من شر ما خلق
چون "خیر" اسمی از اسماء خداوند است، ما سوی در هر مرتبه ای که باشند نسبت به او شریتی دارند؛ البته این شریت در بقاء بعد از فناء به خاطر پناه به رب فلق دیگر نمود نمی یابد. درباره ی معصومین(علیه السلام) این نمود هیچ گاه محقق نمی شود چون آن ها تنها نسبت به خداوند فرمودند "ما عرفناک حق معرفتک" و این همان نرسیدن به مقام ذات لا اسم و لا رسم است. توضیح بیشتر اینکه اصولا حاصل شدن شر به خاطر وقوع کثرات حاصل از نزول حقایق مرتبه ی بالاتر است. یعنی آنگاه که کسی تمام جوانب حقیقت را یک جا حاضر نمی بیند، به مقتضای ندیدن آن جنبه های حقیقت از او شری حاصل می شود چه قولا یا فعلا یا قلبا. چرا یک جا همه حقیقت را نمی بیند؟ زیرا وقتی حقیقت کثرت حاصل می شود، می توان یک حقیقت را کامل ندید! مثال ساده اش را همه احتمالا تجربه نموده ایم که وقتی یک جسم سه بعدی را در عکسی دو بعد می بینید ممکن است بسیاری از حقایق آن مشاهده نشود و ما قضاوتمان نسبت به آن اشتباه باشد. اغلب گناه کاران هم جنبه ی نفع اولیه عمل خویش را می بینند اما اگر این عمل خود را به وسعت عالم هستی مشاهده کنند ضررش برای آن ها نمایان می شود. کلا ریشه گناهان همه از این کثرت حاصل شده در عالم است. غیبت به زبان آوردن جزئی از حقیقت یک فرد در زمان محدودی است؛ حال آنکه ممکن است او در وسعت زمان و شخصیت خود اصلا از این عیب بری باشد و در کلیتش برای همیشه آن را دفع کند. تکبر هم از ندیدن حقیقت خود نسبت به غیر بلکه نسبت به وجود الهی است و اینگونه همه گناهان قابل بیان است.
اما اینها حجب ظلمانی بود و در حجب نورانی هم همین ندیدن جامع حقیقت باعث بروز شر است. مثال نخستم قضیه اعتراض فرشتگان به خداوند در خلقت آدم است. فرشتگان را هر کدام غلبه ی تعدادی از اسماء الهی را دارند، از این رو عدم احاطه بر حقیقت آدمی برای آن ها باعث اعتراض شد؛ خوب عنایت کنید چه عرض می کنم؛ هر فرشته وقتی به خود می نگرد کامل کامل است؛ اصلا او کاملتر از خود را تصور نمی تواند بفرماید. از این رو اگر این فرشتگان اختیار داشتند قطعا در موقعیتش با هم اختلاف اساسی می یافتند! ما جنبه ی زمینی این اعتراض ها را در سقوط بعضی عرفا دیده ایم. وقتی عارفی (که به مقام ولایت نرسیده) به خودش می نگرد آنگاهی که تنها چند اسم الهی در او محقق شده است واقعا خود را کامل می بیند. هیچ شکی ندارد که کامل شده است همانند فرشتگان؛ زیرا عین ثابته او محقق شده است؛ یعنی آنچه که باید باشد را شده است مگر مقام ولایت را؛ از این رو حتی ممکن است متعرض عارف دیگری شود که او را اصلا ادراک نمی کند و باعث خسران ابدی اش شود. اگر بلعم باعورا واقعا مستجاب الدعوه بوده که گفته اند باید در این سخنان جستجوی سقوطش را نمود. دیگر مثال از این ها بالاتر است! که نمونه اش در داستان یونس پیامبر(علیه السلام) بود آنگاهی که ائمه(علیه السلام) فرمودند: حضرت یونس(علیه السلام) در ولایت ما توقف نمود. این توقف (یا در تعبیر دیگر آمده که او آنچنان که باید ولایت ما را نپذیرفت) چرا باعث رفتن در شکم ماهی می شود؟ چون هر چقدر هم انسان کامل باشد بی نهایت ندیدن از حقیقت هست که تنها با اتصال به معصوم(علیه السلام) می توان از شر آن ها پناهنده شد(شنیده اید عذاب هایی که در انبیاء قبلی بود دیگر برای امت آخرین محقق نمی شود؛ شاید چون امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) سعه وجودی شان از نفرین بیرون است؛ چه اینکه انبیاء دیگر نفرین نمودند و....). از این رو ولایت حضرت مولا(علیه السلام) بر همه انبیاء(علیه السلام) واجب است؛ زیرا هر نبی به وسعت وجودی خودش ظهور اسماء الهی را دارد و لازمه برخواستن دعوی ها پناه به ولایت ائمه(علیه السلام) است. موسی(علیه السلام) فصی داشت که برای مردم زمان حضرت عیسی(علیه السلام) کارساز نبود و بالعکس. البته همه آن ها با اتصال به ولایت عین همند اما این غلبه عین ثابته هر کدام باقی است. البته اینکه این پناه بردن یعنی چه باید سخن گفته شود. چه اینکه به فرشتگان اسماء الهی عرضه شد و با اینکه حقیقت آن را نفهمیدن (یعنی قادر به فناء در آن نبودند زیرا مقام معلومی دارند) اما ملتزم به سجده به آدم(علیه السلام) شدند؛ همینقدر باید فهمید که وقتی ادراک شد که نور انسان کامل اقدم انوار متصله به ذات الهی است پس التزام واجب است؛ حال اینکه فناء کامل در این نور فقط مخصوص چهارده معصوم(علیه السلام) است. مولانا(رحمة الله علیه) زیبا می فرمایند:
پیل اندر خانهٔ تاریک بود
عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی
اندر آن ظلمت همیشد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود
اندر آن تاریکیش کف میبسود
آن یکی را کف به خرطوم اوفتاد
گفت همچون ناودانست این نهاد
آن یکی را دست بر گوشش رسید
آن برو چون بادبیزن شد پدید
آن یکی را کف چو بر پایش بسود
گفت شکل پیل دیدم چون عمود
آن یکی بر پشت او بنهاد دست
گفت خود این پیل چون تختی بدست
همچنین هر یک به جزوی که رسید
فهم آن میکرد هر جا میشنید
از نظرگه گفتشان شد مختلف
آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هر کس اگر شمعی بدی
اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حس همچون کف دستست و بس
نیست کف را بر همهٔ او دسترس
چشم دریا دیگرست و کف دگر
کف بهل وز دیدهٔ دریا نگر
جنبش کفها ز دریا روز و شب
کف همیبینی و دریا نه عجب
ما چو کشتیها بهم بر میزنیم
تیرهچشمیم و در آب روشنیم
ای تو در کشتی تن رفته به خواب
آب را دیدی نگر در آب آب
آب را آبیست کو میراندش
روح را روحیست کو میخواندش
موسی و عیسی کجا بد کآفتاب
کشت موجودات را میداد آب
آدم و حوا کجا بد آن زمان
که خدا افکند این زه در کمان
این سخن هم ناقص است و ابترست
آن سخن که نیست ناقص آن سرست
گر بگوید زان بلغزد پای تو
ور نگوید هیچ از آن ای وای تو
ور بگوید در مثال صورتی
بر همان صورت بچفسی ای فتی
بستهپایی چون گیا اندر زمین
سر بجنبانی ببادی بییقین
لیک پایت نیست تا نقلی کنی
یا مگر پا را ازین گل بر کنی
چون کنی پا را حیاتت زین گلست
این حیاتت را روش بس مشکلست
چون حیات از حق بگیری ای روی
پس شوی مستغنی از گل میروی
شیر خواره چون ز دایه بسکلد
لوتخواره شد مرورا میهلد
بستهٔ شیر زمینی چون حبوب
جو فطام خویش از قوت القلوب
حرف حکمت خور که شد نور ستیر
ای تو نور بیحجب را ناپذیر
تا پذیرا گردی ای جان نور را
تا ببینی بیحجب مستور را
چون ستاره سیر بر گردون کنی
بلک بی گردون سفر بیچون کنی
آنچنان کز نیست در هست آمدی
هین بگو چون آمدی مست آمدی
راههای آمدن یادت نماند
لیک رمزی بر تو بر خواهیم خواند
هوش را بگذار وانگه هوشدار
گوش را بر بند وانگه گوش دار
نه نگویم زانک خامی تو هنوز
در بهاری تو ندیدستی تموز
این جهان همچون درختست ای کرام
ما برو چون میوههای نیمخام
سخت گیرد خامها مر شاخ را
زانک در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لبگزان
سست گیرد شاخها را بعد از آن
چون از آن اقبال شیرین شد دهان
سرد شد بر آدمی ملک جهان
سختگیری و تعصب خامی است
تا جنینی کار خونآشامی است
چیز دیگر ماند اما گفتنش
با تو روح القدس گوید بی منش
نه تو گویی هم بگوش خویشتن
نه من ونه غیرمن ای هم تو من
همچو آن وقتی که خواب اندر روی
تو ز پیش خود به پیش خود شوی
بشنوی از خویش و پنداری فلان
با تو اندر خواب گفتست آن نهان
تو یکی تو نیستی ای خوش رفیق
بلک گردونی ودریای عمیق
آن تو زفتت که آن نهصدتوست
قلزمست وغرقه گاه صد توست
خود چه جای حد بیداریست و خواب
دم مزن والله اعلم بالصواب
دم مزن تا بشنوی از دم ز نان
آنچ نامد در زبان و در بیان
دم مزن تا بشنوی زان آفتاب
آنچ نامد درکتاب و در خطاب
بزرگان فرموده اند که خلق غیر از فلق است زیرا اولی ظهوری تدریجی است و دومی ابداع نخستین؛ البته به نظر هر خلقی به نوعی حاصل فلق های مدام است. زیرا هر خلقی لباسی است که روی لباس قبلی حاصل می شود حال آنکه لباس قبلی به کلی زایل شود یا نه. اعنی خلق بعد از لبس باشد یا لبس بعد از لبس؛ از آیه هم همین را می شود فهمید که حقیقت خلق از فلق ریشه می گیرد؛ از این رو از شر هر خلقی به رب الفلق می توان پناه برد.
من شر غاسق اذا وقب
غاسق شبی است که با ظهور کثرات یعنی خلقت آغاز شد(وقب). برای شب حداقل دو تعبیر می توان ذکر نمود. یکی این است که عالم خلقت تا ابد شب است زیرا جز ذات خداوند حقیقت را کامل مشهود ندارد که فرمود(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) "ما عرفناک حق معرفتک". از این رو گفته اند که آخرین نوری که از ذات الهی شهود می شود نور سیاه است که یعنی دیگر دیدنی از این بالاتر ممکن نیست و تاریکی محض است و این تاریکی محلی است که از آن" انا انزلناه فی لیله القدر". لیلی که از آن حقیقت نازل می شود معلوم است که از بی نهایت روز هم با ارزش تر است که گفته اند این حقیقت وجود حضرت زهرا(سلام الله علیها) است که اگر نیک بنگریم شاید کمی از رموز توسل امامان(علیه السلام) به مادرشان حضرت زهرا(سلام الله علیها) روشن شود که پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) فرمودند: انت ام ابیها؛ این شب تا ابد شب است؛ اما شبی است که حاصل ظهور کثرات و جنبه های عدمی حاصل از نزول حقایق نورانی است که ما الان در آن هستیم و از زمانی آغاز شد که آدم(علیه السلام) میوه شجره ی کثرات را خوردند که در مغرب بود و بعد شب شد. حالا یا خود باید از این شب بیرون شویم یا آتش جهنم کثرات را بسوزاند تا صبح قیامت طلوع نماید بلکه به نماز ظهر قیامت برسیم؛ در قیامت تمام کثرات چون متصل و پناهنده و فانی در معصوم(علیه السلام) بلکه حضرت حق(جل و اعلی) هستند دیگر شری که عامل شب بود نابود شده است (بقاء بعد از فناء). پس یک شب در احسن تقویم است و یک شب در اسفل سافلین. البته برای ما شب دوم "سلام هی حتی مطلع فجر" دارد که ان شاء الله "فادخلی فی جنتی" است. شب های دیگر هم هست که خلقت به آن ها تعلق می گیرد بر خلاف دو شب قبل که در دعای سماء فرمود: "خلقت بها الظلمه و جعلتها لیلا"
ان شاء الله در پست بعدی دو آیه دیگر را عرض می کنم.....