تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: شاید برای شما هم اتفاق بیافتد(کلید اسرار تالار گفتگوی بیداری اندیشه)&#
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
بسم الله الرحمن الرحیم


ما سینه زنان رسم جنون باب نمودیم

یکی از دوستان مورد وثوق که بر صحت کلامش ایمان دارم تعریف میگرد:
یکی از بچه هیئتی ها به رحمت خدا میره...
خوش به حال اونکه تا جون داره فقط میگه حسین...حسین...حسین...
رفقاش زیر تابوتش، فقط حسین میگفتن...
رفتن قصالخونه تا بدنش رو بشورن...وقت شستن دیدن که سینش سرخ شد...آخه تا زنده بود...سینه زن ارباب بوده...


خورده به سینه ی من، مدال سینه زنی



بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری***من کفن پاره کنم زندگی از سر گیرم

ای که از تربت من می گذری روضه بخوان

نام زینب شنوم زیر لحد گریه کنم

بعد مرگم به حسینیه مرا دفن کنید***روی قبرم بنویسید که من سینه زنم


یا حسین
با سلام خدمت همه دوستان و عرض ادب و تشکر از این موضوع عالیتون
والله خیلی مطلب دارم ولی بگذارید از مطالبی بگم که خودم توش بودم
روز عید غدیر بود و من به واسطه یکی از اساتید اخلاق میرفتیم خانه یکی از روحانیون عظیم الشان که از همدرسی های آقای بهجت بود و بسیار هم اهل کرامت و معروف هستند و مطمئنم که اگر اسم ایشان را بیارم تقریبا غالب شما ایشان را میشناسید... ولی مطمئن نیستم که راضی باشند نامشان را ببرم...
خلاصه با دوستی از اهل معرفت خانه ایشان میرفتیم و دوست ما در راه تنها ذکر میگفت و با ما زیاد صحبتی نمیکرد...خانه آقا که رفتیم زمانی که دوستم وارد شد خدا را شاهد میگیرم که یک واو را عقب جلو نمیکنم
آقا به دوستم اشاره کرد که جلو رود با مصافحه کرد و در گوشش چیزی گفت و خودش خندید ولی دوست ما شوکه زده شد و رنگش پرید... زمانی که برگشت کنارم با لرزشی میگفت من میدانستم ایشان اهل باطنند درراه فقط ذکر یا ستارالعیوب داشتم این جا که رسیدم ایشان فرمودند ای پسر بازیگوش خوب است که من هم ذکر یا کاشف الاسرار بگیرم...این را گفت و خندید...
بسم الله الرحمن الرحیم
.
نقل قول:با پیغمبر قرار گذاشتم ای رسول خدا من کفالت یکی از فرزندانت را به عهده می گیرم ، بعد از مرگم کفالت فرزندم را به عهده بگیر
به این میگن زیرکی در دعا کردن اینجا رو که خوندم اشک توو چشام جمع شد، واقعا وجود همچین پدری بزرگترین نعمتیه که می شه از خدا گرفت. خدا غرق در رحمتشون کنه.
دایی من تو یه شهرک نظامی زندگی میکنه .یه روز که برای نماز به مسجد شهرک میره با آقای دکتری که ساکن اون شهرک بود و پسر کوچیکش آشنا میشه این داستان رو با یه واسطه از اون آقا نقل میکنم.
این آقای دکتر از خانواده متمولی بود به لحاظ مالی به قول خودمون توپ ! ولی در زندگی این خاندان هیچ اثری از دین و خدا و این چیز ها دیده نمیشد. تا اینکه یه روز که تو خوابگاه با دوستاش مشغول آهنگ گوش دادن بود یکی از هم اتاقی هاش شروع میکنه به ناراحتی که آقا این چیزها که گوش میدهید حرامه مرجع تقلید من میگه حرامه به ایندلیل به این دلیل
خلاصه کفر این آقای دکتر درمیاد میگه مگه مرجع تقلیدت کیه که این چرت و پرت ها رو میگه بگو ببینم هر جا باشه میرم خدمتش می رسم .
گفت آیت الله بهجت
آقای دکتر از شدت عصبانیت بی اونکه فکر کنه میاد بیرون و عازم قم میشه . طوریکه وقتی می رسه کیف پولش همراهش نبود. به راننده میگه ببین پدر جان من آدم نداری نیستم ولی کیف پولم رو جا گذاشتم . شماره حساب بده .... راننده میگه نمیخواد پسرجون پیاده شو.
خلاصه تو همین فکر بود که یه تاکسی جلوشو میگیره
- میخای بری پیش ایت الله بهجت ؟
- آره
- سوار شو
بی اونکه به فکرش بیاد که این راننده از کجا میدونه که میخواد پیش چه کسی بره سوار شد.
وقتی رسید به محل اقامت آیت الله بهجت ازدحام جمعیت رو دید با خودش گفت چه خبره مگه حالا باید تا صبح وایستم اینجا.
یکی از تو جمعیت بیرون اومد گفت آقای بهجت شما رو میخواد.
از شدت تعجب دهنم باز مونده بود
- منو ؟
- آره
بی اونکه حرفی بزنم وقتی این مرد خدا رو دیدم گفت پسر همین جوری اومدی بیرون غذا هم که نخوردی ما رو به صرف ناهار دعوت کرد و من همچنان در بهت که گفتند
- دوستت درست میگه پسر جان گناهه اشتباه میکنی .
ولی به اذن خدا شما مدرک دکتری تونو میگیرید و صاحب فرزند پسری خواهید شد که حافظ قرانه
به پهنای صورت اشک میریختم و حالا این پسر 6 ساله من حافظ قرآنه به برکت اون دیدار مسلمان شدم و خانواده من هم از این خیر بی نصیب نبودند...
الهی
اهدنا الصراط المستقیم
بسم الله الرحمن الرحیم

جناب saloome واقعا ممنون از این ماجرا

ولی جدای از این مطلب این رو بگم که حتی الان که آقای بهجت به رحمت خدا رفته اند روحشان , روح راهنماست.
یعنی حتی دیده شده که کسانی مرتب از طرف آقای بهجت هدایت میشوند آنهم عجیب که از تعجب انگشت بر دهان می مانند.

فقط در یک جمله میتوانم آقای بهجت را توصیف کنم : او مرد خدا بود
اگر به این مقام رسید به دلیل اینکه عاشق خدا بود عاشق به معنی واقعی کلمه .
کاش نگاهی هم به ما بشه ...
تو این عصر گناه هنوز هم هستند افرادی که نفسشون حقه .
خدا میدونه چقدر آیت الله بهجت رو دوست دارم . یه مشکلی دارم همش میگفتم اگر زنده بودن میرفتم پیش ایشون . حتماً یه نسخه ای واسه این درد من دارن.
اما حالا میگم در اولین فرصت خواهم رفت . باید بتونن یه کاری برای من انجام بدن . اینطور نیست ؟!!!!! منکه فکرنمیکنم ایشون زنده نیستند. مردان خدا بعد از حیات فیزیکی شون حیات معنوی شون شروع میشه که این لا زمانی یاد اونها رو جاودان میکنه.
بسم الله الرحمن الرحیم

