کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ضمیمه عیدی، لحظاتی ناب از زندگی مولا(بسیار زیباست)
۱۶:۱۶, ۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

خب اون تاپیک که تبدیل شد فقط به صلوات فرستادن و کلا عیدی ما. Wink

البته بد هم نشد. در آنجا من یک گزارشی هم بعدا خواهم داد.

در این جا می خواهیم گوشه هایی ناب از زندگی مولا امریالمومنین علی ابن ابی طالب علیه السلام را به تصویر بکشیم.

همراهیم می کنید؟ Blush

داستان اول

ابتدای عاشقی، انتهای ایمان
نشسته بودم کنار ابو سفیان و عباس. مشغول گفتگو بودیم. مثل هر روز و همیشه در مورد تجارت و بازار و کار و کاسبی. سرگرم بودیم که دیدم سه نفر وارد شدند، کنار کعبه ایستادند. یک مرد، یک نوجوان و یک زن. اعمالی را انجام می دادند که تا به آن روز ندیده بودم.



اول تعجب کردم، بعد خنده ام گرفت و گفتم(( این سه تن کیستند؟ مسخره بازی جدیدی است؟))



با تاسف سری تکان داد و گفت (( آری مسخره بازی جدیدی است. می بینی؟ آنکه جلو ایستاده است محمد پسر عبدالله است. آن زن دختر خویلد، خدیجه است. و آن نوجوان علی ابن ابی طالب است.))



گفتم چه می کنند؟ گفت: (( نماز میخوانند. دینی آمده است که تنها این سه تن به آن پایبندند..)) خنده ای کرد و ادامه داد(( آری خدایی ظهور کرده است که بر کل زمین فقط این سه تن به آن ایمان دارند، هم اکنون هم برای خدای نامعلومشان نماز می گذارد))



به آن کودک نگاه کردم. محو او شدم. خودش را جمع کرده بود و بسیار آرام مشغول نماز بود. گفتم(( آن کودکم هم ایمان پیدا کرده؟))



پوزخندی زد و گفت(( من نمی دانم این کودک دگر این جا چه میکند، او الان با هم سن و سال هایش باید بازی کند،
اورا به نمازخواندن چه کار....!!!
))



داستان دوم

الحمدالله که علــــــــــــــــــــــــــی کشته شد....
خبر در شهر پیچید.... باور کردنی نبود. هلهله ای بر پا شد. مردم به دور میدان اصلی شهر آمده بودند. همه خوشحالند، شادند همه. برخی نفس راحتی می کشند،



پیرمردی در گوشه از بازار نشسته، موهای بلند سفیدش در باد می رقصد، از چشمان سرخش آتش می بارد. زمزمه ای میکند. مردم به هم تبریک می گویند... پیرمرد پوزخندی می زند و با تمسخر نگاهی به آسمان می اندازد، انگار که بخواهد لج کسی را در بیاورد، به آسمان می گوید(( الحمدالله که علی کشته شد...))



صداها بلند است.... گویی آماده تدارک جشنی هستند، جشن برای کشته شدن برادر ،داماد، جانشین و پسر عموی پیامبرشان!!!.



ولی بسیاری هم مبهوت زده اند. حیران و سرگردان!!!!!اصلا و اصلا باورشان نمی شود. مگر می شود؟؟؟؟ از هم سوال می کنند:

(( آخر مگر پسر ابی طالب هم بلد بود نماز بخواند که در مسجد کشته شده است؟ او در مسجد چه می کرده است،
اورا با نمازخواندن چه کار....!!!
))



ان شاءالله ادامه دارد...

امضای سید ابراهیم
[تصویر: 70398176744835468767.png]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، sarallah ، شیدا ، میلاد.م ، Farzaneh ، Havbb 110 ، فدک زهرا ، meshkat ، mahdy30na ، مفقود الاثر ، وحید110 ، بیداری12 ، sadegh-a ، یا ثارالله ، MAHDI59 ، Agha sayyed ، saloomeh ، aboutorab ، ali.khm ، حقیر ، مجید املشی ، علمدار133 ، شهرام ، یاوران مهدی ، درست پسند ، somayeh ، ZaHrA110M ، MESSENGER ، heaven ، ضحی ، Admirer ، Tolou ، zahra.shakiba ، مسافر ، حوریه سادات ، shafagh_mah ، در جستجوی سختی ، m.hossein ، vahrakan ، MohammadSadra ، گل مرداب ، مصباح ، Hadith ، mahramaneh ، sagheb ، Islam ، مجتبی110 ، آفتاب
۱۶:۴۸, ۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #2
آواتار
خواب امیرالمومنین قبل از ضربت

روایت شده که آقا جان امیر المومنین سه شب مونده بود به ضربت خوردنشون خواب میبینن به محضر حضرت رسول تشرف حاصل کردن واز مردم خدمت ایشون شکایت میکنن
حضرت فرمودن چرا اونا رو نفرین نمی کنی؟

آقا امام علی(علیه السلام) فرمودن
خدایا منو از این مردم بگیر و بدتر از منو به اونا بده تا بدونن علی کی بود و اونا رو از من بگیر و بهتر از اونا رو به من بده


بزرگی آقا در کلامشون مشهوده با اینکه این همه آقا رو اذیت کردن نفرمودن اونا بمیرن من علی باشم

( این روایت رو در یه مصیبت خوانی از زبان بزرگی شنیدم)

امضای شیدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، سید ابراهیم ، Havbb 110 ، فدک زهرا ، مفقود الاثر ، وحید110 ، mahdy30na ، meshkat ، بیداری12 ، sadegh-a ، یا ثارالله ، MAHDI59 ، aboutorab ، Farzaneh ، حقیر ، مجید املشی ، علمدار133 ، یاوران مهدی ، MESSENGER ، heaven ، yamin ، در جستجوی سختی ، گل مرداب ، مصباح ، Hadith ، mahramaneh
۱۷:۰۳, ۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #3
آواتار
بسم الله
.
.
امام على عليه السلام به سمت كوفه حركت مى كرد كه با يك كافر ذمى همراه شد. آن مرد به امام على عليه السلام عرض كرد به كجا مى روى ؟
حضرت عليه السلام فرمود: به كوفه مى روم .
وقتى بر سر دو راهى رسيدند و خواستند از يكديگر جدا شوند امام عليه السلام از مسير خود خارج شد و در مسير او حركت كرد.
مرد ذمى گفت : مگر به كوفه نمى روى ؟
امام عليه السلام : بله به كوفه مى روم .
مرد ذمى : چرا راه كوفه را رها كردى ؟
امام عليه السلام :
اين كمال حسن همراهى است كه مرد رفيق راهش را در هنگام جدائى چند قدمى بدرقه كند و اين دستورى است كه پيامبر صلى اللّه عليه و آله به ما داده است .
مرد ذمى : پيامبر شما چنين دستورى داده است ؟
امام عليه السلام : آرى .
مرد ذمى : پس هر كس از او پيروى كرده است بخاطر همين رفتارهاى بزرگوارانه بوده است و من تو را گواه مى گيرم كه پيرو دين تو باشم . آنگاه همراه امام عليه السلام به كوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد

.
مستدرک الوسائل

امضای میلاد.م
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، Havbb 110 ، فدک زهرا ، مفقود الاثر ، mahdy30na ، وحید110 ، meshkat ، بیداری12 ، sadegh-a ، شیدا ، MAHDI59 ، Farzaneh ، ali.khm ، حقیر ، مجید املشی ، sevenmoons ، علمدار133 ، یاوران مهدی ، فاطمه خانم ، MESSENGER ، heaven ، yamin ، مسافر ، در جستجوی سختی ، گل مرداب ، مصباح ، Hadith ، mahramaneh
۱۸:۰۵, ۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #4
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


از میلاد و شیدا تشکر میکنم بابت ارسال مفیدشان.... ان شاءالله که این حرکت زیبا ادامه پیدا کند.


خب داستان بعدی :


داستان پنجم « وقتی که بر پشت علی سوار است....»

فشار سنگینی بر کمرش است. کمرش صاف نمی شود. حس می کند که تمام دنیا بر پشتش نشسته است و اصلا هم خیال ندارد بلند شود. البته آن بچه خردسال آن قدر سنگین نیست که بخواهد این قدر اذیتش کند ولی....


چهار دست و پا در میان خانه جلو و عقب می رود. بالا و پایین می پرد تا کودک بیشتر خوشش آید. بچه وقتی که بر پشت علی سوار است می خندد و می گوید، برو، برو سریع تر... هِی هِی هِی...


کمرش درد می کند نه از فشار دستان و بدن کودک..... نه.


صدایی می آید: « ای مردِ خدا! خداوند از گناهان تو بکاهد و برگناهان خلیفه علی ابن ابی طالب بیافزاید که اینگونه ما را داغدار کرده است....»
زن مشغول نان پختن است که اینچنین داغی نو می گذرد بر جگر خسته و زخمی علی.
کودک خم می شود و محاسن سپیدش را در دست می گیرد و می کشد و بازی میکند.


«ای کاش او هم می توانست با کودکان یتیم ما بازی کند، ولی خلیفه کجا و خانه ما مستمندان کجا؟؟؟ خلیفه کجا و این خرابه ماتم زده کجا؟؟؟ خلیفه کجا و....»


و زن می گرید و فریاد می زند مثل هر روز مثل همیشه نفرین میکند....


زن همچنان می گفت و می گفت. علی می خندد و با بچه بازی می کند و البته اشکش هم جاری است.
صورت خود را به تنور خانه نزدیک می کند و میگوید: « گرمای آتش را حس کن ای علــــــــــــــــــــی....» و زن می شنود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدک زهرا ، sarallah ، مفقود الاثر ، وحید110 ، meshkat ، بیداری12 ، sadegh-a ، میلاد.م ، شیدا ، MAHDI59 ، Farzaneh ، حقیر ، fazel ، مجید املشی ، علمدار133 ، یاوران مهدی ، somayeh ، ZaHrA110M ، فاطمه خانم ، MESSENGER ، heaven ، yamin ، مسافر ، مصباح ، boghz ، Hadith ، mahramaneh
۱۸:۴۹, ۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #5
آواتار
نمایی از قضاوت علوی

دو نفر با هم به سفر مى رفتند، وقت غذا خوردن فرا رسيد، يكى از آنان پنج نان و ديگرى سه نان از سفره خود بيرون آوردند، در اين اثناء مردى از كنارشان عبور كرد، آنان رهگذر را به خوردن غذا دعوت نمودند و هر سه با هم نانها را تمام كردند، رهگذر خواست برود، پس عوض غذايى كه خورده بود هشت درهم به ايشان داد. در موقع تقسيم پول نزاعشان درگرفت .

صاحب سه نان به صاحب پنج نان مى گفت : درهمها را بالمناصفه تقسيم مى كنيم ، صاحب پنج نان مى گفت : اين تقسيم عادلانه نيست ، بلكه من پنج درهم و تو سه درهم مى برى ، به نسبت نانهايى كه گذاشته ايم . ولى طرف نپذيرفت تا اين كه خصومت به نزد حضرت اميرالمومنين عليه السلام بردند. على عليه السلام به آنان فرمود: برويد و با هم سازش ‍ كنيد و در اين موضوع بى ارزش نزاع و اختلاف مكنيد، گفتند: در هر صورت شما حق را براى ما بيان بفرماييد، پس آن حضرت عليه السلام درهمها را به دست گرفت و هفت درهم به صاحب پنج نان داد و يك درهم به آن كه سه نان داشت و به آنان فرمود: مگر نه اين است كه هر يك از شما دو نان و دو سوم نان (كه هشت ثلث مى شود) خورده ايد گفتند: بله . فرمود: بنابراين نانى كه رهگذر مصرف كرده هفت ثلثش ‍ از صاحب پنج نان و يك ثلثش از صاحب سه نان بوده و روى همين نسبت پولها تقسيم مى شوند

فروع كافى ، كتاب القضا، باب النوادر، حديث 10.

امضای mahdy30na
بسم الله الرحمن الرحیم
ادع إلى سبيل ربك بالحكمة والموعظة الحسنة وجادلهم بالتي هي أحسن إن ربك هو أعلم بمن ضل عن سبيله وهو أعلم بالمهتدين

با حکمت و اندرز نيکو، به راه پروردگارت دعوت نما! و با آنها به روشى که نيکوتر است، استدلال و مناظره کن! پروردگارت، از هر کسى بهتر می‏داند چه کسى از راه او گمراه شده است؛ و او به هدايت‏يافتگان داناتر است

Invite to the way of your Lord with wisdom and good instruction, and argue with them in a way that is best. Indeed, your Lord is most knowing of who has strayed from His way, and He is most knowing of who is [rightly] guided.
نحل 125
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، مفقود الاثر ، وحید110 ، meshkat ، بیداری12 ، sadegh-a ، میلاد.م ، شیدا ، MAHDI59 ، Farzaneh ، ali.khm ، مجید املشی ، علمدار133 ، شهرام ، یاوران مهدی ، درست پسند ، فاطمه خانم ، MESSENGER ، heaven ، yamin ، مجید121 ، فدک زهرا ، مصباح ، Hadith ، mahramaneh
۱۸:۵۵, ۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #6
آواتار
پیامبر هر موقع می رفت خانه حضرت فاطمه (علیه السلام) همیشه احوال حضرت علی (علیه السلام) و فرزندان رو

از حضرت فاطمه (علیه السلام ) می پرسید و بر می گشت
یه روز که پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به خانه حضرت رفتند و خواست حال ایشان رو بپسرد
احوال فرزندان و حضرت فاطمه (علیه السلام) رو پرسید و اسمی از امام علی (علیه السلام) نیاوردند !!!!!!!!
پیامبر که می خواست برود ، حضرت فاطمه (علیه السلام) فرمودند : پدر جان شما همیشه وقتی می امدید ابتدا احوال
حضرت علی (علیه السلام) رو می پرسیدید ولی امروز احوال علی (علیه السلام) رو نپرسیدید ؟؟؟ علت چیه پدر ؟؟
بچه ها می دونید پیامبر چه گفتند : الله اکبر ،، واقعا دل بده پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) چی گفته

پیامبر فرمودند : دخترم من امروز وضو نداشتم برای همین اسم علی (علیه السلام) رو بر زبانم جاری نکردم

چه مقامی داشته علی (علیه السلام) ، خیلی ناشناخته و غریب مونده مولامون
نهج البلاغه چه گنجینه بزرگی است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آیا کسی هست که بتواند حضرت علی (علیه السلام) رو توصیف کند !!!!!؟؟؟؟؟؟

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سید ابراهیم ، مفقود الاثر ، mahdy30na ، وحید110 ، meshkat ، بیداری12 ، sadegh-a ، میلاد.م ، شیدا ، MAHDI59 ، Farzaneh ، حقیر ، علمدار133 ، یاوران مهدی ، فاطمه خانم ، MESSENGER ، heaven ، yamin ، مجید121 ، فدک زهرا ، مصباح ، Hadith ، mahramaneh
۲۱:۰۶, ۹/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/آبان/۹۱ ۲۱:۰۸ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #7
آواتار
خب داستان ششم و هفتم که مهدی عزیزو سر باز منتظر گرامی بیان کردند.....


ادامه:


داستان هشتم: « ... این است عدالتخواهی!!!!»


((بسم الله الرحمن الرحیم. سپاس خداوند منان را که آخرین رسولش را برما، قوم عرب، نازل نمود....))


سر برگرداندم. به اطراف نگاه کردم. تقریبا همه بزرگان مدینه در مسجد حاضر بودند. عمربن خطاب، خلیفه مسلمین مشغول خطابه بود. مسجد بسیار شلوغ بود و این بر گرمای آنجا افزوده بود. سرچرخاندم تا بلاخره یافتمش. سرم را بلندتر کردم. آری خودش بود. تکیه داده بود به یکی از ستون ها. نمی دانم، گویی ذکر میگفت، انگار اصلا در مسجد حضور نداشت. عمر همچنان حرف می زد. خطابه می خواند. حوصله ام داشت سر می رفت که ناگهان عمر گفت:
(( اگر نظر شما را از آن اموری که ایمان دارید به چیز هایی که ایمان ندارید برگردانم چه می کنید؟))
به چشمانش زل زدم. برق خاصی در چشمانش دوید. ولی اصلا منظورش را نیافتم. به علی ابن ابی طالب نگریستم. همچنان تکیه داده بود ولی دگر ذکری نمی گفت. چشمانش باز باز شده بود و زیر چشمی به اطرافیانش نگاه میکرد. عمر سخن خود را تکرار کرد. سکوت....سکوت....سکوت. از هیچ کس صدایی در نمی آمد. عمر لبخندی از رضایت بر لبانش جاری گشت. تازه منظورش را فهمیدم. آزمون از مردم.


به علی نگریستم. همچنان توجه اش به مردم بود. تا کسی حرکتی کند، انتقادی، اعتراضی، ولی خیر .... هیچ خبری نبود.


عمر برای بار سوم جمله اش را تکرار کرد. علی ابن ابی طالب سرش را بلندتر کرد و به کل مسجد نگاه کرد. عمر میخواست نفس راحتی بکشد که ناگهان علی اینگونه به صدا درآمد(( در اینصورت وادارت می کنیم که توبه کنی...))


نفس هایم به شماره افتاده بود. عمر زل می زند به گوینده سخن و تا در می یابد که چه کسی اینگونه سخنش را قطع کرده، کلافه به مردم می نگرد. مسلمانان مبهوت زده به این منتقدِ حکومت اسلامی، چشم دوخته اند. گویی در کلاس درسی نشسته اند و مناظره ای را از نزدیک تجربه می کنند. مناظره بین دو دیدگاه مختلف از اسلام.


عمر گفت(( اگر توبه نکنم چه می کنید؟)) و بازهم سکوت حکمفرمای مسجد گشت. علی باز نگاهی به جمعیت کرد. نه!!! انگار در مسجد تنها همین دو هستند. آهی کشید و گفت: (( آن زمان سرت که چشم هایت در آن قرارداد را از گردنت جدا می کنیم.))


نفسش در سینه حبس شده بود. دندانهایش از شدت خشم بر هم میخورد. باخنده ای زورکی گفت(( خدا را سپاس که در میان امت کسی هست که اگر کج رفتیم، راستمان کند....))


علی نگاهی به مردم کرد. امیدوار بود که مردم درس عدالتـــــــــــخواهی اش را درک کرده باشند ولــــــــــــــی...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، sarallah ، شیدا ، Farzaneh ، حقیر ، میلاد.م ، مجید املشی ، علمدار133 ، وحید110 ، فاطمه خانم ، MESSENGER ، heaven ، yamin ، مسافر ، فدک زهرا ، مصباح ، boghz ، Hadith ، mahramaneh
۲۲:۵۴, ۹/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/آبان/۹۱ ۲۲:۵۶ توسط Farzaneh.)
شماره ارسال: #8
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
امام صادق(علیه السلام) می فرماید:

امیرالمومنین(علیه السلام) پنج بار شتر خرما برای مردی مستمند فرستاد.
آنمرد هرگز از کسی حتی از امیرالمومنین چیزی طلب نمیکرد ولی امیدوار بکرم پدرم علی بود.

یکی از آشنایان در مقام اعتراض برآمد و گفت یا امیرالمومنین آنمرد که حرفی نزده است اگر یکبار شتر هم میدادی کافی بود.

حضرت پرخاش کنان فرمود:
((لاکثر الله مثلک فی المومنین اعطی انا و تبخل انت))
خدا امثال ترا در میان مسلمانان زیاد نکند.

من از مال خودم میدهم تو بخل می ورزی؟
اگر من صبر کنم تا او دست حاجت دراز کند عطایی ننموده ام بلکه در مقابل آبروئی که برابر من بخاک ریخته چیزی باو داده ام.

تو در دعا میگوئی(( اللهم اغفر للمومنین و المومنات)) و از خدا برای ایشان طلب بهشت می کنی
اگر آنقدر مهربانی که بهشت را از خدا برای آنها تقاضا داری چگونه حاضر نیستی مختصری از مالیه ی ناچیز دنیا را در دست آنها ببینی.

قصص و روایات. ص 54و 55

امضای Farzaneh
باید فقط پیله کرد به خدا

زیرا فقط با او می توان پروانه شد
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، شیدا ، حقیر ، میلاد.م ، سید ابراهیم ، علمدار133 ، وحید110 ، بیداری12 ، فاطمه خانم ، MESSENGER ، heaven ، yamin ، فدک زهرا ، مصباح ، boghz ، Hadith ، mahramaneh
۸:۲۲, ۱۰/آبان/۹۱
شماره ارسال: #9
آواتار
بسم الله
.
..
حضرت على عليه السلام مردى را ديد كه آثار ترس و خوف در سيمايش ‍ آشكار است . از او پرسيد:
- چرا چنين حالى به تو دست داده است ؟
مرد جواب داد:
- من از خداى مى ترسم
امام فرمود:
- بنده خدا! (نمى خواهد از خدا بترسى ) از گناهانت بترس و نيز به خاطر ظلمهايى كه درباره بندگان خدا انجام داده اى . از عدالت خدا بترس و آنچه را كه به صلاح تو نهى كرده است در آن نافرمانى نكن ، آن گاه از خدا نــترس ؛ زيرا او به كسى ظلم نمى كند و هيچ گاه بدون گناه كسى را كيفر نمى دهد.
.
بحار الانوار
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یاوران مهدی ، علمدار133 ، حقیر ، وحید110 ، بیداری12 ، فاطمه خانم ، sarallah ، MESSENGER ، heaven ، Farzaneh ، yamin ، مصباح ، boghz ، mahramaneh
۱۲:۰۵, ۱۰/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/آبان/۹۱ ۱۲:۰۸ توسط سید ابراهیم.)
شماره ارسال: #10
آواتار
با تشکر از دوستان عزیزی که دارند مشارکت می کنند ان شاءالله مزدشان را از خود حضرت ساقی کوثر بگیرند.


ادامه:


داستان یازدهم:
علــــــــــــــی ِ عاشق، عاشقِ علی (خواستگاری مولا)


هی این دست و آن دست می کند. درونش اتفاقی رخ داده که برایش کمی عجیب است. بارها وارد کوچه گشته است و برگشته. دلهره و اظطراب وجودش را پر کرده است. هر لحظه در نظرش چهره زیبا، معصوم و الهی آن پدر و دختر مجسم می شود.... رویایی که از اوائل جوانی در ذهن داشت آیا به حقیقت خواهد پیوست؟ آهی از دل می کشد. نگاهش را از آسمان به منزل می کشاند و آرام قدمهایش را بر می دارد. بزرگان دیگری از قبل به خواستگاری این دختر یگانه رفته و غیر مستقیم جواب منفی را گرفته بودند. پاسخ پدر اینچنین بود: (( منتظر دستور پرورگارم هستم...))


روبروی در ایستاده است و دستهایش را در هم قفل کرده، هنوز هم نمی تواند در را به صدا درآورد. (( چه کنم خداوندا! ای پروردگارم تو که از ابتدای خلقتم صاحب و مولای من بودی، در هیچ کاری جز به تو به هیچ وجودی توکل نکرده و نمی کنم چون این تو هستی که صاحب و مالک همه هستی و حتی این دلم.... خداوندا خودت بهتر می دانی که در قلبم چه می گذرد، من دل عاشقم را تنها و تنها سپرده ام به خودت.... یاریم نما....))


با توکل حضرت دوست، در می زند.... صدای در می آید. نفس دختر حبس می شود.... چهره اش گلگون می گردد.... و علی وارد خانه می گردد.


((سلام علی جان خوش آمدی به خانه خودت....))


نشسته اند. هر سه. هم علی و هم محبوبه اش سر به زیر انداخته اند.
پیامبر مهربانی نگاه می کند. لبخند می زند به میوه دلش. فاطمه محجوبانه نشسته است ولی درونش آشکارا غوغایی است که سرتاسر وجودش را به لرزه انداخته است....


پدر به سخن در می آید: (( علی جان سرمایه ای داری؟))
علی عرق پیشانیش را می گیرد و می گوید (( تمام سرمایه ام ایمان به وحدانیت خدا و رسالت عبد اوست.... یا رسول الله جانم به فدایتان شما من را می شناسید.))


پدر می خندد و می گوید: (( فاطمه جان چه می گویی؟..... می بینی این علی است که به خواستن تو آمده است؟))


زهرا خیلی آرام می گوید(( امر، امر شماست .... من راضی ام به رضایت شما))


پدر نفس راحتی می کشد لبخندی زیبا بر ملاحت بی نهایتش اضافه می گردد....


می گوید(( علی جان تو به سپر و زره نیازی نداری سپرت را بفروش و برای زندگی با تنها دردانه ام مهیا شو.... خوب می دانی که ارزش فاطمه چیست.... بیشتر نمی گویم. و تو زهرایم برای علی ات یاوری باش یکتا در شبهای غریبی اش...))


زهرا اشک می ریزد، علی دستان پدر را می بوسد، فرشتگان هلهله می کنند و خدا می خندد.




ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، میلاد.م ، علمدار133 ، مجید املشی ، حقیر ، ZaHrA110M ، فاطمه خانم ، MESSENGER ، heaven ، Farzaneh ، fazel ، yamin ، مسافر ، فدک زهرا ، مصباح ، boghz ، Hadith ، mahramaneh
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  (A+)احادیث و نکته های نابی که در زندگی من بسیار اثر گذار بودند& علی 110 427 185,437 ۷/اسفند/۹۶ ۱۶:۴۹
آخرین ارسال: Hadith
  طلبه فوق خوش شانس!!! ( بسیار زیباست - بخونید ) soshiant 0 1,025 ۱۹/بهمن/۹۱ ۲۳:۴۴
آخرین ارسال: soshiant

پرش در بین بخشها:


بالا