کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 76 رای - 4.57 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گفتگوی منتظران
۱:۲۵, ۲/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/اسفند/۸۹ ۱۲:۵۹ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه في هذه الساعة وفي كل ساعة وليا وحافظا"وقائدا"وناصرا"ودليلا" وعينا" حتى تسكنه أرضك طوعا" وتمتعه فيها طويلا" برحمتك يا أ رحم الراحمين .وصلى الله على سيدنا محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين

سلام
این تاپیک مخصوص آقا و منتظران آقاست
راستش من از فضای کلی تالار راضی نیستم و برام خسته کننده هست
خیلی بده مدیری این حرف و بزنه و حتماً اشکال از من هست
اینجا به نظرم خیلی مباحث حاشیه وجود داره که اینم ممکنه نظر غلط شخص من باشه
عجالتاً از آنجا که یه مرضی پیدا کردم و از هرچی که ارتباطی با آقام پیدا نکنه حالم به هم میخوره اینجا منحصراً در مورد آقام صحبت میکنم
هر که دارد هوس کرببلا بسم الله
هر که دارد هوس روی نگار بسم الله
اینجا فقط حرف از یوسف زهرا هست
حرف از غربتش (حتی تو این تالار)
حرف از بی وفایی هامون
اینقدر میگیم تا یه کم محبتمون بیشتر بشه
این یکی از وظایف منتظران هست
گفتگو در مورد آقامون
البته یاد امام با کلام یکی از تکالیف هست
اما وصف العیش نصف العیش
چند نفر دلشون میخواد توی نمازی شرکت کنند که توی مسجد کوفه برگزار میشه
توی صف اولش عیسی علیه السلام و خضر عیله السلام و سلمان و مالک اشتر و اصحاب کهف قرار دارند؟؟؟؟؟؟
چند نفر دلش میخواد زیر سایه منتقم خون حسین فریاد بزنه یا لثارات الحسین
اینجا فقط مال عاشقای دلسوخته ی مهدی هست که شب و روز که میاد و میره لحظات با آقاشون خلوت میکنن
وقتی خورشید میره پشت ابر به آسمون نگاه میکنن و میگن اللهم عجل لولیک الفرج
وقتی بارون میاد و میدونن وقت استجابت دعاست میگن اللهم عجل لولیک الفرج
اگه گذرشون به حیات مسجد الحرام افتاد قبل هر چی میگن اللهم عجل لولیک الفرج
زیر قبه ی امام حسین تو کربلا اگه خدا قسمتشون کرد و میدونن اینجا دعا مستجاب میشه میگن اللهم عجل لولیک الفرج
اینجا جایی که دلم میخواد باحالترین قصه های تشرف که شور و سوز و گداز و تو آدم میندازه رو از منتظرای مهدی بگذارید
اینجا جایی که دلم میخواد خدا بهش برکت بده تا دلم باز بشه یکم
تا با خودم بگم نه بابا دیگه وقتشه آقام اونقدرام قریب نیست
شاید مشکل از منه
نمیدونم اما وقتی با خودم فکر میکنم آقام هر روز گریه میکنه و به قول خودشون خون گریه میکنه و من بی خیال و بی توجه روزم شب میشه و شبم روز میشه یه جوریم میشه
شاید مشکل از منه
بچه ها کی میدونه امام زمان تو قنوت نمازشون چی میگن؟
یه راهنمایی کنم توی کتاب مهج الدعوات تألیف سید طاووس اومده
وقتی خوندم برای آقام گریه کردم
اینجا جایی هست که دوست دارم رفقا بیان بگن آقا ما داریم زیارت عاشورا میخونیم داریم نماز شب میخونیم داریم انفاق میکنیم
هیچ ریا هم نیست
میگیم و این گفتن همون توصیه به حقی هست که خدا توی سوره والعصر گفته بگید
به هم میگیم تا شوق بندگیمون بیشتر بشه
اینجا جایی هست که از آقا میگیم
رفقا من از شما شرمنده هستم
والله قسم من لایق عنوان مدیر بخش مهدویت نیستم و اینم خوب میدونم
منی که یه مشت اطلاعات شاید فقط دارم و رفتارم به منتظر که هیچ به شیعه که هیچ شاید به زور به محب بخوره،شما به بزرگواری خودتون ببخشید
بیاید اینجا در مورد امامتون هر چی میخواید بگید
ولی بگید
این پست اگه خالی بمونه
یعنی منتظری نیست که بخواد گفتگو کنه
البته شاید من اشتباه فکر میکنم
من رو حلال کنید
و دعا کنید برای تالار یه مدیر لایق در بخش مهدویت پیدا بشه که از شر حقیر هم خلاص بشید
برای پدر و مادر من اگه شد دعا بفرماید
یا علی و امیدوارم روزی همه باهم بگیم یا لثارات الحسین در رکابش
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۵:۵۷, ۵/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۵/اسفند/۸۹ ۱۶:۱۱ توسط paradise.)
شماره ارسال: #11
آواتار
به نام خدا

سلام دوستان منتظر
نمیدونم از کجا باید شروع کرد... چی باید گفت... فقط میدونم اون قدیما، وقتی که بچه بودم، وقتی مینشستم پا روضه، وقتی سختی هایی که ائمه اطهار متحمل شده بودن رو میشنیدم، وقتی بی وفایی هایی که از مردم دیده بودن رو میشنیدم، اولین چیزی که به ذهنم میومد این بود:
اگه من توو اون زمان زندگی میکردم... اگه من اونجا بودم، کنار امامون... مگه میذاشتم که این همه سختی ببینن؟ مگه به احدی اجازه میدادم که بهشون بی احترامی کنن؟ مگه میذاشتم ..........
روزگار گذشت، بزرگ و بزرگتر شدم، رویاهای خوش کودکی جاشو داد به دغدغه های جوونی، دیگه مثل دوران کودکی زلال و بی ریا نبودم، دروغ و تظاهر عادی شد، همینطور غیبت و سخن چینی، و خیلی چیزهای دیگه به همراهش اومد.
من بودم و خودم و خودم... و همینطور پیش رفتم، تا جایی که به تهش رسیدم، دیدم خوشی ها رنگ باخته، دیگه چیزهای جذاب، جذاب نیست که هیچ، چندش آوره... اتفاقاتی افتاد برام که فهمیدم خدایی هم هست، نمیدونم چرا با اینکه همیشه بهم میگفتن که خدا خیلی خیلی به آدما نزدیکه، باورم نمیشد...
انگاری یاد دادن رو ازم گرفت، انگار استفاده از تجربه بزرگترها رو ازم گرفت، انگار فکرمو ازم گرفت، فقط میخواست خوش باشم، فقط میخواست درگیر باشم، شیطان رو میگم، شیطان اینارو میخواد، شیطان منو بسته بود، زنجیر کرده بود به هوس دنیا،
شنیدی میگن فقط کافیه استارت کار بخوره تا همه چی ردیف شه؟
استارت زندگی منم این فکر بود که خدایی هم هست، انگار توو جوونی دوباره متولد شدم، اینجا بود که خدا مهربونیشو بهم نشون داد، با اینکه بهش پشت کرده بودم ولی خیلی گرم منو تو آغوشش گرفت، شاید قبول کردن بعضی حرفها سخت باشه ولی من توو چند دقیقه خدا رو حس کردم، و اون چند دقیقه به تمام عمر بیست و خورده ای سالم میارزه، فهمیدم بد کردم، به خدایی که مهربونیش حد نداره بد کردم، ولی اون اونقدر مهربون بود و هست و خواهد بود که هیچ کس نمیتونه بیانش کنه، یه روز که با خودم خلوت کرده بودم برگشتم به کودکیم، یادم افتاد که توو رویاهام چقدر حامی امامان بودم، و اینجا بود که بغضم شکست، گفتم مگه همین حالا حضرت ولی عصر عج وجود نداره؟ مگه منو نمیبینه؟ مگه نمیخواد گناه نکنم؟ مگه نمیخواد به یادش باشم؟ ولی اما من چقدر حامیش بودم؟ چقدر در برابر کسایی که منکرش بودن ایستادم؟ من چه کاری براش کردم که پس فردا انتظار داشته باشم دستمو بگیره؟ تازه فهمیدم که چقدر دلم سنگه؟ تازه فهمیدم که ته بی وفایی ام ، میدونی چرا؟ با اینکه من با گناهام دل اماممو به درد میارم، با اینکه من اصلا به یادش نیستم، ولی ایشون به یاد من و بنده های گناهکارشه، برامون گریه میکنه، برامون دعا میکنه، از خدا میخواد که مارو برگردونه، برگردونه به جایی که هر بچه شیعه باید توو اون جایگاه باشه... ولی من و امثال من چی... هیچی...
اگه بخوام از بی وفایی هام بگم باید تا آخر عمرم بنویسم...
ولی دلم به یه چیز خوشه، میدونم خدایی دارم که بندشو دوست داره، میدونم چهارده معصوم مارو دوست دارن، میدونم اگه واقعا برگردم، خدایی هست که منو با آغوش باز بپذیره... امامانی هستند که هنوزم بهم امید داشته باشن... همیناست که دل گرمم میکنه، امیدوارم میکنه به زندگی... به نفس کشیدن و بودن... اگه اینا نباشه من میمیرم... بخدا میمیرم...
میخوام یه شعری رو براتون بنویسم که خیلی معروفه، اینو یه دوستم که مداحه برام توو محرم امام حسین ع خونده، الانم که من دارم این جملات رو مینویسم دوستم توو سفر کربلاست...
من که لیاقت ندارم، ایشالا برسه روزی که شما دوستان عزیزم همراه حضرت ولی عصر عج برید کربلا... کنار شش گوشه... کنار اماممون زیارت عاشورا بخونید... اگه رفتید به حال من گناهکار هم دعا بفرمایید...

ای که تویی آرام دلم، تشنه ی لطفت آب و گلم، نرگس نرجس به کجایی به کجایی؟
من ز فراغت همچو نی ام، تو چو بهاری من چو دی ام، تا به کجا از تو جدایی تو جدایی؟
ای روی تو ماهم، من دیده به راهم، بر سر راه تو نشستم که بیایی
ای که مسیحایی نفسی، من که ندارم جز تو کسی، من به تو مشغول و تو مشغول که هستی؟
ای که به اشک و زمزمه ای، قتل گهی یا علقمه ای؟ ، یا که در آن گوشه ی شش گوشه نشستی؟
من ز پا نشستم، من دل به تو بستم، یوسف زهرا سر بازار تو هستم...
یا صاحب الزمان... ادرکنی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۲۲, ۵/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #12
آواتار
يا صاحب الزمان ما لذت هم نشيني با تو را چشيديم آقا جان ما را از در خونت جاي ديگه حواله نكن /
اگه نمي خواي جوابمون بدي جوابمون نده ولي بزار بمونيم در خونت / ما تازه احساس داريم ميكنيم كه چقدر شيرينه با تو بودن / چقدر زيباست با تو همنشين شدن / آقا جون ميدونم وصله ي ناجورم - من تورو خيلي خيلي دوست دارم اما مشكلم اينه كه من به تو نميام / من با اين بدي هم سنخ تو نيستم وصله ي ناجورم / ولي آقا منو دره خونه ي خودت نگهداري كن من تازه دارم شاد ميشم دره خونه ي تو معناي لذت زندگي رو دارم ميفهمم من نگران قرب نسبت به تو هستم // كمكم كن دره خونت بمونم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۴۶, ۶/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۶/اسفند/۸۹ ۲۱:۴۷ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #13
آواتار
سلام بر منتظران
نقل قولی از خودم: اینجا جایی که دلم میخواد باحالترین قصه های تشرف که شور و سوز و گداز و تو آدم میندازه رو از منتظرای مهدی بگذارید
در همین راستا به اینجا وا اینجا و اینجا سر بزنید
بعد بگید به نظر شما اینارو به اینجا هم منتقل کنیم و یا اینجا فقط حرف دلمون رو بگیم از آقا
نظر حقیر این هست که اینارو اینجا هم بیاریم بد نیست، چون شور و شعور رو توأمان و سوز و گداز رو به آدم میبخشه و میتونه موتور حرکت خوبی باشه برمون
تا نظر باقی منتظران چی باشه

امضای علی 110
پرستش به عبادت نیست، به اطاعت است!!!!
از که اطاعت می کنیم؟!
همو معبود ماست!!

امام زمان علیه السلام:
ظهور ما به تأخیر نیفتاده مگر به سبب اعمال ناپسندی که از ایشان (شیعیان) سر می‌زند و خبر آنها به ما می‌رسد.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۴۸, ۶/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #14
آواتار
http://forum.bidari-andishe.ir/thread-72...ml#pid9939

امضای MAHDI59
[تصویر: masoud.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۳۴, ۶/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #15
آواتار
بسم الله

میخواستم حرف دلم رو بزنم دوستان میخواستم یه چیزایی که همیشه توذهنم هست رو بنویسم ولی یه دفعه گفتم به خودم تو اگه واقعا اینقد خوشبخت باشی آقا رو ببینی چی داری بگی ؟ واقعا روت میشه حرف بزنی؟ آقا حتی از شنیدن صدای توهم بدش میاد. مگر تو نبودی که فلان جا فلان کارو کردی؟ مگه تو نبودی که چند دقیقه پیش نتونستی یه نماز رو درست حسابی تموم کنی؟ مگه تو نبودی؟


چی بگم آقا ؟؟؟؟
به کوی میکده گریان و سرفکنده روم
چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش




آقا غلط کردم ببخش....




یا الله
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۵:۵۰, ۱۰/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #16
آواتار
سلام منتظرانِ خوب آقا
خوشحالم که در بین شما خوبان ورفقای با صفا هستم
معمولاً جمعه ها برای منتظران آقا حال و هوای دیگری دارد
صبحش خیلی انرژی داره
اما یه خوف مرموزی هم داره، هر چه قدر از روز پیش میره، انرژیش کمتر میشه و خوفش هم با حزنی مرموز ظهور پیدا میکنه و یکی از ناراحت ترین و گرفته ترین حالات قلبی برای انسان در غروب جمعه ها به وجود میاد، یه غربت خاصی داره غروب جمعه
انگار زمین و زمان در حال گریه کردن هستند!!!!!
امّا خوب یه حدیث از خانوم فاطمه زهرا شنیدم که میتونه مرحمی باشه بر این حزن و غربت غروب جمعه ها

خانوم فاطمه زهرا به فرزندشون میفرمودند تا در عصر روز جمعه بر پشتبام خانه روند تا وقتی نیمی از خورشید غروب میکنه ایشون رو خبر کنند، بعد در مورد علت اینکار هم میفرمودند:
از پدرم محمد مصطفی (صلواتش یادتون نره دوستان) شنیدم که فرمود :
این ساعتی است که امکان ندارد مؤمنی به درگاه خدا دست به دعا بلند کنه مگر اینکه خواستش اجابت بشه!!!!!!!
خوب دوستان منتظر منظور من رو گرفتید دیگه!
از این به بعد بیاید توی اون آخرین ساعت روز جمعه با اون حزن و غربتش، از این نعمت الهی غافل نشیم و با تمام وجود اون موقعی که نیمی از خورشید غروب کرده بگیم

اللهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من خیر انصاره و المستشهدین بین یدیه

خدایا فرج آقامون رو تعجیل فرما و مارا از بهترین یاورانش قرار ده و توفیق شهادت در راهش را به ما عنایت کن(شهادت و جان به جان آفرین تسلیم کردن در بین دستان یوسف زهرا توفیقی است وصف نشدنی، خدا قسمت طالبانش بفرماید)
یا علی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۵۵, ۱۰/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/اسفند/۸۹ ۱۳:۱۰ توسط Seyed Mohsen.)
شماره ارسال: #17
آواتار
میدونم پستم،میدونم بد کردم، میدونم هر وقت جمعه ها نامه ی اعالم رو می خونید شرمنده میشین...
ولی دلی دارم عاشق امام حسین(علیه السلام) و حضرت ابوالفضل(علیه السلام)....
آقا میگن هر وقت روضه ی عمه جانتان حضرت زینب(سلام الله علیها) خونده میشه،شما به اون محفل سر میزنید...
آقای غریبم تو رو جان عمه جانتان یک نگاه به ما و تالارمون بکن(آقا به من گناه کار نگاه نکن)،ببین چه درد دلایی با شما کردن،ببین چه دلایی با شما گره خورده...
آقا مارو در مسیرمون ثابت قدم نگه دار...
شما که خوب میدونید چه دامهایی در برابر ما عاشقانتون پهن کردن،فقط یک نگاه ما رو تا ابد عبد کوی شما میکنه...
...


منم سرگشته‌ی حيرانت ای دوست *** كنم يك باره جان قربانت ای دوست

تنـــی نـــاسـاز شـوق وصـل كـويت *** دهم سر بر سـر پيمانت اي دوست

دلــی دارم در آتــش خـــانه كــــرده *** ميـــان شعـــله هـــا كـاشانه كـرده

دلـــی دارم كه از شــــوق وصـــالـت *** وجـــودم را ز غـــم ويـــــرانه كــرده

مـــن آن آواره‌ی بشــكسـته حــالـم *** ز هجـــرانت بـــتـــــا رو بـــــر زوالـم

منــم آن مـــرغ ســـرگــردان و تنهـا *** پريشــان گشته شد يكبـــاره حـالم

سـحـر ســـر بـــر سـرسجاده كردم *** دعــــايي بهــــر آن دلـداده كـــــردم...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۲۲, ۱۲/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/اسفند/۸۹ ۱۳:۰۳ توسط ارتش1نفره.)
شماره ارسال: #18
آواتار
سلام دوستان ؛
اگه بخواهید فقط و فقط یک ثانیه و با اخلاص تمام برای امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) دعا کنید ؛ چه زمانی رو انتخاب می کنید و چه دعایی می کنید ؟؟؟
من هر شب جمعه؛دعامو تو "لحظه صفر عاشقی"
-لحظه 00:00 که کمتر از یک ثانیه هستش-با یک صلوات نثار گل نرگس
می کنم.سعی کردم که تو این لحظه با اخلاص ترین دعا رو برای آقا داشته باشم.
انشا الله که فردا فریاد انا المهدی رو...
امیدوارم عاشقای حضرت فراموش نکنند.
یا علی مدد


((یا رفیق من لا رفیق له))

مَّا جَعَلَ اللَّهُ لِرَجُلٍ مِّن قَلْبَيْنِ فِي جَوْفِهِ ... ﴿۴﴾

خداوند براي هيچكس دو قلب در درون وجودش نيافريده،

(سوره الاحزاب ؛ آیه 4)

رسم عاشق نیست؛

رسم عاشق نیست ، با یک دل دو دلبر داشتن!!!
یا زجانان یا زجان بایست دل برداشتن!!!


مولای من:

شبهای تیره و تار غیبتت به درازا کشید؛
دلهای مدعیان عشقت را بهره ایی از لافشان نبود!!!
اینک؛ اینک آمده اییم تا بگوییم:
با این بار گناهانمان ؛ با تباهی حالمان ؛ با سیاهی رویمان؛
تو را دوست داریم ، و دل در گرو عشقت نهاده ایم
واز تو مدد می خواهیم؛
تا زنگار از آیینه دل بزداییم؛
باشد با احسانت ؛
باشد با احسانت ،
لایق نیم نگاهی شویم!!!



که دارد ؟ که دارد؟ نشانی زکویش؟
که آرد که آرد شمیمی زبویش
سلامم ؛ سلامم به رویش به مویش
اسیرم ؛ اسیرم به گیسوی مهدی!!!
گل نرگس کجایی؟گل نرگس کجایی؟؟
گل نرگس کجایی؟گل نرگس کجایی؟؟


تقدیم به همه منتظران حضرت ولیعصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف)

اگر خواستید گوش کنید و لذت ببرید اینجا را کلیک کنید.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۲۶, ۱۳/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #19
آواتار
اگر آن ماه نمونه رخ خود رو بنمونه همه بت های جهان رو سرجاشون نی نشونه
آقاجون ما رو از انحرافات آخر الزمان حفظ کن
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۶:۴۱, ۱۵/اسفند/۸۹ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/اسفند/۸۹ ۱۶:۵۱ توسط jalalhaji.)
شماره ارسال: #20
آواتار

علامه حلی و بوسه بر خاك پای امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
علامه حلی، از رجال برجسته و علمای بزرگوار شیعه، كسی است كه درباره اش نوشته اند: « در حالی كه كودك بود، به درجه اجتهاد رسید و مردم منتظر بودند كه به تكلیف برسد تا از او تقلید نمایند.»
علامه حلی، هر هفته از حله با پای پیاده به سوی كربلا راه می افتاد تا فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام را در شب جمعه درك نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به كربلا، به محضر نورانی امام عصرعجل الله تعلی فرجه می رسند، اما، حضرت را نمی شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علامه به زمین می افتد. امام زمان ارواحنا فداء خم می شوند، عصای علامه را برمی دارند و به دست ایشان می دهند. در همین هنگام سوالی در ذهن علامه القا می شود و از محضر امام علیه السلام می پرسد:
- آیا در این عصر و زمان كه غیبت كبراست، می توان حضرت صاحب الامر عجل الله تعای فرجه را دید یا نه؟
حضرت در پاسخ علامه می فرمایند:
- چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن كه دست او هم اكنون در دست توست؟!
به محض این كه علامه این پاسخ را می شنود، بی اختیار خود را به زمین می اندازد تا پای مبارك حضرت را ببوسد كه در این هنگام از كثرت شوق مدهوش می شود.
منبع:تنكابنی، قصص العلما، ص 355.

تشرف محمد بن عيسى بحرينى

جمعى از موثقين نقل كردند: مـدتـى بـحرين تحت نفوذ خارجيان بود.
آنها مردى از مسلمانان را حاكم بحرين كردندتا شايد به علت حكومت كردن شخصى مسلمان , آن جا آبادتر شود و به حالشان مفيدتر واقع گردد.
آن حـاكـم از نـاصـبـيان (كسانى كه با اهل بيت پيامبر اكرم (عليهم السلام) دشمنى مى ورزند) بود اووزيرى داشـت كـه در عـداوت و دشـمنى از خودش شديدتر بود و پيوسته نسبت به اهل بحرين , به خاطر مـحـبـتشان به اهل بيت رسالت (عليهم السلام), دشمنى مى نمود و هميشه به فكرحيله و مكر براى كشتن و ضرر رساندن به آنها بود.
روزى وزيـر بر حاكم وارد شد و انارى كه در دست داشت به حاكم داد.
حاكم وقتى دقت كرد, ديد بر آن انار اين جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبكر و عمر و عثمان و على خلفاء رسول اللّه .
اين نوشته بر پوست انار بود, نه آن كه كسى با دست نوشته باشد.
حاكم از اين امر تعجب كرد و به وزير گفت : اين انار نشانه اى روشن و دليلى قوى برابطال مذهب رافضه (نام شيعيان در نزد اهل سنت ) است .
حال نظر تو درباره اهل بحرين چيست ؟ وزير گفت : اينها جمعى متعصب هستند كه دليل و براهين را انكار مى كنند, سزاواراست ايشان را حـاضـر كنى و انار را به آنها نشان دهى .
اگر قبول كردند و از مذهب خوددست كشيدند, براى تو ثواب و اجر اخروى عظيمى خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهى خود باقى ماندند, يكى از سه كار را با آنها انجام بده : يا باذلت جزيه بدهند, يا جوابى بياورند - اگر چه جوابى نـدارنـد - يـا آن كـه مردان ايشان رابكش و زنان و اولادشان را اسير كن و اموال آنها را به غنيمت بردار.
حـاكـم نـظر وزير را تحسين نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نيكان شيعه فرستاد وايشان را حاضر كرد.
انار را به آنها نشان داد و گفت : اگر جواب كافى در اين زمينه نياورديد, مردان شما را مـى كـشم و زنان و فرزندانتان را اسير مى كنم و اموال شما رامصادره مى كنم و يا آن كه بايد جزيه بدهيد.
وقتى شيعيان اين مطالب را شنيدند, متحير گشته و جوابى نداشتند, لذا رنگ چهره هايشان تغيير كـرد و بـدنـشـان به لرزه درآمد, با اين حال گفتند: اى امير سه روز به ما مهلت بده , شايد جوابى بـياوريم كه تو به آن راضى شوى .
اگر نياورديم , آنچه رامى خواهى , انجام بده .
حاكم هم تا سه روز ايشان را مهلت داد.
آنها با ترس و تحير از نزد او خارج شدند و در مجلسى جمع شدند تا شايد راه حلى پيدا كنند.
در آن مجلس بر اين موضوع نظر دادند كه از صلحاء بحرين ده نفر راانتخاب كنند.
اين كار را انجام دادند.
آنـگاه از بين ده نفر, سه نفر را انتخاب نمودند.
بعد به يكى از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صـحـرا برو و خدا را عبادت كن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالى فرجه الشريف اسـتـغاثه نما, كه او حجت خداوند عالم و امام زمان ماست .
شايد آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند.
آن مـرد از شـهـر خارج شد و تمام شب , خدا را عبادت كرد و گريه و تضرع نمود و او راخواند و به حضرت صاحب الامر (عليه السلام) استغاثه نمود تا صبح شد, ولى چيزى نديد.
به نزد شيعيان آمد و ايشان را خبر داد.
شـب دوم ديگرى را فرستادند.
او هم مثل نفر اول , تمام شب را دعا و تضرع نمود اماچيزى نديد, و برگشت , لذا ترس و اضطرابشان زيادتر شد.
سومى را احضار كردند.
او مردى پرهيزگار به نام محمد بن عيسى بود.
شب سوم باسر و پاى برهنه به صحرا رفت .
آن شب , شبى بسيار تاريك بود.
ايشان به دعا و گريه مشغول و به حق تعالى متوسل گـرديد و درخواست كرد كه آن بلا و مصيبت را از سرمؤمنين رفع كند و به حضرت صاحب الامر (عليه السلام) استغاثه نمود.
وقتى آخر شب شد, شنيد كه مردى با او صحبت مى كند و مى گويد: اى محمد بن عيسى چرا تو را به اين حال مى بينم ؟ و چرا به اين بيابان آمده اى ؟ گفت : اى مرد مرا رها كن , كه براى امر عظيمى بيرون آمده ام و آن را جز به امام خود,نمى گويم و جز نزد كسى كه قدرت بر رفع آن داشته باشد, شكايت نمى كنم .
فرمود: اى محمد بن عيسى , من صاحب الامر هستم , حاجت خود را ذكر كن .
محمد بن عيسى گفت : اگر تو صاحب الامرى , قصه ام را مى دانى و احتياج به گفتن من نيست .
فرمود: بلى , راست مى گويى .
تو به خاطر بلايى كه در خصوص آن انار بر شما واردشده است و آن تهديداتى كه حاكم نسبت به شما انجام داده , به اين جا آمده اى .
مـحـمد بن عيسى مى گويد: وقتى اين سخنان را شنيدم , متوجه آن طرفى شدم كه صدامى آمد.
عرض كردم : بلى , اى مولاى من .
تو مى دانى كه چه بلايى به ما وارد شده است .
تويى امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف كردن آن بلا را دارى .
حـضـرت فـرمـودند: اى محمد بن عيسى , در خانه وزير لعنه اللّه درخت انارى هست .
وقتى كه آن درخت بار گرفت , او از گل , قالب انارى ساخت و آن را دو نيم كرد.
درميان هر يك از آن دو نيمه , بـعـضـى از آن مطالبى كه الان روى انار هست نوشت .
در آن وقت انار هنوز كوچك بود, لذا همان طورى كه بر درخت بود, آن را در ميان قالب گل گذاشت و بست .
انار در ميان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به اين صورت كه الان هست درآمد.
حال صبح كه به نزد حاكم مى رويد, به او بگو من جواب را باخود آورده ام , ولى نمى گويم مگر در خانه وزير.
وقـتى كه وارد خانه وزير شدى , در طرف راست خود, اتاقى خواهى ديد.
به حاكم بگو, جواب را جز در آن اتـاق نـمـى گويم , در اين جا وزير مى خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت كند, ولى تو اصرار كن كه به اتاق بروى و نگذار كه وزير تنها و زودترداخل شود, يعنى تو اول داخل شو.
در آن جا طاقچه اى خواهى ديد كه كيسه سفيدى روى آن هست .
كيسه را باز كن .
در آن كيسه قالبى گلى هـسـت كـه آن ملعون (وزير)نيرنگش را با آن انجام داده است .
آن انار را در حضور حاكم در قالب بگذار تا حيله وزير معلوم شود.
اى مـحـمـد بن عيسى , علامت ديگر اين كه , به حاكم بگو معجزه ديگر ما آن است كه وقتى انار را بشكنيد غير از دود و خاكستر چيزى در آن مشاهده نخواهيد كرد, و بگو اگر مى خواهيد صدق اين گـفـتـه مـعـلوم شود, به وزير امر كنيد كه در حضور مردم انار رابشكند.
وقتى اين كار را كرد آن خاكستر و دود بر صورت و ريش وزير خواهدنشست .
محمد بن عيسى وقتى اين سخنان را از امام مهربان و فريادرس درماندگان شنيد,بسيار شاد شد و در مقابل حضرت زمين را بوسيد, و با شادى و سرور به سوى شيعيان بازگشت .
صبح به نزد حاكم رفتند و محمد بن عيسى آنچه را كه امام (عليه السلام) به او امر فرموده بودند, انجام داد و آن معجزاتى كه حضرت به آنها خبر داده بودند, ظاهر شد.
حاكم رو به محمد بن عيسى كرد و گفت : اين مطالب را چه كسى به تو خبر داده است ؟ گفت : امام زمان و حجت خدا بر ما.
گـفت : امام شما كيست ؟ او هم ائمه (عليهم السلام) را يكى پس از ديگرى نام برد, تا آن كه به حضرت صاحب الامر (عليه السلام) رسيد.
حاكم گفت : دست دراز كن تا با تو بر اين مذهب بيعت كنم : گواهى مى دهم كه نيست خدايى جز خداوند يگانه و گواهى مى دهم كه محمد (صلى الله عليه وآله) بنده و رسول اوست وگواهى مى دهم كه خليفه بـلافـصـل آن حـضـرت , امـيـرالـمـؤمنين على بن ابيطالب (عليه السلام)است .
بعد هم به هر يك از امامان دوازده گـانـه اقـرار نـمـود و ايـمـان آورد.
سـپس دستورقتل وزير را صادر كرد و از اهل بحرين عذرخواهى نمود.
اين قضيه و قبر محمد بن عيسى نزد اهل بحرين مشهور است و مردم او را زيارت مى كنند

منبع:العبقری الحسان ج 2, ص 193
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا