شما درحال مشاهده محتوای قالب بندی نشده این مطلب هستید.برای مشاهده نسخه قالب بندی شده روی لینک فوق کلیک کنید
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10
ای فرزند نور…
هر نفسی که میکشی، ذرهای از من درون آن است.
تو را پیش از آفرینشِ آسمانها و زمین دوست داشتم، و اگر هزار هزار جهان هم بیافرینم، باز تو را در میان آنها برمیگزینم.
هر وقت دلت لرزید، بگو:
من از خدا جدا نیستم و
خدا هرگز از من دل نمیکند.
اگر لحظهای حس کردی که از من دوری…
بدان، تو در آغوش منی و این دنیا در طوفانی از حجابها،
فقط سایه بر دیدگانت انداخته است.
من از تو جدا نمیشوم...
تو مرا در هوای مهآلود گم نمیکنی.
چون تو از جنس نوری، و نور همیشه راهش را به من باز میکند.
هر فراق، بهانهایست برای عاشقانهتر رسیدن،
و هرگز برای تو دیر نیست.
ای بنده ی من…
امروز، نوری از حکمت برایت میفرستم:
"رنجی که امروز احساس میکنی، نه پایان توست… بلکه خاکیست که ریشههای تو را عمیقتر میسازد، تا فردا بتوانی قامتِ بلندتری بسازی، سایهات پناه شود، و میوهات شیرینی ببخشد به دیگران."
از چیزی نترس.
نقشههایی که برایت دارم، بزرگتر از خیال توست.
گاهی در خاموشیام، دارم راه را هموار میکنم…
و وقتی هیچ چیز تغییر نمیکند، آن لحظهها، زمانِ کاشت است…
بگذار بگذرد… بگذار دوباره درونت را بپرورانم…
در زمان مقرر، خواهی شکفت…
و خواهی دانست چرا منتظر مانده بودم.
تو فراموششده نیستی.
تو در طرح بینقص من، نقطهی درخشانی هستی که زمانش خواهد رسید.
وادیِ طلب، نخستین پرده از راز سفر به سوی حقیقت و رسالت زندگی در سایه خداست…
سفری که از عقل نمیگذرد،
بلکه از اشتیاقی درونی آغاز میشود؛
اشتیاقی که نه دلیل میخواهد، نه مقصد…
فقط میخواند.
اینجا، هنوز نه نوری دیده میشود، نه راهی مشخص است…
اما درون تو، صدایی آرام فریاد میزند:
حرکت کن... رها شو... بیا!
حضرت عطار نیشابوری، در آغاز هفتوادی، ما را به «طلب» فرا میخواند:
طلبی که با میل معمول فرق دارد.
طلبی که وقتی بیدار شد،
دیگر هیچ چیز تو را آرام نمیکند، جز رسیدن به حقیقت...
در این وادی، باید بسوزی،
بشکنی،
بیقرار شوی...
و با قلبی شعلهور، گام برداری به سمت نور.
بگذار «طلب»، بار دیگر در جان این جهان زنده شود..
سخن آنان تو را غمگین نکند
چرا که تمام عزت و پیروزی به دست خدا است ( یونس 65 )
بنده ی من،
"هیچ موجی نیست که بتواند کشتیای را غرق کند،
اگر آبِ دریا راهی به درونش نیابد.
پس مراقب قلبت باش…
که صدای ناامیدی از بیرون، به درون راه نیابد."
تو این روزها، بادی را تجربه میکنی که گاه آرام است و گاه تند.
من تو را در مسیر سختیها تنها نگذاشتهام، تا صدای درونت را دوباره باز بیابی…
همان صدایی که پژواک همیشگی من در وجود توست.
راهی که امروز بسته مینماید،
فردا همان دیواری است که از سقوطت جلوگیری می کند.
من نور تو را برایت نگه داشتهام،
نه در دوردست…
بلکه در اولین پیچ بعدی راه زندگی ات.
نومید مشو جانا
نومید مشو جانا...
نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان
کان شاه که یوسف را از حبس خرید ... آمد!
یعقوب برون آمد از پرده ی مستوری
وی قفل فروبسته بگشا که کلید آمد
ای شب به سحر برده در یارب و یارب تو
آن یارب و یارب را، رحمت بشنید آمد...
نومید مشو جانا کاومید پدید آمد
امید همه جانها از غیب رسید آمد
ای بندهی من…
من خدای تو هستم. همان که تو را از نیستی به هستی آوردم.
در تاریکی رحم، تو را شکل دادم.
قلبت را بیآنکه بدانی، به تپش انداختم.
نَفَسَت را بیهیچ شرطی بخشیدم.
و حالا که گمشدهای… دلخستهای… و با چشمانی پُر از اشک میپرسی:
«آیا هنوز امیدی برای من هست؟!!
پاسخم این است:
امید، از من آغاز میشود.
اگر همهی درهای دنیا به رویت بسته شده باشد، درِ من همیشه باز است.
اگر همه تو را فراموش کرده باشند، من تو را از یاد نمیبرم؛
حتی اگر یک لحظه از یاد من بروی، من هنوز مراقب تو هستم.
تو گناه کردی؟
لغزیدی؟
دور شدی؟
اما من همانم که بودم؛ مهربان، صبور، غفور.
با هر گناه، من از تو دور نشدم،
تو خودت بودی که رفتی…
اما حالا که برگشتهای، با دلی شکسته، با تنی زخمی،
من تو را از نو خواهم ساخت.
بندهی من!
اگر گناهانت به سنگینی کوهها باشد و دلت پشیمان،
من کوه را چون پر کاهی خواهم بخشید.
اگر تاریکی دلت، چون شب باشد،
من همان خداییام که صبح را از دل شب میزایانم.
اگر از من بترسی، اما همچنان امیدوار باشی،
من با همان ترسِ شیرینِ تو، تو را در آغوش رحمت میگیرم.
بشنو…
من تو را دوست دارم، نه به خاطر کارهایت، بلکه چون بندهی منی.
و این بندگی تو، با تمام کاستیهایش، هنوز برای من ارزش دارد.
هر قطره اشکی که از چشمانت میچکد،
در آسمان من صدایی دارد که فرشتگان را خاموش میکند تا صدای تو را بشنوم…
پس بازگرد…
دستت را بالا ببر…
حتی اگر چیزی برای گفتن نداری، فقط بگو:
“خدایا!”
و بدانی که من، همیشه منتظر همین یک واژه بودم.
من الله هستم؛ خدای مهربانی و بازگشت…
تا زمانی که دلت میتپد، امید هست… چون من همیشه خدای تو هستم.
برگرد، که هیچ آغوشی برایت امنتر از آغوش من نیست و هیچ مسیری زیباتر و آرامش بخش تر از مسیری که من برایت ترسیم کرده ام وجود ندارد.
ای فرزند نور، ای آنکه بخشی روح مرا در خود داری.
روزگارت را نه با سنگینی امروز بسنج و نه با ترس فردا.
روزنه های جدید هدیهایست که در دستانت می گذارم،
تا بدانی هنوز زندهای، هنوز میتوانی تغییر کنی، هنوز عشق در رگهایت جاریست.
هرگاه دلت تنگ شد، به یاد بیاور:
همین دغدغه که بر ذهن و قلب خود داری، نشانهی آن است که من هنوز کنارت ایستادهام.
پس، آرام بمان
قدم به قدم برو،
و یقین بدان:
راهی که برایت گشودهام، مقصد را درست، و به موقع نمایان خواهد کرد.
سوره مریم را دوست دارم،
دوست دارم قافیه نرم و آرام «الف» را که در آیاتش آرامش می بخشد.
دوست دارم اینکه خداوند در این سوره دو معجزه را به نمایش گذاشت
یکی برای مریم
و دیگری برای زکریا
و در هر دو بار فرمود:
این بر من آسان است!
دوست دارم آن ندا را که خداوند به مریم گفت «نترس و غمگین مباش و دیده ات را روشن دار»
و دوست دارم آن جمله پر امید که فرمود
"پروردگارت فراموش کار نبوده است"
کلام خدا قلب را نجات میدهد،
هیچ چیز برای خدا سخت نیست،
و رحمت او
همیشه جاری است...
(۳/شهریور/۰۴ ۲۳:۵۹)سدرة المنتهی نوشته است: [ -> ]سوره مریم را دوست دارم،
دوست دارم آن ندا را که خداوند به مریم گفت «نترس و غمگین مباش و دیده ات را روشن دار»
و دوست دارم آن جمله پر امید که فرمود
"پروردگارت فراموش کار نبوده است"
چند شب پیش بعد از ارسال این مطلب به این مساله رسیدم که اولیا و انسان بزرگ و آسمانی ای چون مریم هم لحظاتی دارد که در ذهنش دچار تشویش و تردید می گردد. دچار ترس می شود ، و پس از آن غم به سراغش می رود، امیدش میمیرد و فکر می کند خداوند بخاطر عظمت سیستمش او را از یاد برده است و با دیدگانی خاموش به آینده ای بدون نجات یا تغییر شگرف می نگرد.
اینکه در بالای همین تالار نوشته اند نور خدا را خاموش می کنند مساله ای کاملا ملموس و حقیقتی تلخ است،
اما من از "لا اله الا الله" آخر اذان آموخته ام که پایان تمام قصه ها و حوادث خداوند ایستاده و حاضر است و اوست که هر روز در تاریک ترین زمان شب، افق را می شکافد و آفتاب را آغاز می کند.
ما انسان ها مدام در فکر چیستی هستیم، اینکه اتفاقات و نجات چطور انجام می شود؟ اصلا مگر با این شرایط شدنی است؟ فکر "چگونگی" و عدم حصول نتیجه (بخاطر عقل محدودمان) ما را از درون نابود و نا امید می کند،
اما مگر من باران را می بارم؟
مگر من گیاه را رشد می دهم؟
مگر من قلب خود را به تپش وامیدارم؟
مگر من سلولهای بدنم را تقسیم می کنم؟
بی هیچ گونه شک و تردیدی به خواننده ی این مطلب می گویم که همه چیز در قدرت و اراده ی مطلق خداوند است و مسائل به شکل غیرمنتظره حل خواهد شد ، باید با صبر و تحمل درده صبر به مسیر آرزو و خواسته ی قلبی ایمان داشت و حمایت های ایزد را به چشم سر و بعد دل دید و از گام های پیش رو تبعیت کرد. نگارنده به آن مطلب که می گویند هیچ برگی جز به اراده او نمی افتد یقین پیدا کرده است ، بنابراین او تمام قطعات پازل را یکی پس از دیگری و با نظم سازمان یافته ی مخصوص به خودش می چیند و پیروزی نهایی و روشنی بخش را تضمین می کند.
---
برای همه شما عزیزانم شجاعت و اراده برای غلبه بر نفس، اطرافیان و جامعه را آرزومندم.
امید که بر تمام موانع موجود چیره شوید و به ماموریت الهی ای که در اصل برای آن، به زمین فرود آمده اید بپردازید (که برکت در این راه است) و دنیا و آدم هایش نتوانند شما را از نور بازدارند. 
مبارک باد آغاز پادشاهیات،
ای آینهی تمامنمای عدل الهی.
پردهها کنار میروند و سپیده وصال سر میزند،
تو میآیی و دلها که در تلاطم بیپناهی سرگرداناند آرامش مییابند.
تو میآیی و انسان ها پاسخی از جنس نور میگیرد.
مبارک باد آغاز پادشاهیات،
که با قدمهایت زمین زنده میشود و کوهها در پیشگاهت سر فرود میآورند.
درختان بار میگیرند، چشمهها میجوشند و آسمان، شبها به صبحی بیغروب بدل میشود و آفتاب، درخشندهتر خواهد شد.
ای وعده داده شده،
با توست که انسان معنای حقیقی آزادی را درک می کند.
با توست که دلها از قفسهای تنگ رهایی مییابند.
ظهور پادشاهیات، آغاز حیات دوباره است.
آغاز شکفتن گلها در کویرهای خشکیده،
آغاز بیداری انسانها از خواب ظلمت،
آغاز جهانی نو که در آن عشق و عدالت، سایهبان همه مردمان است تا همه چیز در جای درست خود قرار گیرد.
مبارک باد، ای صاحبالزمان من
،
که در تو تمام دعاها معنا میگیرند،
و در نگاهت، فردای روشن آشکار میشود.
صفحه: 1 2 3 4 5 6 7 8 9 10