کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



موضوع بسته شده  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 38 رای - 4.61 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
حکایتها و سخنان پندآموز
۲۰:۴۶, ۹/آذر/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/اردیبهشت/۹۰ ۲۳:۴۲ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
شکایت از روزگار :
روزى حضرت عیسى علیه السلام را در بیابان، باران شدید گرفت، به هر‎ ‎طرف می‏دوید پناهى نمى‏دید. تا ‏رسید به مكانى كه شخصى در نماز ایستاده بود. در حوالى‎ ‎او باران نمى‏آمد. در آنجا قرار گرفت تا آن شخص از نماز ‏فارغ‏شد.عیسى علیه السلام‏‎ ‎به او گفت: بیا تا دعا كنیم كه باران بایستد. گفت: اى مرد! من‏چگونه دعا كنم، و‏‎ ‎حال آنكه ‏گناهى كرده‏ام كه مدت چهل سال است كه در این موضع به عبادت مشغولم كه شاید‎ ‎خدا توبه مرا قبول كند! و هنوز قبول توبۀ ‏من معلوم نیست، زیرا از خدا خواسته‏ام كه‎ ‎اگر از گناه من بگذرد یكى از پیغمبران را به اینجا فرستد‎.عیسى علیه السلام فرمود: توبۀ تو قبول شد، زیرا كه، من عیسى پیغمبرم. و بعد‎ ‎از آن‏فرمود: چه گناه كرده‏اى؟ گفت: روزى ‏از تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود،‎ ‎گفتم: عجب روز گرمى است.‏

پندها:

*خداوند تعالی فرمود:
‏پسر آدم مرا می آزارد كه به روزگار ناسزا می گوید و روزگار منم، امر به دست من است كه شب و روز را می گردانم


منبع:معراج‎ ‎السعادة، ملا احمدنراقی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: zarati313 ، parisan ، احیاء ، اسماعیل ، یکدوست ، aliakbar ، rastin ، mohamad ، ایران ، najmeh ، وحید الف ، 29Mordadi ، MohammadMeraj ، EMPERATOR ، رضا1357 ، elhamA ، marjan4900 ، مبينا ، ONLY66 ، 7parsa4 ، آرین (الهه.ع) ، امیر صالح ، Hadith ، فرهاد ، boghz ، number11 ، نجف آبادی ، MESSENGER ، فقط خودم ، حلما ، V-E ، خیبر110 ، nafas ، ارتش1نفره ، Kamy ، abas_341 ، Agha sayyed ، ilidin ، SARV ، mohammad790 ، shafagh_mah ، ساقی ، Islam ، fardinho ، mohamad316910 ، حسن عزتي ، vahid1878 ، fandogh ، ترنم ، mohammad727 ، somayeh ، only_y2d ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan ، behzad-jn ، ساجد ، zizi ، nooromahdi ، Abasaleh ، فدک زهرا ، jamandeh ، ali.khm ، eriha ، yashar1374 ، N.Mahdavian ، netlog36 ، peimane ، Dragonborn ، SAViOR ، saloomeh ، شهیدطیبه واعظی ، hajiali.m ، جبریل ، سدرة المنتهی ، zahra.shakiba ، بچه شیعه ، یاران مهدی ، Farzaneh ، Asma ، sidsid ، شیدا ، jafarpour ، Anti-satanism ، hesam110 ، انصارالمهدی ، R3Z4 ، ahmad1300 ، aboutorab ، تازه مسلمان ، mohammad reza ، گل مرداب ، مجید املشی ، جویای حقیقت ، black ، بیداری اندیشه ، mojtabamax ، ali0077 ، fafa*

آغاز صفحه 34 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۱:۳۴, ۱۱/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/بهمن/۹۰ ۱۱:۴۴ توسط peimane.)
شماره ارسال: #331
آواتار
نامه از : خدا
به : تو
تاريخ : امروز
موضوع : خودت
رفرنس : زندگي
من خدا هستم امروز مي خواهم به تمامي مشكلات تو رسيدگي كنم به كمك تو هم نيازي ندارم پس روز خوبي داشته باشي ..! من دوستت دارم و بخاطر داشته باش وقتي شرايط بنحوي هستند كه تو نمي توني از پس مشكلاتت بربياي اصلا سعي نكن كه خودت پي راه حل باشي بلكه اونها را بعهده خداوند بگذار ...!
زمانش كه برسد خودم رسيدگي مي كنم ، تمامي مشكلات حل مي شوند اما در زماني كه من تعيين مي كنم نه زماني كه تو مي خواهي .. !
وقتي كه مشكلت رو پيش من مي فرستي ديگه دليلي براي نگراني نيست بجاي نگراني روي چيزهايي تمركز كن كه الان توي زندگيت داري ، شايد تصميم بگيري كه اين پيام رو براي يك دوست بفرستي ، متشكرم با اين كار شايد از طريق جديدي شرايط زندگي اونها رو لمس كني كه تا الان نمي دونستي ..!
حالا امروز يك روز خوب خواهي داشت
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، ساقی ، محب الزهرا ، MohammadSadra ، vahrakan
۱۹:۰۸, ۱۱/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/بهمن/۹۰ ۱۹:۱۶ توسط فاطمه خانم.)
شماره ارسال: #332
آواتار
شاگرد : استاد ،اصولا منطق چیست ؟
معلم کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد می کنم حمام کنند. شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
معلم گفت :نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر آن را نمیداند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرهامی گویند : تمیزه !
معلم جوابداد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک باردیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
معلم دوباره گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها باسر درگمی جواب دادند : هر دو !
معلم باردیگر توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان بااعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم تشخیص دهیم؟
هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است معلم در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ،
این یعنی: منطق !
و ازدیدگاه هر کس متفاوت است!!!
( پی نوشت : این یک مثال برای تعریف عمومی منطق هست . منطق هر شخص .
منطق به صورت علم به روش درست اندیشیدن اطلاق می شود )

امضای فاطمه خانم
[تصویر: 793255_714.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، sadegh-a ، shakiba ، ساقی ، Agha sayyed ، MohammadSadra ، vahrakan
۱۸:۳۵, ۱۵/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #333
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

داستانى عجيب از فُضَيل و هارون‏

هارون در كمال قدرت وسطوت و در عين كبر و نخوت با جمعى به حج آمده بود. در طواف بيت ملخى را لگد مال كرد در حالى كه حكمش را نمى‏دانست.

شنيد فضيل عياض در مسجدالحرام است. جهت يافتن حكم مسأله مأمون را نزد وى فرستاد تا او را به حضورش بياورد. مأمون نزد فضيل آمد و پس از سلام گفت: خليفه سلام دارد و مى‏گويد چند لحظه نزد ما بيا، فضيل جواب مأمون را نداد، مأمون بازگشت و گفت: مرا نزد كسى فرستادى كه تو را به حساب نمى‏آورد!

هارون با غصب و خشم حركت كرد، در حالى كه اطرافيانش به وحشت افتادند. چون به فضيل رسيد گفت: اى فضيل! واجب است نزد ما آيى و حقّ ما را بشناسى، آخر ما حاكم شماييم! من در حال احرام و طواف ملخى را لگد كرده‏ام، حكمش چيست؟ فضيل بلندبلند گريه كرد و گفت: چه چوپانى هستى كه از گوسپند مسأله مى‏پرسى! بر چوپان واجب است محلّ گوسپندان را امن كند، غذاى نيكو فراهم آورد، آب شيرين بدهد، تو كه از يك مسأله دين عاجزى، چه چوپانى هستى واين گله را كجا مى‏برى؟!

منبع : پایگاه عرفان

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، paradise ، MohammadSadra ، nasimesaba ، vahrakan
۹:۰۰, ۱۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #334
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

داستان فضيل عيّاض و داود طايى‏

فضيل عياض كه خود داستانى عجيبى دارد به در خانه داود طايى آمد، صداى ناله جانسوز او را از درون خانه شنيد، فضيل فرياد زد: اى داود! اگر حديث رسول خدا را كه فرمود:

لايَدْخُلُ النّارَ مَنْ بَكى مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ.
داخل آتش نمى‏شود كسى كه از ترس خدا بگريد

را صحّت ورود يافته و اين كه قطره‏اى از اين اشك، آتش عذاب را خاموش مى‏كند درست مى‏پنداشتى اين همه گريه و زارى نمى‏كردى، تو را چه مى‏شود و چرا اين گونه با كشتى چشم در درياى اشك روانى؟ در به رويم باز كن كه به زيارتت آمده‏ام.

داود جواب داد: مرا خوف و خشيت از حق، از ملاقات با اشخاص باز داشته، فعلًا در راه محبوب و براى تصفيه جان و تزكيه نفس و صفاى قلب و زدودن كدورتِ‏ روان مشغول خودم!

زنى در همسايگى داود بود، به درب خانه آمد و به فضيل گفت: حوصله كن تا وقت نماز برسد و او براى نماز جماعت عزيمت مسجد كند، او را آن وقت زيارت كن كه وى در خرج كردن وقت انسانى بسيار منظّم و دقيق است.

وقت نماز رسيد داود به مسجد رفت و فضيل هم دنبال او به مسجد شد، سپس با اجازه داود به خانه داود درآمد. كوزه شكسته‏اى از آب ديد كه آبش تابش آفتاب خورده و اطاقى معمولى و ساده و اثاثى مختصر و در حدّ قناعت.

به داود گفت: اين كوزه را از آفتاب بردار و جايى بگذار تا آبش خنك شود، داود گفت: آن قدر به خود اطمينان ندارم كه آب سرد ميل مرا به طرف لذّات دنيا زياد نكند.

گفت: اى داود! خانه را بپرداز، گفت: عمارت دنيا از تمتّعات طبع است و همين مرا بس است كه حال اسراف و زياده روى ندارم.

فضيل مى‏گويد: قبل از اين زيارت، داود را به غايت حسن و جمال ديده بودم به اندازه‏اى كه در بين مردم مشهور به صاحب جمال‏تر از او كسى نبود، ولى در اين زيارت وى را زار و نزار و رنگ پريده و لاغر ديدم، به او گفتم: اين چه حال است؟

گفت: اى فضيل! هشت غم مرا از خورد و خوراك و سؤال و جواب باز داشته و به اين روزم انداخته است:

هشت غم داود طايى‏

غم هول مطّلع‏

1- غم هول مُطّلَع يعنى وقت مرگ، كه در قرآن آمده:

كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ»

هر كسى مرگ را مى‏چشد.

أَيْنَما تَكُونُوا يُدْرِككُّمُ الْمَوْتُ وَلَوْ كُنتُمْ فِي بُرُوجٍ مُشَيَّدَةٍ»

هر كجا باشيد هر چند در قلعه‏هاى مرتفع و استوار، مرگ شما را درمى‏يابد.

كَلَّا إِذَا بَلَغَتِ التَّرَاقِيَ* وَقِيلَ مَنْ رَاقٍ* وَظَنَّ أَنَّهُ الْفِرَاقُ* وَالْتَفَّتِ السَّاقُ بِالسَّاقِ* إِلَى‏ رَبِّكَ يَوْمَئِذٍ الْمَسَاقُ»

اين چنين نيست [كه مى‏پندارد]، هنگامى كه جان به گلوگاه رسد،* و [كسان بيمار] گويند: درمان كننده اين بيمار كيست؟* و [بيمار] يقين مى‏كند [كه با رسيدن جان به گلوگاه‏] زمان جدايى [از دنيا، ثروت، زن و فرزند] فرا رسيده است!* و [از سختى جان كندن‏] ساق به ساق به هم پيچد؛* آن روز، روز سوق و مسير به سوى پروردگار توست.

فَلَوْلَا إِذَا بَلَغَتِ الْحُلْقُومَ* وَأَنتُمْ حِينَئِذٍ تَنظُرُونَ»

پس چرا هنگامى كه روح به گلوگاه مى‏رسد،* و شما در آن وقت نظاره‏گر هستيد [و هيچ كارى از شما ساخته نيست!]


غم منزل گور

2- قرار گرفتن در منزل گور است:

منزل بى در و پيكر، منزل تنگ و تاريك، منزل غربت، منزل وحشت، منزل‏ سرگذاشتن به خشت لحد با يك لباس چون كفن، منزلى كه راه گريز به جايى ندارد و ندانم در اين خانه كدام تابلو را بر بالاى سر من نصب كنند؟

رَوْضَةٌ مِنْ رِياضِ الْجَنَّةِ أو حُفْرَةٌ مِنْ حُفَر النّيرانِ.

باغى از باغهاى بهشت، يا چاهى از چاههاى آتش دوزخ.


غم جواب دو ملك‏

3- فرياد دو ملكى است كه در قبر به گوشم رسد:

مَنْ رَبُّكَ؟

پروردگار تو كيست؟

كه نمى‏دانم جوابگو هستم يا نه. اين بستگى دارد به اين كه نهال توحيد را با اعتقاد و اخلاق و عمل آبيارى كرده و بارور كرده باشم تا بتوانم پاسخگوى آنان گردم و گر نه اگر غفلت داشته و درون را بتخانه كرده باشم چه جوابى دارم بدهم؟!

غم نفخه صور

4- غم نفخه صور است:

وَنُفِخَ فِى الصُّورِ فَإِذَا هُم مِنَ الأَجْدَاثِ إِلَى‏ رَبِّهِمْ يَنسِلُونَ* قَالُوا يَاوَيْلَنَا مَنْ بَعَثَنَا مِن مَّرْقَدِنَا هذَا مَا وَعَدَ الرَّحْمنُ وَصَدَقَ الْمُرْسَلُونَ»

و در صور دميده شود، ناگاه همه آنان از قبرها به سوى پروردگارشان مى‏شتابند.* مى‏گويند: اى واى بر ما، چه كسى ما را از خوابگاهمان برانگيخت؟ اين واقعيتى است كه [خداى‏] رحمان وعده داده بود و پيامبران‏ راست گفته بودند!!

اى فضيل! در آن وقت بدن به من برگردانده شود و در قبر آماده‏ام كنند كه به محشر بيايم، چون آماده شوم ندانم به چه حال وارد شوم؟ كه قرآن را در اين زمينه دو آيه است:

يَوْمَ تَبْيَضُّ وُجُوهٌ وَتَسْوَدُّ وُجُوهٌ فَأَمَّا الَّذِينَ اسْوَدَّت وُجُوهُهُمْ أَكَفَرْتُم بَعْدَ إِيمَانِكُمْ فَذُوقُوا الْعَذَابَ بِمَا كُنْتُمْ تَكْفُرُونَ* وَأَمَّا الَّذِينَ ابْيَضَّتْ وُجُوهُهُمْ فَفِي رَحْمَةِ اللّهِ هُمْ فِيهَا خَالِدُونَ»

در روزى كه چهره‏هايى سپيد و چهره‏هايى سياه شود، اما آنان كه چهره‏هايشان سياه شده [به آنان گويند:] آيا پس از ايمانتان كافر شديد؟ پس به كيفر آن كه كفر مى‏ورزيديد، اين عذاب را بچشيد.* و اما آنان كه چهره‏هايشان سپيد گشته، همواره در رحمت خدايند و در آن جاودانه‏اند.

منبع :پایگاه عرفان

به دلیل طولانی بودن انشاالله در ارسالی دیگر مابقی حکایت آورده میشود.

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، ساقی ، nasimesaba ، بیداری اندیشه
۱۰:۵۶, ۱۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #335
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

غم محشر

5- چون وارد محشر شوم ندانم زمام امرم را به ساربان آتش دهند كه خود براى خود پرداخته‏ام و يا ملائكه رحمت براى نداى:

ادْخُلُوهَا بِسَلَامٍ آمِنِينَ»

[به آنان گويند:] با سلامت و امنيت وارد آن جا شويد.

غم موقف حساب‏

6- موقف حساب است كه:

إِنَّ اللّهَ لَا يَظْلِمُ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ وَإِن تَكُ حَسَنَةً يُضَاعِفْهَا وَيُؤْتِ مِن لَدُنْهُ أَجْراً عَظِيماً»

يقيناً خدا به اندازه وزن ذرّه‏اى [به احدى‏] ستم نمى‏كند و اگر [هم وزن آن ذرّه‏] كار نيكى باشد، آن را دو چندان مى‏كند و از نزد خود پاداشى بزرگ مى‏دهد.

غم ترازوى اعمال‏

7- به وقت قرار گرفتن در برابر ميزان و ترازوى سنجش اعمال است:

وَالْوَزْنُ يَوْمَئِذٍ الْحَقُّ فَمَن ثَقُلَتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ* وَمَنْ خَفَّتْ مَوَازِينُهُ فَأُولئِكَ الَّذِينَ خَسِرُوا أَنْفُسَهُم بِمَا كَانُوا بِآيَاتِنَا يَظْلِمُونَ»

ميزان [سنجش اعمال‏] در آن روز حق است؛ پس كسانى كه اعمال وزن شده آنان سنگين و با ارزش باشد، رستگارند.* و كسانى كه اعمال وزن شده آنان سبك و بى‏ارزش باشد، به سبب اينكه همواره به آيات ما ستم مى‏ورزيدند، به خود زيان زده [و سرمايه وجودشان راتباه كرده‏] اند.

فَأَمَّا مَنْ أُوتِىَ كِتَابَهُ بِيَمينِهِ فَيَقُولُ هَاؤُمُ اقْرَؤُا كِتَابِيَهْ»

اما كسى كه پرونده‏اش را به دست راستش دهند، مى‏گويد: [اى مردم!] پرونده مرا بگيريد و بخوانيد.

وَأَمَّا مَنْ أُوتِيَ كِتَابَهُ بِشِمالِهِ فَيَقُولُ يَا لَيْتَنِي لَمْ أُوتَ كِتَابِيَهْ»

و اما كسى كه پرونده اعمالش را به دست چپش دهند، مى‏گويد: اى كاش‏ پرونده‏ام را دريافت نمى‏كردم.

غم قهر خدا

8- خدا را رحمت است و قهر. تجلّى رحمتش در دنيا، قرآن و رسالت و تكاليف، و در آخرت بهشت و رضوان و تجلّى قهرش در آخرت عذاب اليم و دوزخ هميشگى است. و اين آخرين مرحله است كه من ندانم در آن آخرين مرحله عاقبتم به كجا منتهى مى‏گردد؟!»

هوا و هوس عامل سقوط انسان‏

اميرالمؤمنين عليه السلام فرمود:

أكْثَرُمَصارِعِ الْعُقُولِ تَحْتَ بُرُوقِ الْمَطامِعِ.

بيشتر زمين خوردنهاى عقول و ورشكسته شدن خردها مربوط به برق و صاعقه شهوات و هوا و هوس است.

رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود:

لَوْلا أنَّ الشَّياطينَ يَحُومُونَ عَلى قُلُوبِ بَنى آدَمَ لَنَظَرُوا إلى مَلَكُوتِ السَّماءِ.

اگر شياطين و هوا و هوس‏هاى درونى بر گرد قلوب نمى‏چرخيدند هر آينه فرزندان آدم به اسرار عالم بالا مى‏نگريستند.

رسول خدا از قبرستان عبور مى‏كردند، به دو قبر اشاره فرمودند و گفتند: صاحبان اين دو قبر الآن به كيفر گناهانى كه داشتند در عذابند، سپس فرمودند:

لَولا تَكْثيرٌ فى كَلامِكُمْ و تَمْريجٌ فى قُلُوبِكُمْ لَرَأيْتُمْ ما أرى‏ و لَسَمِعْتُمْ ما أسْمَعُ.

اگر جز به حق سخن نمى‏گفتيد و اگر قلب شما چراگاه صفات ناپسند نبود هرآينه آنچه من مى‏ديدم مى‏ديديد و هر چه من شنيدم مى‏شنيديد.

امير المؤمنين عليه السلام فرمود:

فَاعْمَلُوا وَالْعَمَلُ يُرْفَعُ، وَالتَّوْبَةُ تَنْفَعُ و الدُّعاءُ يُسْمَعُ، وَالْحالُ هادِئَةٌ وَالْأقْلامُ جارِيَةٌ وَبادِرُوا بِالْأعْمالِ عُمُراً ناكِساً، أوْمَرَضاً حابِساً، أوْمَوْتاً خالِساً.

پس عمل كنيد حالى كه عمل به جانب حق بالا مى‏رود و توبه سود مى‏دهد و دعا مستجاب مى‏شود و زمان زمانِ آرامش و قلم كاتبان عمل در كار است و به بندگى و طاعت بشتابيد پيش از آن كه جوانى به پيرى رسد و بيمارى شما را از كار بيندازد، يا مرگ شما را بربايد، كه مرگ نابود كننده لذّت‏ها و تيره كننده خوشى‏ها و دور كننده اهداف است.

منبع : پایگاه عرفان

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فاطمه خانم ، ساقی ، MohammadSadra ، nasimesaba ، بیداری اندیشه
۸:۲۴, ۱۹/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #336
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم

داستان رهايى از غار

از سيد ثَقَلَيْن و سرور خافِقَيْن، محمدّ رسول اللَّه صلى الله عليه و آله چنين روايت كرده‏اند كه وى فرمود:

از نوادر اخبار بنى اسرائيل و عجايب امم سالفه كه به الهام ربّانى و وحى آسمانى بر آن مطلع بود اين است كه: سه شخص از بنى اسرائيل در راهى با يكديگر رفيق بودند و به مراقبت و موافقت يكديگر مستظهر و مفتخر و راهى سخت و مقصدى دور فراپيش گرفته بودند و به همكلامى و مكالمت يكديگر سختى و مشقّت سفر را تخفيفى مى‏نمودند

«الْرَّفيقَ ثُمَّ الطَّريقَ»


و فايده‏ را محقّق مى‏گردانيدند كه ناگاه ابرى چون روز عاشقان، سياه و بادى چون دم مفلسان، سرد برخاست.

سحاب چون دست كريمان، عالم را مستغرق احسان خود گردانيد، اما جهان بر آن مسافران چون سينه لئيمان تنگ و تاريك گشت، پناه به غارى بردند تا از خطر باد ايشان را حمايت كند ولى نمى‏دانستند كه به سبك پايى از قضا نمى‏توان گريخت و با اين ضعفى كه در انسان است با قَدَر نمى‏توان آويخت و پناه جز به درگاه خدا نباشد و مرد زيرك اگر از قضا گريز جويد خود را باژگونه خواسته باشد كه:

«لا مَرَدَّ لِقَضاءِ اللَّهِ، وَ لا مَفَرَّ مِنْ قَدَرِهِ.»


هنوز در آن غار ننشسته بودند كه قيامت برخاست و هنوز از حركت ساكن نشده بودند و از باران ايمن نگشته كه كوه ثابت قدم از زلزله چون دل خائنان در اضطراب آمد. سنگى بزرگ همراه سيلاب باران در حركت آمد و بر در غار نشست، آن چنانكه دهانه غار بسته شد و ايشان همچون مردگان در گور تاريكى غار به حبس دچار شدند.

جز به فضل حق دست آويزى و جز به رحمت ايزدى جاى گريزى نداشتند، گفتند: اين آن ساعت است كه جز اخلاص و دعا موجب خلاص نشود و جز صدق نيّت و خلوص عقيدت و طويّت، از اين ورطه نرهاند، بياييد تا هر يك از ما خداى را به تضرّع و استكانت و خضوع و خشوع بخوانيم و فاضل‏ترين طاعت و با اخلاص‏ترين عملى كه در مدت عمر بر آن اقدام نموده‏ايم وسيله استجابت دعا با خود سازيم.

پس يكى گفت كه خداوندا، تو مى‏دانى كه مرا دخت عمويى بود در غايت زيبايى و ملاحت و نهايت لطافت و ظرافت و مدت‏ها عاشق جمال و شيفته حسن و كمال او بودم و بارها در طلب او به لطايف حيل و مكارم عمل، رياضت‏ها مى‏كشيدم و مجاهده‏ها مى‏نمودم، تا بعد از آن كه مال بسيار بر آن كار صرف نمودم و روزگار دراز در آن مشقت بودم، روزى بر مراد خود قادر گشتم و او را تنها در موضعى بى زحمت اغيار بيافتم، خواستم كه از آن گنج روان بهره‏اى برگيرم و از آن چشمه حيوان كه شكرستان لبش معدن نبات بود شربتى نوش كنم و مرادى كه در چنان حالى مطلوب و از چنان محبوبى مرغوب باشد حاصل گردانم، آن دختر گفت:

اتَّقِ اللَّهَ يَابْنَ عَمِّ وَ لا تَنْقُضِ الْخاتَمَ.


اى پسر عم، تقواى خدا پيشه كن و دامن عفت و عصمت مرا به سرپنجه شهوت حيوانى آلوده مكن.


چون گفت از خداى بترس، از سر آن مراد برخاستم و پاى بر هواى نفس نهادم و دست از آن معصيت كوتاه گردانيدم. خدايا! اگر مى‏دانى كه ترك آن معصيت محض جلب خشنودى و رضايت تو بود، ما را از اين درماندگى فرج و از اين ورطه سخت نجات ارزانى دار. هنوز اين سخن در دهان داشت كه ثلثى ازآن سنگ بيفتاد و منفذى در آن سنگ پديد آمد.

شخص دوم گفت: خداوندا، علم شامل تو بدين محيط است كه مادرى و پدرى داشتم بسيار مسن، آن چنانكه پيرى قامت چون تير ايشان را كمان گردانيده و مُشك عارضشان به كافور بدل شده بود، طراوت و شباب آنان را رها كرده و آثار خزان عمر بر سر و صورتشان ديده مى‏شد، از كسب بازمانده و از حركت عاجز بودند، من به امتثال امر:

وَ بِالْوالِدَيْنِ إحْساناً وَ ذِى الْقُرْبَى‏ وَ الْيَتمَى‏ وَ الْمَسكِينِ»

و به پدر و مادر و خويشان ويتيمان ومستمندان نيكى كنيد.


شب و روز به خدمت ايشان مشغول بودم و دائماً از آن خائف كه مباد از بركات وجود ايشان محروم شوم.

شبى در تهيّه غذا وظيفه خود به انجام رساندم، چون به محضر آنان رفتم هر دو را در خواب ناز ديدم. بر بيدار كردن آنان جرأت نكردم كه مبادا عيش خواب و لذت نيام بر آنان حرام گردد، دلم راضى نشد برگردم، چرا كه ترسيدم از خواب برخيزند و طلب غذا كنند و من در خدمت آنان حاضر نباشم، آن شب را تا صبح در كنار بستر آنان بيدار ماندم. خداوندا، تو مى‏دانى كه اين خدمت خاص محض خشنودى تو انجام گرفت، اگر راست مى‏گويم درِ بسته بر ما گشاده گردان. در آن حال ثلثى ديگر از آن سنگ بيفتاد.

شخص سوم گفت: الهى! تو داناى اسرار و عالِم بر امور پنهانى و از سراير و ضماير كاينات مطّلعى و مى‏دانى كه من در وقتى اجيرى داشتم، چون مدت آن سپرى شد اجرت بدو رساندم، گفت: اجرت كار من بيش از اين است و آنچه مى‏دادم قبول نكرد، گفت: ميان من و تو روزى خواهد بود كه حق مظلوم از ظالم بستانند. از نزد من قهر كرد و آن اجرت به من گذاشت.

من از آن سخن سخت متأثر شدم و از تو كه خداوند منى بترسيدم و به آن اجرت گوسپند خريدم و رعايت و محافظت بجاى آوردم تا در اندك مدت بسيار شد و بعد از زمانى آن اجير بازآمد و گفت: از خداى بترس و آن حق من به من رسان. اشارت بدان گله گوسپند كردم و گفتم: حق تو اين است، برو بردار. آن مرد سخن مرا مسخره و استهزا پنداشت، گفت: حقّم را نمى‏دهى كفايت نيست، مرا هم مسخره مى‏كنى؟

گفتم: گمان بد مبر كه اين گوسپندان تمام ملك توست و اين همه از رعايت اجرت تو و محافظت مزدت پديد آمده.

الهى! اگر اين سخن من بر صدق و راستى است ما را از اين شدتْ فرجى و از اين مشقتْ مَخرجى عنايت فرما. در حال تمامت آن سنگ از در غار كنار رفت و ايشان از آن ورطه هلاكت به دعا و خضوع و خشوع و عمل خالص نجات يافتند.


منبع : پایگاه عرفان

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadSadra ، ساقی ، nasimesaba ، بیداری اندیشه
۱۱:۵۵, ۱۹/بهمن/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/بهمن/۹۰ ۱۲:۰۸ توسط ساقی.)
شماره ارسال: #337
آواتار
داستانى درباره گرگ گرسنه
یكى از علماى جامع و كامل و عارف و فیلسوف كه همه شما او را مى‏شناسید ، ایشان مى‏فرمودند: براى دیدن یكى از اقوام به شهرمان در یك منطقه سردسیر كشاورزى رفتم. وقتى وارد خانه‏اش شدم، گفت: آقا! اول یك مسأله شرعى دارم، این را جواب بدهید. گفتم: بفرمایید، گفت: امسال تا زانوى ما در این منطقه برف آمده است، پنج و نیم، شش صبح تازه هوا روشن شده بود، من آمدم بیل و پارو برداشتم كه به باغ بیایم داخل آلاچیق دیدم یك گرگ قوى آمده و زیر آلاچیق خوابیده، من و بیل و پاروى من را كه دید، اصلاً عكس العمل نشان نداد، نترسید، ولى من ترسیدم جلو بروم، خیلى گرگ قویى بود. فكر كردم بیابان پر برف است، چیزى گیرش نیامده است، به اینجا پناه آورده. برگشتم و مقدارى نان و گوشت شب مانده بود، مقدارى شیر، این‏ها را داخل سینى گذاشتم و راه افتادم، گفتم: نزدیكش كه شدم، اگر قیافه عصبى گرفت، سینى را مى‏اندازم و فرار مى‏كنم. اگر عكس العملى نشان نداد، جلو مى‏روم.
دیدن گرگ مادر و پذیرایى از او
كنار باغ هم آغل گوسفندهایم بود ، جلو آمدم ، دیدم نه ، عكس العملى نشان نمى‏دهد ، زنده هم هست ، نمرده ، نزدیك او رسیدم ، دیدم مقدارى شكمش را بلند كرد و زیر شكمش چهار پنج تا بچه گرگ است كه تازه آنها را زاییده بود.
هیچ چیزى گیرش نیامده بود، گرسنه، بچه‏ها یك مرتبه شروع به ناله كردن كردند، و حالت چشم این گرگ برگشت، مثل این كه مى‏خواست با چشمش به من بگوید: دستت درد نكند، ما بیچاره بودیم، من تازه زاییدم، بچه‏هایم گرسنه هستند.
سینى را گذاشتم. گرگ لقمه لقمه برداشت و اول در دهان بچه‏هایش گذاشت، مادر است.
میزان محبت خدا بر بندگان
خدا فرمود: محبت كل مادرهاى عالم را از انسان و جن و حیوان را جمع كنند، یك ذره محبت من را نشان نمى‏دهد. من محبتم به بندگانم اگر صد باشد، یكى‏اش را در كل عالم پخش كردم، نود و نه تاى آن را گذاشتم كه قیامت خرج آنها كنم.(4)
ما با دلگرمى امشب پیش تو آمدیم، خیلى هم دلمان گرم است، هیچ ناراحتى‏اى نداریم.
گرگ هم غذا را خورد و بهار شد، گرگ همانجا ماند و نرفت، كجا برود؟ نمك خورده اینجا بود، محبت و احسان دیده، كجا برود؟
حمیدى در جمع بین صحیحین گفته است: «اسیرانى را نزد پیامبر آوردند ناگاه زنى از میان ایشان دوان دوان در پى كودكى برآمد. طفل خویش را در میان اسیران یافت، به سینه گرفت و شیر داد.
پیامبر فرمود: آیا گمان دارید این زن فرزند خود را در آتش بیفكند؟ یاران پیامبر پاسخ گفتند: نه به خدا سوگند. پیامبر فرمود: خداوند نسبت به بندگانش مهربانتر از این زن به فرزندش است.»
در همان كتاب از رسول خدا روایت شده كه خداوند صد رحمت دارد كه یكى از آنها را نازل فرموده و به آن رحمت میان جن و انسان و درندگان و حشرات، دوستى و مهر افكند كه به واسطه آن با هم انس مى‏گیرند
و ددان توله‏هاى خود را پاس مى‏دارند. نود و نه رحمت باقیمانده ذخیره‏اى است كه پروردگار به وسیله آن در قیامت بندگان خود را با آن مورد ترحم قرار مى‏دهد.»
درخت‏ها شكوفه كردند و بچه گرگها هم بزرگ شدند و روزها با همدیگر بازى مى‏كردند، كم كم دیدم مادرشان دیگر غذا قبول نمى‏كند، پشت یك درخت مخفى شدم، دیدم از دیوار كوتاه آخر باغ بیرون مى‏رود و عصر برمى‏گردد و غذا مى‏آورد،
دریدن گوسفند صاحبخانه توسط بچه گرگها
یك روز صبح گرگ رفت، این سه چهار تا بچه گرگ با همدیگر رفتند داخل آغل و یك بره را خفه كردند و داخل آلاچیق كشیدند و شروع به خوردن كردند.
گفتم: عیبى ندارد، عصر بود، دیدم سر و صدا بلند شد، از اتاقم بیرون آمدم، دیدم گرگ برگشته بود، چشمش به این بره من افتاده كه بچه‏هاى او كشته بودند، دیدم این بچه‏ها را مى‏گرفت و چهار پنج بار به زمین مى‏كوبید؛ كه بى‏مروت‏ها! آخر چهار ماه است به ما محبت كرده، بره او را چرا پاره كردید؟ ما كه پنجاه سال است نان خدا را مى‏خوریم و كفران مى‏كنیم.
گرگ، بچه‏ها را زد و بعد هم هر چهار پنج تا را غروب جلو انداخت و برد، پشت دیوار انداخت و خودش روى دیوار نشست و به من نگاه كرد و چشمش پر از اشك شد كه من شرمنده و خجالت زده هستم.
باز معرفت گرگ كه رفت و یك بره پیدا كرد و آورد، ما برایت چه بیاوریم؟ ما همان حرف امام على علیه‏السلام را مى‏زنیم:
« ارحم من رأسُ ماله الرجاء و سلاحهُ البكاء » ما غیر از گریه سرمایه‏اى نداریم.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، تازه مسلمان ، nasimesaba ، yamin ، abas_341 ، یا ثارالله ، بیداری اندیشه
۲۲:۰۷, ۲۱/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #338
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


« گاهی از هر طرفی در فشارم، ولی در نماز به برکت خود خدا مثل این که نه زن دارم و نه بچه و نه قرضی؛ مشغول نماز که می شوم آهنگ افلاک را می شنوم. از خدا خواسته ام که این سماع را از من برندارد. »

آیت الله العظمی سید علی قاضی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali.khm ، Agha sayyed ، ساقی ، nasimesaba ، فاطمه خانم ، parisan ، vahrakan ، yamin ، abas_341 ، بیداری اندیشه
۰:۴۳, ۲۳/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #339
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
اهانت به همسر مجازات دارد

بزرگى از علماء اعلام و سلسله جليله سادات كه شايد از ذكر نام شريفش ‍ راضى نباشد نقل فرمود: وقتى پدر علامه ام را در خواب ديدم و پرسشهايى از ايشان نموده و پاسخهايى شنيدم ، پرسيدم : ارواحى كه در عالم برزخ معذبند، عذاب و سختيهاى آنها چگونه است ؟
در پاسخ فرمود: آنچه براى تو كه هنوز در عالم دنيا هستى از عذاب برزخ و ناچارى آن مى توان بيان كرد مثل آن است كه در دره اى باشى و از چهار سمت كوههاى بسيار مرتفعى كه هيچ توانايى بر بالا رفتن از آنها نباشد تو را بر گرفته باشد و در آن حال گرگى هم تو را دنبال كند و هيچ راه فرارى از او نباشد (عذاب برزخ هم چنين است )
پرسيدم : آيا خيراتى كه در دنيا براى شما انجام داده ام به شما رسيده و كيفيت بهره مندى شما از خيرات ما چگونه است ؟
در پاسخ فرمود: بلى تمام آنها به من رسيده است و اما كيفيت بهره مندى از آنها را هم با ذكر مثالى براى شما بيان مى كنم .
هرگاه در حمام گرم و بسيار پر جمعيتى باشى كه در اثر بخار و حرارت ، نفس ‍ كشيدنت سخت باشد در آن حال گوشه درب حمام باز شود و نسيمى خنك به تو برسد چقدر شاداب و راحت و آزاد مى شوى ؟! چنين است حال ما هنگام رسيدن خيرات شما!

صورت نورانى و لبهاى چركين
ايشان مى گويد: چون بدن پدرم را سالم و نورانى ديدم و تنها لبهاى او زخمى و آلوده به چرك خون بود از ايشان سبب زخم بودن لبهايش را پرسيدم و گفتم اگر كارى از دست من بر مى آيد براى بهبود لبهاى شما بفرمائيد تا انجام دهم ؟
در پاسخ فرمود: تنها علاج آنها بدست علويه مادر شما است ، زيرا سبب اهانتى بود كه در دنيا به او مى نمودم و چون نامش سكينه است و هر وقت او را صدا مى زدم "خانم سكو" مى گفتم ، او رنجيده خاطر مى شد، اگر بتوانى او را از من راضى كنى اميد بهبودى هست . ايشان از خواب بيدار شده گويد:
اين مطلب را به مادرم گفتم در جواب گفت : بلى پدر شما هر وقت مرا مى خواند از روى تحقير مى گفت خانم سكو و من سخت آزرده و رنجيده مى شدم ولى اظهار نمى كردم و احترام ايشان چيزى نمى گفتم و چون فعلا گرفتار و ناراحت است او را حلال نموده و از او راضى هستم و از صميم قلب برايش دعا مى كنم.

داستانهاى شگفت انگيز از حضرت آية الله دستغيب ، ص 269.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: nasimesaba ، فاطمه خانم ، mohammad790 ، أین المنتظر ، vahrakan ، ساقی ، V-E ، saloomeh ، بیداری اندیشه
۱۴:۲۶, ۲۴/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #340
آواتار
خدا را سپاس كه نداشته دارم و چه بسيار داشته هايي است كه نداشته ي آنرا ندارم
و اين است خواسته ي الهي كه گزينه ي درام را بر انساني كه براي رسيدن به نداشته هايش تلاش ميكند ، قرار ميدهد ...
تا تقدير چه مي شود ؟!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: vahrakan ، V-E
موضوع بسته شده  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  حکایات و سخنان پندآموز 2 Ramin_Ghn 56 26,474 ۲۲/اردیبهشت/۹۴ ۱۷:۲۱
آخرین ارسال: aboutorab

پرش در بین بخشها:


بالا