بحث روح راهنما شد ...یکدفعه مطلب جالبی رو یادم افتاد که گفتنش خالی از لطف نیست .امیدوارم این مطلب باعث بشه که هر از گاهی به یاد رفتگان هم بیوفتیم .
پسر عمه ام
بعد از نماز صبحش این طور که معلوم بوده همیشه فاتحه برای رفتگان می فرستاده .
یکبار پسر عمه ام بعد از نماز صبحش میخواسته برای پدربزرگم فاتحه بفرسته ولی حوصلش نشد . میگه آقاجون حوصله ام نمیشه برات فاتحه بفرستم 3 تا صلوات برات میفرستم ان شاالله که ثوابش بهت برسه .
همون روز خواهر پسر عمه ام یعنی دختر عمه ام خواب پدر بزرگم رو میبینه و میگه به داداشت بگو ثواب اون 3 تا صلوات بهم رسید .دختر عمه ام که اولش نمیدانسه موضوع چیه این خواب رو برای داداشش تعریف می کنه ..پسر عمه ام هم کلی گریه کرد
ما در خانوادمون کاملا اعتقاد داریم که همانطور که ما برای رفتگان هدیه می فرستیم آنها هم هدیه ای برای ما می فرستند .حالا این هدیه میتواند به صورت دعای خیر باشد یا یک هدایتی ...
ان شاالله که هر هفته 5 شنبه ها یادی از رفتگان کنید ..حتی اگر غذایی درست میکنید و یک ظرفی به یک همسایه ای دادید میتوانید ثوابشو به رفتگان هدیه کنید یا از همه بهتر قرائت قرآن - صلوات و..
بسم الله النور
عضو شدن تو این تالار تو بدترین شرایط روحی و تو اوج غفلت برای من نقطه عطفی بود برای قدم گذاشتن تو مسیر ایمان و عمل.
اول خرداد بود که عضو شدم و از اون موقع تا حالا اندازه تمام 22 سال زندگیم چیز یاد گرفتم و کلی مطالعه کردم.این آغاز تحول باعث شده بود خیلی از گذشته پشیمون و خجالت زده باشم.
شب 19 ماه مبارک تو اوج روضه و گریه(مداح داشت روضه حضرت زهرا میخوند) یهو یاد بدی هام افتادم و یاد اینکه ائمه چقدر خرج کردن از همه چیزشون برای آدم شدن امثال من بدبخت و من تو اوج غفلتم به خدا گفتم خدایا بالاخره که اسم شیعه رو من هست از هرچی هم که بگذریم اون دنیا قرار باشه منو بسوزونی میگن نگاه کن شیعه بودها اونوقت با خجالتم از روی ائمه و پیامبر و بالاتر از همه خجالتم از خودت وقتی بگی بهترین هام رو فدا کردم تا شماها آدم شید،چه کنم؟
گفتم خدایا اگه قراره تو اون دنیا بسوزونیم،تو همین دنیا بسوزون قول میدم تحمل کنم.
هنوز دو ماه از ماه رمضون نگذشته بود از دانشگاه رفتم خونه مامانبزرگم.این که چی شد که اینجوری شد قضیه ش مفصله سرتونو درد نمیارم ولی یک لحظه تو آیینه ای که رو به روم بود نگاه کردم و دیدم تمام زیبایی هام شعله ور شده.موهام،صورتم،دستام همه داشتن تو شعله های آتیش میسوختن.هرکاری میکردم خاموش نمیشد چون علت سوختنم الکل بود کم کم داشت به سایر نقاط بدنمم سرایت میکرد.حالا دیگه از کمر به بالا کلا شعله بود.قفل کرده بودم،سخت بود،جلوی چشمام جز شعله یه چیز دیگه هم بود و اون مامانم بود که مثل مرغ سرکنده به هرچیزی متوسل میشد تا خاموشم کنه نمیتونست یه لحظه همه زندگیم از جلوی چشمام رد شد،خنده هام،خدایا یعنی میشه بازم بخندم؟آرزوهام،کسایی که دوسشون داشتم،گناهام ووو....یه چیز دیگه هم از جلو چشام رد شد و اون یه اسم بود یهویی اسمه رو بلند فریاد زدم یا ابوالفضل صورتم...
و خودمو پرت کردم رو زمین و چشمامو بستم...
آتیش خاموش شد.شعله هایی که به سقف میرسیدن با شنیدن یه اسم خاموش شدن.دویدم جلوی آیینه تا ببینم چه بلایی سر صورتم اومده...خدایا...باورم نمیشد...سالم سالم سالم بود و تو بیمارستان تا آخرین روزی که برای مداوا و پانسمان میرفتم هیچکس باور نمیکرد که من با الکل سوختم...
این سوختن قشنگ ترین اتفاق زندگی من بود چون باعث برکات زیادی شد،خیلی زیاد...
التماس دعا.
کرامتی عجیب از دردانه امام حسین حضرت رقیه(سلام الله علیها)
سلام میخواستم بازم یه اتفاق دیگه ای که برای خودم افتاد و من به عینه شاهد این کرامت بودم براتون تعریف کنم.
ما در پیش دانشگاهی معروفی در تهران درس میخوندیم که برای درس خوندن مجبور بودیم شبها بمونیم در مدرسه حدود 20 نفر بیشتر نبودیم وهمین مسئله باعث شده بود نزدیکی خاصی بین بچه ها بوجود بیاد. بعد از مدتی بین دو تا از دوستام رابطه عجیبی پیدا شد شخص الف شروع کرد به شدت به ب زور گفتن تا جایی که همه رو عاصی کرده بود ولی زمانی که ما میخواستیم دخالت کنیم خود ب نمیگذاشت. ب بسیار زرد و پژمرده شده بود درسش هم بسیار تنزل پیدا کرد بچه ها حتی در وسط بازی فوتبال هم الف به ب زور میگفت ولی ب هیچ کاری نمیکرد یعنی نمیتونست...
تا اینکه یک روز الف ماهارو جمع کرد و گفت امشب بعد از شام میخوام پته ب رو براتون بریزم...میخوام یه چیزی ازش بگم که مطمئنم دیگه نمیتونه بیاد اینجا... بچه ها هم خندیدن. من رفتن دنبال ب دیدم تو نمازخونه نشسته و داره به پهنای صورت اشک میریزه. نشستم کنارش گفتم چیه پسر تو این چند ماه اصلا تو چته... اینو که گفتم با صدای بلند گریه کرد و وسط هق هق کردناش گفت سید کمکم کن الف میخواد آبرومو ببره اون از من چیزی میدونه که اگه بگه من مجبورم خودمو بکشم... به خدا خودکشی میکنم... این همه هم که اذیتم میکرد برای همین بود چند وقتیه که از من یه عمل خلاف میخواد ولی چون من قبول نکردم میخواد امشب قضیه رو برای همه تعریف کنه... اینو که گفت بازم گریه کرد و گفت سید تورو به جدت یه کاری بکن دارم میمیرم ... خودمم مونده بودم چی کار کنم تو نماز خونه یا پارچه سیاه زده بودند که روش نوشته بود السلام علیک یا بنت الحسین...بهش گفتم من خودم زمانی که عرصه بهم خیلی تنگ میشه و میمونم چی کار کنم دست به دامن این خانوم میشم تا اینو گفتم داد زد یا رقیه... بچه ها تا الان ندیده بودم کسی اینطوری گریه کنه
سر شام بودیم الف گفت بچه ها شامو بخورین میخوام قضیه رو براتون تعریف کنم بعد یه نگاه تمسخری هم به ب کرد ب کنارم از شدت ترس میلرزید... خلاصه شام تموم شد بچه ها دور هم نشستن الف سرشو پایین انداخته بود کمی که گذشت یکی از بچه ها گفت چرا چیزی نمیگی چرا ساکتی؟ الف بهش نگاه کرد و گفت چی بگم؟ بچه ها گفتند همون چیزی که از صبح مارو علاف خودت کردی... الف مبهوت نگاهمون کرد و گفت من؟ گفتیم آره قرار بود یه چیزی برامون تعریف کنی؟ گفت نه چیزی یادم نمیاد... یکی دیگه از بچه ها گفت ای بابا همین سر شام گفتی میخواستی یه چیزی در مورد ب بگی ... الف به ب نگاه کرد و گفت اصلا چیزی یادم نمیاد... خلاصه هرچی بچه ها اصرار کردن چیزی یادش نیمد... ب به سرعت رفت تو نمازخونه سراغ پرچم.
من هنوز نمیخواستم باور کنم فکر میکردم الف خودش نخواسته چیزی بگه. با الف رفتیم بیرون قسم روح مادرش که سال گذشته فوت کرده بود رو خورد که هیچی یادش نمیاد...
بچه ها جالب این بود که از اون روز به بعد رابطه این دوتا هم به روال عادی برگشت حتی بهش میگفتیم چرا ب رو دیگه اذیت نمیکنی باز یادش نمیاومد...
واقعا متحیر بودیم... از اون روز به بعد ما خونه ب سه شب اول صفر رو دعوتیم هیئت متوسلین به حضرت رقیه...
به نام خدا
سلام
همکاری داشتیم که در اثر تصادف مدتی به کما رفته بود و به لطف خدا از کما درومد.
ازش پرسیدم که چیزی از اون زمان یادت میاد؟

گفت :چند اتفاق قبل از تولدم رو دیدم،که برای پدرم تعریف کردم و همه درست بودند.
گفتم حالا نکته ای،چیزی نیست به ما بگی؟

گفت: توی این مدت شخصی همیشه در کنار من بود، یک روز که اومد یک نوشته ای همراه داشت. یه خورده از من فاصله گرفت و اون نوشته رو (که شبیه طومار بود) باز کرد و به من گفت:
خدا از حق خودش گذشت میکنه،اما از حق مردم نه.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع