|
*متنهائی که بایدخواند*
|
|
۱۰:۲۸, ۳/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
محبوبيت با شهرت متفاوت است. محبوبيت حاصل محبتي است كه خدا در دل ديگران مي اندازد و اين محبت خود نتيجه تفرغ از دغدغه هاي دنياست اما شهرت مورد اشاره انگشتان قرار گرفتن است. محبوب در قلب مردم است و مشهور در سر انگشتان مردم. شهرت در ظاهر است چه دنيايي و چه اخروي.
پيامبر فرمود از دغدغه هاي دنيا فارغ شويد كه هر كس با قلبش بر خدا رو كند خدا قلبهاي بندگان را با مودت و رحمت فرمانبردار او مي كند (ميزان الحكمه، ج6، ح9979). و نيز فرمود آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد، مگر كسي كه خدا از بدي حفظش كند(ميزان الحكمه، ج6، ح9987). محبوب یادکردنش شیرین و آرامش بخش است و مشهور به هم نشان دادنش مایه سرگرمی. تلویزیون مایه شهرت است تا محبوبیت. ما بازیگران، برندگان مسابقات علمی و ورزشی و... و حتی دانشمندان را به هم نشان می دهیم و حتی وقتی همدیگر را در آینه تلویزیون می بینیم به هم خبر می دهیم ؛ بدون آنکه دلمان بلرزد و یادی در جانمان طنین بیندازد. فقط تعجب می کنیم و لبخندی از سر سرگرمی می زنیم. نتیجه این شهرت چیست؟ شناخت سطحی و توقف در ظواهر و حتی قضاوت های غلط و حواشی سنگین تر از متن. و خلاصه اینکه: آدمي را همين شر بس كه در دين و دنيايش مورد اشاره انگشتان قرار گيرد... |
|||
| آغاز صفحه 56 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۳:۰۱, ۷/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #551
|
|||
|
|||
|
دوتا جمله تو زندگی من خیلی تاثیر داشته، شاید برا شمام جالب باشه:
این نیز بگذرد... پشت سر کسی بد نگو، یا فکر بد راجع به کسی نکن، شاید اون پیش خدا عزیزتر از تو باشه...1 |
|||
|
|
۲۳:۵۷, ۸/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #552
|
|||
|
|||
|
بعد از ورود به بیمارستان،به سمت پذیرش رفت.خواست بگوید که پدرش است،که دست نگاه داشت.
نگاهی به خود انداخت، به پیرهنش به قیافه اش، به... گفت:من باغبان آقای علوی هستم،بگویید اینجا کارشان دارم. مسئول پذیرش رفت که به رئیس بیمارستان این خبر را بدهد. آقای علوی با شنیدن این حرف تعجب کرد،چراکه آنها اصلا باغ نداشتند. رفت مرد را ببیند. بله پدرش را دید. اشک در چشمانش حلقه زد و او را در آغوش کشید. و اما بعد، دست پدرش را گرفت و به تک تک اتاق های بیمارستان سر زد و به هر اتاقی که می رسید دست پدر را می بوسید و میگفت این مرد پدر من است لازم نوشت: 1-این داستان تقریبا واقعی بود و در یکی از بیمارستان های یزد اتفاق افتاده است |
|||
|
|
۱۱:۳۳, ۱۴/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #553
|
|||
|
|||
|
امام: من به خال لبت اى دوست گرفتار شدم / چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم آقا: تو که خود خال لبی از چه گرفتار شدی / تو طبیب همه ای از چه تو بیمار شدی امام: فارغ از خود شدم و کوس اناالحق بزدم / همچو منصور خریدار سرِ دار شدم آقا: تو که فارغ شده بودی ز همه کون و مکان / دار منصور بریدی همه تن دار شدی امام: غم دلدار فکنده است به جانم، شررى / که به جان آمدم و شهره ی بازار شدم آقا: عشق معشوق و غم دوست بزد بر تو شرر / ای که در قول و عمل شهره ی بازار شدی امام: درِ میخانه گشایید به رویم، شب و روز / که من از مسجد و از مدرسه، بیزار شدم آقا: مسجد و مدرسه را روح و روان بخشیدی / وه که بر مسجدیان نقطه پرگار شدی امام: جامه زهد و ریا کَندم و بر تن کردم / خرقه پیر خراباتى و هشیار شدم آقا: خرقه پیر خراباتی ما سیره توست / امت از گفته در بار تو هشیار شدی امام: واعظ شهر که از پند خود آزارم داد / از دم رند میآلوده مددکار شدم آقا: واعظ شهر همه عمر بزد لاف منی / دم عیسی مسیح از تو پدیدار شدی امام: بگذارید که از بتکده یادى بکنم / من که با دستِ بت میکده، بیدار شدم آقا: یادی از ما بنما ای شده آسوده ز غم / ببریدی ز همه خلق و به حق یار شدی |
|||
|
|
۲۱:۴۶, ۱۵/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #554
|
|||
|
|||
|
پسر گفت : ببین مادر تو هم نماز می خوانی هم روزه می گیری هم دعا می کنی اما چیزی که می خواهی خدا به تو نمی دهد . . .
اما من که نه نماز می خوانم و نه روزه می گیرم همه چیز دارم و هرچه از خدا خواستم به من داد!!! طفلک پسر نمی دانست که مادر تمام خواسته اش این بود که هر چه پسر خواست خدا به او بدهد!!! ... ![]() |
|||
|
|
۲۲:۱۳, ۱۶/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #555
|
|||
|
|||
|
زیبای مغرور با ظرافت،مثل باد میان مردم قدم برمیداشت.
سیاهی چادرش چشمها را به زمین میدوخت لبخند ها و خنده هایش که به زمین وصلش میکرد،خوشی به قلبها هجوم می برد. زیبای محجوب اخم میکرد،زیبای محجوب ارزش داشت،زیبای محجوب به آسمان وصل بود. زیبای مغرور مهربان بود.مردش را به عرش میکشاند.بهشت بر دوش هایش بود.او مادر بود.اورا خنده ی کودکانش پرواز میداد. هنر در دستان زیبای محجوب شکل میگرفت،میپیچید و فرش میشد،میخرامید و ترمه میشد،بر بوم کوبیده میشد و رنگ میساخت.میرقصید و نت میشد و برجان مینشست.یک دنیا، یک دنیا، به هنر انگشتان او زیبا شده بود. زیبای مغرور برای خانواده اش مغرور نبود.برای دوستانش مغرور نبود،قلبش بین آنها،بی هیچ حجابی،بی هیچ ریایی،از هجوم حس منقبض میشد و از چشمانش جاری میشد. زیبای مغرور و محجوب لیلی بود. او برای خدایش میچرخید. |
|||
|
|
۱۴:۳۲, ۲۰/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #556
|
|||
|
|||
|
معناي 10 سال رو کي ميفهمه؟ زن و شوهري که پس از 10 سال تازه طلاق گرفتند
. معناي 7 سال رو کي خوب ميفهمه؟ دانشجوهاي فارغ التحصيل پزشکي . معناي 4 سال رو کي ميفهمه؟ بچه هاي کارشناسي که مشروط شدن و اخراج شدن از دانشگاه . معناي 2 سال رو کي خوب ميفهمه؟ سرباز فراري ها . معناي 1 سال رو کي خوب ميفهمه؟ پشت کنکوري ها! . معناي 9ماه رو کي خوب ميفهمه؟ مادر هايي که بچه ي مرده اي به دنيا آورده باشن . معناي 1ماه رو کي خوب ميفهمه؟ کساني که 30 روز ماه مبارک رمضان رو روزه گرفتن . معناي 1هفته رو کي خوب ميفهمه؟ سر دبيرهاي مجلات هفتگي! . معناي 1روز رو کي خوب ميفهمه؟ کارگراي روز مزد . معناي 1ساعت رو کي خوب ميفهمه؟ عشاق منتظر . معناي 1 دقيقه رو کي خوب ميفهمه؟ اونايي که از اتوبوس جا موندن . معناي 1 ثانيه رو کي خوب ميفهمه؟ اونايي که در تصادف جون سالمي به در بردن . معناي 1 دهم ثانيه رو کي خوب ميفهمه؟ اونايي که تو المپيک مقام دوم رو به دست آوردن .... فقط خواستم بگم قدر لحظه لحظه هاي زندگيمون رو خوب بدونیم خيلي زود دیرميشه...شاید فرصتی رو که الان داری،لحظاتی دیگه فقط برات رویای دست نیافتنی بیش نباشه!! |
|||
|
|
۱۱:۴۱, ۲۱/خرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/خرداد/۹۳ ۱۱:۴۲ توسط zryy.)
شماره ارسال: #557
|
|||
|
|||
|
تقدیمی به تمامی زوجهایی که در زندگی قرار بر رسیدن گذاشته اند.
ایستگاه آحر بود. دستم را لای موهای نرم و مشکی اش فروبرده بودم. سرش را روی شانه ام گذاشته بود و اشکهایش دانه دانه نوازشم میکردند. قلبم را که گرو گذاشته بودم پس نداد. آرام در گوشش گفتم: «به امید دیدار...» سرش را از روی شانه ام برداشت. موهایش پریشان شد. با بغض گفت: «قرارمان این نبود!» از گریه اش گریه ام گرفت. اورکت ارتشی ام را روی دوشم انداخت. ساک آبی ام را دستم داد. از زیر قرآن ردم کرد و پشت سرم آب نپاشید. توی کوچه با لبخند گفت: «زنده برنگردی!!» خندیدم. *** داغی گلوله را که کنار قلبم احساس کردم، دیدم جلوتر با چادر سفید کنار خدا ایستاده است. زودتر از من رسیده بود. سینی چایی دستش بود و با لبخند میگفت: «خسته نباشی آقا! به خانه ات خوش آمدی!!» |
|||
|
|
۱۲:۵۲, ۲۱/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #558
|
|||
|
|||
|
و تو چه كردي ؟
نگاه ها به ابراهيم و آتش بود. در اين ميان گنجشكي به آتش نزديك مي شد و بر مي گشت از او پرسيدند: اي پرنده چه كار مي كني؟ پاسخ داد با نوك خود آب روي آتش مي ريزم گفتند: حجم آتش زياد است گفت: من نمتوانم آتش را خاموش كنم اما آب را مي آورم تا آن هنگام كه خداوند از من پرسيد وقتي كه بنده ام را بدون گناه در آتش انداختند تو چه كردي؟ پاسخ دهم: هر آن چه را كه از توانم بر مي آمد ابراهيم زمان در چاه غيبت گرفتار است اما به زودي يوسف زمان خواهد آمد و مرا خواهند پرسيد:و تو چه كردي؟ |
|||
|
|
۲۰:۱۰, ۲۱/خرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/خرداد/۹۳ ۱۱:۲۹ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #559
|
|||
|
|||
|
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید .. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید . زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد . 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم". |
|||
|
|
۷:۲۵, ۲۲/خرداد/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/خرداد/۹۳ ۱۱:۲۸ توسط Hadith.)
شماره ارسال: #560
|
|||
|
|||
|
داستان درباره كوهنوردي ست كه مي خواست بلندترين قله را فتح كند .بالاخره بعد از سالها آماده سازي خود،ماجراجو يي اش را آغاز كرد.اما از آنجايي كه آوازه ي فتح قله را فقط براي خود مي خواست تصميم گرفت به تنهايي از قله بالا برود،او شروع به بالا رفتن از قله كرد ،اما دير وقت بود و به جاي چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد، تا اينكه هوا تاريك تاريك شد،سياهي شب بر كوهها سايه افكنده بود وكوهنورد قادر به ديدن چيزي نبود . همه جا تاريك بود .ماه و ستاره ها پشت ابر گم شده بودند و او هيچ چيز نمي ديد ناگهان درست در لحظه اي كه مرگ خود را نزديك مي ديد حس كرد طنابي كه به دور كمرش بسته شده ، او را به شدت مي كشد در حال بالا رفتن بود ،فقط چند قدمي با قله فاصله داشت كه پايش لغزيد و با شتاب تندي به پايين پرتاب شد .در حال سقوط فقط نقطه هاي سياهي مي ديد و به طرز وحشتناكي حس مي كرد جاذبه ي زمين او را در خود فرو مي برد . همچنان در حال سقوط بود ... و در آن لحظات پر از وحشت تمامي وقايع خوب وبد زندگي به ذهن او هجوم مي آورند ميان آسمان و زمين معلق بود ... فقط طناب بود كه او را نگه داشته بود و در آن سكوت هيچ راه ديگري نداشت جز اينكه فرياد بزند : خدايا كمكم كن ... ناگهان صدايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه مي خواهي ؟ - خدايا نجاتم بده - آيا يقين داري كه مي توانم تو را نجات دهم ؟ - بله باور دارم كه مي تواني - پس طنابي را به كمرت بسته شده قطع كن ... لحظه اي در سكوت سپري شد و كوهنورد تصميم گرفت با تمام توان اش طناب را بچسبد، فرداي آن روز گروه نجات گزارش دادند كه جسد يخ زده كوهنوردي پيدا شده ... در حالي كه از طنابي آويزان بوده و دستهايش طناب را محكم چسبيده بودند ، فقط چند قدم بالاتر از سطح زمين
... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |










![[تصویر: 72195903616802769871.jpg]](http://www.shiaupload.ir/images/72195903616802769871.jpg)
