تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: شرح زیارت جامعه کبیره از آیت الله ضیاء آبادی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
بسم الله الرحمن الرحیم


السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ وَ أُصُولَ الْكَرَمِ وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانَ الْبِلادِ وَ أَبْوَابَ الْإِيمَانِ وَ أُمَنَاءَ الرَّحْمَنِ...

معناي امناء
امناء جمع امين است. امين يعني امانتدار، كسي كه مورد اعتماد و اطمينان است و انسان مي ‌تواند با كمال آسودگي خاطر، متاع خود را به او بسپارد. اهل بيت نبوّت‌(علیهم السلام) امناء الله هستند و خداوند آن‌ها را امين خود دانسته و عالي ‌ترين متاع خود را، كه تدبير امور تشريع و تكوين است، به دست آن‌ها سپرده است؛ و لذا منصب «امناءالرحمن» از عالي ‌ترين و پرافتخارترين مناصب الهي است كه حضرت رحمان به خاندان وحي عنايت فرموده است.
بسم الله الرحمن الرحیم

اصالت اسامي و القاب الهي
البتّه، مي‌دانيم اسامي و القابي كه خدا به برخي از بندگان خاصّ خود مي ‌دهد، از قبيل القابي نيست كه ما به يكديگر مي‌دهيم؛ مانند امين‌الدّوله و امين‌السّلطنه كه شاهان سابق به افراد مي ‌دادند و واقعيّتي هم نداشت و امانتي در كار نبود و همچنين القاب حجّة الاسلام و آية الله و ...كه غالباً جنبه‌ي تعارف و تجليل و تكريم دارد، نه حكايت از واقعيّت.
امّا القابي كه خدا به اوليايش داده است، همه كاشف از واقعيّت‌هاست.
* مثلاً لقب«خليل الرّحمن» به حضرت ابراهيم(علیه السلام) داده شده است كه واقعاً خليل خدا بوده؛ يعني، محبّت خدا در خلال و زواياي قلبش جا گرفته بود، آن چنان كه وقتي در خواب مي‌ بيند كه خدا امر به بريدن سر فرزند با دست خودش كرده است، بدون هيچ‌ گونه شكّ و ترديد دست به كار مي‌ شود كه خدا مي ‌فرمايد:

"فَلَمَّا أسْلَما وَ تَلَّهُ لِلْجَبِينِ؛(سوره‌ي صافّات،آيه‌ي 103.)
«هر دو تسليم شدند و پدر صورت پسر را براي سر بريدن روي خاك نهاد».

بسم الله الرحمن الرحیم

القاب الهي تشريفاتي نيست
حضرت موسي «كليم الله»است؛ يعني واقعاً در وادي سينا و كوه طور با خدا به گفتگو نشسته و سؤال كرده و جواب شنيده است.
رسول الله‌ اعظم‌ …لقبش حبيب الله است؛ يعني واقعاً محبوب خداست تا آنجا كه خدا به جان او قسم خورده و فرموده است:
"لَعَمْرُكَ إنَّهُمْ لَفِي سَكْرَتِهِمْ يَعْمَهُونَ‌‌؛(سوره‌ي حجر،آيه‌ي 72.)
«[اي محمّد،] به جان تو قسم كه [اين مردم دنيا هميشه] مست[شهوات نفساني] و در گمراهي و غفلت خواهند بود».

حضرت صدّيقه‌ي كبريََ‌(سلام الله علیها) داراي القاب فراوان از جمله: فاطمه، زهرا بتول، عذرا، مباركه، حوراي انسيّه و ... است.
اين‌ها لقب‌هاي تشريفاتي نيست كه تنها به منظور تجليل و تكريم باشد، بلكه كاشف از واقعيّت‌هاست؛
يعني هركدام از اين اسم‌ها و لقب‌ها بعدي از ابعاد وجودي آن وديعه‌ي الهي را نشان مي‌دهد.
فاطمه است ؛يعني هم خودش منقطع از هر گونه پليدي و ناپاكي است، هم جداكننده‌ي انسان‌هاي محبّ از عذاب جهنّم است.
زهرا است؛ يعني درخشنده‌اي است كه به نور او آسمان‌ها روشن گشته و بهشت از نور او خلق شده است .

