کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 6 رای - 4.33 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
از کامران تا سید مرتضی
۹:۵۸, ۲۰/فروردین/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/فروردین/۹۰ ۹:۵۹ توسط rezakarimi.)
شماره ارسال: #1
آواتار
براي نوشتن ا زآدمهایی نه مثل همه شيوه خاصي را ترجيح دادم كه ممكن است با سلیقه همه كس سازگار نباشد.ادبيات اين نوشته در صدد است تا بيشتر از هر چيز خواننده را باخودش وشخصيت مورد نظر در گير كندتا با كلمات والفاظ طولاني.

من به دنبال «زبان حال » آنها هستم.اين آشفته نويسي يا تكلف در نوشتار نيست.گاهي بايد از يك كلمه خيلي حرفهارا بفهميد. وقتي اين امر ميسر مي شود كه به اندازه«خواندن» يا حتي بيش از آن ،«فكر كنيد».


13 قطعه تقدیم به سید مرتضی آوینی/از کامران تا سید مرتضی

1. می گفت من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم. سبیل نیچه ای و ریش پروفسوری می گذاشت و کتابهای قطور دستش می گرفت، بدون آنکه بخواندشان. جلسه نقد فیلم می گذاشت و در ادبیات و شعر بسیار فعال بود. خودش را کامران معرفی کرده بود. اما کم کم تغییر کرد. همه نوشته هایش را چون حدیث نفس می دانست سوزاند.

2. در جلسه ای با یک مقاله از سینمای روشنفکری و دور از مردم مفصلاً انتقاد کرد. آنقدر به او جواب دادند که در یک نوشته مفصل ماجرای آن روز را در مقاله ای چاپ کرد. به خاطر همین افکار نگذاشتند تدریسش در دانشگاه را ادامه بدهد. او وصله ناجوری بود! به قول خودش خلاف آمد عادت بود.

3. وقتی امام رفت باورش نشد: ما را این باور نبود که بی امام بمانیم!

4. همه جور آدم اطرافش بودند: روشنفکر، فیلمساز، آهنگساز، فیلسوف. بعضی ها را خودش تربیت کرده بود.

5. سیگارش را ترک کرد: امام زمان می بیند چطور جلویش سیگار بکشم.

6. به موسیقی سنتی علاقه ای نداشت. بتهوون و موتزارت گوش می داد.

7. وقتی رفت ولی فقیه به او گفت : سید شهیدان اهل قلم. بعضی ها تعجب کردند و گفتند:« قلم؟ پس روایت فتح چه؟». او بسیار می نوشت: سینمایی ، ادبی، فرهنگی، سیاسی، فلسفی ... و هرچیز که «تعهد»ش اقتضا می کرد.

8. روایت فتح را سینمای اشراقی می دانست. به خونریزی و بدنهای تکه پاره کاری نداشت. کمترین بازی را با دوربین مجاز می دانست. خود و گروهش مثل رزمندگان در خطر فرو می رفتند. به تدوین فیلمهایش اهمیت می داد و بی وضو پای موویلا نمی نشست.

9. در گفتار متن روایت فتح اسم شهدا راتک تک و شمرده شمرده می گفت، شاید به خاطر تبرک.

10. کنار قتلگاهش ،فکه، عکس حجله ای گرفت و بعد خواست تا دوربین جای پایش را دنبال کند. روی رمل ها دوربین آنقدر دنبالش رفت تا اینکه ناگهان تصویر از بین رفت.

11. «شهدا ازدست نمی روند به دست می آیند.»

12. «پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند اما حقیقت این است که شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است.»

13. « زندگی زیباست اما شهادت از آن زیباتر است. جریان خون در رگهای بدن شیرین است اما ریختن آن در پای محبوب شیرین تر، بسیار بسیار شیرین تر».
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadMeraj ، Agha sayyed ، بیداری اندیشه ، nasimesaba ، mosafer ، یوسف خان ، yektasepas ، عبدالرحیم ، مفقود الاثر ، عبدالرحمن

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۲:۰۱, ۱۵/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/شهریور/۹۱ ۲۲:۲۳ توسط taleb.)
شماره ارسال: #11
آواتار
راه‌ قدس‌ از كربلا‌ ‌




[b]
[تصویر: Es002.gif]
جبهه‌هاي نبرد ما امروز جايگاه تحقق تاريخ آينده‌ي كره‌ي زمين است و آنچه اين عهد را بر گرده‌ي ما استوار مي‌دارد، پيماني ازلي است كه پروردگار متعال از انسان گرفته است و الحق رزمندگان ما، اين راهيان تاريخ، چه خوب از عهده‌ي اداي پيمان بر آمده‌اند. دوربين فيلمبرداري بسيار ضعيف‌تر از آن است كه بتواند حقيقت اين نبرد را ثبت كند. آن حقيقت شگرفِ تحقق نهايي اراده‌ي حضرت حق كجا مي‌تواند در تصاويري محدود بگنجد؟ بين عكس و صاحب عكس چه رابطه‌اي است؟ اگر اين فيلم‌ها بتواند سخني از حقيقت تاريخ بگويد، در همين حد است و نه بيش‌تر.

رزمنده‌اي داخل سنگر نشسته و براي پدر و مادرش نامه مي‌نويسد:

مادر جان، شيرت را بر من حلال كن؛ همان شيري كه دهه‌ي اول محرم با اشك‌هاي شوري كه براي تنهايي حضرت زينب مي‌ريختي، درهم مي‌آميخت و در كام من مي‌نشست و جانم را با مهر حسين (علیه السلام) پيوند مي‌زد.

پدر جان، دست‌هاي پينه‌بسته‌ات را از دور مي‌بوسم. كاش اينجا در كنار هور كه تا افق‌ گسترده است و اكنون رنگ آسمان ابري را به خود گرفته است بودي و اين تلاش عظيم را مي‌ديدي؛ اين بچه‌هاي جهادي را كه «يا علي»گويان پل‌ها را جا به جا مي‌كنند و عكس امام را به نشانه‌ي اينكه در قلبشان جاي دارد بر سينه آويخته‌اند. و آن ديگران را كه لاينقطع با هلي‌كوپتر از راه مي‌رسند و قدم در آن جاده‌اي مي‌گذارند كه به سوي نور، به سوي مطلع عشق گسترده است. و پدر جان، من يقين دارم كه اين همان طريق وسطايي است كه نه به چپ گرايش دارد و نه به راست.

