کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 13 رای - 4.92 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
طلائیه با من سخن بگو
۱۳:۵۹, ۱۱/مهر/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/فروردین/۹۱ ۱۳:۰۱ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
آواتار
سلام
این تاپیک رو باز کردم که هر کسی خاطراتی از حج کربلا سوریه ،راهیان نورو... داره بنویسه.
عمره ی ما همه اش معجزه بود. اتفاقاتی افتاد که کم می افته. برای همین سفرنامه اش رو نوشتم


خواستم قبل از نوشتن اصل موضوع یک توضیح درباره سفر حج بدهم، دیدم نه من توانش رو دارم، نه با گفتن من کسی میفهمه یعنی تا خودتون انشاالله بروید درک نمیکنید، همچنین مطلب طولانی میشه و حوصله تون سر میره.

ما یه چیزی میخواستیم، یه چیز دیگه شد.
سال اول دانشگاه ثبت نام کردیم و در کمال تعجب اسم رفیقمان که سال قبلش با خانواده رفته بود در آمد، یعنی دوسال پشت سر هم رفت.
سال دوم هم ثبت نام کردیم و نفهمیدیم چی شد، البته اسممان در نیامد.
سال سوم ثبت نام کردیم و حواسمون نبود تا اینکه یه روز یک پیامک برامون اومد. یادم نمیاد دقیقا چی نوشته بود توش. نقل به مضمون میکنم که شما اسمتون برای عمره دانشجویی درآمده اما به عنوان ذخیره. آقا ما این ذخیره رو که دیدیم خورد تو برجکمون که مگه میشه کسی نره. عمرا اگه بتونم برم.*
رفتیم سایتشو یه فایل گذاشته بودن که فرم ها توش بود. یادم نیست تاریخ تحویل مدارک تا کی بود ولی یادمه که دو روز آخرش تعطیل بود. منم که تقویم نگاه نمیکنم. ما به هوای اینکه 3-4 روز هنوز وقت هست سه شنبه رفتیم پیش مسئولش تو دانشگاه. ایشون با خونسردی تمام به من گفت که تا فردا ساعت 12 وقت داری.
یکی از مدارک خواسته شده یک تعهد محضری بود. یعنی مشکل بزرگ همین بود. دوستانی که کارشون به محضر و تعهد و اینجور چیزا خورده میدونن که حداقل برای این کار 24ساعت وقت لازمه. سه شنبه هم که دیگه وقت اداریش تموم و محضری پیدا نمیشد.
4 شنبه اول صبح رفتیم بعد 4تا محضر یکی که خدا خیرش بده از آزاده ها بود مرام گذاشت و همون جا کارمون رو درست کرد. ساعت 12:20 مدارک رو تحویل دادم. قلبم تند تند میزد که نکنه رفته باشه. خدا رو شکر نرفته بود.*

گذشت تا پیامک اومد که 4 بهمن اولین همایش عره دانشجویی. ما هم رفتیم و اونجا یک کلیپ با پس زمینه مداحی حاج منصور(سلام من به مدینه...) گذاشتن. خیلی قشنگ بود. همه گریه کردن. بعد حجت الاسلام فقیهی مسئول سخنرانی کرد و اخرش گفت که امروز کاروان بندی ها اعلام شده برید تو سایت نگاه کنید. بعد هم گفت مژده به ذخیره ها که 90% شون میرن. ما هم به شدت خوشحال با خودم گفتم برم ببینم تو چه کاروانی هستم.
خدا شاهده من از روی علامت ستاد عمره و به نام خدا کلیک کردم تا کد هایی که پایین نوشته بود. کار به اینجا که رسید و نا امید شدم که خبری نیست، انگار سرم رو بگیرن بکوبن تو دیوار. دردی گرفت که فقط خدا میدونه. دیگه نتونستم کاری کنم.
فرداش بعد کلی تلفن و.... فهمیدیم هنوز کامل کاروان بندی ها اعلام نشده.
گفتند که تا 11 بهمن (!) کاروان بندی تمامه و برو نگاه کن. ما هم رفتیم، چشمتون روز بد نبینه دقیقا مثل دور قبل. سرم به شدت درد گرفت.
دیگه بیخیال شدم.
یادمه یه شب هنوز نماز نخونده بودم. گفتم بزار برم یه سر دیگه نگاه کنم. بعد فکر کردم که اول نماز بخونم بعد برم شاید یه پاداشی چیزی.... رفتم تو سایت و دیدم مثل یه دسته ی گل لینک اعلام کاروان رو گذاشتن. خدا انشاالله از همین خبر ها به شما بده. انقدر خوشحال بودم که نگو. بقول حاج آقا دانشمند حسابی چلونده شدیم تا درست شد.*
ولی هنوز به یه چیزی توجه نکرده بودم. اونم کاروانمون بود. کاروان تشکل های سیاسی
ما هم که تشکلی مشکلی نبودیم. گفتم بدبخت شدم. اونجا به جای عبادت باید بشینم با اینا سرو کله بزنم. که خدا ضرب المثل عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد رو بهم در عمل نشان داد.*

برامون دوتا جلسه توجیهی گذاشته بودن. تو اولیش سر پایین رفتیم و همون جوری هم برگشتیم که اتفاقی نیوفته. ولی چهره های خوبی هم بود اونجا. (نمیخوام به کسی انگ بزنم. حتما همه شون یه چیزی داشتن که خدا دعوتشون کرده بود. از روی ظاهر گفتم.)
توی جلسه دوم گفتم برم با یکی دوتاشون آشنا بشم که همون اول یکی از نشون کرده ها از قفس پرید. ما هم نشسته بودیم که یه جوون نه چندان به ظاهر مذهبی اومد ردیف جلوی ما نشست. یه بنده خدایی یه کاری کرد و این جوون یه تیکه انداخت و برگشت و مارو نگاه کرد منم یه لبخند زدم که درسته همینطوره. سر صحبت باز شد و طرف آشنا دروامد. ولی خط سیاسیش دقیقا مخالف ما بود. منم چیزی نگفتم. با خودم گفتم که محلش نمیدم.
قرار شد بریم پایین تا یک بسته از جمله ساک مسافرتی و قرآن و کتاب دعا و... بهمون بدن. آخه اونجا مفاتیح رو پاره میکنن و جالب اینه که ماشین کتاب های دعا هنوز تو اتوبان قم تهران بود.
در همین احوالات بودیم که دیدیم اون جوون داره با 2 نفر دیگه میاد. بعد از اشنایی مشخص شد که هم دانشگاهی هستیم.* البته نه در یک شعبه. اینجا بود که اون ضرب المثل اومد تو ذهنم چون یکی از اون دوتا هم فکر من بود و اون یکی خنثی.
راحت شدم که تنها نیستم. تا آخر سفر اون پسره رو حسابی از خجالتش دراومدم.
تاریخ حرکت هم زده بود 9 اسفند. ولی چون همزمان با بیداری اسلامی بود، عربستان و این وهابی های پست گذرنامه ها رو به سختی میدادن طوری که قریب به اتفاق کاروان ها تاخیر خوردن.
8 اسفند ساعت 7 شب بود که داشتم میرفتم استخر به هوای اینکه 1 هفته تاخیر رو شاخشه که بکدفعه رفیقمان زنگ زد و گفت که گفته اند فردا ساعت 6 صبح فرودگاه مهرآباد باشید. من خودم ساعت 6 زنگ زدم هنوز معلوم نبود.
من موندم و کلی کار و یه چیزایی که میخواستم بخرم و خداحافظی با اقوام و دوستان و 11 ساعت وقت.(لباس احرام خریده بودم قبلا) برگشتم خونه و کارا رو انجام دادم که ساعت شد 12 شب. مگه کسی بیداره که زنگ بزنم بهش برای خداحافظی.
بعدا خیلیا از دستم دلگیر شدند.
فردا صبح رفتیم فرودگاه که...

فکر کنم زیاد شد البته به شدت خلاصه گفتم. باشه فردا بقیه اش یعنی اصلش
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۴:۵۲, ۱۵/آبان/۹۰
شماره ارسال: #2
آواتار
سلام
روز چهارشنبه به همراه مدرسه ی خودمون و 5 مدرسه ی دیگر به صورت اختیاری به بازدید از مناطق جنگی جنوب غربی ایران رفتیم
شمچه و فتح المبین و ....
قصد خاطره نویسی و تعریف اتفاقات این اردوی 4 روزه رو ندارم که اتفاقات بسیار جالبی افتاد !
اما ظهر یک روز که به بازدید از منطقه ی فتح المبین رفته بودیم ، همه رو گرد تا گرد جمع کردند و نمایشی احساسی شکل گرفت که دوست دارم براتون تعریف کنم
یک آقایی اومد وسط تا یک نمایش اجرا کنه
یک ساک هم داشت
یک تیشرت قرمز دراورد و گفت : این برای علی کریمی هست . چند می خرین ؟ بیایین مزایده کنیم
پایه1 میلیارد بود و تا 100 میلیارد هم رسوندیم
بعد هم تیشرت فرهاد مجیدی واسه استقلال رو دراورد و به همین قیمت ها رسوند
بعد یک کلاه جنگی سوراخ در آورد . بالاترین قیمت رو یکی از بچه ها هزار تومن گفت
بعد یه پیرهن جنگی پاره پاره ! قیمتش شد 500 تا تک تومنی
بعدم قمقمه که قبلش پرسید : یک چیز با ارزشی توی این قمهمه هست که با اون میدم . قیمتش شد 2 هزار تومن
آخر نمایش گفت : این کلاه برای یک رزمنده هست . همین طور بقیه ی وسایل که نشونتون دادم . کسی رفت بجنگه تا شما ها زنده بمونین . تا الان به صدام نگین خان دایی ! میدونین توی این قمقمه چه چیز با ارزشی هست ؟ خلا ! عطش ! عطش همین رزمنده که با وجود تشنگی فراوان برای خاکش جنگید . برای خدا . برای شما
خیلی ها گریشون گرفته بود
گفت : حالا همگی 1 دقیقه فرصت دارین تا این شهید رو واسطه قرار بدین و با خدا راز و نیاز کنید . هر چی دعا دارین !
همه غرق در دعا و اشک شدند و بعد حتی دوستی رو که دیدم دیروز داشت می گفت : " بابا می ذاشتن این خرمشهر مال عراقیا شه دیگه ! مگه چی می شد ؟ بابا چه بیکار بودن این رزمنده ها ! " هم دیدم که متاثر شده بود
دمش گرم عجب نمایشی بود !
اگه نتونستم خوب تعریف کنم شرمندتونم ! شاید نتونستم اون فضای معنوی و غمبار اون بخش از جبهه که این نمایش توش اجرا شد رو خوب منتقل کنم
پی نوشت ها :
1. البته خود من فکر کنم تنها کسی بودم که بعد از گذشت 1 دقیقه از نمایش ، سناریوی آن عزیز را تونستم پیش بینی کنم . موقع قیمت گذاری برای وسایل اون شهید ، من قیمت های میلیاردی می گفتم اما برای اینکه نمایشش بتونه به هدف برسه ، می شنید قیمت هام رو اما به روی خودش نمیاورد Big Grin
2. پدر محسن یگانه ( محمدرضا یگانه ) هم در همین فتح المبین شهید شده است که فرمانده اون بخش از این ماجرا اطلاع داشت
ممنون بابت توجهتون
[تصویر: 5c41ddbe6ea410f1b859a82d307f7394__IMG_0062%20c__y.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۳:۰۰, ۳/دی/۹۰
شماره ارسال: #3
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


عرض ادب و احترام خدمت دوستان عزیز.
به لطف و خواست خدا ، بنده چند سال پیش رفتم به مناطق جنگی جنوب کشور . . .
آدم در ظاهر، اونجا فقط خاک و کویر و . . . رو میبینه ، ولی در باطن چیزهای قشنگ زیادی وجود داره برا دیدن.
امون از بی توفیقی!! بنا به دلایلی نتونستیم برام "طلائیه" ... یعنی جزو برنامه مون بود که بریم، ولی نشد، شاید نخواستند! یا شایدم ما نخواستیم!


خلاصه خیلی حسرتش به دلم مونده، و با دیدن عکس و ... دلم آروم نمیشه...
هر کدوم از اون مناطق و شهرها، حالا چه جنوب و چه غرب کشور، کلی حرف دارن برا گفتن... اگر عزیزی خاطره ای داره از مناطق جنگی، خصوصا "طلائیه" لطفا برام تعریف کنه.
توکل بر خدا . . .


و اما کمی برای تسکین دل خودم و امثال من:



طلائیه با من سخن بگو


طلائیه محل شهادت سردار خیبر شهید همت، برادران باكری و قطع شدن دست شهید خرازی است و عملیاتهای مهم بدر و خیبر در آن واقع شد اولین خاكی بود كه عراق گرفت و آخرین خاكی بود كه ول كرد!


قدم به قدم خاك طلائیه خون شهیدی ریخته شده و تو نمیتوانی جایی قدم بگذاری و با اطمینان بگویی اینجا كسی شهید نشده! پس خلع نعلین میكنی و پابرهنه بر خاك مقدسی قدم مینهی كه فقط ملائكه می دانند آنجا شهیدان با خدا چه سودایی كردند...

طلائیه چه حس غریبی داری... دلم برایت تنگ می شود...

طلائیه!
با من سخن بگو و پرده از رازی بردار كه سالها تو و خدای تو شاهد آن بوده اید.

طلائیه!
چقدر غمگینی. آن روز سرافراز و امروز سر به زیرانداخته ای. با كسی سخن نمی گویی و سكوت پیشه كرده ای. اما سكوت تو بالاترین فریاد است و خفتگان را بیدار می كند و بیداری را در رگهای انسانهای به ظاهر زنده می ریزد. اینجا همه از سكوت تو می گویند و من از سكونتی كه در تو یافته ام و تا امروز چقدر از تو و نفس های طیبه ات، از تو و از رازهای سر به مهرت، از تو و مردان بی ادعایت كه مس وجود را به طلای ناب شهادت معامله كردند، دور بوده ام. چه احساس حقیری است در من كه توان شنیدن قصه های پرغصه ات را ندارم.

طلائیه!
می گویند، اینجا جایی است كه شهیدان حسین وار جنگیده اند و من از بدو ورود به خاك پاكت، تشنگی را در تو دیده ام و انتظار اهالی خیام را به نظاره نشسته ام اینجا، چقدر بوی حنجره های سوخته می آید و چقدر دستها تشنه وفایند.

طلائیه!
من در این سرزمین حتی به قمقمه های عطشان سلام می دهم و سراغ عباس های تشنه لب را از آنان می گیرم . مگر می توان سالك عاشورا بود و تشنگی را فراموش كرد و از كنار حلق های شعله ور بی تفاوت گذشت.

طلائیه!
من با تمام وجود در تو جاری می شوم تا در میان نیزارها و نیزه شكسته ها، سرهای ستاره گون برادرانم را به دامن گیرم و برایشان از زخم بگویم، از اسارت، از تنهایی، از غربت، از…

طلائیه!
از فراز همه روزهایی كه بر تو گذشت بر من ببار و تشنگی این دل در كویر مانده را فرونشان. می خواهم در تو جاری شوم، می خواهم رمز شكفتن و پرواز را از تو بیاموزم و بدانم بر شانه های زخمی تو چه دلهایی كه آشیان نكرده اند.

طلائیه!
می گویند «همت» از همین نقطه آسمانی شده است، عاشقی كه در پی لیلای شهادت در بیابانهای زخم خورده طلائیه مجنون شد. من امروز آمده ام ردپای او را تا افق های بی نهایت و در امتداد عشق جست و جو كنم. اینجا عطر او لحظه ها را پركرده است و دستهایش هنوز مهربانی را منتشر می كند.

طلائیه!
من از سكوت راز آلودت درسها آموخته ام! با من سخن بگو!!!


به نقل از: تبیان
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۵۱, ۳/دی/۹۰
شماره ارسال: #4
آواتار
بسم رب الحسین
سلام علیکم
السلام علیک یا ثار الله
برای آنانی که طلائیه را نمیشناسند.

طلائیه روستایی است در غرب استان خوزستان ایران در نزدیکی مرز عراق. این روستا دردهستان بنی صالح از بخش هویزه از شهرستان دشت آزادگان واقع شده است.
این منطقه در منتهی الیه جنوب غربی دشت آزادگان است و از جنوب و غرب به عراق و از شرق به کوشک و از شمال به سه راه فتح و چهار راه برزگر می رسد. غرب آن هور و سه طرف دیگر آنرا بیابان خشکاحاطه کرده است. مرز ایران در این نقطه بصورت قائمه است و به آن دال طلائیه میگویند.
طلائیه از نظر نظامی منطقه ای مهم تلقی می شود. يكي‌ از محورهاي‌ اصلي‌ حمله‌ي‌ عراق در روزهاي‌ اول‌جنگ‌ (۳۱/۶/۵۹) محور نشوه‌، طلاييه‌، كوشك‌ ـ اهواز بود، ارتش عراق برای پیشروی به سوی حمیدیه و اهواز، از این معبر نظامی وارد خاک ایران شد و پس از شکست مقاومت نیروهای اندکی خود به سوی جاده اهواز ـ خرمشهر و جفیر وکرخه کور پیشروی کرد. طلائیه يكي از محورهاي مهم عمليات‌هاي خيبر و بدر و كليد حفظ جزاير‌مجنون در طول جنگ بود چراکه تصرف طلائیه به معنی تثبیت پیش‌روی ایران در هور بود. در عملیات خیبر رزمندگان باید از این منطقه به جزایر مجنون شمالی و جنوبی یورش می‌بردند این منطقه شاهد شهادت مردان بزرگی همچون شهیدان حمید باکری، ابراهیم همت و عباس کریمی و... بوده است. پس از جنگ در اين مكان مقري جهت جستجوي پيكر مطهر شهدا داير شد و در مكاني كه تعداد زيادي از شهدا كشف شد، حسينيه‌اي بنا شد که عنوان حسینیه حضرت ابوالفضل(علیه السلام) بر تارک آن می درخشد و در مرکز آن یک ضریح چوبی وجود دارد که ۵ شهید گمنام در آن به خاک سپرده شده اند.

[تصویر: 11045.jpg]
[تصویر: IMG_0138.jpg]
[تصویر: talayie03.jpg]
[تصویر: talayie4.jpg]
[تصویر: 20070103_1901683342_karbala.jpg]

برای شادی ارواح طیبه تمامی شهدا صلوات

اللهم الرزقنا شفاعة الحسین
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۰۶, ۳/دی/۹۰ (آخرین ویرایش ارسال: ۳/دی/۹۰ ۱۶:۰۸ توسط Resistance.)
شماره ارسال: #5
آواتار
منبع : www.askdin.com
یادش بخیر طلائیه...
وقتی وارد شدیم یه تابلو چوبی بزرگ توجه رو به خودش جلب می کرد.
روی تابلو نوشته بود: هر کس در طلائیه ایستاد اگر در کربلا هم بود می ایستاد(شهید میثمی).
همه از کنار این تابلو می گذشتند، اندکی تأمل می کردند، یافته یا نایافته به راه خود ادامه می دادند.
تمام شد...
برگشتیم...
تنها چیزی که برایمان ماند خاطره ای بود که کم کم همان هم روبه تاریکی می رفت که روزی صدای دلنوازی مرا با خود برد به همان حال و هوا...
می گفتند صدای حاج آقای مهدوی است.
چه زیبا بود شنیدن آن بیانات و صحبتها و نقل خاطرات بعد از مدتی دوری...
گفتم حیفه اگه نشنوید...

بسم الله...
در دو بخش... دانلود کنید، گوش کنید، ما را هم دعا کنید.
یا علی مدد.

دانلود
قســــــــمت اول از طلائیــــــه...
دانلود قســــــــمت دوم از طلائیـــــه...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۱۱, ۳/دی/۹۰
شماره ارسال: #6

فاخلع نعليك انك بالواد المقدس طوي
وقتي اين جمله رو تو طلاييه ميخونيم دلمون ميگه:
فاخلع قلبك انك بالواد المقدس طوي..
كفشتو در بيار ، نه قلبت رو هم بايد در بياري .. ميدوني اينجا كجاست؟؟؟
دلم براي طلاييه تنگ شده ، واسه گرماي طاقت فرسا و بادهاي گرمش . واسه سه راه شهادتش ، واسه هورش ، واسه حسينيه حضرت ابوالفضلش..
خدايا يعني ميشه امسال هم برم..
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۰۸, ۳/دی/۹۰
شماره ارسال: #7
آواتار
سلام
ممنونم از دوستان
من کلا با طلاییه یه انس عجیبی دارم ... وقتی میرم مناطق جنگی توی طلاییه یه حس قشنگی دارم...
چند سال پیش که رفته بودیم بنا نبود نماز مغرب و عشا رو طلاییه بخونیم اما نمی دونم چی شد که موندیم و غروب طلاییه رو دیدیم و بعد نماز رفتیم مقرمون...
راوی که یکی از رزمنده های جنگ بود اونروز به ما گفت کسانی که توفیق دارن غروب توی طلاییه باشن مهمونای خاص طلاییه هستند
و اونروز ما موندیم و شهدا و شرمندگی ...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۳:۲۱, ۷/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #8
آواتار
مسئولِ کاروان بی نهایت زیبا ،طلائیه رو توضیح میده.حتما دانلود کنید.

...اینجا علقمه علمدار خمینی حاج حسین خرازیِ،
اینجا همونجاست که دستِ حسین خرازی فرمانده پیروز لشگر14 از تنش جدا میشه
Sad
اینجا همونجاییه که سرِ نازنینِ حاج ابراهیم همت سردار خیبر از تنش جدا میشه..Confused.

اینجا طلائیه ست...

دانلود صوتی ـ طلائیه ـ (راهیان نور)

لینک از مدیافایر:
http://www.mediafire.com/?hvlvsoii7a37h7p
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۵۳, ۳۰/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #9
آواتار
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام عليكم
باز ماه اسفند فرا رسيد و بازار اردوهاي راهيان نور داغ داغ شد! ماه اسفند و عيد نوروز زمان مناسبي است براي رفتن به زيارت شهدا در مناطق جنگي.
حتما اكثر شما دوستان به اين سرزمين هاي نوراني مشرف شده ايد.
تاپيك هاي بسيار زيبا و مفيدي در مورد شهدا است ولي بنده هرچي گشتم تاپيكي در مورد خاطرات خود بچه ها از اين سفرهاشون پيدا نكردم!

دوستاني كه مايل هستن اينجا زيبا ترين خاطرات سفرشون به مناطق جنگي را بيان كنن تا همه بهره مند بشيم و ان شاءالله اگر امسال هم توفيقي بود با اين خاطرات قشنگ، راهي كربلاي ايران بشيم.

متشكرم و التماس دعا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۰:۳۵, ۳۰/بهمن/۹۰
شماره ارسال: #10
آواتار
من یه خاطره خیلی زیبا دارم از اونجا

روز عاشورا شلمچه بودیم ! یک حال و هوای حجیبی داشت . تا حالا سابقه نداشته بود چنین حسی برام .

بعد از عزاداری طرف های ظهر بود . یه تعزیه رو شروع کردند به اجرا که شرح ماجرای شهادت حضرت عباس (علیه السلام) بود . تعزیه به سبک

جدید و مثل فیلم خیلی گیرا و خیلی هم روش کار شده بود . همه به شدت گریه میکردند . طوری چند تا از خانوم های اون جمع . که

البته جمعیت زیادی هم بود غش کردند و با امبولانس بردنشون ...

حساس ترین زمان اون تعزیه زمانی بود که حرمله عمود اهنی رو بالا میبرد که فرق مبارک رو .... اونقدر گیرا شده بود که چند نفر شروع

کردند با سنگ حرمله رو زدن ! اونجا هم که سنگ نیست همون گل های کوچک به صورت کلوخ . حرمله هم یه ادم هیکلی و سیاه با کله

تیغ کشیده . جای چند تا از این کلوخ خا روی سرش مشخص بود !

هیچوقت یادم نمیره اون تعزیه رو شاید اثر مند ترین واقعه زندگیم بود !!

یا عباس(علیه السلام)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا