شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
بسم الله الرحمن الرحیم
وجود امام(علیه السلام) مايهي سكونت زمين و آدميان
امامان نيز اركان بلاد و تمام عوالم امكان از زمين و آسمان و نگهبان ثبات و بقاي آنها هستند كه فرموده اند :
(لَوْ لَا الْحُجَّة لَساخَتِ الْاَرْضُ بِاَهْلِها)؛
«اگر حجّت نباشد، زمين و ساكنانش نابود مي شوند».
(لَوْ اَنَّ الْاِمامَ رُفِعَ مِنَ الاَرضِ ساعَة لَماجَتْ بِاَهْلِها كَما يَمُوجُ الْبَحْرُ بِاَهْلِهِ)؛
«اگر لحظهاي امام از زمين برداشته شود، زمين به سان درياي موّاج متلاطم به تلاطم ميافتد و اهلش را در خود فرو مي برد».
__________________
ادامه دارد ان شاءالله...( مبحث بعدی: ذکر دو حدیث جالب
بسم الله الرحمن الرحیم
امام(علیه السلام) زمامدار بشر
حضرت امام باقرالعلوم(علیه السلام) به يكي از اصحاب به نام اسود بن سعيد فرمود:
(اِنَّ بَيْنَنا وَ بَيْنَ كُلِّ اَرْضٍ تُرّاً مِثْلَ تُرِّ الْبَنّاءِ فَاِذا اُمِرْنا فِي الْاَرْضِ بِاَمْرٍ جَذَبْنا ذلِكَ التُّرَّ فَاَقْبَلَتِ الْاَرضُ بِقَلِيبِها وَ اَسْواقِها وَ دُورِها حتّي نُنْفِذَ فيها ما نُؤْمَرُبِهِ مِنْ اَمْرِاللهِ تَعالي)؛(بحارالانوار، جلد 25، صفحهي 366 ، حديث 8 )
«بين ما و هر زميني تُرّي است مانند تُرّ بنّا*؛ هر گاه از جانب خدا مأمور به انجام دادن كاري در يك منطقه از زمين شديم، آن ريسمان را مي كشيم و آن قسمت زمين با تمام بازارها و خيابانها و خانههايش براي ما نمودار مي شود و در اختيار ما قرار مي گيرد تا فرمان خدا را در مورد آن به انجام برسانيم».
آري، سرنخ در دست امام است و در هر لحظه در هر گوشهي عالم مي تواند تصرّفي كند و به امر خدا حادثه اي بيافريند.
*تُرّ: ريسماني است كه بنّا براي تشخيص كجي و راستي يا پستي و بلندي اجزاي ساختمان به كار ميبرد.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم
تلاطم و دگرگوني زمين به دست امام(علیه السلام)
جابر جعفي خدمت امام سيّدالسّاجدين، زينالعابدين(علیه السلام) از جنايات بنياميّه در حقّ شيعه شكايت كرد كه چگونه خون بيگناهان را مي ريزند و خانهها ويران مي كنند و در منابر با كمال جسارت به امام اميرالمؤمنين(علیه السلام) اهانت مي كنند و احدي جرأت بردن نام علي(علیه السلام) را با تجليل و احترام ندارد كه محكوم به زندان و اعدام مي شود. تا كي بايد دوستان شما با اين شكنجههاي جسمي و روحي به سر برند؟ امام سجّاد(علیه السلام) پس از شنيدن سخنان جابر با تأثّر شديد سر به آسمان گرفت و لختي با خدا به مناجات و دعا پرداخت و سپس فرزند برومندش حضرت امام محمّدباقر(علیه السلام) را طلبيد و فرمود:
فرزندم، فردا صبح به مسجد جدّت رسول الله برو و همان نخي را كه جبرئيل براي رسول خدا آورده به دست بگير و آن را بسيار آرام حركت بده و مواظب باش حركت شديد نباشد كه همهي مردم هلاك خواهند شد. جابر مي گويد: من از اين سخن تعجّب كردم و فردا صبح با اشتياق تمام براي ديدن كار حضرت امام باقر(علیه السلام) به سمت مسجد رفتم و آن حضرت را ديدم. وارد مسجد شدند و به من فرمودند: بيا تا گوشهاي از قدرت الهي را بنگري. پدرم به من دستور دادهاند رعبي در دل اين مردم بيفكنم كه شايد متنبّه شوند. امام ابتدا دو ركعت نماز خواندند و پس از آن، صورت روي خاك نهادند و با خدا مناجاتي كردند و سر برداشتند و دست در بغل كردند و نخي بسيار نازك كه بوي مشك از آن به مشام مي رسيد بيرون آوردند و يك سر آن را به دست من دادند و فرمودند: برو فلان نقطه بايست. طبق دستور عمل كردم. سر نخ را گرفتم و رفتم و در آن نقطه ايستادم. متوجّه شدم كه امام(علیه السلام) خيلي آهسته و آرام آن نخ را حركت دادند؛ آنگونه كه من احساس حركت نكردم و آنگاه فرمودند: نخ را رها كن. امام آن را جمع كردند و در آستين خود نهادند.
من عرض كردم: مولاي من، نتيجهي كار چه شد؟ فرمودند: از مسجد بيرون برو و بنگر كه مردم چه وضعي دارند. از مسجد كه بيرون رفتم، ديدم غوغاي عجيبي است؛ زلزله آمده و گرد و خاك فضا را گرفته و خانهها ويران شده و سقفها فروريخته است و هزاران نفر از مرد و زن زير آوار رفتهاند و صداي ضجّه و شيون از همه جا بلند است و مردم رو به مسجد ميآيند. من هم به مسجد آمدم و ديدم جمعيّت دور امام باقر(علیه السلام) را گرفته و با تضرّع تمام التماس دعا مي كنند و هيچ خبر ندارند كه به وجود آورندهي آن حادثه خود آنحضرت بوده است. امام مردم را به نماز و دعا و دادن صدقات ترغيب مي فرمود. آنگاه به جابر فرمود: اي جابر، به خدا قسم، من اگر بخواهم، به اذن خدا در يك لحظه زمين را زير و رو مي كنم و احدي را باقي نمي گذارم؛ ولي ما تسليم امر خدا و مقدّرات او هستيم. من فقط خواستم طبق امر پدرم رعبي در دلها ايجاد كرده باشم. بعد فرمودند:
(يا جابِر بِنا وَ اللهِ اَنْقَذَكُمُ اللهُ و بِنا هَداكُم)؛
«به خدا قسم، به وسيلهي ما خدا شما را نجات داده و به وسيلهي ما شما را هدايت كرده است».
(نَحْنُ وَاللهِ دَلَلْنا لَكُم عَلَي رَبِّكُم)؛
«به خدا قسم، ما شما را به راه حقّ و حيات ابدي راهنمايي كردهايم».
(فَقِفُوا عِنْدَ اَمْرِنا وَ نَهْيِنا وَ لا تَرُدُّوا عَلَيْنا ما اَوْرَدْنا عَلَيْكم)؛
«آنجا كه امر و نهي ما هست، توقّف كنيد و از دستورهاي ما تخلّف نكنيد».
(فَاِنّا بِنِعَمِ اللهِ اَجَلُّ اَعْظَمُ مِنْ اَنْ يُرَدَّ عَلَيْنا)؛(حديث جابر،بحارالانوار، جلد 46، صفحات 274 تا279)
«ما به لطف خدا، بالاتر از اين هستيم كه در رفتار و گفتارمان خطايي رخ دهد و كسي بتواند بر ما خرده گيري كند».
ـــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم
اتّصال عقايد حَقّه مانند حلقههاي زنجير
حال، افراد جاهلي بدون اينكه معناي حرف خود را بفهمند، ميگويند: من خدا را قبول دارم امّا پيغمبر را قبول ندارم، يا پيغمبر را قبول دارم ولي امام را قبول ندارم. ديگري مي گويد: من قرآن را قبول دارم ولي حديث را قبول ندارم. سوّمي ميگويد: من همه را قبول دارم ولي فقها را قبول ندارم. تمام اين سخنان جاهلانه يا مغرضانه است؛ وگرنه عقلاي منصف ميدانند كه عقايد حقّه مانند حلقههاي زنجير به هم متّصلند. يك حلقه را كه گرفتيم، تمام حلقهها دنبال هم ميآيند. اعتقاد صحيح از خدا آغاز ميشود و به فقيه ختم مي گردد.
*** داستان آن بچّه مكتبي معروف است كه براي اوّلين بار استاد به او گفت: بگو «الف». او نمي گفت. استاد چند بار گفت: بگو «الف»، آخر گفتن «الف» مشكل نيست. بچّه گفت: بله، گفتنِ «الف» مهمّ نيست ولي مي دانم اگر بگويم «الف»، مي گويي بگو «ب»، بگويم «ب» ميگويي بگو «ت»، ميگويي بگو «پ»، ديگر ولم نخواهي كرد؛ لذا از اوّل نميگويم «الف» تا راحت باشم. حالا اگر كسي الف خدا را نگويد و اعتقاد به او نداشته باشد، راحت است؛ ولي خدا را كه پذيرفت، دنبالش اعتقاد به پيامبر و قرآن و امام و حديث و فتواي فقيه در زمان غيبت خواهد آمد. يكي را كه ردّ كرد، همه را ردّ كرده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
هدف از قرائت زيارت جامعه
مطلبي كه شايان توجّه است اين است كه هدف ما از خواندن زيارت جامعه و شرح و توضيح آن بايد اين باشد كه اوّلاً، در بُعد معرفت و شناخت مقام ولايت و امامت ترّقي كنيم و مرتبه ي بالاتري از معرفت امام را به دست آوريم و ثانياً، در بُعد عمل، پرتو روشنتري از نور تعليم و تربيتشان در فضاي زندگي ما بتابد و حيات فردي و خانوادگي و اجتماعي ما را الهي سازد. اگر اين دو نتيجه را ما از اين زيارت گرفتيم، ميتوانيم بگوييم از آن بهره مند شدهايم؛ وگرنه بهرهاي نبردهايم و تنها وقتي گذرانده و الفاظ و مفاهيمي خالي از اثر به اذهان خود سپردهايم. مثلاً ما ضمن فضايلشان خوانديم (مُنْتَهَي الْحِلْمِ) و گفتيم شما اهل بيت رسول(علیهم السلام) داراي نهايت درجهي حلم و بردباري هستيد. در جواب ما جا دارد بگويند: بسيار خوب، ما منتهيالحلم هستيم؛ آيا شما چه كارهايد و چه بهرهاي از اين فضيلت ما بردهايد؟ در حال غضب، پرخاشگري نميكنيد و حقوق زن و فرزند و ديگر بندگان خدا را زير پا نميگذاريد؟ ما به قول شما:
(قادَة الْاُمَمِ وَ اَوْلِياءَ النِّعَمِ)؛
«زمامداران امّتها و صاحبان نعمتها هستيم».
آيا شما به راستي زمام زندگي خودتان را به دست ما سپردهايد و در همه جا و در همه حال به دنبال ما ميآييد؟
آيا ما واقعاً وليّ نعمت شما هستيم و شما سر سفرهي ما نشستهايد؟ اگر سر سفرهي ما هستيد، ميدانيد كه غذاي سفرهي ما فضايل است؟ حال، شما چه مقدار از غذاي فضايل ما برخوردار گشتهايد و چه مقدار از رذايل را كنار اين نهر شاداب ولايت ما شستشو دادهايد؟
بسم الله الرحمن الرحیم
*** بسیار مهم ***
تطبيق مفاهيم زيارت جامعه با عملكرد خود
مثلاً در مورد همان صفت حلم، يكي از تعليماتشان اين است كه فرموده اند:
(اَلْغَضَبُ مِفْتاحُ كُلِّ شَرٍّ)؛
«خشم و غضب كليد هر شرّ و فسادي است».
*** اگر جلو خشم خود را نگيريد، دچار فسادهاي فراوان ميشويد. ممكن است در خانه اندك بهانهاي پيش بيايد، با زن و فرزند خود تندي كنيد و با اعمال خشونت و حِدَّت، فسادي بر پا كنيد؛ همان جا بايد به ياد زيارت جامعه بيفتيد و از جملهي (مُنْتَهَي الْحِلْمِ)كه خواندهايد و درس گرفتهايد، به خود تلقين كنيد كه اينجا وظيفهي من حلم است، نه اين كه به امام بگويم اي منتهيالحلم، و بعد بروم دنبال كار خودم و هرچه خواستم بگويم و بكنم؛ بلكه بايد در محيط خانه خود را امتحان كنم و خودم را با زيارت جامعه منطبق كنم. آنجا كه گفتهام شما (قادَة الْاُمَمِ) هستيد و زمام من دست شماست، آيا راست مي گويم؟ زمام من دست امام است و هرجا كه مرا ميكشد، دنبالش مي روم؟ همين جا محلّ آزمايش است و بايد سعي كنم كه مردود نشوم.
(اَلْغَضَبُ يُفْسِدُ الايمانَ كَما يُفْسِدُ الْخَلُّ العَسَلَ)؛
«غضب ايمان را فاسد ميكند؛ همانگونه كه سركه عسل را فاسد مي كند».
ما مردم با اينكه به معارف ديني خود معتقديم و اعمال عبادي را نيز انجام ميدهيم، روشني در خود نميبينيم و آن حلاوتي را كه بايد از عبادات خود بفهميم، نميفهميم. آن لطافت روحي شايستهي يك مؤمن را نداريم. براي همين است كه سركهي رذايل خُلقي، عسل ايمان ما را فاسد كرده است.
از ما اهل بيت تبعيّت كنيد تا به مفاسد فراوان مبتلا نشويد
و لذا فرمودند:
(قِفُوا عِنْدَ اَمْرِنا وَ نَهْيِنا)؛
«كنار امر و نهي ما بايستيد [و آنها را زير پا نگذاريد كه به مفاسد فراوان مبتلا ميشويد]».
ما كه امام شما هستيم ميگوييم:
(اَلْغَضَبُ نارٌ مُوقَدَة)؛
«غضب آتشي است كه در جان افروخته مي شود».
اگر كسي بتواند اين آتش را با آب ايمان و توجّه به فرمان خدا فرو بنشاند، اطمينان داشته باشد كه روز قيامت حلاوتي از امن و امان از عذاب خدا در جانش خواهد نشست. آن روز، اثر اين فرو نشاندن آتش را خواهد ديد؛ وگرنه به آتش سوزان آن روز خواهد سوخت.
آتشت اينجا چو مردم سوز بود
آنچه از وي زاد، مردافروز بود
اگر اينجا با آتش غضبت دل كسي را سوزاندي، مطمئن باش كه آنجا با آتش قهر خدا دلت را ميسوزانند.
بسم الله الرحمن الرحیم
فرو خوردن خشم، محبوبترين جرعه نزد خدا
امام سجّاد(علیه السلام)فرمودهاند:
(ما تَجَرَّعْتُ جُرْعَة اَحَبُّ اِلَيَّ مِنْ جُرْعَة غَيْظٍ لا اُكافي بِها صاحِبَها)؛
«هيچ جرعهاي نزد من محبوبتر از فرو خوردن غيظ و غضب نيست».
داروي تلخ به آساني از گلو پايين نمي رود، در حالي كه شفاي بيمار در همان تجرّع تلخ است.
فرو خوردن خشم براي يك شخص مقتدر تجرّع تلخي است، ولي طبق فرمودهي امام سجّاد(علیه السلام) محبوبترين جرعهها نزد خدا همان جرعه است.
ــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...(مبحث بعدی: قصّهي درسآموز مرحوم شيخ جعفر كبير معروف به کاشف الغطاء
بسم الله الرحمن الرحیم
قصّهي درسآموز مرحوم شيخ جعفر كبير
مرحوم شيخ جعفر كبير ـ رضوان الله عليه ـ معروف به كاشف الغطاء، كه از اعاظم فقهاي مذهب است، بسياري از روزها در مسجد پول ميان فقرا تقسيم ميكرده است. روزي بين دو نماز ظهر و عصر سيّد فقيري آمد و از شيخ تقاضاي كمك مالي كرد. شيخ فرمود: متأسّفانه دير آمدي، پول تمام شده است، فردا بيا. سيّد از اين حرف عصباني شد و آب دهان خود را جمع كرد و به صورت شيخ انداخت. معلوم است كه اهانت بزرگي كرده؛ آن هم در مسجد و در حضور جمعيّت. مردم كه همه از ارادتمندان شيخ بودند، سخت برآشفتند و خواستند برخيزند و او را تأديب كنند؛ ولي شيخ پيش دستي كرد و اوّل، لبخندي به روي سيّد زد و بعد، با كمال بشاشت دست خود را آورد و آب دهان سيّد را به صورت خود ماليد و گفت: (زَيَّنَنَا ابنُ فاطِمَه) [بَهبَه] فرزند فاطمه به ما زينت بخشيد. آنگاه از جا برخاست و دامن خودش را گرفت و بنا كرد در ميان صف هاي جماعت گرديدن، در حالي كه مي گفت: هر كه براي ريش شيخ احترام قائل است، پول به دامنش بريزد. پول زيادي جمع شد، همه را به دامن آن سيّد ريخت و صورتش را بوسيد و گفت: از من نزد مادرت فاطمه شفاعت كن.
اين كار را نميتوان توجيه كرد، جز با همان جملهي (مُنْتَهَي الْحِلْمِ)كه ما در زيارت جامعه ميخوانيم. البتّه، امثال مرحوم شيخ جعفر كاشف الغطاء از ريزه خواران خوان فضايل اهل بيت(علیهم السلام) هستند و چنينند. آيا خود آن بزرگواران در چه مقام و منزلتي هستند؟ و اين در تصوّر ما نميگنجد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله ... (مبحث بعدی: داستان مرد شامي و صبوري امام حسن(علیه السلام)
بسم الله الرحمن الرحیم
داستان مرد شامي و صبوري امام حسن(علیه السلام)
داستان آن مرد شامي را با حضرت امام مجتبي(علیه السلام) شنيدهايم كه امام سوار بر مركب، در حالي كه جمعي از بنيهاشم ملتزم ركابشان بودند، از يكي از گذرگاههاي مدينه عبور ميكردند. فردي آمد و مقابل امام ايستاد و بنا كرد به بد و بيراه گفتن و اهانت كردن. يك اشارهي امام كافي بود تا بنيهاشم به حسابش برسند؛ ولي آنحضرت ايستاد و آن مرد هرچه ميخواست بگويد، گفت. امام تبسّمي كردند و فرمودند: گويا شما در اين شهر غريب هستي و تازه به اينجا آمدهاي. غربت و رنج سفر آدمي را ناراحت ميكند؛ اگر مشكلي داري، چون ما اهل اين شهر هستيم، ميتوانيم مشكل شما را حلّ كنيم. محلّ پذيرايي از اشخاص غريب و تازه وارد داريم. هر چند روزي كه در اين شهر هستي، ميتواني در منزل ما بماني و با احترام پذيرايي شوي.
آن مرد از اين حلم و بزرگواري آن چنان شرمنده شد كه خم شد دست آقا را بوسيد و معذرت خواهي كرد و گفت: تبليغات معاويه ما را از حقّ دور ساخته و منحرفمان كرده است.
صلّي الله عليكم يا آلَ بَيتِ رَسولِ الله
بسم الله الرحمن الرحیم
السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ وَ أُصُولَ الْكَرَمِ وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانَ الْبِلادِ وَ أَبْوَابَ الْإِيمَانِ وَ أُمَنَاءَ الرَّحْمَنِ وَ سُلالَةَ النَّبِيِّينَ وَ صَفْوَةَ الْمُرْسَلِينَ وَ عِتْرَةَ خِيَرَةِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ بَرَكَاتُهُ ...
ابتدا توضيحي در مورد سه عبارت (سُلالَة النَّبِيّين وَ صَفْوَة الْمُرسَلينَ وَ عِتْرَة خِيَرَةِ رَبِّ العالَمِينَ) عرض ميكنيم و سپس به عبارت (اُمَناءَ الرَّحْمنِ) كه توضيح بيشتري ميخواهد، ميپردازيم.
معنا و مفهوم سلاله
به چيزي كه از چيز ديگري خلاصهگيري و جوهركشي شده باشد ميگويند: سلاله. مثلاً نطفه و كودك سلاله است؛ يك بوتهي گل سلاله است؛ يعني، خلاصه شده از آب و خاك و نور و هوا و ديگر عناصر است. گلاب نيز سلالهي گل است و عطر سلالهي گلاب.
*** اهل بيت نبوّت نيز سُلالَة النَّبِييّنند ؛يعني، تمام كمالات و فضايل آسماني انبياء و رسل(علیهم السلام) خلاصه و جوهركشي شده و در وجود اقدس امام اميرالمؤمنين(علیه السلام) و يازده فرزند معصومش متجلّي گشته است و آن بزرگواران وارث به حقّ تمام پيامبران و رسولان هستند.
صَفْوَة الْمُرسَلينَ
صفوه و سلاله تقريباً يك معنا دارند كه همان خلاصه و برگزيدگي است؛ منتهيََ، در صفوه شايد معناي تصفيه و برطرف كردن زوايد و عوارض نيز لحاظ شده باشد. مثلاً موادّ غذايي سلالهاش خون، خون سلالهاش شير و شير سلالهاش روغن است و ممكن است روغن داراي زوايدي باشد، آنها را كه از بين برديم ميشود صفوه كه از زوايد تصفيه شده است.
*** اينجا هم مرسلين سلالهي نبيّينند؛ زيرا كه رسالت مرتبهي بالاتر از نبوّت است و اگر چه در ارواح مقدّس مرسلين عوارض و زوايدي وجود ندارد، ولي زمينهي ترك اوليََ در آن بزرگان بوده و صادر هم شده است. بنابراين، ارواح مطهّر اهل بيت محمّد
كه به حكم آيهي: "...إنَّما يُرِيدُ اللهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً[سورهي احزاب،آيهي 33] مطهّر از مطلق زوايد شدهاند، در واقع، علاوه بر سُلالَةالنَّبيّين، صفوة المرسلين نيز هستند.
وَ عِتْرَة خِيَرَة رَبِّ العالَمِينَ؛
عترت يعني خويشاوندان نزديك از فرزندان و فرزندزادگان.
خيرة ربّالعالمين يعني پيامبري كه انتخاب شدهي پروردگار جهانيان است.
از نظر شيعهي اماميّه، عترت پيامبراكرم
منحصراً امام اميرالمؤمنين علي(علیه السلام) و حضرت صدّيقهي كبريََ(سلام الله علیها) و ائمّهي اطهار(علیهم السلام) هستند. همانان كه در حديث معروف ثقلين، كه صدور آن از رسول اكرم
مورد اتّفاق شيعه و سنّي است، عديل قرآن كريم معرّفي شدهاند و رسول خدا
فرموده است:
"اِنّي تارِكٌ فيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتابَ اللهِ وَ عِتْرَتي اَهْلَ بَيْتِي ما اِنْ تَمَسَّكْتُم بِهِما لَنْ تَضِلّوُا اَبَداً وَ اِنَّهُما لَنْ يَفْتَرِقا حَتّي يَرِدا عَلَيَّ الْحَوْضَ"؛[تفسير القمي،جلد2،صفحهي 446.]
«من پس از خود، در ميان شما دو چيز وزين و گران قدر باقي مي گذارم؛ كتاب خدا و عترت خودم كه اهل بيت من هستند. مادامي كه متمسّك به اين دو باشيد، گمراه نخواهيد شد و اين دو هرگز از هم جدا نمي شوند ، تا روز قيامت در كنار حوض[كوثر] بر من وارد شوند».
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11