کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 13 رای - 4.92 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
طلائیه با من سخن بگو
۱۳:۵۹, ۱۱/مهر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۱ ۱۳:۰۱ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام
این تاپیک رو باز کردم که هر کسی خاطراتی از حج کربلا سوریه ،راهیان نورو... داره بنویسه.
عمره ی ما همه اش معجزه بود. اتفاقاتی افتاد که کم می افته. برای همین سفرنامه اش رو نوشتم


خواستم قبل از نوشتن اصل موضوع یک توضیح درباره سفر حج بدهم، دیدم نه من توانش رو دارم، نه با گفتن من کسی میفهمه یعنی تا خودتون انشاالله بروید درک نمیکنید، همچنین مطلب طولانی میشه و حوصله تون سر میره.

ما یه چیزی میخواستیم، یه چیز دیگه شد.
سال اول دانشگاه ثبت نام کردیم و در کمال تعجب اسم رفیقمان که سال قبلش با خانواده رفته بود در آمد، یعنی دوسال پشت سر هم رفت.
سال دوم هم ثبت نام کردیم و نفهمیدیم چی شد، البته اسممان در نیامد.
سال سوم ثبت نام کردیم و حواسمون نبود تا اینکه یه روز یک پیامک برامون اومد. یادم نمیاد دقیقا چی نوشته بود توش. نقل به مضمون میکنم که شما اسمتون برای عمره دانشجویی درآمده اما به عنوان ذخیره. آقا ما این ذخیره رو که دیدیم خورد تو برجکمون که مگه میشه کسی نره. عمرا اگه بتونم برم.*
رفتیم سایتشو یه فایل گذاشته بودن که فرم ها توش بود. یادم نیست تاریخ تحویل مدارک تا کی بود ولی یادمه که دو روز آخرش تعطیل بود. منم که تقویم نگاه نمیکنم. ما به هوای اینکه 3-4 روز هنوز وقت هست سه شنبه رفتیم پیش مسئولش تو دانشگاه. ایشون با خونسردی تمام به من گفت که تا فردا ساعت 12 وقت داری.
یکی از مدارک خواسته شده یک تعهد محضری بود. یعنی مشکل بزرگ همین بود. دوستانی که کارشون به محضر و تعهد و اینجور چیزا خورده میدونن که حداقل برای این کار 24ساعت وقت لازمه. سه شنبه هم که دیگه وقت اداریش تموم و محضری پیدا نمیشد.
4 شنبه اول صبح رفتیم بعد 4تا محضر یکی که خدا خیرش بده از آزاده ها بود مرام گذاشت و همون جا کارمون رو درست کرد. ساعت 12:20 مدارک رو تحویل دادم. قلبم تند تند میزد که نکنه رفته باشه. خدا رو شکر نرفته بود.*

گذشت تا پیامک اومد که 4 بهمن اولین همایش عره دانشجویی. ما هم رفتیم و اونجا یک کلیپ با پس زمینه مداحی حاج منصور(سلام من به مدینه...) گذاشتن. خیلی قشنگ بود. همه گریه کردن. بعد حجت الاسلام فقیهی مسئول سخنرانی کرد و اخرش گفت که امروز کاروان بندی ها اعلام شده برید تو سایت نگاه کنید. بعد هم گفت مژده به ذخیره ها که 90% شون میرن. ما هم به شدت خوشحال با خودم گفتم برم ببینم تو چه کاروانی هستم.
خدا شاهده من از روی علامت ستاد عمره و به نام خدا کلیک کردم تا کد هایی که پایین نوشته بود. کار به اینجا که رسید و نا امید شدم که خبری نیست، انگار سرم رو بگیرن بکوبن تو دیوار. دردی گرفت که فقط خدا میدونه. دیگه نتونستم کاری کنم.
فرداش بعد کلی تلفن و.... فهمیدیم هنوز کامل کاروان بندی ها اعلام نشده.
گفتند که تا 11 بهمن (!) کاروان بندی تمامه و برو نگاه کن. ما هم رفتیم، چشمتون روز بد نبینه دقیقا مثل دور قبل. سرم به شدت درد گرفت.
دیگه بیخیال شدم.
یادمه یه شب هنوز نماز نخونده بودم. گفتم بزار برم یه سر دیگه نگاه کنم. بعد فکر کردم که اول نماز بخونم بعد برم شاید یه پاداشی چیزی.... رفتم تو سایت و دیدم مثل یه دسته ی گل لینک اعلام کاروان رو گذاشتن. خدا انشاالله از همین خبر ها به شما بده. انقدر خوشحال بودم که نگو. بقول حاج آقا دانشمند حسابی چلونده شدیم تا درست شد.*
ولی هنوز به یه چیزی توجه نکرده بودم. اونم کاروانمون بود. کاروان تشکل های سیاسی
ما هم که تشکلی مشکلی نبودیم. گفتم بدبخت شدم. اونجا به جای عبادت باید بشینم با اینا سرو کله بزنم. که خدا ضرب المثل عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد رو بهم در عمل نشان داد.*

برامون دوتا جلسه توجیهی گذاشته بودن. تو اولیش سر پایین رفتیم و همون جوری هم برگشتیم که اتفاقی نیوفته. ولی چهره های خوبی هم بود اونجا. (نمیخوام به کسی انگ بزنم. حتما همه شون یه چیزی داشتن که خدا دعوتشون کرده بود. از روی ظاهر گفتم.)
توی جلسه دوم گفتم برم با یکی دوتاشون آشنا بشم که همون اول یکی از نشون کرده ها از قفس پرید. ما هم نشسته بودیم که یه جوون نه چندان به ظاهر مذهبی اومد ردیف جلوی ما نشست. یه بنده خدایی یه کاری کرد و این جوون یه تیکه انداخت و برگشت و مارو نگاه کرد منم یه لبخند زدم که درسته همینطوره. سر صحبت باز شد و طرف آشنا دروامد. ولی خط سیاسیش دقیقا مخالف ما بود. منم چیزی نگفتم. با خودم گفتم که محلش نمیدم.
قرار شد بریم پایین تا یک بسته از جمله ساک مسافرتی و قرآن و کتاب دعا و... بهمون بدن. آخه اونجا مفاتیح رو پاره میکنن و جالب اینه که ماشین کتاب های دعا هنوز تو اتوبان قم تهران بود.
در همین احوالات بودیم که دیدیم اون جوون داره با 2 نفر دیگه میاد. بعد از اشنایی مشخص شد که هم دانشگاهی هستیم.* البته نه در یک شعبه. اینجا بود که اون ضرب المثل اومد تو ذهنم چون یکی از اون دوتا هم فکر من بود و اون یکی خنثی.
راحت شدم که تنها نیستم. تا آخر سفر اون پسره رو حسابی از خجالتش دراومدم.
تاریخ حرکت هم زده بود 9 اسفند. ولی چون همزمان با بیداری اسلامی بود، عربستان و این وهابی های پست گذرنامه ها رو به سختی میدادن طوری که قریب به اتفاق کاروان ها تاخیر خوردن.
8 اسفند ساعت 7 شب بود که داشتم میرفتم استخر به هوای اینکه 1 هفته تاخیر رو شاخشه که بکدفعه رفیقمان زنگ زد و گفت که گفته اند فردا ساعت 6 صبح فرودگاه مهرآباد باشید. من خودم ساعت 6 زنگ زدم هنوز معلوم نبود.
من موندم و کلی کار و یه چیزایی که میخواستم بخرم و خداحافظی با اقوام و دوستان و 11 ساعت وقت.(لباس احرام خریده بودم قبلا) برگشتم خونه و کارا رو انجام دادم که ساعت شد 12 شب. مگه کسی بیداره که زنگ بزنم بهش برای خداحافظی.
بعدا خیلیا از دستم دلگیر شدند.
فردا صبح رفتیم فرودگاه که...

فکر کنم زیاد شد البته به شدت خلاصه گفتم. باشه فردا بقیه اش یعنی اصلش
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 5 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۲۰:۳۴, ۲۸/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #41
آواتار
سلام ... منم برگشتم
اینم عکسای طلاییه ...
بهشون بگین تا باهاتون حرف بزنن...
یا علی

[تصویر: 98340740335485997265.jpg]
[تصویر: 83840897772357452787.jpg]
[تصویر: 20308416598090267335.jpg]
[تصویر: 85746195698026902075.jpg]
طلاییه با بچه های تالار سخن بگو...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۲۴, ۱۳/خرداد/۹۳
شماره ارسال: #42
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
هنوز نه خدا،نه حضرت فاطمه(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)،نه حضرت زینب(سلام الله علیها)،نه امام حسین(علیه السلام)،نه حضرت معصومه(سلام الله علیها)..ونه شهدا دعوتم نکردن..ConfusedConfusedSadSadCryingCryingبرام دعا کنین زودتر برم که ان شاءالله براتون خاطره بزارمRoseRose
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱:۲۱, ۲۵/مرداد/۹۳
شماره ارسال: #43
آواتار
طلائیه باهرکه خواستی سخن بگو
اما
بامن سخن نگو
...............

امضای مجنون العباس
یاعلی ماراسفارش کن به دل بندت حسین
عشق این دردانه ماراآبرو بخشیده است.Heart
صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۴۶, ۱۹/شهریور/۹۳ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/شهریور/۹۳ ۲۰:۵۶ توسط بچه های گمنام.)
شماره ارسال: #44
آواتار
سلام

ا[size=medium]مروز داشتم خاطرات دوستانی که به سرزمین عشق سفر کرده بودند می خوندم از تعریف های که خوندم فهمیدم که کلی با شهدا عشق بازی کردند بچه ها منم خیلی دوست دارم یه سفری به شلمچه داشته باشم اما تا حالا موفق نشدم شما دعا کنید شاید شهدا منم دعوت کردن
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۵۴, ۷/مرداد/۹۴ (آخرین ویرایش ارسال: ۷/مرداد/۹۴ ۱۸:۵۸ توسط sedarat.)
شماره ارسال: #45

باسلام من کاربر رایانه نبودم اطلاعات زیادی هم ندارم ولی واقعا زیبا بود رفتم تو ی هوای طلاییه وشلمچه ممنون

مطلبی که روی عکس مهر نماز تربت شهدای شلمچه درج شده بود راپیرا نمی کنم لطفا راهنمایی کنید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا