نمی دونم چی بنویسم ....
هنگام خوندن نوشته های زیبای شما دوستان
http://s-eyvazi-sa.persiangig.com/tarannom%20baran.mp3
من این آهنگ را گوش می دادم
این آهنگ آهنگ بک گراند وبلاگ کوچکی بود به نام " یک چمدان نامه برای پروردگارم " اولین وبلاگی که ساختم
فصل اول : گندمزار
کوچک بودم خیلی کوچک
با چند تا گوسفند بازی می کردم چند تا هم گاو داشتیم یکیش را گلی صدا می زدم یک خال سیاه بزرگ
شبیه گل بر روی پوستش بود
یادمه روزی می خواستم حرف زدن یادشون بدم

توی روستا شش ماه زندگی کردم زندگی شیرین در دامنه سبلان
البته دیگه اثری از اون روستا بر جای نمونده چون شهر اردبیل آنجا را بلعیده

درختانش هم بریده شده اند
فصل دوم : لجنزار
دوران بدی بود البته این دوران در نگاه انسان های خوابیده دوران عادی یا حتی خوب به شمار می آید
خسته بودم - عصبی بودم - تنها بودم - نا امید بودم - نماز نمی خواندم ولی روزه می گرفتم
موقع شنیدن اذان یا قرآن احساس خفگی و حرارت می کردم فشارم بالا می رفت نمی دانم چرا
شش سال بود که نماز نمی خواندم
رفتار های بد و .... زیادی داشتم و اعمالی که خدا می داند
تا اینکه روزی چشمم به لباس های دوران بچگیم افتاد شلوار هایم ، پیراهن هایم و چیز های کوچک و بزرگ دیگر
همه اش توی یک بخچه بود بوی مشک میامد از توش
دل من طاقت این صحنه نداشت
یه پلاکی هم بود
که نام صاحب الزمان نگاشته شده بود در اون
فصل سوم : یک چمدان نامه برای پروردگارم
یک وبلاگ ساختم
http://tobeyegorg.blogfa.com/
هر هفته یک نامه برای خدا
با نوشتن نامه ها کمی اوضاع من بهتر شد و فاصله ام کمتر از گذشته گردید
نماز خواندن را شروع کردم و....
و این آخرین نامه ای بود که برای خدا در همین تالار نوشتم
نقل قول:خدایا
ای پروردگار من
من همون بنده ای هستم که هفته ها برایت نامه می نوشت و از گرفتاری ها و درد هاش می گفت
یادمه هر پنجشنبه شب می نشستم پشت کامپیوتر و نامه ای برایت می نوشتم و در وبلاگم می گذاشتم
وبلاگ یک چمدان نامه برای پروردگارم
فکر کنم نامه هام شصت هفتاد تا شدند
خدایا امروز می خواهم در این تالار گفتگو و در آخرین روز سالمان آخرین نامه و خواسته ام برایت بنویسم
تو خوب می دانی که چه می خواهم
خدایا چند ساعت دیگر سال تحویل می شود و من در این زمان از تو چیزی جز آخرین راهنمایت نمی خواهم
خدایا احساس می کنم زمین و زمان دارند فشرده و منقبض می شوند
خدایا چند هفته ای است که بوی خوشی احساس می کنم بوی خوش کسی که هزار سال است زمین را از دیدن چهره ی همچون آفتابش محروم کرده
خدایا نمی دانم چرا ولی احساس می کنم این داستان زندگی بنی آدم دارد به پایان بندیش نزدیکتر می شود
خدایا این روز ها شور و غمی عمیق در اعماق روحم احساس می کنم
خدایا بوی بهار جاودانه ای را می شنوم که نزدیک می شود
خدایا این چه حسی است که من دارم
خدایا آیا واقعا نزدیک است یا این دلخوشی زود گذری است که من به آن مبتلا شده ام
خدایا سرنوشت این همه انسان آخر به کجا خواهد کشید
پروردگارا ما با خائنین حرمین شریفین چه کنیم
پروردگارا ما با وهابی های خونخوار که جنایت ها بر علیه محبان خاندان پیامبر روا می دارند چه کنیم
پروردگارا شادی و شیرینی نوروز من یکی که به خاطر مظلومیت برادران مسلمان بحرینی و جنایات آل سعود و آل خلیفه زهر مار شده
پروردگارا آیا آنها ها انسانند ؟؟؟
پروردگارا این ها کاش جاهل بودند کاش .... پروردگارا با تانگ ها و ماشین های غول پیکر زرهی خود کوچه به کوچه می گردند تا شیعه ای پیدا کرده تا سر و مغز آنها را هدف بگیرند
پروردگارا مردم بی گناه لیبی چکار کنند به جز تو چه کسی یار و پناه گاه آنان است در برابر دیوانه ای کافر به نام قذافی
پروردگارا مردم مصر و تونس انقلاب کردند و به یاری تو پیروز میدان شدند ولی دستاوردشان در خطر است و رهبری ندارند تا آنان را هدایت کند
پروردگارا دشمنان ایران همه کاری کردند و انواع دسیسه ها به کار بردند و می کنند تا نام تو یعنی الله را از پرچممان حذف کنند و برای همین اختلافات زیادی در بینمان ایجاد کردند و می کنند
خدایا خون پاک حسین هنوز در جریان است و کسی تا بحال نتوانسته در خونخواهی کامل او موفق گردد
برای همین است که امروز این وهابی های .... در میدان جولان می دهند
خدایا عبد الله سعودی و قذافی و بن علی و آل خلیفه و مبارک و ... تمام ظالمین عالم را بکش و خوار و خفیفشان گردان و در آتش دوزخ بیفکن که تو سریع الحساب و انتقام گیرنده ای
خدایا تمام یاوران و مشتاقان و شیعیان و مریدان و معتقدان و منتقمان و خونخواهان حسین را در یک جا جمع کرده و بر انگیزان و به آنها هدف و بصیرت و وحدت عطا کن تا برای خونخواهی از حسین به پا خیزند و پرچم سیاه بر افرازند و مهدی را یاری کنند
و
اللهم عجل لولیک الفرج
-------------------------------------------------------------------------
و در زمین داستان عظیمی در حال وقوع است و ما هر یک نقشی را در این ماجرا بر عهده داریم
خودمان انتخاب می کنیم که خوب باشیم یا بد
به امید خوب مردن
فصل چهارم : فرمانروای قلب ها
از همان اوایل دلم می خواست حماسه ای بسازم
رمانی بنویسم
داستان بزرگ ، هزار تویی هزار داستان
مقابله خیر و شر
وصف آرمانشهر
می خواستم اثری فاخر و ملی و شیعی در مقابل ارباب حلقه ها ی تالکین و هری پاتر رولینگ ایجاد کنم
یک دنیای خیالی و موازی با دنیای حقیقی که همه چیز داشت اژدها جادوگر پهلوان شاه و شاهزاده و دیو و پری و حتی پرنده ای شبیه به سیمرغ که اسمش را زرین بال نهاده بودم
پنج شیش سال در پی تحققش بودم
داستانم تقریبا تکمیل شده بود اما کمبودی در آن احساس کردم
من درک درستی از دشمن و شیاطین نداشتم
شخصیت بد داستان چرا بد است؟
اما در مورد شخصیت های اصلی و خوب داستان
بعضی وقت ها با خودم می گفتم چطور می شود که یک شخصیت مثبت داستان از نویسنده اش بهتر و مفید تر و با اخلاق تر باشد !!!!!
داستان عجیبی بود که پیش می بردم
انگار داستان بنی آدم و کل دنیا بود که به زبان اساطیری و افسانه وار ترجمه می شد
بعضی چیز ها هم داشت که امروز در حال وقوع است
حتی داستان به واقعه ای شبیه به قضیه ی بیداری اسلامی و جنبش وال استریت هم رسیده بود :s
خدا آخرش رو بخیر کنه
فصل پنجم : تالار بیداری اندیشه
به دنبال دشمن می گشتم که
با فروشگاهی آشنا شدم
فروشگاه اینترنتی که فقط مستند می فروخت
من خیلی خسیس هستم
ولی با دیدن تبلیغ یک مستند نمی دونم چه طور شد که .....
جالب اینجا بود تعداد افراد ی که آن صفحه را باز کرده بودند در آن موقع 313 نفر بود
این قضیه را به فال نیک گرفتم و مستند را خریدم
فهرست موضوعات مستند ظهور را دیدم
52 قسمت و 52 موضوع
با خودم گفتم این دیگه چیه همه چیز توش داره از جن و جنگیری گرفته تا بشقاب پرنده و امام زمان !!!!!
آن را خریدم
مستند از طریق پست به دستم رسید
و شروع کردم به دیدن آن
یک هفته با این مستند زندگی کردم حتی شب ها هم خوابش را می دیدم .
وقتی یک فکری ذهنم را مشغول می کند دیگر از دنیا جدا می شوم و هیچی حالیم نیست
اگر آن لحظه غذا بخورم مزه ی آن را نمی فهمم چه برسد به سخنان اساتید در دانشگاه
بعد از دیدن این مستند آدرس وبلاگ بیداری اندیشه را پیدا کردم
آنجا بود که مقاله قربانی کردن انسان ها را خواندم مخم داشت سوت می کشید چند روز بعد هم یک سی دی سخنرانی استاد رائفی پور به دستم رسید 9- 11-13- 33........... وا مصیبتا
با خودم گفتم این همان دشمنی هست که من باید به تصویر بکشم
بدین ترتیب چرخه ی داستان فرمانروای قلب ها (وارث) تکمیل شد
تصمیم داشتم آن را در چهار جلد -
بهار -تابستان - پاییز - زمستان ارائه دهم
ولی یک سری اتفاقات بعدا افتاد و به دلایلی که خدا می داند این پروژه ام را کنسل کردم تا .... روزی که خدا بخواهد
تالار بیداری اندیشه بالا خره راه افتاد
اوایل مباحث خیلی خیلی کمتر از این بود
هر روز چیز های جدیدی یاد گرفتم در واقع
من در این تالار بزرگ شدم و زندگی کردم هر روز ...!!!
این تالار برای من خیلی اهمیت دارد
برای همین بیشتر موضوعاتی که تا به حال ایجاد کردم موضوعات پیشنهادی و ساختاری بوده تا محتوایی و اطلاعاتی
مثل
تبدیل کردن تالار به یک سیستم
ریشه های درخت تالار بیداری اندیشه
من دوستان زیادی پیدا کردم
یکی از یکی بهتر
به آینده امیدوارم .....
آینده
اللهم عجل لولیک الفرج
فصل ششم : جهاد ........
رمان فرمانروای قلب ها یک دنیای مجازی و موازی با دنیای حقیقی بود در ذهن کوچک من
ولی امروز این دو دنیا با هم ادغام شده
این را در خود احساس می کنم
پروردگار مومنین را فرمان داد به جهاد
جهاد به معنی جنگ نظامی نیست
جهاد به معنی تلاش و کوشش در راه خدا و
فقط برای خدا و به نام خدا ست
برای دفاع از ارزش ها و برقراری عدالت همه جانبه و مقابله با تاریکی هاست
و
تنها با نام و یاد خداست که ذهن ها و فکر ها روشن می گردد
به امید بیداری اندیشه ها
در این جبهه هستم و خواهم بود
تا زمانی که خدا بخواهد
نقل قول:اگر کوهها از جای کنده شود، تو جای خویش بدار ! دندانها را بر هم فشار و کاسه سرت را به خدا عاریت بسپار!
پای در زمین کوب و چشم بر کرانه سپاه نِه و بیم بر خود راه مده! و بدان که پیروزی از سوی خداست
امام علی (علیه السلام)
فصل هفتم : شهادت .......
آرزو بر جوانان عیب نیست
================================
خودم را به دو چیز توصیه می کنم
1- ارزیابی لحضه ای نیات
2- مشاهده ی افعال و حالات خود به عنوان ناظر
================================