پدر گرامي‌اش رسول خدا‌‌…كه:
"وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَي إنْ هُوَ إلاّ وَحْيٌ يُوحَي؛(سوره‌ي نجم،آيات 3و4.)

جز از مجراي وحي سخن نمي‌گويد و ...فرموده است: من هر وقت اشتياق به بهشت پيدا مي ‌كنم، زهرا را مي‌بويم.
لقب اُمناء‌الرَّحْمن نيز از جانب خدا به اهل بيت(علیهم السلام)داده شده است.

*** مخصوصاً تعبير به صفت رحمان نكته‌ي بسيار عميق و لطيفي را نشان مي ‌دهد؛ چون مقام رحمانيّت مقام ايجاد است و خداوند از آن جهت كه تمام كائنات را ايجاد كرده و لباس هستي به قامت مخلوقات پوشانده است، رحمان است و وهّاب و رحمت عامّه‌اش شامل حال تمام موجودات است. اهل بيت رسول(علیهم السلام) نيز آن چنان نزد خدا منزلت دارند كه مقام رحمانيّت خود را به امانت دست آن‌ها سپرده است.

*** وقتي گفته مي ‌شود فلان آدم امين‌السّلطان است، يعني سلطان از آن جهت كه سلطنت دارد او را امين خود دانسته و امر تدبير مملكت را به دست او سپرده است؛ وگرنه به آدم نالايق يا غير معتمد در نزد سلطان نمي‌ گويند امين‌السّلطان. حضرت رحمان نيز خاندان رسول (علیهم السلام)را امين خود دانسته و مقام رحمانيّت خود را تكويناً و تشريعاً واگذار به آن‌ها كرده است(البتّه، بعداً توضيح داده خواهد شد كه اين نه به گونه‌ي تفويض باطل است كه عقلاً محال است).يعني آن‌ها مظهر رحمانيّت خدا هستند. تجليّات رحمت حضرت حقّ از آينه‌ي وجود آن‌ها در عالم بارز مي ‌شود. در تفسير برهان، ذيل آيه‌ي:
"وَ ما تَشاءوُنَ إلاّ أنْ يَشاءَ اللهُ...؛(سوره‌ي انسان،آيه‌ي 30.)
«و آن‌ها[اولياي حقّ] چيزي جز آنچه خدا بخواهد نمي ‌خواهند...».

از امام هادي‌(علیه السلام)آمده است كه :
(اِنَّ اللهَ تَبارَكَ وَتَعالَي جَعَلَ قُلُوبَ الاَئِمَّة مَوْرِداً لِاِرادَتِهِ وَ اِذا شاءَ شَيئاً شاءُ‌وهُ)؛
«خداوند قلب امامان را مورد مشيّت خودش قرار داده است. قلب امام فرودگاه مشيّت خداست؛ او كه چيزي را بخواهد، امام همان چيز را مي‌خواهد».
ـــــــــــــــــــــــــــــــ
ان شاء الله ادامه دارد...(مبحث بعدی: امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمانده فرشتگان مدبّر عالم
بسم الله الرحمن الرحیم

امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) فرمانده فرشتگان مدبّر عالم

در زيارت اوّل از زيارات مطلقه‌ي امام حسين‌(علیه السلام) اين جمله آمده است :

(إرَادَة الرَّبِّ فِي مَقَادِيرِ اُمُورِهِ تَهْبِطُ إلَيْكُمْ وَ تَصْدُرُ مِنْ بُيُوتِكُمْ...)؛(اصول كافي،جلد4،صفحه‌ي 577.)
«اراده و خواست خدا در تقديراتش بر شما فرود مي‌‌آيد و آنگاه از خانه ‌ي شما به عالم صادر مي‌گردد».

هم اكنون خانه‌ي امام عصر-عَجَّلَ اللهُ تَعــََاليََ فَرَجَهُ الشَّريفَ ـ اتاق فرمان است. از آنجا فرمان به فرشتگان كه مدبّران امورند صادر مي‌ شود و آن‌ها به تدبير و اجراي تقديرات خدا در عالم مي ‌پردازند و آجال و ارزاق، يعني عمرها و روزي‌ها، را در ميان عالميان، از جمادات و نباتات و حيوان‌ها و انسان‌ها، توزيع مي‌كنند.
البتّه خانه، نه خانه‌ي خشت و گِل بلكه خانه‌ي امامت و ولايت است كه خالقشان در اختيارشان قرار داده و فرموده است:

وَ جَعَلْناهُمْ أئِمَّة يَهْدُونَ بِأَمْرِنا...؛(سوره‌ي انبياء،آيه‌ي73.)
ما به آن‌ها منصب امامت داده‌ايم كه به امر و فرمان ما كار مي‌ كنند و همه‌ي موجودات را هدايت مي ‌كنند و به مقصد مي ‌رسانند و اين امر و اين فرمان همان است كه مي‌فرمايد:

إنَّما أمْرُهُ إذا أرادَ شَيْئاً أنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ؛(سوره‌ي يس،آيه‌ي82 .)
امر و فرمان خدا اراده‌ي ايجاد است و خواستش خواسته ‌آفرين است. هر چيزي به محض اراده‌ي او موجود مي ‌شود. آري، او اين قدرت ايجاد و مالكيّت (كن فيكون) را در اراده‌ي امام، كه امين او و از امناء الرّحمن است، قرار داده است.
ــــــــــــــــــ
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم

معيارهاي ديانت حقيقي
اين روايت را مرحوم كليني(رحمة الله علیه) در كتاب شريف كافي آورده است كه راوي گفت: من خدمت حضرت امام جواد(علیه السلام) بودم؛ سخن از اختلافي كه در عقايد شيعه و غير شيعه هست به ميان آمد و امام خطاب به من فرمود: يا محمّد(اسم راوي است):

(إنَّ اللهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي لَمْ يَزَلْ مُتَفَرِّداً بِوَحْدَانِيَّتِهِ ثُمَّ خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عَلِيّاً وَ فَاطِمَة (علیهم السلام)...)؛
«خداوند تنها بود و جز او كسي نبود؛ سپس محمّد و علي و فاطمه (علیهم السلام) راآفريد».
Heart

(...فَمَكَثُوا ألْفَ دَهْرٍ...)؛
«پس هزار دهر گذشت كه تنها خدا بود و اين سه نور مقدّس».
Heart

حالا ما نمي‌فهميم مقصود از دهر چيست و مراد از هزار كدام است؟

(...ثُمَّ خَلَقَ جَمِيعَ الْأشْيَاءِ...)؛
«آنگاه خدا اشياي ديگر را آفريد».

(فَأَشْهَدَهُمْ خَلْقَهَا...)؛
«و اين انوار مقدّس را شاهد خلق عالم قرار داد».

و احاطه‌ي علمي به تمام زواياي آفرينش را به آن‌ها عنايت فرمود.

(...وَ أجْرَي طَاعَتَهُمْ عَلَيْهَا وَ فَوَّضَ اُمُورَهَا إلَيْهِمْ...)؛
«و تكويناً همه چيز را مطيع فرمان آن‌ها گردانيد و تدبير كلّ امور عالم را به آن‌ها تفويض فرمود[يعني اراده و مشيّت آن‌ها را مجراي اراده و مشيّت خودش قرار داد، نه اين كه خود منعزل*از كار شد]».

(...فَهُمْ يُحِلُّونَ مَا يَشَاءُ‌ونَ وَ يُحَرِّمُونَ مَا يَشَاءُ‌ونَ وَ لَنْ يَشَاءُ‌وا إلاّ أنْ يَشَاءَ اللهُ تَبَارَكَ وَ تَعَالَي...)؛
«پس آن‌ها آنچه را بخواهند، در عالم تكوين و تشريع انجام مي‌دهند و هرگز جز آنچه را خدا مي‌ خواهد نمي ‌خواهند».

آنگاه امام جواد‌(علیه السلام)در پايان كلامشان فرمودند :

(...يَا مُحَمَّدُ هَذِهِ الدِّيَانَة الَّتِي مَنْ تَقَدَّمَهَا مَرَقَ وَ مَنْ تَخَلَّفَ عَنْهَا مَحَقَ وَ مَنْ لَزِمَهَا لَحِقَ خُذْهَا إلَيْكَ يَا مُحَمَّدُ)؛[اصول كافي،جلد1،صفحه‌ي 441.]
«اي محمّد [ خطاب به راوي است] اين است آن ديانتي كه هر كه از آن جلو بيفتد، از مسير حقّ بيرون رفته است و هر كه از آن عقب بماند، به هلاكت افتاده است و هر كه ملازم آن باشد، به حقيقت رسيده است .بگير آن را و نگه ‌دار، اي محمّد».

البتّه، از آن نظر كه چهارده معصوم (علیهم السلام)كُلُّهُم نورٌ واحد هستند و در عالم انوار اتّحاد دارند،‌آنچه فضيلت در اين حديث آمده است از آنِ همه خواهد بود.

___________
ادامه دارد ان شاءالله...
بسم الله الرحمن الرحیم

*** چرا رسول اكرم…(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) ابوالقاسم ناميده شد؟

علاّمه مجلسي (رحمة الله علیه) در بحث معراج حديثي نقل كرده و ضمن آن حديث آمده كه رسول اكرم …فرموده ‌اند: در شب معراج، پس از مناجات و مكالماتم با خدا، موقع بازگشت، حضرت حقّ اين جمله را فرمود :

(يا اَبَاالْقاسِم اِمْضِ هادياً مَهْدِّياً نِعْمَ الْمَجِيءُ جِئْتَ وَ نِعْمَ الْمُنْصَرَفُ اِنْصَرَفْتَ وَ طوُباكَ وَ طوُبَي لِمَنْ آمَنَ بِكَ وَ صَدَّقَكَ)؛

«اي ابوالقاسم، برو در حالي كه راهنما و راه يافته‌اي، خوش آمدي و خوش رفتي و خوشا بر تو و خوشا بر كسي كه به تو ايمان بياورد و تصديقت كند».

رسول خدا…(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بازمي ‌گردد تا در سدرة المنتهيََ به جبرئيل كه در انتظار آن‌ حضرت بوده مي‌ رسد ؛ جبرئيل از رسول‌اكرم …ماجراي مكالمات عرشي را مي‌ پرسد كه چه گفتي و چه شنيدي؟ رسول اكرم …پس از نقل ماجرا مي ‌فرمايد: آخرين كلامي كه خدايم به من فرمود، اين بود: (يا اَباالْقاسم اِمْضِ‌...) جبرئيل گفت: از خدا نپرسيدي كه چرا تو را اباالقاسم ناميد ؟ فرمود: اين را نپرسيدم. در اين موقع خطاب رسيد:

(يا اَحمد اِنَّما كَنَّيْتُكَ اَبَاالقاسِم لِاَنَّكَ تُقَسِّمُ الرَّحْمَة مِنِّي بَيْنَ عِبادِي يَومَ الْقِيامَة)؛[بحارالانوار،جلد18،صفحه ي314.]

«اي احمد، تو را بدين سبب ابوالقاسم ناميدم كه در روز قيامت، تو رحمت مرا بين بندگانم تقسيم خواهي كرد».


اگر چه طبق اين حديث، پيامبر اكرم…در روز قيامت رحمت الهي را تقسيم خواهد كرد، ولي از آن نظر كه روز جزا، روز بروز سرائر مكنون در عالم دنياست و تمام حقايق جاري در دنيا، در روز جزا شفّاف ‌تر به منصّه‌ي ظهور مي ‌رسد، همين وجود اقدسي كه در دنيا مقسّم رحمت بوده است، در عقبا نيز همو مقسّم رحمت است؛ و لذا او به طور مطلق رحمة للعالمين است و اهل بيت او همه امناء الرّحمانند(صلوات الله عليهم اجمعين).
بسم الله الرحمن الرحیم

راه رشد و سقوط ملّت‌ها

اينجا نقل اين حديث از پيامبر اكرم…(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)
Heart خالي از تناسب نيست كه فرموده‌اند:

"إذا اَرادَ اللهُ بِقومٍ نَماءً رَزَقَهُمُ السَّماحَة وَالْعِفافَ وَ اِذا اَرادَ بِقومٍ اِنْقِطاعاً فَتَحَ عَلَيْهِمْ بابَ الْخيانَة)؛"


«هرگاه خدا بخواهد رشد و ترقّي در ملتّي ايجاد كند، دو خصلت به آن‌ها مي‌دهد؛ يكي سماحت (روح جوانمردي و بزرگواري است كه لازمه‌اش سخاوت است و ايثار و صداقت و امانت) و ديگري عفّت و عفاف (كه لازمه‌اش پرهيز از دروغ است و خيانت) و اگر بخواهد ملّتي را به سقوط و ذلّت و بدبختي مبتلا سازد درِ خيانت به روي آن‌ها مي ‌گشايد (كه مانند بيماري سرطان در پيكر آن ملّت ريشه مي‌ دواند و راه هرگونه عزّت و شرف به روي او بسته مي‌شود)».

نهج الفصاحة، مجموعه‌ي كلمات قصار حضرت رسول‌اكرم…،ابوالقاسم‌پاينده، صفحه‌ي28، شماره‌ي 149.
بسم الله الرحمن الرحیم


السَّلامُ عَلَيْكُمْ يَا أَهْلَ بَيْتِ النُّبُوَّةِ وَ مَوْضِعَ الرِّسَالَةِ وَ مُخْتَلَفَ الْمَلائِكَةِ وَ مَهْبِطَ الْوَحْيِ وَ مَعْدِنَ الرَّحْمَةِ وَ خُزَّانَ الْعِلْمِ وَ مُنْتَهَى الْحِلْمِ وَ أُصُولَ الْكَرَمِ وَ قَادَةَ الْأُمَمِ وَ أَوْلِيَاءَ النِّعَمِ وَ عَنَاصِرَ الْأَبْرَارِ وَ دَعَائِمَ الْأَخْيَارِ وَ سَاسَةَ الْعِبَادِ وَ أَرْكَانَ الْبِلادِ وَ أَبْوَابَ الْإِيمَانِ وَ أُمَنَاءَ الرَّحْمَنِ...


معنا و مفهوم ابواب الايمان
اَبوابْ جمع باب است و باب يعني در.
آن دري كه از آن بايد به فضاي مقدّس ايمان وارد شد، امام (علیه السلام)
Heart است.
ايمان در لغت به معناي امان دادن و امنيّت دادن است و در اصطلاح، اعتقاد به اصول و اركان دين داشتن است.
كسي كه واقعاً به اصول دين، اعمّ از توحيد و نبوّت و معاد و امامت، اعتقاد داشته باشد و بر طبق اعتقادش عمل كند، به طور مسلّم در امن و امان خواهد بود. هم در دنيا بر اثر اعتقاد به مقدّرات حكيمانه‌ي خدا زندگي توأم با رضا و خالي از نگراني‌ ها خواهد داشت، هم در آخرت از عذاب خدا در امان خواهد بود.


"ألا إنَّ أوْلِياءَ اللهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ‌‌؛(سوره‌ي يونس،آيه‌ي62)
آگاه باشيد كه بر دوستان خدا نه بيمي است و نه اندوهگين مي‌شوند.

"الَّذِينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ اُولئِكَ لَهُمُ اْلاَمْنُ...‌؛(سوره‌ي انعام،آيه‌ي 82)
كساني كه ايمان آورده و ايمان خود را به شرك نيالوده‌ اند، ايمنند و‌... .

انسان مؤمن آرامش و اطمينان خاطر دارد
Heart و هرگز نگراني و اضطراب از تصوّر اين‌ كه مبادا فردا چنين شود و چنان شود ندارد. در تمام شؤون زندگي‌اش تفويض امر به خدا مي ‌كند و تسليم مقدّرات خداست و چون عملاً نيز از مرز شريعت تجاوز نمي‌كند ، از شقاوت‌ها و بدبختي‌ها در امان است و در عالم پس از مرگ نيز از عذاب جهنّم مصون و مأمون است.
بسم الله الرحمن الرحیم

تعريف دقيق ايمان
بحثي است در اين كه آيا ايمان همان اعتقاد قلبي است يا مجموعه‌ي مركّبي است از اعتقاد قلبي و اقرار لساني و عمل جوارحي؟
بعضي مي‌گويند: ايمان عبارت از اعتقاد قلبي است و اقرار با زبان و عمل به اركان شرط ايمان است و بعضي ديگر مي‌گويند : ايمان مركّب از سه چيز است كه اگر كسي يكي از آن‌ها را نداشته باشد، ايمان ندارد. اين قول را اهل تحقيق مقبول‌ تر مي ‌دانند و مي ‌گويند: اگر باور قلبي نباشد، ايمان نيست‌؛ اگر چه به زبان اظهار ايمان كند و شهادت به وحدانيّت خدا و رسالت پيغمبراكرم ‌…و ديگر مباني دين بدهد. شاهدش قرآن كريم است كه مي‌فرمايد:


"قالَتِ اْلاَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لكِنْ قُولُوا أسْلَمْنا وَ لَمَّا يَدْخُلِ الْإيمانُ فِي قُلُوبِكُمْ...؛(سوره‌ي حجرات،آيه‌ي14)
«بيابان‌نشينان گفتند: ايمان آورديم؛ بگو: نه، ايمان نياورده‌ايد؛ اظهار اسلام كرده‌ايد ولي ايمان هنوز در قلبتان داخل نشده است...».

پس، از اين آيه مي‌ فهميم كه اگر باور قلبي نباشد، صرف اظهار لساني ايمان نيست‌
"...قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا..(همان)
حال، اگر باور قلبي باشد امّا اظهار زباني نباشد،آيا ايمان هست؟ مي‌گوييم: باز هم نيست.در اين آيه مي‌خوانيم:

"جَحَدُوا بِها وَ اسْتَيْقَنَتْها أنْفُسُهُمْ؛
(سوره‌ي نمل،آيه‌ي14)


در عين حال كه قلباً يقين به آيات الهي داشتند، به زبان انكار مي‌كردند.
اين‌ها مؤمن نيستند. قرآن درباره‌ي شناخت كفّار از پيغمبراكرم‌‌ …مي‌فرمايد:


"يَعْرِفُونَهُ كَما يَعْرِفُونَ أبْناءَ‌هُمْ؛
(سوره‌ي بقره،آيه‌ي 146)
«پيغمبر را مي‌شناسند، آن طور كه پسران خود را مي ‌شناسند».

يعني مي ‌دانستند كه او همان پيامبر موعود در تورات و انجيل است و تمام علايم و نشانه‌هاي نبوّت در او هست، امّا اقرار به نبوّت او نمي ‌كردند.


مي ‌دانيم كه ابوجهل دشمن سرسخت پيامبر اكرم … بود و هميشه برخوردي تند و خشن و هتّاكانه با آن حضرت داشت. يك روز او را ديدند كه بر خلاف هميشه، با گشاده ‌رويي جلو آمد و با پيغمبر اكرم…دست داد و رفت؛ اين رفتار او، هم مايه‌ي تعجّب كفّار شد هم مايه‌ي تعجّب مسلمان‌ها. كفّار وحشت كردند كه نكند او مسلمان شده و سبب تقويت مسلمين شود؛ مسلمانان هم تعجّب كردند كه چطور شده او رو به اسلام آورده است؟ هم ‌كيشانش از او پرسيدند : مگر تو به محمّد گرويده ‌اي ؟ گفت :

(انّي وَ اللهِ لَأَعْلَمُ اَنَّهُ لَصادِق)؛
به خدا قسم، من مي‌دانم او در گفتار خود صادق است {و واقعاً از جانب خدا مبعوث به نبوّت است}. امّا:

(مَتَي كُنّا تَبَعاً‌ لِآلِ عَبْدِ مَناف)؛

«كِي بوده كه ما تابع اولاد عبد مناف شده باشيم»؟!

اين همان روح استكبار است كه مانع خضوع در مقابل حقّ است. با اين‌كه قلباً باور كرده، تن زير بارش نمي ‌دهد. پس، تنها باور قلبي بدون اقرار زباني ايمان نيست. حالا اگر كسي باور قلبي دارد، اقرار زباني هم دارد، امّا عملاً خاضع و تسليم نيست، او هم ايمان ندارد. تحقّق ايمان بسته به تحقّق هر سه بُعد است؛ بُعد قلبي و زباني و عملي و لذا كفر ابليس از جهت فقدان بُعد عملي است. او باور قلبي دارد و خدا را به خالقيّت و ربوبيّت مي‌شناسد و مي‌گويد:


"...خَلَقْتَنِي مِنْ نارٍ...؛‌
(سوره‌ي اعراف،آيه‌ي 12)
«...مرا از آتش خلق كردي...».

من مخلوق تو و مربوب تو هستم. حتّي آن چنان با احترام با خدا رو برو مي ‌شود كه قسم به عزّت او ياد مي‌ كند و مي‌گويد:


"فَبِعِزَّتِكَ لَاُغْوِيَنَّهُمْ أجْمَعِينَ؛
(سوره‌ي ص،آيه‌ي 82)
«به عزّت تو سوگند كه همگي را از راه به در مي‌برم».

ايمان به روز قيامت هم دارد كه مي‌گويد:

"...فَأَنْظِرْنِي إلي يَوْمِ يُبْعَثُونَ؛(
سوره‌ي حجر،آيه‌ي 36)
«به من مهلت بده تا روزي كه برانگيخته مي‌شوند».

حتّي انبياء را هم مي‌شناسد و از آن‌ها به"عباد مُخْلَصين" تعبير مي‌كند و مي‌گويد:


"إلاّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصِينَ؛(همان،آيه‌ي40)
«مگر بندگان خالص تو از ميان آنان را».

من در همه‌ي ابناي بشر نفوذ مي ‌كنم امّا در عباد مخلَصينت نمي ‌توانم نفوذ كنم. پس، ابليس درباره‌ي توحيد و نبوّت و معاد، هم باور قلبي داشت،هم اقرار زباني؛آنچه نداشت تسليم عملي بود كه:


"...أبَي وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ‌؛(سوره‌ي بقره،آيه‌ي 34)
«در مقام عمل، گردنكشي كرد و كافر شد».

"...قُلْنا لِلْمَلائِكَة اسْجُدُوا لِآدَمَ...‌؛(همان)
«...به فرشتگان گفتيم : مقابل آدم سجده كنيد...».

"...فَسَجَدُوا إلاّ إبْلِيسَ أبَي وَ اسْتَكْبَرَ...‌؛
(سوره‌ي بقره،آيه‌ي34)
«...همه سجده كردند و تنها ابليس ابا و استكبار كرد و كافر شد...».

البتّه، در مقام عمل هم بسيار جدّي بود . قريب شش هزار سال در آسمان عبادت كرد(با سجده‌ هاي طولاني و چند هزارساله) امّا عملش مخلصانه و تسليمانه نبود و ناگهان در يك نقطه‌ي حسّاس، رياكاري و خودبرتربيني ‌اش بارز شد و رسوايي ‌اش برملا گشت؛ گفتند: بعد از اين چند هزار سال كه بندگي كردي، بيا اين يكي را نيز انجام بده ؛بر آدم سجده كن‌. گفت: نمي‌كنم.

"...لَمْ أكُنْ لِأسْجُدَ لِبَشَرٍ خَلَقْتَهُ مِنْ صَلْصالٍ...‌؛(
سوره‌ي حجر،آيه‌ي 33)
«...من هرگز بر بشري كه او را از گِل آفريده‌اي سجده نمي‌كنم ...».

"...أبَي وَ اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرِينَ‌؛
(سوره‌ي بقره ،آيه‌ي 34)
________________
ادامه دارد ان شاءالله... (مبحث بعدی: ابعاد ایمان
بسم الله الرحمن الرحیم

ابعاد ايمان
پس معلوم شد كه ايمان داراي سه بُعد است و مؤمن آن است كه در هر سه بعد تسليم باشد ؛ در قلب، زبان و عمل‌.
حال، براي تأييد مطلب به اين روايات توجّه فرماييد.


از رسول‌اكرم‌…(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) منقول است:
الْإِيمانُ مَعْرِفَة بِالْقَلْبِ وَ إِقْرَارٌ بِاللِّسَانِ وَ عَمَلٌ بِالْأرْكَانِ؛(نهج البلاغه‌ي فيض، حكمت 227)
«ايمان شناخت است و گفتار است و رفتار».


امام صادق(علیه السلام) ضمن بيان مفصّلي مي ‌فرمايند:
(اَلايمانُ قَولٌ مَقُولٌ وَ عَمَلٌ مَعْمُولٌ وَ عِرفانُ الْعُقُول)؛‌(بحارالانوار،جلد66،صفحه ي67)
ايمان همه‌اش عمل است؛ منتهيََ، عملي از قلب و عملي از زبان و عملي از بدن. عمل قلب اعتقاد است و عمل زبان اقرار و عمل بدن انجام دادن كار بر طبق اعتقاد و اقرار.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10 11
آدرس های مرجع