|
جوانمرد
|
|
۱۷:۳۹, ۲۷/اسفند/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
40 روایت از آخرین جوان مردان، خصلتی که رو به موت است، خصلتی برای منتظران............(بر گرفته از کتاب جوانمرد نام دیگر تو، عرفان نظر آهاری)
روایت اول عالِم،هر بامداد که بیدار می شود در جست و جوی علم است؛ می رود تا علمش را افزون کند. زاهد هر بامداد که بلند می شود در جست وجوی زهد است؛ می رود تا زهدش را زیاد کند. اما اما جوانمرد هر بامداد که بر می خیزد در جست و جوی عشق است؛ می رود تا دلی را شاد کند. |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۱:۵۹, ۱۰/تیر/۹۲
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت بیست و هشتم از جوانمرد پرسیدند:نشان کسی که خدا او را در برگرفته است ، چیست؟ گفت: آنکه از فرق تاقدمش همه از خدا بگوید.دستش از خدا بگوید، پایش از خدا بگوید. نشستن و رفتن. دیدنشاز خدا بگوید و حتی نفَسَش، نقسش هم از خدا بگوید. مثل مجنون که به هرکه می رسید از لیلی میگفت، به زمین به دریا به دیوار،به مردم و به درخت و بهگوسفندان........... مومن مجنونی است که لیلی اش خداوندست. |
|||
|
|
۲۲:۰۲, ۱۰/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/تیر/۹۲ ۲۲:۱۸ توسط هدهد.)
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
بسم اللهالرحمن الرحیم روایت بیست و نهم عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا.روز و شب و شبو روز علم می اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند ازملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز زهد می ورزیدند. عابدان نیز همین گونه بودند و عبادت بر عبادت می افزودند. جوانمرد اما دلشورهنداشت، ذوق داشت و شوق داشت. پاکی جمع میکرد برای روز ملاقات و می گفت: شما علم و زهد و عبادت جمع می کنید، من اماپاکی و بی باکی ؛ زیرا آن عزیز،پاک است و بی باک. قرنهاست که عالمان و زاهدان و جوانمردان می آیند و میروند و ما همچنان نگاه می کنیم و نمی دانیم برای آن عزیز، کدامعزیز تر است، علم و زهد و عبادت و یا پاکی و بی باکی؟ |
|||
|
|
۱۴:۴۰, ۱۱/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/تیر/۹۲ ۱۴:۴۴ توسط هدهد.)
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت سی ام جوانمرد گفت: خدایا نماز میخوانمو روزه میگیرم، حج میگزارم و زکات می دهم.انفاق میکنم و می بخشم، نه غیبتی و نه دروغی نه حرامی؛ اما این نیست آنچه تو میخواهی، دلم راضی نمیشود. میدانم که چیزی بیش از اینها باید کرد. خدا گقت: اری چیزی بیش از اینها باید کرد. و آنگاه عرش را بر شانه های او گذاشت و گفت: این است آنچه میخولهم ، اینکه عرشم را بردوش بگیری، امانتم را. جوانمرد گفت: سنگین است، سنگین است، سنگین است، شانه هایم دارد میشکند، نزدیک است که عرشت بر زمین بیفتد. خدا گفت یاری بخواه، جهان هرگز از یاران خالی نخواهد بود. و جوانمرد فریاد برآوردکه :ای جوانمردان، یاری ، یاری، یاری ام کنید عرش خدا برپشت ما ایستاده است. نیرو کنید و مرداسا باشید که این بار گران است. و هر روزکسی از گوشه ای و هر روز کسی از کناری درآمد.کسی که تکه ای از عرش خدا و پاره ای از امانت او را برپشت گرفت. هزاران سال گذشته است و هزاران سال دیگر نیز میگذرد، اما عرش خدا هرگز بر زمین نخواهد افتاد. |
|||
|
|
۱:۱۰, ۱۳/تیر/۹۲
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
(روایت بعدی رو خیلی دوست دارم) روایت سی و یکم دروازه غیب اندکی باز مانده بود، جوانمرد کنار در ایستاده بود. پنهانی داخل را نگاه می کرد و می دیدکه خداوند چگونه همه را می بخشد و چگونه از همه می گذرد. جوانمرد لبخند میزد. خدا گفت: پس دیدی که ما همه را می بخشیم و از همه می گذریم؛ اما نمی بخشیم و به آسانی نمیگذریم از آن که ادعای دوستی ما را دارد. جوانمرد بازهم لبخند زد. جوانمرد گفت: اما ما دراین دوستی پای می فشاریم؛ حتی اگر از گناه همه بگذری و تنها از گناه دوست نگذری.... همه ی دار و ندار ما در هستی همین است؛ از این دوستی دست برنخواهم داشت. .این بار خدا بود که لبخند می زد؛ لبخندی به فراخی غیب و به رازناکی شهود. |
|||
|
۱۹:۳۴, ۱۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/تیر/۹۲ ۱۹:۴۰ توسط هدهد.)
