|
شهدا و آزاده ها و جانبازان زن
|
|
۲۱:۰۴, ۲۵/آذر/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/خرداد/۹۱ ۱۰:۵۲ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
ما باید بدانیم که دفاع مقدس شهدای زن را نیز به خود دیده است. معمولا هیچکس ازآنها یاد نمیکند. ما 26 قبر در بستان داریم که متعلق به 26 شهید گمنام زن هستند. که معمولا یادواره ای برای آنها گرفته نمیشود و اگر هم گرفته شود بسیار کم گرفته میشود. (همین شهدا هستند که با خونشان درخت اسلام را آبیاری کرده اند) یکی از آزادگان زن میگوید:من وکسی دیگر از زنان را به اسارت بردند و مارا با چادر ومقنعه میدواندند وتیر میزدند و میخندیدنددوست من جیغ میزد و فحش میداد آنها پس تجاوز به او زنده سینه اش را چاک چاک کردند وسرش را بریدند. امیدئارم شما نیز مطلبی در این باره بگذارید
|
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۸:۰۴, ۱۵/شهریور/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/شهریور/۹۱ ۱۸:۰۵ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
خواهرشهيده پروانه كاوياني فرزند:سرد يار شغل:دانش آموز محل تولد:آب شيرين تاريخ تولد:1351 وضعيت تاهل:مجرد زيارتگاه:گچساران((آب شيرين)) تاريخ عروج:12/10/1365 محل عروج:آب شيرين گچساران شهيده پروانه كاوياني كه بيش از14سال ازعمركوتاه وپربارش نمي گذشت يكي از فرزندان انقلاب درسنگر مدرسه بود.ايشان درجمع آوري كمك هاي مردمي براي ارسال به جبهه حضوري فعال داشت. چندروزقبل ازشهادتش در امر نان پختن رزمندگان شركت داشت وسرانجام دركلاس درس،هنگام تهاجم وحشيانه هواپيمايي دشمن بعثي به درجه رفيع شهادت نايل وبه لقاءالله پيوستند. پدر شهيده مي گويد: مشتاقانه درامرجمع آوري كمك هاي مردمي به پشت جبهه ها شركت فعال داشتند.دخترمتدين پاي بند به نماز وحجاب بودوبه مسليل اعتقادي ومذهبي بسيارعلاقه نشان مي داد. روحش شاد ويادش گرامي
|
|||
|
|
۱۳:۳۵, ۱۶/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
خواهرشهيده آمنه حيدريان محل تولد:بهبهان تاريخ تولد:1338 وضعيت تاهل:داراي 7فرزند زيارتگاه:گلستان شهداي چرام تاريخ عروج:25/11/1362 محل عروج:بهبهان شهيده آمنه حيدريان به سال 1322دريك خانواده متدين ازشهرستان((بهبهان)) متولد شد. وي همدوش پدرومادرش دررفعنارسايي هاومشكلات خانواده كوشا بود. اودرسن هيجده سالگي ازدواج كرد وباتمامي موانع،زندگي ساده وبي آلايش خودرادركنارشوهرش آغازكرد.بعدازمدتي شوهرش به ديارباقي شتافت واوسرپرستي خانواده رابرعهده گرفت. سرانجام درتاريخ25/11/1362براثرحمله موشكي رژيم بعثي به شهر((بهبهان))به فيض عظيم شهادت نايل آمدند. روحش شاد ويادش گرامي تمام اجر مادرگمنامي است
|
|||
|
|
۸:۲۵, ۱۷/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
یادی از شهید عزت الملوک کاووسی
شهید 22 بهمن 57 شهید کاووسی متولد 1337در مشهد و دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران روز 22 بهمن 57 در حین کمک رسانی به مجروحین به شهادت رسید و به دستور امام پیکرش در بیمارستان امام خمینی فعلی به خاک سپرده شد. اگه لیلا نمیجنگید بگو این خونه چی میشد بگو این خاک اجدادی .......... اگر گذرتون به بیمارستان امام افتاد در مقابل ساختمان تصویربرداری مزار این شهید رو زیارت کنید |
|||
|
|
۲۱:۲۱, ۲۰/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
نسرین افضل
دختری که میتواند الگو باشد… همه دور هم نشستهاند و از خانواده هایشان تعریف میکنند. دلتنگیها را نمیشود پنهان کرد، هرکاری کنی بالاخره معلوم میشود. از لابلای حرفها و درد دلها معلوم میشود از چه چیزی دلتنگ هستی. دور هم جمع شدنشان برای دعای توسل بهانه بود. میخواستند همدیگر را ببینند و از خانه و خانواده شان حرف بزنند، تا خستگی کارهای طاقت فرسایی که در مهاباد، سنندج، سقز، بانه انجام میدادند از تنشان به در شود… از سال گذشته، روز شهادت مریم فرهانیان یعنی روز ۱۳ مرداد به عنوان روز بسیج زنان مطرح شد و هماکنون در شورای فرهنگ عمومی مراحل تصویب خود را میگذراند؛ امسال اما در روز ۱۳ مرداد مراسم بزرگداشت شهیده «نسرین افضل» در استان فارس برگزار میشود. به این بهانه نگاهی خواهیم داشت به زندگی شهیده «نسرین افضل» که قطعا می تواند الگو باشد. زندگینامه: نسرین افضل در سال ۱۳۳۸ در خانواده مذهبی در استان فارس پا به عرصه وجود نهاد و روزها و سالهای کودکی را به عطر رأفت و عطوفت مادری نیکروش و به همت و اهتمام پدری مخلص و متدین با شریفی گذراند. وی در دوران تحصیل به عنوان یکی از دانشآموزان پرشعور و باشعور، بر بسیاری از نابسامانیها در رژیم طاغوت، خردمندانه اعتراض کرد، تا جایی که مورد تعقیب نیروهای امنیتی قرار گرفت. این شهیده، پس از پایان تحصیل در دوره دبیرستان با روحی سرشار از پیوستگی به درگاه احدیت با حضور مؤثر در کمیته امداد سپاه و جهاد سازندگی با خدمت به محرومان روستایی، بیشترین قرب به پروردگار را برای خود کسب میکرد. شهیده افضل، در آغاز سال ۱۳۶۰ با مشورت برادر بزرگوارش شهید «احمد افضل» با فراخوان جهادسازندگی شیراز، به همراه جمعی از خواهران متعهد به کردستان اعزام شد و تمام وقت خویش در مهاباد به مجاهدت پرداخت. وی مدتی مسئولیت تبلیغات و انتشارات سپاه مهاباد را بر عهده گرفت و در عین حال، با دیگر ارگانها همکاری داشت. ![]() وی به خاطر نیاز شدید آموزش و پرورش به مربی، با عنوان مربی تربیتی در مهاباد مشغول به کار شد و همزمان معلمان نهضت سوادآموزی نیز تحت تعلیم او قرار گرفتند؛ وی در سال ۱۳۶۱با یکی از پاسداران ازدواج کرده و پس از ازدواج با وجود فعالیت زیاد اجتماعی، آنگاه که به کاشانهاش باز میگشت با ذوق و ظرافتی ستودنی، خانه ساده و بیپیرایه را به بهشتی روح بخش تبدیل کرد. این شهیده در آخرین شب فروزندگیاش، با وجود تب شدید و بیماری از همسرش خواست که او را به مجلس دعای توسل برساند؛ با وجود اصرار همسرش برای استراحت، در مراسم دعا حضور یافت و به گفته دوستانش آن شب مثل همیشه او به شدت منقلب بود. مراسم دعا و نیایش به پایان رسید و این شهیده در حالی که برای مراجعت به منزل سوار اتومبیل بود، در مسیر به کمین عوامل پلید آمریکا افتاد و در آن جمع تنها، شهیده نسرین مورد اصابت گلوله دشمن قرار گرفت و از آنجاکه همیشه آرزو داشت مانند شهید مطهری به شهادت برسد، پس از یک سال حضور در مهاباد، در شامگاه ۱۰ تیر ۶۱ در اوج خلوص و خدمت به اسلام به آرزوی دیرین خود رسید. |
|||
|
|
۹:۰۲, ۲۱/شهریور/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/شهریور/۹۱ ۱۶:۰۴ توسط N.Mahdavian.)
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
خاطره اول: مسجد اباذر او در اتاق تنها نشسته بود و خواهرش به آشپزخانه رفت و مشغول شد. طوری به در و دیوار اتاق نگاه میکرد که انگار برای خداحافظی از آنها آمده است. چشمش روی دیوار اتاقها خیره ماند. از پیشانی عکس استاد مطهری که در قاب روی دیوار، نگاهش میکرد. قطرههای خون میچکید.
[/font]خوابی که چند شب قبل دیده بود، یادش آمد . از یک راه مه گرفته که کوه هایش از آسمان هم گذشته بود، رد میشد. ابرها جلوی چشم بودند. خورشید کمی دورتر در حرکت بود. آسمان پائین آمده بود. از راهی رد میشد و کتابی در دستش بود، حالا میبیند که عکس روی دیوار هم کتاب دارد. در خواب، گرگ زوزه میکشید، صدا نزدیکتر شد. گرگ حمله کرد. او فرار کرد، پایش به سنگی خورد، اما روی زمین نیفتاد . روی کوهی بلند که از آسمان هم گذشته بود، افتاد، سرش درد گرفت. از سرش خون آمد.مادر گفته بود: خون خواب را باطل میکند. خیر است انشاءالله. به عکس روی دیوار خیره شد. یادش نمیآمد. سرش درد گرفته بود، به سنگی خورده بود، یا پنجه گرگی آزرده اش کرده بود؟* خواهر با سینی چای وارد میشود. او همچنان به عکس خیره شده و با اشاره گفت:«من هم همین جای سرم تیر میخورد، انشاءالله. » خواهر به چشمهای او نگاه میکند، حتی نمیگوید:«این حرفها چیه؟ خدا نکند، انشاءالله باشی و مثل صاحب عکس خدمت کنی. انشاءالله بمونی و بچههایی مثل او تربیت کنی… » خواهر فقط میگوید:«نسرین جان دیگه چند وقت گذشته. ظاهراً از خر شیطون پائین اومدی و دست به کار شدی ها.» نفهمید خواهر چه میگوید. او دست به کار بود. یک عالم کار در مهاباد داشت که روی زمین مانده بود و خودش در شیراز، چرا معطل مانده بود؟! با چه سختی میان آن خانهها بین کوره راهها، و در اطراف شهر گشته بود و توانسته بود ۷ نفر را برای شرکت در کلاسهای نهضت سوادآموزی جمع کند. ۶ یا ۷ نفر، اسمهایشان را به خاطر آورد، «کشور منیره شو، زیباخان سفیدی، بیگم فتوره بان، رعنا نازجابرفکور، صفربانو مغفرت، گلنار ساره سر. » خواهر گفت: میخواهی اسمش را چی بگذاری؟ نسرین دوباره شمرد، ۶ نفر بودند یا ۷ نفر، «کشور منیره شو، زیبا خانسفیدی، بیگم فتوره بان، رعنا نازجابرفکور، صفربانو مغفرت، گلنار ساره سر، ماه منظر خیری» آهان، «ماه منظر خیری» را یادم رفته بود. خواهر گفت: نسرین جان کجایی تو؟ دو سال نیست که رفتی مهاباد، از وقتی هم که آمدی اینجا شیراز، خانه خواهرت، آمدی خداحافظی که دلش را خون کنی و بری، الآن دو سال از انقلاب میگذره، هنوز یک دل سیر ندیدمت، تا بود که دهات اطراف شیراز، پی جهاد و نهضت و بسیج و آموزش اسلحه و کمکهای اولیه و… بودی. حالا هم که رفتی اونجا حسابی دستمان ازت کوتاه شده، باز اگر همین جا بودی هفته ای، ده روزی شاید میشد نیم ساعت دیدت .نسرین گفت: حالا چی؟ الآن که در خدمتت هستم. خواهر نرمتر شد و گفت: عزیز دلم، اسم بچه را انتخاب کن، با آقا عبدالله هم صحبت کن، اسم داشته باشه خیلی بهتره ! حواست را جمع زندگی ات بکن. تو همه چیز را فدای مهاباد میکنی ها ! نسرین گفت: حالا چی شده مگه؟ خواهر گفت: نسرین جان، حالتت فرق کرده، سر و چشمت یک جوری شده، عین زنهای حامله شدی، مواظب خودت هستی؟ نسرین گفت: چی شدم، یعنی … ؟ خواهر دستی به موهایش کشید و گفت: نسرین جان یک هاله مادری، معصومیت، یک چیز خوب توی صورتت پیدا شده اینها نشانههای لطف خداست. نشانه مادر شدن و لایق لطف خداشدن است. نشونههای مادر شدن و لایق لطف شدنه. خدا این لیاقت را به همه کس نمیده. اگر هنوز مطمئن نیستی، همین جا برو دکتر، دیگه هم نرو مهاباد. بمون و استراحت کن بخدا مادر خیلی خوشحال میشه. دیگه برای ضریح «سید علاءالدین حسین» جای خالی نگذاشته . همه را دخیل بسته. برای همه امامها، تک تک، روضه و سفره یا شمع نذر کرده، خب حالا بگو چند وقته؟ نسرین با تعجب گفت: چی چند وقته؟ خواهر گفت: که، کی قراره من خاله بشم؟ چند وقته دیگه؟ نسرین گفت: من برای خداحافظی اومدم، این حرفها چیه؟ خواهر گفت: نه آمدنت معلومه نه رفتنت!* نسرین دیر کرده بود از صبح زود رفته بود جهاد و حالا دیر وقت بود. پدر در اتاق راه میرفت، مادر دلشوره داشت. همه نگران بودند، پدر با تندی گفت: نه آمدنش معلومه و نه رفتنش، این که نشد وضع. ۲۴ ساعت سر خدمت باشه، سرکار باشه. بالاخره استراحت میخواد یا نه؟ مادر گفت نمیدونم والله تلفن زد، گفت: احمد، قدری خوراک و پول براش ببره، من هم نفهمیدم آدرس را به احمد گفت، یقین نزدیکای شیراز بوده توی راه یه خونواده جنگ زده را میبینه که بچشون مریضه، میخواست اونو به بیمارستان برسونه . پدر گفت: خب به بیمارستان تلفن زدی؟ مادر گفت: مریض که نیست بگم صداش کنند مریض برده اونجا که اسم همراه بیمار را یادداشت نمیکنند، بیمارستان فقیهی به اون بزرگی کی به کی است کی به کیه ! [font=Tahoma]پدر گفت: این دختره چکاره است؟ همه جا سر میزنه، به داد همه باید، بچه من برسه؟ توی مسجد هیچ کس غیر از نسرین من نیست؟ توی جهاد هیچ کس مسئول نیست؟ تازهای خوابگاه عشایر رفتنش هم برنامه تازه اش شده، چند شب پیش هم رفته بود پیش بچههای عشایر یا اونها را مییاره خونه و مثل پروانه دورشون میچرخه و غذاهای رنگین جلوشون میگذراه، یا خودش میره اونجا. مگه نباید خودش هم زندگی کنه، صبح نسرین کجاست؟ مسجد، ظهر نسرین کجاست؟ مسجد، شب نصف شب نسرین کجاست؟ مسجد . مادر گفت: اینها را که میآورد خانه، ثواب دارد غریبند، از خانه شان دورند، آمدهاند اینجا درس بخوانند، فردا کارهای شوند . از من غذا پختن و آماده کردن خانه و شستن برای آنها، اما اصلاً آرام و قرار ندارد. هرجا کار باشد نسرین همان جاست، دنبال کار میدود . کریم گفت: کار یک جا بند شدن هم بهم دادن. توی جهاد هیچکس بهتر، تمیزتر، دقیق تر از نسرین، کتاب خلاصه نمیکنه. همه کتابهای استاد مطهری را به خاطر پشتکاری که داره، نسرین خلاصه نویسی میکنه. خواهرجون از همه بهتر این کار را انجام میده چون استاد مطهری را خیلی دوست داره و هم اینکه خیلی خوب کار میکنه. اما از بس دل رحم و مهربونه یکجا بند نمیشه انگار که کار را بو میکشه. رفته توی دهات «دشمن زیادی» زنها را برده توی حمامی که جهاد براشون درست کرده، کلاس آموزش احکام و بهداشت گذاشته! اصلاً یک کارهای عجیب و غریبی میکنه. عروسی هم که کردیم هیچ فرقی نکرده یک هفته بعد از ازدواجش برگشت مهاباد .
|
|||
|
|
۹:۲۹, ۲۲/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
خاطره دوم: همه دور هم نشستهاند و از خانواده هایشان تعریف میکنند. دلتنگیها را نمیشود، پنهان کرد، هرکاری کنی بالاخره معلوم میشود. از لابلای حرفها، درد دلها معلوم میشود از چه چیزی دلتنگ هستی. دور هم جمع شدنشان برای دعای توسل بهانه بود. میخواستند همدیگر را ببینند و از خانه هایشان، خانواده یشان حرف بزنند، تا خستگی کارهای طاقت فرسایی که در مهاباد، سنندج، سقز، بانه انجام میدادند از تنشان بدر شود. برای کار فرهنگی آمده بودند اما خدا میداند که از هیچ کاری دریغ نداشتند. نسرین از خانه و از مادر گفت:«من همیشه براش گل میخرم. هر شهری هم که برم، حتماً سوغاتی اون شهر را باید براش بخرم جون و نفس من مادرمه. فقط خدا شاهده که چه جوری تونستم موقع شهادت داداشم، آرومش کنم. هر دعایی بلد بودم، خوندم، دو ماه طول کشید تا قضیه را قبول کرد. اونهایی که رفته بودند دهلاویه و سوسنگرد دنبال جنازه داداش، وقتی برگشتن باورشون نمیشد که مامان از هر جهت آماده باشه. خونواده من خیلی دوست داشتنی و خوب هستن. همشون رو دوست دارم» نسرین ساکت شد. همه به او خیره شدند از ابتدای جلسه فقط همین چند کلام را گفته بود و دوباره در خودش فرو رفته بود. حالتهای نسرین خیلی عجیب بود. حتی صبر نکرد نماز را به جماعت بخواند، گفت: شاید شهید شدم. معلوم نیست تا یک ساعت دیگه چی بشه؟ فاطمه پرسید: نسرین امشب چت شده؟ نسرین گفت: چیزی نیست تبم قطع شده، فقط شاید بخوام بهتون حلوا بدم! فاطمه گفت: پاشید بریم اینجا هوا خیلی سرده اگر بمونیم حلوای همه مون رو باید خیر کنند. یخ زدیم پاشید بریم. ساعت ده شب بود. مراسم دعای توسل تمام شده بود موقعی که میخواستند سوار ماشین شوند صدای تک تیرهایی بگوش میرسید، نزدیک ماشین نسرین گفت: بچهها شهادتینتون را بگید دلم شور میزنه. فاطمه سوار ماشین شد و گفت: توی تب میسوزی، انگار توی کوره هستی. دلشورت هم بخاطر همینه. ما که تب نداریم شهادتین را نمیگیم، فقط تو بگو نسرین جان. خنده روی لبها یخ زد همگی سوار ماشین شده بودند. نسرین کنار در نشسته بود و شهادتین را میگفت: که تیری شلیک شد. تیر درست به سرش اصابت کرد. همان جا که آرزو داشت و همانطور که استادش «مطهری» به شهادت رسیده بودند، شهید شد. و در همان مسجد اباذر که مجلس ساده عروسی اش را برگزار کرده بودند، مجلس ختم برگزار شد. نسرین شهید شده بود .
|
|||
|
|
۸:۵۲, ۲۳/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
وصیتنامه شهیده نسرین افضل:
«ولاتحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله…» شهادت بالاترین درجهای است که یک انسان میتواند به آن برسد وبا خونش پیامی میدهد به بازماندگان راهش. «یا ایتها الفس مطمئنه» ارجعی الی ربک راضیه المرضیه، فدلی فی عبادی وادخلی جنتّی. ای نفس قدسی ودل آرام (بیاد خدا). امروز بحضور پروردگارت بازآی که توخشنود ( به نعمتهای ابدی او ) واو راضی او تواست. باز آی ودرصف بندگان خاص من درآی. ودربهشت من داخل شو. پروردگارا! سپاس که ما را در مبارزه با طاغوت و براندازی رژیم کفر پیشه و وابسته به شیطان بزرگ، آمریکای جهانخوار یاری فرمودی و به ما رهبری آگاه و پرتوان ارمغان نمودی تا ما را از تاریکها و ظلم رهانید وبا ایجاد وحدت درمیان مردم مسلمان و شهید پرور نظام جمهوری اسلامی رادر این سرزمین مقدس بنا نهاد. خداوندا! به ما توفیق عبادت و اطاعت عنایت فرموده و ما را از شر هوای نفس محفوظ بدار. بارخدایا! به ما یاری کن تا با اسلام راستین آشنایی پیدا کرده و در عمل به تعالیم آن بکوشیم. ایزدا! ما را درکسب علم و ترویج فرهنگ قرآن و اسلام در مدارسمان یاری و موفق دار. الها! بما قدرتی عنایت کن که پرچم لا اله الا الله را برسراسر جهان به اهتزاز درآوریم. خداوندا! کشور اسلامی ما را از کشورهای تجاورز گر و سلطه طلب بی نیاز دار. بارالها! اخلاق اسلامی، آداب و عادات قرآنی را بر کشور عزیزمان ایران و مدارسمان حاکم بگردان. بارایزدا! به رهبر کبیرمان امام خمینی عمرو توفیق بیشتر عنایت دار تا با رهنمودهایش مسلمین و مستضعفین جهان به استقلال و آزادی واقعی دست یابند. خداوندا! ایرانو اسلام را از شر کفار و منافقین و حیلههای زورمداران شرق و غرب و نوکرانشان بدور داشته، رزمندگانمان را درجبهههای حق علیه باطل پرتوان و پیروزبدار. کریما! ما را در صدور انقلاب خونبارمان به جهان، توان ده و آنرا تا انقلاب مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف) استوار بدار. همسرم بدان که من نسرین کسی که تو را دوست دارد، شهادت را هم بسیار دوست میدارم چون خدای خودرا در آن زمان پیدا میکنم. از تو میخواهم اگر میخواهی فردی خداگونه باشی ودرس دهنده، از امروز و از این ساعت سعی کنی تماس خودرا با خدای خویش بیشتر کنی و همینطور معلّمی باشی جدّی. ————————————– منابع: ۱٫ کتاب راز یاسهای کبود سایت بسیج جامعه پزشکی ۲٫ سایت طنین یاس ۳٫ خبرگزاری ایکنا ۴٫ خبرگزاری فارس خادم الشهداء |
|||
|
|
۹:۱۷, ۲۴/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
عنوان :
مهديه همتي تاريخ : 1388/09/16 تاريخ تولد :1365
نام پدر :ابوالفضل تاریخ شهادت : 23/12/1366 محل تولد :تهران /تهران طول مدت حیات :1 محل شهادت :تهران مهديه در سال 1365 در تهران متولد شد، خردسالي او در سايهي امن نگاه مهربان پدر گشت. هنوز يک سال بيشتر نداشت که بهار زندگياش به خزان نشست، و قبل از آنکه راه رفتن بياموزد پرواز را آموخت. او در تاريخ 23/12/1366 به همراه خاله و مادربزرگش بر اثر بمباران هوايي شهر تهران به شهادت رسيد و گل سرخ ديگري از پيروان ولايت در خون سرخ خويش غلطيد. منبع: سایت صبح |
|||
|
|
۱۷:۲۱, ۲۵/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
تاريخ تولد :1338
نام پدر :منوچهر تاریخ شهادت : 5/7/1359 محل تولد :خوزستان /آبادان طول مدت حیات :21 محل شهادت :آبادان منوچهر و نرگس شاد و مسرور در انتظار تولد فرزند بودند، تا اينکه سرزمين آفتابي آبادان در سال 1338 ميزبان قدوم اين کودک گشت. پدر نامش را ناهيد نهاد تا ستارهي زندگيشان باشد. سالها گذشت و ناهيد در سايهي پر مهر خانواده بزرگ شد. تحصيلاتش را تا اخذ مدرک ديپلم ادامه داد. سپس بنا بر سنت نبوي ازدواج کرد. همسرش نظامي بود و به همين علت بيشتر اوقات ناهيد در خانه تنها ميماند. آن در انتظار تولد فرزندشان بودند و کمتر از 4 ماه ديگر اين کودک شادي زندگيشان آنان را دو برابر ميساخت؛ اما آن روز سايهي شوم مرگ بر خانهي آنها سايه افکند. ناهيد مثل هميشه تنها و نگران همسرش بود، پنجم مهرماه سال 1359 موشک به خانه آنها اصابت نمود وخانه به ويرانهاي تبديل گرديد. ناهيد 21 ساله به همراه جنين 5 ماههي خود به آسمان پر کشيد. يک سال بعد همسرش نيز بار سفر بست و در ديار عقبي هم خانه او گرديد. منبع: سایت صبح |
|||
|
|
۸:۳۴, ۲۶/شهریور/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/شهریور/۹۱ ۸:۳۵ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
1.بانوی چریک فاطمهسادات نوابصفوی، فرزند شهید سیدمجتبی نوابصفوی از مبارزان جمعیت فدائیان اسلام، در زمان اعدام پدر تنها پنج سال داشت. از همان زمان طعم مبارزه را چشید و آن را به مثابه تمرینی دانست که ۲۷ سال بعد در عملیات آزادسازی خرمشهر- بیتالمقدس- به خوبی از تجربیاتش استفاده کرد. اما تا آن زمان راه درازی در پیش بود و فاطمه باید هر چه بیشتر در کوران مبارزان آبدیده میشد. ابتدا به دلیل نداشتن شناسنامه هیچ مدرسهای حاضر به ثبتنام او نمیشد. شهید نواب صفوی به دلیل مخالفت با رژیم برای فرزندانش شناسنامه نگرفته بود و همسرش منیرهسادات به سختی توانست برای فرزندانش با نام فامیل میرلوحی شناسنامه تهیه کند. به این ترتیب چند سال بعد فاطمه توانست دیپلم خود را اخذ کرده و سپس با یکی از اقوام خود ازدواج کند. پیوند دختر یک مبارز شهید با «سیدابوالحسن فاضلرضوی» از مخالفان رژیم طاغوت خیلی زود نتایج خود را آشکار ساخت و خانواده نوپای رضوی به روستاهای بافتان زاهدان تبعید شدند. مدت اقامت آن دو در روستا هفت سال به طول میانجامد و از همان ابتدا سیدابوالحسن با گفتن اذان بر بام خانهاش، مسیر مبارزاتی خود را به نوع دیگری ادامه میدهد. فاطمه نیز به همراه همسرش به آموزش کودکان روستایی مبادرت میورزد تا اینکه در پایان هفتمین سال تبعید، فاطمهسادات بیمار میشود و بعد از نجات معجزهگونه از مرگ ابتدا به جهرم فارس و سپس به تهران بازمیگردند بعد از مدتی اقامت در تهران فاطمه و همسرش به دلیل ممانعت رژیم از ورودشان به دانشگاههای داخلی به خارج از کشور سفر میکنند و فاطمه مدرک مهندسی کامپیوتر و سیدابوالحسن مهندسی ماشینآلات را اخذ میکنند، اما شوق مبارزه علیه ظلم استکبار باعث میشود تا این زن مقاوم به لبنان سفر کرده و در کنار شهید چمران ضمن حضور در عملیاتهای چریکی به شیعیان آنجا کمک کند. دو سال بعد یعنی در سال ۱۳۵۹ سید ابوالحسن در کردستان به شهادت میرسد و فاطمه با برداشتن پرچم او، دو شادوش سایر رزمندگان در جبهههای جنگ حضور مییابد. چنانچه لقب تنها زن حاضر در عملیات بیتالمقدس، زیبنده دلاوریهای این شیرزن مبارز است. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| ویژه ی خانواده ی شهدا، جانبازان و ایثار گران | MAHDI59 | 63 | 34,064 |
۲۵/بهمن/۹۳ ۱۳:۱۵ آخرین ارسال: شهیدطیبه واعظی |
|
| شنای گروهی از جانبازان در محل شهادت شهدای ایر باس | yektasepas | 0 | 1,361 |
۱۲/تیر/۹۲ ۱۵:۲۸ آخرین ارسال: yektasepas |
|









![[تصویر: sahid_110_resize.jpg]](http://s1.picofile.com/file/7291765478/sahid_110_resize.jpg)
![[تصویر: 104347_518.jpg]](http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/5/12/104347_518.jpg)
![[تصویر: 104348_602.jpg]](http://www.tabnak.ir/files/fa/news/1390/5/12/104348_602.jpg)
![[تصویر: 1_nasrin-afzal3.jpg]](http://www.askdin.com/gallery/images/10130/medium/1_nasrin-afzal3.jpg)