به‌راستي آن اشتياقي كه اين بچه‌ها را به تلاش وا مي‌دارد از كجا آمده است؟ تو هميشه به من مي‌آموختي كه تنبلي كليد همه‌ي بدي‌هاست و من نمي‌فهميدم كه چه چيزي باعث مي‌شود تا يكي تنبل باشد و ديگري نباشد. اين بچه‌ها با تنبلي ميانه‌اي ندارند. تو گويي جان آنان رودي است كه به درياي عظيمي از شور و اشتياق و اراده و عزم و تصميم و صبر وصل است كه تمامي ندارد، و تو مي‌داني كه اين تلاش عظيم براي چيست.

غروب شده است. بعضي از بچه‌ها دارند براي يك تك شبانه آماده مي‌شوند، و هنوز آن تلاش عظيم ادامه دارد. يكي از بچه‌ها اذان مي‌گويد و آواي ملكوتي اذان در آن غروب زيبايي كه صبح عدالت جهاني و طلوع حق را در پي دارد، با چه احساس شگفت‌آوري همراه است. آدم حس مي‌كند كه با همه‌ي تاريخ پيوند خورده است.

صبح، بعد از زيارت عاشورا و خواندن دعاي فرج، پاي سفره‌ي حضرت زهرا (سلام الله علیها) نشستيم. بچه‌ها سفره‌هاي جبهه را سفره‌ي حضرت زهرا مي‌خوانند و من، نمي‌دانم چرا، اما با تمام جانم اين حقيقت را احساس مي‌كنم. نان خشك و پنير و خرما. اين سفره‌ها شبيه همان سفره‌اي است كه شما با خود به سر زراعت مي‌برديد و من هنوز ياد آن را در خاطر دارم. سفره‌ي قناعت. و من درس قناعت را براي نخستين بار از شما آموختم.

پدر جان، سفره‌ي اين بچه‌ها هم با سفره‌هاي ديگر خيلي تفاوت دارد. تفاوتش در اينجاست كه اين سفره‌ها سفره‌ي قناعت است، سفره‌ي حضرت زهراست و ما ميهمان او هستيم. نانش طعم و بوي همان ناني را دارد كه از تنور خانه‌مان بيرون مي‌آيد، تا آنجا كه فكر كردم شايد از همان نان‌هايي است كه شما براي جبهه فرستاده‌ايد.

كاش اينجا بودي و آرزوهايت را فرا رويت مي‌ديدي. پدر جان، مگر تو همواره آرزوي‌ حضور در صحراي كربلا را نداشتي؟ مگر نبود كه وقتي نام حبيب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه را مي‌شنيدي، انگار كه اسم خودت را مي‌شنوي، اشك از چشمانت سرازير مي‌شد؟

دشمن ما وابسته به سلاح‌هاي جور واجوري است كه به قيمت نوكري‌اش به او داده‌اند، اما مؤ‌من وابسته نيست. هر نوع وابستگي مؤ‌من را از وصول به حق باز مي‌دارد و همچون غل و زنجيري كه بر دست و پاي زندانيان مي‌بستند، او را به زمين مي‌چسباند و قدرت قيام را از او مي‌گيرد. مؤ‌من اگر وابستگي داشته باشد نمي‌تواند قيام كند و عصر ما عصر قيام است.

دشمن مرتباً با هواپيما حمله‌ور مي‌شود و از سلاح‌هاي شيميايي هم استفاده مي‌كند. و پدر جان، من به ياد سگ‌هاي آبادي مي‌افتم كه وقتي حمله‌ور مي‌شدند، اگر نمي‌ترسيدي، هرگز جرأت جلو آمدن را نداشتند و به كوچك‌ترين تكان دست تو پا به فرار مي‌گذاشتند؛ واگرنه، اگر از آنها مي‌ترسيدي، جرأت مي‌يافتند و حمله مي‌كردند. اسرائيل سرزمين‌هاي ما را همين‌گونه اشغال كرده و روش‌هاي صدام نيز همان‌گونه است.

پدر جان، من انگيزه‌ي اين تلاش عظيم را هميشه در مي‌يافتم، اما امروز، امروز كه فيلمبردارهاي جهاد تلويزيون آمده بودند و ما ماسك‌هايمان را امتحان مي‌كرديم، بيش‌تر از پيش دريافتم كه اين رود عظيم شور و اشتياق و اراده و عزم و تصميم به چه دريايي اتصال دارد و ريشه‌ي اين تلاش در كدام خاك بارور نشسته است. آنها فيلم مي‌گرفتند و از ما مي‌پرسيدند كه چه آرزويي داريد. من به دلم رجوع كردم و ديدم... شما خود مي‌دانيد، نياز به گفتن نيست. (نه برادر، اين آرزوي تو تنها نيست، آرزويي است كه ريشه در جان همه‌ي مسلمين دارد.)

پدر جان، من اين رسالت را به سنگيني بر گرده‌ي خويش احساس مي‌كنم كه خداوند ما را براي تحقق همين اهداف به صحنه‌ي حيات كشانده است. امروز من در جبهه‌ها و پشت جبهه‌ها طليعه‌ي آزادي قدس و تحقق اين وعده‌ي تخلف‌ناپذير قرآن را به‌روشني مي‌بينم. همه به‌حق مي‌گويند «راه قدس از كربلاست.» معناي اين سخن چيست؟ وقتي پاي صحبت پدران و مادران شهدا بنشينيم در مي‌يابيم.

قدس مظهر جراحتي است كه بر قلب امت اسلام وارد شده است و اين جراحت را جز به‌ خون نمي‌توان شست. امروز وعده‌هاي قرآن بيش از پيش به تحقق نهايي خويش نزديك شده است و امت اسلام دريافته است كه چگونه بايد براي آزادي قدس اقدام كند.

اكنون صدام و حزب بعث عراق بزرگ‌ترين سدي است كه در برابر وحدت منطقه‌ي اسلامي و قيام همگاني براي آزادي قدس قرار دارد. «راه قدس از كربلا مي‌گذرد» بدين معناست كه تا ما اين سد را از سر راه برنداشته‌ايم، هرگز نمي‌توانيم به نجات قدس بشتابيم. بله پدر جان، براي آزادي قدس راهي جز اين وجود ندارد. صدام دشمن خداست و براي وصول به توحيد بايد او را از ميان برداشت.

خط مقدم منطقه‌ي عملياتي والفجر هشت
در خط، رزمندگان اسلام، اين راهيان كربلايي سيدالشهدا در قرن پانزدهم هجري قمري، با تمام وجود معناي اين سخن را دريافته‌اند و مي‌دانند كه بايد براي قيام در برابر دشمن از وابستگي‌ها گذشت و از سختي‌ها نهراسيد.

قدس جلوه‌ي بركت خدا و پله‌ي نخستين معراج انسان است و مسلمين براي دستيابي به اهداف نهايي اسلام چاره‌اي ندارند جز اينكه بر قدس شريف دست يابند، و راه قدس نيز از كربلاست كه مي‌گذرد. حضرت امام امت، ادام الله ظله الشريف، همواره بر همين معناست كه تأكيد مي‌ورزد. وظيفه‌ي ما عمل به تكليف است، هر چند كه اين به از بين رفتن همه‌ي ما بينجامد _ كه البته اينچنين نخواهد شد.

اين فرياد درست در زمانه‌اي بلند شده است كه شيطان حاكميت خويش را بر كره‌ي زمين كامل مي‌انگاشت و بشر غربي به پايين‌ترين مراتب هبوط خويش در لجن حيوانيت رسيده است. اكنون خداوند بار ديگر توبه‌ي بشريت را پذيرفته است و اين انسان‌هاي از خود گذشته، اين بهترين بندگان خدا، هر يك به مثابه دژ مستحكمي هستند كه راه بر شيطان و جنود او بسته‌اند.

معناي باطني «راه قدس از كربلا مي‌گذرد» نيز همين است. راه ما به سوي قدس كه معرج نخستين معراج تكامل انسان است، راهي كربلايي است و راه كربلايي راهي است كه با تحمل مشقات و از خود گذشتگي همراه است.
اين جوانان هر يك جلوه‌اي از ابوالفضل عباس (علیه السلام) و قاسم و علي‌اكبر و عون و جعفر هستند و تحقق آرزوهاي خويش را در كربلا مي‌بينند و خدا دعاي آنان را مستجاب كرده است. اينها با آن غفلت‌زده‌هاي خسته و كسلي كه در شهرها و اين سوي و آن سوي پراكنده‌اند و هيچ چيز آنان را به صحنه‌هاي عظيم تحقق تاريخ فردا پيوند نمي‌زند خيلي تفاوت دارند. اين تفاوت از كجا آمده است؟ تو گويي جان آنان رودي است كه به درياي عظيمي از شور و اشتياق، اراده و عزم و تصميم و صبر وصل است كه تمامي ندارد. آنان از مرز خواسته‌هاي حيواني وجود خويش گذشته‌اند و با مرگ خو گرفته‌اند و به حيات جاوداني عشق در جوار رحمت حق رسيده‌اند.
[/b]
در عصري اينچنين، در روزگاري كه بشر بنده‌ي اهواي خويش است و بت خويشتن را مي‌پرستد، ظهور اين جوانان چه معنايي دارد؟ اينان طليعه‌دار عصر توبه‌ي بشريت و نمونه‌اي از انسان‌هاي آينده هستند و آينده‌ي انسان آينده‌اي الهي است. آنان ابراهيم‌وار هجرت كرده‌اند و اسماعيل‌گونه سر به قربانگاه سپرده‌اند تا انسان به خليفه‌ي اللهي و امامت رسد و اين است معناي باطني اين سخن كه راه قدس از كربلا مي‌گذرد. راه قدس با كاهلي و تن‌آسايي و دل به جيفه‌ي بي‌مقدار دنيا بستن ميانه‌اي ندارد. راه قدس مرد جنگ مي‌خواهد و مرد جنگ نيز كربلايي است و كربلايي، مرد ميدان عشق است و از سختي‌ها و مشقات و سرباختن‌ها و جان دادن‌ها نمي‌هراسد.

براي دريافت حقيقت آنچه در جبهه‌هاي نبرد مي‌گذرد بايد اين‌همه را در مجموعه‌ي تاريخ جهان نگريست، و بايد اين نكته‌ي بسيار شگفت را دريافت كه چگونه اين وقايع تاريخ آينده‌ي كره‌ي زمين را به جانب تحقق وعده‌هاي قرآن مي‌كشاند. سوره‌ي «اسرا» را بخوان و خصال ياوران مهدي را بنگر، و حال بدين راهيان امروزي كربلا كه به مقتضاي انتظار عمل كرده‌اند و به جبهه‌ها شتافته‌اند نگاه كن. چه مي‌بيني؟ آري برادر، وقت آن رسيده است كه يك بار ديگر نشانه‌ي تحقق وعده‌هاي الهي را در آنچه مي‌گذرد ببينيم و با يقينِ بيش‌تر پاي در راهي نهيم كه از كربلا به سوي قدس مي‌رود.


می گویم:
خدایا به ما عمر و لیاقت زیارت شهدا و سرزمین نور را بده
خدایا دلم خیلی تنگ است برای آن سرزمین.....





همسنگران عزیزم


اگه حوصلتون نکشه که همشو بخونین لااقل به قسمتای رنگی متن گوشه چشمی بیاندازید


ان شاء الله بزودی تا دیر نشده از خواب غفلت بیدار میشویمHeart
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جویای حقیقت ، N.Mahdavian ، Hadith ، سرباز منتظر ، MOHSEN-Z ، Braveheart ، *راحیل* ، Admirer ، مفقود الاثر
۱۱:۴۵, ۱۶/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/شهریور/۹۱ ۱۱:۴۸ توسط taleb.)
شماره ارسال: #12
آواتار
‌‌ ‌

[b] کهف گمنامی


[تصویر: Es002.gif]

‌‌‌‌بیست و هفتم اسفند ماه ٦٦، منطقه‌ی عملیاتی والفجر ده‌
‌‌ساعت دو و ده دقیقه‌ی بعد از ظهر از یكی از اسكله‌های حاشیه‌ی دریاچه‌ی دربندیخان به قصد دیدار با برادران گردان امام حسن مجتبي‌(علیه السلام) حركت كردیم؛ یكی از گردان‌های انصار متعلق به جهاد باختران. گفته بودند كه آنها در زیر «شاه تمو جناح» مستقر هستند و تا آنجا راه زیادی در پیش بود. ده دقیقه در آب پیش رفتیم تا در آن سوی رودخانه پهلو گرفتیم. دست تقدیر ما را با برادر صادقی همسفر كرده بود. او راهنمای ما بود، دانشجوی آبیاری دانشكده‌ی كشاورزی دانشگاه شیراز، اما تعمیركار ماشین‌آلات سنگین راهسازی. در همه‌ی حركات جثه‌ی بسیار لاغرش، جلوه‌ای از اراده‌ای عظیم آشكار بود، با زبانی یكسره به تسبیح گشوده.
ما زیبایي‌های جهان را خارج از جنگ جست‌وجو نمي‌كردیم كه بینگاریم.
تسلیحات به‌جامانده از دشمن فضای بسیار زیبای حاشیه‌ی دریاچه را زشت كرده است. ما برای حفظ استقلال و اقامه‌ی عدل بر كره‌ی زمین باید بیاموزیم كه چگونه در یك مبارزه‌ی دائم زندگی كنیم و اینچنین، نباید جنگ را عارضه‌ای زاید بر حیات بدانیم. تا دنیا دنیاست زندگی در مبارزه‌ی دائم با شیاطین معنا دارد و عافیت‌طلبان اسیر خیالات هستند. در این محور نیز جای به جای به آوارگان شهر حلبچه بر مي‌خوریم كه با اتومبیل‌های شخصی و یا سوار بر كامیون‌های باری به سوی ایران مي‌رفتند.

‌‌ ‌‌ ‌پای كوه گل‌های سفید از لابه‌لای مین‌ها سربرآورده‌اند.

‌‌تا آن‌گاه كه عدالت بر جهان حاكم شود، ای چشم بیاموز كه گل‌های سفید را این‌گونه بنگری. میدان مین عارضه‌ای نیست كه خواب بامدادی من و تو را پریشان كرده باشد، اگرچه آنها كه مین كاشته‌اند گل‌ها را دوست ندارند. سختی دنیا شیرینی آخرت است.

‌‌در پای ارتفاعات «شاخ‌سرمه» قرار داریم. كمی آن‌طرف‌تر، قله‌ی شاخ شمیران قرار دارد، آن طرفِ سد دربندیخان. ساعت‌ها راه رفتیم تا در پای ارتفاعات «تموجناح» به یك غار رسیدیم و این غار، كهف گمنامی جهادگران بود.

‌‌تقدیر حقیقی جهان در كف مردانی است كه پروای نام ندارند.
آنان از گمنامی خویش كهفی ساخته‌اند و در آن پناه گرفته‌اند، كهفی كه آنان را از تطاول دهر مصون خواهد داشت. اصحاب كهف، خود را از تعلقات رهانده‌اند و اینچنین، ننگ تعلقات نیز دامان آنان را رها كرده است.
برادر محبی از سر مزاح به گوشه‌های غار اشاره مي‌كرد و مي‌گفت: اینجا مهمانخانه است، آنجا ناهارخوری و اینجا هم اتاق خواب! و اینچنین، خانه‌نشینانِ اهل سكون را عبرت مي‌آموخت.

صخره‌ها راه بسته‌اند تا صبر ما را بیازمایند. جاذبه‌ی خاك تن را به پایین مي‌كشد و جاذبه آسمان روح را به بالا، و انسان در حیرت میان این دو جاذبه،راه خود را به سوی حق باز می شناسند.

بلدوزچی با حوصله ای شگفت آور، مرکب غول آسای خویش را جلو و عقب می برد و تن کوه راه می خراشید. صخره های بزرگ جدا می شدند وبه عمق دره می غلتیدند و جاده وجب به وجب ساخته می شد. وقتی که دوربین را متوجه خویش دید، یک دستش را از دنده رها کرد و بالای سرش برد و فریاد زد:مرگ بر آمریکا. جنگ، جنگ پیروزی.
...و عاقبت کار در اراده شکست ناپذیر مؤمن صبور تقدیر شد.
در راه بازگشت به ستونی از نیروهای تقویتی برخوردیم که به سوی خط می رفتند. مهم این است که آنها با اختیار خویش پای در میدان رزم نهاده اند و به چشمه خورشید پیوسته اند؛خورشیدی که هنوز ظاهر نشده، بشارت طلوع آن شرق و غرب عالم را فرا گرفته است.




http://aviny.com
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سرباز منتظر ، Braveheart ، N.Mahdavian ، Admirer
۱۰:۵۶, ۱۷/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/شهریور/۹۱ ۱۰:۵۶ توسط taleb.)
شماره ارسال: #13
آواتار
اینو حتما حتما حتما حتما حتما حتما بخونید
خیلی عالیه

[b]همسنگران عزیزم


اگه حوصلتون نکشه که همشو بخونین لااقل به قسمتای رنگی متن گوشه چشمی بیاندازید

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------


‌‌شهری در آسمان (قسمت پنجم)
[تصویر: Es002.gif]

خرمشهر شقایقی خون‌رنگ است كه داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه‌های شهر را قفسی درهم‌شكسته بدان كه راه به آزادی پرندگانِ روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز كنند.

زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده‌ی عشق، تن را قفسی می‌بیند كه در باغ نهاده باشند. و مگر نه آنكه گردن‌ها را باریك آفریده‌اند تا در مقتل كربلای عشق آسان‌تر بریده شوند؟ و مگر نه آنكه از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده‌اند كه حسین را از سر خویش بیش‌تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آنكه خانه‌ی تن راه فرسودگی می‌پیماید تا خانه‌ی روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بی‌قرار را بر این سفینه‌ی سرگردان آسمانی، كه كره‌ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده‌اند؟ و [b]مگر از درون این خاك اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز كرم‌هایی فربه و تن‌پرور بر می‌آید؟ پس اگر مقصد را نه اینجا، در زیر این سقف‌های دلتنگ و در پس این پنجره‌های كوچك كه به كوچه‌هایی بن‌بست باز می‌شوند نمی‌توان جست، بهتر آنكه پرنده‌ی روح دل در قفس نبندد. پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی كه مقصد را در كوچ می‌بیند، از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد.[/b]


سید صالح خاطراتی از مجید خیاطزاده تعریف می‌كند.

‌‌زندگی زیباست، اما از مجید خیاطزاده بازپرس كه زندگی چیست. اگر قبرستان جایی است كه مردگان را در آن به خاك سپرده‌اند، پس ما قبرستان‌نشینان عادات و روزمرگی‌ها را كی راهی به معنای زندگی هست؟ اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی كه مقصد را در كوچ می‌یابد از ویرانی لانه‌اش نمی‌هراسد...

سید صالح موسوی نمی‌توانست شهادت مجید را ببیند و ندید. خبر شهادت او را در پِرشِن هتل آبادان به سید صالح رساندند... اما تو می‌دانی كه هر تعلقی، هر چند بزرگ، در برابر آن تعلق ذاتی كه جان را به صاحب جان پیوند می‌دهد كوچك است. پیكر مجید را برادرش رضا غسل داد كه اكنون خود او نیز به قبیله‌ی كربلاییان الحاق یافته است.

‌‌محل قبلی كتابخانه‌ی امام صادق و منزل شهید جهان‌آرا
‌‌اینجا زمزمی از نور پدید آمده است... و در اطراف آن قبیله‌ای مسكن گزیده‌اند كه نور می‌خورند و نور می‌آشامند. زمزم نور در عمق خویش به اقیانوسی از نور می‌رسد كه از ازل تا ابد را فرا گرفته است و بر جزایر همیشه‌سبز آن، جاودانان حكومت دارند.

این نام‌ها كه بر زبان ما می‌گذرند، تنها كلماتی نگاشته بر شناسنامه‌هایی كه بر آن مهر «باطل شد» خورده است، نیستند. ما جز با صورتی موهوم از عوالم رازآمیز مجردات سر و كار نداریم و از درون همین اوهامِ سراب‌مانند نیز تلاش می‌كنیم تا روزنی به غیب جهان بگشاییم. و توفیق این تلاش جز اندكی بیش نیست.

پروانه‌های عاشق نور بال در نفس گل‌هایی می‌گشایند كه بر كرانه‌ی سبز این چشمه‌ها رسته‌اند. و نور در این عالم، هر چه هست، از آن نورالانوار تابیده است كه ظاهرتر و پنهان‌تر از او نیست. و مگر جز پروانگان كه پروای سوختن ندارند، دیگران را نیز این شایستگی هست كه معرفت نور را به جان بیازمایند؟ و مگر برای آنان كه لذت این سوختن را چشیده‌اند، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی چیزی هست؟

كتابخانه‌ی مسجد امام جعفر صادق بر تقوا اساس گرفته بود و این است زمزم نور، و اینانند قبیله‌ی نورخواران و نورآشامان. و قوام این عالم اگر هست در اینان است واگرنه، باور كنید كه خاك ساكنان خویش را به‌یكباره فرو می‌بلعید. مسجد جامع خرمشهر قلب شهر بود كه می‌تپید و تا بود، مظهر ماندن و استقامت بود و آن‌گاه نیز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در آمد و مدافعان ناگزیر شدند كه به آن سوی شط خرمشهر كوچ كنند، باز هم مسجد جامع مظهر همه‌ی آن آرزویی بود كه جز در بازپس‌گیری شهر بر آورده نمی‌شد. مسجد جامع، همه‌ی خرمشهر بود.

خرمشهر از همان آغاز خونین‌شهر شده بود. خرمشهر خونین‌شهر شده بود تا طلعت حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم‌آوران و بسیجیانِ غرقه‌درخون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر این آفاق می‌توان نگریست؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیكرهاشان زیر شنی تانك‌های شیطان تكه‌تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پیوست. اما... راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا در نمی‌یابند. گردش خون در رگ‌های زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین‌تر است و نگو شیرین‌تر، بگو بسیار بسیار شیرین‌تر است. راز خون در آنجاست كه همه‌ی حیات به خون وابسته است. اگر خون یعنی همه‌ی حیات و از ترك این وابستگی دشوارتر هیچ نیست، پس بیش‌ترین از آن كسی است كه دست به دشوارترین عمل بزند. راز خون در آنجاست كه محبوب، خود را به كسی می‌بخشد كه این راز را دریابد. و آن كس كه لذت این سوختن را چشید، در این ماندن و بودن جز ملالت و افسردگی هیچ نمی‌یابد.

آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند
.
مردانِ مرد، جنگاوران عرصه‌ی جهادند كه راه حقیقت وجود انسان را از میان هاویه‌ی آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بیاموزد. و مؤ‌انسان حقیقت آنانند كه ره به سرچشمه‌ی فنا جُسته‌اند.

آنان را كه از مرگ می‌ترسند از كربلا می‌رانند. وقتی كار آن‌همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معنای شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبی عاشورایی بر پا شود و كربلاییان پای در آزمونی دشوار بگذارند...

كربلا مستقر عشاق است و شهید سیدمحمدعلی جهان‌آرا چنین كرد تا جز شایستگان كسی در آن كربلا استقرار نیابد. شایستگان آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا انباشته است كه ترس از مرگ جایی برای ماندن ندارد. شایستگان جاودانانند؛ حكمرانان جزایر سرسبز اقیانوس بی‌انتهای نورِ نور كه پرتوی از آن همه‌ی كهكشان‌های آسمان دوم را روشنی بخشیده است.

ای شهید، ای آن كه بر كرانه‌ی ازلی و ابدی وجود بر نشسته‌ای، دستی بر آر و ما قبرستان‌نشینانِ عادات سخیف را نیز از این منجلاب بیرون كش.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: meshkat ، وحید110 ، saloomeh ، سرباز منتظر ، بیداری اندیشه ، mhvvhm ، Braveheart ، عبدالرحیم ، N.Mahdavian ، Admirer ، مسافر ، حقیر ، yamin
۱۱:۵۲, ۱۷/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/شهریور/۹۱ ۱۱:۵۶ توسط سرباز منتظر.)
شماره ارسال: #14
آواتار
توی عملیاتی که اسم رمزش یا فاطمه زهرا بود 70 درصد شهدا از پهلو تیر خوردن
این اتفاقیه؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: taleb ، mhvvhm
۱۱:۵۶, ۱۷/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #15
آواتار
(۱۷/شهریور/۹۱ ۱۱:۵۲)سرباز منتظر نوشته است:  توی عملیاتی که اسم رمزش یا فاظمه زهرا بود 70 درصد شهدا از پهلو تیر خوردن
این اتفاقیه؟


عجب!!!!Sleepy
کاش مثل شهدا بشیم
نوشته های شهید آوینی خیلی به دلم میشینه!!HeartAngel
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سرباز منتظر ، mhvvhm
۱۹:۴۱, ۱۸/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #16
آواتار
‌‌ ‌ سرباخته کوی عشق
[تصویر: Es002.gif]

‌‌‌‌شلمچه، منطقه‌ی عملیات كربلای پنج‌
‌‌صبح روز عملیات كربلای پنج در محور دریاچه‌ی پرورش ماهی، برادر شهید كاظم‌پور خود را به دژ تسخیرشده‌ی دشمن مي‌رساند تا به شهید خلیل مطهرنیا، مسئول طرح و عملیات لشكر المهدی ملحق شود. آب كه با عقل تسبیحی خود اهل حق را خوب مي‌شناسد، بر قایق‌ها آغوش مي‌گشاید و آنان را بر سینه‌ی نیلگون خویش سبكبار مي‌لغزاند و به ساحل مي‌سپارد. آسمان نیز نظاره مي‌كند و هیچ مرز و حجابی فی ما بین عالم خلق و امر باقی نمانده است. طوفان رعب مي‌پیچد و به قلب مضطرب دشمن حمله مي‌برد. ابر، حجاب خورشید مي‌شود و چشم پرندگان آهنین را كور مي‌كند. زمین زیر پای دشمن بي‌تاب مي‌شود و از خدا اذن مي‌خواهد كه دهان بگشاید و سپاه كفر را ببلعد، اما از عالم امر سروش مي‌رسد: «فمهل الكافرین امهلهم رویدآ.»(١) فرشتگان به صفوف ما مي‌پیوندند و سواد سپاه حق در چشم دشمن دوچندان مي‌گردد.

دشمن در پناه تانك‌ها آمده است تا ما را در محاصره بگیرد و از پیشروی سپاه حق به سوی دریاچه‌ی پرورش ماهی جلوگیری كند. تخریب‌چي‌ها و گردان ضد زره رفته‌اند تا راه تانك‌ها را با مواد منفجره و آرپي‌جی سد كنند، اما لنز دوربین آن‌همه قوی نیست تا بتواند سیاهی آنها را در نزدیكی تانك‌ها ببیند.


آتش انبوه دشمن بر خلیل گلستان شده است و جز او، بر هر كه از ملت ابراهیم خلیل تبعیت كند. آیا تو در آن معركه‌ای كه صفیر گلوله‌ها و تیر مستقیم تانك‌ها نفس مي‌برند، كسی را از خلیل مطهرنیا آرام‌تر دیده‌ای؟ من ندیده‌ام. نه، رمز شجاعتش در آن كلاه بافتنی نیست؛ در سینه‌ی اوست كه وسعت یقین، آن را تا بي‌نهایت گسترده است.
[b]

[/b]

حسن نگران است كه مبادا تانك‌های دشمن قایق‌ها را به گلوله ببندند و خلیل سعی مي‌كند كه توپخانه و كاتیوشاهای لشكر را به كمك فرا بخواند و دقایقی بعد، باران آتش بر سر تانك‌های دشمن سرازیر مي‌شود.


در جهان امروز سخن گفتن از راه انبیا و غایات الهی آفرینش بسیار غریب مي‌نماید. شیطان‌زده‌ها مي‌گویند كه این سخنان اساطیر پیشینیان است، و لكن ما برای معرفی خود راهی جز این نداریم كه از پیوند و اتحاد نهضت خویش با راه انبیا و وارثان آنها سخن بگوییم. راه ما راه سیدالشهداست و آنان كه پای یقین در این راه نهاده‌اند آرزوی سر باختن دارند تا به ذبیح‌ا اعظم از همه نزدیك‌تر شوند. تانك‌های دشمن نزدیك‌تر شده‌اند و خلیل نقشه‌ی عملیاتی را بار دیگر مرور مي‌كند تا راهی بهتر برای مقابله با تانك‌ها بیابد. آنها منتظرند كه ترس مرگ ما را به فرار وا دارد، اما نمي‌دانند كه خلیل هر روز بعد از نماز صبح، زیارت عاشورا مي‌خواند. ما اینچنین فرماندهی داریم و او این رسم عاشورایی را از امام عاشورا فرا گرفته است كه: «انی لا ار‌ی الموت ا‌لا السعاده‌ی و لا الحیات مع الظالمین ا‌لا برما.»(2)


‌‌
جهرم، تشییع جنازه‌ی شهید مطهرنیا
‌‌اكنون خلیل مطهرنیا سر در راه عشق باخته و به ذبیح‌ا اعظم پیوسته است و از آنجا در ملكوت علیا نظاره مي‌كند خون خدا را كه از قلب شهادت او در شریان‌های مردم جهرم مي‌جوشد و آنان را به جناح حسین (علیه السلام) مي‌پیوندد. شهادت قلبی است كه خون حیات را در شریان‌های سپاه حق مي‌دواند و آن را زنده مي‌دارد.

اگر شهید نباشد، خورشید طلوع نمي‌كند و زمستان سپری نمي‌شود. اگر شهید نباشد، چشمه‌های اشك مي‌خشكد، قلب‌ها سنگ مي‌شود و دیگر نمي‌شكند، و سرنوشت انسان به شب تاریك شقاوت و زمستان سرد قساوت انتها مي‌گیرد و امید صبح و انتظار بهار، در سراب یأس گم مي‌شود. اگر شهید نباشد، یاد خورشید حق در غروب غرب فراموش مي‌گردد و شیطان، جاودانه كره‌ی زمین را تسخیر مي‌كند.


‌‌
شلمچه، محور نهر جاسم‌
‌‌لشكر المهدی بعد از تسخیر دریاچه‌ی پرورش ماهی و تثبیت مواضع خویش در آنجا، مأموریت دیگری یافت. ساعاتی پیش، محور نهر جاسم نیز به تسخیر سپاهیان حق در آمده است و اكنون مجاهدان تازه‌نفس مي‌روند تا عملیات شب گذشته را ادامه دهند. ما به همراه قدرت به دنبال خلیل مي‌گردیم، اما او را پیدا نمي‌كنیم. او را از آن روز كه در كانال‌های نرسیده به دریاچه‌ی پرورش ماهی، رو در روی تانك‌های دشمن ایستاده بود، ندیده بودیم. دلمان برایش تنگ شده بود.

در سنگر شهید مهرداد عابدیني‌زاده، مسئول محور نهر جاسم، ماندیم و دل به تقدیر سپردیم. خط تازه فتح شده است و بچه‌ها كه بدون تسلیحات زرهی پای به میدان گذاشته بودند، اكنون صاحب تانك‌های متعددی شده‌اند كه از دشمن به غنیمت گرفته‌اند. هنوز سربازان دشمن در لا به لای نخلستان پراكنده‌اند و یكایك به اسیری مي‌روند.


تكامل و تعالی انسان در مبارزه با شیطان است و اینچنین، باید گفت كه خداوند شیطان را برای تكامل بشر آفریده است. این عرصه‌ای كه ما اكنون پای در آن نهاده‌ایم، عرصه‌ی مبارزه‌ی ما با شیطان و صحنه‌ی امتحانی است كه در آن صابران و مجاهدان راه خدا برگزیده مي‌شوند: «و لنبلونكم حتی نعلم المجاهدین منكم و الصابِرین...»(3)
[b]


مهرداد كه سه شب است نخفته، باز هم اجازه نمي‌دهد كه سیطره‌ی خستگی بر جانش كامل شود. بي‌سیم‌چی مهرداد كه خلوتی یافته است، نشسته اقامه‌ی نماز مي‌كند و در قامت نشسته‌ی خویش، قیام را معنا مي‌بخشد. خاك بر پای او بوسه مي‌زند و از نفخات جانبخش تسبیحات او، نسیمی خوش در بوستان‌های بهشت وزیدن مي‌گیرد و ملائك كه تاب تماشای نور عشق او را ندارند به حجاب عقل پناه مي‌آورند. اما در كره‌ی زمین، در این معركه، از آن‌همه شوری كه در عرش افتاده است خبری نیست.


بچه‌ها اسیر مجروحی را در نخلستان یافته‌اند و از مهرداد كسب تكلیف مي‌كنند. مي‌گویند چند مجروح دیگر نیز از دشمن در میان نخلستان وجود دارد. جنگ ادامه دارد، آنچنان كه هزاران سال است از آغاز هبوط بشر در كره‌ی زمین تاكنون ادامه داشته است.


چند روز بعد، محور كاملاً تثبیت شده است، اما شهید مهرداد عابدیني‌زاده هنوز هم نتوانسته سنگر را ترك كند. جنگ ادامه دارد، آنچنان كه هزاران سال است از آغاز هبوط بشر در كره‌ی زمین تاكنون ادامه داشته است.

در جهان امروز، سخن گفتن از راه انبیا و غایات الهی آفرینش انسان بسیار غریب مي‌نماید. شیطان‌زده‌ها مي‌گویند كه این سخنان اساطیر پیشینیان است، و لكن ما برای معرفی خود راهی جز این نداریم كه از پیوند و اتحاد نهضت خویش با راه انبیا و وارثان آنها سخن بگوییم. ما وارث انبیا هستیم و غایات الهی آفرینش انسان در وجود ماست كه معنا مي‌یابد. ما از مرگ نمي‌ترسیم، كه مرگ ما شهادت است و شهادت، حیات عندالرب. عقل‌های محجوب به آیینه‌های قیراندود فطرت بشر غربی چگونه خواهند توانست كه معنای حیات عندالرب را دریابند؟ حیات عندالرب، نقطه‌ی پایانی معراج بشریت است كه به آن جز با شهادت دست نمي‌توان یافت. ای وجدان‌های نیم‌خفته، چشم بیداری بگشایید و ای بیداران، گوش فرا دهید: ماییم كه بار تاریخ را بر دوش گرفته‌ایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم. خون سرخ ما فلقی است كه پیش از طلوع خورشید عدالت بر آسمان تقدیر نشسته است. یا فالق الاصباح، ما را در راهی كه اینچنین عاشقانه در پیش گرفته‌ایم یاری فرما.

ساعتی پیش، ذبیح‌الله، خلیل مطهرنیا، آنچنان كه آرزویش بود سر باخته و به شهادت رسیده است. برادر یداللهی را كه شاهد شهادت او بوده است، در كنار فرمانده لشكر یافتیم. حیات عندالرب، نقطه‌ی پایانی معراج بشریت است كه به آن مقام جز با شهادت دست نمي‌توان یافت. راه ما راه سیدالشهداست و آنان كه پای یقین در این راه نهاده‌اند، آرزوی سر باختن دارند تا به ذبیح‌الله اعظم، حضرت سیدالشهدا(علیه السلام) از همه نزدیك‌تر شوند.


جنگ ادامه دارد، همچنان كه هزاران سال است از آغاز هبوط بشر در كره‌ی زمین تاكنون ادامه داشته است. ماییم كه بار تاریخ را بر دوش گرفته‌ایم تا جهان را به سرنوشت محتوم خویش برسانیم، و خون سرخ ما فلقی است كه پیش از طلوع خورشید عدالت، بر آسمان تقدیر نشسته است.
[b]


اكنون خلیل مطهرنیا پیوسته با سیدالشهدا از ملكوت علیا نظاره مي‌كند خون خدا را كه از قلب شهادت او در شریان‌های انسان‌های دیگر، وارثان خون او، مي‌جوشد و آنان را به جبهه‌ها فرا مي‌خواند. آمریكا اكنون مظهر اكبر شیطان و دست قدرت اوست. اگر ما با این مظهر اكبر شیطان نبرد نكنیم، یاد خورشید حق در غروب غرب فراموش مي‌گردد و شیطان، جاودانه كره‌ی زمین را تسخیر مي‌كند. كجاست آن كه به خونخواهی مقتول كربلا قیام كند و انتقام او را از یزیدیان باز ستاند؟ این الطالب بدم المقتول بكربلا؟


پی نوشت ها:
١. طارق / ١٧
2. سیدمحمد حسین حسینی تهرانی، لمعات الحسین، صدرا، تهران، دوم، ١٤٠٧ھ ق، ص٣٦. _ و.
3. محمد / ٣١
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian
۲۲:۴۸, ۱۸/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #17
آواتار

همسنگران عزیزم
لطفا به قسمتای رنگی متن گوشه چشمی بیاندازید
[/font]
[font=Tahoma] ‌‌شهری در آسمان (قسمت اول)


[تصویر: Es002.gif]

‌‌‌‌‌‌قسمت اول:
با خود می‌گفتم: از دوازدهم مهر ماه ١٣٥٩ چه به یاد داری؟ هیچ! آنجا كه تو به آن پای می‌نهادی خرمشهر نبود، خونین‌شهر نیز نبود... این شهر دروازه‌ای در زمین داشت و دروازه‌ای دیگر در آسمان. و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر بودی كه به كربلا باز می‌شد و جز مردانِ مرد را به آن راه نمی‌دادند.

زمان، بادی است كه می‌وزد؛ هم هست و هم نیست. آنان را كه ریشه در خاك استوار دارند از طوفان هراسی نیست. جنگ می‌آمد تا مردانِ مرد را بیازماید. جنگ آمده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود.


با خود می‌گفتم: جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود و محمد جهان‌آرا به آن قافله‌ای ملحق شود كه به سوی عاشورا می‌رفت.


یك روز شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد.

پندار ما این است كه ما مانده‌ایم و شهدا رفته‌اند، اما حقیقت آن است كه زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده‌اند.
[b]



مسجد جامع خرمشهر رازدارِ حقیقت است و لب از لب نمی‌گشاید. از خود می‌پرسم: كدام ماندگارتر است؟ این كوچه‌های ویران كه هنوز داغ جنگ بر پیشانی دارند و یا آنچه در تنگنای این كوچه‌ها و در دل این خانه‌ها گذشته است؟


در این ویرانه‌ها چه می‌جویی؟ دفترچه‌های مشق شب كودكانی كه اكنون سال‌هاست دوران كودكی را ترك گفته‌اند؟ و یا كهنه‌تصویرهایی از مُشت‌های فروبسته و دهان‌هایی كه به فریاد باز شده‌اند؟ بر فراز پله‌های ویران، از روزن پنجره‌ها، در لابه‌لای نخل‌های آتش‌گرفته... چه می‌جویی؟ لوحی محفوظ كه همه‌ی آنچه را كه گذشته است بر تو عرضه دارد؟ این لوح هست، اما تو كه چشم دیدن و گوش شنیدن نداری.


سیزده سال از آن روزها می‌گذرد و محمد نورانی دیگر جوان نیست. جوانی او نیز در شهر آسمانی خرمشهر مانده است، همراه دیگران: محمد جهان‌آرا، تقی محسنی‌فر، پرویز عرب، احمد شوش، بهروز مرادی، علی هاشمیان، امیر رفیعی و دیگران...


زمان ما را با خود برده است، اما این صدا جایی بیرون از دسترس زمان باقی است. باد زمان در این شهر زمینی می‌وزد نه در آن شهر آسمانی كه در كرانه‌ی ابدیت، بیرون از رهگذر باد وجود دارد.
[b]

[/b]

‌‌‌ ‌سید صالح موسوی عكسی از هفده‌سالگی خود را در زمان سقوط خرمشهر نشان می‌دهد.


‌‌آیا از آن روزها تنها همین یك عكس مانده است؟ سید صالح موسوی آن روزها هفده سال بیش‌تر نداشته است و اكنون سی سال نیز بیش‌تر دارد. آن روزها مانده‌اند و باد زمان ما را با خود برده است. حقیقت همین است.


با خود می‌گفتم: از دوازدهم مهر ماه ١٣٥٩ چه به یاد داری، جز آنچه در حافظه‌ی فیلم‌ها مانده است؟ خرمشهر دروازه‌ای در زمین دارد و دروازه‌ای دیگر در آسمان و تو در جست و جوی دروازه‌ی آسمانی شهر هستی كه به كربلا باز شده است و جز مردترین مردان را به آن راه نداده‌اند. جنگ بر پا شده بود تا از خرمشهر دروازه‌ای به كربلا باز شود.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian
۱۶:۵۰, ۴/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #18
آواتار
ما هم می آییم تا لب آبــــــــ ..
و
تشنه برمی گردیم!

اینک زمین در سفر آسمانی خویش به عصر تاسوعا رسیده است و خورشید از امام اذن گرفته که غروب کند.دیگر تا آن نبأ عظیم،اندک فاصله ای بیش نمانده است و زمین و آسمان در انتظارند.فرات تشنه است و بیابان از فرات تشنه تر و امام از هر دو تشنه تر.فرات تشنه مشکهای اهل حرم است و بیابان تشنه خون امام و امام از هر دو تشنه تر است؛اما نه آن تشنگی که باآب سیراب شود...او سرچشمه تشنگی است،و می دانی،رازها را همه،در خزانه مکتومی نهاده اند که جز با مفتاح تشنگی گشوده نمی شود.امام سرچشمه راز است وبیابان طف،عرصه ای که مکنونات حجاب تکوین را بی پرده می نماید.مگر نه اینکه اینجارا عالم شهادت می نامند؟و مگر از این فاش تر هم می توان گفت؟
فتح خون /سید مرتضی آوینی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yektasepas ، black ، فانوس *7*
۲۲:۰۱, ۴/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #19
آواتار
نمی دانم به کدامین دردمان فرشته های عرش می گریند !
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: DRiVeR
۷:۰۸, ۲/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #20
آواتار
[تصویر: maghalat01.jpg]

روی عکس کلیک کنید
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سیمرغ
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:

پرش در بین بخشها:


بالا