|
گفتگوی منتظران
|
|
۱:۲۵, ۲/اسفند/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۵/بهمن/۰۲ ۱۷:۳۱ توسط علی 110.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم كن لوليك الحجة بن الحسن صلواتك عليه وعلى آبائه في هذه الساعة وفي كل ساعة وليا وحافظا"وقائدا"وناصرا"ودليلا" وعينا" حتى تسكنه أرضك طوعا" وتمتعه فيها طويلا" برحمتك يا أ رحم الراحمين .وصلى الله على سيدنا محمد وعلى آله الطيبين الطاهرين سلام این تاپیک مخصوص آقا و منتظران آقاست راستش من از فضای کلی تالار راضی نیستم و برام خسته کننده هست خیلی بده مدیری این حرف و بزنه و حتماً اشکال از من هست اینجا به نظرم خیلی مباحث حاشیه وجود داره که اینم ممکنه نظر غلط شخص من باشه عجالتاً از آنجا که یه مرضی پیدا کردم و از هرچی که ارتباطی با آقام پیدا نکنه حالم به هم میخوره اینجا منحصراً در مورد آقام صحبت میکنم هر که دارد هوس کرببلا بسم الله هر که دارد هوس روی نگار بسم الله اینجا فقط حرف از یوسف زهرا هست حرف از غربتش (حتی تو این تالار) حرف از بی وفایی هامون اینقدر میگیم تا یه کم محبتمون بیشتر بشه این یکی از وظایف منتظران هست گفتگو در مورد آقامون البته یاد امام با کلام یکی از تکالیف هست اما وصف العیش نصف العیش چند نفر دلشون میخواد توی نمازی شرکت کنند که توی مسجد کوفه برگزار میشه توی صف اولش عیسی علیه السلام و خضر عیله السلام و سلمان و مالک اشتر و اصحاب کهف قرار دارند؟؟؟؟؟؟ چند نفر دلش میخواد زیر سایه منتقم خون حسین فریاد بزنه یا لثارات الحسین اینجا فقط مال عاشقای دلسوخته ی مهدی هست که شب و روز که میاد و میره لحظات با آقاشون خلوت میکنن وقتی خورشید میره پشت ابر به آسمون نگاه میکنن و میگن اللهم عجل لولیک الفرج وقتی بارون میاد و میدونن وقت استجابت دعاست میگن اللهم عجل لولیک الفرج اگه گذرشون به حیات مسجد الحرام افتاد قبل هر چی میگن اللهم عجل لولیک الفرج زیر قبه ی امام حسین تو کربلا اگه خدا قسمتشون کرد و میدونن اینجا دعا مستجاب میشه میگن اللهم عجل لولیک الفرج اینجا جایی که دلم میخواد باحالترین قصه های تشرف که شور و سوز و گداز و تو آدم میندازه رو از منتظرای مهدی بگذارید اینجا جایی که دلم میخواد خدا بهش برکت بده تا دلم باز بشه یکم تا با خودم بگم نه بابا دیگه وقتشه آقام اونقدرام قریب نیست شاید مشکل از منه نمیدونم اما وقتی با خودم فکر میکنم آقام هر روز گریه میکنه و به قول خودشون خون گریه میکنه و من بی خیال و بی توجه روزم شب میشه و شبم روز میشه یه جوریم میشه شاید مشکل از منه بچه ها کی میدونه امام زمان تو قنوت نمازشون چی میگن؟ یه راهنمایی کنم توی کتاب مهج الدعوات تألیف سید طاووس اومده وقتی خوندم برای آقام گریه کردم اینجا جایی هست که دوست دارم رفقا بیان بگن آقا ما داریم زیارت عاشورا میخونیم داریم نماز شب میخونیم داریم انفاق میکنیم میگیم و این گفتن همون توصیه به حقی هست که خدا توی سوره والعصر گفته بگید به هم میگیم تا شوق بندگیمون بیشتر بشه اینجا جایی هست که از آقا میگیم رفقا من از شما شرمنده هستم والله قسم من لایق عنوان مدیر بخش مهدویت نیستم و اینم خوب میدونم منی که یه مشت اطلاعات شاید فقط دارم و رفتارم به منتظر که هیچ به شیعه که هیچ شاید به زور به محب بخوره،شما به بزرگواری خودتون ببخشید بیاید اینجا در مورد امامتون هر چی میخواید بگید ولی بگید این پست اگه خالی بمونه یعنی منتظری نیست که بخواد گفتگو کنه البته شاید من اشتباه فکر میکنم من رو حلال کنید و دعا کنید برای تالار یه مدیر لایق در بخش مهدویت پیدا بشه که از شر حقیر هم خلاص بشید برای پدر و مادر من اگه شد دعا بفرماید یا علی و امیدوارم روزی همه باهم بگیم یا لثارات الحسین در رکابش |
|||
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۳:۱۴, ۱۶/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
در آن جمال علی وارو نور زهرایی ******عجب شکوه و جلالی چه هیبتی داری
هنوز لب نگشودیم تو عطا کردی******چقدر خوب و کریمی چه عادتی داری چقدر بنده نواری چقدر آقایی******چقدر حضرت آقا شبیه زهرایی آقا بیا...دیگه دارن مسخرمون می کنن...میگن پس امامتون کو؟؟؟ آقا نکنه بمیرم ظهورت نبینم...آقا بیا تا قصاص اون دو نفر ببینیم یه کم آروم بشیم |
|||
|
|
۱۲:۵۷, ۱۹/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
داشتم کتاب ایمان و کفر رو مطالعه میکردم " ج2، ص: 403"
جریان مربوط به بعد از صلح امام حسن مجتبی علیه السلام و معاویه لعنت الله علیه است: عبد الرحمن بن كثير از امام صادق و او از پدرش از امام سجاد عليهم السّلام روايت مىكند كه حسن بن على عليهما السّلام با معاويه ملاقات كردند هنگامى كه به هم رسيدند معاويه بالاى منبر قرار گرفت و امام حسن عليه السّلام را يك پله پائينتر از خود نشانيد. معاويه آغاز سخن كرد و گفت: اينك حسن بن على مرا براى خلافت شايسته ديده و خود را براى آن شايسته نمىداند، و اكنون آمده تا با من بيعت كند، بعد از اين گفت: اى حسن از جاى خود برخيز و امام حسن عليه السّلام از جاى خود حركت كرد و فرمود: (امام حسن علیه السلام سخن را با ستایش خدا آغاز کردند وسخنانی درباب افزلیت رسول اکرم و امیرالمومنین و خداشان برطبق آیات قرآن و روایات نبوی و مستندات تاریخی آوردند که واقعاً خواندنی هست به خصوص برای هر شیعه ، امّا غرض حقیر از آوردن این مطلب، این فراز جانگداز سخنان امام است) اى مردم اگر من يك سال سر پا توقف كنم و براى شما از آنچه خداوند به ما عنايت كرده است سخن بگويم و از فضائل خاندان خود كه در قرآن و سنت رسول صلى اللَّه عليه و آله وارد شده حرف بزنم توانائى ندارم همه آنها را براى شما بازگو نمايم و به اطلاع شما برسانم. اكنون معاويه گمان مىكند من او را شايسته خلافت مىدانم و خود را براى آن شايسته نمىدانم، معاويه در اين ادعا دروغ مىگويد، من از همگان به اين مقام زيبندهتر هستم و خلافت حق ما مىباشد و در كتاب خدا و زبان رسول اين موضوع روشن شده است. اما ما اهل بيت همواره مظلوم بودهايم و از هنگامى كه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله از دنيا رفتهاند به ما ستم شده است خداوند بين ما و كسانى كه به ما ستم كردند داورى خواهد كرد، آنها مردم را بر ما شورانيدند و آنها را بر ما تسلط كردند. .... اى معاويه رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمودند: هر امتى كه حكومت خود را به كسانى بدهد كه در جامعه داناتر از آن حاکمان باشند آن امت هرگز روى سعادت نخواهند ديد تا آن گاه كه برگردند و حق را به صاحبش بدهند، بنى اسرائيل هارون را ترك كردند و دنبال گوساله رفتند در حالى كه مىدانستند او خليفه موسى مىباشد. مردم پدرم را رها كردند و از ديگران متابعت نمودند، در حالى كه از رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله شنيده بودند كه مىفرمود: اى على تو در نزد من مانند هارون در برابر موسى مىباشى، جز اينكه بعد از من پيامبرى نخواهد بود، آنها ديدند رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله در غدير چه عملى انجام داد. پيامبر خدا صلى اللَّه عليه و آله در غدير خم او را روى دست بلند كردند و به عنوان ولايت بر مؤمنان او را به جانشينى خود برگزيد و بعد هم دستور دادند شاهدان جريان را به غائبان برسانند، رسول خدا از دست قوم خود بطرف غار رهسپار شد و آنها را دعوت كرد تا اسلام آورند، اما هنگامى كه مشاهده كردند آنها قبول نمىكنند بطرف مدينه رهسپار شدند، پدر من دست خود را بطرف آنها (غاصبان خلافت) دراز نكرد و با مردم احتجاج نمود و از حق خود دفاع كرد ولى كسى به او كمك نكرد و اگر ياورى پيدا مىكرد هرگز بطرف آنها نمىرفت، همان گونه كه خداوند پيامبر را آزاد گذاشت و او بطرف غار رفت او هم چون ياورى نداشت خود را آزاد كرد و از آن محيط بيرون شد. اكنون مردم مرا تنها گذاشتهاند من هم ناگزير هستم خلافت را به شما واگذار كنم، و اگر ياورانى داشتم هرگز خلافت را به تو نمىدادم، هنگامى كه بنى اسرائيل هارون را ناتوان كردند و با او دشمنى نمودند او هم آنها را به حال خود رها كرد زيرا ديگر وظيفهاى نداشت. من و پدرم نيز همين گونه مىباشيم، ما كوشش كرديم و آنچه لازم بود به مردم گفتيم و وظايف آنها را بر شمرديم اما آنها گوش نداند، ما هم امت را به حال خود واگذاشتيم و كار را به ديگران واگذار كرديم زيرا يار و مددكارى براى ما پيدا نشد تا از حق خود دفاع كنيم، اينها سنتهائى است كه در اين جهان جريان دارد و همه دنبال هم مىآيند. خوب ما مدعیان انتظار و یاور بودن برای امامان در این زمان دوستان من چند نفر از ما خداوکیلی اصلاً رفتیم تاپیک وظایف منتظران در زمان غیبت را بخوانیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حالا عمل کردن بهشون پیشکش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!(نگاهی بیاندازید به تعداد بازدید از تاپیک وظایف منتظران و تعداد بازدیدکنندگان از تاپیک مهران مدیری و لیدی گاگا و...) امام حسن مجتبی صراحتاً فرموده اند آنچه لازم بود به مردم گفتيم و وظايف آنها را بر شمرديم اما آنها گوش نداند نتیجه اش چه میشود؟ آن را هم خود ایشان فرموده اند: ما هم امت را به حال خود واگذاشتيم و كار را به ديگران واگذار كرديم زيرا يار و مددكارى براى ما پيدا نشد تا از حق خود دفاع كنيم، این حرف امام زمان ماست که از زبان پدر بزرگوارشان جاریست پدر بزرگوارشان چه میگوید؟ میفرماید در زمان پدرم علی كسى به او كمك نكرد و اگر ياورى پيدا مىكرد هرگز بطرف آنها نمىرفت، و در زمان خودشان چه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ در پاسخ به معاویه میفرمایند: اكنون مردم مرا تنها گذاشتهاند من هم ناگزير هستم خلافت را به شما واگذار كنم، و اگر ياورانى داشتم هرگز خلافت را به تو نمىدادم، و این کلام امام زمان ما با ماست که شما مرا یاری نمیکنید، اگر یاری میکردید هرگز خلافت را به نااهلان واگذار نمیکردم و امت را رها نمیکردم شما اگر مرا میخواستید ما خواندان کرم هستیم و دریغ در ما راه ندارد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! یک بار دیگه میپرسم برادران و خواهرانم مایی که داعیه دار منتظر بودن اماممان را داریم و داعیه ی یاریش را داریم آیا یکبار حداقل تاپیک وظایف منتظران را خوانده ایم (عمل به وظایف پیشکش) ما امام زمان توهّم خود را میخواهیم و برایش کار میکنیم اصلاً کاری با امام زمان واقعی نداریم امام زمان واقعی برای ما وظایفی تعیین کرده و ما کار دیگری میکنیم اصلاً ما بهتر میدانیم که چه چیز به درد امام زمانمان میخورد ساخت مستند و نقد فیلم و همایش، حتماً اثرش بیشتر از نماز شب و زیارت عاشورا و زیارت جامعه کبیره و عمل به وظایفی که ایشان برای منتظرانشان تعیین کردند دارد (جای مختار خالی !!!!!!!) خدایا من از همه ی این رفقای باصفایم گنه کار تر و قاصرترم و تو خود میدانی که این سخن را صادقانه میگویم مرا آنچنان کن که میپسندی ، مرا عبد خود بگیر ، مرا بنده ی خودت کن، مرا به غیر خودت واگذار نکن ، مارا آنچنان کن که میپسندی و مفتخر کن که فدای محبوبترین خلقت شویم الهم عجل لولیک الفرج وجعلنا من خیر انصاره والمستشهدین بین یدیه |
|||
|
|
۱۳:۴۱, ۱۹/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
به نام خداوند مهربان
سیدحمیدرضا برقعی عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟چرا آب به گلدان نرسیده است؟چرا لحظهء باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته زشیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد،فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ،خداوند گواه است،دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی... عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت به فدای نخ آن شال سیاهت به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی ،آجرک الله!عزیز دو جهان یوسف در چاه ،دلم سوخته از آه نفس های غریبت دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد ،نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی،شده ام باز هوایی... گریه کن ،گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است وببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است ،ولی حیف که ارباب «قتبل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ ...»خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را وبریدند ...» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی ... تو کجایی... |
|||
|
|
۱۶:۲۳, ۱۹/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
عصرجمعه که میشه ....این بیت التیام بخشه برام:
آن سفرکرده که صدقافله همره اوست هرکجا هست خدایا به سلامت دارش........ |
|||
|
|
۱۷:۲۴, ۱۹/اسفند/۸۹
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/اسفند/۸۹ ۱۷:۲۶ توسط jalalhaji.)
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
كربلايي محمد كاظم گفت: ماه رمضان بود كه از سوي آيتالله حائري(رحمة الله علیه) يك مبلّغ مذهبي به روستاي ما آمد و ضمن سخنرانيهاي خويش، دربارة نماز، روزه، خمس، زكات و ... بحث كرد و گفت: «هر مسلماني حساب سال نداشته باشد و حقوق مالي خويش را ندهد نماز و روزهاش صحيح نيست».
من به خانه رفتم و به پدرم1گفتم: «شما چرا زكات اموالت را نميدهي؟» گفت: «پسرجان! اين حرفها را از كجا ميگويي؟» گفتم: «اين روحاني كه از قم آمده ميگويد: اگر كسي حقوق مالي خويش، همچون زكات را ندهد مالش حرام است». پدرم گفت: «او براي خودش ميگويد». من گفتم: «با اين وضع، من ديگر در خانة شما نميمانم» و به حالت قهر به قم رفتم. پس از مدتي، پدرم كسي را فرستاد و مرا به روستا بازگردانيد، و باز هم بحث ما ادامه يافت. من اصرار داشتم او زكات مال خويش را بدهد، او هم ميگفت: «اين فضوليها به تو نميرسد». تا آنكه بار ديگر من خانة پدر را بر سر اين موضوع ترك كردم و به تهران رفتم، و آنجا مشغول كار شدم و پدرم باز كساني را فرستاد و مرا به روستا بردند. درگيري ما ادامه يافت و با خيرخواهي سالخوردگان روستا، پدرم حاضر شد مقداري زمين و بذر آن را به من واگذار كند تا من به طور مستقل به كار كشاورزي بپردازم و مستقل زندگي كنم. او پذيرفت و يك قطعه زمين بزرگ با هشت بار گندم را به من واگذار كرد. من بيدرنگ، نيمي از گندم را به فقرا دادم و نيم ديگرش را كشت كردم و خداي متعال، بركتي داد كه در آنجا بينظير بود. محصول را برداشتم و به شكرانة لطف خداي متعال با بينوايان نصف كردم و بسيار به فقرا و مستمندان كمك ميكردم، و دوست داشتم هميشه يار و مددكار مردمان ضعيف و مستضعف باشم. از اين روي ما همواره بيشتر از زكات معمولي در راه خدا انفاق مينموديم و خداوند هم بركت زيادي به آن ميداد. تا آنكه يك روز تابستان كه براي خرمنكوبي به مزرعه رفته، و گندمها را جمع كرده بودم، هرچه منتظر شدم بادي نيامد و آسمان كاملاً راكد بود. بالاخره مجبور شدم به طرف ده برگردم. در بين راه يكي از فقراي ده، به من رسيد و گفت: امسال چيزي از محصولت را به ما ندادي؛ آيا ما را فراموش كردهاي؟ گفتم: خير، خدا نكند كه من فقرا را فراموش كنم، ولي هنوز نتوانستهام محصول را جمع كنم و اين را بدان كه حقّ تو محفوظ است. او خوشحال شد و به طرف ده رفت، ولي من دلم آرام نگرفت. به مزرعه برگشتم، و مقداري گندم با زحمت زياد جمع كردم و براي آن مرد فقير برداشتم، و قدري هم علوفه براي گوسفندانم درو كردم و چند ساعت بعد از ظهر، يعني حدود عصري بود كه گندمها و علوفهها را برداشته، به طرف ده به راه افتادم. قبل از آنكه وارد ده بشوم، به باغ امام زادة مشهور به هفتاد و دو تن رسيدم. من روي سكوي در امامزاده براي رفع خستگي نشستم و گندمها و علوفهها را كناري گذاشتم و به طرف صحرا نگاه ميكردم. ديدم دو نفر جوان كه يكي از آنها بسيار با هيبت و خوش قد و قامت بود، با شكوه و عظمت عجيبي به طرف من ميآيند. لباسهاي آنها عربي بود و عمّامة سبزي به سر داشتند. وقتي به من رسيدند، سلام كردم، پاسخ مرا با محبت دادند. همان آقاي با شخصيت اسم مرا بردند و گفتند: كربلائي كاظم! بيا با هم برويم فاتحهاي در اين امامزاده براي آنها بخوانيم من گفتم: آقا، من قبلاً به زيارت رفتهام و حالا بايد براي بردن علوفه به منزل بروم. فرمودند: بسيار خوب اين علوفهها را كنار بگذار و با ما بيا فاتحهاي بخوان. من هم اطاعت كردم. من فكر كردم كه آنان راه امامزاده را بلد نيستند، امّا هنگامي كه حركت كرديم ديدم آنان جلوتر ميروند. ابتدا امامزاده شاهزاده حسين را زيارت كرديم. آنان سورة حمد و قلهوالله را خواندند، و من چون سواد نداشتم به همراه آنان ميخواندم و صندوق را نيز ميبوسيدم، و دور ميزدم، ولي آنان چنين نميكردند و تنها ميخواندند. سپس از آنجا بيرون آمديم تا به امامزادة ديگري كه هفتاد و دو تن ميگفتند رفتيم. در آنجا دو امامزاده به نامهاي امامزاده جعفر و امامزاده صالح دفناند و يك قسمت هم به نام چهل دختران معروف است. باز هم من دور ميزدم و قبر را ميبوسيدم اما آنان باز هم فاتحه ميخواندند. همان آقاي با عظمت رو به من كردند و فرمودند: «كربلايي كاظم! پس چرا چيزي نميخواني؟» گفتم: آقا من ملّا نرفتهام، من سواد ندارم. گفتند: « نگاه كن به آن كتيبه، ميتواني بخواني». نگاه كردم، كتبهاي ديدم كه نه پيش از آن ديده بودم و نه بعد از آن ديدم. نگاه كردم، ديدم به خط سفيد و پر نوري اين آية شريفه نوشته شده بود: إنّ ربّكم الله الّذي خلق السّموات و الأرض في ستّة اياّم ثمّ استوي علي العرش يغشي اللّيل و النّهار يطلبه حثيثاً و الشّمس و القمر و النّجوم مسخّراتٌ بأمره ألا له الخلق و الأمر تبارك الله ربّ العالمين... إنّ رحمة الله قريبٌ من المحسنين. پروردگار شما، خداوندي است كه آسمانها و زمين را در شش روز ( = شش دوران) آفريد، سپس به تدبير جهان هستي پرداخت، با (پردة تاريك) شبها روز را ميپوشاند، و شب به دنبال روز، به سرعت در حركت است، و خورشيد و ماه و ستارگان را آفريد، كه مسخّر فرمان او هستند. آگاه باشيد كه آفرينش و تدبير (جهان) از آن او (و به فرمان او) است. پر بركت (و زوالناپذير) است خداوندي كه پروردگار جهانيان است... رحمت خدا به نيكوكاران نزديك است. آيه را خواندم، آنگاه جلوتر آمدند، و دست خويشتن را از پيشاني تا سينهام كشيدند، و سورة حمد را خواندند و به چهرة من فوت كردند و همة قرآن را در سينة من نهادند. من صورتم را برگرداندم كه به آنها چيزي بگويم. ناگهان ديدم كسي آنجا نيست، و از آن آقايي كه تا همين لحظه دستشان روي سينة من بود خبري نيست، و ديگر از آن نوشتهها هم كه روي سقف بود چيزي وجود ندارد. در اين موقع دچار ترس و رعب عجيبي شدم، و ديگر نفهميدم چه شد، يعني بيهوش روي زمين افتاده بودم. هنگامي به خود آمدم كه ديدم شب فرا رسيده است. برخاستم، جريان را فراموش كرده بودم. و در بدنم احساس خستگي عجيبي مينمودم. خودم را سرزنش ميكردم كه مگر تو كار و زندگي نداري، آخر اينجا چه كار ميكني؟ بالاخره از امام زاده بيرون آمدم و بار علوفه را به دوش گرفتم و به سوي ده حركت كردم. در بين راه متوجه شدم كلمات عربي زيادي بلد هستم. ناگهان به ياد تشرّفي كه روز قبل خدمت آن آقا پيدا كرده بودم افتادم. باز ترس و رعب مرا برداشت. ولي زود خودم را به منزل رساندم. اهل خانه خيلي مرا سرزنش كردند كه تا اين موقع شب كجا بودي؟ من چيزي نگفتم و علوفه را به گوسفندان دادم و صبح زود آن گندمها را به در خانة آن مرد مستمند بردم و به او دادم و بدون معطّلي به نزد پيشنماز محل، آقاي حاج شيخ صابر عراقي رفتم، و داستان خودم را از اول تا به آخر گفتم. آقاي عراقي به من گفت آنچه را ميداني بخوان. من آنها را خواندم. او ساعتها مرا امتحان كرد. نخست سورة رحمان را پرسيد، بعد سورة يس، مريم و سورههاي ديگر قرآن را. من از هر كجا پرسيد، از حفظ و بدون كوچكترين لغزش همه را تلاوت كردم. سپس قرآن را بوسيدم. و آقاي عراقي به مردمي كه آنجا بودند، گفت: مردم كاظم درست ميگويد، او مورد لطف قرار گرفته است. مردم بر سر من ريختند و لباسهايم را به عنوان تبرّك بردند، و اگر او مرا در خانة خود و اتاق زن و بچهاش نبرده بود، مردم ده، گوشت بدن مرا نيز به عنوان تبرّك ميبردند. آقاي صابر عراقي به زحمت مردم را از خانه بيرون كرد و به من گفت: كاظم اگر جان خودت را دوست داري شبانه از اين محل برو. در غير اين صورت به عنوان تبرّك به دست مردم آسيب خواهي ديد. گفتم: خرمن و گوسفندانم را چه كنم؟ گفت، من دستور ميدهم آنها را حفظ و جمعآوري كنند و پولي هم به من داد و شبانه به ملاير آمدم. آنجا نيز مردم قصه مرا براي آقاي سيّد اسماعيل علوي بروجردي كه از علماي ملاير بود گفتند و ايشان تشريف آوردند و با من ملاقات كردند و با اصرار مرا بردند، جلسهاي تشكيل دادند و قصة مرا براي شخصيتهاي ملاير نقل كردند. آنها مرا بسيار آزمايش و امتحان نمودند و همه تعجّب ميكردند. آري اين بود جريان عجيب و ماجراي استثنايي كربلايي كاظم. علما و آيات بزرگ از حوزة علميّة قم و نجف و شهرهاي ديگر او را امتحان مينمودند. آيتالله العظمي آقاي صدر (رحمة الله علیه) كه يكي از دو وصيّ مرحوم آيتالله العظمي حائري يزدي بودند، پس از آزمايش و امتحان او فرمودند: «نميدانم در واقع چه عملي مورد قبول درگاه الهي است، زيرا من كه سيّد و ذريّه پيامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) هستم و سالها درس خوانده و در اوامر الهي هم كوتاهي نكرده و نواهي و مناهي را هم ترك نمودهام، به اين فيض نرسيدهام، ولي اين پيرمرد بيسواد مورد عنايت واقع شده و حافظ قرآن گرديده است». مرحوم آيتالله العظمي سيّد محمد حجت كوهكمرهاي(رحمة الله علیه) كه از مراجع حوزة علميّة قم بودند، نسبت به اين حافظ قرآن محبّت و عنايت مخصوص داشتند و هر گاه ايشان را ميديدند احترام نموده، او را معجزة ولايت ميدانستند، و به ايشان مساعدت و كمك مالي ميكردند و حافظ قرآن هم از غير ايشان پولي قبول نميكرد. آيتالله حاج شيخ جعفر سبحاني فرمودند: روزي طرف عصر وارد مدرسة فيضيه شدم ديدم كربلايي كاظم كنار باغچة مدرسه نشسته و جمعي از او سؤال ميكند. من هم رفتم و آيهاي از سورة «والصافات» و سورة «ص» را پرسيدم فوراً جواب داد. پس از او خواستم آيه را نشان دهد و قرآن كوچك بغليام را به دست او دادم! فوراً يك قبضه را گرفت و گفت: بفرما، و آيه در همان صفحه بود. همچنين شهيد نوّاب صفوي ـ رهبر فدائيان اسلامـ او را امتحان نموده، كلماتي از قرآن را با نهجالبلاغه تركيب كرده، خواندند و گفتند: اين آيه در كجاست؟ كربلايي كاظم فوراً كلمات قرآني را نشان داد و گفت: اينها از قرآن است، ولي آنها قرآن نيست. پرسيدند: چگونه تشخيص ميدهي؟ گفت: قرآن نور دارد و ميدرخشد... سرانجام كربلايي كاظم كريمي ساروقي در سال 1378 ق. در روز تاسوعا در سن 78 سالگي در قم فوت كرد و در قبرستان نو مدفون گرديد. خداي متعال او را رحمت كند. چه خوش است صوت قرآن ز تو دلربا شنيدن ***** به رخت نظاره كردن، سـخن خدا شنيدن منبع: ماهنامه موعود شماره 91 |
|||
|
|
۱:۵۵, ۲۰/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
![]() یکه و تنها .... پیروز و استوار....درهم شکننده شوکت ظالمان....نابودگر سنت ها و بدعت های زشت و ناپسند.....زنده کننده دین خدا.....اما... یـــــــــــکـــــــــــــه و تــــــــــــــنـــــــــــــــهـــــــــــــــا............. آیا کسی هست تا اورا یاری دهد....آیا کسی هست اورا تنها نگذارد.....کسی هست همانند عاشقان به خاطر معشوق از خود بگذرد؟؟؟.....کسی هست تا به خاطر حجت خدا با خدا معامله کند؟؟؟.... کسی هست تا ندای هل من ناصر منتقم خون حسین(علیه السلام) را لبیک گوید؟؟؟.... ایا استخوان در گلو یا تیغ در چشم رفته ای هست تا پسر فاطمه(سلام الله علیها) را یاری دهد؟؟؟... آیا کسی هست تا کسی را که جز خدا کسی را ندارد یاور باشد؟؟.... |
|||
|
|
۲۲:۳۴, ۲۳/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
این دلنوشته رومیخوندم ...گفتم شایدتلنگری باشه به دلهای عاشقان...
کجاست آن منتهای امید مستضعفان که ظلم راگردن می زندوسیاهی راسپید میکند... دین وآیین ازکف رفت، سنت هامردندوفرایض بیمارشدند، کجاست آن که آیین راباز می گرداند، قرآن رازنده میکند وبیماری فرایض رادرمان میکند.شرک وپلیدی، بنیان فطرت هاراویران کرد،گمراهی دردلهاریشه دوانیدوهواپرستی جایگزین خداپرستی شد،کجاست آنکه روزی آرزوکردیم برای شوکت ایمان بیاید...آنکه سرکشی های ظلم راویران وشاخه های گمراهی رادرو میکند، کجاست؟...آن که هواپرستان راخداپرست میکندوخداپرستان را عزت میبخشد،کجاست؟.. تا ببیند چگونه دوستان اوخوارگشتندودشمنانش عزیز، گمراهان بزرگ شده اندوهادیان ضعیف ...کجاست آنکه می آید تا دوستان راعزیز کندودرقحطی زهدازتقوا بگوید وباب الله رابه روی خداجویان بگشایدوما اکنون درخراب آباد، آخرالزمان هرلحظه تا مرگ میرویم... کجاست؟...آنکه انتظارمان رابه پایان می بخشد ...کجاست ادامه خداوند... این بقیـةً الله... این بقیةً الله... این بقیةً الله... |
|||
|
|
۱۷:۰۰, ۲۷/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #28
|
|||
|
|||
|
شکوفه بغض دارد باز می شود از بس که در خاک، بذر امید و عشق و بهار و ظهور و انتظار کاشته ام. زمین این روزها مستعد لالایی لاله های سرخ است و زمان در جست وجوی خورشید. تا در این گهواره آرام بگیریم، بیا و برای کودک آواره غزه، پدری کن. تا کی می خواهد بی تو بیاید پرستویی که کوچ کرده از کوچه نگاه من؟... قلبم را گره زده ام بر قفلی که کلیدش دست توست و دخیل بسته ام به شبکه های ضریح پنجره فولاد تا بیایی. به نفس نفس افتاده ام مثل این زمستان. با کدام بهار قرار گذاشته ای که بیایی یا صاحب الزمان؟ یا صاحب الزمین؟ یا صاحب الیسار و الیمین؟... می دانی! در چپ و راست اتوبوسی که دارد مرا راهی نور می کند تا کرخه را از نزدیک ببینم، هیچ شهیدی نیست. بگو پس چرا مادر مرتضای کوچک به جای «جبهه» می گفت: باباعلی رفته «منطقه»... رفته منطقه تا در «الی بیت المقدس» با دشمن بجنگد. بگو پس چرا شعار ما این بود؛ «جنگ جنگ تا پیروزی». راستی، شنیده ام اسلحه ذوالفقار و اسب ذوالجناح و جوشن کبرای ابالفضل و اشک نوح و عصای موسی جملگی دست توست. شنیده ام عیسی حواری توست. شنیده ام بهار حوالی توست. شنیده ام یک چیزهایی از بهار اما دوست دارم برای یک بار هم که شده بهار را از نزدیک ببینم و در کنار سفره هفت سین که یکی از «سین »هایش هنوز هم «سامرای غیبت» است، به جای دعای فرج، خدا را شکر کنم از آمدن بهار و برای دل خودم که به آرزو زنده است، حاضری بزنم و با تو عهد ببندم و با تو زندگی کنم و تو از نزدیک، امامم باشی. چند سال است، چند سال، که آینه سفره هفت سین بهار را نشان نمی دهد. در منطقه، جنگ سامری و سامرا بالا گرفته. ابوسفیان و بن صهیون و آل سقوط و خاندان خلیفه و کاخ سفید و سیف الاسلام و ناکث الخیر و دجال و ماهواره قیل و قال دارند از غیبت تو سوء استفاده می کنند و می کشند و می کشند و می کشند، اما هنوز در تفنگ باباعلی فشنگ هست. ما محاصره کرده ایم از نیل تا فرات، دشمنان انتظار را. انقلاب اسلامی دارد در میدان لولو می درخشد. شب پرستان برای ظلمت و جهل و تاریکی نیرو فرستاده اند. می شود آن امدادی که برای ما از غیب می آید، این بار خود خود تو باشی و از پرده غیبت درآیی؟ ... ماه را نگاه کن! ستاره ها را نگاه کن! بهار که این همه زیباست، با تو چه می شود! ماه که این همه زیباست، با تو چه می شود! می گویند تو بقیه خدا هستی. خدایا! تو که این همه بهار را، ماه را، نصرالله را، پرستو را، شکوفه را، قدس را، کربلا را، در بین الحرمین این هستی زیبا آفریده ای، تو که اینقدر خوبی، تو که اینقدر خدای خوبی هستی، بقیه ات را به ما پس می دهی؟... ما که سراسر عبدیم و حقیر و بدهکار اما این یکی را ما از توطلب داریم ها! هی امروز و فردا می کنی! گفت: «تو که آخر گره رو وا می کنی، پس چرا امروز و فردا می کنی؟»... قولش را می دانم داده ای، اما ببخشیدها... اگر ممکن است زودتر! اصلا می خواستی خدای ما نباشی، ما بقیه خدای خودمان را می خواهیم در این بهار! ما که جز تو خدایی نداریم. خواهش می کنم؛ تو رو به اون خدایی که خودت باشی... یاالله! بقیه الله... بیا و حسابت را با ما صاف کن! باز هم تو به ما یاد بده! تو بزرگی کن! تو خدایی! ما که خدا نیستیم! این را برای خودت می گویم ها... اصلا خوب نیست خالق به مخلوق، بقیه اش را بدهکار باشد؛ اصلا خوب نیست!... امیدوارم مرا ببخشی که با این زبان با تو صحبت کردم؛ گفتم شاید با این زبان با تو صحبت کنم، بیشتر دلت به حال مان سوخت... خدا جون! چقدر خوبه که لازم نیست به «تو» بگوئیم «شما». همین طوری خیلی بهتره! تا به حال به اینش فکر نکرده بودم!
راستی خدا! یادم رفت از تو بابت خلقت ماه تشکر کنم؛ خیلی زیباست اما از همین ماه هم بپرسی، دلش برای بقیه تو از اینجا تا آسمونا تنگ شده... از دستم دلخور نشوی ها! بگو بقیه ات را کی حساب می کنی؟! حسین قدیانی http://www.hajme.blogsky.com |
|||
|
|
۱۸:۴۶, ۲۸/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #29
|
|||
|
|||
|
آقا سیّد کریم محمودی
او نه دانشمند نامداری بود و نه چهره شناخته شده و مشهوری، امّا مرد کاسب دینباور و پرواپیشهای بود که به راستی از خوبان عصر خویش بود، یعنی معتقد بودند که از اوتاد و ابدال است، امّا ناشناخته و گمنام میزیست. در تهران پینهدوزی میکرد، و بسیاری از علمای اهل معنا معتقد بودند که گاهی حضرت بقیةالله ـ صلوات الله علیه ـ به مغازة محقّر او تشریف میبرند، و با او مینشینند، هم صحبت میشوند و مشکلات و حوائج بسیاری از مردم را به واسطة او حل میفرمایند. گویی آن بندة خوب خدا ـ به نوعی ـ واسطة میان مردم و آن خورشید آسمان امامت بود، امّا مردم از مقام او غافل بودند و او را نمیشناختند. بزرگانی که او را میشناختند گاهی به امید شرفیابی خدمت امام عصر(علیه السلام) ساعتها در مغازة او مینشستند و انتظار ملاقات حضرت را میکشیدند، شاید هم بعضیها بالاخره به خدمتش مشرف میشدند. یکی از بزرگان میفرمودند: وقتی ساعتی را در مغازة آسیدکریم مینشستیم، آن قدر حال معنویت او قوی و نگاه به چهره و رفتار او مؤثر بود، که در اثر مجالست با او تا چندین روز شارژ بودیم و حال و هوای پرواز به سوی معنویات را داشتیم. مرحوم سیّد کریم اهل دنیا نبود حتی خانة مسکونی نداشت و تنها راه درآمدش کفّاشی و پینهدوزی بود. او مدّتی در تهران در کوچة غریبان، در منزل یکی از بازاریها زندگی میکرد و با اینکه صاحبخانه رعایت حال او را میکرد، امّا نمیدانست که مستأجر او چه انسان بلندمرتبه و بزرگواری است. بالاخره پس از اتمام زمان اجاره به او میگوید: آقا سیّد کریم! اگر ممکن است منزل ما را با کمال معذرت تخلیه کنید، چرا که خودمان بدان نیازمندیم. سپس به او ده روز مهلت داده که منزل دیگری برای خود تهیّه کند. سیّد در ده روز هر چه دست و پا میکند و به هر دری میزند، جایی پیدا نمیکند؟ چون که دارای زن و چند فرزند بوده و صاحب خانهها به خانوادههای بدون کودک با کم تعداد، خانه اجاره میدادند. سرانجام کار به جایی میرسد که صاحب منزل میگوید: «آقا سیّد! دیگر راضی نیستم در منزلم بمانی». سیّد کریم هم با شنیدن این جمله به ناچار اثاث منزل خویش را جمع میکند و در گوشهای از کوچه پردهای میکشد و در سرمای زمستان کرسی میگذارد و خانوادة خویش را در آنجا پناه میدهد، تا خانهای بیابد. در شدت ناراحتی و غصه بود و در افکار خودش غوطهور که چه باید کرد، که ناگاه متوجه میشود، حضرت ولیعصر امام زمان(علیه السلام) نزدیک میشوند، سیّد کریم فوری به نزد آن حضرت میرود و عرض اخلاص و ارادت مینماید، آن حضرت میپرسند: سیّد کریم! چه میکنی؟ میگوید: سرورم! خود میدانید. آن گرامی میفرمایند، دوستان ما باید در فراز و نشیبها شکیبا باشند، اجدادمان مصیبتهای زیادی کشیدهاند. سیّدکریم میگوید: درست است، خاندان پیامبر در راه خدا هر گونه رنج و فشار و آوارگی و زندان و شهادت و اسارت دیدهاند، امّا خدای را سپاس که مصیبت کرایهنشینی ندیدهاند که در فصل زمستان رانده شوند. حضرت تبسّمی نموده و جملاتی به این مضمون میفرمایند: آری! امّا مهم نیست، نگران نباش، درست میشود؛ ما ترتیب کارها را دادهایم، من میروم، پس از چند دقیقه دیگر مسئله حل میشود و میروند. آن گاه به فاصله چند دقیقه مرحوم حاجسیّد مهدی خرازی که از نجّار خوب تهران و اندکی هم به عظمت معنوی آقا سیّد کریم آشنا بود، از راه میرسد، و وقتی آقا سیّد کریم را آنجا میبیند غرق در تعجّب میشود، میگوید: من شب قبل حضرت ولیعصر(علیه السلام) را در خواب دیدم، ایشان به من فرمودند: فردا صبح فلان منزل را به نام سیّد کریم میخری و در فلان ساعت او در فلان کوچه نشسته، میروی و کلید منزل را به او میدهی. من ازخواب بیدار شدم، ساعت 8 صبح به سراغ منزل رفتم، دیدم صاحب آن خانه میگوید: چون مقروض بودم، دیشب متوسّل به حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه ـ شدم که این خانه به فروش برسد تا من قرضم را بدهم. من خانه را که در بازارچة «علی شهریاری» بود خریدم و کلیدش را گرفتم و وقتی خدمت مرحوم سیّد کریم رساندم که تازه حضرت صاحبالزمان(علیه السلام) تشریف برده بودند. کلید خانه را تحویل سیّد کریم داده و او را به خانه جدید میبرد. اگر لطفی کنی آیی کنارم به خاک پای تو سر میگذارم برای دیدنت جز نیمه جانی که بر لب آمده چیزی ندارم از این دنیا فراقت کرده سیرم از آن ترسم به هجرانت بمیرم اگر خواهی نباشی همدم من به دام خود چرا کردی اسیرم؟ (علیاصغر یونسیان[/b][/font] منبع: سایت موعود[/size] |
|||
|
|
۰:۴۲, ۲۹/اسفند/۸۹
شماره ارسال: #30
|
|||
|
|||
|
حسین قدیانی فوق العادست..
وقتی شروع میکنی به خوندن مطالبش،دلت نمیخواد بذاریش کنار.. خدا حفظش کنه. (ببخشید اگر به موضوع ارتباطی نداشت.) |
|||
|
|
|
|
|
| 2 میهمان |











![[تصویر: 5ho20n6z2ajxyizajngq.jpg]](http://up.iranblog.com/images/5ho20n6z2ajxyizajngq.jpg)