کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 5 رای - 4.6 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شهدا و آزاده ها و جانبازان زن
۲۱:۰۴, ۲۵/آذر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۲/خرداد/۹۱ ۱۰:۵۲ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
آواتار
ما باید بدانیم که دفاع مقدس شهدای زن را نیز به خود دیده است. معمولا هیچکس ازآنها یاد نمیکند. ما 26 قبر در بستان داریم که متعلق به 26 شهید گمنام زن هستند. که معمولا یادواره ای برای آنها گرفته نمیشود و اگر هم گرفته شود بسیار کم گرفته میشود. (همین شهدا هستند که با خونشان درخت اسلام را آبیاری کرده اند) یکی از آزادگان زن میگوید:من وکسی دیگر از زنان را به اسارت بردند و مارا با چادر ومقنعه میدواندند وتیر میزدند و میخندیدنددوست من جیغ میزد و فحش میداد آنها پس تجاوز به او زنده سینه اش را چاک چاک کردند وسرش را بریدند. امیدئارم شما نیز مطلبی در این باره بگذارید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Hadith ، میلاد.م ، أین المنتظر ، تازه مسلمان ، شهیدطیبه واعظی ، saloomeh ، سید هادی ، بچه شیعه ، آفتاب ، fiftynine ، Asma ، hessam ، حسن.س. ، mahdy30na ، mahramaneh ، یاســین ، مرغ باغ ملکوت ، محمد حسین ، Mohammad Trust

آغاز صفحه 4 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۳:۵۰, ۹/مهر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/مهر/۹۱ ۱۳:۵۰ توسط مفقود الاثر.)
شماره ارسال: #31
آواتار
مانعره زدیم و بیصدا خندیدند............................ از هرچه که دم زدیم آنها دیدند
ما مدعیانه صف اول بودیم.............................. از آخر مجلس شهدا را چیدند

برای دعا و طلب شفاعت از آسمانیان به این ضیافت دعوتین:
.
..
دل شکستها>>>......
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، m.hossein
۱۴:۳۱, ۱۰/مهر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/مهر/۹۱ ۱۴:۳۲ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #32
آواتار
[تصویر: 00225991.JPG]
او دراوج جواني ، با علم و انديشه ، راه تدبر و تفكروبدست آوردن بصيرت را خيلي زود بدست آورد و با انتخاب راه الهي ، در سن 21 سالگي به فيض عظيم شهادت نائل آمد و خود او تعريف شهيد را اينچنين مي نويسد :

" شهيد كسي است كه به آخرين مرحله كمال خود رسيده است و راهش را با آگاهي ، ايمان و خلوص مي پيمايد وهميشه پيروز و جاويد است "

صفات بارز شهيد مريم فرهانيان از نگاه دوستان و خانواده :

· پاكيزگي و آراستگي

· دقيق و منظم و وظيفه شناس

· رعايت كامل ادب و اخلاق

· مؤمن و مقيد به دستورات دين و رعايت كامل چارچوب شئونات ديني

· متواضع و با اخلاق

· عاشق خدمت به همنوع

· همدل و يكرنگ

· شجاع و دلسوز

· با گذشت و مهربان و بخشنده و ايثارگر

· قدرشناس محبت ها ، هرچند كوچك

· بي ادعا و بي توقع و قانع

· بدون غرور و تكبر

· خوش رو و آستانه صبر بسيار بالا- شكيبا

· با درايت و باهوش

· اهل مطالعه و تفكر و تدبر

· نماز شب خوان

· نفرت از غيبت

· عدم دلبستگي به دنيا

تكيه كلام شهيد : " خدا مي داند ، خدا مي بيند "
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: حسن عزتي ، N.Mahdavian ، m.hossein
۱۰:۰۸, ۱۱/مهر/۹۱
شماره ارسال: #33
آواتار
شهيده مريم فرهانیان در قامت يك خواهر(1)


[تصویر: 83164_376.jpg]

گفتگو با سميره فرهانيان



درآمد

رابطه بسيار صميمي مريم با خواهر بزرگش، حتي فراتر از رابطه مادر و فرزندي است، از همين رو سميره، هنگامي كه از او و برادر شهيدش سخن مي‌گويد، آشكارا سوز دل يك مادر را در كلامش مي‌توان احساس كرد، مادري قوي و از شيرزنان خطه جنوب.

از مريم و مهدي بگوييد.

فاطمه و عقيله و مريم توي سپاه آبادان بودند و كارهاي خير زياد مي ‌كردند و حرفي هم در اين باره به كسي نمي‌گفتند. مريم كه شهيد شد، تازه عده‌اي آمدند و اين چيزها را گفتند. ما از كساني كه سراغ مريم را مي‌گرفتند، اين چيزها را فهميديم. مهدي و مريم هم خيلي با هم مأنوس بودند. موقعي كه مهدي شهيد شد، مريم خيلي ناراحت بود و بي‌قراري مي‌كرد و مي‌گفت، «من بايد دنبال مهدي بروم.» پدرمان، مريم و بقيه خواهرها را از آبادان بيرون برده بود. مريم در آنجا آرام و قرار نداشت و همه را كلافه كرده بود و مي‌گفت بايد برگردم آبادان. او را برگردانديم. توي آبادان هم در بيمارستان كار مي‌‌كرد و همراه خواهرهايم فاطمه و عقيله به مجروحين مي‌رسيد. بعد كه فشار جنگ كمتر شد و مجروحين را بيشتر به شهرهاي ديگر مي‌بردند، كارش در بيمارستان كم شد. ديگر اين كار او را ارضا نمي‌كرد و به بنياد شهيد رفت تا به خانواده‌هاي شهدا، جانبازان و مجروحان رسيدگي كند. قبل از شهادتش هم خواب مهدي را ديده بود.

شهادت مهدي به چه شكلي بود؟

مهدي در مهرماه،‌يعني يك ماه بعد از شروع جنگ شهيد شد. در مارد در آبادان عمليات داشتند كه در آنجا تير مي‌خورد و دوستانش عقب‌نشيني مي‌كنند و نمي‌توانند فوري جنازه او را بياورند.

نحوه شهادت مريم چگونه بود؟

يك مادر شهيد از او درخواست كرده بود كه سر خاك فرزندش برود و سال پسرش را بگيرد و از طرف او برود سر قبرش فاتحه بدهد. مريم و دوستانش براي اينكه وصيت او را انجام بدهند، راه مي‌افتند كه به گلزار شهدا بروند كه دشمن منطقه را مي‌زند. دوستانش مي‌گويند هر چه به او گفتيم كه مريم! شرايط خطرناك است، گفت بايد بروم. به هر حال اول هر سه آنها زخمي مي‌شوند و مريم شهيد مي‌شود. آن روزها جنگ بود و وسيله هم گير نمي‌آمد. نمي دانم با چه وسيله‌اي رفته بودند. خمپاره كه مي‌خورد، مريم توي گودالي كه پر از علف بوده، مي‌افتد. خانم سامري خيلي سعي مي‌كند وسيله‌اي گير بياورد كه او را برساند بيمارستان، ولي او در وسط راه شهيد مي‌شود. تركشي كه مريم را شهيد كرد، خيلي كوچك بود و مستقيماً به قلبش خورد.

از ويژگي‌هاي اخلاقي خواهرتان بگوييد.

مريم از همان كوچكي با همه ما فرق مي‌كرد. هميشه به پدرم مي‌گفت كه خواب امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) يا ساير ائمه را ديده است. نماز خواندنش با فكر و عميق بود. از غيبت نفرت عجيبي داشت و هر جا مي‌ديد دارند درباره كسي حرف مي‌زنند، بلافاصله بلند مي‌شد و مي‌رفت. هم خودش و هم مهدي خيلي منظم بودند. وقتي دفتر و كتاب‌هايشان را مي‌ديدم، كيف مي‌كرد. يك بار نديدم كه روي آنها خط خوردگي وجود داشته باشد. هيچ وقت نديدم از درسي بنالد و گلايه كند. از همان دبستان تا دبيرستان، درسش را مرتب خواند و مزاحمتي درست نكرد. براي درست خواندنش برنامه خاصي داشت. روزها مي‌خوابيد و شب‌ها كه خلوت بود و همه خواب بودند، بيدار مي‌نشست و درس مي‌خواند. بالاي پشت بام يك اتاقك بود كه آن را با مهدي تبديل به كتابخانه كرده بودند. مي‌رفت و توي گرماي سخت آبادان، آنجا مي‌نشست و درس مي‌خواند. مثل بچه‌هاي لوس امروز هم نبود كه بگويد درس مي‌خوانم، تقويتم كنيد و براي غذا خوردن، ادا در بياورد. به قدري قانع بود كه حد نداشت. يك بار آمد خانه ما. من تازه زايمان كرده بودم. بر حسب تصادف من آن روز نان نداشتم. مستأجر هم بودم. مانده بودم چه كار كنم و چه غذايي به او بدهم. مريم پرسيد، «چته، ‌چرا داري تاب مي‌خوري؟ » گفتم،‌ «نون نداريم، مي‌خواهم برايت برنج بگذارم.» گفت، «حوصله داري؟» يادم نمي‌رود كه يك مشت نان خشك داشتيم، نشست و همان‌ها را با چنان اشتهايي خورد، انگار كه بهترين نان را توي سفره گذاشته‌ام. يك ذره قيد و بندهاي اين جوري را نداشت. وقتي يادم مي‌آيد، بغضم مي‌گيرد. هميشه همين طور بود. مهدي هم عجيب دل مهرباني داشت. هر وقت مادرمان مي‌رفت نان بپزد، بالاي سرش چتر مي‌گرفت كه باران اذيتش نكند. مادرم براي نان پختن براي ما دخترها نوبت گذاشته بود. مهدي مي‌گفت، «براي من هم نوبت بگذاريد. من هم از اين نان مي‌خورم» انصافاً از ما هم بهتر خمير مي‌گرفت. خيلي مراقب مادرمان بود، براي همين مادرم بعد از شهادت مهدي خيلي صدمه خورد و بعد هم كه شهادت مريم پيش آمد، كمرش شكست. نه كه مادرم از عراق آمده بود و در اينجا كسي و كاري نداشت، ما بچه‌ها همه كس او بوديم و رفتن مهدي و مريم بيمارش كرد.
[تصویر: 72679.jpg]
پدر شما زود فوت كردند؟

خوشبختانه نه، همه ما ازدواج كرده بوديم كه حاج لطيف فوت كرد.

از روحيات ايشان بگوييد؟

بعد از شهادت مريم، پدرم دست كم دو هفته يك بار مي‌آمد آبادان و مي‌رفت سر خاك آنها. من هر وقت مي‌رفتم قبرستان، مي‌ديدم سنگ قبر آنها برق مي‌زند. پدرم خيلي آدم مقيدي بود. هميشه روزه بود و هر وقت از كار فراغت پيدا مي‌كرد، قرآن و دعا مي‌خواند. بسيار مقيد به نان حلال بود. مريم هم خيلي روزه مي‌گرفت. شنيدم كه يك سال تمام روزه گرفته بود. وقتي پرسيدند، «چرا اين كار را مي‌كني؟» گفته بود، «مي‌خواهم خودم پيشاپيش براي خودم خيرات بفرستم»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، m.hossein
۹:۵۱, ۱۲/مهر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/مهر/۹۱ ۹:۵۲ توسط شهیدطیبه واعظی.)
شماره ارسال: #34
آواتار

[تصویر: shahideh%20Mariam%20Farhanian.jpg]

از خاطرات شيريني كه از خواهرتان داريد چيزي به يادتان مانده؟

مريم و فاطمه و عقيله در آبادان بودند. جواهر هم بود، ولي بعد كه ازدواج كرد، رفت. فاطمه مي‌گفت هر وقت ما را جايي دعوت مي‌كردند، مريم پيشاپيش مي‌رفت و به آنها مي‌گفت كه آبگوشت درست كنيد. يك روز من صدايم درآمد و پرسيدم، «خسته شدم از بس آبگوشت خوردم. چرا ما هر جا مي‌رويم به ما آبگوشت مي‌دهند؟» مريم گفت، «من به آنها مي‌گويم. هم من دوست دارم، هم راحت است و صاحبخانه به درد سر نمي‌افتد.» بسيار بخشنده و سخاوتمند بود. يك وقت‌هايي چيزهايي را برايش مي‌دوختم و او همه را مي‌بخشيد به هر كسي كه كمترين علاقه‌اي به آنها نشان مي‌داد. كوچك‌ترين توجهي به دنيا نداشت. جنگ كه شروع شد، ما ده دوازده‌ نفري توي يك اتاق زندگي مي‌كرديم. من چرخ دستي‌ام را برده بودم و براي خواهرها و كساني كه مي‌توانستم با چه زحمتي لباس مي‌دوختم و او اين طور مي‌بخشيد و مي‌گفت آنها بيشتر احتياج دارند.

خودش خياطي بلد بود؟

آره، با سليقه بود و با عرضه. از پس كارهايش بر مي‌آمد. خيلي علاقه داشت. توي كارهاي خانه خيلي خوب بود؛ اما بيرون خانه هم حسابي فعال بود.

بيشتر تحت تأثير چه كسي بود؟

برادر شهيدمان مهدي، بعد هم با من چون دختر بزرگ خانواده بودم و بچه‌هايم نوه بزرگ خانواده بودند و او خيلي با آنها انس و الفت داشت. هميشه مي‌گفت اگر من شهيد بشوم، سميره بيشتر از مادرم اذيت مي‌شود.

از نظر قيافه و اخلاقه به چه كسي شبيه‌تر بود.؟

از نظر قيافه شبيه من بود، اما حالا دختر فاطمه خيلي به او شبيه است. از نظر اخلاق هم فاطمه از همه بيشتر به او شباهت دارد.

آيا با دخترهايتان در مورد خاله‌شان صحبت مي‌كنيد؟ تأثير مريم بر آنها چيست؟

دخترم خيلي كوچك بود كه مريم شهيد شد. حالا هم خيلي ياد�� مي‌كند.

فرق برادر و خواهر شهيدتان با جوان‌هاي حالا چيست؟

والله همان موقع هم آنها با جوان‌هاي هم سن و سالشان فرق داشتند. اين طور نبود كه همه جوان‌هاي آن دوره سرشان تو اين حساب و كتاب‌ها باشد. آنها هم اتلاف وقت‌هاي مخصوص خودشان را داشتند. مهدي از آن پسرهايي نبود كه موهايشان را بلند مي‌كردند و دائماً دنبال خريدن اين بلوز و آن بلوز بودند. يك بار هم من برايش پيراهن دوختم، برد و آن را بخشيد! خيلي ساده مي‌پوشيد. تميز و مرتب و آراسته بود. هر دوتايشان هميشه مرتب بودند، اما دنبال مد و اين برنامه‌ها نبودند. كلاً با بقيه بچه‌ها فرق داشتند. هميشه كتاب‌هاي مذهبي و مبارزاتي را مطالعه مي‌كردند، يك بار هم نزديك بود گرفتار شويم.

چطور؟

مريم و مهدي توي كتابخانه روي پشت بام چند تا كتاب ممنوع هم داشتند. اعلاميه‌هاي امام هم بود. مهدي گفته بود كه اگر وضعيت خاصي پيش آمد، همه آنها را به دست احمد برسانيم. يك شب مهدي از شدت دل درد كبود شده بود. مريم دويد سر كوچه و تلفن زد به اورژانس. ماشين كه آمد، جواهر به آنهايي كه روپوش سفيد داشتند، مشكوك مي‌شود و به مريم مي‌گويد گمان نكنم اينها دكتر باشند. از وقتي آمده‌اند، دائماً‌ به گوش و كنار خانه سرك مي‌كشند و اگر علي جلويشان را نمي‌گرفت، مي‌خواستند روي پشت بام هم بروند. مهدي با ايما و اشاره به مريم حالي مي‌كند كه چه بايد بكند و او مي‌رود و كتاب‌ها و اعلاميه‌ها را بر مي‌دارد و از خانه مي‌زند بيرون و با هزار زحمت، آنها را به دست احمد مي‌رساند. بچه‌ها هم حواسشان را جمع مي‌كنند كه يك وقت آن دكتر قلابي‌ها به مهدي آمپولي نزنند و يا به او دارو ندهند. متأسفانه مشكلات زندگي خيلي از خاطره‌ها را از ياد آدم مي‌برد.

شما تقريباً حكم مادر را براي خواهر و برادر شهيدتان داشتيد...

همه كارهايشان به عهده من بود. بردن به بيمارستان، خريد لباس، مدرسه و همه چيز. بقيه خواهر و برادرها فعاليت سياسي مي‌كردند، اما بعد از شهادت مهدي و مريم،‌ من همچنانن در كنار مادرم بودم.

حضور اين دو شهيد را چگونه احساس مي‌كنيد؟

هر وقت به مشكلي بر مي‌خورم. سر خاك مريم مي‌روم و كمك مي‌گيرم. گاهي كمكم مي‌كند. با او حرف مي‌زنم و مي‌گويم، «از خدا بخواه كمكم كند» دوستانش هم مي‌گويند هر وقت سر خاكش مي‌رويم، حاجتمان را مي‌گيريم. خيلي پاك بود. خيلي شجاع بود. دل و جرئت عجيبي داشت. از همان بچگي نترس و زرنگ بود. ديوار راست را بالا مي‌رفت. مهدي هم خيلي نترس بود، ولي آرام بود.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 27
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein
۱۲:۵۳, ۱۳/مهر/۹۱
شماره ارسال: #35
آواتار
شهيده مريم فرهانيان درقامت يك دوست (2)

[تصویر: 0022607.JPG]

گفتگو با خانم فاطمه جوشي


درآمد
خلوص، ايثار و مهرباني فرزندان انقلاب درسال هاي دفاع مقدس، هنوز زيباترين و گرامي ترين خاطرات او هستند. سال هائي که اوبهترين انسان ها را به چشم ديد و زندگي با آنها را تجربه کرد. هر چند زيستن بدونآن همه زيبائي و ارزش، کاري دشوار است، ليکن هنوز هم ياد آن يار مهربان، گرمي بخششب هاي تار زندگي است.

از آشنايي تان با شهيده مريم فرهانيان بگوييد.
قبل از انقلاب در انجمن هاي اسلامي فعاليتداشتيم. مريم حدود شانزده هفده سال داشت. ما داشتيم نيروهاي مذهبي را براي انجمنعضوگيري مي کرديم و من مأمور رفتن به مدارس و انتخاب افراد مناسب بودم. مريم را درمدرسه ديدم و از همان لحظه اول، مهرش به دلم نشست. از او تعريف هاي زيادي شنيدهبودم. همه مي گفتند که دختر بسيار باهوش و درايتي است و از حجاب و ايمانش تعريف ميکردند. با او صحبت کردم که مي خواهيم اعلاميه هاي امام را تکثير و بخش کنيم و درراه پيمايي ها حضور موثري داشته باشيم و خلاصه جاي رودربايستي نيست و فکرهايت رابکن و اگر تمايل داشتي، اعلام آمادگي کن. مريم گفت بايد کاملاً برايم معلوم شود کههدف از اين کارها چيست. به او گفتم که رهبران مبارزه به اين نتيجه رسيده اند کهاگر در بحبوحه انقلاب، کار به قيام مسلحانه کشيد، زن ها هم بايد بتوانند دفاعکنند، به همين دليل ما آموزش استفاده از اسلحه مي بينيم و در کنار آن، دوره هايامدادگري را هم طي مي کنيم و بعد هم در بخش اعلاميه و نظم دادن به تظاهرات شرکت ميکنيم. مريم يک کمي فکر کرد و گفت قبول مي کنم، ولي شرطش اين است که هميشه قبل ازغروب آفتاب در خانه باشم.
آموزش هاي نظامي را چگونه ديديد؟
زير نظر يکي از مبارزيني که از لبنان آمدهبود.
پس از يپروزي انقلاب فعاليت هاي مريم به چه شکليادامه پيدا کرد؟
استان هاي مرزي، توسط گروهک هاي ضد انقلاب،ناامن شدند. در خوزستان و به خصوص خرمشهر و آبادان، گروه خلق عرب، دائماً بمبگذاري و حادثه آفريني مي کرد. مريم در کنار بقيه خواهرها مشغول مبارزه با آنها بودو بعد هم همراه خواهرانش عقيله و فاطمه و برادر شهيدش مهدي وارد سپاه و به اردويرزمي اعزام شد. آموزش هاي رزمي، همه را بي طاقت کرده بود، اما مريم بسيار صبور بودو همه مراحل را به خوبي گذراند.
از صبر و پايداري او در اين مرحله خاطره اي داريد؟
يادمهست که در روزهاي آخر آموزش، بچه ها را براي کوهنوردي بردم. هر چه بالاتر ميرفتيم، راه سخت تر مي شد. شهيد مهدي هم همراه خواهرهايش آمده بود و مريم پا به پاياو حرکت مي کرد، اما بقيه غر مي زدند. بالاخره راه به قدري باريک و سخت شد که فقطمي شد تنهايي از آن بگذريم. حالا ديگر همه مي خواستند برگردند. سرگروه همه را جمعکرد و گفت، «تا اينجا آمده ايم، از حالا به بعد تصميم با خودتان است.» هر کسي حرفيزد. يکي گفت اگر پرت شويم، جواب خانواده مان را چه کسي بايد بدهد و ديگران همتکرار مي کردند که برگرديم، برگرديم. مريم بر خلاف ديگران گفت، «اگر قرار باشد درمقابل اين قله، کم بياوريم، چطور مي توانيم بر مشکلات ديگر غلبه کنيم؟» بعد هم از سرگروهاجازه گرفت که تا قله برود و هر کس هم که مايل است مي تواند او را همراهي کند.بقيه از اينکه جا بمانند. شرمنده شدند و پشت سر مريم راه افتادند. در پايان ايندوره، مريم يکي از کساني بود که بالاترين امتياز را آورد و تقديرنامه گرفت.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein
۱۳:۰۴, ۱۴/مهر/۹۱
شماره ارسال: #36
آواتار
دوره هاي امداد را کجا ديديد؟
من امدادگري را قبل ازاينکه وارد سپاه بشوم ياد گرفته بودم. به يکي از برادرها هم گفتيم که دورهامدادگري را به ما ياد بدهد که گفت به صورت آشکار نمي تواند، چون مي دانيد که ايندوره ها بايد زير نظر نهادهاي پزشکي آموزش داده شوند، اما گفت که به صورت مخفيانهمي تواند اين کار را بکند. ما مي رفتيم به ناو پلنگ و يکي از برادرها اين دوره رابه ما ياد مي داد.
چطور اين قدر تخصصي ياد گرفتيد که در دوره جنگ دربيمارستان کار مي کرديد، آن هم با مجروحين جنگي که ده ها مشکل پزشکي داشتند.
خيلي خوب به ما آموزش ميدادند. گفتم که قبلاً هم در سپاه دوره خوبي را ديده بودم. بعد هم رفتيم بيمارستانشرکت نفت سابق که حالا شده بيمارستان امام و در آنجا دوره کاملي را ديديم. وقتي کهمن وارد سپاه شدم، همراه با خواهرها بابائيان، خاني، نصرالله پور و ابوالهدايي جزونيروهاي برگزيده سپاه شديم و ما را آموزش دادند و ما هم عده زيادي را آموزش داديمو به بيمارستان ها فرستاديم که دوره هاي امدادگري را ببينند. از جمله اين نيروهامريم بود و خواهرهايش که البته مريم هميشه مي آمد و بقيه گاهي مي آمدند.
- با توجه به اينکه گفتيد شهيد مريم قبل از انقلابهم فعاليت مي کرد، هيچ وقت گرفتار ساواک نشد؟
نه، شهر آبادان طوري بودکه همه همديگر را مي شناختند. مورد ضرب و شتم قرار گرفتيم گاز اشک آور زدند، وليدستگير و زنداني نشديم.
از دوران جنگ بگوييد.
ذخيره هاي سپاه که دو سههزار نفري بودند، آموزش ديده بودند. تعدادي از اينها در آبادان ماندند و ما آنهارا سازماندهي کرديم و به دو سه تا از بيمارستان هاي آبادان که کار امداد را انجاممي دادند، يعني بيمارستان طالقاني و بيمارستان شهيد بهشتي و بيمارستان امامفرستاديم. فاطمه را به بيمارستان طالقاني فرستاديم و مريم در بيمارستان امام و پيشخودم بود. بقيه هم به بيمارستان شهيد بهشتي رفتند. مريم اوايل در اورژانش کار ميکرد و خيلي زحمت مي کشيد.
مظلوم بوده، او را فرستاديد جاي سخت؟
نه والله، خودش دوستداشت جاهاي سخت کار کند. هميشه کارهاي سخت را داوطلبانه انجام مي داد. بعد از مدتيهم او را فرستاديم اتاق عمل.
در اتاق عمل چه کار مي کرد؟
هر کاري که از دستش برميآمد، مي کرد. کمک دست دکترها و پرستارها بود. ابداً نمي فهميد خستگي يعني چه.دائماً مجروحين را به اتاق عمل مي برد و يا از اتاق عمل به بخش مي آورد. هر وقت اورا مي ديدي، لباس هايش پر از خون بودند. کارها تقسيم بندي شده بودند و کساني کهشبانه روز کار مي کردند، مي توانستند چند ساعتي در خوابگاه انتهاي بيمارستاناستراحت کنند. مريم دائماً در بخش مي چرخيد و به مجروحين رسيد.
برايتان کمک هم مي رسيد؟
بله. تعداد مجروحان خيليزياد و تعداد امدادگرها کم بود تا وقتي که قرار شد از شهرهاي مختلف، امدادگر دورهديده به آبادان بيايد. اما خود اين امدادگرها هم گاهي اسباب دردسر مي شدند، چونتوي آنها همه جور آدمي وجود داشت.
قضيه مسموم شدن مجروحان چه بود؟
يک جور مسموميت خونيبود. خون ها را اشتباهي وصل مي کردند. در هر حال، کم کم متوجه شده ايم که عده اياز اين امدادگرها، از ريزترين تا درشت ترين اخبار را به روزنامه ها مي دهند، داروو تجهيزات پزشکي را بلند مي کنند. بقيه بچه ها را هم تحريک مي کردند که همکارينکنند. وقتي ديديم اين طور است، کساني را که مشکوک بودند، رد کرديم و از ميان بچههايي که به آنها اطمينان داشتيم، عده اي را جايگزين کرديم و هر جور که بود انرژيآنها را گرفتيم. حتي يک بار يادم هست عده اي از آنها را در حالي که مقدار زياديدارو و وسايل پزشکي را دزديده بودند، کنار در هلي کوپتر گرفتيم. در هر حال هر جاکه نياز بود، مريم حضور پيدا مي کرد.
برخورد مريم با اين افراد مشکوک به همکاري با گروهکها بودند، چگونه بود؟
بعد از اينکه شک کرديمکه نکند مجروحين را مسموم کنند، مريم پيشنهاد کرد که به مجروحين هيچ کس جز خود ماآب و کمپوت و شربت ندهد و به همه مجروحين هم سفارش کرد از کسي غير از ما چيزينگيريد و نخوريد. بعد همه پيشنهاد داد هر کسي که خواست به مجروحان چيزي بدهد، اولخودش کمي بنوشد يا بخورد و وقتي مطمئن شد، آن را به مجروح بدهد. کمپوت ها و شربتهاي اهدايي را هم قرار شد آزمايش کنيم. از روز بعد، مريم و دوستانش هر چيزي را کهمي خواستند به مجروحي بدهند، اول خودشان مي خوردند. اغلب بچه ها به من اعتراض ميکردند که بعضي از امدادگرها حجاب درست و حسابي ندارند و کار هم بلد نيستند.مخصوصاً آنها به يکي از امدادگرها مشکوک بودند. مريم مي گفت نمي شود بي حساب وکتاب و بي دليل به کسي تهمت زد. بايد سعي کنيم آنها را جذب کنيم، نه اينکه ازخودمان برانيم. از اينکه با عجله درباره کسي قضاوت کند، به شدت پرهيز داشت.
از نظم و آراستگي او زياد مي گويند. شما چه چيزييادتان است؟
خيلي مرتب و منظم بود. هميشه مقنعه ومانتويش را که مي شست، حسابي روي طناب مي کشيد که حتي يک چروک هم روي آن نماند.بعد هم که خشک مي شد، زير متکا و تشک پهن مي کرد که صاف شود. در آن معرکه خاک وخون و آتش که آب و برق هم نداشتيم، اين همه تقيد به نظم و آراستگي، واقعاً حيرتآور بود. هميشه مي گفت اگر ما مرتب و آراسته باشيم و رعايت کامل بهداشت را بکنيم،هم در سلامتي و هم در روحيه مجروحان اثر مثبت دارد. هميشه لباس هايش را منظم تا ميکرد، طوري که يک وقت ها من خسته مي شدم و مي گفتم در اين شرايط دست بردار، اما اومي گفت نبايد با سر و ريخت شلخته برويم که يک وقت خداي ناکرده بگويند که بچه مذهبيها نامرتب هستند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، soshiant
۱۳:۳۰, ۱۵/مهر/۹۱
شماره ارسال: #37
آواتار
از وقت شناسي و برنامه ريزي او بگوييد.

همه کارهايش نظم و ترتيب داشت. من يک مدتي در خانه بستري بودم و او مي آمد پيش من. براي خودش برنامه گذاشته بود که مثلاً فلان درس را تا فلان ساعت بخواند. برنامه اش يک دقيقه پس و پيش نمي شد. اگر بمب روي سرش پايين مي آمد، تکان نمي خورد. نماز سر وقت او يک دقيقه جلو و عقب نمي شد. نماز شبش هميشه برقرار بود و به من سفارش کرده بود که به احدي نگويم. من مسئول بسيج بودم و تمام شب به بخش هاي بيمارستان سرکشي مي کردم و اغلب مي ديدم که در وقت استراحت، در جاي خلوتي دارد نماز مي خواند.

عجب حال خوبي داشته.

عجيب حال خوبي داشت. يادم هست اولين باري که هوس کرد با برادر شهيدش مهدي حرف بزند، با هم سر مزار او رفتيم. مهدي هم از همکاران خود ما بود که در مهر 59، مدت زمان کوتاهي بعد از شروع جنگ شهيد شد. موقع برگشت از سر مزار، هر چه معطل مانديم، وسيله اي چيزي نيامد تا آخر يکي از ماشين هاي انتقال زباله آمد. ما پشت ماشين نشستيم که هنوز کف آن تعدادي زباله مانده بود. مريم نگاهي کرد و گفت: «آدم موقعي که ساقط مي شود، مثل اين زباله مي شود.»

زباله را مي شود بازيافت کرد، آدم ساقط بازيافت هم نمي شود.

به قول شما آدم ساقط از زباله هم بدتر مي شود.
ظاهراً در روستاها هم خدمت مي کرده است.
بمباران آبادان که کم شد، مريم آمد و به من گفت که مي خواهد به خانواده شهدا برسد. من به او گفتم که وجودش در بيمارستان لازم است و اگر برود، من دست تنها مي شوم، ولي او گفت که با آمدن پرستاران خوب، به اندازه کافي نيرو هست و کار زيادي براي او نيست. اغلب مجروحان را به شهرهاي ديگر منتقل کرده بودند و بنياد شهيد هم از ما نيروي امدادگر خواسته بود. به هر حال مريم توانست من را قانع کند که براي خدمت به خانواده هاي شهدا برود و قول داد که هر وقت به وجودش احتياج بود، برگردد. خانم سامري هم از خدا مي خواست مريم نزد او باشد و در بنياد شهيد خدمت کند. از آن به بعد رابطه بين آن دو بسيار صميمي تر از قبل شد. ذکر اين نکته را ضروري مي دانم که مريم از بنياد حقوق نمي گرفت و رايگان خدمت مي کرد. مريم همراه با سنيه سامري، هر روز به روستاهاي اطراف مي رفتند و به وضعيت فرزندان شهدا رسيدگي مي کردند. اکثر فرزندان شهدا آن دو را مي شناختند و مريم را «خاله مريم» صدا مي کردند. مريم هم هميشه به يادشان بود و تک تک آنها را به اسم مي شناخت و طوري از آنها حرف مي زد که انگار فرزندان خودش هستند. در هر حال ما هر وقت که به نيرو لازم مي شد، او را خبر مي کرديم.

از ويژگي هاي اخلاقي او چه صفتي بارزتر بود؟

مريم خيلي صبور و اهل مدارا بود و با همه کنار مي آمد، اما اگر در جمعي احساس مي کرد بحث به طرف غيبت مي رود، بلافاصله به بهانه اي مجلس را ترک مي کرد. هيچ اعتراض هم نمي کرد، فقط خودش را کنار مي کشيد، اساساً کم حرف بود، ما اردويي رفته بوديم در اراک و من او را مسئول گزينش بچه ها کرده بودم. وقتي از او مي پرسيدم که نظرت درباره فلاني چيست؟ جواب مي داد همه خوبند. مي گفتم اينکه نشد حرف، من بايد امتياز بدهم. مي گفت از نظر من همه خوب هستند من خودم از همه خطاکارترم.
[تصویر: 00226071.JPG]
چقدر از اين روحيه ها کم داريم.

بعضي از بچه ها در اردو بودند که با رفتارشان واقعاً آدم را عصباني مي کردند. من خودم گاهي اوقات، ديگر نمي توانستم خودم را کنترل کنم و واکنش نشان مي دادم، ولي مريم صبور و آرام با آنها کنار مي آمد. نکته ديگري که از او به يادم مانده، پايبندي به قول و تعهد بود. او از همان اول با من شرط گذاشته بود که حتماً قبل از غروب به خانه برگردد. گاهي اوقات که کار زياد مي شد، مي گفتم، «مريم! پدر و مادرت که مرا مي شناسند و مي دانند جاي مطمئني هستي. من به کمک احتياج دارم.» مي گفت، «نه! من به خودم قول داده ام پدر و مادرم را نگران نکنم. حتماً بايد قبل از غروب برگردم.»
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، m.hossein ، جویای حقیقت ، soshiant
۱۳:۱۶, ۱۶/مهر/۹۱
شماره ارسال: #38
آواتار
اين همه احساس تعهد، وظيفه شناسي، نظم و برنامه ريزي دقيق، انسان بتواند وظيفه اش را نسبت به او انجام بدهد، نتيجه چيست؟

نتيجه خودسازي و تقواست. مريم هيچ وقت تابع شرايط نمي شد، بلکه شرايط را خودش براي خودش مهيا مي کرد. نسبت به ديگران آسان مي گرفت و نسبت به خودش خيلي سخت مي گرفت. من فکر مي کنم تأثير خانواده و پدر و مادر خيلي مهم است. يادم هست گاهي اوقات مادرش براي ما غذا درست مي کرد و بنده خدا از اميديه بلند مي شد و مي آمد و برايمان غذا مي آورد. من زير فشار مشکلات و کمبودها، گاهي کنترلم را از دست مي دادم و عصباني مي شدم و سر همه داد مي زدم. مادرش به عربي مي گفت: «غيوه نکن.» عرب بودند. مريم مي گفت، «ببين! مادرم هم مي گويد غيوه نکن.» در صحبت با افراد مختلف، ديده ام که همه بر رابطه مريم و مهدي و تأثير برادر بر او، خيلي تکيه مي کنند، اما با توصيفاتي که شما از ويژگي هاي مريم مي کنيد، به نظر دختر بسيار مستقلي مي آيد.
رابطه بين خواهر و برادر، عجيب بود. مريم چه قبل از شهادت مهدي چه بعد از او، اسرارش را حتي به نزديک ترين دوستانش هم نمي گفت. هميشه خواب مهدي را مي ديد و مي خواست پيش او برود. من به شوخي به او مي گفتم بي خود به خودت وعده نده. تو شهيد نمي شوي. چون حرف هايش را به کسي نمي گفت، کسي نمي تواند زياد درباره اش صحبت کند.
اسرار مگو را که اگر به کسي بگوييد، ديگر اسرار مگو نمي مانند و خود انسان هم از فيض آنها بي بهره مي شود.
همين. به نظر مي رسد که اين اسرار بين مريم و مهدي وجود داشته، براي همين مريم به شکل عجيبي غرق در خاطرات و حرف هاي مهدي بود.

شهيد مهدي چه جور آدمي بود؟

پسر آقايي بود. اخلاق هايش مثل مريم بود. با گذشت، فداکار، نجيب، من جزو اولين کساني بودم که وارد سپاه شدم و از اين بچه هاي خوب، فراوان ديده ام. مهدي به قدري نجيب بود که موقعي که با آدم حرف مي زد. محال بود سرش را بلند کند. اگر اين بچه ها مي ماندند، کار ما به اينجاها نمي کشيد. يادم هست که يک روز مريم آمد و گفت، «به من يک روز مرخصي بده.» گفتم، «تو الان مدت هاست خانواده ات را نديدي. بيا يک هفته ده روز مرخصي بگير و برو. هم ديداري با آنها تازه کن و هم خستگي بگير.» گفت، «نه! من همان يک روز برايم کافي است. » مرخصي را به او او دادم و رفت و شب برگشت. ديدم با ناراحتي راه مي رود. دلواپس شدم و پرسيدم، «تصادف کردي؟ حادثه اي برايت پيش آمده؟» خلاصه از من اصرار و از مريم انکار. بالاخره از زير زبانش کشيدم که رفته روي لوله هاي نفت که خدا مي داند توي آفتاب داغ خوزستان چقدر داغ مي شوند، راه رفته. پرسيدم، «چرا اين کار را کردي؟» گفت، «غافل شده بودم. بايد مي رفتم و اين کار را مي کردم تا يادم بيايد چه آتشي در دنياي آخرت منتظر من است. من که از يک تاول کف پا عاجز مي شوم، چطور مي توانم آتش جهنم خدا را تحمل کنم؟» به او گفتم، «تو که جز خدمت کاري نمي کني.» گفت، «خيال مي کني! بعضي حرف ها، بعضي اشاره ها، بعضي سکوت هاي نابه جا، بعضي حرف زدن هاي نابه جا، همه اينها گناهان کوچکي هستند که تکرار مي کنيم و برايمان عادي مي شوند. رفتم که به خودم يادآوري کنم که حواسم جمع باشد. گناهان بزرگ را اگر انسان خيلي آلوده نشده باشد، متوجه مي شود، اين گناهان خرده ريز هستند که متوجه نمي شويم.» خيلي مراقب خود و افکارش بود. به قدري مقيد حجابش بود که من گاهي سر به سرش مي گذاشتم و به او مي گفتم، «از صورت تو فقط يک مثلث برمودا پيداست.» يک عکسي داده بود براي گواهي نامه رانندگي. نوشته بودند قابل شناسايي نيست. گفتم، «مريم! ببين صداي راهنمايي و رانندگي را هم در آوردي. دختر جان! براي گواهينامه بايد گردي صورتت پيدا باشد.» امام گفته بودند که بايد همه چيز را ياد بگيريم و در دوره جنگ، من اولين زني بودم که گواهينامه رانندگي گرفتم و به بقيه هم ياد دادم.

سال ها از شهادت دوستتان گذشته. يادش که مي افتيد شاد مي شويد يا دلتان خون مي شود؟

شهيد باکري يک صحبتي دارد که مي گويد آنهايي که مي مانند يک عده تغيير مسير مي دهند و خودشان را با شرايط سازگار مي کنند. يک عده اعتراض مي کنند و با شرايطي که خلاف اعتقادشان است مبارزه مي کنند. دسته سوم هم سکوت مي کنند و خون دل مي خورند. ما جزو دسته سوم هستيم.
خون دل خوردن که علاج کار نيست و همان اندک انرژي و توان را هم از انسان مي گيرد. اين ما نيستيم که تعيين مي کنيم کي از دنيا برويم يا بمانيم.

قبول داريد که برخي از مسائل اجتماعي فعلي، بسيار دردناک هستند؟

بله، ولي شيوه مقابله با آنها، خون دل خوردن نيست، چون بدترين سرطاني که ممکن است به آن مبتلا شويم، نوميدي و اندوه است.

گفتنش ساده است. انجام دادنش خيلي کار مي برد.

به همين دليل به آدم هايي قوي مثل شما نياز داريم، چون شرايط حاد فعلي، دشوارتر دوره انقلاب و جنگ است که دشمن يکي بود و مشخص.
شما لطف داريد، ولي ياران ما غريبانه از اين خانه رفتند. آنهايي هم که هستند، از بس اين چيزها را ديده اند، خسته شده اند. به هر حال اميدوارم خدا به همه ما ايماني بدهد که به قول شما نااميد نشويم و بتوانيم کاري را که از دستمان بر مي آيد، انجام بدهيم.

از روزهاي آخر زندگي مريم چه خاطره اي داريد.

من در اثر موج انفجار به شدت مجروح و بيمار شده بودم و دستم هم شکسته بود. پزشکان گفته بودند بايد مدتي از صحنه جنگ و صداي انفجار و ناله مجروحين دور باشيم. بالاخره تصميم گرفتم به مشهد بروم و زيارتي بکنم تا به قولي استخوانم سبک شود. روزي که براي خداحافظي به بنياد شهيد رفتم، مريم با ديدن من خيلي خوشحال شد و گفت، «خدا را شکر که مي بينم دوباره داري با پاي خودت راه مي روي.» گفتم، «مي خواهم به زيارت آقا امام رضا(علیه السلام) بروم و آمده ام که ضمن خداحافظي، بپرسم مي خواهيد سو��اتي برايتان چه چيزي بياورم؟» سنيه سامري مرا بوسيد و گفت، «دو رکعت نماز از طرف من بخوان و بعد هم يک انگشتر عقيق برايم بياور.» از مريم پرسيدم، «تو چه مي خواهي؟» پرسيد، «چند روز مي ماني؟» خيلي دلش مي خواست با من بيايد. گفتم، «قصد ده روز کرده ام که نماز را کامل بخوانم و اگر عملياتي پيش نيايد حداقل ده روز مي مانم.» گفت، «سعي کن زود برگردي. در مورد سوغاتي هم برايم کفن بياور. آن هم کفني که با ضريح امام رضا(علیه السلام) تبرک شده باشد.» گفتم، «مريم تو را به خدا دست بردار. کفن مي خواهي چه کار؟» گفت، «از من پرسيدي چه بياورم، من هم آنچه را که واقعاً مي خواستم گفتم.» سنيه سامري گفت،«حالا که مريم کفن مي خواهد، بايد براي من هم کفن بياوري. من تصميم گرفته ام تا آخر عمرم مريم را تنها نگذارم.» من به مشهد رفتم و چون جسماً وضعيت خوبي نداشتم، از زن بردارم خواستم براي مريم کفن بخرد و آن را با ضريح امام رضا(علیه السلام) متبرک کند. هنوز ده روز نشده بود که به من خبر دادند برگردم. شنيدم که سنيه مجروح شده و طحال و هشت تا از دندان هايش را از دست داده و در تهران بستري است. باورم نمي شد که مريم را از دست داده باشيم. وقتي به خانه شان رفتم و بالاي سر در خانه پلاکاردري را خواندم که شهادت خواهر مريم فرهانيان را تبريک گفته بود، تازه متوجه شدم که چه اتفاقي پيش آمده. مادر مريم همين که چشمش به من افتاد پرسيد،«کفني را که مريم از تو خواسته بود کو؟ چقدر دير آمدي.» کفن را به آنها دادم که بعدها براي پدرش استفاده شد. يک شب مريم و پدرش را خواب ديدم که مثل هم لباس پوشيده اند. هنوز کسي به من نگفته بود که پدر مريم از دنيا رفته و مريم به من گفت اين همان کفني است که تو برايم آوردي. زنگ زدم به سميره و پرسيدم، «چه خبر شده؟» گفت، «چهلم پدرمان هم گذشته. تو بيمار بودي، نخواستيم اذيتت کنيم.»

آيا حضور او را در زندگي خود احساس مي کنيد؟

بله. هر وقت مشکلي داشته باشم، سر قبرش مي روم و مثل آن وقت ها با او صحبت مي کنم و هميشه هم مشکلات مرا حل کرده است.

آيا مريم و امثال او به نسل هاي فعلي، خوب معرفي شده اند؟

ابداً. من خودم حداقل سي تا دبيرستان رفته و درباره مريم صحبت کرده ام، اما معمولاً حرف هايمان تأثير ندارند. نتوانستيم اين فکر ارزشمند را به نسل هاي فعلي منتقل کنيم. فکري که بر پايه يک مکتب اعتقادي محکم شکل گرفت و هرگز دچار تزلزل نشد.

منبع: ماهنامه شاهد یاران، شماره 27
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein
۲۰:۴۸, ۱۶/مهر/۹۱
شماره ارسال: #39
آواتار
شهيده مريم فرهانيان از نگاه خانواده و دوستان بسيار تقيد داشت كه پدر و مادرش از او راضي باشند همچنين خيلي به خواندن نماز اول وقت تقيد داشت. بسيار اهل مطالعه بود، كم مي‌خوابيد و بيشتر به خودسازي مي‌پرداخت. مريم استثنايي نبود اما خيلي خودساخته بود، نفرت از غيبت، محبت خالصانه‌اش به ديگران، هيچ چيز را براي خود نخواستن از شاخصه‌هاي اخلاقي او بود. شهيده مريم فرهانيان همواره مي‌گفت برخي سكوت‌ها و حرف‌هاي نابه‌جا، گناهان كوچكي هستند كه تكرار مي‌كنيم و برايمان عادت مي‌شود، گناهان بزرگ را اگر انسان خيلي آلوده نشده باشد متوجه مي‌شود، اين گناهان كوچك هستند كه متوجه نمي‌شويم.
شهيده مريم فرهانيان در بسياري از عمليات دوران دفاع مقدس از جمله شكست حصر آبادان و آزادسازي خرمشهر حضوري فعال و چشمگير داشت.


زهرا سامري همرزم شهيده مريم فرهانيان:

رمز موفقيت مريم اين بود كه هيچ‌گاه دلبسته دنيا نشد و دنيا و زرق و‌ برقش را نمي‌ديد. وي با بيان اينكه من تنها چهار سال با مريم همرزم بودم، اذعان داشت: براي انتخاب دوست بايد بيشترين دقت را انجام دهيم اما مريم پيش از آنكه دوست من باشد الگوي خوب و مطمئني بود.
مريم نخست به عنوان امدادگر در بيمارستان مشغول فعاليت بود و سپس وارد بنياد شهيد شد، مريم روحي پويا داشت و سكون و يك‌جا ماندن را نمي‌توانست تحمل كند و اگر مي‌ديد در جاي ديگري مي‌تواند خدمت كند خود را به آنجا مي‌رساند.
او پس از مدتي فعاليت در بيمارستان، به عنوان مددكار اجتماعي در بنياد شهيد مشغول شد و به مددكاري و مواظبت از مادران شهيدان مي‌پرداخت و او اعتقاد داشت كه مراقبت از مادران شهدا چيزي كمتر از جنگيدن در جبهه‌ها نيست .


خاطره ای از سامری :


روزي وارد خانه شدم و مريم را رو به قبله ديدم وقتي جلوتر رفتم، ديدم مريم روي دستانش مي‌زند و از او سؤال كردم كه مشكلي پيش آمده، چيزي نگفت اما بعدها براي من تعريف كرد كه من هر روز اعضاي بدنم را مواخذه مي‌كنم و از آنها مي‌پرسم كه امروز براي خدا چه كاري انجام داد‌ه‌ايد .
خانم سامری در خصوص عزاداري‌هاي بي‌نظير همرزمش می گوید :
در ايام فاطميه روزي سرزده وارد خانه شدم و ديدم مريم به پهناي صورت اشك مي‌ريزد و نام حضرت زهرا(سلام الله علیها) را صدا مي‌زند .
به او گفتم كه چرا اينقدر اشك مي‌ريزي؟
گفت : شما اگر مادرتان فوت كند چه كار مي‌كنيد، شادي مي‌كنيد يا گريه؟
مریم علي‌رغم فعاليت زيادي كه داشت روزه مي‌گرفت و تنها با نان و آب افطار مي‌كرد .
هيچ چيز او را راضي نمي‌كرد و همين موجب شده بود كه يك لحظه آرامش نداشته باشد تا اينكه در بهار عمر خود با رسيدن به مقام شهادت به آرامش هميشگي رسيد .

فاطمه فرهانيان خواهر شهيده مریم :

شهيده مريم فرهانيان يك انسان معمولي با انديشه‌هاي بلند بود، چراكه با شناخت راه و مسير درست به درجه رفيع شهادت نائل آمد .او در هنگام دفاع از ميهن در سن نوجواني و جواني قرار داشت، اما آنقدر به خودسازي و تهذيب نفس پرداخته بود كه در سن 21 سالگي به درجه شهادت نائل آمد .اين شهيده بزرگوار با تأسي از حضرت زهرا(سلام الله علیها) در جواني به شهادت رسيد و همواره در رفتار و كردار خويش ايشان را الگو قرار داده بود .
شهيده مريم همواره در زندگي به دنبال شناخت تكليف و وظيفه ديني و شرعي خود بود و با جديت به وظايف خود عمل مي‌كرد .
شهيده مريم فرهانيان يك ا

نسان معمولي با انديشه‌هاي بلند بود، چرا كه با شناخت راه و مسير درست و با تلاش و مجاهدت براي رسيدن به قله‌هاي متعالي انساني به درجه شهادت نائل شد .
مريم توجه ويژه‌اي به مبدأ و مقصد خلقت انسان داشت و از عادات پسنديده ايشان اين بود كه در جمع‌هاي دوستانه با گريز به مسئله معاد اين موضوع را براي ديگران هم يادآور مي‌شد .
در جريان فتنه‌هاي اخير همان اندازه كه اهميت اطاعت از ولايت فقيه براي همگان مشخص شد، در جريان جنگ تحميلي نيز شناخت حق از باطل مشكل بود و در اين زمان مريم توجه خاصي به فرمان و سخنان امام خميني(رحمة الله علیه) داشت .


مريم هنگام نماز خواندن به گونه‌اي بود كه اطرافيان به خوبي متوجه خشوع و خضوع ايشان بودند .
گذشت و فداكاري، مهرباني و ايثار و گذشتن از حق خود در زماني كه حق با اوست از جمله ديگر ويژگي‌هاي شخصيتي شهيده مريم فرهانيان بود .


مريم همواره گناهان كوچك را زمينه‌اي براي انجام گناهان بزرگ مي‌دانست ابراز داشت: بايد از گناهان كوچك ترسيد چرا كه كوچك شمردن گناهان صغيره باعث بروز بسياري از مشكلات و گناهان كبيره مي‌شود .
وي در خصوص شجاعت اين شهيده دفاع مقدس می گوید : در روزهاي نخستين جنگ و در حالي كه تنها 20 روز از شهادت برادرمان مهدي گذشته بود و مادرم شرايط روحي نامساعدي داشت مريم قضيه بازگشت به آبادان را مطرح كرد .
هيچ كس جرأت مطرح كردن بازگشت به جبهه‌هاي جنگ را به مادر نداشت، اما مريم بهترين تصميم را گرفت و مجوز بازگشت هشت نفر از اعضاي خانواده را نيز به همراه خود به جبهه از مادرمان گرفت .
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein
۱۳:۱۹, ۲۱/مهر/۹۱
شماره ارسال: #40
آواتار
هنگام شهادت :
این شهیده بزرگوار در غروب سیزدهم مرداد ماه سال ۱۳۶۳ در حالی که همراه با دو تن از خواهران همکار خود بر مزار شهیدی که بنا به وصیت مادر شهید که از آنان قول گرفته بود هر سال به جای او بر سر مزار پسر شهیدش حاضر شوند، در حالی که راهی گلستان شهداي آبادان شده بودند مورد اصابت ترکش خمپاره دشمن بعثی قرار گرفتند و دو خواهر همراه او زخمی شدند و مريم فرهانيان نماد رشادت و مجاهدت زن‌ ايراني به فیض شهادت نایل شد .
[تصویر: shahid.maryam.farahanian.1.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: m.hossein ، soshiant
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
Lightbulb ویژه ی خانواده ی شهدا، جانبازان و ایثار گران MAHDI59 63 34,064 ۲۵/بهمن/۹۳ ۱۳:۱۵
آخرین ارسال: شهیدطیبه واعظی
  شنای گروهی از جانبازان در محل شهادت شهدای ایر باس yektasepas 0 1,361 ۱۲/تیر/۹۲ ۱۵:۲۸
آخرین ارسال: yektasepas

پرش در بین بخشها:


بالا