شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
نقل قول:ان شاء الله در پست بعدی دو آیه دیگر را عرض می کنم.....
نقل قول:حالا که معنای استعاذه شروع شد، بریم سراغ ارکان استعاذه که عبارتند از:
مستعیذ (پناه برنده) کیست؟
مستعاذ منه (آنکه از او پناه می بریم) چیست؟
مستعاذ به (آنکه به او پناه می بریم)؟
مستعاذ له (آنچه که برای رسیدن به آن، استعاذه می کنیم)؟
بی صبری بنده را به بزرگی خودتان ببخشید . ولی همچنان منتظر فرمایشات شما بزرگوارن هستم
ركن اول: در «مستعيذ» است:
مستعیذ همان حقيقت انسانيّه است از اول منزل سلوك الى اللَّه تا منتهى النّهايه فناى ذاتى، هنگامی که انسان فانی شد و به بارگاه بندگان مخلَص خداوند متعال راه یافت، شیطان دیگر به او راه نخواهد داشت. (فبعزتک لاغوینهم اجمعین الا عبادک منهم المخلصین)
امام راحل می فرمایند:
تفصيل اين اجمال آنكه انسان تا در بيت نفس و طبيعت مقيم است و به سفر روحانى و سلوك الى اللَّه اشتغال پيدا نكرده و در تحت سلطنت شيطانيّه به همه شئون و مراتب است، به حقيقت استعاذه متلبّس نشده و لقلقه لسان او بى فائده بلكه تثبيت و تحكيم سلطنت شيطانيّه است، مگر با تفضّل و عنايت الهى.
و چون به سير و سلوك الى اللَّه متلبّس گرديد و سفر روحانى را شروع نمود، تا در سير و سلوك است آنچه مانع از اين سفر و خار طريق است شيطان او است، چه از قواى روحانيّه شيطانيّه و يا از جنّ و انس باشد؛ زيرا كه جنّ و انس نيز اگر خار طريق و مانع سلوك الى اللَّه باشند به دستيارى شيطان و تصرّف آن باشد؛
(نکته: خداى تعالى اشاره فرموده در سوره مباركه «ناس» آنجا كه فرمايد: مِنْ شَرّ الْوَسْواسِ الْخَنّاسِ الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُورِ الناسِ مِنَ الْجِنَّةِ وَ الناس. و شيطان اگر جن باشد، از آيه شريفه استفاده شود كه وسواس خناس كه شيطان است جن است و انس- يكى بالاصاله و ديگر بالتّبعيّه. و اگر شيطان حقيقت ديگرى باشد شبيه به جن، از آيه شريفه معلوم شود كه اين نوع، يعنى جن و انس، نيز تمثّلات شيطانيّه و مظاهر آنند. و در آيه ديگر اشاره فرمايد به اين معنى آنجا كه فرمايد: شَياطينَ الْانْسِ وَ الْجِنّ. و در اين سوره مباركه اشاره به اركان استعاذه چنانچه مذكور شد فرموده؛ چنانچه ظاهر است.)
بالجمله:
(الف) انسان قبل از شروع به سلوك و سير الى اللَّه مستعيذ نيست؛
(ب) پس از آنكه سير تمام شد و از آثار عبوديّت به هيچ وجه باقى نماند و به فناى ذاتى مطلق نائل شد، از استعاذه و مستعاذ منه و مستعيذ اثرى باقى نماند و جز حق و سلطنت الهيّه در قلب عارف چيزى نيست، و از قلب خود و خود نيز خبرى ندارد و اعُوذُ بِكَ مِنْك نيز در اين مقام نيست.(توفیق شد راجع به اعوذ بک منک هم بحثی خواهد شد که از خداوند هم به خودش پناه می بریم)
(ج) چون حالت صحو و انس و رجوع رخ داد، باز استعاذه را حقيقتى باشد، لكن نه چون استعاذهاى كه سالك را است؛ و لهذا به حضرت رسول ختمى صلّى اللَّه عليه و آله نيز امر به استعاذه شده؛ چنانچه خداى تعالى فرمايد: قُلْ اعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ و قُلْ أعُوذُ بِرَبِّ النّاسِ و قُلْ رَبِّ أَعوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطينِ وَ أعُوذُ بِكَ رَبِّ انْ يَحْضُرُون.
پس، انسان در دو مقام مستعيذ نيست:
يكى قبل از سلوك؛ و آن حال احتجاب محض است كه در تحت تصرّف و سلطنت شيطان است.
و يكى بعد از ختم سلوك؛ كه فناى مطلق دست دهد، كه از مستعيذ و مستعاذ منه مستعاذ له و استعاذه خبرى نيست.
و در دو مقام مستعيذ است:
يكى حال سلوك الى اللَّه؛ كه استعاذه كند از خارهاى طريق وصول كه قعود بر صراط مستقيم انسانيت كردند؛ چنانچه خداوند از قول شيطان حكايت فرمايد: فَبِما اغْوَيْتَنى لَاقْعُدَنَّ لَهُمْ صِراطَكَ الْمُسْتَقيم.
و يكى در حال صحو و رجوع از فناى مطلق؛ كه استعاذه كند از احتجابات تلوينيّه و غير آن. (که در خطابات سوره ناس و فلق به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله منظور این مقام است)
ركن دوم: در «مستعاذ منه» است. و آن ابليس لعين و شيطان رجيم است كه به واسطه دامهاى گوناگون انسان را از وصول به مقصد و حصول مقصود بازدارد.
بالجمله،
آنچه در اين سلوك الهى و سير الى اللَّه مانع از سير شود و خار طريق گردد، آن، شيطان يا مظاهر آن مىباشد كه اعمال آنها نيز عمل شيطان است.
و آنچه از عوالم غيب و شهود و عوارض حاصله براى نفس و حالات مختلفه آن حجاب روى جانان شود؛ چه از عوالم ملكيّه دنياويّه باشد چون فقر و غنا و صحت و مرض و قدرت و عجز و علم و جهل و آفات و عاهات و غير آن و چه از عوالم غيبيّه تجرديّه و مثاليّه باشد چون بهشت و جهنّم و علم متعلق به آن حتى علوم عقليه برهانيّه كه راجع به توحيد و تقديس حق است تمام آنها از دامهاى ابليس است كه انسان را از حق و انس و خلوت با او بازمىدارد و به آنها سرگرم مىكند.
حتى سرگرمى به مقامات معنوى و وقوف به مدارج روحانى، كه ظاهرش وقوف در صراط انسانيّت و باطنش وقوف در صراط حق است- كه جسرِ روحانىِ جهنّمِ فراق و بعد، و منتهى شود به جنت لقاء، و اين جسر مخصوص به يك طائفه قليله از اهل معرفت و اصحاب قلوب است- از دامهاى بزرگ ابليس الا الأبالسه است كه بايد از آن پناه به ذات مقدس حق جل شأنه برد.
بالجمله، آنچه تو را از حق بازدارد و از جمال جميل محبوب جلّ جلاله محجوب كند شيطان تو است، چه در صورت انسان باشد يا جن. و آنچه كه به آن وسيله تو را از اين مقصد و مقصود بازدارند دامهاى شيطانى است، چه از سنخ مقامات و مدارج باشد يا علوم و كمالات يا حِرَف و صنايع يا عيش و راحت يا رنج و ذلّت يا غير اينها. و اينها عبارت از دنياى مذمومه است؛
و به عبارت ديگر، تعلّق قلب به غير حقْ دنياى او است و آن مذموم است و دام شيطان است و استعاذه از آن بايد كرد.
و آنچه از رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله منقول است كه مى فرمود: اعُوذُ بِوَجْهِ اللَّه الْكَريمِ، وَ بِكَلِماتِ اللَّه الَّتى لا يُجاوِزُهُنَّ بَرٌّ وَ لا فاجِرٌ، مِنْ شَرِّ ما يَنْزِلُ مِنَ السَّماءِ وَ ما يَعْرُجُ فيها، وَ شَرِّ ما يَنْزِلُ مِنَ الْارْضِ وَ ما يَخْرُجُ مِنها، وَ مِن شَرِّ فِتَنِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ، وَ منْ شَرِّ طَوارِقِ اللَّيْلِ وَ النَّهارِ، الّا طارِقاً يَطْرُقُ بِخَيْرٍ شايد مقصود همين معنا باشد.
و استعاذه به وجه اللَّه و كلمات اللَّه استغراق در بحر جمال و جلال است. و آنچه انسان را از آن بازدارد، از شرور است و مربوط به عالم شيطان و مكايد آن است. و از آن بايد پناه به وجه اللَّه برد، چه آن از حقايق كامله سماويّه باشد يا ناقصه ارضيّه؛ مگر آنكه طارق به خير باشد، كه آن طارق الهى است كه به خير مطلق، كه حق تعالى است، دعوت كند.
با تشکر از شما بزرگوار
بنده متوجه نشدم آنجایی که فرمودید "
انسان در دو مقام مستعيذ نيست"
مقصود از مورد دوم این است که دیگر انسان نیازی به استعاذه ندارد و دیگر خودش پناهگاه خودش در برابر شیطان است ؟
در واقع نقطه ختم سلوک را متوجه نشدم ؟ مرگ است یا کمال ؟
اگر کمال است مثلا رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دیگر نیازی به استعاذه نداشتند ؟
(۲۰/آبان/۹۳ ۲۳:۰۹)میم.حسین.الف نوشته است: [ -> ]با تشکر از شما بزرگوار
بنده متوجه نشدم آنجایی که فرمودید "انسان در دو مقام مستعيذ نيست"
مقصود از مورد دوم این است که دیگر انسان نیازی به استعاذه ندارد و دیگر خودش پناهگاه خودش در برابر شیطان است ؟
در واقع نقطه ختم سلوک را متوجه نشدم ؟ مرگ است یا کمال ؟
اگر کمال است مثلا رسول اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) دیگر نیازی به استعاذه نداشتند ؟
ختم سلوک الی الله، یعنی مقام فنا و اینکه غیر حق تعالی را ندیدن. در اینجا سالک حتی خود را نمی بیند چه رسد به شیطان و ...
عرض شد که استعاذه رسول اکرم که در مقام بقاء بعد فناء است که سالک کثرات را دوباره مشاهده می کند اما به نحو ظهورات حق، نه به صورت مستقل از خداوند متعال؛ آیه را بما هو آیه می بیند و ...
ركن چهارم: در «مستعاذ له» است، يعنى غايت استعاذه.
بدان كه آنچه مطلوب بالذّات است براى انسان مستعيذ، از سنخ كمال و سعادت و خير است. و آن به حسب مراتب و مقامات سالكان بسيار متفاوت است. چنانچه سالك تا در بيت نفس و حجاب طبيعت است، غايت سيرش حصول كمالات نفسانيّه و سعادات طبيعيّه خسيسه است؛ و اين در مبادى سلوك است. و چون از بيت نفس خارج شد و از مقامات روحانيّه و كمالات تجرّديّه ذوقى نمود، مقصدش عالىتر و مقصودش كاملتر مىشود، و به مقامات نفسانيّه پشت پازند، و قبله مقصودش حصول كمالات قلبيّه و سعادات باطنيّه شود.
و چون از اين مقام نيز عنان سير را برتافت و به سر منزل سرّ روحى رسيد، مبادى تجلّيات الهيّه در باطن او بروز كند؛ و لسان باطنش در اول امر وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِوَجْهِ اللَّه، و پس از آن وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِاسْماءِ اللَّه أو للَّه، و پس از آن وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لَهُ شود. و شايد وَجَّهْتُ وَجْهِىَ لِلّذي فَطَرَ السَّمواتِ وَ الْارْض راجع به مقام اول باشد به مناسبت فاطريّت.
بالجمله، سالك در هر مقامى غايت حقيقى او حصول كمال و سعادت است بالذّات. و چون با سعادت و كمالات در هر مقامى شيطانى قرين و دامى از دامهاى او مانع از حصول است، ناچار سالك به حق تعالى پناه برد از آن شيطان و شرور و دامهاى او براى حصول مقصود اصلى و منظور ذاتى؛ پس، در حقيقت غايت استعاذه براى سالك، حصول آن كمال مترقّب و سعادت مطلوبه است. و غاية الغايات و منتهى الطّلبات، حق تعالى جلّت عظمته است، و در اين مقام يا پس از آن همه چيز محو شود جز او جل و علا و استعاذه از شيطان بالتّبع و در حال صحو واقع مىشود.
رکن سوم «مستعاذ به» است.
بدان كه چون حقيقت استعاذه در سالك الى اللَّه متحقّق و در سير و سلوك به سوى حق متحصّل است، يعنى استعاذه اختصاص دارد به سالك در مراتب سلوك، پس به حسب مقامات و مراتب سايران و مدارج و منازل سالكان، حقيقت «استعاذه» و «مستعيذ» و «مستعاذ منه» و «مستعاذ به» فرق مى كند.
(((((((و اشاره به اين توان باشد سوره شريفه «ناس» كه فرمايد: قُلْ اعُوذُ بِرَبِّ الناس مَلِكِ الناس اله الناس- از مبادى سلوك تا حدود مقام قلب، سالك به مقام ربوبيّت پناه بَرد. و توان، اين ربوبيّتْ ربوبيّت فعليه باشد كه مطابق شود با اعُوذُ بِكَلِماتِ اللَّهِ التّامّات و چون سير سالك منتهى شد به مقام قلب، مقام سلطنت الهيّه در قلب ظهور كند؛ و در اين مقام به مقام مَلِكِ النّاس از شرّ تصرّفات قلبيّه ابليس و سلطنت باطنيّه جائرانه او پناه برد؛ چنانچه در مقام اول از شر تصرّفات صدريّه او پناه برد. و شايد اين كه فرموده: الَّذى يُوَسْوِسُ فى صُدُور النّاس، با آنكه وسوسه در قلوب و ارواح نيز از خنّاس است، براى آن باشد كه در مقام معرّفى به شأن عمومى و صفت ظاهره پيش همه مناسب است تعريف شود. و چون سالك از مقام قلب نيز تجاوز نمود به مقام روح، كه از نفخه الهيّه است و اتّصالش به حق تعالى بيشتر است از اتصال شعاع شمس به شمس، و در اين مقام مبادى حيرت و هيمان و جذبه و عشق و شوق شروع شود؛ و در اين مقام به إله النّاس پناه برد. و چون از اين مقام ترقّى كند و ذات بىمرآت شئون نصب العين شود و به عبارت ديگر به مقام سرّ رسد، اعُوذُ بِكَ مِنْك مناسب با او است. و در اين مقامات تفصيلى است كه مناسب اين مقاله نيست.))))))))))) (انشاءالله توضیحش باشه برای بحث سوره ناس که انشاءالله کاربری محترم یاسین استارتشو می زنن
)
و بدان كه استعاذه باسم اللَّه (یعنی وقتی می گوییم اعوذ بالله) به واسطه جامعيّت مناسب با همه مقامات است؛ و آن در حقيقت استعاذه مطلقه است و ديگر استعاذه ها (مانند اعوذ برب ... و اعوذ بملک و ... اعوذ باله ) مقيّده است.
حالا بریم سراغ تفسیر ابن سینا همراه با توضیحات
«رب الفلق»؛ يعني فالق ظلمت عدم با وجود، فالقیت و خالقیت خداوند متعال لازمه خير محض بودن خداوند است.
حالا اینکه اولین صادر از حضرت حق چیست، محل بحثه. در روایات داریم که حضرت نبی اکرم صالی الله علیه و آله فرمود اول ما خلق الله روحی ؛ اول ما خلق الله العقل هم داریم و ....
به هر حال، طبق یک قاعده فلسفی به نام قاعده امکان اشرف، اولین وجود صادر شده و به عبارت دقیق تر اولین صادر حق تعالی شریفترین موجودات است به لحاظ قرب به حق تعالی و تنزه از نقض و شدت در وجود و یا شدت در خدانمایی.
(مولایمان امیرالمومنین فرمود: ما لله آیه اکبر منی؛ هیچ آیه ای از آِیات حق تعالی بزرگتر از من نیست، یعنی خدانماترین منم؛ حضرت در بیان خودنمایی های متعارف مردم نیست، بلکه حضرت خدانمایی میکند؛ ارواحنا لتراب اقدامه الفداء البته اشکال نشه که پس نبی اکرم چی؟ و .... چون آن مقام را این بیت مولانا تفسیر می کند: جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جانهای شیران خداست؛ انفسنا و انفسکم در آیه مباهله فراموش نشود)
بوعلي ميگويد: اولين وجود صادر از خداوند قضاى اوست كه هيچ شري در آن وجود ندارد.
حالا چرا شر درش وجود نداره، باشه برای پست بعدی که رهیافت به آیه بعد است که من شر ماخلق
به نام حق
ادامه تبیین تفسیر بیان ابن سینا:
عبارت ابن سینا:
مخفى نماناد كه اولين موجودى كه از قدرت كامله آن حضرت بوجود آمد قضا بود، و در آن مطلقا شايبه شرّيّت مشوب و مختلط نگشته، مگر آنچه مخفى بوده باشد تحت نور اوّل (یعنی حق تعالی). و همان شرّ مخفى عبارت از كدورت و تيره گى ميباشد كه لازمه ماهيّت نور اوّل است كه از هويّت مطلقه ناشى گرديد.
گفته شد که اولین مخلوق حق تعالی قضاء است؛ قضاء در نظر فیلسوف یعنی همان موجود مجرد محض که فلاسفه به آن عقل مفارق، مجرد محض و ... می گویند. و به طور کلی عالم عقول را عالم قضاء می دانند که در آن تغییر و تبدلی صورت نمیگیرد.
از حیث دیگر این عقل مجرد همانطور که گفته شد شریفترین موجودات است از جهت بی نقص بودن و ...
هیچ نقصی در عقل اول و صادر اول نیست مگر همین مخلوقیت و ممکن الوجود بودنش،در ادعیه ماه رجب داریم: لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک؛ و در روایات اهل بیت عصمت و طهارت بیان شده: نزلونا عن الربوبیه و قولوا فی فضلنا ما شئتم و ...
پس تنها نقص (که ابن سینا از آن تعبیر به شر مخفی کرد) تنها همین ممکن الوجود بودن و مخلوق بودن آنهاست و الا هیچ نقص و کاستی دیگری در آنها نیست. (البته بررسی دیدگاه فلاسفه درباره شرور بحث جدا می طلبه که فقط بعدا اشاره ای بهش می شه)
ابن سینا فرمودند که در مخلوق اول مطلقا شايبه شرّيّت مشوب و مختلط نگشته، مگر آنچه مخفى بوده باشد تحت نور اوّل (یعنی حق تعالی). و همان شرّ مخفى عبارت از كدورت و تيرگى ميباشد كه لازمه ماهيّت نور اوّل است كه از هويّت مطلقه ناشى گرديد.
بیان شد که این شر موجود در صادر اول، تنها ممکن بودن آن است که به واسطه شدت قرب به حق تعالی، مخفی شده است و لا فرق بینک و بینها الا انهم عبادک شده است.
اما در عالم بعد مجردات محضه (عالم قضاء)، عالم قدر قرار دارد که عالم اجسام از آن نشأت می گیرد.
نگاه کنید خداوند متعال فرمود ما من شیء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم
خداوند فرمود هر شیء چندین خزینه داره (نفرمود یک خزینه و فرمود خزاین) و از خزاین عنداللهی تنزل می کنه
از طرفی به حکم آیه ما عندکم ینفد و ما عندالله باق؛ هر چیزی که عنداللهی باشه نابود نا پذیره و باقیست و پس خزاین شیء معلوم میشه که مادی نیستند و مجردند.
اما وقتی «بقدر معلوم» تنزل می کنند و در این عالم وارد می شن، فنا پذیر می شن
خب باید توجه کرد که اینحا معنای تنزل، اینجور نیست که ممدرضا از پشت بوم بپره پایین که بالا خالی بشه و پایین پر؛ بلکه تنزلیست که اصل شیء باقیست و رقیقه و جلوه آن در پایین ظهور می کنه؛ مثل یک عالم که به شما درس میده؛ علمش با درس دادن به شما نابود نمیشه
عالم قدر هم تنزل عالم قضاء است، ما ننزله الا بقدر معلوم
(البته بحث از چیستی عالم قضاء و عالم قدر و ارتباط بین این دو و ... به صورت قرآنی و فلسفی مجال دیگری می خواهد)
موجودات این عالم به صورت اندازه گیری شده هستند؛ و همین قدر معلوم و اندازه ای که دارند سبب ایجاد شرور میشه که باشه برای بعد انشاءالله تعالی