|
هنر نمیدونم گفتن.
|
|
۱۹:۲۷, ۱۸/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۰ ۱۸:۲۷ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم سلام خدمت همه دوستای گلم و سرورهای گرامی، می خوام یه داستان بگم، داستان خودم. فکر می کنم یه چندتا نکته داشته باشه به درد خودم بخوره جهت یادآوری و شاید هم به درد شما بخوره. اگر این داستان رو خوندید و مفید بود برای پدر من هم یه فاتحه ای یا صلواتی بفرستید. (البته اگر حال داشتید. اجباری نیست. راستی دوستان میشه تا آخر با دقت مطالعه کنید.) داستان از اونجایی شروع میشه که من درس خوندم. خوب هم درس خوندم. آقا امتحان ها، یکی پس از اون یکی منهدم میشدن و من روز به روز مغرورتر. باد می کردیم دیگه، اندازه بالن. کنکور اونجوری، دانشگاه یه جور دیگه، ارشد که ترکوندم. خلاصه ........ باد می کردیم عین بادکنک، روز به روز گنده تر از دیروز. یه روزی شدیم ارشد، گفتیم بابا بسه دیگه زن می خوایم، طاقتمون آب روغن قاطی کرد. رفتیم پیش مامانه، که زن بگیر. اون هم نامردی نکرد و زد تو برجک ما، که کار داری؟ سربازی رفتی؟ درآمد داری؟ دختر مردم که فقط یه ... نیست. یه مسئله دیگه هم داشت بدجوری فشار می آورد و نمیشد قید زن گرفتن رو زد. منو میگی، داغه داغ، که کار می کنم. از فرداش مصمم، رفتم دنبال کار. قبلش توضیح بدم که اکثر افرادی که از دانشگاه شریف میان بیرون در مقابل خدا فقط همینو به زبون نمیارن که: "بیا پایین جای من نشستی." تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل. تصور کنید با اونهمه قدرتی که امتحان ها رو پاس کرده بودم، توی شریف بردی بودم (توی شریف هر ترم اسامی نفرات اول هر رشته رو میزنن روی برد و مشهورن به بردی ها. ضمناً توی شریف حتماً وجود دارند افرادی که حتماً 20 می گیرن، تو امتحانی که از 800 نفر 200 نفر می افتن)، دیگه چه موجودی شده بودم. سرتون رو درد نیارم، پس از یه سری رفت و آمد رسیدیم به یه شرکت خوب، رفتیم برای مصاحبه. مصاحبه های اعتقادی و غیره رو پاس کردیم گفتند فردا بیا یه نفر دیگه هم باید با شما صحبت کنه. گفتم چشم. فرداش رفتم سر جلسه. یه نفر نشسته بود کچل، با لباس ژولیده. با خودم گفتم یکی از اون مالی هاشونه که چیزی بارش نیست، فیتیله است، سه سوت نفله ش می کنم. آقا نگو این برادر خودش شریف درس خونده بود، مهندس بود (مهندس واقعی نه مهندس الکی)، آورده بودنش تا باد منو خالی کنه. سلام علیک و حال احوال شروع کرد به پرسیدن. گفت: آقای مهندس، با یه دستگاه که دقت دو صدم داره میشه قطعه با دقت میکرون ساخت؟ این یکی رو بلد بودم. با اطمینان گفتم: نه. گفت: پس دستگاههای دقیق که از ابتدای خلقت نبودند با همون دستگاه های قبلی درست شدند. منو می گید، سرخ شدم، سیاه شدم، سفید شدم، فشارم نوسانات سینوسی گرفت. گفت: آقای مهندس تعریف توان چیه؟ مطمئن از خودم، گفتم: جرم ضرب در سرعت. گفت: پس موشک سرعتش زیاد میشه یعنی توانش زیاد میشه؟ آقا منو می گید، سرخ شدم، سیاه شدم، سفید شدم، فشارم افتاد. مگه میشه موشک توانش زیاد بشه؟ یه چرندیاتی بافتم. یک ربع طول کشید من از حالت بادکنک تبدیل شدم به ورقه کاغذ یا بهتره بگم سوسک شدم رفتم زیر پایه صندلی و آقای رضازاده نشست روی صندلی. بهش گفتم: آقای مهندس در مورد توان باید بگم بلد نیستم، نمی دونم. (می دونستم یه آدم بی سواد رو قبول نمی کنند، پس مثل سایر جاها نه رو، به شکل مودبانه می گن) گفتم: آقای مهندس بالا غیرتاً اگر می خوای قبول نکنی و رد کنی ما رو توی سیکل برو بیای مودبانه نانداز، بگو خودم میرم. خندید و گفت: توی این مصاحبه دنبال توان علمیت نبودم. چون از نحوه نشستن تو روی صندلی توان علمیتو فهمیدم. دنبال این بودم که ببینم، آیا بلدی بگی نمی دونم یا نه. حالا که بلدی بگی نمی دونم از فردا بیا کارخونه. دوستان یه دنیا مطلب زیر دست اون مهندس یاد گرفتم. اگر اجازه بدید فقط تیترهاشو بیارم اگر بعداً عمری بود و حوصله ای داستان هر کدوم رو می گم. 1- غرور، (باد کردگی اضافه) یک انسان احمق می سازد که فکر می کند می داند، در صورتی که نمی داند و این او را از یاد گرفتن باز می دارد و روز به روز بیشتر نمی داند. 2- آدم باید بلد باشه بگه نمی دونم. این عیب نیست. 3- ای کاش علم دین می خوندم. 4- دانشگاههای ما آدم نمی سازن، پروفسور می سازن. حوزه انسان می سازه. یه روزی بود طب و مهندسی و معماری هم توی حوزه تدریس می شد. چه بدی داشت که به این سیستم غربی گرفتار شدیم؟ 5- تا آخر عمر باید در گوش خودم بخونم، آدم شدی؟ آدم شدی؟ این غرور لعنتی رو کنار گذاشتی؟ لعنت به لقب و اسم کنار آدم بی ظرفیت. 6- علم و دانش دست آدم نادان یه سمه، یه سلاح مهلکه. اول آدم بسازید عالم تولید میشه.
|
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۰:۵۹, ۱۹/دی/۹۰
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
دانش من اندازه ذره ايست و نادانيم به وسعت اقيانوس.
|
|||
|
|
۱۳:۴۹, ۱۹/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/بهمن/۹۰ ۱۱:۵۸ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
اللهم صل علی محمد و آل محمد
|
|||
|
|
۱۸:۳۴, ۱۹/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/دی/۹۰ ۱۹:۱۶ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
سلام، خواهر گلم، اعظم خانوم من توی ارسال شماره 9 توضیح دادم که قصد جسارت به شما رو نداشتم و واقعاً داستان خودم رو بیان کردم. از شما هم عذرخواهی کردم. باور بفرمایید، اصلاً راضی به ناراحتی شما نیستم. اگر رنجشی بوده شما به بزرگواری خودتون ببخشید و حلال کنید. خواهر بزرگوار نمی دونم خدا نظر داشته یا نه؟ ولی حتماً به نظرم اینطور بوده. من با این سن کمم جاهای زیادی رو دیدم و تجربیات زیادی رو کسب کردم. انسانهای عجیبی رو ملاقات کردم که باور بفرمایید اگر در مورد هر کدوم تالاری مطلب بنویسیم کمه. این انسانها درسهای زیادی به من دادند. من این تاپیک رو ایجاد کردم تا بخشی از اتفاقاتی رو که برای من افتاده و درس هایی رو که گرفتم بیان کنم تا شاید برای دیگران هم قابل استفاده باشه. توی همون ارسال 9 هم اجازه خواستم تا این روال رو ادامه بدم. باز هم از شما عذر خواهی می کنم. ------------------------------------------------------------------------------------------------------ بسم الله الرحمن الرحیم دوستای گلم می خوام داستان یه پسر شهرستانی رو بگم که تازه وارد شریف شده بود. ترم اول بود و این پسره ندید بدید، هر دختر چادری رو میدید خلاصه یک دل نه صد دل .... یکی نبود بگه بابا، بچه جون درست رو بخون. آقا این بچه شبها خواب یکی از شازده خانوم ها رو میدید که چادری بود و هم کلاسشون. غافل از اینکه ایشون دختر معاون وزیره و این پسره بچه اردک زشت. از بد روزگار این دختره یه جورایی شبیه مادر پسره هم بود که دیگه خودتون شدت حادثه رو تصور کنید. دختره عاقل تر از پسره،... تحویل نمی گرفت (البته بگم پسره پر رو بازی در نمی آوردها، فکر نکنید چه خبر بوده، ولی خلاصه رنگ رخساره دهد خبر از سر درون) یه روزی قرار شد اردو برند مشهد، پیش شاه ایران، سرور هرچی آقای گل بهشتیه. سرتون رو درد نیارم مشهد شد و این پسره درمونده از همه جا، اومد که بگه آقا این دختره رو حواله ما کن. یهو با خودش گفت: " حاجی!!!! نکنه وصله تو نباشه؟ باباش معاون وزیره." خلاصه از اونجایی که پسره کمی هم کم رو تشریف داشت روش نشد در مورد دختره حرفی بزنه و به شاه ایران گفت: "آقا، مولا، سرور، بیا آقایی کن منه بی تربیت رو بفرست یه جایی که زیر نظر آدم خوبی درس یاد بگیرم". اون شاه، اون سید، اون مولا، اون سرور هم چون و چرا توی کار نیاورد و این پسره رو فرستاد زیر دست همون مهندس اول داستان، توی شرکت حاجی آقای کبیر. داستان آشنایی ما با این شرکت هم اینطوری بود. دیدید بهتون گفتم خود خدا نظر داشت تا من رو جایی بفرسته که تربیت بشم و پروسه آدم شدنم شروع بشه. خدا رو چه دیدید؟ شاید ما هم آدم شدیم. |
|||
|
|
۱۹:۰۴, ۱۹/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/دی/۹۰ ۱۹:۱۶ توسط وحید110.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
الهم صلی علی محمد و ال محد و عجل فرجهم
|
|||
|
|
۲۱:۰۰, ۱۹/دی/۹۰
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
سلام و خسته نباشید به آقای محمد صدرا.واقعا ارسالتون قشنگ بود.لطف کنید ادامه بدین.ممنون
|
|||
|
|
۲۲:۲۶, ۱۹/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/بهمن/۹۰ ۱۲:۰۰ توسط میثاق.)
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
اللهم صل علی محمد و آل محمد
|
|||
|
|
۲۲:۲۶, ۱۹/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/بهمن/۹۰ ۲۱:۰۷ توسط jkb.)
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
سلام تشکر از محمد صدرای عزیز به خاطر این ارسال زیباشون.
چند نکته به نظرم بگم بد نیست من از طریق پیام خصوصی با محمد صدرا چند بار ارتباط برقرار کردم چند نکته اخلاقی از ایشون یاد گرفتم آخرین نکته هم اینه هنر نمیدونم گفتن. خدا حفظتون کنه. |
|||
|
|
۲۳:۲۲, ۱۹/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/دی/۹۰ ۲۳:۳۴ توسط انصارالمهدی.)
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
اللهم صل علی محمد و آل محمد
استاد عزیز آقا من روز به روز داره ارادتم نسبت به شما بیشتر میشه .جدی میگم ببخشید دوهزاری بنده کجه . . . آخرش چی شد به دختره رسید ! . . . بنده یه مطلب در مورد کش و قوس های اخیر تاپیک بوجود اومده صحبت کنم . اعوذ بالله من الشیطان الرجیم نمی خوام نصیحت کنم . در حدی نیستم که بخوام بگم از دست همدیگه دلخور نشید . چون شما از من بزرگترید ولی خداروشکر دوستان از خود بزرگتری داشتم و دارم که تا الان چیزهای زیادی ازشون یاد گرفتم یه ماجرای دلخوری بین ماو دوستان در دانشگاه اتفاق افتاد که یکی از همین دوستان خوب بهم گفت که : حسین جان این مسائل عین یه نسیم هست میاد و میره . چیزی نیست که بخوای خیلی بهش پیله کنی . به هر حال جمع به این قشنگی , آدما به این خوبی من به این دوستم می گفتم ببین بچه ها اینجا شیشه خورده دارن . میبینی که . . . بهم می گفت که آدم بد ندیدی به اینا میگی شیشه خورده دارن یحثم رو اینه که قدر همو بدونیم ! خلاصه خدمتون عرض بعضی جاها که قراره برید دستون شیطان میگیره , راهنمایی می کنه , با احترام میذارتون اونجا . راستش من نفهمیدم اون بحث به خاطر چی بود ؟ اولش چنتا عکس گذاشتن ! بعدش گفتن بیاید دل امام شاد کنیم در مورد اثبات امامت ایشون بحث کنیم . ای بابا !!! بعد نفهمیدیم چی شد مثه اینکه کار کشید به زنگ آخر !آخرم آقا ناظم اومد . یه چی بگم که ناراحت بشید . غرور اون تاپیک به اینجا کشوند .پس غرور بذارید کنار |
|||
|
|
۱۰:۰۲, ۲۰/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۰ ۱۰:۰۴ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
سلام به همگی شماها خیلی گلید، یکی گل نرگسه که باید نازشو خرید مثل نرگس خانوم من. شبها بیداره بغل بابا، چشم هاشو که باز می کنه با تعجب بابا رو نگاه می کنه. یکی گل لاله است که سرخه و بوی شهادت میده خدایا نیار اون روزی رو توی میدان جنگ بدن پاره پاره شدشو بغل کنم. یکی گل محمدیه، بوی حبیبم، محمد بن عبدالله رو میده ما باید توی آرزوی دیدنش باشیم و نازش رو هم نمیشه خرید آخه تحویل نمی گیره. یکی گل سرخه، تا بیای نزدیکش بشی، باید محنت تیغ هاشو بکشی و تیغ گل سرخ رو بعد از اینکه از مستی دیدنش فارغ شدی می فهمی زمانی که دیگه دیر شده و خونین و مالین باید دردش رو تحمل کنی. حالا داستان این گلها اینه که هر کدوم برای گل دادن یه ماده ای لازم دارن یکی آهن یکی روی یکی فسفر و منگنز پس یه جای باغ نمی تونی همه رو کنار هم نگهشون داری. اما دوستان یه چیزی بگم یه سگ اومده توی این باغ قلادش دست شیطانه، قیافه یهود رو گرفته، حرف حساب حالیش نیست. نه تنها باغ رو به نجاست کشیده بلکه باغ رو هم شخم می زنه. به نظرم اولین کسی که شروع می کنه به مقاومت گل لاله است خدایا نیار اون روزی رو که بدنش غرق خون بیاد دست ما. خدایا کی می رسه گلها با هم بشن یه تنه درخت توی یک جای باغ که هیچ سگی نتونه چپ بهشون نگاه کنه؟
|
|||
|
|
۱۱:۵۴, ۲۰/دی/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۰/دی/۹۰ ۱۲:۱۸ توسط MohammadSadra.)
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
خوب دوستای گلم میشه این بحث ها رو کنار بذارید و اجازه بدید من داستان این پسره رو ادامه بدم؟ ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------ بسم الله الرحمن الرحیم کجا بودیم، اونجا که این پسره رفت توی یه شرکت به لطف شاه ایران. راستی اصل مطلب نحوه رفتن توی اون کارخونه بود نه اینکه این آلفرد چقدر دنبال ماریانا گشت. ولی مثل اینکه اتفاقی و بدون قصد و غرض قبلی این بخشش نظر دوستان رو جلب کرده. دوستان هم کاملاً فی سبیل الله و فقط جهت اطلاع از سلامت اتفاقات افتاده، قصد بررسی ریز داستان رو دارند. باشه ولی فقط این بار، دیگه تکرار نمیشه اون هم به این دلیل که ممکنه نکته هایی داشته باشه که به درد دوستان بخوره. فضای کلی، سال اول بود و این پسره شهرستانی، مست رنگ و بوی تهران بزرگ. بعضی موقع ها می رفت شریعتی پیاده قدم می زد، بعضی وقتها ولیعصر رو متر می کرد، با دهن باز و شلوار گشاد، غافل از اینکه توی این شهر با کلاس، مردم شلوار چارلی می پوشن و .... ولی کی اهمیت می داد. مغازه های چهار راه ولیعصر و جمهوری رو که دیگه نگو، باز اونها رو با دهن باز میشد تماشا کرد ولی حوری های بهشتی رو چه میشد کرد؟ شیطان و نفس از یه طرف و دین و غیرت از طرف دیگه، آقا بکش بکشی بود شده بود ورزشگاه آزادی یه روز این یکی موج مکزیکی می زد یه روز اون یکی صلوات می فرستاد. چشمتون روز بد نبینه که فیلمی داشتیم برای خودمون. اولین برخورد، روز اول مهر بود، همه جمع شده بودن برای جلسه معارفه. دختر و پسر، همه با کلاس. تهرانی و شیرازی، ترگل ورگل. شلوار جین پاشون، کفش کتانی جفتی قیمت خون این پسر. آخه اونجا شریف بود و ناسلامتی اکثر اینها آقازاده. این پسره کمی با بقیه فرق داشت کت و شلوار پوشیده بود و برای کلاس، کیف سامسونتش رو توی حیاط هم با خودش داشت، مثل روز اول مهر توی مدرسه که بعضی ها زنگ تفریح هم کیفشون رو با خودشون میارن بیرون. یکی از زمین چمن ها، این جمع ناهمگون دور هم جمع شدند و شروع کردند به گفتن فضایل و پز در کردن. ناگهان چشمتون روز بد نبینه چشم این پسره افتاد به یه دختر خانوم چادری، از اونهایی که بقیه دخترها با لب و لوچه آویزون دوره ش می کنند. از اونهایی که محافظ شخصیه پدره میاردش دره دانشگاه و چادرشون بند ریش باباهه است و با بادهای سیاسی قدش کم و زیاد میشه. نگو شازده دختر معاون وزیره و دانشگاه دارقوز آباد قبول شده و از فضل پدر، ایشون رو این حاصل که بی درنگ و با اسکورت منتقل شده به اولین دانشگاه صنعتی کشور برای قدر دانی از زحمات بی بدیل پدر فرزانه. دیگران هم بابت این دورش حلقه زدن و ... اما چشمتون روز بد نبینه، پسره که بیشتر از اینها از مرحله پرت بود و از این حرف ها حالیش نبود. از اون لاو ات د فیرست سایت ها رخ داد و یک دل نه صد دل ... شبها خوابشو میدید و روزها با کیف سامسونتش دانشگاه رو متر می کرد، با خیال دختر شاه پریون. خدا رو شکر پسره هنوز از حجب و حیای شهرستانی ها خالی نشده بود و کم رو تشریف داشت در نتیجه پا پیش نمی ذاشت ولی رنگ رخساره رو که نمیشه خط خطی کرد. شازده هم که عالم دایورت بود به ... مبارکش پسره که دیگه باکتری بود بین لام و لامل آزمایشگاهیش. خدا رو شکر پسره بر خلاف این شازده ها، بدون فضل باباهه و با ورق زدن کتاب اومده بود این باشگاه آقازاده ها. در نتیجه حداقل بابت درس کسی نمی تونست پیشش نفس بکشه و این یه قلم تنها عاملی بود که سر پسره رو بین اون شاه زاده ها بالا نگه می داشت. شاه ایران هوای پسره رو داره، گذشت و شد اردوی مشهد. توی اردوی مشهد که طاقت پسره طاق شده بود و می خواست از شاه بخواد که دختره رو حواله ما کن، خود شاه اومد و جلوی زبونش رو گرفت، شاه می دونست که این پسره چقدر از مرحله پرته. به جای اون دعا که این تحفه رو به من بده به زبونش جاری کرد که آقای دو عالم این بی تربیت رو بفرست جایی که پیش یه آدم خوب درست بشه. شاه هوای پسره رو داشت، اون شاه نمیذاشت پسره یه زن که هم کفش نبود نصیبش بشه. می دونید چرا؟ چون پسره از ته دل دنبال این بود که بچه بیاره، تربیتش کنه که غلام شاه ایران بشه، غلام پدرش و پسرش، شاه که از ته دل پسره خبر داشت، نامردی بود اگر یه همچین زنی نصیبش نمی کرد. نتیجه اخلاقی، 1- بچه شهرستانی های محترم در صورت مواجهه با یک کلان شهر دست و پا تون رو گم نکنید چون به زودی عادت می کنید اینها فقط قیافه هاشون بزرگه دلشون میکروسکپیه، اینجا حاج کرم نیست موقع سم پاشیه درختاش بدون اینکه به شما بگه، لوله سم پاش رو بچرخونه سمت درختای شما. اینجا از عزت اله خبری نیست که موقع رفتن به شهرداری پلاک خونه شما رو هم بگیره. اینجا از اون مردونگی خبری نیست که وقتی بدونن نیازی داری بدون اینکه بهت بگن پول توی جیبت بذارن. پس یاد بگیرید که به اینها عادت کنید. فقط مواظب باشید مثل اینها نشید. 2- آقا پسرهای گل، هر دختر سفید مفید چادری الزاماً قلبی از طلا پشت چادرش قایم نکرده ممکنه چادرش از جنش ریش باباش باشه، بابت گول زنک محافظ هاش و با بادهای سیاسی میزان و مدلش عوض بشه. در نتیجه همون زهرا خانوم شهرتون بهتره تا شاهزاده شهر پریون. 3- کانکتور رو وصل کنید به شاه ایران و پدرش و پسرش، اونا خودشون کارشون رو بلدن. 4- درس خوندن بهتر است از من آنم که بابام بود کاخ نشین محافظ دار، چون توی دعواهای سیاسی ممکنه باباتو کله پا کنن اون وقت باید سماق مک بزنی. 5- در مورد حضرات مجرد، دوباره تاکید می کنم شما دنده رو خلاص کن، فرمون رو بده دست شاه ایران و پدران و پسران اونها استادند، فقط باید اصل "راست گفتن با اونها" رو فراموش نکنی.
|
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |














