تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: شاید برای شما هم اتفاق بیافتد(کلید اسرار تالار گفتگوی بیداری اندیشه)&#
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
بسم الله الرحمن الرحیم

بنده خدایی را می شناختم که چندین سال قبل باعث از هم پاشیدگی زندگی یک مسلمان شد

و کمک به رسیدنشان هم نکرد و مسخره کرد

چند وقت پیش دیدم یه آدم فوق العاده جنس خراب دامادشون شده و غیر از اینکه جدا شدند یک ساله اذیتشون میکنه با دادگاه بردن و کلانتری بردن با دروغ و کلک

این شخص خیلی ادعای زرنگی می کرد و ارتباطات زیادی داشت

ولی چوب خدا صدا نداره ولی اگر بزنه خیلی درد داره

خدا صبرش خیلی زیاده

نتیجه گیری اخلاقی:منم در چنین مواردی سعی می کنم بجای انتقام گرفتن به خدا توکل کنم.
یه حقیقت فوق العاده تلخ و البته عبرت آموز:


دوران دانشگاه با یکی سلام و علیکی داشتم که البته بعد از پی بردن به طینت خبیثش باهاش قطع رابطه کردم... این بنده عاصی خدا خبره بود در فریب زنان متاهل.... AngryAngryAngryAngryاین عمل را بسیار انجام داده بود... و حتی زمانی که دوستاش میگفتن فلانی این چه کار کثیفیه که میکنی حداقل با دخترا باش...


ایشان افاضه می کردند: اینطوری هیجان داره و درضمن قدرت خودمو میتونم به همه نشون بدم... متاسفانه تو چندین مورد تا حد طلاق و فروپاشی خانواده هم می‌رفت...
حقیر با واسطه ای بهش پیام دادم مطمئن باش در همین دنیا چوب این کارهاتو میخوری... در ضمن بار دیگه بفهمم این غلطارو کردی خودم گردنتو میشکنم.
(خب خیلی داغون شده بودم از شنیدن کارهاش:dodgySmile

زمان گذشت و با یکی از دختران خانواده های فوق العاده مذهبی تهران ازدواج کرد، خانواده خانمش آنقدر مذهبی و متدین بودند که تقریبا شهره بودند... خلاصه به ما زنگ زد و گفت: سید عروسی مان نمیای؟؟؟ گفتم: نمیتونم بیام... قیافتو ببینم و حالم بهم بخوره... خندید و گفت : راستی جهت اطلاعت نه چوبی خوردیم و نه چیزی... خدا که فقط به ما حال داده و بس...


حدود یک ماه پیش یکی از رفقای مشترکمون رو دیدم و گفتم از فلانی چه خبر، گفت مگه نمیدونی داره طلاق میگره. گفتم: جدی؟؟ بابا ایناکه خانواده خوبی بودن...


گفت : سید! وضعش افتضاح در افتضاح شد... آبرو ریزی. عروسه با داداش داماد.....


اصلا تعجبی هم نداره... بچه ها فکر کنید چه بلایی سرش اومد، حالا زنشو طلاق بده، داداششو میخواد چه کنه تا آخر عمر....


و خداوند حکیم است و علیم....
بسم الله الرحمن الرحیم
ما تو حیاطمون گربه داشتیم کلا خانوادگی حیوان دوست هستیم،گربه مون دوتا بچه داشت،یکی زشت بود،رنگ خاصی نداشت و اخلاقشم مثل سگ ها بود،ما هم سگ صداش میکردیم،اون یکی کلی ملوس و خوشگل،بچه گربه ام که دیدید خیلی شیرینه
خلاصه ما میخواستیم بریم مهمونی،همیشه بابام زیر ماشین رو نگاه میکرد که گربه زیرش نباشه.
سوار شدیم بریم،یکم بابا که عقب رفت فهمیدیم یه چیزی رفته زیر چرخ.
هیچکی طاقت نداشت با واقعیت روبرو شه،بابام پیاده شد دید اون گربه خوشگله است رفته زیر چرخConfused
منم رفتم دیدم،نمیگم چی دیدمConfused
بابام خاکش کرد و سوار شدیم بریم مهمونی،هیچکس تو ماشین حرف نمیزد منم اشکامو پنهان میکردم که بابام خیلی ناراحت نشه بالاخره دست هیچکس نبود
نزدیک خونه دوستمون که شدیم یهو چندتا بچه فسقلی مثل سرخ پوستا بدون اینکه جایی رو نگاه کنن ریختن وسط خیابون
اینقدر این لحظه سریع اتفاق افتاد ،تنها چیزی که یادمه اینه یه بچه داشت میرفت زیر چرخ و یهو نرفت......
من ،بابا و مامان شوک زده شده بودیم،بعدا که با هم حرف زدیم دیدم در اون لحظه همه به چیز فکر میکردیم
اگه اون گربه زیر ماشین نرفته بود،شاید اون بچه الان اونجا بود
خیلی اوقات مصیبت های کوچولویی که در زندگی ما رخ میده لطف خداست که مصبیبت های بزرگتر و وحشتناکتر رو واسه مون رد کنه
البته ادم اینقدر غرق روزمرگی میشه که یادش نمیمونه که خدا بهش چه چیزا که نشون نداده
3 تا از دوستان من بابت 1 نمره تو دفتر استاد خیلی بحث کردند . من هم شاگرد زرنگ کلاس کلی با غرور اومدم و جلوی استاد گفتم
خجالت داره آدم مگه برای نمره درس میخونه . وقت استاد رو گرفتید. من جای شما خجالت میکشم .


غرور مسخره ای داشتم .


3 ماه بعدش، سر امتحان دیر رسیدم و اصلا حواسم جمع نبود و درس رو افتادم . برای من این فاجعه بود . اما بدترش این بود که التماس من برای همون 1 نمره جلوی همون بچه ها اتفاق افتاد . خیلی وضعیت بدی بود . هم غرورم یه جورایی رفت زیر سوال . هم نگاه ادم هایی رو دیدم که خودم 3 ماه پیش همین نگاه رو داشتم .


هیچ وقت با غرور کسی رو سرزنش نکنیم و نگیم من از این کار ها نمیکنم . واسه من که اتفاق افتاد.
من این حدیث رو تو زندگیم دیدم . جدی بگیرید.
هر کس مؤمنى را بر انجام دادن گناهى سرزنش کند، نمي ميرد تا آن‏که خود آن گناه را مرتکب شود
مَن غيرَ مُؤمِناً بِذَنبٍ لَم يمُت حَتّى‏ يرتَکبَهُ
(الکافى، ج 2، ص 356)
همسر برادرم قبل از ازدواج نامزدی داشت که بعد از مدتی راضی به ازدواج با او نبود.....
برای همین با یک سری کارها... هنگام آزمایش خون به خانواده نامزدش گفتند خونشان به هم نخورده و اگر ازدواجی سر بگیرد فرزندشان سالم نمیشود....
با این دروغ نامزدی آنها را به هم زدند و آن دختر خانم بعدها با برادرم ازدواج کرد...
اما با وجودی که خون آنها به هم خورده بود و مشکلی نداشت فرزند اولشان معلول ذهنی شد .......
خدای جای حق نشسته هیچ موقع فکر نکنید خدا فراموشتون کرده فقط کمی صبر.......

حالا یه اتفاقی چند وقت پیش افتاد که بدلایلی دیرتر لازم شد بگم

یبار داشتم میرفتم یک جایی

مادرم گفت بشین شله زرد بخور!

منم تو فکرم این بود که باید زودتر برسم

ولی نشستم!

حالا چی شده بود؟

وقتی از خونه بیرون اومدم دقیقا چند دقیقه قبلش جلوی راهم یدونه درخت خیلی بزرگ بخاطر ضعیف شدن ریشه از جا در اومده بود افتاده بود تو خیابون

دقیقا جلو راهم بود

حالا شاید زیاد هم به چشم نیاد

شاید افراد مثل من هم مشابه این براشون ممکن بود پیش بیاد

ولی خب افتاده بود روی یک ماشین سر راهش!

شاید راننده ماشین هم خیرش تو این بود که سر موقع به مقصدش نرسه

و خیلی شایدهای دیگه


چه بسا از چیزی بدتان بیاید ولی خیر شما در آن باشد(البته من شله زرد دوست دارم! جفتش خوشایند بود!)
(۲/دی/۹۲ ۱:۵۲)عبدالرحمن نوشته است: [ -> ]چه بسا از چیزی بدتان بیاید ولی خیر شما در آن باشد

خواستگار ثروتمندی داشتم که خانواده اش راضی نبودند .....

به اجبار دختری از یک طبقه اجتماعی بالا را برایش عقد کردند ....

همه جا هم به من گوشه و کنایه انداختند و ناراحتم کردند ....

سه چهارسال بعد ....
مشخص شد این دختر خانم بعد از ازدواج با آقایی ارتباط پیدا کرده

و طلاقش دادند ...
یکی از اقوام تنها مشرف شد کربلا
چند وقت بعد دیدیم باز با همسر و فرزندان و پدر و مادر و... مشرف شد
رفتیم دیدنش،گفت:
" سری قبل که تنها رفته بودم تو زیارت وداع به امام حسین گفتم آقا..ما ایرانیها وقتی مهمون تنها بیاد خونمون موقع خداحافظی بهش میگیم باز هم بیاین این طرفها...با خانواده تشریف بیارین...
شما هم داماد ما ایرانیها شدید،به رسم ما ها به منم میگین که باز هم بیا....و با خانواده بیا...؟؟؟!!!! "
.
.
چند ماه بعدش خدا قسمت کرد و من مشرف شدم
اونجا که همش با خودم میگفتم ای کاش همسر و بچه هام و خانواده ام هم بودن
تو زیارت وداع حرفهای اون خانم رو عرض کردم و به اقا گقتم به منم میگین باز هم بیا....با خانواده بیا...؟؟؟؟!!!!!
(البته نه به همین راحتی!!!با گریه و التماس)
.
.
خدا رو شکر این بار که مشرف شدم خانواده ام هم همراهم بودند
(۲/دی/۹۲ ۲:۰۴)TaRaNe نوشته است: [ -> ]خواستگار ثروتمندی داشتم که خانواده اش راضی نبودند .....

به اجبار دختری از یک طبقه اجتماعی بالا را برایش عقد کردند ....

همه جا هم به من گوشه و کنایه انداختند و ناراحتم کردند ....

سه چهارسال بعد ....
مشخص شد این دختر خانم بعد از ازدواج با آقایی ارتباط پیدا کرده

و طلاقش دادند ...


نتیجه واگذاری شکایت به خدا.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع