تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: شاید برای شما هم اتفاق بیافتد(کلید اسرار تالار گفتگوی بیداری اندیشه)&#
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
مدتی است گره خورده
به اهل بیت شکایت کردم
گفتم تحویل نمیگیرد
یادی نمیکنید
امشب یکی از رفقا با چندین و چند واسطه پرچم گنبد حرم حضرت امیر در نجف اشرف را برایم آورد
خواستند بفهمانند که : ما هواسمان هست به تو
تو خودت کمی هواست را جمع کن و به خودت رحم کن
شبی داشتیم با این پرچم
زمانش زیاد نبود
اما صفایش خیلی زیاد بود
مرام مولا را میرساند که چگونه ذره پروری میکنند

ای کاش میشد که خدا می انداخت به دل این رفقا که در حق من دعا کنند
خوب به دل من انداخت که در حق بچه های تالار دعا کنم
شاید به دل بچه های تالار هم بیاندازد
خدا را چه دیدی
یا علی نوشتن هم توفیق می خواهد
یا علی
و صد البته در محرم و صفر
یا حسین
(۱۰/دی/۹۰ ۲۰:۱۸)meshkat نوشته است: [ -> ]بسم الله النور
...
...آتیش خاموش شد.شعله هایی که به سقف میرسیدن با شنیدن یه اسم خاموش شدن.دویدم جلوی آیینه تا ببینم چه بلایی سر صورتم اومده...خدایا...باورم نمیشد...سالم سالم سالم بود و تو بیمارستان تا آخرین روزی که برای مداوا و پانسمان میرفتم هیچکس باور نمیکرد که من با الکل سوختم...
این سوختن قشنگ ترین اتفاق زندگی من بود چون باعث برکات زیادی شد،خیلی زیاد...
التماس دعا.



این پست منو یاد یه ماجرا انداخت!!!
چند سال پیش که زیاد تو قید و بند یه سری از مسائل نبودم ...طراحی و نقاشی جزء یکی از بهترین تفریحاتم بود.اما مینیاتور تا حالا کار نکرده بودم.یه طرح از یک خانم با حالتی خاص شبیه عکسهای لیلی و مجنون انتخاب کردم و تو ابعادی خیلی بزرگ شروع کردم به کار......کلی هم نقشه کشیده بدوم که فلان مدل قاب رو انتخاب کنم و فلان جای پذیرایی بزنم!!!
روزی که داشتم رو طرحم کار میکردم با چند تا از دوستانم بودم که مرتبا از کارم تعریف کردندو به به چه چه.......می گفتن با اینکه کار اولته خیلی خوب دراوردی...
همونروز بعد از مغرب موقع غذا درست کردن قابلمه آب جوش برگشت روی دستم و از مچ به پائین سوخت...مثل مرغ پر کنده شدم...تو همون سوز و گدازم یاد همین دستی افتادم که عصری هر 5تا انگشتش رنگی شده بود و غرق کار!!!
گفتم چشمم زدند....مغز استخوانم هم داشت میسوخت!!!تا آماده بشن و منو ببرن سوانح سوختگی فقط پا میکوبیدم روی زمین و تو ماشین هم با اون یکی دست سالمه خودمو میزدمWink
خلاصه یکماهی اسیر بودمو برای شستشو و پانسمان میرفتم بیمارستان...هر کس هم میفهمید میگفت چشم خوردیSmile
....
دستم خوب شدو شکر خدا جاش هم نموند اما اون طرح طلسم شد و رفت تو بایگانی سایر اوراق و مقواها...
حالا فهمیدم ممکنه چشم خوردن هم در کاربوده........اما...............دلیل اصلی اینه که بایدهمیشه درو دیوار خونم مزین به چیزهایی باشه که وقتی میبینمشون.........
نقل قول:امشب یکی از رفقا با چندین و چند واسطه پرچم گنبد حرم حضرت امیر در نجف اشرف را برایم آورد
خواستند بفهمانند که : ما هواسمان هست به تو
ای کاش میشد که خدا می انداخت به دل این رفقا که در حق من دعا کنند

عجب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
علی آقاجان برات پرچم حرم حضرت امیر(علیه السلام) میرسد بعد هی میگویی دعا کنین دعا کنین!؟ شما که از اون طرف دنیا براتون پرچم میرسد باید دعا کنید برای ما.
یک مورد رو هم بنده ی حقیر از ارتباط با مجالس امام حسین بگم.
رفقا خیلی عقبیم. داره دیر میشه
خدا بیامرز زن دایی مادر ما از این افرادی بود که هر ماه مجلس روضه برگزار میکرد. و اگر مثلا مشکلی پیش می امد این بنده ی خدا زیاد حرص میخورد که کسانی که میان روضه بد بهشون نگذره یه موقع.
گذشت تا اینکه حال این بنده ی خدا خراب شد و...
تو خونه این بنده ی خدا روی تخت خوابیده بوده و در حالت احتضار بوده. میگن چیکار کنیم؟
مادر بزرگ ما بهشون میگه زیارت عاشورا بخونید کنارش. میخونن
ظاهرا به قسمت سلام که میرسن این بنده ی خدا شروع میکنه به سینه زدن و بعد از دنیا میره.
زیباست اینچنین مردن.
زیباست سر به پای امام گذاشتن و مردن
زیباست که اخرین حرفت یا حسین باشه


خوشا به حال کسی که با سینه زدن برای تو بمیره یا حسین.
خوشا به حال کسی که در راه زیارت تو بمیره یا حسین
یا علی...
سلام
من يادمه كه وقتي راهنمايي بودم تازه سوره ي آيتالكرس رو ياد گرفته بودم . مادرم خيلي اسرار ميكرد كه تو هرمكاني و هر زماني تونستي بخون و هيچوقت از يادت نبر . با اين حرف مادرم خيلي حال كردم . هروقت كه مشكلي پيش ميومد ( الان هم هروقت مشكلي پيش مياد ) زود 3-4 بار آيت الكرسي ميخوندم . واقعا هم خيلي جاها معجزه ميكرد . مثلا تو يكي از روزهاي امتحانات ثلث دوم متاسفانه خيلي دير كردم . اگه كسي كرج رو بشناسه ميدونه كه از سه راه حسن آباد تا مدرسه ي علي بن ابي طالب چقدر فاصله هست . وقتي كه از خواب بيدار شدم حدودا يه ربع به شروع امتحانات مونده بود . ميدونستم نميرسم اما تند تند لباسامو پوشيدم تا شايد اونا اجازه بدن كه امتحان بدم . رفتني فقط چيزي كه از زبونم در ميومد سوره ي آيت الكسي بود . وقتي كه به مدرسه رسيدم شكه شدم و بد جوري ترسيدم !! ديدم كه بچه ها تو حياطند . گفتم حتما امتحاناتشونرو تموم كردن و اومدن بيرون . اما وقتي كه ديدم چندتا بچه اونجا كتاب ميخونند انگار از تو آب كه داشتم غرق ميشدم نجات يافتم . فهميدم كه هنوز امتحان ندادن . آخر هم نفهميدم كه چرا امتحان اين همه دير شروع شد؟؟!! Big Grin
(۱۵/دی/۹۰ ۱۲:۵۳)yashar1374 نوشته است: [ -> ]سلام
ندادن . آخر هم نفهميدم كه چرا امتحان اين همه دير شروع شد؟؟!! Big Grin



ولی ما فهمیدیم چرا دیر شروع شد ؟!!!!!Wink
به نام خدا

سلام
چند سال پیش توی شهر ما یه زلزله 6 ریشتری اومد.همون روز زلزله ما به چند تا روستا سر زدیم که 100 درصد تخریب شده بودند.
به لطف خدا تلفات جانی خیلی ناچیز بود.
دو تا روستای هم جوار هستند که هر سال روز تاسوعا و عاشورا مراسم با شکوهی برگزار میکنند.خونه یکی از اهالی اتفاق جالبی افتاده بود.
تمام ظروف شخصی این خونه در اثر زلزله شکسته بودند اما حتی یک استکان از ظروفی که مخصوص مراسم عزاداری بود آسیب ندیده بود.
البته این دو روستا فقط یک نفر کشته داشتند که با اون وضع خونه ها واقعا عجیب بود.
من یه مدت توی شهر جدید پرند کار میکردم
نمی دونم اونجا را می شناسید یا نه اونجا 5 شهید گمنام دفن شدند درست جایی که از هر جایی می تونی گلزار شهدا را ببنی
یعنی بالای یه تپه بلند
جدیدا این شهر شلوغ شده اما یکی دو سال پیش خیلی خلوت بود

قرار بود که من برم راهیان نور، جنوب! تصمیم گرفتم برم یه زیارت پیش شهدا تا اذن دخولی گرفته باشم برای سف به منطقه ای که بی شک بنام شهداست

