تالار گفتگوی بیداری اندیشه

مشاهده تالار در قالب اصلی: فلق شناسی
شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
تشکر فراوان از خواهر گرامی سرکار خانم یاسین که مبحث خوبی را شروع نمودند که ان شاء الله باعث می شود ما با برخی سطوح مختلف تفکر در آیات قرآن و شیوه های درست رجوع به قرآن آشنا شویم. چندتا پیام آمد که این ها که گفتی یعنی چه؟! چون فرمودند که درباره آیه اول و دوم فعلا سخن گفته شود حقیر هم با اجازه سعی می کنم مطالبی را که عرض نمودم حول آیه اول و دوم کمی شرح دهم تا واضح شود.

دوستان گرامی لازم نیست فعلا به درک درستی از آنچه عرفا می گویند برسیم-که البته جز با شهود ممکن نیست- اما همین که ایجاد علاقه بشود که سطوح مختلفی از حقیقت موجود است خیلی کمک می کند که ترغیب شویم و بفهمیم بزرگان دینی ما چگونه به حقایق عالم می نگرستیدند. البته آنچه در کلمات می آید تنها یک دید اجمالی از واردات قلبی ایشان است اما به هر صورت آب دریا را گر نتوان کشید هم به قدر تشنگی باید چشید.

عزیزانی که مباحث عرفانی را می شناسند می دانند که عرفا واژگان خاص خود را دارند؛ زیرا بیان آن حقایق متعالی در ظرفیت زبان ما نیست و از این روست که قرآن معجزه ای است بی همتا. زیرا توانسته نازله آن بیاناتی که به شرح و کلام نمی آید را ارائه نماید(و عرفا دستشان کوتاه است از این ارائه مگر با زبان قرآن و احادیث و الا باید با واژگان آن ها به شکل اشراقی و شهودی انس گرفت). پس باید با واژگان عرفا و اصطلاحاتشان آشنا بود و الا یا غلط منظور آن ها را می فهمیم و متهم به کفرشان می کنیم و یا اگر با انصاف باشیم در کلامشان متوقف می شویم. از این رو من کمی از آن اصطلاحات عدول می کنم تا بشود آن تفسیر عرفانی که عرض شد را شرح و بسط داد(بعدا خودتان آرام آرام با آن زبان آشنا شوید).

برای کسانی که می خواهند کمی با شیوه ی تفسیری که در کامنت قبلی عرض نمودم آشنا شوند لطف کنند حتما پنج جلسه تفسیر سوره حمد حضرت امام(رحمة الله علیه) را ببینند یا گوش کنند؛ کمی قلبتان آرام می شود و عقلتان به تکاپو می افتد که خبرهایی است ان شاء الله.

اما آیه "قل اعوذ برب الفلق"

نخست عرض کنم که بسم الله الرحمن الرحیم در هر سوره ای متعلق به همان سوره است و با توجه به آن سوره باید ادراک شود. در اینجا یعنی به نام الله الرحمن و الرحیم قل اعوذ برب الفلق.

اسماء الهی ظهور وجود در هستی:

دیگر اینکه عالم همه نمایش اسماء الهی است. حضرت مولا ع در دعای کمیل می فرمایند "باسمائک التی ملا ارکان کل شی" یعنی همه اشیاء از مادی تا مجردات و فرشتگان و لوح و قلم و هر مخلوقی همه ی هستی شان نمایش اسماء الهی است (بلکه حضور عین اسماء الهی که ذات خداوند است می باشد). به حدیث زیر توجه نمایید(از اصول کافی- جلد اول- بخش توحید- باب حدوث اسماء الهی):


امام صادق (علیه السلام) فرمود: خداى تبارك و تعالى اسمى آفريد كه صداى حرفى ندارد، بلفظ ادا نشود تن و كالبد ندارد، بتشبيه موصوف نشود، برنگى آميخته نيست، أبعاد و اضلاع ندارد، حدود و اطراف ازاو دور گشته، حس توهم ‏كننده باو دست نيابد، نهانست بىپرده، خداى آن را يك كلمه تمام قرار داد داراى چهار جزء مقارن كه هيچ يك پيش از ديگرى نيست، سپس سه اسم آن را كه خلق بآن نياز داشتند هويدا ساخت و يك اسم آن را نهان داشت و آن همان اسم مكنون و مخزونست، و آن سه اسمى كه هويدا گشت ظاهرشان «اللَّه» تبارك و تعالى است، و خداى سبحان براى هر اسمى از اين اسماء چهار ركن مسخر فرمود كه جمعا 12 ركن مى‏شود، سپس در برابر هر ركنى 30 اسم كه بآنها منسوبند آفريد كه آنها، رحمان رحيم، ملك، قدوس، خالق بارئ و مصور، حى قيوم، بى‏چرت و خواب و عليم، خبير. سميع، بصير حكيم، عزيز، جبار، متكبر، على، عظيم، مقتدر، قادر، سلام، مؤمن، مهيمن، منشى، بديع رفيع جليل، كريم، رزاق: زنده‏كننده، ميراننده، باعث، وارث، ميباشد، اين اسماء با اسماء حسنى تا 360 اسم كامل شود فروع اين سه اسم ميباشند و آن سه اركانند و آن يك اسم مكنون مخزون بسبب اين اسماء سه‏گانه پنهان شده، اينست معنى قول خداوند (110 سوره 17) بگو خدا را بخوانيد يا رحمان را بخوانيد هر كدام را بخوانيد نامهاى نيكو از اوست(أصول الكافي-ترجمه مصطفوى، ج‏1، ص: 152).




از این نوع احادیث فراوان است که خداوند اول اسماء یا حروفی را آفرید و بعد از آن حروف عالم را (خیلی بحث فراوان است که اسماء بلاخره مخلوق است یا خیر که خودتان رجوع نمایید به منابع مختلف)(البته این فرق دارد با احادیثی که می گویند خداوند مشیت یا آب یا ابداع را آفرید و از آن مخلوقات را و این دو سطح از خلقت است که شرح دارد). به هر صورت توجه شود که عالم نمایش آن اسماء الهی است؛ اما اینکه چگونه آن اسماء مثلا درخت می شود به خاطر محدود شدن به حدودی است که در لفظ عرفا به آن اعیان ثابته می گویند. اعیان خودشان وجود خارجی ندارد و بلکه همان علم خداوند هستند اما در عالم مخلوقات حدود یا همان ماهیت اشیاء در لفظ حکماء و فلاسفه هستند. یک مثال ساده می زنم (توجه کنید مثال از یک جنبه درست است و از ده ها جنبه بی ربط. پس اشکال نشود و فقط به جنبه ی مورد نظر آن توجه شود-تلك الأمثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون-): مثلا تمام نقاشی ها از چند رنگ محدود بوجود آمده اند. حالا بفرمایید پس تفاوت آن ها به چه است؟ فقط به محدودهای حضور رنگ ها و آن محدود ها هم به خودی خود چیزی نیستند و عدم هستند. البته نه عدمی که ریشه در حقیقت نداشته باشد بلکه عدم به این معنا که این حدود واقعا در خارج چیزی نیست که وجود داشته باشد و بشود به آن اشاره نمود. اما در علم خداوند حقیقتا وجود دارند و وجود داشتند آن ها در علم خداوند یک موضوع بسیار عجیب است که باز کردنش شاید صلاح نباشد. زیرا درکش مقدمات دارد. مثالی که می گوید رنگین کمان همان نور خورشید بی رنگ است که به خاطر حضور حدودی به رنگ های مختلف نمایان شده هم مناسب است که در آن تامل شود.


اعیان ثابته

فقط یک اشاره می کنم خودتان تامل نمایید! شما در علم الهی از ازل بوده اید. چرا؟ زیرا علم الهی عین ذات اوست و ذات خداوند را که خودش خلق ننموده است. پس وجود علمی شما که همه حقیقت شماست در واقع خلق نشده بلکه با علم الهی از ازل بوده! خوب تامل شوند حیرت زاست. پس شما ازلا در علم الهی بوده اید و خداوند ماهیت شما را خلق نکرده است که بگویید من مجبور بودم که اینگونه که هستم باشم. بلکه خداوند تنها همان که بوده اید و درخواست داشته اید را به شما داده است. این همان حقیقت "عالم ذر" است. این همانی است که مولانا می فرماید: ما نبودیم و تقاضامان نبود لطف تو نا گفته ما می شنود. قرآن می فرماید:هل اتی علی الانسان حین من الدهر لم یکن شی مذکورا. از معصوم ع درباره این آیه سوال می شود: می فرماید ما در علم الهی بودیم. خوب دقت شود که معارفی عجیب در اینجا نهفته است. در واقع ماهیت ما که همان علم الهی توسط خداوند خلق نشده است بلکه او به ما وجود داده است؛ یعنی او ما را آنطور که بودیم به ظهور آورده است(ابن سینا می فرماید: ما جعل الله مشمشه مشمشه بل اوجد ها). فرق ماهیت و وجود را خوب بفهمید! اینجاست که حافظ می فرمایند: ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود.
ماهیت و وجود:

ماهیت در واقع حدود ظهور هر اسم الهی در یک شی است. یعنی شما در کشیدن یک درخت یک مقدار رنگ سبز دارید و یک مقدار قهوه ای و مقداری هم مثلا قرمز. حقیقت درخت در واقع همان رنگ های سبز و قرمز و قهوه ای است ولی مقدار و حدود استفاده از آن ها می شود ماهیت درخت. این ماهیت حقیقتا چیزی نیست که در خارج بشود آن را نشان داد. موجودات هم در واقع نمایش اسماء الهی هستند که این اسماء یک تعداد کلی دارند که "ام اسماء" هستند. در واقع وجود ما همان اسماء است ولی هر کسی به حدود خودش که این حدود در علم الهی آمده است که ازلا وجود داشته و خلق نشده! در واقع عالم خلقت نمایش علم خداوند است که عین ذات اوست. پس عالم خلقت نمایش خود اوست در آیینه ی مخلوقات. او خود را در آیینه مخلوقات به نظاره نشسته است و در واقع امام معصوم ع نمایش کامله اوست در عالم خلقت. همه خلقت مراتب معصوم ع است. در واقع اولین مخلوق که بنا به احادیث عقل است همان عقل امام معصوم ع است و خیالش هم برزخ است و جسمش همان عالم ماده....

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
عارف از خنده می در طمع خام افتاد
حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد
این همه نقش در آیینه اوهام افتاد
این همه عکس می و نقش نگارین که نمود
یک فروغ رخ ساقیست که در جام افتاد
غیرت عشق زبان همه خاصان ببرید
کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد

می یا شراب همان اسماء الهی است که در آینه ی ماهیت که جام است نمایان می شود و عارف را از نمایش خودش به طمع رسیدن به نشدنی ها می اندازد.

البته در مراتب بالا چنان این می(عرفا "مدام" هم می گویند) و جام به هم آمیخته می شود که درک حدود خالق و مخلوق انسان را به حیرت وا می دارد. عارف بزرگ عراقی می فرمایند:



از صفای می و لطافت جام
در هم آمیخت رنگ جام، مدام
همه‌جا مست و نیست گویی می
یا مدام است و نیست گویی جام
چون هوا رنگ آفتاب گرفت
رخت برگیرد از میانه ظلام
چون شب و روز در هم آمیزند
رنگ و بوی سحر دهند به شام
جام را رنگ و بوی می دادند
تا ز ساقی و می دهد اعلام
رنگ جام ارچه گشت گوناگون
از چه افتاد بر وی این همه نام؟
از دو رنگی ماست این همه رنگ
ورنه یک رنگ بیش نیست مدام
مجلس آراستند صبح دمی
تا صبوحی کنند خاصه و عام
خاص را باده خاصگی دادند
عام را دردیی به رسم عوام
عامه از بوی باده مست شدند
خاص خود مست ساقیند مدام
مست ساقی به رنگ و بو چه کند؟
حاضران را چه کار با پیغام؟
باده‌نوشان، که کار آب کنند،
خاک را تیزتر کنند مسام
جرعه‌ای کان ز خاک نیست دریغ
بر چو من خاکیی چراست حرام؟
ساقی، ار صاف نیست، دردی ده
باش، گو، هر چه هست، پخته و خام
چه شود گر کنی درین مجلس
ناقصی را به نیم جرعه تمام ؟
در دو عالم نگنجم از شادی
گر مرا بوی تو رسد به مشام
سر این جام و باده کشف کنم
نزند تا غلط ره اوهام
باز گویم که: این چه رنگ و چه بوست
می کدام است و جام باده کدام؟
بوی وجد است و رنگ نور صفات
می تجلی ذات و جام کلام

ببینید چه عرض می کنم. کثرت ها توهم نیستند اما اینکه عارف می گوید وهم هستیم اشاره به همان حدود دارد که عدم است. عده ای احمق چون الفاظ عرفا را نمی دانند گمان می کنند عرفا کثرات را توهمی مثل توهمات ما می دانند. نه خیر این وهم یعنی در خارج حقیقتا تنها نمایش ذات الهی به ظهور اسماء است. ما از ذات الهی که لارسم و لا اسم است تا ابد چیزی نمی فهمیم. اما او برای اینکه به ما شناسانده شود اسمائی دارد که در احادیث می فرماید اسماء را خلق نمود.


ابن سنان گويد از امام رضا (علیه السلام) پرسيدم: آيا خداى عز و جل پيش از آنكه مخلوق را آفريند بذات خود شناسائى داشت؟ فرمود: آرى عرضكردم: آن را ميديد و ميشنيد؟ (خودش نام خود را مى‏گفت و خودش ميشنيد؟) فرمود نيازى بآن نداشت زيرا نه از آن پرسشى داشت و نه خواهشى، او خودش بود و خودش او قدرتش نفوذ داشت پس نيازى نداشت كه ذات خود را نام ببرد ولى براى خود نامهائى برگزيد تا ديگران او را بآن نامها بخوانند، زيرا اگر او بنام خود خوانده نميشد شناخته نميشد و نخستين اسمى كه براى خود برگزيد: على عظيم بود، زيرا او برتر از همه چيز است، معناى او اللَّه است (يعنى كلمه اللَّه دال است و ذات خدا مدلول) و اسم او على عظيم است كه اول نامهاى اوست و برتر از همه چيز است (پس كلمه اللَّه باعتبار ذاتست و اسماء ديگر باعتبار صفات).-أصول الكافي ترجمه مصطفوى، ج‏1، ص: 153


این خلق در واقع خلق در خارج از ذات نیست. مرتبه ای از ذات الهی است. خوب دقت شود ذات الهی بسیط محض است و جزء ندارد اما جلوه اش برای ما نشان می دهد که مرتبه ای از ذات، اسماء الهی است نه اینکه گمان کنیم ذات چند طبقه دارد و یکی از آن ها اسماء است و یکی علم و یکی مثلا مقام احدیث و غیره. اما اینکه در احادیث می فرماید خلق شده است با توجه به مخلوق است. و الا اگر اسماء الهی خارج از ذات باشد دیگر خواندن اسماء الهی شرک است. این بحث رابطه ی اسماء و ذات بحثی است که درکش کار نوشتار نیست باید در جای دیگر فهمیده شود.

حالا به این اشعار مولانا توجه تمایید:


ما که باشیم ای تو ما را جان جان
تا که ما باشیم با تو درمیان
ما عدمهاییم و هستیهای ما
تو وجود مطلقی فانی‌نما
ما همه شیران ولی شیر علم
حمله‌شان از باد باشد دم‌بدم
حمله‌شان پیداست و ناپیداست باد
آنک ناپیداست هرگز گم مباد
باد ما و بود ما از داد تست
هستی ما جمله از ایجاد تست


مولانا می فرماید آنچه ما می گوییم که هستیم در واقع حدود هستی است و هستی حقیقی اسماء الهی است که ظهور ذات اوست. در واقع ما هستی نما هستیم یعنی او را نشان می دهیم به اندازه ظرفیت خودمان که همان عین ثابته ی ما است. مثال بعدی اش زیباست می گوید مثل عکس شیری هستیم که روی علم(پرچم) است و اگر حرکتی این شیر دارد درواقع به خاطر باد است که می اید و آن پرچم را حرکت می دهد در واقع ترجمه این عبارت است که لا حول و لا قوه الا بالله. حالا این معارف را با سخنان آن احمق هایی مقایسه نمایید که می گویند عرفا مثلا سنگ و چوب را هم خدا می دانند. نه خیر سخن حضور اسماء الهی در همه هستی و بقیه فقط حدوداتی است هستی نما. یک بیت هم از حضرت امام خمینی ره عرض کنم ببینید این مرد در چه مرتبه ی عظیمی بوده است در شهودات:
مازاده عشقیم و پسرخوانده جامیم
در مستی و جانبازی دلدار تمامیم
دلداده میخانه و قربانی شربیم
در بارگه پیرمغان، پیر غلامیم
همبستر دلدار و زهجرش به عذابیم
در وصل غریقیم و به هجران مدامیم
بی رنگ و نواییم؛ ولی بسته رنگیم
بی نام ونشانیم و همی در پی نامیم
با صوفی و با عارف و درویش، به جنگیم
پرخاشگر فلسفه و علم کلامیم
از مدرسه مهجور و ز مخلوق کناریم
مطرود خرد پیشه و منفور عوامیم
با هستی و هستی طلبان، پشت به پشتیم
با نیستی از روز ازل گام به گامیم




رب الفلق


فلق(به سکون لام) یکی از اسامی الهی به معنی شکافنده است. در واقع هر چیزی که از عدم به وجود می آید نوعی شکافتن در میان است. اما فلق(به فتح لام) صفت است به نام شکافته شده. پس دقت شود دومی به نوعی ظهور ماهیت مخلوق است با وجود گرفتن از اسماء الهی. حالا رب اینجا چه ؟ رب این ماهیات و کثرات یعنی پروردگاری که با کمک اسم عادل اسماء الهی را با کمک اسم فلق به ظهور در مخلوقات می آورد و آن را همانگونه که باید باشد خلق و پرورش می دهد. یعنی او مدیر ظهور اسماء الهی است! اجازه نمی دهد اسمی بیش از آنچه باید در آن مخلوق ظهور نماید و هر مخلوق را همانقدر که در ماهیت و ذات او اقتضاء دارد از وجود و اسماء می بخشد. اگر اینگونه نباشد خلقت به آنچه که باید باشد نمی رسد. این ها که می گویم تکوینی است و نه تشریعی و عقلی. یعنی آنجا میز و صندلی نیست که اول اسم فلق بیاید به اسم عادل بگوید که من می خواهم آنچه در اسم علیم تقاضای خلقت دارد را بشکافم و به خلقت آورم و بعد اسم رب اجازه دهد و غیره. آنجا اصلا کثرتی نیست بلکه این ها برای درک ماست و در ظهور ذات الهی جز اهل کشف و شهود نمی دانند که چگونه حقیقت می گذرد. فقط گزارشاتی می دهند که ما هم سایه ای را ببینیم. پس رب الفلق مدیر همه خلقت و مدبر اسم فلق است. پس اوست که شکافته شدگان و مخلوقات را پرورش می دهد به آنجا که باید می رساند و هیچ مخلوقی بی اذن او هیچ نتواند بکند زیرا ماهیت بدون وجود عدم است. پس هر کس می خواهد پناه ببرد و با وحدت درست به حقایق بنگرد و متوجه آن ها شود باید متصل به رب الفلق شود.
ان شاء الله در کامنت بعدی و در آیه "من شر ما خلق" عرض می کنم که این شر چرا در همه مخلوقات است و معنی اش چه است؟!


(۴/آبان/۹۳ ۱۱:۰۷)محمدهادی نوشته است: [ -> ] ببخشید این بخش اخیر هم از مرحوم مصطفویه؟ اگر ترجمه دقیق بخش آخرش را زحمت می کشیدید خیلی خوب میشد.Smile
از لا یخفی تا آخر، که فرق انفلاق و اخراج و .. طرح شده.


این وسعت معنایی در مورد فلق، نیازمند استشهاد به لغت عربه، واقعا عرب اینجور فلق را استعمال کرده یا در موارد خاضی به کار می بره؟
قابل ذکره که مشتقات فلق در آیات دیگر هم آمده:

فالِقُ الْإِصْباحِ‏ (96/ انعام).
إِنَّ اللَّهَ فالِقُ الْحَبِّ وَ النَّوى‏ (95/ انعام).
فَانْفَلَقَ فَكانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ (63/ شعراء) (1).
سلام حدمت شما برادر گرامی
بینهایت ممنون بابت تذکراتتون

تفاوت معنایی فجر و فلق و انشقاق رو استادمون اجمالی گفت و از روی التحقیق نیست،اگه بخوام از روی التحقق بنویسم حتما عربیش رو میارم.اگه مشکلی داره بفرمایید که اصلاح کنم.
در مورد سوال دومتون
نه در عرب استفاده نمیشه در واقع هدف از این تصویر سازی تقویت قوه تخیل و تفکر در این زمینه است وگرنه از همه معانی در گزاره های تفصیلی سوره استفاده نمیکنیم.
و این حالت از ذهن خارج بشه که فلق یعنی سپیده دم و لاغیر.فقط میتونیم بگیم یکی از مصادیق فلق سپیده دم هست.
درواقع اگه ذهن اماده باشه وقتی به شمس برسیم و بگیم یکی از مصادیق رسول خدا است دیگه واسه مون عجیب غریب نمیشه.


اگه باز موردی هست خوشحال میشم بفرمایید.


............................................
از اقای حسن.س هم بی نهایت سپاسگزارم هر چند مطالب سخت هست اما به قول دوستان همینکه بدونیم یه عده خیلی خیلی بیشتر از ما میدونن خودش باعث خضوع میشه و خوبهSmile

...............................................
و منتظر گزاره نویسی دوستان هستم،چرا همه ساکت شدنHuh نترسید اگه جایی اشتباه بود خیلی راحت اصلاح میکنیم.
1 - آدمی در همه حال احتیاج به پناه و پناهگاه دارد
2- باید از شر آفریده شده ها ، ظلمت و تاریکی ،دمندگان در گره ها و همچنین حسودان به رب فلق پناه برد .
3- ظلمت، هر زمان که گسترده می شود دارای شر است .
4 - پناه بردن از تمامی شرهای بیرونی که ناشناخته هستند به خدا.
یاسین گرامی آیا اینها می تواند به عنوان گزاره باشد؟ البته ببخشید نسبت به کل سوره نوشتم .
در این سوره به رسول گرامی خود دستور می‏دهد که از هر شر و از خصوص بعضی شرور به او پناه ببرد، و این سوره به طوری که از روایات وارده در شان نزولش بر می‏ آید در مدینه نازل شده است.
بسم الله الرحمن الرحیم
قل اعوذ برب الفلق (1)
بگو پناه میبرم به پرودگارصبحدم (1)

واژگان
اعوذ : (عَوذ) پناه می برم
فلق : سپیده دم ، شکافتن ، جدا کردن چیزی از چیزی "سپیده دن پرده شب را می شکافد "


تفسیر المیزان
نقل قول:
"قل اعوذ برب الفلق " مصدر عَوذ که کلمه اعوذ متکلم وحده از مضارع آن است، به معنای حفظ کردن خویش و پرهیز دادن از شر از راه پناه بردن به کسی است که می‏تواند آن شر را دفع کند، و کلمه فلق - به فتحه اول و سکون دوم - (فَلق) به معنای شکافتن و جدا کردن است، و این کلمه در صورتی که با دو فتحه باشد صفت مشبهه‏ای به معنای مفعول(فعل بر آن دلالت دارد) خواهد بود، نظیر قَصَص به دو فتحه (چون قِصَص به کسره اول و فتحه دوم جمع قصه است)، که به معنای مقصوص یعنی حکایت شده، و یا نقل شده است، و غالبا این کلمه بر هنگام صبح اطلاق می‏شود، و فَلَق یعنی آن لحظه ‏ای که نور گریبان ظلمت را می‏شکافد و سر بر می‏آورد .

پس آیه را چنین معنا میکنیم : بگو پناه می برم به پرودگار صبح که آن را فلق می کند و می شکافد

این تعبیر مناسب با مساله پناه بردن از شر (شر پوشاننده خیر است) است به طوری که شر گسیخته می شود و نابود می شود همانند شب
ولی بعضی از مفسرین گفته‏ اند: مراد از کلمه فلق هر چیزی است که از کتم عدم (مقابل وجود یا به عبارت ساده تر همان عدم به معنی فقدان ، نبودن ) به وسیله خلقت سر بر آورد، برای اینکه خلقت و ایجاد در حقیقت شکافتن عدم، و بیرون آوردن موجود به عالم وجود است، در نتیجه رب فلق مساوی با رب مخلوق است.

بعضی دیگر گفته‏ اند: کلمه فلق نام چاهی است در جهنم.
مؤید این قول بعضی از روایاتی است که در تفسیر این سوره وارد شده.

چاه فلق : در بعضى از احاديث نيز آمده كه فلق چاه يا زندانى در دوزخ است ، و همچون شكافى در دل جهنم خودنمائى مى‏ كند . اين روايت ممكن است اشاره به مصداقى از مصداقهاى آن باشد نه اينكه مفهوم گسترده فلق را محدود كند .
فلق چاهی است در جهنم که اهل جهنم از شدت حرارت و خوف و ترس آن چاه به خداوند پناه می برند؛ این چاه از خداوند اذن خواست که نفس بکشد خداوند هم به آن اذن داد، وقتی نفس کشید جهنم پر از آتش شد.
نقل قول:و از پیامبر اکرم (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) روایت شده که فرمود: در جهنم یک وادی از آتش است که اهل جهنم از حرارت آن روزی ۷۰ هزار بار به خدا پناه می برند. ودر آن وادی ، اتاقی از آتش است و در آن اتاق چاهی از اتش است و در آن چاه ، تابوتی از آتش است و در داخل آن تابوت، ماری از آتش است که ۱۰۰۰ نیش دارد و طول خر نیش آن ۵۰۰ متر است، و لذا خداوند به پیامبر می فرماید: بگو پناه می برم به آفریدگار فلقیک طایفه از کسانی که اهل این چاه هستند، شرابخواران می باشند. فلق یعنی صدع، صدع به معنای سوراخ در یک چیز سفت و محکم است و مراد این است که در جهنم ، چاهی است که در آن ۷۰ هزار خانه است و در آن خانه ۷۰ هزار اتاق است و در آن اتاق ۷۰ هزار سیاهی است و در آن سیاهی ۷۰ هزار ظرف سم است که همه اهل جهنم باید از اینجا عبور کنند.( بحار، جلد۸، مبحث جهنم؛ کفایا الموحدین، مبحث نار)
من شر ما خلق (2)
از شر هر چه که او خلق کرده و دارای شر است (2)

واژگان
ما خلق : آنچه آفرید

نقل قول:من شر ما خلق یعنی از شر هر مخلوقی، چه انسان و چه جن و چه حیوانات و چه هر مخلوق دیگری که شری همراه خود دارد، پس، از عبارت ما خلق نباید توهم کرد که تمامی مخلوقات شرند و یا شری با خود دارند، زیرا مطلق آمدن این عبارت دلیل بر استغراق و کلیت نیست.

در ارتباط با شر و شرور قبلا هم توضیحاتی داده شد اگر لازم باشدآن بخش را هم در اینجا وارد کنیم
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام خدمت بزرگواران

دوستان اگه از این دو ایه مطلبی یا سوالی یا گزاره ای دارن بفرمایند که ان شا الله بریم سراغ سه ایه اخر.

خوب یکم گزاره بنویسیم،خیلی دوست داشتم از تفاسیری که دوستان میگن گزاره دربیاریم که ببینیم چی میشه،هر کدوم از دوستان تونستن اینکارو انجام بدن،مخصوصا تفسیری که اقای حسن .س اوردن خیلی جالب بود من هیچ کدومو تا حالا نشنیده بودم.

این گزاره هایی که مینویسم مال کتاب مقدمات تدبر مدرسه قران و اهل بیت هست.

1-چون به رهبر جامعه گفته شده که پناه ببر،پس این پناه بردن میتونه بعد فردی و اجتماعی داشته باشه.
2-سپیده دمی هست که انسان را به خروج از شب و تاریکی امیدوار میکنه.

3-نشانه ها و فلق هایی در زندگی هست که بیان کننده گذر از وضعیت قبل و رسیدن به مرحله جدیده.
4-یه ظلمت هایی وجود داره که ادم فکر میکنه اومده که نره،اما خدا میتونه با فلق اونها رو به صبح تبدیل کنه.

5-اگه انسان فلق شناس باشه،یعنی تشخیص بده که نشانه هایی خداوند براش گذاشته که انسان رو به حرکت واداره،میتونه در تربیت اون نقش مهمی داشته باشه.
6-تا قبل از پناه بردن ما به خدا هر چیزی میتونه برای ما ایجاد شر کنه،اما بعد از پناه بردن دیگه شری وجود نداره،درواقع تصمیم ما مشخص میکنه که اون شر باشه یا خیر.


7-پناه بردن هم فقط لفظی نیست بلکه ابراز اون پناهندگیه با هر وسیله ای.
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

یه نکته خیلی مهمی وجود داره که البته استادمون با گزاره های مختلف نتیجه گیری کرد اما من نمیتونم خوب بگم لذا فقط نتیجه رو میگم اما نتیجه اش یه کلید بزرگه برای سوالاتی مثل،خانواده ام بد بودن من بد شدم،همسرم فلان بود من به کمال نرسیدم،من تو فلان کشور بدنیا اومدم .......

هیچ هیچ عامل خارجی،شرط کافی برای انحراف انسان نمیتونه باشه،تنها عاملی که انسان رو یه کمال میرسونه یا مانعی در رشد او ایجاد میکنه خودشه.
درواقع اون سه شری که در ایات ذکر شد فقط این نیست که ظلمت بیرون باشه بلکه جهل و تردید ،گناه و .. همگی باعث تاریکی میشه.
یا فقط این نیست که دیگران برای ما گره ایجاد کنند یا گره ای که باید بسته باشه رو باز کنند،بلکه خود ما هم میتونیم اینکارا رو انجام بدیم و شرش دامنگیر بشه،مثلا ادمی که سخن چینی میکنه یا غیبت میکنه میتونه عقد محبت بین دو ادم رو شل کنه....
یا
همین صفت حسادت
اون شری که از ناحیه حسد خودمون دامنگیر ما میشه،خیلی بدتر از حسادت یکی دیگه به خودمونه.

درواقع پناه بردن اصلی از شرهایی هست که از جانب خودمون بلند میشه.

حالا فرض کنید شخصی به من فحش بده.
در حالت اول اون شخص دچار شر شده که فعل حرامی مرتکب شده.
من دو راه دارم
1-یا منم بهش فحش میدم که منم مثل اون میشم
2- یا جوابی نمیدم،براش ارزوی مغفرت میکنم که در این حالت شر اون رو برای خودم به خیر تبدیل کردم.

مثال:
مامون به امام رضا علیه السلام سم میده.خوب تنها شری که اینجا وجود داره به شخص خود مامون برمیگرده
وگرنه امام شهید شدن و مرگشون هم در راه خدا بوده و برای امام خیر هست.

نمیدونم تونستم خوب بگم یا نه،انسانی که به خدا پناه ببره (با ابراز مناسب به خاطر واژه قل) ،هیچ شری بهش نمیرسه،از طرفی هیچ اثری از افعال مخلوق از زیر دست خدا که در نمیره،پس همیشه خیالمون راحت باشه،هر اتفاقی که برامون رخ میده چون خداوند رب هست و دائما داره انسان رو از نقائص به سمت کمال میبره پس اون اتفاق برای کمال ما لازم بوده.

یه چیز جالب هم گفت استاد
میگه که اون اتفاقاتی که تو زندگیتون میفته و فکر میکنید شر هست،مثل بیماری،بهش فکر کنید،ببینید چه ضعفی در شما وجود داشته،خدا چی رو میخواسته به شما یاد بده.....


به امید خدا فردا میریم سراغ واژه های سه ایه اخر و بحث درموردش
بسم الله الرحمن الرحیم
وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ(3)
و از شر شب وقتی که با ظلمتش فرا می‏رسد (3)

وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ(4)
و از شر زنان جادوگر که به گره ‏ها می‏دمند و افسون می‏کنند (4).

وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ(5)
و از شر حسودی که بخواهد زهر حسد خود را بریزد(5)



نام‌های دیگر این سوره که همراه سوره‌ی ناس می‌باشد عبارتند از: مُعَوّذتین، مُعَوّذتان، معَوَّذه؛ سومین سوره از چهار قل است.

جهت بالا آمدن تاپیک
بسم الله الرحمن الرحیم


سلام خدمت بزرگواران


به امید خدا امروز معنی لغات سه ایه اخر رو میگیم،بعد کمی گزاره،بعد اگه دوستان سوالی دارن یا هر چیزی دریغ نکنن،بعد دوستانی که دستی در تفسیر دارند هم به ما یاری برسونن.



وَمِنْ شَرِّ غَاسِقٍ إِذَا وَقَبَ



غسق(غاسق): هو الظلمة النازلة المحیطة ،سواء کانت فی مادی او معنوی=====> ظلمتی که در محیط فرو میاید و بر آن مسلط میشود.

وقب: هو دخول شی فی محل====> داخل شدن در محلی را گویند.

وَمِنْ شَرِّ النَّفَّاثَاتِ فِی الْعُقَدِ


نفث: هو نفخ شدید من الفم فیه ریق قلیل ====>دمیدن شدید که کمی هم اب دهان همراهش باشه.

عقد:انضمام جزئین او اجزا و شدها فی النقطة معینة و یقابل الحل و هم فک العقدة ،مادیا او معنوی===>گره یا پیوستن دو یا چند جزء باهم و محکم کردن انها در یک نقطه است و مقابل آن واژه حل ،که همان باز کردن است،مادی یا معنوی

وَمِنْ شَرِّ حَاسِدٍ إِذَا حَسَدَ


حسد:ان الحسد من الصفات الذمیمة ،و یوجب التعب الشدید فی النفسه دائما، و هم یطلبی زوال النعمة و التضرر لصاحب النعمة ===>حسد از صفات ناپسند است که سختی شدیدی را در نفس انسان ایجاد میکند و با طلب زایل شدن نعمت از صاحب نعمت و متضرر شدن او همراه است.

*************************************

گزاره نویسی(هر کدوم از دوستان هر گزاره ای که از سوره دریافت کردن رو میتونن بنویسن)

1-ابهامات،گناهان از مصادیق تاریکی است.تاریکی باعث میشه ما چیزی که در روشنایی میبینیم دیگه نبینیم.باعث میشه یافتن حقیقت برامون سخت باشه.
2-قبل از اینکه تاریکی ها ماندگار شود لازم است انسان به رب فلق پناه ببرد.




3-هر کسی خودش باید مراقب باشد که از مصادیق غاسق نباشد،یعنی فقط این شر رو از بیرون نبینه از اون بدتر اینه که انسان خودش باعث تاریکی بشه.
4-در دل حسد کفر به ربوبیت وجود داره چون شخص حاسد قبول نداره که اگه نعمتی به فلان شخص داده شده لابد برای کمال شخص اون نعمت لازم بوده و اگه به خودش نداده ،چون خدا ربوبیت داره پس لازم نبوده.


5- کسی که دچار حسد میشود باید رب فلق پناه ببرد.پناه بردن عملی آن اموختن مهارتهای مبارزه با حسد است.
6- فلق باعث حرکت میشه،درواقع در خود کلمه رب هم حرکت به سوی کمال داشتیم.




7- در مواجهه با فلق دو حالت داریم،یا میبینیم و به رب پناه میبریم(که پناه بردن میتونه زبانی و عملی باشه) یا غفلت میورزیم و دچار شر میشویم.
بسم الله الرحمن الرحیم



چگونه از شر حسود در امان باشیم و خودمونم حسود نباشیم؟




اینو به عنوان یه اصل همیشه در نظر داشته باشیم که وقتی به رب فلق پناه ببریم دیگه شری از بیرون برای ما وجود نداره و شر فقط از انتخاب های بد ما بوجود میاد درواقع اگه خداوند رو صاحب اثر بدونیم و توکل کنیم اگرم مصیبتی پیش اومد که بهش اکراه داشتیم باید در نظر داشته باشیم که خدا به عنوان رب ما،حتما لازم دونسته که این اتفاق در مسیر کمال ما قرار بگیره.




- خداوند هدایت هر کسی رو متناسب با امکانات و استعداد های او قرار داده پس نعمت الف اگه برای دوست من خوبه الزاما برای بنده خوب نیست و حتی ممکنه برای ما با توجه به عملکردم شر باشه.


-هر انسانی در زندگیش شب و روز داره و فقط رب فلق میتونه شب زندگی انسانها رو به صبح تبدیل کنه.

- اگه شخصی به ما حسودی میکنه در واقع میشه از این امکان برای یاداوری نعمت خودمان استفاده کنیم ،ببینیم چقدر نعمتی که خداوند به ما داده زیاد بوده که به چشم دیگران هم اومده و خدا رو برای اون نعمت شکر کنیم.


-معاشرت با انسان حسود باعث نشه که اگه قراره خیری بهش برسونیم دریغ کنیم که این خودش از شرهای حسد هست.
- در روایات داریم که به شخص حسود هدیه بدهید.


-بین خود و دیگران فاصله ای نبینیم زیرا خیرات و نعمت های دیگران نعمتی برای اوست زیرا که حیات انسا ،حیاتی اجتماعی است و در این زندگی هیچ نعمتی انحصاری نیست.

- شخص حسود خودش رو از نعمت و استعداد های دیگران،از رجوع به انها محروم میکنه.


- جامعه ای که بخل توش زیاد باشه حسادت هم زیاد میشود چون عده ای وجود دارن در جامعه که دیگران رو از نعماتی که خداوند بهشون داده محروم میکنند.
بسم الله الرحمن الرحیم

به نوبه خدوم از همه بزرگوارانی که در این تاپیک زحمت کشیدند، تشکر می کنم. مطالب ارزنده ای بیان نمودید اجرتون با حضرت حق.
عرض کرده بودم که تفسیر ابن سینا از این سوره را تقدیم دوستانم می کنم:
اجمال تفسیر ایشون از این سوره به این صورته:

« رب الفلق»؛ يعني فالق ظلمت عدم با وجود و اين از لوازم خيريت محضه فائضه‏ ي خداوند است. بوعلي مي‏گويد: اولين وجود صادر از خداوند قضاى اوست كه هيچ شري در آن وجود ندارد.

«من شر ما خلق»،مراد شري است كه در ناحيه‏ ي خلق و تقدير وجود دارد، زيرا شر از اجسام داراى تقدير ناشي مي‏شود و...
ابن سينا، در پاسخ به اينكه چرا گفته شده رب الفلق، نه اله الفلق و...؟ نكته ظريفى را بيان مى‏كند كه بازگشتش به مربوبيت تمام جهان هستى و در نتيجه نياز هميشگى آن به رب است.

«من شر غاسق اذا وقب»به اين صورت تفسير شده است كه مستعيذ، نفس جزئيه‏ي انسان جزيي است كه از شرور لازمه در اشياى داراى تقدير و واقع در صقع قدر، استعاذه مي‏جويد.

«من شر النفاثات في العقد»اشاره ‏اي است به قوه‏ ي نباتيه موكل تدبير بدن و نشو و نماي آن... پس نفاثات همان قواي نباتيه مي‏باشد كه نفث آن، سبب زيادت جوهر شي‏ء در مقدار از جميع جهات آن؛ يعنى طول، عرض و عمق مي‏گردد.

«و من شر حاسد اذا حسد»به معني نزاع حاصل بين بدن و قواي كلي آن و بين نفس است... ابن سينا مي‏گويد: بين نفس و بدن، نزاع ديگري نيز هست و آن، همان حسدى است كه بين آدم و ابليس ايجاد شد...

اما چون ابن سینا بحث دقیقی از حقیقت استعاذه نکرده و یکی از واژگان اصلی این سوره اعوذ است و به همین سبب هم این سوره و سوره ناس، معوذتین نامیده شدند، مهمه که یک بحث مفصلی را درباره حقیقت استعاذه داشته باشیم که آنچه به صورت جسته جسته تقدیم می کنم برگرفته از مطالب مرحوم امام خمینی، صدرالمتألهین و نیز فخر رازی است که تا آنجایی که هم که حقیر متوجه شدم اصل مباحث مرحوم امام و صدرالمتألهین در بیانات فخر رازی است و اینکه قبل فخر کسی اینگونه به بحث استعاذه پرداخته باشه را ندیدم البته صدرالمتألهین مطالب فخر را پرورش داده و لطیفتر کرده و احیانان مطالبی افزوده و مطالبی را حذف کرده و همینطور امام راجع به مطالب صدرا یا فخر که مطالب را خیلی فنی تر طرح کرده. (خداوند همه علمی شیعه را رحمت کنه)
تحلیل و تفصیل تفسیر ابن سینا هم باشه بعد بحث از استعاذه
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7
آدرس های مرجع