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
بسم اللهالرحمن الرحیم روایت سی و دوم از پشت دیوار های ملکوت هنوز هم صدای مناجات جوانمرد به گوش می رسد. ********************************** صدای جوانمردی که به خدایش میگفت: الهی! اگر اندامم درد کند شفا تو دهی، چون توام درد کنی، که شفا دهد؟ الهی! مرا برای خویش آفریدی. از مادر برای تو زاده شدم؛ مرا صید هیچ آفریده مکن. الهی! از بندگان توبعضی نماز و روزه دوست دارند و بعضی حج و غزا و بعضی علم و سجاده، مرا از همه ی این ها باز کن که زندگانی ام و دوستی ام جز برای تو مباشد.[/b] |
|||
|
۲۰:۲۲, ۱۵/تیر/۹۲
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت سی و سوم رو به بالا و رو به پایین نماز می خواند، رو به چپ و رو به راست، به رکوع می رفت. به پس و پیش و به زیر و به زبر قنوت می خواند. می چرخید و سلام می داد. می رقصید و به سجده می افتاد. خدا گفت:چه میکنی با این همه شور و با این همه بی پروایی؟ می خواهی به دیگران بگویم چه میکنی، تا بیایند و سنگسارت کنند؟ جوانمرد گفت: تو نیز میخواهی به دیگران بگویم که چقدر مهربانی وچقدر بخشنده، تا همه بی پروا طغیان کنند؟ -:جوانمردا، تو چیزی نگو، من نیز چیزی نخواهم گفت. **************************** جوانمرد خندید و جوانمرد چرخید و جوانمرد رقصید، و نام آن چرخیدن ها و خندیدن ها و رقصیدن ها نماز شد! |
|||
|
|
۶:۴۲, ۲۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/تیر/۹۲ ۶:۵۷ توسط هدهد.)
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن ارحیم
دوستان می بخشید چندتایی میذارم ولی باید زودتر این تاپیکم بسته بشه. *********************************************************** روایت سی و چهارم مردی به نزد جوانمرد آمد و گفت: تبرکی می خواهم، جامه ات را ،تا من نیز از جوانمردی بهره ببرم. جوانمرد گفت: جامه مرا که بهایی نیست، اما سوالی دارم سوالم را پاسخ گو، جامه من برای تو. مرد گفت: بپرس. جوانمرد گفت :اگر مردی چادر زنی بر سر کند زن خواهد شد؟ مرد گفت: نه. جوانمرد گفت: اگر زنی جامه مردان را بپوشد، چطور، مرد می شود؟ مرد گفت: نه. جوانمرد گفت: پس در پی آن نباش که جامه جوانمردان بر تن کنی که اگر پوست جوانمرد را نیز بر تن کشی سودی نخواهد داشت؛ زیرا جوانمردی به جان است نه به جامه. روایت سی وپنجم مردم می گفتند: راه های رسیدن به خدا بسیار است. جوانمرد اما می گفت: دو راه است و بیشتر نیست. یکی را ضلالت است و یکی راه هدایت. راه ضلالت را بنده به خداست و راه هدایت راه خدا به بنده. پس اگر کسی بگوید به سوی خدا می روم، بدان که اشتباه می کند. زیرا نه تنها کسی می تواند به سوی خدا برود که می برندش که می کِشندش. جوامرد هنوز داشت می گفت که او را کشیدند و بردند. روایت سی و ششم جوانمرد بر چرخ و فلک دنیا سوار بود؛ می چرخید و ذوق می کرد. می گردید . ذوق می کرد. بالا می رفت و ذوق می کرد پایین می آمد و ذوق می ورزید. گفتند: برازنده نیست مردی و این همه ذوق، مردی و این همه شورو مردی و این همه کودکی. جوانمرد تردید کرد می خواست پایین بیاید که خدا دستش را گرفت و گفت: همین جا بمان، دنیا چرخ فلک بزرگی است که تنها کودکان می توانند برآن سوار شوند. دیگران از این چرخ و فلک می هراسند و تنها در گوشه ای به تماشا نشسته اند. و بدان، کسی که پیش ما مرد است، پیش مردم، کودک است و کسی که پبش مردم ، مرد است، پیش ما نامرد! جوانمردخندید و کودکی را برگزید. |
|||
|
|
۲۳:۱۵, ۲۴/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/تیر/۹۲ ۲۳:۱۸ توسط هدهد.)
شماره ارسال: #28
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
روایت سی هفتم کسانی می گفتند: عارف کوه است؛ کوهی که معرفت خدا را تاب می آورد؛ و کسانی دیگر گفتند: عارف آفتاب است، آفتابی که زمین را روشن میکند. جوانمرد اما گفت: عارف نه کوه است نه آفتاب، عارف پرنده ی کوچکی است که در جستجو دانه از آشیانه جدا شده، دانه پیدا نکرده،آشیانش را هم گم کرده است. عارف در آسمان حیرت بال بال می زند. اما سی مرغ همین را دوست دارد: پرپر زدن پرنده ای کوچک را در آسمان حیرت. روایت سی و هشتم گفتند: ای جوانمرد! از کدام سو می روی؟ این همه راه است و تو از بی راهه ها گذر می کنی؟ این راه را ببین پیش از تو هزاران هزار نفر از آن گذشته اند. در هر قدمش چراغی روشن است، گم نخواهی شد. و این همه راه دیگر را که می بینی راه عارفان است، سخت است و سنگلاخ اما بر هر سنگش علامتی است تو را می رساند. تو اما ای جوانمرد، از کدامین راه بی نام و نشان می روی؟ جوانمردگفت: من از آن راه میروم که راه نا باکان است و دیوانگان و مستان؛ زیرابا خدا مستی و دیوانگی و ناباکی سود دارد.... |
|||
|
|
۱:۴۱, ۲۶/تیر/۹۲
شماره ارسال: #29
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
عزرائیل دست جوانمرد را گرفت و بوسید و گفت: ای جوانمرد! دیگر تمام شد، آخرین نفست را به من بده باید برویم. جوانمرد گفت: هرگز،هرگز نفسم را به تو نخواهم داد. فرشته مرگ گفت: اما ای جوانمرد مگر تو نبودی که می گفتی: چهل سال است جانم میان لب و دندانم ایستاده است، مگر تو نبودی که می گفتی: بیست سال است که کفن مرا از آسمان آورده اند و بر من لنداخته اند، مگر نمی گفتی: سراز کفنم بیرون کرده ام و سخن می گویم. جوانمرد گفت: گفته ام، اما جانم را به تو نمی دهم؛ زیرا جان را از تو نگرفته بودم تا به تو بازپس دهم. جام را به او می دهم که از او گرفته ام. فرشته گفت: اما من جانت را به او می رسانم بی هیچ کم و کاستی. این رسم دنیاست. اما جوانمرد جان نداد اما جوانمرد جان نداد اما جوانمرد.... تا آنکه خدا دستانش را گشود و جوانمرد جانش را تنها به خدا داد. **************** آن فرشته در گوشه ای بود و نگاه می کرد و با خود می اندیشید که پس اینچنین نیز ممکن است1 |
|||
|
|
۱۵:۳۱, ۲۶/تیر/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/تیر/۹۲ ۱۵:۳۴ توسط هدهد.)
شماره ارسال: #30
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم روایت چهلم بهشتیان در صف ایستاده بودند و نوبت خود را انتظار می کشیدند. دروازه بهشت باز شد و فرشته ها پیش از هر کس جوانمرد را فراخواندند تا وارد بهشت شود بهشتیان اعتراض کردند و چرایش را پرسیدند و گفتند: مگر جوانمرد چه کرده که پبش از دیگران به بهشت می رود؟ فرشته ها گفتند: نمی دانید که او چه کرده است. خداوند به همگان فکرت داد اما او توانست از فکرت به محبت برسد و از محبت به هیبت و از هیبت به حکمت. اما نیکو آن بود که او از حکمت به شفقت رسید. شما نبودیدو نمی دانید که او با شفقتش چه می کرد. او بود که شب و روز برای مردم دعا می کرد ومی خواست حساب همه مردم را از او بکشند تا در قیامت حسابی برای کسی نماند؛ او بودکه از خدا خواهش می کرد به جای همه مجازات شود تا دوزخ از گناهکاران خالی بماند. حالا بهشت و نوبت اولین، کمترین چیزی است که باید به او داد. جوانمرد اما بهشت و نوبت اولین را قبول نکرد. او از میان این همه پاداشها، تنها خوشنودی خدا رابرداشت و بهشت و نوبتش را هم به دیگران بخشید. چهل روایت نقل شد. الحمدلله. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