رفتم زیارت کردم و برگشتم پایین. از اونجا تا محل کارم خیلی راه بود هرچقدر واسه ماشینها دست تکون دادم که نگهدارن نگه نمی داشتند رو کردم به مزار شهدا و با پرروویی گفتم :
آره دیگه هرکیو که بخواید میارید می برید مثل اینکه فقط من اینجا اضافی ام

می دونید چی شد
1 دقیقه از حرفم نگذشته بود که یه ماشین اومد کنارم رد شد چند متر جلوتر وایساد دنده عقب اومد و منو سوار کرد و دقیقا تا محل کارم رسوند و آخرش هم هیچ کرایه ای نگرفت
بسم الله الرحمن الرحیم
در کل زندگی ام و طول عمری که از خدا گرفتم خدا انقدر من رو هدایت کرده بارها و بارها رحمتش رو به من نشان داده که هر کدامش برای ایمان آوردن یک کافر سرسخت بس بود ولی من در ایمانم رویه صعودی نداشتم همیشه مثل یک آونگ که نوسان داره عمل کردم/.
حدود همین 2 ماه پیش یک شب قبل از اینکه بخوابم خدا توفیق داد که دعا کنم .
گفتم خدایا میدونم که خیلی آدم بدی شدم ...گناهکارم..یکدفعه نمدانم چی شد که این جمله رو بر زبان اوردم "گفتم خدایا من رو عذاب و تنبیه کن تا بلکه ذره ای از گناهانم پاک بشه.هرچقدر هم سخت باشه قبول میکنم فقط از گناهانم کم بشه"
صبح که از خواب بیدار شدم رفتم خرید...
چون روزی بود که قیمتهای کالا خیلی خیلی ارزان میشدند من هم از قبل تصمیم گرفته بودم خریدهای مهم رو در آن روز انجام بدم.
در حین خرید یک لحظه متوجه شدم که پلاستیک خریدم نیست ..همه جا رو گشتم اما پیداش نکردم..دیگه قید پلاستیک رو زدم که یادم افتاد کارت پولی ام رو در پلاستیک خریدم گذاشته بودم.( هیچ وقت اینکار رو نمکردم موقعی که از اولین مغازه خرید کردم کارت پولی ام رو میخواستم بگذارم در کیفم ولی انگار که یک دستی نگذاشت اینکارو کنم انداختمش در پلاستیک خریدم )
در کارت پولی ام به پول ایران حدود یک میلیون و پانصد هزار تومن بود.و هرکسی که کارت رو پیدا میکرد میتوانست کل پول رو خرج کند...و به علاوه مشکلات دیگه ای هم میتوانست ایجاد بشه.
کارت پولی ام را دزدیده بودند ....علاوه براین در همان روز مشکلات دیگه ای هم پشت سر هم پیش آمد که اگر بخواهم توضیح بدم خیلی طولانی میشود.
و عجیب تر از همه این بود که هر کاری که برای حل مشکلاتم اون روز انجام میدادم همش بی فایده و بی سرانجام بود حتی یک قدم هم برای حل مشکلاتم پیش نمیرفت حتی یک قدم و زمان به سرعت میگذشت و من تنها بودم و هیچ کسی هم نبود که کمکم کنه... به خاطر همین خیلی دچار استرس و سردرگمی شده بودم و اصلا نمدانستم باید چی کار کنم.
اون روز انقدر فشار سختی ها و استرس به من زیاد شد که دیگه در تاکسی نتوانستم جلوی گریه ام را بگیرم.
گفتم خدایا بسه دیگه تحمل ندارم خودت درستش کن ....
چیزی نگذشت که همون موقع مشکلات برطرف شد.
کارت پولی ام را هم با هر بدبختی که بود باطلش کردم که کسی نتواند ازش استفاده کند.گرچه مقداری از پولم رو از دست دادم یک چیزی حدود 70 هزار تومن...شاید این مقدار پولی بوده که باید از زندگی ام خارج میشده ...
به هر حال اون روز با همه سختی هایی که به من گذشت فهمیدم که در کجای مرحله قرار دارم..خیلی از خودم بدم آمد. اگه یک روز خدا من رو به خودم واگذار کنه هر روزم مشابه همون روز خواهد بود و هزاران بار بدتر.ولی از جهتی از اینکه خدا صدامو شنید و دعامو مستجاب کرد خیلی خوشحال شدم
سلام
من تا به حال دو تا معجزه واضح و آشکار رو به عینه دیدم ، که حقانیت شیعه رو اثبات می کنند.لیکن فعلا نمی نویسم تا چند تا پست از کسانی که مثل من معجزات واضحی رو به چشم دیدند داشته باشیم.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع