تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: فلق شناسی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
(۱۴/آبان/۹۳ ۱۹:۵۳)محمدهادی نوشته است: [ -> ]بسم الله الرحمن الرحیم

به نوبه خدوم از همه بزرگوارانی که در این تاپیک زحمت کشیدند، تشکر می کنم. مطالب ارزنده ای بیان نمودید اجرتون با حضرت حق.
عرض کرده بودم که تفسیر ابن سینا از این سوره را تقدیم دوستانم می کنم:
اجمال تفسیر ایشون از این سوره به این صورته:

« رب الفلق»؛ يعني فالق ظلمت عدم با وجود و اين از لوازم خيريت محضه فائضه‏ ي خداوند است. بوعلي مي‏گويد: اولين وجود صادر از خداوند قضاى اوست كه هيچ شري در آن وجود ندارد.

«من شر ما خلق»،مراد شري است كه در ناحيه‏ ي خلق و تقدير وجود دارد، زيرا شر از اجسام داراى تقدير ناشي مي‏شود و...
ابن سينا، در پاسخ به اينكه چرا گفته شده رب الفلق، نه اله الفلق و...؟ نكته ظريفى را بيان مى‏كند كه بازگشتش به مربوبيت تمام جهان هستى و در نتيجه نياز هميشگى آن به رب است.

«من شر غاسق اذا وقب»به اين صورت تفسير شده است كه مستعيذ، نفس جزئيه‏ي انسان جزيي است كه از شرور لازمه در اشياى داراى تقدير و واقع در صقع قدر، استعاذه مي‏جويد.

«من شر النفاثات في العقد»اشاره ‏اي است به قوه‏ ي نباتيه موكل تدبير بدن و نشو و نماي آن... پس نفاثات همان قواي نباتيه مي‏باشد كه نفث آن، سبب زيادت جوهر شي‏ء در مقدار از جميع جهات آن؛ يعنى طول، عرض و عمق مي‏گردد.

«و من شر حاسد اذا حسد»به معني نزاع حاصل بين بدن و قواي كلي آن و بين نفس است... ابن سينا مي‏گويد: بين نفس و بدن، نزاع ديگري نيز هست و آن، همان حسدى است كه بين آدم و ابليس ايجاد شد...

اما چون ابن سینا بحث دقیقی از حقیقت استعاذه نکرده و یکی از واژگان اصلی این سوره اعوذ است و به همین سبب هم این سوره و سوره ناس، معوذتین نامیده شدند، مهمه که یک بحث مفصلی را درباره حقیقت استعاذه داشته باشیم که آنچه به صورت جسته جسته تقدیم می کنم برگرفته از مطالب مرحوم امام خمینی، صدرالمتألهین و نیز فخر رازی است که تا آنجایی که هم که حقیر متوجه شدم اصل مباحث مرحوم امام و صدرالمتألهین در بیانات فخر رازی است و اینکه قبل فخر کسی اینگونه به بحث استعاذه پرداخته باشه را ندیدم البته صدرالمتألهین مطالب فخر را پرورش داده و لطیفتر کرده و احیانان مطالبی افزوده و مطالبی را حذف کرده و همینطور امام راجع به مطالب صدرا یا فخر که مطالب را خیلی فنی تر طرح کرده. (خداوند همه علمی شیعه را رحمت کنه)
تحلیل و تفصیل تفسیر ابن سینا هم باشه بعد بحث از استعاذه
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بینهایت ممنون از وقتی که گذاشتین
میشه در مورد "من شر النفاثات في العقد"
بیشتر توضیح بدید،مثلا اگه بخوایم در عالم خارج مصداق براش پیدا کنیم چی میتونه باشه؟
اون استعاذه ای که فرمودین منظورتون اینه که در اون تفاسیر بیان شده که چگونه اون استعاذه به مقام فعل میرسه؟یعنی کاربردش به چه صورت خواهد بود؟
مثلا اگه بخوایم از شر النفاثات فی القعد به خدا پناه ببریم باید چیکار کنیم؟
عزیزان جواب سوال سه رو هم برسونین که تشنه اطلاعاتتون هستم. ( بی زحمت )
3-چرا خدا به یه عده اجازه داده بتونن به ما شر برسونن؟

سلام
اگه تمام ارسالا خونده شه تقریبا به تمام سوالا جواب داده شده
در ارسال 36 از حرفای استادمون یه چیزایی نوشتم
مطالعه کنید اگه باز ابهامی بود بفرمایید

و

البته دوستان گرامی هم اگه مطلب دیگه در جواب این سوال مدنظرشون هست هم بفرمایند،ممنون
سلام
بسیار عالی بود و از نظرتان دوستان استفاده کردیم...
البته من هم یک نکته راجع به معوذتین و مخصوصا آیه 4 سوره فلق دارم. خیلی البته قطعی نیست ولی به نظرم بد نیست در موردش گفته بشه
وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ(4)

قبلا در تاپیک سحر پیامبر این روایت را نوشتم که اینجا هم می نویسم:
نقل قول:شان نزول مُعَوَّذَتَین؛ سحر شدن پیامبر به دست یک یهودی
علامه طباطبایی در المیزان در تفسیر سوره فلق؛
«مردى يهودى رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) را جادو كرد، و در نتيجه آن حضرت بيمار شد، جبرئيل بر او نازل گشته دو سوره معوذتين را آورد و گفت: مردى يهودى تو را سحر كرده و سحر مذكور در فلان چاه است.
رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) على (علیه السلام) را فرستاد آن سحر را آوردند، دستور داد گره‏هاى آن را باز نموده، براى هر گره يك آيه بخواند، على (علیه السلام) هر گرهى را باز مى‏كرد يك آيه را مى‏خواند، به محضى كه گره‏ها باز و اين دو سوره تمام شد، رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) برخاست، گويا پاى‏بندى از پايش باز شده باشد.» المیزان، به نقل از الدر المنثور، ج ۶، ص ۴۱۷.
http://forum.bidari-andishe.ir/post-26147.html


فارغ از صحت آن روایت که علامه از الدر المنثور نقل کرده که در همان تاپیک دوستان پاسخهای خوبی بهش دادن

جادوی گره یک جادوی متداول و باستانیه. سابقه این نوع سحر حداقل به زمان مصر باستان برمیگرده و به گره آیسیس هم مشهوره (isis همون داعش Wink ). در این جادو باید یک طناب را چندین گره زد و جادوگرها معتقدند که هر گره دارای قدرت فراوانی است.
با توجه به تحقیقاتی هم که کردم خیلی هم موثره و تقریبا وارد فرهنگ مردم عامی هم شده...
کارهایی مثل سبزه گره زدن و دخیل بستن و ... خیلی رایج است و افراد هم به نیت بدی انجام نمیدن. اما هیچ سند دینی و علمی برای انجامش وجود نداره و یکی از احتمالات اینه که منبعث از جادوی گره باشه


نتیجه اینکه چه منظور از آیه اشاره به این نوع جادو باشه و چه نباشه، چون چنین جادویی وجود داره و حتی در اون روایت هم اشاره دقیقا به همین جادوست، معوذتین بهترین و قویترین روش برای شکستن طلسمها و جادوهاست
نقل قول:بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
بینهایت ممنون از وقتی که گذاشتین
میشه در مورد "من شر النفاثات في العقد"
بیشتر توضیح بدید،مثلا اگه بخوایم در عالم خارج مصداق براش پیدا کنیم چی میتونه باشه؟

چشم
ظاهرا بحث سحره
اگر توفیق بشه راجع به سحر در حد توانم مطلب می ذارم


نقل قول:اون استعاذه ای که فرمودین منظورتون اینه که در اون تفاسیر بیان شده که چگونه اون استعاذه به مقام فعل میرسه؟یعنی کاربردش به چه صورت خواهد بود؟

متوجه نشدم
منظورم اینه که پناه بردن به خدا در مقام عمل در این سه شر سوره چه جوری میشه تعریف کرد؟
یعنی راهکار خاصی در سوره هست که مثلا از تاریکی جهل بهش پناه ببریم؟یا از شر کسانی که خواسته یا ناخواسته بر گره ها میدمند؟
ظاهرا معنای استعاذه (یعنی فعل استعاذه که در حقیقت مجموعه ایست از معرفت باطنی و به زبان آوردن ظاهری) در هر سه تا یکیست؛ فقط متعلَّق استعاذه فرق می کنه
من شر ما خلق

چون "خیر" اسمی از اسماء خداوند است، ما سوی در هر مرتبه ای که باشند نسبت به او شریتی دارند؛ البته این شریت در بقاء بعد از فناء به خاطر پناه به رب فلق دیگر نمود نمی یابد. درباره ی معصومین(علیه السلام) این نمود هیچ گاه محقق نمی شود چون آن ها تنها نسبت به خداوند فرمودند "ما عرفناک حق معرفتک" و این همان نرسیدن به مقام ذات لا اسم و لا رسم است. توضیح بیشتر اینکه اصولا حاصل شدن شر به خاطر وقوع کثرات حاصل از نزول حقایق مرتبه ی بالاتر است. یعنی آنگاه که کسی تمام جوانب حقیقت را یک جا حاضر نمی بیند، به مقتضای ندیدن آن جنبه های حقیقت از او شری حاصل می شود چه قولا یا فعلا یا قلبا. چرا یک جا همه حقیقت را نمی بیند؟ زیرا وقتی حقیقت کثرت حاصل می شود، می توان یک حقیقت را کامل ندید! مثال ساده اش را همه احتمالا تجربه نموده ایم که وقتی یک جسم سه بعدی را در عکسی دو بعد می بینید ممکن است بسیاری از حقایق آن مشاهده نشود و ما قضاوتمان نسبت به آن اشتباه باشد. اغلب گناه کاران هم جنبه ی نفع اولیه عمل خویش را می بینند اما اگر این عمل خود را به وسعت عالم هستی مشاهده کنند ضررش برای آن ها نمایان می شود. کلا ریشه گناهان همه از این کثرت حاصل شده در عالم است. غیبت به زبان آوردن جزئی از حقیقت یک فرد در زمان محدودی است؛ حال آنکه ممکن است او در وسعت زمان و شخصیت خود اصلا از این عیب بری باشد و در کلیتش برای همیشه آن را دفع کند. تکبر هم از ندیدن حقیقت خود نسبت به غیر بلکه نسبت به وجود الهی است و اینگونه همه گناهان قابل بیان است.

اما اینها حجب ظلمانی بود و در حجب نورانی هم همین ندیدن جامع حقیقت باعث بروز شر است. مثال نخستم قضیه اعتراض فرشتگان به خداوند در خلقت آدم است. فرشتگان را هر کدام غلبه ی تعدادی از اسماء الهی را دارند، از این رو عدم احاطه بر حقیقت آدمی برای آن ها باعث اعتراض شد؛ خوب عنایت کنید چه عرض می کنم؛ هر فرشته وقتی به خود می نگرد کامل کامل است؛ اصلا او کاملتر از خود را تصور نمی تواند بفرماید. از این رو اگر این فرشتگان اختیار داشتند قطعا در موقعیتش با هم اختلاف اساسی می یافتند! ما جنبه ی زمینی این اعتراض ها را در سقوط بعضی عرفا دیده ایم. وقتی عارفی (که به مقام ولایت نرسیده) به خودش می نگرد آنگاهی که تنها چند اسم الهی در او محقق شده است واقعا خود را کامل می بیند. هیچ شکی ندارد که کامل شده است همانند فرشتگان؛ زیرا عین ثابته او محقق شده است؛ یعنی آنچه که باید باشد را شده است مگر مقام ولایت را؛ از این رو حتی ممکن است متعرض عارف دیگری شود که او را اصلا ادراک نمی کند و باعث خسران ابدی اش شود. اگر بلعم باعورا واقعا مستجاب الدعوه بوده که گفته اند باید در این سخنان جستجوی سقوطش را نمود. دیگر مثال از این ها بالاتر است! که نمونه اش در داستان یونس پیامبر(علیه السلام) بود آنگاهی که ائمه(علیه السلام) فرمودند: حضرت یونس(علیه السلام) در ولایت ما توقف نمود. این توقف (یا در تعبیر دیگر آمده که او آنچنان که باید ولایت ما را نپذیرفت) چرا باعث رفتن در شکم ماهی می شود؟ چون هر چقدر هم انسان کامل باشد بی نهایت ندیدن از حقیقت هست که تنها با اتصال به معصوم(علیه السلام) می توان از شر آن ها پناهنده شد(شنیده اید عذاب هایی که در انبیاء قبلی بود دیگر برای امت آخرین محقق نمی شود؛ شاید چون امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) سعه وجودی شان از نفرین بیرون است؛ چه اینکه انبیاء دیگر نفرین نمودند و....). از این رو ولایت حضرت مولا(علیه السلام) بر همه انبیاء(علیه السلام) واجب است؛ زیرا هر نبی به وسعت وجودی خودش ظهور اسماء الهی را دارد و لازمه برخواستن دعوی ها پناه به ولایت ائمه(علیه السلام) است. موسی(علیه السلام) فصی داشت که برای مردم زمان حضرت عیسی(علیه السلام) کارساز نبود و بالعکس. البته همه آن ها با اتصال به ولایت عین همند اما این غلبه عین ثابته هر کدام باقی است. البته اینکه این پناه بردن یعنی چه باید سخن گفته شود. چه اینکه به فرشتگان اسماء الهی عرضه شد و با اینکه حقیقت آن را نفهمیدن (یعنی قادر به فناء در آن نبودند زیرا مقام معلومی دارند) اما ملتزم به سجده به آدم(علیه السلام) شدند؛ همینقدر باید فهمید که وقتی ادراک شد که نور انسان کامل اقدم انوار متصله به ذات الهی است پس التزام واجب است؛ حال اینکه فناء کامل در این نور فقط مخصوص چهارده معصوم(علیه السلام) است. مولانا(رحمة الله علیه) زیبا می فرمایند:
پیل اندر خانهٔ تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکیش کف می‌بسود

آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد

آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن برو چون بادبیزن شد پدید

آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود

آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بدست

همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن می‌کرد هر جا می‌شنید

از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف

در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی

چشم حس همچون کف دستست و بس
نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس

چشم دریا دیگرست و کف دگر
کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر

جنبش کفها ز دریا روز و شب
کف همی‌بینی و دریا نه عجب

ما چو کشتیها بهم بر می‌زنیم
تیره‌چشمیم و در آب روشنیم

ای تو در کشتی تن رفته به خواب
آب را دیدی نگر در آب آب

آب را آبیست کو می‌راندش
روح را روحیست کو می‌خواندش

موسی و عیسی کجا بد کآفتاب
کشت موجودات را می‌داد آب

آدم و حوا کجا بد آن زمان
که خدا افکند این زه در کمان

این سخن هم ناقص است و ابترست
آن سخن که نیست ناقص آن سرست

گر بگوید زان بلغزد پای تو
ور نگوید هیچ از آن ای وای تو

ور بگوید در مثال صورتی
بر همان صورت بچفسی ای فتی

بسته‌پایی چون گیا اندر زمین
سر بجنبانی ببادی بی‌یقین

لیک پایت نیست تا نقلی کنی
یا مگر پا را ازین گل بر کنی

چون کنی پا را حیاتت زین گلست
این حیاتت را روش بس مشکلست

چون حیات از حق بگیری ای روی
پس شوی مستغنی از گل می‌روی

شیر خواره چون ز دایه بسکلد
لوت‌خواره شد مرورا می‌هلد

بستهٔ شیر زمینی چون حبوب
جو فطام خویش از قوت القلوب

حرف حکمت خور که شد نور ستیر
ای تو نور بی‌حجب را ناپذیر

تا پذیرا گردی ای جان نور را
تا ببینی بی‌حجب مستور را

چون ستاره سیر بر گردون کنی
بلک بی گردون سفر بی‌چون کنی

آنچنان کز نیست در هست آمدی
هین بگو چون آمدی مست آمدی

راههای آمدن یادت نماند
لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند

هوش را بگذار وانگه هوش‌دار
گوش را بر بند وانگه گوش دار

نه نگویم زانک خامی تو هنوز
در بهاری تو ندیدستی تموز

این جهان همچون درختست ای کرام
ما برو چون میوه‌های نیم‌خام

سخت گیرد خامها مر شاخ را
زانک در خامی نشاید کاخ را

چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان
سست گیرد شاخها را بعد از آن

چون از آن اقبال شیرین شد دهان
سرد شد بر آدمی ملک جهان

سخت‌گیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خون‌آشامی است

چیز دیگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گوید بی منش

نه تو گویی هم بگوش خویشتن
نه من ونه غیرمن ای هم تو من

همچو آن وقتی که خواب اندر روی
تو ز پیش خود به پیش خود شوی

بشنوی از خویش و پنداری فلان
با تو اندر خواب گفتست آن نهان

تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلک گردونی ودریای عمیق

آن تو زفتت که آن نهصدتوست
قلزمست وغرقه گاه صد توست

خود چه جای حد بیداریست و خواب
دم مزن والله اعلم بالصواب

دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بیان

دم مزن تا بشنوی زان آفتاب
آنچ نامد درکتاب و در خطاب

بزرگان فرموده اند که خلق غیر از فلق است زیرا اولی ظهوری تدریجی است و دومی ابداع نخستین؛ البته به نظر هر خلقی به نوعی حاصل فلق های مدام است. زیرا هر خلقی لباسی است که روی لباس قبلی حاصل می شود حال آنکه لباس قبلی به کلی زایل شود یا نه. اعنی خلق بعد از لبس باشد یا لبس بعد از لبس؛ از آیه هم همین را می شود فهمید که حقیقت خلق از فلق ریشه می گیرد؛ از این رو از شر هر خلقی به رب الفلق می توان پناه برد.

من شر غاسق اذا وقب

غاسق شبی است که با ظهور کثرات یعنی خلقت آغاز شد(وقب). برای شب حداقل دو تعبیر می توان ذکر نمود. یکی این است که عالم خلقت تا ابد شب است زیرا جز ذات خداوند حقیقت را کامل مشهود ندارد که فرمود(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) "ما عرفناک حق معرفتک". از این رو گفته اند که آخرین نوری که از ذات الهی شهود می شود نور سیاه است که یعنی دیگر دیدنی از این بالاتر ممکن نیست و تاریکی محض است و این تاریکی محلی است که از آن" انا انزلناه فی لیله القدر". لیلی که از آن حقیقت نازل می شود معلوم است که از بی نهایت روز هم با ارزش تر است که گفته اند این حقیقت وجود حضرت زهرا(سلام الله علیها) است که اگر نیک بنگریم شاید کمی از رموز توسل امامان(علیه السلام) به مادرشان حضرت زهرا(سلام الله علیها) روشن شود که پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند: انت ام ابیها؛ این شب تا ابد شب است؛ اما شبی است که حاصل ظهور کثرات و جنبه های عدمی حاصل از نزول حقایق نورانی است که ما الان در آن هستیم و از زمانی آغاز شد که آدم(علیه السلام) میوه شجره ی کثرات را خوردند که در مغرب بود و بعد شب شد. حالا یا خود باید از این شب بیرون شویم یا آتش جهنم کثرات را بسوزاند تا صبح قیامت طلوع نماید بلکه به نماز ظهر قیامت برسیم؛ در قیامت تمام کثرات چون متصل و پناهنده و فانی در معصوم(علیه السلام) بلکه حضرت حق(جل و اعلی) هستند دیگر شری که عامل شب بود نابود شده است (بقاء بعد از فناء). پس یک شب در احسن تقویم است و یک شب در اسفل سافلین. البته برای ما شب دوم "سلام هی حتی مطلع فجر" دارد که ان شاء الله "فادخلی فی جنتی" است. شب های دیگر هم هست که خلقت به آن ها تعلق می گیرد بر خلاف دو شب قبل که در دعای سماء فرمود: "خلقت بها الظلمه و جعلتها لیلا"

ان شاء الله در پست بعدی دو آیه دیگر را عرض می کنم.....
حضرت امام در آداب الصلاه میگوید:

حقيقت «استعاذه» عبارت است حالت و كيفيّت نفسانيّه ‏اى كه از علم كامل برهانى به مقام توحيد فعلى حق و ايمان به اين مقام حاصل شود؛ يعنى، پس از آنكه به طريق عقلِ منوّر با برهان متين حكمى و شواهد نقليّه مستفاده از نصوص قرآنيّه و اشارات و بدايع كتاب الهى و احاديث شريفه فهميد كه سلطنت ايجاديّه و استقلال در تأثير، بلكه اصل تأثير، منحصر است به ذات مقدس الهى و ديگر موجودات را شركت در آن نيست- چنانچه در محل خود مقرر است- بايد دل را از آن آگاه كند و با قلم عقل به لوح قلبْ حقيقت لا الهَ الّا اللَّه و لا مؤَثِّرَ فى الْوُجُودِ الَّا اللَّه را بنويسد. و چون قلب به اين لطيفه ايمانيّه و حقيقت برهانيّه ايمان آورد، در آن حالت انقطاع و التجائى حاصل شود؛ و چون شيطان را قاطع طريق انسانيّت و دشمن قوى خود يافت، حالت اضطرارى حاصل شود كه اين حالت قلبى حقيقت استعاذه است. و چون زبان ترجمان قلب است، آن حالت قلبيّه را با كمال اضطرار و احتياج به زبان آورد و اعُوذُ باللَّه مِنَ الشّيْطانِ الرَّجيم را از روى حقيقت گويد. و اگر در قلب از اين حقايق اثرى نباشد و شيطان متصرّف قلب و ساير مملكت وجوديّه او باشد، استعاذه نيز از روى تصرّف و تدبير شيطان‏ واقع شود؛ و در لفظْ استعاذه باللَّه مِنَ الشّيطان گويد، و در حقيقت چون تصرّف شيطانى است، استعاذه به شيطان مِنَ اللَّه واقع شود؛ و خود استعاذه عكس مطلوب را محقّق كند، و شيطان گوينده استعاذه را مسخره كند؛ و اين سخريّه نتيجه ‏اش پس از كشف غطا و برچيده شدن پرده طبيعت معلوم شود. و مَثَل چنين شخصى كه استعاذه‏ اش فقط لفظيّه است مَثلَ كسى است كه از شرّ دشمن جرّارى بخواهد به قلعه محكمى پناه ببرد، ولى خود به طرف دشمن برود و از قلعه رو برگرداند و لفظاً بگويد از شر اين دشمن به اين قلعه پناه مى‏برم. چنين شخصى علاوه بر آنكه به شرّ دشمن گرفتار شود به سخريه او نيز دچار گردد.

گرچه مرحوم امام در مورد شیطان این را فرمودند، اما در مورد ما خلق، وسواس خناس، حاسد اذا حسد و ... هم همینجوره. بیان امام به نظر رسا میاد البته.و نیاز به شرح و توضیح چندانی ندارد
استاد جوادی آملی یک وقتی می فرمود، وقتی که آزیر خطر به صدا در میاد، آدم نمیگه که پناه می برم به پناه گاه، بلکه خودش را به پناهگاه می رسونه استعاذه هم باید اینگونه باشه.

معنای استعاذه (معنای حقیقی آن) روشن شد؛ و البته و صد البته معنای مذمور به این معنا نیست که گفتن لسانی استعاذه ترک بشه؛ بلکه اون معنا عالیترین مرتبه استعاذه است و ما هم فعلا در این زمینه بحث نمی کنیم که چه کنیم و چه نکنیم؛ داریم تحلیلی از سوره فلق می کنیم در یک معنای عالی تر.

حالا که معنای استعاذه شروع شد، بریم سراغ ارکان استعاذه که عبارتند از:

مستعیذ (پناه برنده) کیست؟
مستعاذ منه (آنکه از او پناه می بریم) چیست؟
مستعاذ به (آنکه به او پناه می بریم)؟
مستعاذ له (آنچه که برای رسیدن به آن، استعاذه می کنیم)؟
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع