کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سلام میکنیم به 175 شهید غواص
۱۵:۱۲, ۲۶/خرداد/۹۴
شماره ارسال: #14
آواتار
داستانک ویژه برای این شهدا :



من بیشتر از همه می‌توانستم نفسم را نگه دارم. گاهی که با بچه‌ها نفس‌مان را حبس می‌کردیم تا ببینیم کدام یکی ریه‌هایش قوی‌تر است آخرین نفری که نفسش را رها می‌کرد من بودم، برای همین شده بودم پای ثابت تمام عملیات‌هایی که اختفا و سکوت لازمه‌ی‌شان بود..
.
«مرگ توی آب مثل‌ِ شهادته، پس شهادت توی آب دیگه نور علی نوره» این را علی گفته بود.
اصلا برای همین غواص شده بود.
علی اهل دجله بود، بچه‌ی شط .

می‌گفت فاو و مجنون جزیره نیستند، آدمهایی‌اند که مسخ شده‌اند، به شکل جزیره در آمده‌اند. می‌گفت «کسی که توی آب جنوب بمیره می‌شه تکه‌ای از مجنون».
.

حالا همه‌دراز کشیده‌ایم کنار هم. قرار بود در اعماق آب باشیم. قرار بود وقتی از آن پایین سرمان را بالا می‌گیریم نور خورشید را ببینیم که روی موج‌ها می‌رقصد. قرار بود برای دختر محمد گوش‌ماهی و سنگ‌‌های رنگی جمع کنیم..
.
بوی خاک پیچید توی دماغم.

دراز به دراز ما را خوابانده‌اند کنار هم. دست‌های‌مان را بسته‌اند. نگاهم را می‌چرخانم سمت علی. شبیه ماهی‌ای که از تُنگ بیرون افتاده مدام تقلّا می‌کند..
.
دلم ریش می‌شود.

نگاهم را از علی می‌دزدم و می‌چرخم سمت محمد. صورتش روی زمین است. روی چهره‌ی بی‌رمقش هنوز ته‌مانده‌ایی از شوخی هست، می‌گوید «قسمت نشد توی آب شهید شیم...» .
.
صدای بولدوزر می‌پیچد توی سرم.
حالا شروع کرده‌اند به ریختن خاک.
نفسم را حبس می‌کنم. محمد فریاد می‌زند «دیوونه نفست رو حبس نکن، اینطوری بیشتر زجر می‌کشی...» .
.

دیگر صدایش را نمی‌شنوم. علی و محمد هر دو کنار منند. تکان‌ خوردن‌هایشان را زیر خاک حس می‌کنم. سینه‌ام سنگینی می‌کند. لایه‌های خاک بیشتر می‌شوند. سنگینی خاک دارد دنده‌هایم را خرد می‌کند..
.

قرار بود در آب بمیریم، اما نه اینکه غرق شویم یا توی آب خفه شویم. علی می‌گفت «آب ما رو خفه نمی‌کنه، چیزی که ما رو می‌کشه خاکه، خاک» حالا هم داریم زیر خروارها خاک خفه می‌شویم..
.

نمی‌دانم چشمانم بازند یا بسته، اما می‌سوزند. فکرم می‌رود سمت محمد و علی. علی لابد تا الان شده تکه‌ای از مجنون. محمد هم شده است سنگی رنگی در دستان دخترش.. .

شاید آنها هم مثل من هنوز نفس‌شان را نگه داشته‌اند... ماهی‌ای که بیشتر از بقیه زنده بماند بیشتر زجر می‌کشد، اینطوری شاهد مرگ باقی ماهی‌هاست.... .
.
من اما ... هنوز نفسم را حبس کرده ام!
.



اللَّهُمَّ صَلِّی عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ عَجِّل فَرَجَهُم

[تصویر: 15216996762983510911.jpg]


[تصویر: shohadda0251.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، sagheb ، آفتاب ، سید ابراهیم ، یاســین ، آیات ، MohammadSadra ، ترنم ، N.Mahdavian ، شهیدطیبه واعظی ، السا ، حسن.س. ، حدیث عشق ، نرگس مهدوی ، aboutorab ، Farzaneh ، rezamohammadi
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پیام در این موضوع
پاسخ به: سلام میکنیم به 175 شهید غواص - سرباز منتظر - ۲۶/خرداد/۹۴ ۱۵:۱۲

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  روایت سردار باقرزاده از حقایق تفحص ۱۷۵ شهید غواص مرتضی اقبالی 0 1,405 ۱۸/خرداد/۹۴ ۱۳:۲۶
آخرین ارسال: مرتضی اقبالی
  شهید گمنام سلام گل مرداب 21 11,584 ۲۵/بهمن/۹۳ ۲۲:۵۹
آخرین ارسال: Farzaneh

پرش در بین بخشها:


بالا