|
داستانهایی از تشرفات
|
|
۱۵:۵۷, ۸/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/اردیبهشت/۹۱ ۱۱:۵۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
از سر نیاز کمی تأمل کن ... وقتی فکر میکنی بر داشتهها و نداشتههایت، برای کدام یک بیشتر حسرت میخوری؟ برای آنکه (و آنچه) داشتهای و از دستش دادهای یا برای آنکه (و آنچه) نداشتهای و فقط وصفش را شنیدهای؟ بدون شکّ، احساس حسرت ما بر فقدان آنانکه داشتهایم قویتر خواهد بود. فقدان هر عزیز برای ما حسرتبار بوده و هست. وقتی نعمت وجود و حضور هر یک از اینان را چشیده باشیم و سایة محبتشان، و علم و تجربهشان بر سر ما بوده باشد، فقدان آنان حسرتبارتر است. و چقدر فرق است میان احساس بیپدری کسی که سالها زیر سایة پدر، بزرگ شده با او که از دوران کودکی و طفولیت از این نعمت محروم شده است. ما لذت حضور هیچ یک از امامان معصوم(علیه السلام) را نچشیدهایم. سالیان سال است که کسی درک این حضور را نداشته است و همه ما در حسرت دیدار و درک حضور ایشان میسوزیم (هر یک به فراخور حال و روزمان). حال اگر امام زمان ما چند صباحی حاضر بودند (به معنای غایب نبودن) و بعد دوران غیبت پیش میآمد، آیا وضع و حال ما همین بود که هست؟ اگر لذت بودن با امام و زیر سایة لطف و محبت و حکومت عدل ایشان بودن را میچشیدیم و بعد از این وصل، جدایی دست میداد آیا حسرتی که بر دلهایمان میماند دو صد چندان نبود؟ مطمئناً دعای ما رنگ و بوی دیگری داشت، خواهش و طلب نبود، اصرار بود. التماس بود. دعا از سر نیاز و درد و احتیاج بود. زندگیهای ما متفاوت میشد و دغدغههایمان نیز. بیش از آنکه در روزمرگیهای زندگی گم شویم و روز به روز بیشتر از این حسّ فراق فاصله بگیریم، از قافلة حسرت بهدلان و سوختگان وصالش جا نمیماندیم. خوشا به حال آنانکه حسرت به دلترند در فراق امام زمانشان با آنانکه درک حضورش را نکردهاند (حضور به معنای ظهور از پس پردة غیبت). آنانکه امام زینالعابدین (علیه السلام) دربارةشان فرمودهاند: اهل زمان غیبت او که قائل به امامت او و منتظر ظهور او باشند، برتر از مردمان هر زمان دیگر هستند زیرا خدای تبارک و تعالی به آنها آنقدر عقل، فهم و شناخت عطا فرموده است که غیبت امام در پیش آنها چون زمان حضور شده است، خداوند اهل آن زمان را همانند مجاهدانی قرار داده که در محضر رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شمشیر میزنند آنها مخلصان حقیقی و شیعیان واقعی و دعوتکنندگان به دین خدا در آشکار و نهان هستند. دعا کنیم که از اینان باشیم و دعا کنیم از ته دل برای آقایمان و برای درک حضورش و التماس کنیم تعجیل در ظهور ایشان را و تلاش کنیم برای کسب معرفتش که از جمله وظایف منتظران در عصر غیبت درخواست معرفت امام عصر(علیه السلام) از خداوند است. |
|||
|
| آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۰:۴۲, ۲۲/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #21
|
|||
|
|||
|
علامه حلی و بوسه بر خاک پای امام زمان(علیه السلام) علامه حلی، از رجال برجسته و علمای بزرگوار شیعه، کسی است که درباره اش نوشته اند: “در حالی که کودک بود، به درجه اجتهاد رسید و مردم منتظر بودند که به تکلیف برسد تا از او تقلید نمایند.” علامه حلی، هر هفته از حله با پای پیاده به سوی کربلا راه می افتاد تا فضیلت زیارت امام حسین علیه السلام را در شب جمعه درک نماید. آن بزرگوار، طی سفری از حله به کربلا، به محضر نورانی امام عصرعجل ا... تعالی فرجه میرسند، اما حضرت را نمی شناسند. در طول مسیر، عصا از دست علامه به زمین میافتد. امام زمان ارواحنا فداه خم می شوند، عصای علامه را برمی دارند و به دست ایشان می دهند. در همین هنگام سؤالی در ذهن علامه القا می شود و از محضر امام علیه السلام میپرسد: - آیا در این عصر و زمان که غیبت کبرا است، میتوان حضرت صاحب الامر عجل ا... تعالی فرجه را دید یا نه؟ حضرت در پاسخ علامه می فرمایند: - چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آن که دست او هم اکنون در دست توست؟! به محض این که علامه این پاسخ را میشنود، بی اختیار خود را به زمین می اندازد تا پای مبارک حضرت را ببوسد که در این هنگام از کثرت شوق مدهوش می شود. تنکابنی، قصص العلما، ص355. |
|||
|
|
۱۰:۲۲, ۲۳/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #22
|
|||
|
|||
|
