تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: شاید برای شما هم اتفاق بیافتد(کلید اسرار تالار گفتگوی بیداری اندیشه)&#
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
سلام برادر
تاپیک رو شما ایجاد کردین بهتره استارت رو خود شما بزنید بچه ها هم اگه چیزی داشتن میان

بسم الله !
سلام
چشم.
اولیش :
یکی از فامیل های بسیار مسن ما مدتی رو در عراق زندگی می کردند ، ایشون در اونجا با یکی از خدام دوست شده بودند و اون خادم خاکی از نزدیکی مرقد مطهر اباعبدالله علیه السلام رو به فامیل ما داده بود.بعد از این که به ایران اومده بودند ، اون خاک رو مدتی به مادربزرگ من داده بودند و در سجاده مادربزرگ من بود.روز عاشورا پسر دایی من به خونه ما آمده بود و بحث به جاری شدن خون در ظهر عاشورا از مرقد مبارک کشید ، با هم رفتیم خاک رو گرفتیم و به دقت نگاه کردیم.
ساعت های قبل از ظهر خاک به رنگ خاک زرد رنگ بود (مثل خیلی از مهرهای مشهد و به رنگ شن های بیابان) صبر کردیم تا ظهر شد ، دوباره خاک رو نگاه کردیم ، در کمال تعجب دیدیم که خاک به رنگ خاک سرخ در آمده بود (مثل خاک رس) و این قضیه بسیار جالب بود برای من. (شبیه داستان ام سلمه و خاک کربلا)

اما داستان دوم:

ما در مشهد آش بسیار غلیظی داریم به نام "شله قلمکار" که به اختصار به اون شله می گیم.ما هر سال روز اربعین نذر شله داریم.من در اون روز (که سنم کم بود) در حال کمک کردن بابت پخش شله بودم ، یکی از دوستام هم داشت بشقاب ها رو که تازه از دیگ در اومده بودند رو دست به دست می کرد ، من چون قدم کوتاه بود از زیر دست دوستم داشتم رد می شدم که دست ایشون تکون خورد و شله روی صورت من ریخت.شله ای که از دیگ در میاد خیلی داغه (مشابه آب جوش) ، بعد از این قضیه همه هول شدند و من رو بردند طبقه بالا و دستمال خیس روی صورت من می گذاشتند تا اثر سوختگی کم شه ، اما جالب بود که من اصلا حس سوختگی نداشتم و فقط یک مقدار کمی سوزش داشتم و از برخورد اطرافیان تعجب کرده بودم.این هم خودش نشون دهنده تسلط اباعبدالله علیه السلام بر طبیعته.
Heartسلام
ببخشید با اجازه من می گم
چند سال پیش من به بیماری زونا مبتلا شدم در حالی که پسرم نوزاد شیری بود خدا نسیب هیچکدوم از خواهر و برادر های عزیزم تو تالار نکنه درد وحشتناکی داشتم و چون پسرم شیری بود نمی تونستم هیچ دارویی مصرف کنم از درد به خودم میپیچیدم و قدرت رسیدگی به بچه های کوچکم رو هم نداشتم شب نیمه شعبان بود !!!Heart
مادرم به خاطر دعوت قبلی به جشن میلاد امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) رفته بود و نزدیک اذان مغرب بازگشت و منو در همون حال نذار دید بلافاصله گفتم از جشن میلاد آقا برای من چی آوردی که نجاتم بده مادرم یک کیسه کوچک نقل در آورد و من بلا فاصله در دهانم گذاشتم و در همان لحظه دردم به طور کلی ساکت شد .نمی دونید چه لحظه ای بود هم میخندیدم هم گریه میکردم !!!!Heart
الهی من فدای آقام بشم که نوکرایی مثل ما رو هم در نظر دارن!Heart
سلام
این ماجرا رو یه بنده خدایی که سید هست برام تعریف میکرد.
ادامه نقل از دوستم :
" روزجمعه بود کلاس جبرانی داشتیم . داشتم با بچه ها از دانشگاه به سمت خونه میرفتیم ، توی ایستگاه، منتظر اتوبوس شدیم. موقعی که اتوبوس داشت به ایستگاه میرسید، یه خانوم میان سالی به من گفت : آقا ممکنه یه خودگار به من بدین من این شماره رو یادداشت کنم ؟ به بچه ها گفتم شما برین من فعلا باید اینجا باشم . خودکار رو به اون فرد دادم و اتوبوس رفت .
در همین میان چشمم به اون طرف خیابون افتاد که پیرمردی با یک عینک ته استکانی و یک کلاه و کت و شلوار قدیمی سبز تیره نشسته بود. چهره آرومی داشت اولش فکر کردم طرف خسته شده و روی زمین نشسته. بعد از مدتی ایستاد و در حالی که دستش رو مانند افراد نابینا جلو گرفته بود و با کمک دیوار به راه خودش ادامه داد. من دیدم جلو تر یه ناهمواریه گفتم طرف الان میره جلو میوفته زخمی میشه رفتم اون ور و دستش رو گرفتم.
گفتم حالتون چطوره حاج آقا ؟ بی مقدمه گفت جوان من الان دو روزه دارم میام از صبح تا ظهر این جا میشینم اما آقای فلانی نمیاد دنبالم . گفتم فلانی کیه ؟ گفتش ما خونمون توی نزدیکای طالقانه ( اطراف تهران) دو روز دیگه عمل چشم دارم .یه چشمم از کارافتاده اون یکی رو هم اگر عمل نکنم از کار میفته . توی مسجد یه آقایی به من آدرس داد گفت بیا این جا من هزینه عملت رو میدم. گفتم نمیشه من سیدم نمیتونم از غیر سادات صدقه بگیرم . به هر حال هرجوری شد من رو راضی کرد که بیام و ازش هزینه رو بگیرم .الان دو روزه دارم میام و طرف رو ندیم. امروز یه خوابی دیدم که من دارم از یک کوهی بالا میرم یه پرنده سبز میاد چشم من رو نوازش میکنه و چشمم بهبود میابه . موقعی که بیدار شدم به حاج خانم (همسر) گفتم سید زهرا، امروز میرم اگر نشد دیگه با خداست .
منم که حیران داشتم به حرف های پیرمرد گوش میکردم متوجه شدم که اون روز، روز تولد جدم (امام رضا (علیه السلام) ) هست . به هر نحوی شد پیرمرد رو راضی کردم که من هزینه عملش رو که با کسر بیمه چیزی نمیشد بدم. "
واقعا خدا چگونه مراقب مومنین خود هست . البته دوست بنده نمیخواست این ماجرارو مطرج کنه که با اصرار بنده با اکراه قبول کرد.
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام .

ممکنه خیلی درمورد معجزات امام رضا شنیده باشید .

من تابستون سال پیش درحرم کار میکردم . صبح ساعت تقریبا 8 و نیم بود .

صحن انقلاب . داشتم فرشهای صحن رو جارو میزدم.

یکدفعه فریاد یا امام رضا یا امام رضای مردی رو شنیدم . سریع خودم رو به جمعیتی که اونجا جمع شده بودن رسوندم .

با چشم های خودم شفای امام رضا رو دیدم .

مرد ویلچری داشت راه میرفت .
فکر نمیکنم لیاقتش رو داشته باشم اما گاهی اوقات خوابای عجیب و معناداری میبینم...
متاسفانه و در نهایت شرمندگی میگم من مقید به خوندن نماز اول وقت نیستم.... خیلی هم پیش میاد که به خاطر کارای کوچیک و بی ارزش قید نمازم رو بزنم... Sad
چند بار توبه کردم وسفت و سخت به نمازم اهمیت دادم اما بیش تر از دو سه ماه طول نکیشیده که...
خدا خودش میدونه که چقدر بابت این مسئله ناراحتم اما امان از غفلت...
دو سه سال پیش که مدتی به خیال خودم با خدا لج کرده بودم و نماز نمیخوندم خواب دیدم همه جا رو نور و یه غبار قشنگ گرفته! بعد حس کردم تمام زمینو زمان در حال لرزیدن و جنبشه! و هر لحظه اون نور و غبار بیشتر و بیشتر میشه... من تعجب کرده بودم اما خیلی احساس خوبی داشتم! حسی که فقط همون یه بارتجربه ش کردم! بعد حس کردم یه آقایی که معمم به عمامه ی مشکی بودن دارن به من نگاه میکنن و انگار که بدونن من از این حال تعجب کردم گفتن : امام حسین (علیه السلام) میخوان نماز بخونن... تمام فرشته های عالم دارن بال میزنن تا خودشونو پشت سر امام برسونن و بهش اقتدا کنن! این غبار واسه بال زدن اوناست! زمین هم از شدت شوقش میلرزه! بعد با سر اشاره کردن که تو نمیخوای به امام اقتدا کنی؟
همون لحظه از خواب پریدم... تا چند روز تو بهت و حیرت بودم چون تا به حال همچین خواب واقعی ای ندیده بودم!
.
.
.
.
.
گذشت و باز من کاهل نماز شدم و .....
خودم رو هم اینطوری گول میزدم که خب من که غیبت نمیکنم! حالا حجابم که درسته! تازه زیارت عاشورا و قرآن خوندنم سر جاشه! فقط نمازم اینور و اونور میشه!
چند بار دیگه خواب دیدم و حس میکردم هر بار از ملایمت این خواب ها که هر کدومشون یه جوری به نماز مربوط میشد کم میشه تا اینکه
آخرین بار خواب دیدم با یه لباس سیاه نشتم جلوی خونه ی یکی از ائمه... که نمیدونم چرا حس میکرم خونه ی امام زین العابدینه... توی خونه ی امام چنذ تا خانم نشسته بودن و انگار امام داشتن براشون مسئله توضیح میدادن. من همینطور که به مجلسشون نگاه میکردم حس کردم امام میدونه من اونجام اما نمیخواد نگاهم کنه... دلم شکست و همون لحظه امام بالای سرم اومدن و با انگشت اشاره طوری که بخوان تهدید کنن گفتن : نماز نمیخونی، هیچ چیزت درست نیست! Sad
وقتی از خواب پریدم کلی گریه کردم و توبه کردم... حالا دارم همه ی سعی خودمو میکنم که درست بشم و به همه سپردم واسه نماز اول وقت خوندن من دعا کنن...
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

چند سال پیش به خاطر اینکه از امام رضا شفای برادرم رو خواسته بودم و ......... با امام رضا قهر کرده بودم.
خیلی دلم شکسته بود. هر بار که حرم امام رضا رو از تلوزیون میدیم دلم برای مشهد پر میزد ولی نمیرفتم میگفتم امام رضا! دیگه هیچ وقت پا توی حرمت نمیذارم....
چند بار پیش اومد که بریم مشهد اما من همش مخالفت میکردم.
سال پیش اولین اسم توی لیست دانش آموزانی که میتونستن برن اردوی مشهد اسم من بود... اما نادونی کردم و سریع رفتم اسمم رو خط زدم...
امسال همون موقع هایی که صحبت اردوی مشهد بود یه شب قبل از خواب فکر کردم که اگه دوباره اسمم توی قرعه کشی در اومد اسمم رو خط بزنم که... خوابم برد!
خواب دیدم تو صحن حرم حضرت معصومه (سلام الله علیها) هستم . یه چادر سفید بلند روی سرمه و پا برهنه م... دوباره داشتم تو دلم گله گذاری میکردم که حس کردم امام رضا نگاهم میکنه! یه دفه بارون شروع کرد به بارین و صحن و ضریح حضرت معصومه انگار که شد حرم امام رضا... دیگه صبر نکردم و دویدم سمت ضریح...
وقتی از خواب پریم دقیقا موقع نماز صبح بود...
همون روز توی مدرسه اسمم واسه مشهد رفتن دراومد... اولین نفر!Angel
توی مشهد نمیدونم چی شد که برنامه ها به هم ریخت و قرار شد بیشتر توی حرم بمونیم. بی هماهنگی رفتیم یه قسمتی که داشتن روضه ی امام رضا میخوندن... اولین جمله ای که توی روضه شنیدم این بود... امام رضا خودش زائرینش رو گلچین میکنه! این شما نیستید که با اراده ی خودتون اینجا اومدین... هر وقت امام رضا دلش برای کسی تنگ بشه خودش اسباب زیارت اون شخص رو جور میکنه... !
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
معجزه تو زندگی منم مثل بقیه خیلی بوده اما خواب هایی که گاهی اوقات میبینم واسم دلیل قطعی هستن بر اینکه ائمه (علیه السلام) از تمام حال و روزمون خبر دارن... و همیشه مراقب و نگران ما هستن... حتی وقتی ما فراموششون میکنیم...
بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام خدمت همه دوستان عزیز تالار بیداری اندیشه

از اونجایی که دم عید شده و اکثر بچه عازم سفر هستن و یه عده زیادی از اون اکثر عزیزان قراره برن زیارت تصمیم گرفتم یکم درمورد تاثیرات زیارت بنویسم که انشاالله بدردتون بخورهWink

برای اینکه حرفم درحد شعار نباشه اول از تجربیات خودم میگم بعدش انشاالله در پستهای بعدی از این مقالات به اصطلاح علمی می نویسم که جدی بگم خودمم هیچوقت حوصله خوندنشونو ندارمBig Grin
(البته دارم برای خودم نوشابه باز میکنم وگرنه خبری هم نیست)

گفتم از تجربه خودم
بله

من تا 2سال پیش یک موجود خیلی...................... بودم.یک دراکولا و یا به قول بچه های تالار از شیاطین من الانس تشریف داشتمBig Grin.
زد خدا قسمت کرد قرار شد خانوادگی بریم حج عمره
اقا باورتون نمیشه خودمو کشتم این سفرو بپیچونم با بچه ها بریم صفا ولی نشد
هرچی نقشه می کشیدم خدا ول کن نبود به زور میخواست ما رو بفرسته پیش عربا
خلاصه دست از پا درازتر رفتیم...
اونجا یه رفیق پیدا کردمو با هم دیگه هم اتاق شدیم
اونم مثل خودم بود خلاصه سرزمین وحی برای ما دوتا شده بود مثل دبی(از جزییاتش نمیگم شرم اورهSad)

یه شب تا صبح با دوستم بیدار بودیم و... بعدش گفتیم یه سر بریم مسجدالنبی ببینیم چه خبره؟؟
واسه نماز صبح رفتیم ولی نماز نخوندیم
دیدیم بچه های ایرانی دم قبرستون بقیع جمع شدن منتظرن در رو این مفتی های مفت خور باز کنن که ما هم همونجوری رفتیم
خلاصه در باز شد....
منم نفهمیدم چی شد قاطی جمعیت رفتم داخل قبرستون دوستمم گم کردم
داخل بقیع دیدم ماشاالله بچه های ایران همه یه جا جمع شدن مثل ابر بهار گریه میکنن
بازم نفهمیدم چی شد و رفتم رسیدم دم یه چیزی که شبیه پنجره فولاد خودمون بود
تازه از همون سمت افتاب زده بود
خوب نگاه کردم
چشمم افتاد به چهارتا قبر که خیلی ازمون فاصله داشتن
دیدم همه بهشون نگاه میکنن و زار زار اشک میریزن
منم بهشون خیره شدم
موهای تنم سیخ شده بود
قلبم می تپید و بعد از سالها داشتم گریه میکردم
بعد از سالها...
خیلی حس غریبی داشت و دلم میخواست تا اخر عمرم بشیم همونجا گریه کنم
حاضرم قسم بخورم هرگز چنین احساسی رو در عمرم تجربه نکرده بودم
خیلی قشنگه
خیلی...
دوستان سرتونو درد نیارم همون دیدار باعث شد مسیر زندگی من 180درجه تغییر پیدا کنه
هرچی دارم از همون دیداره
همه چیزمو مدیون 4تا امام غریبم هستم
همه چیزم
.
.
.
.


_دوستان لطفا مثل من احساساتی نشید بخش اول مدینه تموم شد انشاالله در قسمت بعدی ماجرای مکه رو بهتون میگمBig Grin ولی درکل بهتون بگم زیارت خیلی ادمو میسازه و به نظر شخص بنده بیشتر از 10000رکعت نماز شب و 1000000 روز روزه و 3000000000000 تومن پول ارزش دارهBig GrinBig GrinBig Grin
خیلی چیز خوبیه
حتما برید


این داستان ادامه دارد...

(ضمنا مدیران گرامی لطفا اگه خواستید اینو حذف کنید خبر بدید)
باتشکر

یاعلی
به نام خدایی که عشق را آفرید

با سلام خدمت تمام رفقای خوب بیداری اندیشه و تشکر از علی اقای عزیز که این تاپیک ما رو فرستاد جای درستش
در قسمت قبل درمورد سفر به شهر عشق و غربت مدینه گفتم و دیدیم اونجا اولین جرقه های انسانیت در من زده شد
در بخش دوم از مکه براتون تعریف میکنم از این به بعد دعا کنید برید اونجا


قسمت دوم خاطره ما(سفر به مکه):

بعد اینکه ما یکم در کنار قبور غریب بقیع ادم شدیم و تازه یادمون اومد چه خبر هست و به قول دوستان دغدغه مند شدیم قرار شد بریم مکه
اقا راستش من اصلا دلم نمیخواست برم و کارم شده بود صبح به صبح برم بقیع و زیارت کنم و بعدش هرچی فحش بلد بودم نصار این مفت خورای سعودی کنم ولی چاره نبود به زور ما رو بردن
بعد غروب افتاب راه افتادیم تا از دست افتاب هم راحت باشیم(اینا از کلکای ایرانیهاست در زمان حج
Big Grin)
خلاصه لباس قشنگای احرامو پوشیدیم رفتیم نشستیم زیر کولر اتوبوس و وقتی رسیدم به مکه کاملا خشک شده بودم
Big Grin
بعدشم رفتیم هتل برای تجدید وضو و... که مرتیکه عرب توی اسانسوراش آینه گذاشته بودBig Grin منم ناخواسته دیدم ولی این یارو اخوندمون گفت بی خیال سهوی بودش بیا بریم
خلاصه راه افتادیم به سوی مسجدالحرام
ماشاالله همه مشتاق دیدار کعبه بودن ولی نمیدونم چی بود لامصبا همه تو کف این برج نیمه کاره ی رویال کلاک بودن(فکر بد نکنیدا من اصلا تو کف اون نبودم فقط ازش عکس میگرفتم
Big Grin)
خلاصه رسیدیم به خونه ی کعبه...
اقا همه رسیدن سجده کردن و شروع کردن به دعا...
منم که شنیده بودم 3تا دعا اجابت میشه رفتم و شروع کردم دعا کردن:
1_کنکور قبول بشم(که نشدم
Big Grin)
2_آدم بشم(تا حالا که نشدم
Big Grin)
3_یادم نیست
Big Grin
البته من بررسی کردم دیدم دلیل براورده نشدن حاجاتم این بود که اول یه نگاه به کعبه کردم بعد این گردن شکستم رفت بالا بالا بالا.... تا همون برج خراب شده بعدش سجده کردم که خدا واسه همون حالمو گرفتBig Grin

خلاصه رفتیم تو کار طوافو و نماز و... منم که زیر این کولره لامصب نشسته بودم داشتم میمردم از استخون درد
بدبختانه نمیشد فحشم داد به اون راننده اتوبوسه .......
.
خلاصه رسیدیم به بخش سختش همون سعی بین صفا و مروه...
به جان خودم دیگه داشتم کفری میشدم که بازم کلا فضا تغییر کرد...
اونم چه تغییری!!
مثل اینکه خدا جون جدا ول کن نبود...
کلا دیدم به اطراف تغییر کرد
دیدم از همه جای این دنیا مسلمون جمعه
چشم بادومی و عرب و فارس و ترک و خارجکی و افریقایی و.... همه یه رنگ حاضر بودن
واسه خودش دنیایی بود همه جمع بودن
ولی جدا جای یه نفر خیلی خالی بود
Sad
بازم دیدم الکی الکی بغض کردمSad.
منی که در عمرم جز کتاب دینی سوم دبیرستان از امام زمانم چیزی نمیدونستم دلم میخواست زار زار واسه غربتش گریه کنم
Sad.
احساس وحشتناک غریبی بود
این همه مسلمون بدون امام همه داشتن با خدا عشق میکردن و لبخند روی صورتشون بود و از اینکه حج نصیبشون شده بود داشتن ذوق مرگ میشدن درحالی که امامشون بینشون نبود
تو دلم گفتم خدایا این امام ما که از 4تا امام بقیع غریب تره
Sad
هرچند اون عزیزان حرم نداشتند و مقبره مطهرشون خاکی بود ولی حداقل جمع کثیری صبح به صبح زار زار سر مزارشون اشک میریختن ولی امام ما چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه بازم مثل دفعه قبل متحول شدم شروع کردم رژه نظامی وسط صفا و مروه(البته مثل سربازا نه درست حسابی و باکلاس)
ذکر اللهم عجل لولیک الفرج(نگید خالی بنده کتاب دینی اینو نداره از مادرم یاد گرفته بودم)
طبل بزرگ زیر پای چپ
برو
باورتون نمیشه استخون دردم هم خوب شد...
از این به بعد هرشب کارم شده بود برم طبقه سوم مسجد الحرام با گوشیم دعا گوش بدم البته حدود 100تا عکسم از زوایای مختلف برج لامصب گرفتم تو شب خیلی خفن میشد
Big Grin
حالا یه چی بگم بخندید هرشب دعای ندبه گوش میکردمBig Grin.
ولی بدون اغراق چه ندبه ی با صفایی بود با صدای استاد فرهمند اونم زیر سقف شب و رو در روی کعبه(اینم از یکی از بچه های کاروان گرفتم)
خلاصه سرتونو درد نیارم چون به ماه رمضون خوردیم هم 10 روز مکه بودیم که واقعا واقعا در عمرم بهترین روزهای زندگی من بود.
از نظرم حج بیشتر از هر سفر زیارتی حتی کربلا ادمو به یاد ائمه میندازه
خیلی سفر عجیبیه
خیلی عجیب
از اون موقع با خودم عهد بستم اولین حقوقی رو که خودم حلال دراوردم برم حج ثبت نام کنم چون واقعا حال میده


دوستان در این لحظه داستان سفر ما تموم شد

از شما خیلی ممنونم که وقت شریفتونو صرف خوندن این متن کردید
شرمنده وسعمون همین قدر بود

توصیه ها:
_همونطوری که در بخش قبل گفتیم زیارت خیلی چیز باحالیه و البته موثر
تاثیرشم در خودم گفتم تا خیالتون راحت باشه(الان اقا وحید اگه اینو بخونه ای میخواد بخنده
Big Grin دلیلشم خودش میدونه نمیگم شما بمونید تو کف)

_در سفر زیارتی اصلا به خودتون فشار نیارید خدا هرقدر لازم باشه بهتون حال میده زیاده کاری کنید ........ میشید
_در زیارت حتی المقدور تنها باشید با کسی باشید کارتون درمیاد
تنها باشید خدا خودش باهاتونه صفاش 10000000000000000000 برابره تازه راحت میتونین گریه کنید بدون حرف و حدیث
_اصولا در زیارت خودتونو رها کنید
بذارید 1 مثال بزنم دوزاریتون بیوفته:
مثل ماهی باشید که خودشو به جریان اب میسپره
_این خرید و... رو جدا نرید چون بدلیل بحث اقتصادیشم شده خدا از برکت زیارتتون کم میکنه
من خودم دیدم کسایی رو که اول مشتاق بودن با دو بار طواف با کله رفتن تو top10 و روز شماری میکردن واسه برگشت به ایران پس لطفی کنید این سوغاتی کوفتی رو ایران بخرید تا با خیال راحت زیارت کنید

_بسه دیگه

و درپایان:
والعصر
سوگند به زمان

ان الانسان لفی خسر
قطعا انسانها همه در زیان و خسرانند
آری تا زمانی که در زمان خویش سرگردانیم در خسرانیم همانطور که قوم موسی از خاسرین بود


شاید ادامه داشت...



یاعلی

دوستان سلام. من زياد به اين انجمن سر نميزنم داشتم مطالب انجمن رو نگاه ميكردم و اتفاقي چشمم افتاد به اين تاپيك كه گفتم اتفاقي رو كه برام محرم پارسال افتاد براتون تعريف كنم تا شايد بدردتون بخوره.
يه بار تويه يكي از شهرهاي استانمون كه جمعيت شيعه ها نسب به سني هاش خيلي كمتره يه خيمه ي كوچيكي يه گوشه ي شهر براي شهادت امام حسين عليه السلام زده بودن من و چندتا از دوستام جلويه خيمه ايستاده بوديم تا مراسم شروع بشه چون هوا سرد بود توي يه سماور بزرگ شيركاكائو داغ ريخته بودن تا عزادارا ميل كنن و جيگرشون حال بياد.
چون اونجا سني زياد داشت و اونها هم زياد توجهي به محرم نداشتن هربار كه يه ماشين مي ايستاد كه مسافراش سني بودن و پياده ميشدن تا شير كاكائو بزنن به بدن من در حالي كه خودم داشتم نوش جان ميكردم به مسئول اونجا ميگفتم به اونها شيركاكائو نده و بنويس روش مخصوص عزاداران است اون بنده خدا هم گفت عيب نداره ماله امام حسينه.من گفتم درسته ولي اينها از اين ور ماله امام حسين مارو ميخورن از اون ور عزاداراش رو مسخره ميكنن همينجوري كه داشتم غرغر ميكردم رفتم كه يه شير كاكائو ديگه بخورم كه يهو ليوان از دستم افتاد و همه اش ريخت رويه كفشم.اينجا بود كه فهميدم اگه يه بار ديگه غر غر كنم ايندفعه همه اش ميريزه رويه دست و پاهام.
با خودم گفتم امام حسين ميخواسته بهم حالي كنه كه چيزي كه ماله منه به تو ربطي نداره خودت دوتا دوتا ميخوري و نميذاري بقيه بخورن حتي اگه با ما مخالف باشنBlush
بسم رب العباس(علیه السلام)
من چون قبلا این پست رو زده بودم لینکش رومیزارم تا ناظرها هم ازمن دلخورنشن که دوباره نوشتم ولی اولش بگم که من خیلی دست خدارو دیدم اماخوب خیلیهانوشتنی نیست
ارسال شماره83
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع