|
...آنگاه چادری شدم!
|
|
۳:۰۵, ۲/فروردین/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲/فروردین/۹۱ ۳:۰۶ توسط soldier.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام چند وقت پیش توی تاپیک "احساستون در مورد حجاب چیه؟" از خواهران بزرگوار تالار خصوصا خواهرانی که به دلخواه پوشش زیبای چادر رو انتخاب کرده اند درخواست کردم داستان چادری شدنشون رو شرح بدند که انگار لایق ندونستند ما رو. تو این تاپیک قصد دارم داستان چادری شدن چند تن از خواهرای دینی خودمو نقل کنم. امیدوارم خواهرای بزرگوار تالار هم افتخار بدند و تو این تاپیک داستان چادری شدنشون رو تعریف کنند. هدیه به آنهایی که سیاهی چادر را رنگین تر از سرخی خونشان میدیدند... چگونه چادری شدم؟ ظاهرم همیشه عادی و معمولی بود ، البته حجابم کامل نبود . به خصوص حالا که فکر می کنم می بینم اصلا کامل نبود (خیلی خجالت می کشم وقتی عکسهای گذشته را می بینم ) .همیشه یک مانتوی معمولی می پوشیدم با یک مقنعه شل و کوتاه که همیشه مقداری از موهام از جلوش زده بود بیرون . گرچه از نظر خیلی ها عادی بود . آرایش هم نمی کردم مگر در مهمونی یا عروسی که اون هم خیلی کم . خانواده ما معمولی بود ولی هیچکس محجبه نبود حتی تو مهمونی های خانوادگی هم کسی حتی یه روسری هم سر نمی کرد .تو گوئی که انگار مقوله حجاب در خاندان ما محلی از اعراب نداشت . اواخر اردیبهشت 78 (ترم آخر تحصیلم) به یک اردوی فرهنگی – دانشجوئی رفتیم . حال و هوای اون اردو جوری بود که همه دخترها می بایست چادر سر می کردند . البته می شد که سر نکرد اما حکایت ، گر خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو ، اجازه نمی داد که با همون تیپ همیشگی برم . اصل قضیه رفتنم هم به خاطر علی رضا بود(همسر عزیزم که یک سال بعدش ازدواج کردیم ) . علی رضا دانشجوی ارشد بود و یه جورائی با هم دوست بودیم . البته نه مثل دوستی های این روزها . ظاهر ساده ای داشت ، قد بلند و خوش برخورد . مدتی بود که اصرار می کرد بیاد خواستگاریم و من هم در واقع داشتم ناز می کردم . به هر حال با چادر مشکی یکی از دوستام که برام بلند بود و مدام تو پام می پیچید رفتم اردو اونم تو اون هوای گرم . شاید باورتون نشه اما داستان تحول زندگی من از همون جا شروع شد . در اردو می خندیدیم و چادر و ظاهرمون را مسخره می کردیم . اما وقتی برگشتم یک حس عجیبی داشتم انگار که دلم نمی اومد چادر از سر بردارم . یک حس آرامش و راحتی باهاش داشتم . ولی خوب حتی فکر کردن به اینکه یک روزی چادری بشم هم غیر ممکن بود ، سرم گیج می رفت وقتی بهش فکر می کردم . به هر حال همه چیز از فرداش مثل قبل ادامه یافت . من هم با همون تیپ همیشگی بودم ولی انگار از اون روز یک چیزی کم بود ، انگار لخت بودم یا اینکه یه چیزی یادم رفته که بردارم . جالبه که بدونید یک سال طول کشید تا اینکه برای همیشه چادر سر کردم و محجبه شدم . این یکسال خیلی پیچیده بود و سختی زیاد کشیدم . اما تلاش می کنم خیلی خلاصه تعریف کنم که چه جوری اون دختر بد حجاب در اون خانواده بی توجه به حجاب ، محجبه شد . پائیز همون سال علیرضا اومد خواستگاریم و نامزد شدیم . قرار شد سال دیگه که درسش تموم میشد تو تابستون 79 ازدواج کنیم . اولین بار که خانوادش را دیدم برام جالب بود که مادرش و خواهرش محجبه بودند آخه بهش نمی اومد که چنین خانواده ای داشته باشه . هر از گاهی که با مامانم یا زن داداشم تنها بودیم شوخی می کردم که چادر بهم میاد نه؟!! یا مثلا گوشه روسریم را پیچ می دادم ببینم واکنش اونها چیه . اما حتی بهم نمیخندیدند . انگار اصلا متصور نبودند که فاطمه هم می تونه محجبه باشه یا شاید دلش می خواد . یه چند ماهی این شده بود دغدغه ذهنم و از بد روزگار با کسی هم نمی تونستم در این مورد حرف بزنم چون همه دوستام سر و وضعشون بد تر از من بود . تازه به من می گفتند که تو چرا به خودت نمی رسی . خلاصه کنم ، به هر حال این گذشت تا بهار 79 که دیگه خونه خاله و عمو وغیره می رفتیم با خانواده علیرضا که اونها هم با هم آشنا شن . یه هفته قبل از شبی که قرار بود همه خونه عمه بزرگم جمع شیم با علیرضا بیرون که بودیم ، با کلی مکث و خجالت برگشت گفت که چقدر دلش می خواسته زن آیندش چادری باشه . بیچاره کلی سرخ و سفید شد تا اینو گفت . حرفش را هنوز تمام نکرده گفت که البته اصلا براش مهم نیست که من چه جوری هستم و همینطوری اینو گفته . انگار یک بمبی تو دلم ترکیده بود ، اونقدر ذوق کرده بودم که دلم می خواست همونجا یه چیزی بگم اما ساکت موندم تا رسیدیم نزدیکی های خونه ما . بدون مقدمه بهش گفتم که من چادر سر می کنم ولی تو باید یه هزینه ای پرداخت کنی اگر که دلت می خواد زنت چادری باشه . اونم اینه که به همه میگم به خاطر تو چادر سر میکنم . حیوونکی گفت که به خدا من منظوری نداشتم و ... شروع کرد به عذرخواهی . حرفش را قطع کردم و گفتم همین که گفتم ، من چادر سر می کنم و تو هم باید پشت من باشی و هوامو نگه داری . خداحافظی کردم و رفتم خونه . اون شب انگار شوک بودم ، نمی تونستم حرف بزنم . دیگه نمی خواستم به واکنش خانواده فکر کنم . دل زدم به دریا و فرداش رفتم پارچه خریدم و دادم خیاطی برام یک چادر مشکی بدوزه و مقنعه چانه دار بلند و یه مانتو گشاد مشکی تا مچ پا . می خواستم حالا که قراره با سر برم تو آتیش یکهو و کامل برم . به مامان گفتم که برای مهمونی لباس سفارش دادم ولی هیچ چیزی در این مورد که چیه نگفتم ، اونهم خوشحال شد . یکهفته گذشت تا شب مهمونی رسید . همه حاضر بودند و منتظر من که بریم . حتی داداشم و زنش هم اومده بودند خونه ما که همه با هم بریم . یک ساعت بود که من تو اتاقم حاضر بودم اما نمی دونستم چه جوری باید با اونا رو در رو شم . طفلکی مامانم که نگران شده بود می گفت فاطمه جان چرا حاضر نمیشی . میگفتم الان میام مامان . احساس میکردم فشارم افتاده . به هر حال چشمامو بستم و اومدم بیرون . تصور کنید فاطمه برای اولین بار در 25 سالگی با مقنعه چونه دار و چادر مشکی و ساق دست و کلاه زیر مقنعه جلوی همه اونا سر تا پا مشکی واستاده بود . گفتم بریم من حاضرم . کسی چیزی نمی گفت . همه انگار شوک شده باشن در حالیکه ایستاده بودند فقط به من نگاه می کردند . مامانم با یک لبخند سرداومد جلو و آروم تو گوشم گفت : "این چیه !؟" . بی اختیار داد زدم که من می خوام اینجوری باشم تو رو خدا اذیتم نکنید . یادم اومد که قرار بود همه چیزو بندازم گردن علیرضا . بی اختیار گفتم علیرضا اینجوری می خواد منم قراره زنش شم . کار بدی که نکردم . انگار برق همه را گرفته بود . هیچ کس چیزی نمی گفت . تو راه بابا گفت فاطمه مطمئنی که می خوای ..... وسط حرفش گفتم خواهش میکنم هیچی نگید ، هیچوقت . من این جوری می خوام و این طوری خوشحالم . در سکوت مطلق رسیدیم خونه عمه . از اینجا دیگه خلاصه میکنم چون اگه بخوام همه اون چیزی که اتفاق افتاد رو بگم مثنوی هفتاد من میشه . فقط اینو بگم کهاون شب دو بار به بهونه دستشوئی رفتم گریه کردم . همه جور حرفی شنیدم حتی نگاهها بدتر از حرفها بود . حیوونکی علیرضا و مادرش که همه کاسه کوزه ها سرشون شکسته بود ، حالشون از من هم بدتر بود . بدتر از همه حرفها و نگاهها اینکه توجه همه فقط به من بود و بس . انگاری کار دیگه ای نداشتند . من هم که لجم گرفته بود ، حتی چادر از سرم بر نداشتم و تا آخر با چادر نشستم . یکی از دختر عمه هام که فهمیده بود چه حالی دارم ، دم گوشم آروم گفت : چادرت را که میتونی برداری . گفتم نه عزیزم می خوام سرم باشه این جوری راحتترم . با همه اون جو سنگین انگار تنها پناهم چادرم بود . تازه آرزو می کردم که ای کاش روبنده هم داشتم که راحت زیرش گریه می کردم و صورت سرخ از خجالتم را کسی نمیدید . به هر حال الان نه سال و چند ماه از اون شب میگذزه و من حتی یکبار هم بدون چادر و مقنعه مشکی از در خونه بیرون نرفتم .(خودمونیما ، تازه اگه تو ایران جا افتاده بود ، پوشیه هم می بستم . اصلا کاشکی اجباری میشد. شوخی کردما نگید حالا که ارتجاعی یا طالبانی هستم ) . واقعا از صمیم دل میگم که از تصمیم خودم راضی هستم . خیلی از دوستامو از دست دادم . حتی هنوز هم حرفهای تند میشنوم . جالبه ها ! من هیچ وقت به کسی نمیگم چه جوری لباس بپوشه ولی خیلی ها در مورد من نظر میدن . به نظر من قشنگه که هر کسی یه سلیقه ای داشته باشه اما قرار نیست که این سلیقه را به هم تحمیل کنیم که (البته رعایت حدود شرعی و عرف واجبه) . منبع:http://islamichejab.blogspot.com |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۲:۳۶, ۴/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
(۳/اردیبهشت/۹۱ ۲۲:۱۱)نگار نوشته است:سلام(۳/اردیبهشت/۹۱ ۲۰:۳۳)tiyam نوشته است: من نمیتونم درک کنم چطور یه زنه نمیتونه حجاب داشته باشه! به پدرتون بگید برفرض که جلب توجه کنه! طرف از اون زیر چیزی نمیتونه ببینه که حالا بگیم جلب توجهش دچار مشکل میشه! منم پدرم اوایل میگفتند نه ولی خب راضیشون کردم! سعی میکنم همه جا بزنم کلا بیرون زیاد میزنم چون واقعا تهران روزبه روز اوضاعشض بدتر میشه! ولی وقتی میزنم عینکمو برمیدارم ووقتی میرسم تو یه حالا مهمونی باهمون چادر ساده رو سری و بالاخره رو گرفتن آنچنان تفاوت قیافه ای پیدا میکنم که کسی باورش نمیشه من همون قبلی ام! |
|||
|
|
۱۵:۲۰, ۴/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۴/اردیبهشت/۹۱ ۱۵:۳۲ توسط مهسا110.)
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
(۱۰/فروردین/۹۱ ۲:۲۰)فاطمه خانم نوشته است:(۹/فروردین/۹۱ ۱۸:۳۶)a123 نوشته است: شاید هم تو راس میگی و حجابت بدون چادر مشکلی نداشته باشه، ولی من به این نتیجه رسیدم اگه میخوای از چیزی لذت ببری باید کاملش رو داشته باشی، اگه میخوای از حجابت لذت ببری چادر سرت کن وگرنه ازاینجا مونده از اونجا رونده میشی . یه چیز دیگه ام بهت بگم . ببین : وقتی تو میخوای واسه یکی کادو بخری ، دوس داری اون شخص از کادوت خوشش بیاد . مخصوصا اگه اون شخص برات مهم باشه . دوس نداری که از سرت وا کنی؟! حالا اگه بشه حجابو یه هدیه واسه خدا در نظر گرفت ، بهترینو بهش هدیه کن . وچه کسی از خدا مهمتر؟!
|
|||
|
|
۱۷:۲۹, ۴/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
(۴/اردیبهشت/۹۱ ۱۲:۳۶)tiyam نوشته است:(۳/اردیبهشت/۹۱ ۲۲:۱۱)نگار نوشته است: چقــــــــــــــــــــدر خوب!!!!!من عاششششششق پوشیه ام!!!ولی خب بابام خوشش نمیاد زیاد...یعنی میگه تو جامعه ی فعلی بیشتر جلب توجه میکنه!!!البته همسرم مشکلی نداره با این موضوع ولی خب تا موقعی که تو خونش نرفتم نمیتونم تصمیمی بگیرم...! سلام امیدوارم خدا قدرت این کارو بهم بده و توفیقشو پیدا کنم... ممنونم از راهنمایی و توضیحتون...
|
|||
|
|
۰:۰۴, ۶/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۶/اردیبهشت/۹۱ ۰:۰۵ توسط N.Mahdavian.)
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
گفت: اگه گفتی چی شد من بعد از این همه مدت چادر پوشیدم؟ گفتم: چه میدانم، لابد اینطوری خوشتیپ تری! گفت: نچ! گفتم: خب لابد فهمیدی اینطوری حجابت کاملتره مثلاً! گفت: نچ! گفتم: ای بابا! خب لابد عاشق یکی شدی، اون گفته اگه چادر بپوشی بیشتر دوستت دارم!! گفت: نزدیک شدی! گفتم: آها!! دیدی گفتم همهی قصهها به ازدواج ختم میشوند؟ دیدی!! گفت: برو بابا… دور شدی باز گفتم: خب خودت بگو اصلاً گفت: یک جایی شنیدم چادر، لباس “فاطمه زهرا (سلام الله علیها)”ست، خواستم کمی شبیه “زهرا ” باشم. |
|||
|
|
۱:۰۵, ۶/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
من اول یا دوم راهنمایی که بودم از مامانم قول گرفته بودم که برام چادر بخره.ولی از اونجایی که وضع مالی خوبی نداشتیم نمیتونست به قولش عمل کنه.
بالاخره اینقدر گریه کردم تا مجبور شد پای یکی از چادرهای خودش رو کوتاه کنه تا سرم کنم. تا بیست سالگی چادری بودم تا اینکه به دلایل مختلفی از جمله قرار گرفتن تو یه گروه خشک مذهب که توهمات خودشون رو به اسم دین به خورد جوونا میدادن، کلا از همه چبز بیزار شدم دیروز تو شهرمون مراسم تشییع شهدای گمنام بود.با امروز دو روزه که چادری شدم با چادر خیلی آرامش دارم.آرزو میکنم که یه روز از روی معرفت چادر سرم کنم نه فقط به خاطر آرامشی که به من میده.برام خیلی دعا کنید |
|||
|
|
۲۰:۳۸, ۶/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
|
احسنت بر تو خواهر شما مایه ی افتخار اسلامین ماهم تا جایی که توان داشته باشیم ازتون دفاع می کنیم
|
|||
|
|
۱۰:۳۵, ۸/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
سلام
منم از بچگی چادر سر می کنم و برام خیلی مهمه ولی الان یه دوره ای شده که نمیدونم بگم بعضی از خانمای چادری یا چه لغتی استفاده کنم که یه اخلاقای بدی از خودشون نشون میدن که خانمای بد حجاب و بی حجاب اصلا این کارو نمی کنن . و این یه کم که نه خیلی بده . مثلا خیلی زود با یه نفر که میشه باهاش درست صحبت کرد بنای دعوا رو میذارن یا اگه چیزی یا کاری رو بلد باشن نمیگن و مخفی می کنن که مبادا به کسی کمک کرده باشن یا خیلی توی ظاهرن و چشم و هم چشمی . نگم همیشه ولی خیلی وقتا رفاقت باهاشون مایه دردسره چون همش میخوان یه باری رو دوشت بذارن و غیبتم زیاد می کنن . نمی دونم شهر ما اینطوریه یا همه جا ولی کاش اول بدونیم چادر چقدر احترام داره و حجاب کی بوده و بعد استفاده کنیم نه فقط چون مادرمون سرش کرده یا توی بسیج به درد میخوره یا عادت کردیم یا توی دانشگاه اجباریه هرچی. امیدوارم از حرفم ناراحت نشید ولی این حقیقتیه که متاسفانه زیاد می بینم البته فکر نکنم کسی این نوشته رو بخونه چون یه کم که یه تاپیک قدیمی شد دیگه کسی اعتنایی بش نمیکنه . تاحالا دو سه موردش توی این سایت برای من پیش اومده .انشاءالله که اینم رفع بشه. موفق باشید |
|||
|
|
۲۳:۳۶, ۸/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #28
|
|||
|
|||
(۸/اردیبهشت/۹۱ ۱۰:۳۵)ztb نوشته است: سلام سلام... حق با شماست کاملا!!مثلا وقتی تو یه مجلس عزاداری بخوان شام بدن!!اون خانم چادریه که از همه پوشیده تره و از همه بلند تر گریه کرده(درسته بعضیا نمیتونن بدون صدا گریه کنن...منم همینطورم...ولی بعضیاش دیگه خیلی اداست!!!) غذای اول و که واسه خودشو بچه ی 6ماهش گرفت(!!!) زیر چادرش قایم میکنه و سری بعد که میان رد شن میگه من نگرفتم!!!!آی آدم حرص میخوره!!! یا بعضی از این خانم ها که قدر یه عروس آرایش میکنن و موهاشونو میریزن تو صورتشون و مانتو و شلوارای تنگ و کوتاه میپوشن و یه چادر عربی یا ملی جلو بازم میپوشن!!به خدا باعث شرمندگیه منیه که سعیمو کردم بفهمم وارث چه کسی هستم با این پوشش!!مامانم میگه بعضی ها مجبورن!باباشون مجبورشون میکنه(مثلا)! ایهاالمسلمین!شمارو به هرکی میپرستین به زور چادر سر دختراتون نکنید که یا عقده ای بشن و هزار و یک کار بکنن و چادرشونو ببرن زیر سوال! یا وقتی حواستون نیست جور دیگه ای بخوان رفتار کنن و بگردن!!خدا هم راضی نیست به اینجور اجبار!!خدا هم میگه : انا هدیناه السبیل!اما شاکرا!اما کفورا! غیر از اینه؟؟؟ ببینید من خودم کلا با کلی نگری مشکل دارم!یعنی مخالف اینم که مثلا بگن : دخترا اینجورین!پسرا اونجورین!چادریا فلانن!کراواتیا بهمانن!به نظر من این نوع قضاوت رو هیچ منطقی نمیتونه توجیح کنه!!چون جامعه ی قضاوت خیلی بزرگه!راجع به یه آدم تنها هم به سختی میشه قضاوت کرد!!!هرکس تو یه محیط و خانواده و با شرایط وجودی و شخصیتی خاصی رشد پیدا میکنه...نه منی که سعی میکنم ارزش چادرمو بفهمم نمونه ی همه ی چادری ها هستم نه اونی که با آرایش عروس(!) چادر سر کرده...قبول!ولی من نوعی...هرچقدرم که با مومن واقعی شدن فاصله داشته باشم...تا زمانی که چادرم رو سرمه نمادی از اسلام محسوب میشم!!پس باید حرمت چادرمو نگه دارم!!باید نگه دارم وقتی قبول کردم که سرم کنم!!!بازی که نیست!!بی حرمتی به صاحب این چادره اگه با رفتارام کاری کنم که بقیه بگن : این چادریا همشون......!!! خدا به هممون درک و فهم مضاعف عطا منه انشالله...
|
|||
|
|
۲:۱۹, ۹/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #29
|
|||
|
|||
|
سلام این مطالب را تاحالا برا کسی تعریف نکردم وهمیشه دلم میخواسته یک جا که مناسب باشه وارزششو داشته باشه بگم فکر می کنم برای پدر مادرهای آینده و کسانی که الان هم فرزندی دارند مفید باشه راستش به لطف خدا من از اول چادری بودم و هستم پدرم از امام خمینی (رحمة الله علیه) شنیده بودند که از 5 سالگی به دخترهاتون حجاب را یاد بدین.پدرم هم این جمله را الگوی تربیتی خودشون قرار دادند و روی من پیاده کردند.ایشان از 5 سالگی اصرار داشتند که روسری سر کنم چادر رنگی کوچکی هم برای نماز و یا مواقع دیگه داشتم مادر و خواهر بزرگترم چادری بودند.حجاب داشتن مادر و خواهرم و همچنین شیوه ی تربیتی پدرم حیا را در من تقویت کرد و علاقه ی شدیدی نسبت به حجاب در من ایجاد کرد تا آنجا که یادم هست حدودا اول دبستان بودم که درخواست چادر مشکی از مادرم کردم و ایشان در مقابل کار خوبی از من چادر عربی ای را جایزه دادند و از اول دبستان با ذوق و اشتیاق خودم با چادر به مدرسه می رفتم البته قابل تذکر است که هیچ اجباری برای چادر نداشتم و دقیقا خودم می خواستم که سرکنم. حیا آنقدر در من تقویت شده بود که با آنکه به تکلیف نرسیده بودم ولی از این که حجاب در مقابل نامحرم نداشته باشم خجالت می کشییدم یک رفتار موثری که یادم هست این است که 5،6 ساله بودمیک بار پسر عمه هایم به خانمان آمدند آنها به تکلیف رسیده بودند و نامحرم بودند.من وسط اتاق مشغول نقاشی کشیدن بودم که یک باره سررسیدند و وقتی به اتاق وارد شدند من در حال جمع کردن مدادرنگی هایم بودم به آنها سلام کردم و چون حجاب نداشتم به بیرون فرار کردم دیگر رویم نمی شد که وارد اتاق شوم خلاصه بعداز مدتی با روسری وارد اتاق شدم پسرعمه هایم با این که خیلی از من بزرگتر بودند برایم از جا بلند شدند و در واقع این حرکتشان بیان گر این بود که با حجاب با شخصیت تر شدم و لیاقت دارم که کسی برایم از جا برخیزد حتی با وجود سن بسیار کمم! از سوم دبستان که به تکلیف رسیدم همیشه چادر داشتم فقط وقتی پارک می رفتم برای بازی چادرم را برمیداشتم. به سن 13 ،14 سالگی رسیدم.با چالش حجاب روبه روشدم که حجاب چیست آیا حجاب برابر با چادر است؟با خودم قرار گذاشتم که اگر به این نتیجه رسیدم که باید چادر داشته باشم هیچ وقت جلوی هیچ نامحرمی چادرم را برندارم حتی اگر پوشش زیر چادرم کامل باشد و اگر به این نتیجه رسیدم که چادر لازم نیست چادر سر نمیکنم یا برای دل پدرو مادرم گاه گاهی سر می نمایم.خلاصه در طی یکی دو سالی خداوند به من نشان داد که بهترین حجاب چادر است و از اول دبیرستان با خود قرار گذاشتم که هیچ گاه چادرم را برندارم وتاحالا به لطف خدای متعال در هیچ زمانی چادرم را برنداشتم حتی در آزمایشگاه های دانشگاه با اجازه ی استاد چادر ملی را به جای روپوش آزمایشگاهی استفاده می کردم و خدا هم کمکم کرد و همه ی اساتید با این امر موافقت کردند(در این موارد هم پدرم با دلگرمی هایشان پشتوانه ی خوبی برایم بودند) خدا را شکر من این مطالب را نوشتم که تاثیر تربیت و نوع رفتار را به همه ی عزیزان متذکر شوم . پدرم هم اکنون نیز با راهنماییهای ارزنده یشان و غیرت پدرانه یشان من را در حفظ حجاب بهتر یاری می کنند و گاه گاهی که در حجابم کمی سست می شوم ایشان کمکم می کنند.خداوند ایشان را سلامت بدارد حجابم را مدیون شیوه ی تربیتی پدرم و الگوی عملی مادر و خواهرم می دانم و البته مدیون آن کلام گهربار امام راحلمان ،امام خمینی (رحمة الله علیه) هستم |
|||
|
|
۱۸:۵۹, ۱۰/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/اردیبهشت/۹۱ ۱۹:۰۰ توسط 872325.)
شماره ارسال: #30
|
|||
|
|||
|
خیلی داستان هایی که از باحجاب شدنتون نوشتید رو من تاثیر داشتند،باورتون نمیشه!!از وقتی که این داستانارو خوندم نماز شبم ترک نمیشه و حسابی به خدا نزدیکتر شدم.(البته خیلی وقت پیش خوندم این مطالب رو)از همتون التماس دعا دارم،خیلی برام دعا کنید
![]() راستش من از اول چادر سر می کردم،خب چون تو شهر ما همه مجبورن چادر سر کنن وگرنه... منم از روی اجبار چادر سر می کردم و موهام رو می ذاشتم بیرون و آرایش می کردم و کلا از چادر خوشم نمیومد اما خب بدم هم نمیومد.بعضی وقتا واقعا با چادر احساس امنیت می کردم.اما این مطالب رو که خوندم باعث شد من دوباره به خودم بیام،البته هنوز خیلی جای کار دارم.واقعا به حالتون غبطه می خورم که شما تو اون شرایط سخت حجابتون رو حفظ می کنید اما من که تمام شرایط برام مهیاست و خونوادم هم چادری هستن و مومن ![]() همه دوستام هم تقریبا میشه گفت همینطورن،چادر رو از روی اکراه سر میکنن تازه من خوبشونم چون لزومی در چادر سر کردن نمی بینن.بنظر منکه اصلا نباید کسی رو مجبور کرد حجاب داشته باشه،چون در اینصورت یه حس تنفری نسبت به حجاب بوجود میاد.باید فرد خودش انتخاب کنه چطور باشه...یکی از دلایلی هم که من به شخصه از حجاب خوشم نمیومد این بود که خیلی از زنای محجبه رو می دیدم که هزار تا گناه بدتر می کردن و اهل غیبت و تجمل و...اینکارا بودن.البته که همه اینطور نیستن! الان تو فکر اینم که پوشیه بزنم.دعا کنید بتونم عملیش کنم،خیلی مشکله!می ترسم انقدر اعتماد بنفس نداشته باشم و تا کسی چیزی بهم گفت از خیرش بگذرم ![]() اولین باریه که دارم توی تالار مطلبی از خودم می نویسم و همیشه خواننده بودم،چون کوچکتر از اونی ام که بخوام اظهار نظر کنم!اگه بد نوشتم به بزرگی خودتون ببخشید دیگه ![]() شدیدا التماس دعا دارم از همتون
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| وقتی باربیام به دست من چادری شد! | reyhaneh.sh | 5 | 3,189 |
۳/شهریور/۹۳ ۱۸:۲۲ آخرین ارسال: r.mehraban212 |
|
| چادری های بدحجاب | عبدالرحمن | 17 | 7,960 |
۲۷/اردیبهشت/۹۳ ۱۳:۵۴ آخرین ارسال: Bidel.s |
|
| نسل جدید چادری ها؟!!! | بید مجنون | 1 | 1,960 |
۱۹/شهریور/۹۰ ۱۶:۵۶ آخرین ارسال: حسن عزتي |
|










. دوس نداری که از سرت وا کنی؟! حالا اگه بشه حجابو یه هدیه واسه خدا در نظر گرفت ، بهترینو بهش هدیه کن . وچه کسی از خدا مهمتر؟!


چون لزومی در چادر سر کردن نمی بینن.بنظر منکه اصلا نباید کسی رو مجبور کرد حجاب داشته باشه،چون در اینصورت یه حس تنفری نسبت به حجاب بوجود میاد.باید فرد خودش انتخاب کنه چطور باشه...
