تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: توصيف خانـــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ابدي!!!!!
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
سلام خدمت دوستان و سپاس از کاربرانی که تا حالا با ارسالهای مفیدشون تاپیک حقیر را به روز کردن.

یه خواهش از دوستان:لطفا فعلا ارسالی قرار ندید تا این ارسال به ترتیب خوانده شود.ممنون از همکاری همه.
و اما ادامه ارسالمون که تجسم لحظه احتضار بود.امیدوارم براتون مفید باشه.

اولین ارسال از لحظه احتضار:


http://forum.bidari-andishe.ir/thread-22...#pid170316

آخرین ارسال از لحظه احتضار:

http://forum.bidari-andishe.ir/thread-22...#pid170621


******************************************************************************


ادامه لحظه احتضار


بیابان برهوت

از قبر بیرون رفتیم. نیک جلو رفت و من با کمی فاصله از پشت سر او حرکت می کردم. ترس و اضطراب مرا لحظه ای آرام نمی گذاشت. هرچه جلوتر می رفتیم ...

محیط بازتر و مناظر اطراف آن، عجیب تر می شد. از نیک خواستم از من فاصله نگیرد، همدوش و هم قدمم باشد و اندکی نیز آهسته تر گام بردارد.


نیک ایستاد و گفت: تو را به من سپرده اند(1) که یار و مونست باشم. تا آنگاه که تو به سلامت قدم به وادی السلام گذاری. به همین خاطر اندکی جلوتر از تو در حرکتم تا راه را بشناسی. پس از لحظه ای سکوت بدینگونه سخنش را ادامه داد: البته اگر گناه بتواند فریبت دهد و یا به اجبار تو را همراه خود سازد، بدون شک دیرتر به مقصد خواهیم رسید.


اضطرابم بیشتر شد و از آن به بعد، هر آن احتمال آشکار شدن گناه را می دادم.مسیر راه را با همه مشکلاتش پیمودیم تا به کوهی رسیدیم که البته توانستیم با سختی فراوان خود را به اوج آن برسانیم. در چشم انداز ما بیابانی قرار داشت که از هر طرف بی انتها و آسمان آن مملو از دود و آتش بود.


نیک خیره به چشمانم گفت: این همان وادی برهوت است که اکنون فقط دورنمایی از آن را می بینی.


خودم را به نیک رساندم و گفتم: من از این وادی هراسانم. بیا از راه ایمن تری برویم.


نیک ایستاد و گفت: راه عبور تو همین است، اما تا آنجا که در توان من باشد تو را رها نخواهم کرد و در مواقع خطر نیز به یاریت خواهم شتافت.


حرف های نیک اندکی از اضطراب و وحشتم کاست، اما با اینهمه هنوز نگرانی در وجودم قابل احساس بود. لحظاتی به سکوت گذشت. سپس رو به نیک کردم و دوباره گفتم: راه امن تری وجود ندارد؟


صورتش را به سمت من چرخانید و گفت: بهتر است بدانی که روز قیامت همه مردم، چه مؤمن، چه کافر بایستی از پلی بگذرند به نام «صراط» که بر روی دوزخ قرار گرفته است(2) هرکس بتواند به سلامت از پل عبور کند، وارد بهشت خواهد شد وگرنه با کوچکترین لغزشی به قعر جهنم فرو خواهد غلطید. در عالم برزخ نیز که تنها سایه ای از بهشت و جهنم است و هرگز قابل قیاس با آن رستاخیز عظیم نیست؛ بیابان برهوتی قرار دارد که همانند پل صراط است در قیامت و بناچار باید از آن گذشت تا در صورت لیلاقت به وادی السلام رسید. اما وای بر آنانکه می مانند و به عذاب مبتلا می گردند و یا دست کم گرفتار و سرگردان می شوند.


کمی فکر کردم و گفتم: چاره ای نیست، حرکت می کنیم به امید خدا. به سمت آن دشت بی پایان به راه افتادم، هرچه پایین نر می رفتیم هوا گرم و گرمتر می شد. وقتی به سطح زمین رسیدیم، نفسم به شماره افتاد، از نیک خواستم که لحظه ای برای استراحت توقف کند اما ....


... او نپذیرفت و به راه خود ادامه داد و گفت: راه طولانی و خطرناکی در پیش داریم، بنابراین وقت را تلف نکن، زیرا هرچه زودتر برویم، زودتر خلاصی خواهیم یافت.


گفتم: من دیگر نمی توانم چون شدت گرما مرا از پا درآورده و .. در همین حال و در حالکه عرق از سر و روی من فرو می ریخت، نقش بر زمین شدم. نیک از آبی که همراه داشت به من نوشانید؛ سپس در حایکه هنوز از زخمش رنج می برد، مرا بلند کرده و بر کول خود نهاد و هچنان به مسیر ادامه داد.

از اینکه رهایم نکرد و با وجود زخمهای بی شمارش، چون دوستی مهربان برایم دل می سوزاند، خوشحال بودم و شرمگین.


منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی

منابع:

1- نهج البلاغه خ 108

2- نهج البلاغه/ خ 83، بحارالانوار/ ج 8، باب 22


ادامه دارد.....................





یک ضربه

همینطور که به راه خویش می رفتیم، صدای وحشتناکی توجه مرا به خود جلب کرد. به سمت چپ بیابان نگاه کردم ، آنچه می دیدم باعث شد وحشتزده خود را از دوش نیک به زمین اندازم و بی اختیار خود را پشت او مخفی کنم.

دوشخص با قیافه های بزرگ و سیاه که از دهان و بینی شان، آتش و دود شعله ور بود و موهایشان بر زمین کشیده می شد، در حالیکه در دست هرکدام یک گرز آهنی تفتیده به چشم می خورد، در حرکت بودند.(1) با نگرانی به نیک گفتم: اینها کیستند، نکند به سمت ما می آیند؟!

نیک لبخندزنان گفت: نترس. اینها نکیر و منکرند، می رود از کافری که تازه از دنیا آمده، بپرسند آنچه از تو پرسیدند. گفتم اینها وحشتناکترند. گفت زیرا با کافر سرو کار دارند.

فاصله ای نشد که صدای فرود آمدن چیزی، زمین زیرپاهایم را به شدت لرزانید، وقتی از نیک علت را جویا شدم، گفت ضربه آتشینی بود که بر آن کافر فرود آمد.(2) از این به بعد نیز اینگونه صداها که زمین را به لرزه می آورد بسیار خواهی شنید.



منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی

منابع:
1- بحارالانوار/ج 6، باب 7و8 و ج 5، ص 143
2- بحارالانوار/ج 6، باب 7





ادامه دارد..................

سلام خدمت همه دوستان.معذرت میخوام بابت تاخیر طولانی و دیر به روز کردن تاپیکم.دسترسی به نت نداشتم.و اما ادامه تاپیک.............

پرتگاه عمیق
نیک مسیر راه را از روی تپه ها و گاه از درون دره هایی کوچک و بلند انتخاب می کرد تا اینکه به ناگاه خود را لب پرتگاه بزرگ و عظیمی دیدم. از نیک پرسیدم: باید از پرتگاه نیز بگذریم؟

گفت: آری عبور از این دره ها مدتها طول می کشد، بنابراین عجله کن.

با وحشت به ته دره نگاه کردم، به قدری عمیق بود که انتهایش پیدا نبود. برگشتم و به نیک گفتم: تو که دوست و همراه منی چرا اینهمه آزارم می دهی؟

گفت: چطور؟

گفتم: آیا واقعاً در این برهوت راه دیگری، که اندکی راحت تر باشد وجود ندارد؟!

نیک دستی به سرم کشید و گفت: راه عبور در این وادی بسیار است، اما هرکس را مسیری است که به ناچار باید از آن بگذرد.

با ناراحتی گفتم: آیا لیاقت من این بود که از بالا آتش و دود آزارم دهد و از پایین، تپه ها و دره های سخت و جانفرسا، محل عبورم می باشد؟!

نیک لبخندی زد و گفت: دوست من بدان این زجرها، بازتاب کردارهای زشت تو در دنیاست. اگر در این مسیر عذاب آنها را تحمل نکنی، هرگز به وادی السلام نخواهی رسید. کوچکترین عمل زشت تو در دنیا ضبط گردیده، اینها تاوان آنهاست.(3)

از آنجا که عشق رسیدن به وادی السلام را داشتم، به ناچار تن به راه سپردم و آهسته و آرام، پشت سر نیک شروع به پایین رفتن از آن دره کردم.

مدتها بارنج و مشقت بسیار مشغول پایین رفتن از دره بودیم. اما گویا اثری از انتهای آن نبو. در این فکر بودم که شاید عمق این دره نشانگر عمق گناهان من است که ناگهان، صدای ریزش سنگ لاخها، از بالای دره مرا به خود آورد.

فوراً خود را به نیک رسانیدم تا چنانچه مشکلی پیش آید، به کمکم بشتابد. وحشتزده و مضطرب، در حالیکه چشمانم از حدقه بیرون آمده بود، دیدم که مردی همراه با سنگهای کوچک و بزرگ در حال سقوط به ته دره می باشد.

نیک به من اشاره کرد و گفت: نگاه کن! به بالای دره نگاه کن، نگاه کردم هیکل بزرگ و سیاهی که قهقهه زنان شادی می کرد، بر بالای دره ایستاده بود.

نیک گفت: این هیکل، گناه آن شخصی است که در حال سقوط بود و بواسطه قدرتی که داشت، توانست ...

ا

منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی

منابع:
1- بحارالانوار/ج 6، باب 7و8 و ج 5، ص 143
2- بحارالانوار/ج 6، باب 7

3- سوره زلزال/8


ادامه دارد...............
سلام خدمت همه دوستان خوبم.معذرت میخوام بابت تاخیری که در به روزرسانی این تاپیک داشتم..


تصویر لحظه احتضار



نیک گفت: این هیکل، گناه آن شخص است که در حال سقوط بود و به واسطه قدرتی که داشت، توانست بر عمل نیک آن مرد چیره گردد و در نتیجه او را به ته دره پرتاب کند. آنگاه نیک دستش را بر شانه‌ام نهاد و گفت: این است عاقبت پیروی از هوای نفس. (غررالحکم/ ص797 و الحدیث/ ج3 ص385)



[تصویر: 95163226173147252742266315620214915520037122.jpg]

با شنیدن این سخن، ترس از گناهانم و اینکه شاید گناه نیز لحظه‌ای بر من چیره گردد، وجودم را فرا گرفت.



پس از طی یک راه طولانی، سرانجام به انتهای دره رسیدیم. آن مرد را نقش بر زمین دیدم که بیچاره همدم و همراه او یعنی نیک، چندان لاغر و ضعیف بود، که هرچه تلاش می‌کرد او را بر دوش خود بکشد، نمی‌توانست. از نیک خواستم به او کمک کند. اما نیک، عذر خواست و گفت: من فقط مأمورم تو را همراهی کنم. گناه هر کس نیز در کمین خود اوست. (سوره فاطر آیه 18)


گفتم: اما ما انسان‌ها در دنیا به کمک هم می‌شتافتیم! نیک گفت: در این عالم، هر کس، خود جوابگوی اعمالش است. اگر هم لیاقت شفاعت داشته باشد، من شفیع نیستم. فقط دعا کن از دوستداران اهل بیت (علیه السلام) باشد، شاید که شفاعت آنان نصیبش شود. با افسوس سرم را تکان دادم و دعا کردم که این چنین باشد.


شاید به حساب دنیا، ساعت‌ها در اعماق دره راه پیمودیم، تا به مسیری رسیدیم که به سمت بالا ختم می‌شد. در این لحظه نیک رو به من کرد و گفت: دوست من! خود را برای بالا رفتن از این دره هولناک، آماده کن! نگاهی به بالا افکندم، هر چقدر چشم افکندم نتوانستم حدس بزنم چقدر به انتهای مسیر باقی است. از اینکه مجبور بودم این راه طولانی را همچنان بپیمایم، افسرده بودم. اما برای رسیدن به وادی السلام، چاره‌ای جز آن نبود.



سرانجام با سختی و مشکلات فراوان، به بالای دره رسیدیم. آرزو کردم که دیگر هیچگاه چنین موانعی بر سر راهمان پدیدار نگردد. پس از لحظه‌ای استراحت، راهمان را به سمت وادی السلام ادامه دادیم.



ادامه دارد...

بخش قرآن تبیان


منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی
عذاب ابن ملجم


... پس از کمی راه‌پیمایی، پرنده بزرگی را دیدم که نزدیک زمین پرواز می‌کرد. نیک گفت: می‌خواهی یک صحنه عجیب را تماشا کنی؟ گفتم: البته. گفت: پس خوب به رفتار این پرنده بنگر.


پرنده نزدیک تخته سنگی نشست و از دهانش قسمتی از بدن شخصی را بیرون ریخت؛ سپس پرواز کرد و رفت و در اندک زمانی و برای مرتبه‌ای دیگر بازگشت و قسمت دیگری از بدن آن شخص را بر زمین ریخت. پس از چهار مرتبه شکل مردی پدید آمد که بسیار ناراحت و رنجور به نظر می‌رسید.

خواستم از نیک علت را جویا شوم که با اشاره از من خواست ساکت باشم و جریان را دنبال کنم.

پرنده این بار قسمتی از بدن آن مرد را بلعید و پرواز کرد و پس از بازگشت، قسمت دیگری از او را بلعید؛ تا چهار بار که دیگر اثری از آن مرد باقی نماند.


رو به نیک کردم و گفتم: خوب، حالا بگو معنی این کار چه بود و آن شخص که بود؟ نیک گفت: او شقی‌ترین فرد در میان انسان‌هاست. او ابن ملجم مرادی است، و تا قیامت نیز در این عذاب باقی خواهد بود. (بر اساس داستانی از کتاب معاد شهید دستغیب)


گفتم آن پرنده او را از کجا آورد و به کجا برد؟ گفت محل اصلی او وادی عذاب است. با تعجب پرسیدم: وادی عذاب کجاست؟ گفت: قسمتی از گذرگاه برهوت است که کافران، منافقان و ظالمان در آن عذاب می‌بینند که امیدوارم گذرمان به آن مسیر نیفتد. من هم در حالی که ترس در وجودم رخنه کرده بود، چنین آرزویی کردم.


او شقی‌ترین فرد در میان انسان‌هاست. او ابن ملجم مرادی است، و تا قیامت نیز در این عذاب باقی خواهد بود


هدیه‌ای از دنیا


پس از پیمودن مسیری بسیار طولانی، دوباره به دره خطرناک و لغزنده‌ای رسیدیم. از ترس اینکه مبادا این بار گناه از کمینگاهش بیرون آید و مرا پرت کند، بدنم به لرزه افتاد. ایستادم و به مشکلات بسیاری که بر سر راهم ظاهر می‌شد، فکر کردم. نیک برگشت و گفت: چرا ایستادی؟ حرکت کن. گفتم: می‌ترسم. گفت: چاره‌ای نیست باید رفت.



با نگرانی به سمت پایین حرکت کردم، اما هنوز چند قدمی از لب دره پایین نرفته بودیم که یک موجود بالدار نورانی از آن سوی دره ظاهر شد و در یک چشم برهم زدن، خود را به نیک رساند و پس از اینکه جویای حال من شد، نامه را به او داد و پس از خداحافظی با همان سرعت بازگشت. نیک پس از خواندن نامه، آن‌را در پرونده اعمالم نهاد و لبخند زنان به طرفم آمد و گفت: مژده‌ای دارم. شگفت زده پرسیدم: چه شده؟


گفت خویشاوندان و دوستانت، برایت هدیه‌ای فرستاده‌اند، که هم اکنون توسط این فرشته الهی برایت آورده شده است و به همان اندازه از غم و اندوه تو کاسته خواهد شد. گفتم چطور؟



نیک در حالیکه به سمت آن دره وحشتناک اشاره می‌کرد، گفت: به خاطر این هدیه که عبارت است از خواندن قرآن و گرفتن مجالسی که در آن ذکر مصیبت حسین ابن علی (علیه السلام) خوانده شده و اشک‌هایی که بر ماتم آن عزیز ریخته‌اند، از این دره عبور نخواهیم کرد. از شنیدن این خبر شادمان شدم و برای همه‌شان طلب مغفرت کردم.


آن اندک راه رفته را بازگشتیم و در مسیر آسان‌تر قدم نهادیم.


منبع:
کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی

ادامه دارد...................


دره‌های ارتداد
پس از مدتی به عبور گاه باریکی رسیدیم که دو طرف آن را پرتگاه‌های هولناکی احاطه کرده بودند. نیک که گویا منتظر سوال من بود، رو به من کرد و گفت: این پرتگاه‌های وحشت آور، دره‌های ارتداد هستند که برای رسیدن به کف آن به حساب دنیا، سال‌ها راه است. در کف آن هم، کوره‌هایی از آتش قرار دارد که نمایی از آتش جهنم است و انسان‌هایی که درون آن جای گرفته‌اند تا قیامت، در عذاب الهی گرفتار خواهند ماند.


چنان وحشتی به من روی آورد که ناخواسته بر جای نشستم. نیک مرا بلند کرد و گفت: تو نگاهت به من باشد و اصلاً به پایین دره نگاه نکن. بدین سان جرأت کردم که قدم در این راه پر خطر گذارم.


در این میان فریادی دره را فرا گرفت. با وحشت صورتم را برگرداندم. شخصی را دیدم که در حال سقوط به ته دره بود. در میان جیغ و فریادهایش که دلم را به لرزه درآورده بود، فریاد شادی گناهش را می‌شنیدم.


نیک که مانند من نظاره گر این صحنه بود، گفت: بیچاره تا اینجا را به سلامت گذراند، اما تا بر پا شدن قیامت، در ته دره خواهد ماند.



با تعجب پرسیدم: چرا؟ گفت: او پس از سال‌ها دین داری، مرتد شده بود. (ارتداد در اسلام به معنی برگشتن از دین اسلام به دین دیگری می‌باشد)


از آن پس در راه رفتن بیشتر دقت می‌کردم و از ترس سقوط، پای خود را بر جای پای نیک می‌نهادم. هر چند گه گاه پایم می‌لغزید، اما سرانجام به سلامت، آن راه صعب و دشوار را پشت سر گذاشتیم و قدم به مسیری تنگ و پر پیچ و خمی نهادیم که اطراف آن را تپه‌های کوتاه و بلندی پوشانده بود. عبور از این راه نیز نگرانی‌هایی را به دنبال داشت .....

ادامه دارد...

نیک همچنان به پیش می‌رفت و من مشتاقانه، اما با دلهره بسیار در پی او در حرکت بودم. وقتی به یک دو راهی رسیدیم، نیک پا به سمت راست نهاد. اما ناگهان دست سیاه بزرگی، جلو دهان و چشم‌هایم را گرفت و به واسطه بوی متعفنی که از او متصاعد بود، دریافتم که این، همان گناه است.


سعی کردم آن دست سیاه و پشم آلود را کنار بزنم و چون موفق شدم با هیکل زشت گناه روبرو گردیدم. وحشت زده خواستم فرار کنم و خود را به نیک برسانم، اما گناه دستانم را محکم گرفت و گفت: مگر قرارت را فراموش کردی؟


با وحشتی که در وجودم بود گفتم: کدام قرار؟! گفت: همانکه در دنیا همراه من می‌شدی خود قراری بود بین من و تو برای اینکه اینجا هم با هم باشیم. گفتم: من اصلا تو را نمی‌شناختم. گفت: تو مرا خوب می‌شناختی اما قیافه‌ام را نمی‌دیدی، حالا که قوه بینایی‌ات وسیع شده است مرا مشاهده می‌کنی. گفتم: خب حالا چه می‌خواهی؟!


گفت: من از آغاز سفر تا اینجا سایه به سایه دنبالت آمدم، در پرتگاه ارتداد تلاش بسیار کردم که خود را به تو برسانم، اما موفق نشدم. با عجله گفتم: مگر آنجا از من چه می‌خواستی: گفت: می‌خواستم از آن دره عبورت دهم. با ناراحتی تمام فریاد کشیدم: یعنی می‌خواستی تا قیامت مرا زمین گیر کنی؟


گفت: نه! می‌خواستم تو را زودتر به مقصد برسانم، اما مهم نیست، در عوض اکنون یک راه انحرافی آسان می‌شناسم که هیچ کس از وجود آن آگاه نیست.


گفتم: حتی نیک؟! گفت: مطمئن باش اگر می‌دانست از این مسیر سخت تو را راهنمایی نمی‌کرد. دریک لحظه به یاد نیک افتادم که جلوتر از من رفته بود و فکر می‌کند من به دنبال او در حرکتم. دلم گرفت و به اصرار از گناه خواستم که مرا رها کند. اما این بار در حالیکه چشمانش از عصبانیت چون دو کاسه خون شده بود، با تهدید گفت: یا با من می‌آیی، یا به اجبار تو را به همان مسیری که آمدی باز می‌گردانم.


با شنیدن این حرف، لرزه بر بدنم افتاد و مجبور شدم که با او همراه شوم، به شرط این که من از او جلوتر حرکت کنم و او از پشت سر مرا راهنمایی کند. زیرا دیدن قیافه او به رایم نوعی عذاب بود.


منبع:
کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی




ادامه دارد>>>>>>>>>>>

بدین سان قدم به مسیر چپ نهادم. پس از مدت‌ها راهپیمایی به غار بزرگی رسیدیم. بدون اینکه صورتم را برگردانم به گناه گفتم: چه کنم؟ گفت: می‌بینی که راه دیگری نیست و باید از داخل غار عبور کنیم. وارد غار شدم. اما تاریکی بیش از اندازه آن مرا به وحشت افکند. صدای گناه را شنیدم که می‌گفت: چرا ایستادی؟ این راه بسیارهموار و بی خطر است. با خیالی آسوده به راه خویش ادامه ده

[تصویر: 25464255830209152002120154140761889851.jpg]
چند قدمی جلوتر رفتم و باز ایستادم و اطراف را نگریستم. حالا دیگر دهانه ابتدای غار هم پیدا نبود. تاریکی و ظلمت بر همه جا حاکم شد. ترس عجیبی در وجودم رخنه کرده بود. گناه را صدا زدم، اما هیچ جوابی نشنیدم. با وحشت برای مرتبه‌ای دیگر صدایش زدم، اما جز انعکاس صدای خود، هیچ صدایی به گوشم نرسید. وحشت و اضطراب لحظه‌ای راحتم نمی‌نهاد. در اطراف خود چرخی زدم تا شاید راه گریزی بیابم، اما دیگر نه ابتدای دهانه غار را می‌دانستم کجاست نه انتهای آنرا.


بی اختیار نشستم و مبهوتانه سر به گریبان ندامت فرو بردم. غم و اندوه در دلم لبریز شد، و از دوری و فراق دوست با وفا و مهربانم نیک بسیار گرسیتم. هنوز چیزی نگذشته بود که صدای پای عابری مرا به خود آورد. گوش‌هایم را تیز کردم شاید بفهمم صدای پا از کدام سو است. عطر دل نواز نیک قلبم را روشن کرد. و این بار اشک شوق در چشمانم حلقه زد


آغوش گشودم و با خوشحالی تمام او را در آغوش فشردم و تمام ماجرا را به رایش بازگو کردم، تا مبادا از من رنجیده خاطر گردیده باشد. نیک گفت: من نیز چون تو را در عقب خود نیافتم، از همان راه بازگشتم، به واسطه بوی بدی که در سمت چپ، بر جای مانده بود، از جریان آگاه شدم و در آن مسیر حرکت کردم. اما هر چه گشتم تو را ندیدم.


تا اینکه به نزدیک غار رسیدم. گناه را دیدم که از غار بیرون می‌آمد و چون مرا دید به سرعت دور شد ( سوره هود ، آیه114 و میزان الحکمه/ ج3 ص476 )، دانستم که تو را گرفتار کرده است، و چون داخل غار شدم صدای ناله را از دور شنیدم، خوشحال شدم و به سرعت به سمت تو آمدم.
ادامه دارد...
پس از لحظه ای سکوت نیک ادامه داد: البته این راهی که آمدی، قبلا برای تو در نظر گرفته شده بود. اما به واسطه توبه ای که کردی این راه از تو برداشته شد (سفینة البحار) هر چند گناه سعی داشت تو را به این راه باز گرداند.

گفتم: توبه من به خاطر گناه بسیار زشت و بزرگی بود که انجام داده بودم.

گفت: این مسیر هم، راه بسیار وحشتناکی بود که اگر توبه نکرده بودی باید این مسیر را می گذراندی که علاوه بر اینکه طولانی و پرفراز و نشیب و دارای گلوگاه های تنگ و تاریکی است، از حیوانات گزنده و درنده ای که در مسیر است نیز در امان نبودی. پس آنگاه نیک دستم را گرفت و به سمت خویش کشید و گفت: حالا حرکت کن که بایستی به مسیر قبلی خود برگردیم و به راه ادامه دهیم.


هر طور بود بقیه راه را پیمودیم تا اینکه به محیط باز و وسیعی رسیدیم که باتلاق مانند بود و چون قدم در آن نهادم، تا زانو در آن زمین لجن زار فرو رفتم. نیک که به راحتی می توانست قدم بردارد، با دیدن وضع من به عقب برگشت و از من خواست که دستم را برگردن او آویزم، تا شاید کمکم کند.

دیگر تا دهان در باتلاق فرو رفته بودم و توان فریاد کشیدن و کمک طلبیدن نداشتم، که به ناگاه فرشته الهی پدیدار شد و طنابی را به نیک داد و گفت: این طناب را خودش پیشاپیش فرستاده، کمکش کن تا نجات یابد.

فرشته رفت و نیک بلافاصله طناب را به سمت من انداخت و از آنجا که دستهایم را بالا گرفته بودم توانستم طناب را چنگ بزنم و از آن مهلکه نجات یابم. وقتی باتلاق را پشت سر نهایدم از نیک پرسیدم: مقصود فرشته از اینکه گفت: طناب را خودش فرستاده، چه بود؟

نیک گفت: اگر به یاد داشته باشی، ده سال پیش از مرگت، مدرسه ای ساختی که اینک کودکان و نوجوانان در آن به تعلیم و تربیت مشغول اند، آن چه باعث نجات تو از این گرفتاری گردید، خیرات آن مدرسه بود که در چنین لحظه ای به کمکت آمد.

( تحف العقول/ ص243 و بحارالاتوار/ ج6 ب10)
پس از تصدیق حرف نیک با قیافه حق به جانب گفتم: من پنج سال قبل از آن نیز مسجدی ساختم. پس خیرات آن چه شد؟نیک لبخندی زد و گفت: آن مسجد را چون از روی ریا ساختی و نه برای خدا مزدش را هم از مردم گرفتی.گفتم کدام مزد؟گفت: تعریف و تمجیدهای مردم به یاد بیاور که در دلت چه می گذشت! تو خوشحالی آنان را بر خوشحالی پروردگارت مقدم داشتی. باید بدانی که خداوند اعمالی را می پذیرد که تنها برای او انجام گرفته باشد.حسرت و ندامت از طرفی و خجلت و شرمساری از طرف دیگر، تمام وجودم را فرا گرفت.

ان شاالله ادامه دارد...

منبع:
کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی


صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11 12 13 14
آدرس های مرجع