کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۲:۰۹, ۲۰/آذر/۸۹
شماره ارسال: #11
آواتار
پاداش قصيده
مرحوم حاج شيخ ابراهيم مشهور به صاحب‏الزمانى فرمود روز تولد حضرت على بن موسى الرضا عليه‏السلام قصيده‏اى در مدح آن حضرت گفتم و از خانه بيرون آمدم به قصد ملاقات نائب التوليه كه قصيده را براى او بخوانم؛ چون عبورم از صحن مقدس افتاد با خود گفتم نادان سلطان اينجاست. كجا مى‏روى؟! قصيده را براى خودشان چرا نمى‏خوانى؟ پس از قصد خود پشيمان شدم و قصيده را مقابل حرم مقدس خواندم. پس عرض كردم: يا مولاى از جهت معيشت در فشارم، امروز هم عيد است اگر صله عنايت فرمائيد بجاست ناگاه از سمت راست كسى ده تومان در دست من گذاشت. عرض كردم يا مولاى كم است؛ فورا از سمت چپ كسى ده تومان ديگر در دست من گذاشت. خلاصه تا شش مرتبه استدعاى زيادى كردم و در هر مرتبه ده تومان مرحمت فرمودند و چون مبلغ شصت تومان را كافى ديدم خجل شدم كه باز طلب كنم. مبلغ را در جيب گذاشته تشكر كردم و از حرم مطهر خارج شدم. در كفشدارى ديدم عالم ربانى مرحوم حاج شيخ حسنعلى تهرانى مى‏خواهند بحرم مشرف شوند مرا كه ديد در بغل گرفت و فرمود: حاج شيخ ابراهيم خوب زرنگ شدى! با حضرت رضا عليه‏السلام روى هم ريختيد؛ تو شعر مى‏گويى و آن حضرت هم به تو صله مى‏دهند. بگو چه مبلغ صله دادند؟ گفتم: شصت تومان. فرمود: حاضرى شصت تومان را بدهى و دو برابر آنرا بگيرى؟ قبول كردم. بعدا پشيمان شدم كه وجهى كه حضرت مرحمت فرمودند چيز ديگر بود. برگشتم خدمت شيخ و آنچه اصرار كردم ايشان معامله را فسخ نفرمود.
(شهيد دستغيب، داستان‏هاى شگفت)

فروتنی خوبان
على بن‏موفّق گفت: يك سال حج كردم، شب عرفه دو فرشته را به خواب ديدم كه از آسمان فرود آمدند با جامه‏هاى سبز، يكى ديگرى را گفت: دانى كه امسال حجاج چند تن بودند؟ گفت: ششصد هزار بودند. گفت: دانى كه حج چند تن پذيرفتند؟ گفت؟ حج شش تن پذيرفتند و بس. از هول اين سخن از خواب بیدار شدم و سخت اندوهگين گشتم و گفتم: من به هيچ حال از اين شش تن نباشم.
در اين انديشه و اندوه به مشعرالحرام رسيدم و در خواب شدم، همان دو فرشته را ديدم كه همان حديث با يكديگر گفتند. آنگاه آن يكى گفت: دانى كه حق تعالى امشب چه حكم كرده است ميان خلق؟ گفت: خیر. گفت: خداوند به خاطر يكى از آن شش تن، صد هزار نفر دیگر را بخشيد و حجشان را قبول کرد.
پس از خواب بيدار شدم شادان و شكر كردم خدا را.
(كيمياى سعادت)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Ramin_Ghn ، علی 110 ، MAHDI59 ، hamed ، یکدوست ، وحید الف ، Ara ، elhamA ، ONLY66 ، MohammadMeraj ، MESSENGER ، ارتش1نفره ، ترنم ، سدرة المنتهی ، بیداری اندیشه
۱۵:۲۴, ۲۰/آذر/۸۹
شماره ارسال: #12
آواتار
توبه بُشر حافى
روزی بشرحافی شوريده حال و مست همى‏رفت در راه كاغذى يافت بر آن كاغذ «بِسمِ اللّه‏ الرَّحمن الرَّحِيم» نوشته بود؛ بشر برداشت عطرى خريد و آن كاغذ معطّر ساخت و در موضعى پاكيزه به تعظيم نهاد. در آن شب بزرگى بخواب ديد كه بدو گفتند:
«برو بشر را بگوى عطر آگين كردى نام‏هاى مرا عطر آگينت كنيم، پاكيزه نمودى آنها را پاكيزه‏ات نماييم و بعزّتم نام‏آورت كنم در دنيا و آخرت».
آن بزرگ گفت: بشر مردى فاسق است پس خواب غلط ديده باشم. طهارت كرد و نماز گزارد و باز به خواب رفت بار ديگر همان حال مشاهدت كرد. بشر را طلبید، در خرابات نشان دادند، بشر آمد و پيغام بدو رسانيد و آن پيغام از مفاتيح غيب بود كه قفل درِ دل بشر بدان گشاده شد و توبه كرد.

سخنى ديگر از بُشر حافى
نقل است كه احمد حنبل در حقّ بُشر ارادت تمام داشت و ملازمت آستان او مى‏كرد تا به حدّى كه شاگردانش مى‏گفتند: تو مجتهد زمانه‏اى و در انواع علوم نظير ندارى و هر ساعت از پس شوريده‏اى مى‏روى؟
امام احمد گفت: آرى همه علوم را من بهتر از او مى‏دانم، ولى خداى را او بهتر از من شناسد.
آدمى ديده است و باقى پوست ؛ ديده آنست كان كه بیند دوست
و او را حافى بدان گويند كه چون توبه كرد از شدّت غلبه حق هرگز كفش در پاى نكردى و برهنه پاى رفتى و چون از سرّ اين حال سؤال كردند، گفت:
خداى تعالى فرمايد: «وَ اللّه‏ُ جَعَلَ لَكُمُ الأرضَ بِساطا»
يعنى من كه حضرت اللّه‏ام بساط زمين را از براى شما گسترانيده‏ام.
لاجرم ادب نباشد كه بر بساط پادشاهان با كفش روند؛ پس برهنه پاى رفتن او حُسن رعايت ادب و غايت تعظيم ربّ بود.

(جواهر الاسرار)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hamed ، rahbin ، یکدوست ، وحید الف ، Ara ، ONLY66 ، elhamA ، فرهاد ، SMAfghahi ، MESSENGER ، محمود ، محیصا ، ارتش1نفره ، Abasaleh ، mohammad790 ، ساقی ، ترنم
۱۶:۲۳, ۲۰/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/آذر/۸۹ ۱۶:۲۴ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #13
آواتار
یک نکته ی ظریف و بسیار مهم
دوستان درست است که بُشر، عارفی اهل دل است که خدای به او نظر کرده
اما الگوی رفتاری ما در زندگی فقط و فقط باید اهل بیت باشد
ببینید راه بندگی خدای متعال ذوق و سلیقه نمیفهمد باید مطابق دستور اولیایش عمل کرد
14 معصوم هم این آیه را میدانستند ولی کفش هم به پا میکردند
خواندن احوال بزرگان بسیار خوب آموزنده و اثر گذار است اما فراموش نکنیم معیار و ملاک بندگی برای ما باید سنت اهلی بیت و فرامین خدا در قرآن مجید باشد ولا غیر
به سلمان گفتند چگونه سلمان شدی (منا اهل البیت شدی)
گفت هوای نفس خود را در خواست و مطلوب رسول خدا و امیر مؤمنان فانی کردم و دیدم آنها کجا گام برمیدارند من همه پشت سرشان بر همانجا گام برداشتم
این یعنی شیعه، یعنی مشایعت کننده ی راه اهل بیت!!!!!!!!!

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، hamed ، zarati313 ، احیاء ، یکدوست ، وحید الف ، abbas313 ، ONLY66 ، elhamA ، mojtaba-nk3 ، MohammadMeraj ، MESSENGER ، ارتش1نفره ، ehsan_mt ، Abasaleh ، mohammad790 ، ساقی ، ترنم ، سدرة المنتهی ، ali0077 ، بیداری اندیشه
۱۴:۳۹, ۲۲/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/آذر/۸۹ ۱۲:۱۴ توسط جوینده حق.)
شماره ارسال: #14
آواتار
استاد فرشچیان وماجرای تابلوی عصر عاشورا
چهار ساله بودم. روی زمین می نشستم و نقش های قالی را روی کاغذ می کشیدم. پدرم هم از این وضعیت راضی بود. پدرم نماینده شرکت فرش در اصفهان بود.
سه سال پیش از انقلاب، روز عاشورا، مادرم گفت: برو روضه گوش کن تا چند کلام حرف حساب بشنوی. گفتم: من حالا کاری دارم بعد خواهم رفت. رفتم اتاق، اما خودم ناراحت شدم. حال عجیبی به من دست داد، قلم را برداشتم و تابلو" عصر عاشورا" را شروع کردم. قلم را که برداشتم همین تابلو شد که الان هست، بدون هیچ تغییری. الان که بعد از سی سال به این تابلو نگاه می کنم، می بینم اگر می خواستم این کار را امروز بکشم، باز هم همین تابلو به وجود می آمد، بدون هیچ تغییری. یک چیزی دارد این تابلو که خود من هم گریه ام می گیرد. در این تابلو مایه اصلی تصویر گرایی، مرکز تصویر دیده نمی شود. جایش خالی است. امام حسین که محور اصلی این تابلوست در اثر دیده نمی شوند.

امام حسين علیه السلام و معجزه فرار تب
زراره بن اعين گويد: امام صادق عليه السلام حديث نمود كه عبدالله بن شداد بن الهادى احبشى مريض شد و سخت تب كرد، حسين بن على عليه السلام چون اين بدانست به عيادت او رفت . هنگامى كه از در خانه وارد شد، تب از عبدالله بيرون شد، عرض كرد: شاد و شاكرم از آن منزلت كه خداوند شما را عطا فرموده همانا تب از شما گريزان است . حضرت فرمود: والله ما خلق الله شيئا الا قد امره بالطاعه لنا
به خدا سوگند خداوند چيزى را نيافريد مگر اين كه او را به اطاعت ما امر نمود. عبدالله عرض كرد:
در اين هنگام صدايى شنيدم که گفت "لبيك" ولی كسى را نديدم .

ماجرای اسلام آوردن زن صابئى
یك زن صائبى شب عاشورا به يكى از مجالس سيدالشهدا عليه السلام كه در همسايگى آنها بر پا بوده مى رود و براى دختر خود مقدارى برنج به عنوان تبرك درخواست مى كند و از صاحب منزل مى خواهد اين امر را براى كسى نگويد، چون نزد صائبى ها اين كار بسيار ناخوشايند بوده و جرم به حساب مى آمد و اگر اين امر افشا مى شد احيانا به كشته شدن او مى انجاميده است.
بعد از گذشت يك سال با روى باز و چهره خندان به صاحب مجلس ‍ مى گويد: به بركت مجلس سيدالشهدا عليه السلام ، دخترم بعد از ۱۳ سال حامله گشته و فرزندى به او عنايت شده كه نامش را حسين گذاشتيم و به اين وسيله تمام آن خانواده به دين اسلام مشرف مى شوند.
(بحار ج ۹۸ ، ص ۶۸، كامل الزيارات ، باب ۷۷، ص ۱۹۰/ )
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بیداری اندیشه ، علی 110 ، zarati313 ، احیاء ، یکدوست ، Ramin_Ghn ، mahdi_amiri ، وحید الف ، ONLY66 ، elhamA ، MohammadMeraj ، MESSENGER ، Agha sayyed ، Abasaleh ، mohammad790 ، ساقی ، ترنم ، eriha
۱۵:۴۲, ۲۸/آذر/۸۹
شماره ارسال: #15
آواتار
از کرامات و عنايات مولاي متقيان، حيدر کرار، اسدالله الاعظم، حضرت اميرالمومنين علي ابن ابيطالب عليه السلام

اطعام توسط حضرت على عليه‏السلام
عالم متّقى مرحوم حاج ميرزا محمد صدر بوشهرى عليه‏السلام نقل فرمود: هنگامى كه پدرم مرحوم حاج شيخ محمدعلى از نجف اشرف مسافرتى به هندوستان نمود، من و برادرم شيخ احمد در سن شش هفت سالگى بوديم. اتفاقا سفر پدرم طولانى شد به طورى كه مبلغى كه پدرم براى مخارج ما به ما درم سپرده بود تمام شد و ما بيچاره شديم طرف عصر از گرسنگى گريه مى‏كردم و به ما در خود مى‏چسبيدم.
پس مادرم به من و برادرم گفت وضو بگيريد و لباس ما را طاهر نمود و ما را از خانه بيرون آورد تا وارد صحن مقدس شديم. مادرم گفت من در ايوان مى‏نشينم شما برويد حرم و به حضرت امير بگويد پدر ما نيست و ما امشب گرسنه‏ايم و از حضرت خرجى بگيريد و بياوريد تا براى شما شام تدارك كنم؛ ما وارد حرم شديم سر به ضريح گذاشته عرض كردم پدر ما نيست و ما گرسنه هستيم.دست خود را داخل ضريح نموده گفتم: خرجى بدهيد تا مادر ما تدارك شام برايمان كند. مقدارى گذشت اذان مغرب را گفتند من براى برادرم گفتم: حضرت امير مى‏خواهند نماز بخوانند. پس گوشه‏اى از حرم نشستم منتظر تمام شدن نماز. پس از گذشتن كمتر از ساعتى شخصى مقابل ما ايستاد و كيسه پولى به من داد و فرمود بده به مادرت و بگو تا پدر شما بيايد هرچه لازم داشته باشيد به فلان محل مراجعه كن. مسافرت پدرم چند ماه طول كشيد و در اين مدّت به بهترين وجهى معيشت ما اداره شد تا پدرم از مسافرت برگشت.
(شهيد آيت‏اللّه دستغيب، داستان‏هاى شگفت)


پرداخت بدهى توسط حضرت على عليه‏السلام
آخوند ملاّعبداللّه‏ بهبهانى شاگرد شيخ اعظم يعنى شيخ مرتضى انصارى ـ اعلى اللّه‏ مقامه ـ بود و در اثر حوادث روزگار مبتلا به قرض زيادى شد تا اينكه مبلغ پانصد تومان مقروض گرديد و عادتا محال بود ادا شود؛ پس خدمت شيخ استاد حال خود را خبر داد. شيخ پس از لحظه‏اى فكر نمود فرمود سفرى به تبريز برو انشاءاللّه‏ ادا مى‏شود.
ايشان حركت مى‏كند و وارد تبريز مى‏شود و در منزل مرحوم امام جمعه تبريز مى‏رود. مرحوم امام چندان اعتنايى نمى‏كند و شب را در قسمت بيرونى منزل امام مى‏ماند. بعد از اذان صبح در خانه را مى‏كوبند خادم در را باز كرده مى‏بيند رئيس‏التجّار است و مى‏گويد به آقاى امام كارى دارم؛ ايشان مى‏آيند و مى‏گويند: سبب آمدن شما اين موقع چيست؟ رئيس‏التجّار مى‏گويد: آيا شب گذشته كسى از اهل علم بر شما وارد شده؟ امام مى‏گويد: بلى يك نفر از اهل علم نجف اشرف آماده و هنوز با او صحبت نكرده‏ام كه بدانم كيست و براى چه غرضى آمده رئيس‏التجّار مى‏گويد از شما خواهش مى‏كنم مهمان خود را به من واگذاريد؛ امام قبول مى‏كند.
رئيس‏التجّار با كمال احترام جناب شيخ را مى‏برد منزل خود و در آن روز قريب پنجاه نفر از تجّار را دعوت مى‏كند و پس از صرف نهار مى‏گويد:
«آقايان شب گذشته در خواب ديدم بيرون شهر هستم ناگاه جمال مبارك حضرت اميرالمؤمنين عليه‏السلام را ديدم كه سوار هستند و رو به شهر مى‏آيند. دويدم ركاب مباركش را بوسيدم و عرض كردم: يا مولاى چه شد كه تبريز ما را به قدم مبارك مزيّن فرموديد؟ حضرت فرمود: قرض زيادى داشتم آمدم تا در شهر شما قرضم ادا شود. از خواب بيدار شدم در فكر فرو رفتم پس خوابم را چنين تعبير كردم كه لابد يك نفريكه مقرّب در گاه آن حضرت است قرض‏دار است و به شهر ما آمده است فكر كردم كجا بروم به منزل امام رفتم و او را يافتم نامبرده ايشانند و بيش از پانصد تومان مقروض هستند يكصد تومان را خود مى‏پردازم».
ساير تجّار هر يك مبلغى پرداختند كه قرض نامبرده ادا شد و و تتمّه وجه خانه‏اى در نجف براى نامبرده خريدارى گرديد. مرحوم صدر بوشهرى گفت آن خانه فعلاً موجود و به ارث من رسيده است.
(شهيد آيت‏اللّه دستغيب، داستان‏هاى شگفت)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، علی 110 ، zarati313 ، احیاء ، Aejem ، وحید الف ، ONLY66 ، elhamA ، MESSENGER ، Abasaleh ، mohammad790 ، ساقی ، ترنم ، سدرة المنتهی ، بیداری اندیشه
۰:۳۲, ۲۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/آذر/۸۹ ۱:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #16
آواتار
این داستانی است که برای یکی از نزدیکترین نزدیکانم رخداده وبی واسطه نقل میکنم
داستان از این قرار است
پدری داشتم که کارمند بود اما بی اندازه دست و پا خیر بود
راستش ما نمیدونستیم که از کجا می آورد اینقدر به این و آن کمک میکند
آدم بسیار رند و زیرکی بود در معامله با خدا
چند نمونه از رندیهایش را برایم گفت تا از آن درس بگیرم من هم میگویم تا بلکه شما هم به کارتان آید
می گفت من علاقه عجیبی به مولا علی دارم و سر این مطلب را هم نمیدانستم
البته علل مختلفی میتواند داشته باشد اما روزی پدر برایم یکی از رازهایش را فاش کرد
بعد از این که حال عجیبی از ارادت و محبت به مولا علی در من پیدا شد به من گفت پسرم در لحظاتی که من به نیت این که خدا به ما فرزندی عنایت کند.... من در نیتم این بود که خدایا این فرزندی را که قرار است به ما عطا کنی از نوکران مولا علی قرارده
رفقا خیلی آدم تو اون لحظات بتونه چنین نیتی رو در ذهنش بگذرونه
یکی دیگه از رندی های پدرش رو که برام تعریف کرد این بود که
گفت من داشتم کتاب دینی را میخواندم که در پاورقیش نوشته بود که روزی مردی در مقابل میرزا جواد آقا ملکی تبریزی غیبت میکند و میرزا پس از زنجش بسیار از غیبت شنیدن میگوید چهل روز مرا به زحمت انداختی، بعد از خواندن این مطلب نام این بزرگوار در ذهنم ثبت شد و در درونم نسبت به ایشان احساس محبت و احترام حس میکردم روزی در مورد حقایق و اسرار نماز از پدر سوالی کردم و ایشان پاسخم را داد بعد گفتم آیا کتابی هست که به بیان حقایق نماز پرداخته باشد ایشان کتاب اسرار الصلاة میرزا جواد آقا ملکی تبریزی را به من داد که مال خودش بود و در جوانی آن را خوانده بود (بعد ها او این کتابش را به من هم داد) و گفت تأثیر شگرفی از مطالعه اون کتاب بردم و گویی به صرف مطالعه اش در من و اعمالم اثر داشت بعد ها پدرم سرّ این اثر گذاری را به من گفت
پدرش به او گفته بود قبل از ازدواج با مادرت میرفتم سر قبر مرحوم ملکی تبریزی که قبرشان در شیخان قم است و به سیدی پول میدادم تا بر مزار میراز جواد آقا یس بخواند و از او میخواستم که بعد ها دست پسرم را بگیرد
و اما بزرگترین رندی ای که برایم از پدرش تعریف کرد این بود
گفت پدرم از سالها قبل کفالت یک بچه سید یتیمی را که پدرش روحانی بود را به عهده گرفته بود وقتی به سنین نزدیک دبیرستان رسید به پیشنهاد پدرم رفت حوزه و ملبس به لباس مرحوم پدرش شد و بعد از چند سال پدرم برایش امر ازدواجش را محیا کرد و حتی سیسمونی فرزندش را هم تهیه کرد و البته به لطف خدا کودک دیروز و شیخ امروز الآن امام جماعت امام زاده ای در شهرستان رباط کریم است
روزی به من گفت فرزندم میدانی چرا من کفالت این آقا سید را به عهده گرفتم
گفتم نه پدر جان
گفت روزی که تصمیم گرفتم کفیل این فرزند شوم با پیغمبر قرار گذاشتم ای رسول خدا من کفالت یکی از فرزندانت را به عهده می گیرم ، بعد از مرگم کفالت فرزندم را به عهده بگیر
میگفت یکی دوسالی از این ماجرا گذشت و پدرم به رحمت خدا رفت
ما او را به طرز حیرت انگیزی در همان امام زاده ای دفن کردیم که آقا سید امام جماعتش بود و نماز میت را هم همان سید برایش خواند
پدر مرحوم این آشنای نزدیک ما خودش از شیفتگان مولا علی بود و شب جمعه 1 رجب تولد امام باقر علیه السلام به رحمت خدا رفت و خاکسپاری شد، فرزندش میگفت با اینکه من ماندم در رباط تا پدرم در اولین شب تنها نماند
اما بدون هماهنگی به یکباره امام جماعت مسجد اعلام کرد که امشب دعای کمیل را در خانه آقای فلانی میخوانیم و پدرم که انس عجیبی با دعای کمیل داشت حض و بهره ای برد
فرزندش پس فردای شب هفت پدرش به حج دانشجویی مشرف شد و 9 روز پس از فوت پدرش در مسجد النبی در مقابل رسول خدا ایستاده بود
خودش میگفت اولین بار وقتی گفتم السلام علیک یا رسول الله یاد حرف پدرم و قولی که با رسول خدا گذاشته بود افتادم ، و دیدم که چقدر عالی و بینظیر پیامبر خدا وفای به عهد کرده
بعد گفت پس از 14 روز که از حج برگشتم 10 روز بعد سفری برایم مهیا شد به طور پیشبینی نشده با تعیین مکان و بدون نیاز به پرداخت هزینه از سوی من تا به مدت 10 روز من به مشهد الرضا سفر کنم و خدا میداند که چه سفری بود و چه میزبانی و چه میهمان نوازی
و خلاصه من داغ فراغ پدر را با این میهمان نوازی های پیاپی رسول خدا و آل طاهرینش نفهمیدم
و بعد از آن به شکل بی اندازه حیرت انگیزی که برای ما هم توضیح نداد از لحاظ مالی در استقلال کامل است
به من میگوید همیشه که آدم عاقل کسی است که بداند باید با چه کسی در این عالم معامله و معاشقه کند!!!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، zarati313 ، بیداری اندیشه ، جوینده حق ، احیاء ، یکدوست ، وحید الف ، محب الزهرا ، ONLY66 ، elhamA ، MohammadMeraj ، فرهاد ، MESSENGER ، ترنم ، یاوران مهدی ، سدرة المنتهی ، aboutorab
۱۳:۵۹, ۳/دی/۸۹
شماره ارسال: #17
آواتار
دلسوزي عزرائيل

روزي رسول خدا ـ عليه السلام ـ نشسته بود، عزرائيل به زيارت آن حضرت آمد پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ از او پرسيد: «اي برادر! چندين هزار سال است كه تو مأمور قبض روح انسانها هستي، آيا در هنگام جان كندن آنها دلت براي كسي رحم آمد؟»

عزرائيل گفت: در اين مدت دلم براي دو نفر سوخت:

1. روزي دريا طوفاني شد و امواج سهمگين دريا يك كشتي را در هم شكست، همه سرنشينان كشتي غرق شدند،‌تنها يك زن حامله نجات يافت، او سوار بر پاره تخته كشتي شد و امواج ملايم دريا او را به ساحل آورد و در جزيره‎اي افكند، در اين ميان فرزند پسري از او متولد شد، من مأمور شدم جان آن زن را قبض كنم، دلم به حال آن پسر سوخت.

2. هنگامي كه شدّاد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بهشت بي‎نظير خود پرداخت، و همه توان و امكانات ثروت خود را در ساختن آن صرف كرد، و خروارها طلا و گوهرهاي ديگر براي ستونها و ساير زرق و برق آن خرج نمود تا تكميل شد[1] وقتي كه خواست از آن ديدار كند، همين كه خواست از اسب پياده شود و پاي راست از ركاب بر زمين نهاد، هنوز پاي چپش بر ركاب بود كه فرمان از سوي خدا آمد كه جان او را قبض كنم، آن تيره بخت از پشت اسب بين زمين و ركاب اسب گير كرد و مرد، دلم به حال او سوخت از اين رو كه او عمري را به اميد ديدار بهشتي كه ساخته بود به سر برد، سرانجام هنوز چشمش بر آن نيفتاده بود، ‌اسير مرگ شد.

در اين هنگام جبرئيل به محضر پيامبر ـ صلّي الله عليه و آله ـ رسيد و گفت: «اي محمد! خدايت سلام مي‎رساند و مي‎فرمايد: به عظمت و جلالم سوگند كه آن كودك همان شدّاد بن عاد بود، او را از درياي بيكران به لطف خود گرفتيم، بي‎مادر تربيت كرديم و به پادشاهي رسانديم، در عين حال كفران نعمت كرد، و خودبيني و تكبر نمود،‌ و پرچم مخالفت با ما برافراشت، سرانجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، ‌تا جهانيان بدانند كه ما به كافران مهلت مي‎دهيم ولي آنها را رها نمي‎كنيم، چنان كه در قرآن مي‎فرمايد:

«إِنَّما نُمْلِي لَهُمْ لِيزْدادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهِينٌ؛ ما به آنها مهلت مي‎دهيم تنها براي اين كه بر گناهان خود بيفزايند، و براي آنها عذاب خوار كننده‎اي آماده شده است.»[2]

[1] . اوصاف اين بهشت بسيار پر زرق و برق در شهر اِرَم، در كتاب مجمع البيان، ج 10، ص 486 و 487 آمده است.
[2] . آل عمران، آيه 178
جوامع الحكايات / محمد عوفي
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: mohamad ، بیداری اندیشه ، MAHDI59 ، علی 110 ، zarati313 ، جوینده حق ، یکدوست ، وحید الف ، Ara ، محب الزهرا ، ONLY66 ، elhamA ، MohammadMeraj ، فرهاد ، MESSENGER ، Tolou ، ilidin ، ترنم ، نسیم
۱۷:۳۴, ۳/دی/۸۹
شماره ارسال: #18
آواتار
ارزش ملک و سلطنت

روزی بهلول بر هارون‌الرشید وارد شد.

خلیفه گفت: مرا پندی بده!

بهلول پرسید: اگر در بیابانی بی‌آب، تشنه‌گی بر تو غلبه نماید چندان که مشرف به موت گردی، در مقابل جرعه‌ای آب که عطش تو را فرو نشاند چه می‌دهی؟

گفت:...

صد دینار طلا.

پرسید: اگر صاحب آب به پول رضایت ندهد؟

گفت: نصف پادشاهی‌ام را.

بهلول گفت: حال اگر به حبس‌البول مبتلا گردی و رفع آن نتوانی، چه می‌دهی که آن را علاج کنند؟

گفت: نیم دیگر سلطنتم را.

بهلول گفت: پس ای خلیفه، این سلطنت که به آبی و بولی وابسته است، تو را مغرور نسازد که با خلق خدای به بدی رفتار کنی.

منبع : انجمن سایت تبیان - منبع اصلیش رو پیدا نکردم.
یا حق
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بیداری اندیشه ، MAHDI59 ، علی 110 ، mohamad ، احیاء ، یکدوست ، وحید الف ، ONLY66 ، MohammadMeraj ، فرهاد ، MESSENGER ، ترنم
۱:۲۸, ۷/دی/۸۹
شماره ارسال: #19
آواتار
به شیطان گفتم لعنت بر تو

لبخند زد

پرسیدم :« چرا می خندی؟»

پاسخ داد :« از حماقت تو خنده ام می گیرد! »

پرسیدم : « مگر چه کرده ام ؟ »

گفت : « مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام! »

با تعجب پرسیدم : « پس چرا زمین می خورم؟ »

پاسخ داد : « نفس تو مانند اسبی که هنوز آن را رام نکرده ای ، نفس تو هنوز وحشی است و تو را زمین می زند »

پرسیدم : « پس تو چه کاره ای ؟ »

پاسخ داد : « هر وقت سواری آموختی ، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد،فعلا برو سواری بیاموز »
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MAHDI59 ، بیداری اندیشه ، علی 110 ، mohamad ، احیاء ، جوینده حق ، یکدوست ، Aejem ، وحید الف ، محب الزهرا ، ONLY66 ، elhamA ، MohammadMeraj ، فرهاد ، MESSENGER ، ilidin ، ترنم ، R3Z4
۱:۵۸, ۹/دی/۸۹
شماره ارسال: #20
آواتار
علامه سید محمد حسین طباطبائی صاحب تفسیر المیزان نقل كردند كه: استاد ما عارف برجسته «حاج میرزا علی آقا قاضی» می‏گفت:

در نجف اشرف در نزدیكی منزل ما، مادر یكی از دخترهای اَفَنْدی‏ها (سنی‏های دولت عثمانی) فوت كرد.

این دختر در مرگ مادر، بسیار ضجه و گریه می‏كرد و جداً ناراحت بود، و با تشییع كنندگان تا كنار قبر مادر آمد و آنقدر گریه و ناله كرد كه همه حاضران به گریه افتادند.
هنگامی كه جنازه مادر را در میان قبر گذاشتند، دختر فریاد می‏زد: من از مادرم جدا نمی‏شوم هر چه خواستند او را آرام كنند، مفید واقع نشد؛ دیدند اگر بخواهند با اجبار دختر را از مادر جدا كنند، ممكن است جانش به خطر بیفتد. سرانجام بنا شد دختر را در قبر مادرش بخوابانند، و دختر هم پهلوی بدن مادر در قبر بماند، ولی روی قبر را از خاك انباشته نكنند، و فقط روی قبر را با تخته‏ای بپوشانند و دریچه‏ای هم بگذارند تا دختر نمیرد و هر وقت خواست از آن دریچه بیرون آید.

دختر در شب اول قبر، كنار مادر خوابید، فردا آمدند و سرپوش را برداشتند تا ببینند بر سر دختر چه آمده است، دیدند تمام موهای سرش سفیده شده است.
پرسیدند چرا این طور شده‏ای؟

در پاسخ گفت: شب كنار جنازه مادرم در قبر خوابیدم، ناگاه دیدم دو نفر از فرشتگان آمدند و در دو طرف ایستادند و شخص محترمی هم آمد و در وسط ایستاد، آن دو فرشته مشغول سؤال از عقائد مادرم شدند و او جواب می‏داد، سؤال از توحید نمودند، جواب درست داد، سؤال از نبوت نمودند، جواب درست داد كه پیامبر من محمد بن عبدالله(صلی الله علیه و آله و سلم)است.تا این كه پرسیدند: امام تو كیست؟آن مرد محترم كه در وسط ایستاده بود گفت: «لَسْتُ لَها بِاِمامِ؛ من امام او نیستم»
در این هنگام آن دو فرشته چنان گرز بر سر مادرم زدند كه آتش آن به سوی آسمان زبانه می‏كشید.
من بر اثر وحشت و ترس زیاد به این وضع كه می‏بینید كه همه موهای سرم سفید شده در آمدم.

مرحوم قاضی می‏فرمود: چون تمام طایفه آن دختر، در مذهب اهل تسنن بودند، تحت تأثیر این واقعه قرار گرفته و شیعه شدند (زیرا این واقعه با مذهب تشیع، تطبیق می‏كرد و آن شخصی كه همراه با فرشتگان بوده و گفته بود من امام آن زن نیستم، حضرت علی (علیه السلام) بوده‏اند) و خود آن دختر، جلوتر از آنها به مذهب تشیع، اعتقاد پیدا كرد.
______________________________________

نكنه توي اون لحظه امام ما بفرمايد: لَسْتُ لَها باِمامِ
آخه مگه من چه كاري كردم كه نشون بدم امام من پول نيست، شهوت نيست، شهرت نيست؟!!
...

فقط به اين دلخوشم كه حب اهل بيت از قلب و روحم جدا نميشه/
براي هم دعا كنيم/
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: بیداری اندیشه ، یکدوست ، Seyed Mohsen ، ضد ماسون ، جوینده حق ، zarati313 ، احیاء ، ياس ، وحید الف ، محب الزهرا ، ONLY66 ، elhamA ، MohammadMeraj ، meshkat ، MESSENGER ، ehsan_mt ، ilidin ، ترنم ، R3Z4
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,472 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا