.
از اینکه رهایم نکرد و با وجود زخمهای بی شمارش، چون دوستی مهربان برایم دل می سوزاند، خوشحال بودم و شرمگین.
منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی
منابع:
1- نهج البلاغه خ 108
2- نهج البلاغه/ خ 83، بحارالانوار/ ج 8، باب 22
ادامه دارد.....................
![[تصویر: 95163226173147252742266315620214915520037122.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/08/95163226173147252742266315620214915520037122.jpg)
![[تصویر: 25464255830209152002120154140761889851.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1388/10/25464255830209152002120154140761889851.jpg)