تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: عدل علی {علیه السلام}... {قضاوتهاى حضرت}
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4
فصل هفتم : قضايايى كه داراى احكام متعدد بوده و در ظاهر يك حكم توهم شده است
1- حكمهاى گوناگون
پنج نفر را در حال زنا گرفته نزد عمر آوردند، عمر دستور داد بر همه آنها حد جارى كنند، اتفاقا اميرالمومنين عليه السلام در آنجا حاضر و به قضيه ناظر بود، پس به عمر رو كرده ، فرمود: اين حكم كه درباره آنان گفتى صحيح نبود.
عمر گفت : پس خودتان بر آنان اقامه حد كنيد.
امام عليه السلام يكى را پيش كشيده گردنش را زد و دومى را سنگسار نمود و به سومى صد تازيانه زد و به چهارمى پنجاه تازيانه ، و پنجمى را فقط چند تازيانه . عمر در حيرت شده و مردم نيز در شگفت .
عمر گفت : يا اباالحسن ! بر پنج نفر كه همگى مرتكب يك جرم شده بودند هيچ حد مختلف جارى كردى ؟
آن حضرت عليه السلام فرمود: اما نفر اول كه گردنش را زدم كافر ذمى بود كه از شرايط ذمه خارج شده و حكمش كشتن است ؛ و نفر دوم كه او را سنگسار كردم خودش زن داشت و زنايش محصنه بود و حكمش سنگسار است ؛ و نفر سوم كه به او صد تازيانه زدم زن نداشت و نفر چهارم كه به او نصف حد زدم غلام بود و حكمش نصف حد است ؛ و نفر پنجم كه او را تعزير نمودم ديوانه بود و حدى نداشت وليكن لازم بود به چند تازيانه تنبيه شود .
بالمناسبه نقل مى شود كه : عبدالرحمن بن حسان بن ثابت و عبدالرحمن بن حكم بن ابى العاص يكديگر را به زنا متهم كردند، ماجرايشان به معاويه رسيد. معاويه به فرمانبردار خود، مروان دستور داد تا آنان را تنبيه كند. مروان ، عبدالرحمن بن حسان را هشتاد تازيانه زد، و عبدالرحمن بن حكم را بيست تازيانه ، بعضى به عبدالرحمن گفتند: اين تبعيضى كه مروان بين تو و بردارش روا داشته فرصتى است كه مراتب را به معاويه گزارش كرده تا مروان را مجازات كند. عبدالرحمن بن حسان در پاسخ آنان گفت : به خدا سوگند چنين نخواهم كرد؛ زيرا مروان به من حد مردان آزاد زده و برادرش را نصف حد برده ، و با اشاعه اين سخن ، دل مروان را به درد آورد!
2- زناى نابالغ
پسرى نابالغ با زنى شوهر دار زنا كرد، عمر دستور داد زن را سنگسار كنند. اميرالمومنين به وى فرمود: سنگسارى بر او روا نيست تنها او را تازيانه مى زنند؛ زيرا زنا كننده نابالغ بوده است.
3- اشتباه عمر!
مردى يمنى ، كه زنش در يمن بود، در مدينه زنا كرد، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: سنگسارى بر او روا نيست ؛ زيرا از زنش غايب بوده و بايد بر او حد جارى شود. در اين وقت عمر گفت : خدا مرا زنده نگذارد براى مشكلى كه ابوالحسن در آن نباشد
4- اقرار از روى تهديد
زنى آبستن را كه به زنا متهم بود نزد عمر آوردند، عمر از او پرسش كرد، زن به زناى خود اعتراف نمود، عمر دستور داد او را سنگسار كنند، در حالى كه زن را مى بردند. اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده به ماموران فرمود: به اين زن چكار داريد؟
گفتند: عمر فرمان قتلش را داده است !
اميرالمومنين عليه السلام آنان را نزد عمر برگردانده به او فرمود: آيا تو گفته اى اين زن سنگسار شود؟
عمر گفت : آرى ؛ زيرا او به زناى خود اقرار كرد. امام عليه السلام به او فرمود: اين زن خودش گناهكار است و حق دارى درباره او چنين حكم كنى ، اما بر طفلى كه در شكم دارد چه حقى دارى ؟ و گمانم او را ترسانده اى و در نتيجه اقرار كرده است .
عمر گفت : آرى ، چنين بوده است .
اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: آيا از رسول خدا صلى الله عليه و آله نشنيدى كه فرمود: كسى كه از روى شكنجه اقرار كند حدى بر او نيست ، و كسى كه با حبس و تهديد اعتراف كند اقرارش نافذ نيست .
عمر زن را آزاد نمود و گفت : زنان جهان عاجزند از اين كه پسرى مانند على بن ابيطالب بزايند. سپس گفت : لولا على لهلك عمر؛ اگر على نبود عمر هلاك مى شد
5- اهميت بيت المال
دو غلام كه يكى از بيت المال و ديگرى از مردى بود، از اموال بيت المال دزدی كردند، اميرالمومنين عليه السلام فرمود: بر غلام بيت المال حدى نيست ؛ زيرا بعضى از مال خدا بعض ‍ ديگرش را خورده و آن ديگر را پيش خوانده دستش را قطع كرد سپس فرمود: به او گوشت و روغن بخورانند تا زخمش ‍ خوب شود
6- زندانى كردن دزد
دزدى را نزد عمر آوردند، عمر يك دستش را قطع كرد، بار ديگر دزدى نموده او را نزد عمر آوردند، يك پايش را قطع كرد؛ بار سوم نيز عمر خواست دست ديگرش را قطع كند، اميرالمومنين عليه السلام به وى فرمود: چنين نكن ؛ زيرا يك دست و يك پايش را بريده اى وليكن او را زندانى كن
7- عفو از حد
مردى نزد اميرالمومنين عليه السلام آمده و به دزدى خود اعتراف نمود. امام عليه السلام به وى فرمود: آيا چيزى از قرآن مى دانى ؟
گفت : آرى ، سوره بقره را مى دانم .
فرمود: دستت را در عوض آن سوره به تو بخشيدم .
اشعث گفت : آيا حدى از حدود خدا را تعطيل مى كنى ؟
على عليه السلام به وى فرمود: تو از احكام خدا چه مى دانى ؟ و آنگاه فرمود: اگر مثبت حد، گواه و شاهد باشد امام نمى تواند از آن درگذرد، ولى اگر مثبت حد، اقرار خود جانى باشد امام اختيار دارد مى تواند او را عفو كند و يا به او حد بزند
8- حيوان سركش
اميرالمومنين عليه السلام جنايتهاى حيوان سركش را در اولين دفعه موجب ضمان نمى دانست ولى در نوبتهاى بعد صاحبش را ضامن مى كرد.
مؤ لّف :
علت عدم ضمان در دفعه اول عدم علم صاحب اوست ، ولى در دفعات بعد، چون صاحبش از حال حيوان باخبر بوده وظيفه داشته از او مراقبت كند
فصل هشتم : قضايايى كه به صورت ظاهر داخل در موضوعى بوده و واقعا خارج بوده است .
1- پدر و مادر سياه و فرزند سفيد!
مردى همسرش را نزد عمر برده و گفت : خودم و اين زنم سياه هستيم و او پسرى سفيد زاييده است .
عمر به مجلسيان گفت : نظر شما در اين قضيه چيست ؟
گفتند: زن بايد سنگسار شود؛ زيرا او و شوهرش سياهند و فرزندشان سفيد. عمر دستور داد زن را سنگسار كنند، ماموران زن را به جهت سنگسار مى بردند در بين راه اميرالمومنين عليه السلام به آنان برخورد نموده و به زن و شوهر فرمود: مطلب شما چيست ؟ آنان قصه خود را بيان داشتند.
آن حضرت عليه السلام به مرد رو كرده و فرمود: آيا زنت را متهم مى سازى ؟
گفت : نه .
فرمود: آيا در حال قاعدگى با او همبستر شده اى ؟
گفت : آرى ، يك شب ادعا مى كرد كه قاعده است و من گمان مى كردم به جهت سرما عذر مى آورد پس با او همبستر شدم .
آن حضرت عليه السلام به زن رو كرده و فرمود: آيا شوهرت در آنحال با تو نزديكى كرده است ؟ گفت : آرى .
پس على عليه السلام به آنان فرمود: برگرديد كه اين فرزند پسر شماست و علت سفيد شدنش اين است كه خون حيض ‍ بر نطفه غلبه كرده است و وقتى كه بزرگ شود سياه مى گردد، و طبق فرموده آن حضرت پس از بزرگ شدن سياه گرديد
2- فرزند از توست
مردى نزد حضرت امير عليه السلام آمده گفت : يا اميرالمومنين ! من هميشه به هنگام آميزش با همسرم عزل مى كرده ام و اكنون مى بينم او آبستن شده است .
آن حضرت عليه السلام به وى فرمود: تو را به خدا سوگند مى دهم آيا هيچ برايت اتفاق افتاده كه پس از آميزش اول بدون اين كه بول كنى مجددا با او آميزش نموده باشى ؟
گفت : آرى ، چنين شده است .
امام عليه السلام به او فرمود: فرزند از خودت مى باشد
صفحه: 1 2 3 4
آدرس های مرجع