بی خبر ! بی خبر ! آنها می خواهند تـو را بسازند و تو را آورده اند که بسازند
ولی تو را در نقطه ی صفر و سر خط گذاشته اند و این است که بزمت را می
سوزانند و آرزوهایت را نقش بر آب و دلخوشی های تو را می گیرند ، محبوب
هایت را می شکنند که مگر برخیزی.خرابت می کنند تا آباد شوی دیوارهایت
را می ریزند تــا به وسعت برسی. ایــن است که باید خودت بخواهی و طلب
کنی و اگر نخواهی و کردند، شکر کنی و یا لاقل صبـر داشته باشی که بارور
شوی ،نه آنکه جزع بزنی و فریاد،که فریاد خریداری ندارد که دنیا بادرد همراه
است و با غم مخلوط و با رنج پیچیده.
(ما نیامده ایم برای اینکه خوش باشیم ، دنیا خوابگاه نیست ،خوشی هاتو
خراب می کنند تا بلکه ازشون ببری و به پیونــد محکمتری با خودش برسی
نه اینکه عقده ای بشی و قهر کنی ، تا نمونی ، تا روشون حساب نکنی )
عزت حسین به این است که در سخت ترین شرایط، غیاثش از حق، قطع نمیشود.
![[تصویر: circle.png]](http://einsad.ir/images/circle.png)
آغاز در نهایت
منبع:
آیه های سبز-صفحه 83
آن جا که با شکر و صبر میتوان رفت، آنجا که اگر از پای افتادی و ناتوان شدی تازه با عجز میتوان رفت دیگر چه حرفی داری و چه منطقی داری؟
آخر راه آن جا آغاز میشود که ما تمام میشویم. مادرم... به من درسی داد که فراموشم نمیشود: محمد پسر اول من میخواست به دنیا بیاید و این تجربه اول ما بود. نصف شب بود که درد به سراغ مادرش آمد. با داروهایی که میشناختم... کارسازی نمودم، ولی درد زایمان بود و شتاب میگرفت. به منزل پدر آمدم، هنوز ساعاتی تا اذان صبح مانده بود.
مادرم با چند نفر از بستگان به پذیرایی از مادر محمد مشغول شد و مرا از اتاق تبعید کرد. من از دور فریادها و ناله ها را میشنیدم و زمان بر من کند میگذشت. تجربه اول من بود. حدود طلوع آفتاب خانم دکتر را آوردیم. با خیال راحت تری در انتظار تولد نشستیم؛ فریادها و ناله ها زیادتر میشد، اما از ولادت خبری نبود. مادرم را صدا زدم، من آشفته بودم و او سرخوش. پرسیدم: آیا مشکلی هست؟ جواب داد: کار زایمان طبیعی است. گفتم: پس چه وقت فارغ میشود؟ با این همه ناله کی کار تمام میشود؟
خندید و گفت: تا نای نالیدن دارد و توان فریاد کشیدن دارد نمی زاید. آن جا که درد توانش را گرفت آن وقت فارغ میشود. مدتی گذشت. از نای افتاده بود و فقط زنجموره بود که صدای گریه محمد بلند شد و این درس را فهمیدم که:
تا نای نالیدن داری و تا آن جا که توان داری ولادتی نیست. راه آنجا آغاز میشود که تو به پایان میرسی.
انسان آگاه،انسانی که هستی را شناخته و نقش انسان را شناخته وجهت حرکت هستی و انسان را شناخته ،به این عقیده می رسد که در این کاروان متحرک هستی،رکود کمتر از عقبگرد نیست و عقبگرد جز «تنهایی»نیست. و «تنهایی» در کویر هستی، جز مرگ نیست
سلام.
خیلی ممنون بابت این مطالب زیبا. من یکی از این جملات ایشون رو پای تخته تو کلاسمون (حوزه) نوشتم. استادمون دید نوشته علی صفاییه گفت کتاب های ایشون رو خوندی؟ گفتم نه از اینترنت مطلب خوندم. بعدش یک چیزهایی گفت :که یکی از آشنایان من می شناخت ایشون رو و...ومعنای حرفش این بود که خیلی ها ایشون رو قبول ندارند و بعد هی می گفت نمی دونم ! با این حال وجهه ایشون رو در ذهن بچه ها از جمله من مخدوش کرد.
می خواستم بدونم کسی دراین مورد چیزی میدونه و اطلاعاتی داره؟
(۱۸/آبان/۹۲ ۱۶:۳۵)بیداری12 نوشته است: [ -> ]سلام.
خیلی ممنون بابت این مطالب زیبا. من یکی از این جملات ایشون رو پای تخته تو کلاسمون (حوزه) نوشتم. استادمون دید نوشته علی صفاییه گفت کتاب های ایشون رو خوندی؟ گفتم نه از اینترنت مطلب خوندم. بعدش یک چیزهایی گفت :که یکی از آشنایان من می شناخت ایشون رو و...ومعنای حرفش این بود که خیلی ها ایشون رو قبول ندارند و بعد هی می گفت نمی دونم ! با این حال وجهه ایشون رو در ذهن بچه ها از جمله من مخدوش کرد.
می خواستم بدونم کسی دراین مورد چیزی میدونه و اطلاعاتی داره؟
سلام خواهرم
پیشنهاد میکنم صحبتهای استاد میرباقری در خصوص استاد صفایی رو مطالعه بفرمایید. ایشون توضیح دادند که چرا عده ای با استاد علی صفایی مخالفت داشته اند.
لینک گفتگو :
http://www.598.ir/fa/news/66542