تشرف شیخ محمد تقى قزوینى شیخ جلیل , میرزا عبدالجواد محلاتى , که از اهل تقوى و مجاورین نجف اشرف بود,فرمود: شـیـخ مـحـمـد تقى قزوینى , که در مدرسه صدر منزل داشت و از نظر علم و عمل و تقوى و زهد بـى نـظـیـر بـود, دائمـا مى گفت : حاجتى که من از خدا دارم و در حرم مطهرامیرالمؤمنین (ع ) همیشه خواسته ام این است که خدمت ولى عصر, حضرت بقیة اللّه ارواحنافداه , مشرف شده و پاهاى مـبـارک آن حـضـرت را بـبـوسم و در کمال عجز و با دل شکستگى مى گویم : اللهم ارنى الطلعة الرشیدة و الغرة الحمیدة . ایشان مبتلا به مرض سل شد و با این که فقیر و نیازمند بود, نهایت عزت نفس راداشت و حال خود را پوشیده مى داشت . مـدت هـیـجـده سال , در جوار حرم مطهر امیرالمؤمنین (ع ) , موفق به تحصیل علم بود. مرض او طـول کـشـیـد و همیشه سرفه مى کرد و در وقت سرفه از سینه اش خون خارج مى شد و به همین سبب از حجره اش به انبار مدرسه منتقل شد, تا اطراف حجره به خونى که از سینه اش دفع مى شد, آلوده نشود. مـدتـى در آن مـکـان بود و خون از سینه اش دفع مى شد, تا این که همه از او ناامید شدند وکسى گمان نمى کرد که از این مرض شفا پیدا کند. چـنـد روزى گـذشـت . او را در کـمـال صـحت و سلامتى یافتند. همگى از آن حالت وسلامت او شـگـفـت زده شـدند, بخاطر آن شدت و سختى که داشت و خونى که ازسینه اش خارج مى شد. به هـرحـال بـراى هـمه سؤال بود که چگونه ناگهانى سلامت خود را باز یافت . همه مى گفتند: این نبوده مگر به یک واسطه غیبى , لذا از سبب شفاى او پرسیدند. گـفت : شبى از شبها, حال من خیلى وخیم شد, به طورى که هیچ حس و حرکت وشعورى برایم بـاقى نماند. اوایل فجر بود, ناگاه دیدم سقف انبار شکافته شد و شخصى که یک صندلى همراهش بـود, فـرود آمـد و آن را در مـقابل من گذاشت . بعد از اوشخص دیگرى فرود آمد و بر آن صندلى نـشـسـت . در همان حالت مثل این که به من گفتند: این شخص امیرالمؤمنین (ع ) است . حضرت توجهى به من فرمود و از حال من جویا شد. عرض کردم : اى سید و مولاى من , حاجت مهم من شفاى از این مرض و رفع فقرمى باشد. فرمود: اما مرض , که از آن شفا یافتى . عرض کردم : آن آرزوى بلندى که دارم و همیشه در حرم مطهر دعا مى کنم و از خدامى خواهم که مستجاب شود, چطور؟ فـرمود: فردا قبل از طلوع آفتاب به بالاى بلندى وادى السلام رفته و در حالى که متوجه به جاده و راه کـربـلا بـاشـى , مـى نشینى فرزندم صاحب العصر و الزمان از کربلا مى آید. دو نفر از اصحاب او همراهش هستند. به ایشان سلام کن و هر جا مى روند,همراهشان باش . در ایـن هـنگام حواسم برگشت و به هوش آمدم , و هیچ کس را ندیدم . با خود گفتم این جریان از خـیـالات مـالیخولیایى بود, اما پس از زمانى که گذشت , سرفه نکردم و دیدم به بهترین وجه شفا یـافـتـه ام . تعجب کردم و در عین حال باور نمى کردم که شفا یافته باشم . تا این که شب شد و اصلا سـرفـه اى بـه من دست نداد. با خود گفتم اگر آنچه که وعده فرموده اند فردا واقع شود, صورت گرفت و به زیارت مولایم حضرت صاحب الزمان عجل اللّه تعالى فرجه الشریف مشرف شدم , بدون هیچ شک و شبهه اى به بزرگترین سعادتها رسیده ام . صـبـح شـد. وقت طلوع آفتاب , به محلى که امر فرموده بودند, رفتم و آن جا نشستم ورو به جاده کـربـلا نمودم . ناگاه سه نفر که یکى از آنها جلوتر و با کمال وقار و آرامش بود و دو نفر پشت سر او مثل مجسمه متحرک پیش مى آمدند. آن دو نفر لباسشان ازپشم و به پایشان گیوه بود. در این جا هـیبت و شوکت آن بزرگوار مرا گرفت به طورى که چون نزد من رسید, جز سلام کردن قادر به هـیـچ کـارى نبودم . ایشان جواب سلام مرا دادند و از پاى آن بلندى که روى آن نشسته بودم , بالا آمدند و از پشت دیوار شهر وارد جاده اى که به سوى مقام حضرت مهدى (ع ) است , شدند و حضرت در اتـاقـى کـه در آن مـقـام اسـت , نـشـسـتند و آن دو نفر کنار در اتاق ایستادند. من هم نزدیک آنـهـاایـسـتـادم . آن دو نفر ساکت بودند و اصلا صحبت نمى کردند و به همین حال روز بلندشد و آفـتـاب بالا آمد و صبر من هم تمام شد. با خود گفتم داخل اتاق مى شوم و به بوسیدن پاى مبارک مـولاى خود مشرف مى گردم . چون پا در فضاى آن اتاق گذاردم ,هیچ کس را ندیدم . این جا دنیا در نـظـرم تـاریـک شد و تا شب در کنار دریاى قدیم نجف , خود را به خاک و گل مى زدم و فریاد مـى کـشـیـدم . تصمیم داشتم که خود را ازنهایت غصه اى که پیدا کرده بودم , هلاک کنم , اما فکر کردم و دیدم که دعاى من همین بود: اللهم ارنى الطلعة الرشیدة و الغرة الحمیدة , یعنى خدایا آن حضرت را به من نشان بده و این دعا هم که مستجاب شد. پس دلیلى ندارد که خود را از بین ببرم , لذا به محل خود برگشتم و تا به حال هم این قضیه را به کسى نگفته بودم . |
|||
|
|
۱۰:۱۱, ۲۴/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #23
|
|||
|
|||
|
تشرف آیه الله العظمی نجفی مرعشی به محضر مبارک ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در کتاب قبسات در شرح حال زندگی مرحوم آیه الله نجفی مرعشی آمده است که این بزرگوار سه مرتبه خدمت باهر النور حضرت صاحب الزمان علیه السلام مشرف شده اند. به عنوان تیمن و تبرک، ترجمه یکی از تشرفات معظم له را که حاوی نکاتی جالب و آموزنده است، برای خوانندگان عزیز نقل می کنیم. ایشان فرموده اند: در ایام تحصیل در نجف اشرف شوق زیادی به دیدار جمال مولایمان حضرت بقیه الله الاعظم - عجل الله تعالی فرجه الشریف - داشتم. با خویش عهد بستم که چهل شب چهارشنبه پیاده به مسجد سهله مشرف شوم، به این نیت که جمال نورانی حضرت صاحب الامر علیه السلام را زیارت کنم و به این فوز بزرگ نائل شوم. شب چهارشنبه سی و پنجم و یا سی و ششم بود، در آن شب رفتنم از نجف اشرف به تاخیر افتاد و هوا ابری و بارانی بود. نزدیک مسجد سهله خندقی بود، هنگامی که به آنجا رسیدم، بر اثر تاریکی شب وحشت و ترس وجود مرا فرا گرفت، مخصوصا از جهت ازدیاد دزدها و قطاع الطریقها. ناگهان صدای پایی از پشت سر شنیدم که بیشتر موجب ترس و وحشتم شد. برگشتم به عقب، سید عربی را با لباس اهل بادیه دیدم. نزدیک من آمد و با زبان فصیح گفت: ای سید، سلام علیکم. تا صدای او را شنیدم، ترس و وحشتم برطرف شد و سکون و آرامش خاطر پیدا کردم. برایم تعجب آور بود که چگونه آن شخص در تاریکی شدید، متوجه سیادت من شد، و در آن لحظه از این مطلب غافل بودم. به هر حال سخن می گفتیم و می رفتیم. از من سوال کرد: قصد کجا داری؟ گفتم: مسجد سهله. فرمود: به چه نیت؟ گفتم: به قصد تشرف و زیارت ولی عصر علیه السلام. مقداری که رفتیم، به مسجد کوچکی که به مسجد زید بن صوحان شهرت دارد و در نزدیکی مسجد سهله است، رسیدیم. داخل مسجد شده نماز خواندیم. بعد از نماز، دعایی خواند، کان دیوارها و سنگها آن دعا را با او زمزمه می کردند. احساس انقلاب عجیب در خود نمودم که از وصفش عاجزم. بعد از دعا، سید فرمود: سید، تو گرسنه ای، چه خوب است شام بخوری. سپس سفره ای را که زیر عبا داشت، بیرون آورد و در آن مثل اینکه سه قرص نان و دو یا سه خیار سبز تازه بود که گویی تازه از باغ چیده بودند، و آن وقت وسط زمستان بود و سرمای زننده ای بود و من متوجه به این معنا نشدم که این آقا خیار تازه سبز را در این فصل زمستان از کجا آورده است. طبق دستور مولا شام خوردم. سپس فرمود: بلند شو تا به مسجد سهله برویم. داخل مسجد شدیم، آقا مشغول اعمال وارده در مقامات شد و من هم به متابعت آن بزرگوار انجام وظیفه می کردم و بدون اختیار نماز مغرب و عشاء را به آن عزیز اقتدا کردم و متوجه نبودم که این آقا کیست. بعد از آن که اعمال تمام شد، آن نازنین فرمود: ای سید، آیا مثل دیگران بعد از اعمال مسجد سهله به مسجد کوفه می روی یا در همین جا می مانی؟ گفتم: می مانم. در وسط مسجد در مقام امام صادق علیه السلام نشستیم. به سید گفتم: آیا چای یا قهوه یا دخانیات میل داری آماده کنم؟ در جواب، کلام جامعی را فرمود که در اعماق وجودم اثر گذاشت به گونه ای که هر گاه یادم می آید، ارکان وجودم می لرزد. فرمود: این امور از فضول زندگی است و ما از این فضولات دوریم. به هر حال مجلس نزدیک دو ساعت طول کشید و در این مدت مطالبی رد و بدل شد که به بعضی از آنها اشاره می کنم: 1 - در رابطه با استخاره سخن به میان آمد، سید عرب فرمود: ای سید، با تسبیح چگونه استخاره می کنی؟ گفتم: سه مرتبه صلوات می فرستم و سه بار می گویم: استخیر الله برحمته خیره فی عافیه. پس قبضه ای از تسبیح را گرفته می شمارم، اگر دو تا ماند، بد است و اگر یکی ماند، خوب است. فرمود: برای این استخاره مطلبی هست که به شما نرسیده و آن مطلب این است که هر گاه یکی ماند، فورا حکم به خوبی استخاره نکنید، بلکه توقف کنید و دوباره بر ترک عمل استخاره کنید. اگر زوج آمد، کشف می شود که استخاره اول خوب است اما اگر یکی آمد، کشف می شود که استخاره اول میانه است. به حسب قواعد علمیه باید دلیل می خواستم زیرا به جای دقیق و باریکی رسیده بودیم، ولی به مجرد این قول، تسلیم و منقاد شدم و در عین حال غافل بودم که این آقا کیست. 2 - تاکید فرمودند بر تلاوت و قرائت این سوره ها بعد از نمازهای واجب: بعد از نماز صبح سوره یس، بعد از نماز ظهر سوره عم، بعد از نماز عصر سوره نوح (البته بعضی نقلهای دیگر دارد که سوره عصر)، بعد از نماز مغرب سوره واقعه و بعد از نماز عشاء سوره ملک. 3- تاکید فرمودند بر خواندن دو رکعت نماز بین مغرب و عشاء که در رکعت اول بعد از حمد، هر سوره ای خواستی بخوان و در رکعت دوم بعد از حمد، سوره واقعه را بخوان، و فرمود: کفایت می کند این نماز از خواندن سوره واقعه بعد از نماز مغرب چنان که گفته شد. 4 - سفارش فرمودند که: بعد از نمازهای پنجگانه، این دعا را بخوان: اللهم سرحنی عن الهموم و الغموم و وحشه الصدر و وسوسه الشیطان برحمتک یا ارحم الراحمین. 5 - سفارش فرمودند بر خواندن این دعا بعد از ذکر رکوع در نمازهای یومیه، خصوصا در رکعت آخر: اللهم صل علی محمد و آل محمد و ترحم علی عجزنا و اغثنا بحقهم. 6 - در تعریف و تمجید از شرایع الاسلام محقق حلی فرمودند: تمام مطالب آن مطابق با واقع است مگر کمی از مسائل آن. 7 - تاکید فرمودند به خواندن قرآن و هدیه کردن ثوابش به ارواح شیعیانی که وارثی ندارند یا وارثی دارند و یادی از آنها نمی کنند. 8 - تاکید فرمودند بر تحت الحنک را از زیر گردن دور دادن و سر آن را در عمامه قرار دادن، چنانکه علمای عرب به همین شکل عمل می کنند، و فرمود: در شرع چنین وارد شده است. 9 - تاکید فرمودند بر زیارت سیدالشهداء علیه السلام. 10 - دعا در حقم فرمودند که: جعلک الله من خدمه الشرع (خداوند تو را از خدمتگزاران شرع قرار دهد). 11- پرسیدم: نمی دانم آیا عاقبت کارم خیر است و آیا من نزد صاحب شرع مقدس رو سفیدم؟ فرمود: عاقبت تو بخیر وسعیت مشکور است و نزد صاحب شرع روسفیدی. گفتم: نمی دانم آیا پدر و مادر و اساتید و ذوی الحقوق از من راضی هستند یا نه؟ فرمود: تمام آنها از تو راضی اند و درباره ات دعا می کنند. استدعای دعا کردم برای خودم که موفق باشم برای تالیف و تصنیف کتب. دعا فرمودند. مطالب دیگری رد و بدل شد که مجال تفصیل و بیانش نیست. پس برخاستم که از مسجد بیرون روم به خاطر حاجتی. آمدم نزد حوضی که وسط راه قبل از خارج شدن از مسجد قرار دارد. به ذهنم خطور کرد که امشب چه شبی است و این سید عرب کیست که این همه با فضیلت است، شاید این آقا همان محبوب و معشوقم باشد. مضطرب شدم و برگشتم و آن گل زیبای نرجس خاتون را ندیدم و کسی هم در مسجد نبود. یقین پیدا کردم که حضرت صاحب الزمان علیه السلام را زیارت کردم. مشغول گریه و زاری شدم و همچون مجنونی سرگردان در اطراف مسجد گردش می کردم و تا صبح چون عاشقی که بعد از وصال مبتلا به فراق گشته است، واله و حیران بودم. هر گاه یاد آن شب می افتم، بهت زده می شوم. |
|||
|
|
۱۰:۱۲, ۲۵/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #24
|
|||
|
|||
|
دیدن امام عصر(علیه السلام) در حرم امام جناب حجة الاسلام سید محمد آل طه از مرحوم حاج میرزا على محدث زاده و او نیز به نقل از مرحوم حاج محقق چنین بیان فرمود که: روزى در ایام سفر به کربلا، به هنگام تشرف به حرم، ملتمسانه از آن حضرت فقط تقاضاى دیدار امام زمان (عجل الله تعالى فرجه الشریف) را نمودم. در همان لحظه، ناگهان متوجه شدم که به محازات قبر حضرت على اکبر(علیه السلام) مردى بلند قامت، در حالى که چفیه اى عربى بر سر دارد، نشسته است، در حالى که مردى دیگر با فاصله اى به اندازه نیم قدم به احترام در کنارش حضور دارد. در اولین نگاه بر چهره زیبا و پر هیبت آن مرد، متوجه شدم که او کسى جز وجود مبارک امام زمان (علیه السلام) نیست، از این جهت براى بوسیدن و در آغوش انداختن خود، قصد کردم که که به جلو حرکت نمایم، ولى در کمال تعجب دیدم که قدرت کوچکترین حرکتى را ندارم. پس به ناچار دقایقى چند به دیدار حضرتش ایستادم . نه وصلت دیده بودم کاشکى اى گل نه هجرانت که جانم در جوانى سوخت اى جانم به قربانت تـحمـل گـفتى و مـنهم کـه کـردم سـال ها، اما چـقـدر آخــر تـحـمـل، بـلکه یـادت رفت پیمانت در همان لحظه به دلیل رد شدن بسیارى از زائران حرم امام حسین(علیه السلام) از کنار آن حضرت، به ذهنم خطور کرد که آیا تنها من توفیق دیدن مهدى (عجل الله تعالى فرجه شریف) را دارم یا آن که دیگران نیز آن حضرت را دیده، ولى نمى شناسند؟ از این جهت از فردى که کنارم ایستاده بودم، پرسیدم: آیا شما چنین آقایى را با این مشخصات در حرم مى بینید؟ با نگاه متعجبانه و منفى آن مرد! دریافتم که این تنها منم که توفیق دیدارش را یافته ام، پس با عشق فراوان بر او حریصانه مى نگریستم، تا شاید غم سال ها دورى را با لحظاتى شیرین جبران نمایم . پس از مدتى آن حضرت به همراهى یارشان از جاى برخاسته و از حرم خارج شدند، در همان لحظه قدرت حرکت خویش را بازیافتم، پس به دنبالشان دویدم، ولى اثرى از آنان نیافتم! بـاز آى ساقـیـا کـه هـواخـواه خـدمـتـم مـشتـاق بـندگى و دعاگوى دولتم ز انجا که فیض جام سعادت فروغ تست بیرون شدى نماى و ظلمات حیرتم هر چنـد غـرق بـحـر گنـاهم ز صد جهت تـا آشنـاى عشق ز اهـل رحـمـتم مرحوم محدث زاده اضافه مى فرمود: از آن روز به بعد مرحوم محقق حالات معنوى عجیبى داشت که ما به حالات وى سخت غبطه مى خوردیم. |
|||
|
|
۲۰:۳۲, ۲۶/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #25
|
|||
|
|||
|
جریان پدر و پسر مرحوم آیة الله شیخ مرتضى حائرى به نقل از عالم جلیل القدر آیة الله حاج اسماعیل چاپلقى فرمود: در سال 1342 به قصد زیارت مشهد مقدس به همراه کاروانى با الاغ، طى ده روز از چاپلق به تهران آمدیم پس از عبور از تهران به سوى مشهد راه افتاده، تا به شهرستان شاهرود رسیدیم. کاروان براى استراحت زائران دو روز جهت نظافت و استراحت در شاهرود توقف داشت. روز اول لباسهاى پدرم را شسته و او را به حمام بردم، آنگاه در روز دوم لباس خود را شسته و خود براى نظافت به حمام رفتم. بنابراین زمانى براى استراحت باقى نماند، در حالى که سخت احساس خستگى مىکردم . شب هنگام دومین روز اقامت در شهرستان شاهرود، کاروان به راه افتاد، مقدارى که راه پیمودیم، با خود گفتم: یک ساعت کنار جاده مىخوابم، تا رفع خستگى کرده، سپس خود را به کاروان مىرسانم . پس از کاروان کناره گرفتم، از الاغ پیاده شدم و کنار جاده به خواب عمیقى فرو رفتم، به جاى یک ساعت، ساعاتى گذشت تا آنگاه که از گرماى آفتاب از خواب بیدار و متوجه شدم عرق بدنم را فرا گرفته و در عین حال خستگى از بدنم رخت بربسته است! به شدت نگران شدم پس به سرعت آماده حرکت شده و به راه افتادم، تا شاید خود را به کاروان برسانم . چیزى راه نرفته بودم که ناگهان با دو نفرى که به مقصد شاهرود در حرکت بودند، برخورد کردم. لباس یکى از آنان از نیم تنه، هندى بود، یکى از آن دو نفر رو به من کرده و با اشاره دست به جهتى از مسیر، فرمود: کربلائى ! راه از این طرف است . من نیز بدون توجه خاص به آنان به سوى همان جهت راه افتادم، چند قدمى نرفته بودم که با قهوهخانهاى بسیار با صفا که از استخرى پر از آب و درختان انبوه بید بلند بهره داشت، مواجه شدم . به سوى آن رفته و وارد آنجا شدم. قهوه چى، چائى برایم آورد، در آن زمان قیمت هر دو تا چاى، سه شاهى بود و من دو شاهى بیشتر همراه نداشتم، پس با میل هر چه زیادتر آن چاى داغ را نوشیدم. قهوهچى چاى دوم را آورد، ابتدا از پذیرش آن به خاطر کم بودن پولم امتناع کردم، او گفت: همان دو شاهى را بده، کافى است . پس از نوشیدن دو چائى، از قهوهخانه بیرون آمدم و عازم حرکت شدم. در بیرون قهوهخانه مردى ایستاده بود که الاغ اجاره مىداد، را با او معاملهام نشد. پس خود به سوى همان جهتى که آن آقا فرموده بود، حرکت کردم. ناگهان خود را در منزل دلخواه بین راه یافتم. پدرم با قافله تازه به آن منزل رسیده بود، با این که شب را تا به نزدیک ظهر راه آمده بودند! پدرم را در حالى که به دیوار آن منزل تکیه داده بود، یافتم . و داستان عجیب خویش را براى او گفتم، او بدون معطلى گفت: آن مرد حضرت ولى الله اعظم امام زمان(عجل الله تعالى فرجه الشریف) بوده است، که با چنین تصرفاتى، تو را کمک کرده است . مرحوم حائرى اضافه مىکند: براى بار دوم از مرحوم چاپلقى داستان فوق را از ایشان پرسیدم و چنین پرسیدم: آیا کسى از وجود استخر، آب، قهوهخانه و درختها در آن حوالى اطلاعى داشت؟ او با قاطعیت هر چه تمامتر گفت ابدا. |
|||
|
|
۱۸:۱۲, ۲۷/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #26
|
|||
|
|||
|
فتوای امام زمان(علیه السلام) آیة الله حاج شیخ مرتضى حائرى به نقل از مرد صالح و فقیه روشنضمیر، مرحوم آقاى حاج حسین حائرى فشارکى فرمود: میرزاى شیرازى قبل از صدور فتواى تاریخىاش، تعدادى از فضلاء و اصحاب فاضل خویش را جمع و با آنان پیرامون حکم تنباکو و لوازم و عوارض پیش بینى شده و نشده آن به بحث نشست . یکى از شاگردان وى، ماموریت داشت که خلاصه مطالب را تنظیم و به مرحوم میرزاى شیرازى بدهد، تا او آن مباحث مطرح شده را در کمال آرامش و دقت مجددا بررسى کند. آن شاگرد مبرز هر روز چنین مىکرد و ایشان نیز پس از بحث و مطالعه دقیق، بر آن مطالب حاشیه انتقادى و یا تاییدى مىنگاشت. از جمله مسائل مطرح شده پیرامون فتواى فوق، ترس از امکان وقوع خطر جانى براى مرحوم شیرازى آن هم پس از صدور حکم فتوا بود که او و سایر شاگردان مىبایستى در صورت وقوع چنین خطرى، پاسخى قوى آماده مىساختند. مرحوم آیة الله سید محمد فشارکى که بر این باور بود جان میرزاى شیرازى در مقابل مصلحت دین ارزشى ندارد، خود را به خانه میرزاى شیرازى رسانده و پس از انجام تعارفات در کمال صراحت، چنین مىگوید جنابعالى حق بزرگ استادى، تعلیم، تربیت و سایر حقوق بر من فراوان دارید، خواهش مىکنم به اندازه چند دقیقه از حقوق خود صرف نظر کرده تا بتوانم با جنابعالى آزادانه صحبت کنم! میرزاى شیرازى که خود فوق العاده به رعایت آداب اصرار مىورزید، نیز با کمال احترام مىگوید: بفرمایید. مرحوم فشارکى با آزادمنشى هر چه تمامتر مىگوید: سید! چرا مىترسى جانت به خطر افتد؟ چه بهتر که پس از عمرى خدمت به اسلام و تربیت عدهاى، به سعادت شهادت برسى که خود موجب سعادت شما و افتخار ماست . میرزاى بزرگ شیرازى مىگوید: من نیز همین عقیده شما را داشتم، ولى با تاخیر در حکم، مىخواستم افتاء مذکور به دست دیگرى - حضرت ولى الله اعظم عجل الله تعالى فرجه الشریف - نوشته شود! پس امروز به سرداب مطهر آن جناب - در سامرا - رفتم و آن حالت تشرف به من دست داد و من حکم تحریم تنباکو را از زبان آن حضرت نوشته و به ایران فرستادم . |
|||
|
|
۲۱:۲۲, ۵/تیر/۹۱
شماره ارسال: #27
|
|||
|
|||
|
چاهى در مسجد جمکران جناب حجة الاسلام حسن فتح الله پور به نقل از یکى از دست اندرکاران مسجد مقدس جمکران نقل کرد: سالیان دور، که مسجد جمکران بسیار ساده و بدون امکانات اولیه بود، با تعدادى از صالحان تهران و قم تصمیم گرفتیم که سر و سامانى به اوضاع مسجد جمکران بدهیم، پس با شرکتى به نام شرکت اسفندیار یگانگى قرار داد حفر چاه به مبلغ هفتصد هزار تومان که در آن زمان مبلغى فوق العاده گزاف بود، بستیم، تا پس از ارزیابىهاى فنى آنان، چاهى را در مسجد مقدس جمکران حفر کنند. آنان به قم آمده و با تحقیقات فراوان، جایى را براى زدن چاه تعیین کرده آنگاه به تهران بازگشته تا وسایل مورد نیاز را براى حفر چاه به قم آوردند. همان شب، ما در اتاقک کوچکى در بیرون مسجد نشسته بودیم، ناگهان در اتاقک باز شد و مرحوم آیة الله حاج سید حسین قاضى پس از اجازه طباطبائى وارد اتاق گردید، ما تا آن روز ایشان را ندیده بودیم، گرچه با اوصافش تا حدودى آشنایى داشتیم. او پس از قدرى صحبت مرا به بیرون از اتاق دعوت کرد، من نیز به همراهش بیرون آمدم، او بدون مقدمه فرمود: دقایقى پیش از آن که به سراغتان بیایم، حضرت بقیة الله(عجل الله تعالى فرجه الشریف) را در مسجد جمکران یافتم، آن حضرت فرمود: این جایى که براى زدن چاه آب تعیین کردهاید، به هنگام حفر به مشکل بر مىخورد آنگاه خود حضرت و خودشان جایى را نشان دادند که اینک محل فعلى چاه آب مسجد است . ما همان شب آن مکانى که مرحوم قاضى نشانمان داد، سنگ چین کردیم، فردا صبح علیرغم ناراحتى فراوان مهندسان شرکت حفارى و تضمین کتبى گرفتن از ما جهت جبران خسارات - در صورت موفق نبودن - آنان را وادار کردیم که در همین مکان فعلى، چاه حفر شود، آنان به آسانى پس از حفر چهل متر، به آب رسیدند، وقتى سرپرست آن شرکت - که خود زردشتى بود - از این جریان با خبر شد، به قم آمده و پس از اعلام این که تاکنون چنین حفر چاه آسانى نزده است، تمامى مبلغ قرارداد را به ما بخشید! و خود نیز در بناى مسجد شرکت کرد. |
|||
|
|
۹:۵۴, ۹/تیر/۹۱
شماره ارسال: #28
|
|||
|
|||
|
گمشدگان قمی مرحوم آیة الله شیخ مرتضى حائرى به نقل از رفیق با سابقه، صالح و راستگویشان آقاى حاج حسین خان ضیائى بیگدلى فرمود: در سال هاى اخیر روزى با تعدادى از زنان و دوستان قمى عازم سفر حج شدیم، نام یکى از آنان اکبرخان بود. پس از رسیدن به مکه و فرا رسیدن ایام حج، در شبى که از عرفات عازم مشعرالحرام بودیم؛ حاجیان پس از رسیدن به مشعر، سخت خسته شده و در آن بیابان بدون چراغ بساطى را پهن کرده تا استراحت کنند، ولى نیاز به آب، ما را وادار کرد تا اکبرخان را نزد خانم ها گذاشته و با بقیه دوستان به سوى عرفات بازگشته تا از شیر آب که نزدیک صحراى عرفات بود، آب برداشته و باز گردیم . پس از طى مسیرى حدود 7 کیلومتر و برداشتن آب مورد نیاز، در راه بازگشت، به دلیل خاموشى چراغها، راه را گم کردیم . هر چه اکبرخان را صدا زدیم، کسى را نیافتیم، پس خسته و درمانده شدیم و به حالت اضطراب تمام، دقایقى چند را گذراندیم، ناگهان سه نفر، سوار بر اسب را دیدیم که قبایى بر تن پوشیده و شالى به کمر بسته، کلاه نمدى خاص قمى ها را بر سر داشتند، یکى از آنان که نورانیت بیشترى داشت، رو به ما کرده و فرمود: قمى ها را مى خواهید؟ با خوشحالى و حیرت گفتیم: آرى! پس تپه اى بسیار نزدیک را نشانمان داد و فرمود: از این تپه بالا بروید و صدا بزنید، همانطرف تپه هستند! پس بدون توجه مجدد به آن اسب سواران، با عجله به سوى تپه دویدیم و پس از رسیدن به تپه و بالا رفتن از آن اکبرخان را صدا زدیم، او جوابمان داد، خیالمان راحت شد! ولى ناگهان از خود پرسیدیم: آن اسب سواران چه کسانى بودند در آن صحرایى که بجز اتومبیل وسیله نقلیه دیگرى نبود، این اسب سواران چه کردند؟ چرا آنان در حال احرام نبودند؟ از کجا مى دانستند که ما قمى هستیم و به دنبال گروه خویش مى گردیم و چرا آنان لباس قدیم الایام قمى ها را پوشیده و از کت و شلوار! استفاده نمى کردند؟! در این موقع متوجه شدیم که آنان از دستگاه غیب الهى بوده اند که در مواقع خطر و یا اضطرار، به قدرت ولایت تکوینى به فریاد مردمان مى رسند! گم شده ای در مشعر عاید متعبد و متقى، صالح جناب حاج سید محمد کسائى فرمود: در ایامى که به سفر حج رفته بودیم، در میانه راه مشعر به منا، کاروانم را در حالى گم کردم که هیچ ماشینى حاضر نبود مرا سوار کند. پس با زحمت فراوان و با پاهایى مجروح خود را به صحراى منا رساندم، در آن آفتاب گرم و سوزان که عطش سخت مرا آزار مى داد، بزرگترین مشکل من، پیدا کردن خیمه کاروان مرحوم حاج مهدى مغازه اى بود. پس به ناچار با ناامیدى هر چه تمام تر تا بعد از اذان ظهر همان روز در میان خیمه هاى صحراى منا مى گردیدم، تا شاید خیمه او را بیابم، ولى هر چه جستجویم بیشتر مى شد، از خیمه مذکور کمتر نشانه اى یافتم، پس با نگرانى شدید و اضطرار روحى رو به سوى قبر امام حسین(علیه السلام) سلامى دادم و از او نجات خویش را خواستم . ناگاه دیدم مردى دست به شانه ام زده و فرمود: خیمه آقاى حاج مهدى مغازه اى را مى خواهى، دنبالم بیا! من نیز بدون معطلى به دنبالش راه افتاده و چند قدمى بیشتر نرفته بودم که به خیمه مورد نظر رسیده، پس وارد خیمه شده، آنگاه بیرون آمدم، تا از آن مرد تشکر کنم، ولى هر چه خود و دوستانم جستجو کردیم، نشانه اى نیافتند. پس فهمیدم که آن مرد شخص حضرت بقیة الله (عجل الله تعالى فرجه الشریف) و یا یکى از صحابى وى بوده: که چنین به فریادم رسید. |
|||
|
|
۲:۲۹, ۱۰/تیر/۹۱
شماره ارسال: #29
|
|||
|
|||
|
در خانهات را به روی آقا مبند! امام عصر(علیه السلام) از گناه نفرت دارد و ما باید به گونهای باشیم که اگر هم زمینه گناه پیش آمد، به احترام آن حضرت گناه نکنیم. برخی که خودشان را به دیدن بعضی از عکسها، فیلمها، سیدیها و... عادت میدهند، با دست خود از دیدن جمال آن امام محروم میشوند. جوانی که به مجلس امام حسین(علیه السلام) میآید و با اشک چشم، این پلیدیها را میشوید، نباید دیگر بار به گناه رو کند. از علمای اصفهان، مرحوم آیتالله صافی(رحمة الله علیه) بودند که حال معنوی و خوشی داشتند. در اواخر عمر و قبل از اینکه به رحمت خدا بروند، دیداری هم با آقا داشتند. روزگاری در حال ساخت خانه بودم، از او پرسیدم: خانه من چگونه باشد خوب است؟ فرمودند: خانه را به گونهای بساز که اگر امام زمان(عجاللهتعالیفرجهالشریف) آمدند از اینجا رد شوند و خسته بودند، نگویند در این خانه جای من نیست؛ بگویند در میزنیم، یک ساعت استراحت میکنیم و میرویم. در خانهات را به روی آقا مبند! چرا با دل خود کاری میکنیم که دیگر جای آن حضرت نباشد؟ چرا با چشمان خود کاری میکنیم که او را نبیند؟ مگر نه اینکه هر چه هست به دست خودمان است؟ «علی بن مهزیار» انسان شگفتآوری است. بیست سفر به حج رفته بود تا آن حضرت را ببیند؛ به حج رفتن در قدیم به آسانی حالا نبود. اکنون هم بیست سفر به مکه رفتن برای دیدن آن حضرت آسان نیست. برخی از ما حتی همت نمیکنیم تا به جمکران برویم. اگر به شما بگویم، دیروز به خدمت مقام معظم رهبری شرفیاب شدم، فوری خواهید پرسید: ایشان به شما چه گفتند؟ بعضی از تشرفها ممکن است به محضر امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) نباشد؛ بلکه تشرف به نزد فرستاده او باشد. برخی از دیدارها هم مکاشفه است. اگر اصول تشرفها را بدانیم، همین که میشنویم، در مییابیم که چه نوع تشرفی بوده است. علی بن مهزیار، نخست سفیر امام را میبیند؛ جوانی زیبا؛ به علی بن مهزیار میگوید: دنبال کسی میگردی؟ میگوید: به دنبال امام محجوب هستم؛ امامی که پشت پرده است. امام محجوب نیست. ماییم که محجوبیم. برخی از اهل سنت معتقدند که شیعه میگوید امام عصر(عجاللهتعالیفرجهالشریف) داخل چاه رفتهاند و غایب هستند! ولی ما این گفته را قبول نداریم. حضرت به کدام چاه رفتهاند؟ در واقع ما در چاه هستیم و امیدواریم او ما را از چاه نفس به در آورد. اشعاری مثل اینکه: «یوسف زهرا از چاه درآ» و... اشتباه است؛ چنان که آمده است: (ای خدا) تو از مخلوقاتت محجوب (در پرده) نمیشوی بلکه این اعمال آنهاست که باعث محبوب شدنشان از تو میشود. حجاب، گناهان ماست. اگر بخواهیم به دیدار حضرت برسیم، باید گناه را از زندگی دور کنیم علی بن مهزیار میگوید که وقتی خدمت امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) رسیدم، سلام کردم و نخستین سخن آن حضرت به من این بود: یا أبالحسن، قد کنّا نتوقّعک لیلاً و نهاراً؛ ای ابا الحسن ما شب و روز منتظر دیدارت بودیم. شگفتا! علی بن مهزیار پس از بیست سفر حج به عشق زیارت مولایش، هماکنون خود را بدهکار او میبیند. او در پاسخ میگوید: آقا! من نمیدانستم شما کجایید. و آن حضرت میفرمایند: واقعاً نمیدانستی ما کجاییم؟ جای ما برای شما معلوم نیست؟ همه ما میدانیم آن حضرت در کجاست؛ امّا باز به جای دیگر میرویم. آن حضرت را بارها در حرم حضرت معصومه(علیهاالسلام) و مسجد جمکران دیدهاند. آن حضرت در مسجد امام حسن(علیهالسلام) قم، عدهای از خوبان را دعوت کردند و با آنها نماز ظهر خواندند. آن حضرت در حرم امام هشتم(علیهالسلام) رفت و آمد دارند. پر واضح است که جای امام عصر(عجاللهتعالیفرجهالشریف) پشت صندلی اینترنت که فیلمها و عکسهای زشت در آن پیداست، نیست. ما خود میدانیم که وقتی تندخو میشویم و بدخلقی میکنیم، حتماً دیدارمان با امام عصر(عجاللهتعالیفرجهالشریف) به تأخیر میافتد. آن حضرت در نماز ظهر به عدهای از بازاریان قم فرمودند: عدهای از بازاریها به دنبال این هستند که نقاط ضعف شیعه ما را پیدا کنند و آنها را در معاملات فریب دهند و حقشان را بخورند. چرا بعضی در بازار منتظرند یک انسان ناشی پیدا شود و او را فریب دهند؟ شاید امام مهدی (علیهالسلام) این شخص را دوست داشته باشد. شخصی میگفت: «من تصمیم گرفتم هر جمعه دعای ندبه بخوانم همان هفته اول در خواب دیدم منادی ندا میدهد که من با تو ارتباط قلبی برقرار کردم». اگر گناه نکنیم، ارتباط برقرار میشود. گناه، هرچند به ظاهر خوشی و شیرینی به همراه دارد، بسیار تلخ است؛ چون انسان را از کسی که دست او را میگیرد و به خدا میرساند، جدا میکند. فرمودهاند که «ملائکه به خانهای که بت یا سگ باشد، نمیآیند». پس باید مطمئن باشیم که امام عصر(عجاللهتعالیفرجهالشریف) هم نمیآیند. |
|||
|
|
۲۲:۰۹, ۱۰/تیر/۹۱
شماره ارسال: #30
|
|||
|
|||
|
مرد صابونی بصره شخص عطّاری از اهل بصره میگوید: روزی در مغازة عطّاریم نشسته بودم که دو نفر برای خریدن سدر و کافور به دکّان من وارد شدند. وقتی به طرز صحبت کردن و چهرههایشان دقّت کردم، متوجّه شدم که اهل بصره و بلکه از مردم معمولی نیستند به همین جهت از شهر و دیارشان پرسیدم، ولی جوابی ندادند. من اصرار میکردم، ولی جوابی نمیدادند. به هر حال من التماس نمودم، تا آنکه آنها را به رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) و آل اطهار آن حضرت قسم دادم. مطلب که به این جا رسید، اظهار کردند: ما از ملازمان درگاه حضرت حجّت(علیه السلام) هستیم. یکی از جمع ما که در خدمت مولایمان بود، وفات کرده است، لذا حضرت ما را مأمور فرمودهاند که سدر و کافورش را از تو بخریم. همین که این مطلب را شنیدم، دامان ایشان را رها نکردم و تضرّع و اصرار زیادی نمودم که مرا هم با خود ببرید. گفتند: این کار بسته به اجازة آن بزرگوار است و چون اجازه نفرمودهاند، جرئت این جسارت را نداریم. گفتم: مرا به محضر حضرتش برسانید، بعد همان جا، طلب رخصت کنید اگر اجازه فرمودند، شرفیاب میشوم وگرنه از همان جا برمیگردم و در این صورت، همین که درخواست مرا اجابت کردهاید خدای تعالی به شما اجر و پاداش خواهد داد، ولی باز هم امتناع کردند. بالاخره وقتی تضرّع و اصرار را از حد گذراندم، به حال من ترحّم نموده و منّت گذاشتند و قبول کردند. من هم با عجله تمام سدر و کافور را تحویل دادم و دکّان را بستم و با ایشان به راه افتادم، تا آنکه به ساحل دریا رسیدیم. آنها بدون این که لازم باشد به کشتی سوار شوند، بر روی آب راه افتادند، ولی من ایستادم. متوجّه من شدند و گفتند: نترس، خدا را به حقّ حضرت حجّت(علیه السلام) قسم بده که تو را حفظ کند. بسم اللّه بگو و روانه شو. این جمله را که شنیدم، خدای متعال را به حقّ حضرت حجّت ـ ارواحنا فداه ـ قسم دادم و برروی آب مانند زمین خشک به دنبالشان به راه افتادم تا آنکه به وسط دریا رسیدیم. ناگاه ابرها به هم پیوستند و باران شروع به باریدن کرد. اتّفاقاً من در وقت خروج از بصره، صابونی پخته و آن را برای خشک شدن در آفتاب، بر پشت بام گذاشته بودم. وقتی باران را دیدم، به یاد صابونها افتادم و خاطرم پریشان شد. به محض این خطور ذهنی، پاهایم در آب فرو رفت، لذا مجبور به شنا کردن شدم تا خود را از غرق شدن، حفظ کنم، ولی با همة این احوال از همراهان دور میماندم. آنها وقتی متوجّه من شدند و مرا به آن حالت دیدند، برگشتند و دست مرا گرفتند و از آب بیرون کشیدند و گفتند: از آن خطور ذهنی که به فکرت رسید، توبه کن و مجدّداً خدای تعالی را به حضرت حجّت(علیه السلام) قسم بده. من هم توبه کردم و دوباره خدا را به حقّ حضرت حجّت(علیه السلام) قسم دادم و بر روی آب راهی شدم. بالاخره به ساحل دریا رسیدیم و از آنجا هم به طرف مقصد، مسیر را ادامه دادیم. مقداری که رفتیم در دامنة بیابان، چادری به چشم میخورد که نور آن، فضا را روشن نموده بود. همراهان گفتند: تمام مقصود، در این خیمه است و با آنها تا نزدیک چادر رفتم و همان جا توقّف کردیم. یک نفر از ایشان برای اجازه گرفتن وارد شد و درباره آوردن من با حضرت صحبت کرد، به طوری که سخن مولایم را شنیدم، ولی ایشان را چون داخل چادر بودند، نمیدیدم. حضرت فرمودند: «او را به جای خود برگردانید؛ زیرا او مردی است صابونی». این جملة حضرت، اشاره به خطور ذهنی من در مورد صابون بود، یعنی هنوز دل را از وابستگیهای دنیوی خالی نکرده است تا محبّت محبوب واقعی را در آن جای دهد و شایستگی همنشینی با دوستان خدا را ندارد. این سخن را که شنیدم و آن را بر طبق برهان عقلی و شرعی دیدم، دندان این طمع را کنده و چشم از این آرزو پوشیدم و دانستم تا زمانی که آینة دل، به تیرگیهای دنیوی آلوده است، چهرة محبوب در آن منعکس نمیشود و صورتی مطلوب، در آن دیده نخواهد شد چه رسد به این که در خدمت و ملازمت آن حضرت باشد. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







