کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستانهایی از تشرفات
۱۵:۵۷, ۸/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/اردیبهشت/۹۱ ۱۱:۵۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #1
آواتار
از سر نیاز


کمی تأمل کن ... وقتی فکر می‌کنی بر داشته‌ها و نداشته‌هایت، برای کدام یک بیشتر حسرت می‌خوری؟ برای آنکه (و آنچه) داشته‌ای و از دستش داده‌ای یا برای آنکه (و آنچه) نداشته‌ای و فقط وصفش را شنیده‌ای؟
بدون شکّ، احساس حسرت ما بر فقدان آنان‌‌که داشته‌ایم قوی‌تر خواهد بود. فقدان هر عزیز ‌‌برای ما حسرت‌بار بوده و هست. وقتی نعمت وجود و حضور هر یک از اینان را چشیده باشیم و سایة محبت‌شان، و علم و تجربه‌شان بر سر ما بوده باشد، فقدان آنان حسرت‌بارتر است. و چقدر فرق است میان احساس بی‌پدری کسی که سال‌ها زیر سایة پدر، بزرگ شده با او که از دوران کودکی و طفولیت از این نعمت محروم شده است.
ما لذت حضور هیچ یک از امامان معصوم(علیه السلام) را نچشیده‌ایم. سالیان سال است که کسی درک این حضور را نداشته است و همه ما در حسرت دیدار و درک حضور ایشان می‌سوزیم (هر یک به فراخور حال و روزمان). حال اگر امام زمان ما چند صباحی حاضر بودند (به معنای غایب نبودن) و بعد دوران غیبت پیش می‌آمد، آیا وضع و حال ما همین بود که هست؟
اگر لذت بودن با امام و زیر سایة لطف و محبت و حکومت عدل ایشان بودن را می‌چشیدیم و بعد از این وصل، جدایی دست می‌داد آیا حسرتی که بر دل‌هایمان می‌ماند دو صد چندان نبود؟ مطمئناً دعای ما رنگ و بوی دیگری داشت، خواهش و طلب نبود، اصرار بود. التماس بود. دعا از سر نیاز و درد و احتیاج بود. زندگی‌های ما متفاوت می‌شد و دغدغه‌هایمان نیز. بیش از آنکه در روزمرگی‌های زندگی گم شویم و روز به روز بیشتر از این حسّ فراق فاصله بگیریم، از قافلة حسرت به‌دلان و سوختگان وصالش جا نمی‌ماندیم.
خوشا به حال آنان‌که حسرت به دل‌ترند در فراق امام زمانشان با آنان‌که درک حضورش را نکرده‌اند (حضور به معنای ظهور از پس پردة غیبت). آنان‌که امام زین‌العابدین (علیه السلام) دربارة‌شان فرموده‌اند:
اهل زمان غیبت او که قائل به امامت او و منتظر ظهور او باشند، برتر از مردمان هر زمان دیگر هستند زیرا خدای تبارک و تعالی به آنها آن‌قدر عقل، فهم و شناخت عطا فرموده است که غیبت امام در پیش آنها چون زمان حضور شده‌ است، خداوند اهل آن زمان را همانند مجاهدانی قرار داده که در محضر رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) شمشیر می‌زنند آنها مخلصان حقیقی و شیعیان واقعی و دعوت‌کنندگان به دین خدا در آشکار و نهان هستند.
دعا کنیم که از اینان باشیم و دعا کنیم از ته دل برای آقایمان و برای درک حضورش و التماس کنیم تعجیل در ظهور ایشان را و تلاش کنیم برای کسب معرفتش که از جمله وظایف منتظران در عصر غیبت درخواست معرفت امام عصر(علیه السلام) از خداوند است.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: فدک زهرا ، M03TAFA ، تفکر ، Hadith ، Agha sayyed ، yamin ، hesam110 ، هدهد ، Farzaneh ، mhvvhm ، شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، m.hossein ، بیداری12 ، 135 ، azade ، ali.khm ، مفقود الاثر ، عبدالرحمن
۸:۰۸, ۹/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۹/اردیبهشت/۹۱ ۱۵:۴۱ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #2
آواتار
حکایت دیدار (علی بن مهزیار)


سال‌های آغاز غیبت حضرت ولی‌عصر(علیه السلام) برای محبان و دوستداران آن حضرت بسیار سخت و مشکل می‌گذشت؛ آنها نمی‌توانستند باور کنند که امامشان زنده باشند ولی غائب و دور از دسترس مردم. اما هر چه زمان بیشتر گذشت، مؤمنانِ به وجود مقدس آن حضرت، کم کم به دوری و غیبت امام عادت کردند، به گونه‌ای که گویا غیبت ظاهری آن حضرت از بین مردم باعث شده که آن حضرت از فکر مردم غائب شوند و کمتر کسی به یاد آن حضرت باشد.
همچون مادری که فرزند عزیزش مفقود شده، تا مدتی بی‌تابی می‌کند، باورش نمی‌شود و مرتب به مکان‌های مختلفی که احتمال می‌دهد می‌رود، تا وقتی که کم کم به دوری فرزندش عادت کرده، و از پیدا کردن مأیوس او می‌شود، آرامش پیدا می‌کند، و اندک اندک به حدّی می‌رسد که گویا او را فراموش کرده است. در زمانی که امام زمان(علیه السلام) غائب شدند، گرچه شیعیان در همه مسائل زندگی موظف به رجوع به مجتهد جامع‌الشرائط بودند، لکن بعضی در پی دیدار با آن حضرت تلاش و جدیت فراوان داشتند و برخی هم موفق به دیدار می‌شدند. از جمله این افراد، علی بن ابراهیم بن مهزیار اهوازی است که قبر شریفش در اهواز زیارتگاه عموم مردم است، و دارای بقعه و بارگاه می‌باشد.
داستان تشرف او را شیخ طوسی در کتاب الغیبة و شیخ صدوق در کتاب کمال الدین و تمام النعمة ـ باب 43 ـ و مرحوم محدث کبیر علامه سید هاشم بحرانی در کتاب تبصرة الولیّ فی من رأی القائم المهدی(علیه السلام) در سه موضع از کتاب (دیدار 35 و 38 و 46) و نیز دلبری در کتاب دلائل الامامة (ص 298) با سندهای اسناد مختلف ذکر کرده‌اند. بنده سعی می‌کنم با رعایت اختصار، از بین مطالب گفته شده، آنچه را بیشتر برای ما مفید است نقل کنم. و ظاهراً نقل‌های متعدد همه حاکی از یک ملاقات است که یار ادیان به گونه‌های مختلف نقل کرده‌اند و یا خود علی بن مهزیار برای افراد مختلف، گوشه‌هایی از این ملاقات‌ و کیفیت دیدار را گفته است.
علی بن مهزیار نقل می‌کند: من بیست مرتبه به حج بیت‌الله الحرام مشرف شدم و در تمام این سفرها قصدم دیدن مولایم امام زمان(علیه السلام) بود، ولی در این سفرها هرچه بیشتر تفحص کردم کمتر موفق به اثریابی از آن حضرت گردیدم. بالاخره مأیوس شدم و تصمیم گرفتم که دیگر به مکه نروم. وقتی که دوستان عازم مکه بودند، به من گفتند مگر امسال به مکه مشرف نمی‌شوی؟ گفتم: نه، امسال گرفتاری‌هایی دارم و قصد رفتن به مکه را ندارم.
شبی در عالم خواب شنیدم کسی می‌گوید: ای علی بن ابراهیم، خداوند به تو فرمان داده که امسال را نیز حج کنی.
آن شب را هر طور بود به صبح آوردم، و با امیدی مهیای سفر شدم، وقتی رفقا مرا دیدند تعجب کردند، ولی به آنها از علت تغییر عقیده‌ام چیزی نگفتم. شب و روز مراقب موسم حج بودم تا آنکه موسم حج فرارسید و کارم را آماده کرده، با دوستان به آهنگ حج، رهسپار مدینه شدم. چون به سرزمین مدینه رسیدم از بازماندگان امام حسن عسکری(علیه السلام) جویا شدم، اثری از آنها نیافتم و خبری نگرفتم. در آنجا نیز پیوسته در این باره فکر می‌کردم تا آنکه به قصد مکه از مدینه خارج شدم.
پس به سرزمین حجفه رسیدم و یک روز در آنجا ماندم. در مسجد جحفه نماز گزاردم، سپس صورت به خاک نهاده و برای تشرف خدمت اولاد امام یازدهم(علیه السلام) به درگاه خداوند متعال دعا و تضرع فراوان کردم.
آنگاه به سمت عسفان و از آنجا به مکه رفتم و چند روزی در آنجا ماندم و به طواف خانة خدا و اعتکاف در مسجدالحرام پرداختم. پس از اعمال حج، دائماً در گوشة مسجدالحرام تنها می‌نشستم و فکر می‌کردم. گاهی با خودم می‌گفتم، آیا خوابم راست بوده یا خیالاتی بوده است که در خواب دیده‌ام.
شبی در مطاف، جوان زیبا و خوش بویی را دیدم که به آرامی راه می‌رود و در اطراف خانه خدا طواف می‌کند. دلم متوجه او شد. برخاستم و به جانب او رفتم. تا متوجه من ‌شد، پرسید از مردم کجایی؟ گفتم: از اهل عراقم. پرسید: کدام عراق؟ گفتم: اهواز. پرسید: خصیب (ابن خصیب) را می‌شناسی؟ گفتم: خدا او را رحمت کند از دنیا رفت. گفت: خدا او را رحمت فرماید که شب‌ها را بیدار بود و بسیار به درگاه خداوند می‌نالید و اشکش پیوسته جاری بود.
آنگاه پرسید: علی بن ابراهیم مهزیار را می‌شناسی؟ گفتم: بله خودم هستم. گفت: ای ابوالحسن! خدا تو را حفظ کند. علامتی را که میان تو و امام حسن عسکری(علیه السلام) بود چه کردی؟ گفتم: اینک نزد من است. گفت آن را بیرون آور. پس دست در جیب کردم و آنرا در آوردم. موقعی که آنرا دید نتوانست خودداری کند و دیدگانش پر از اشک شد و زار زار گریست، به طوری‌که لباس‌هایش از سیلاب اشک تر شد.
آنگاه فرمود: ای پسر مهزیار خداوند به تو اذن می‌دهد، خداوند به تو اذن می‌دهد. به محل اقامت خود برگرد، و با رفقایت خداحافظی کن، و چون شب فرا رسید، به جانب شعب بنی عامر بیا که مرا در آنجا خواهی دید.
من با خوشحالی فوق العاده‌ای به منزل رفتم، و وسائل سفر را جمع کردم و با رفقا خداحافظی نمودم و گفتم برایم کاری پیش آمده. که باید چند روزی به جایی بروم. پس چون شب شد، شتر خود را پیش کشیدم و جهاز آن را محکم بستم و لوازم خود را بار کردم و سوار شدم و به سرعت راندم تا به شعب بنی عامر رسیدم. دیدم همان جوان ایستاده و مرا صدا می‌زند: ای ابوالحسن! نزد من بیا. وقتی نزدیک وی رسیدم، به من گفت پیاده شو تا نماز شب بخوانیم. پس از نماز شب، امر فرمود سجده کنم و تعقیب بخوانم. سپس سوار شدیم و راه افتادیم تا طلوع فجر دمید، پیاده شدیم و نماز صبح را خواندیم. وقتی که نمازش را تمام کرد سوار شد و به من هم دستور داد سوار شوم. من هم سوار شدم و با وی حرکت نمودم تا آنکه قلّة کوه طائف پیدا شد. هوا قدری روشن شده بود.
پرسید آیا چیزی می‌بینی؟ گفتم: آری تل‌ ریگی می‌بینم که خیمه‌ای بر بالای آن است و نور داخل آن تمام صحرا را روشن کرده است! گفت: بله درست است، منزل مقصود همان جاست، جایگاه مولا و محبوب ما، در همان جا قرار دارد.
سپس گفت: بیا برویم. وقتی مسافتی از راه را رفتیم، گفت پیاده شود که در اینجا سرکشان ذلیل و جباران خاضع می‌گردند. گفتم شترها را چه بکنیم؟ گفت: اینجا حرم قائم آل محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است. کسی جز افراد با ایمان بدین‌جا راه نمی‌یابد، و هیچ کس جز مؤمن از اینجا بیرون نمی‌رود. پس مهار شتر را رها کردم، و به من دستور داد تا در بیرون چادر توقف کنم. وقتی برگشت، گفت: داخل شو که در اینجا جز سلامتی چیزی نیست. بشارت باد به تو، اذن دخول صادر شد.
وقتی وارد شده چشمم به جمال آقا افتاد، سلام کرده با شتاب به سویش رفته و خود را به دست و پای ایشان انداختم و صورت و دست و پای آن حضرت را بوسیدم. دیدم حضرت(علیه السلام) بر جایی نشسته‌اند، قدشان مانند چوبة درخت بان بود و پارچه‌ای بر روی لباس پوشیده که قسمتی از آن را روی دوش مبارک انداخته‌اند. اندامشان در لطافت مانند گل بابوبه و رنگ مبارکشان گندمگون و در سرخی همچون گل ارغوانی است، ولی در عین حال چندان سرخ نبود. قطراتی از عرق مثل شبنم بر آن نشسته بود، پاکیزه و پاک سرشت و نه بسیار بلندقد و نه چندان کوتاه بود. بلکه متوسط القامة، سر مبارکشان گرد، پیشانی گشاده، ابروانش بلند و کمانی، بینی کشیده و میان برآمده، صورت کم گوشت، و بر گونه راستشان خالی مانند پاره مشکی بر روی عنبر کوبیده شده بود. وقتی سلام کردم، جوابی از سلام خود بهتر شنیدم.
فرمودند: ای ابوالحسن، ما شب و روز منتظر ورودت بودیم، چرا این قدر دیر نزد ما آمدی؟
عرض کردم: آقای من! تاکنون کسی را نیافته بودم که دلیل و راهنمای من به سوی شما باشد.
فرمودند: آیا کسی را نیافتی که تو را دلالت کند؟!! بعد انگشت مبارک را به روی زمین کشیده، سپس فرمودند: نه لکن شماها اموالتان را فزونی بخشیدید، و بر بینوانان از مؤمنین سخت گرفته، آنان را سرگردان و بیچاره کردید، و رابطة خویشاوندی را در بین خود بریدید (صله رحم انجام ندادید) دیگر شما چه عذری دارید؟
گفتم: توبه، توبه، عذر می‌خواهم. ببخشید، نادیده بگیرید.
سپس فرمودند: ای پسر مهزیار، اگر نبود که بعضی از شما برای بعضی دیگر استغفار می‌کنید، تمام کسانی که بر روی زمین هستند، نابود می‌شدند به جز خواص شیعه؛ همان‌هایی که گفتارشان با رفتارشان یکی است.
سپس مرا مخاطب ساختند و احوال مردم عراق را پرسیدند. عرض کردم: آقا چرا شما از ما دور و آمدنتان به طول انجامیده است؟
فرمودند: پسر مهزیار، پدرم ـ ابومحمد(علیه السلام) ـ از من پیمان گرفته... و به من امر فرموده که جز در کوه‌های سخت و بیابان‌های هموار نمانم. به خدا قسم، مولای شما امام حسن عسکری(علیه السلام) خود رسم تقیه پیش گرفت و مرا نیز امر به تقیه فرمود. و اکنون من در تقیه به سر می‌برم تا روزی که خداوند به من اجازه دهد و قیام کنم.
عرض کردم: آقا چه وقت قیام می‌فرمایید؟ فرمودند: موقعی که راه حج را بر روی شما بستند و خورشید و ماه در یک جا جمع شدند و نجوم و ستارگان در اطراف آن به گردش درآمدند.
عرض کردم: یابن رسول‌الله این کجا خواهد بود؟
فرمودند: در فلان سال، دابةالارض، در بین صفا و مروه قیام کند در حالی‌که عصای موسی و انگشتر سلیمان با او باشد و مردم را به سوی شرّ سوق دهد... به سوی کوفه می‌آیم و مسجد آن را ویران می‌کنم و طبق ساختمان اول، آن را بنا می‌کنم و ساختمان‌هایی را که ستمگران ساخته‌اند خراب می‌نمایم. و به همراه مردم حجّ اسلامی را انجام می‌دهم و به مدینه می‌روم، حجره (اطاق خاص حضرت رسول(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)) را خراب کرده، آن دو تن را که در آنجا مدفون هستند، بیرون می‌آورم و دستور می‌دهم آنها را با بدن‌های تازه به کنار بقیع بیاورند. به دو شاخة خشکیده امر می‌کنم آنها را به دار بیاویزند و مردم به وسیلة آن دو آزمایش می‌شوند، امّا سخت‌تر از آزمایش اول. منادی از آسمان صدا می‌زند! ای آسمان! نابود کن. و ای زمین! بگیر. در آن روز بر روی زمین کسی باقی نمی‌ماند جز مؤمنی که قلبش خالص به ایمان باشد.
عرض کردم: مولای من! بعد از آن چه می‌شود؟ فرمود: بازگشت، بازگشت، بعد این آیه را تلاوت فرمود:

ثمّ رددنا لکم الکرّة علیهم و أمددناکم بأموالٍ و بنینٍ و جعلناکم أکثر نفیراً

پس (از چندی) دوباره شما را بر آنان چیره نمودیم و شما را با اموال و پسران یاری دادیم و (تعداد) نفرات شما را بیشتر کردیم.
علی بن مهزیار گوید: چند روزی میهمان آن حضرت در آن خیمه بودم، و استفاده از انوار و علومش می‌کردم! تا آنکه خواستم به وطن برگردم. مبلغ پنجاه هزار درهم داشتم، خواستم به عنوان وجوهات تقدیم حضورش کنم.
امام(علیه السلام) فرمودند: از قبول نکردنش ناراحت نشوی، این به علت آن است که تو راه دوری در پیش داری و این پول مورد احتیاج تو خواهد بود. پس خداحافظی کردم و به طرف اهواز به راه افتادم، و همیشه به یاد آن حضرت و محبت‌های ایشان هستم و آرزو دارم باز هم آن حضرت را ببینم.

پیام‌ها و برداشت‌ها


1.
یکی از برکات زیاد به جا آوردن حج برای کسانی که توانایی دارند، آن است که امکان تشرف خدمت مولای انس و جان، حضرت صاحب‌الزمان(علیه السلام) در آن مکان شریف و زمان مقدس بهتر فراهم است.
اسحاق بن عمار به امام صادق(علیه السلام) عرض کرد: من هر سال خودم را مهیا برای به جا آوردن حج می‌کنم، تا این حدّ که خودم یا مردی از اهل خانة خود را با مال خودم بفرستم تا حج به جا آورد. امام(علیه السلام) فرمودند: «بر نیّتت پایدار هستی؟» عرض کردم: بلی. فرمودند: «پس اگر انجام دادی یقین به کثرت مال داشته باش؛ یا فرمودند: بشارت باد بر تو به کثرت مال و فرزندان».

2. لازم است انسان همیشه با امیدواری به استجابت دعا، اطمینان به گرفتن جواب، با نشاط دعا و درخواست خود را تکرار نماید و از به تأخیر افتادن جواب ـ بنا به مصلحت‌هایی ـ خسته و نگران نشود، زیرا پروردگار الحاح‌ملحیّن را در دعا نمودن دوست می‌دارد.
حضرت امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
همانا خدای عزّوجلّ خوش ندارد که مردم در انجام حاجت به همدیگر اصرار کنند، ولی آن را برای خودش دوست دارد. خدای عز و جل دوست دارد که از او درخواست شود و از آنچه نزد اوست طلب کرده شود.
3.
ازحالات خوبی که انسان می‌تواند امیدوار به استجابت دعا باشد، حالت سجده است که شخص به خداوند متعالی خیلی نزدیک است. امام رضا(علیه السلام) حدیثی فرمودند:
نزدیک‌ترین حالت انسان به خداوند عزّوجلّ، حالتی است که به سجده رفته باشد، و این معنی گفتار خدای تبارک و تعالی است که فرموده «
سجده کن و تقرّب جوی».
4. از اعمال عبادی مؤثر در انقطاع انسان از دنیا، که زمینه‌ساز اتصال به آخرت و خداوند متعال است، اعتکاف می‌باشد. شخص معتکف در عمل اعتکاف همچون روزه، حج و جهاد، تمرین انقطاع اختیاری و تقرب به کمال خویش را می‌چشد. رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، دهة آخر ماه مبارک رمضان را در مسجد معتکف می‌شدند، و می‌فرمودند: «اعتکاف یک دهه در ماه مبارک رمضان معادل دو حج و دو عمره است».
5.
مجالست و همنشینی با انسان‌های پاک، خالص، متقی و مؤمن، تأثیر بسزایی در تقویت ارادة انسان و بیداری فکر جهت تحصیل آن خصوصیات دارد. حضرت رسول اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)‌ می‌فرمایند:
از علما سؤال کنید، با حکما همسخن شوید و با فقرا مجالست کنید.

6. بیداری شب و داشتن ناله و اشک جاری در مناجات با خداوند متعال، از بهترین حالات برای تقرب به پروردگار و اتصال به اوست. امام صادق(علیه السلام) فرمودند:
هرگاه بدنت لرزید و چشمت گریان شد، پس مواظب خودت باش، مواظب خودت باش (غنیمت بشمار و آنچه را می‌خواهی، از خدای سبحان بگیر) که مقصود تو مورد قصد و ارادة حق‌تعالی قرار گرفته است.
و امام باقر(علیه السلام) می‌فرماید:
هیچ قطره‌ای نزد خدا محبوب‌تر از آن قطره اشکی نیست که در تاریکی شب از ترس خدا بریزد و جز خدا چیز دیگری به آن منظور نباشد.
7.
یکی از ویژگی‌های ارتباط یافتگان با حضرت ولی‌عصر(علیه السلام)، خضوع و خشوع فراوان و اشک زیاد است؛ به گونه‌ای که وقتی آن جوان چشمش به انگشتر امام عسکری(علیه السلام) افتاد آن‌چنان گریه کرد و به یاد امام(علیه السلام) اشک ریخت که به صورت و لباس‌هایش می‌ریخت.
آری «مؤمنان واقعی کسانی هستند که هر گاه نام خدا برده شود، دل‌هایشان ترسان می‌گردد».
در واقع این خضوع و ترس در دل، موجب انقیاد بیشتر در مقابل فرمان الهی و در نتیجه دسترسی به تقوای کامل می‌گردد. قرآن کریم نیز می‌فرماید:
بشارت بده متواضعان و تسلیم شوندگان را، همانان که چون نام خدا برده می‌شود، دل‌هایشان پر از خوف (پروردگار) می‌گردد.

8. هر عمل نیکی که انسان انجام می‌دهد، ثوابی در قرآن برای او ذکر شده است مگر نماز شب که به خاطر بزرگ بودن جایگاه آن نزد پروردگار، ثوابی برای آن گفته نشده و فرموده است:
پهلوهایشان در دل شب از بسترها دور می‌شود (به پا می‌خیزند و رو به درگاه خدا می‌آورند) و پروردگار خود را با ترس و امید می‌خوانند. هیچ کس نمی‌داند چه پاداش‌های مهمی که مایة روشنی چشم‌هاست برای آنها نهفته شده است. این پاداش کارهایی است که انجام می‌دهند.
همان‌گونه که خورشید پشت ابر نمی‌رود، بلکه این ابر است که جلو او را می‌گیرد. در«دعای ابوحمزه ثمالی» هم در مورد خداوند متعال این‌گونه می‌خوانیم:
من معتقدم که تو از مخلوقات خودت در حجاب نیستی و تنها اعمال بندگان است که ایشان را از تو محجوب نموده است، نه تو.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، yamin ، hesam110 ، شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، mhvvhm ، m.hossein ، bahareh ، ali.khm ، عبدالرحمن
۹:۴۲, ۱۰/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #3
آواتار
فاطمه ... فاطمه توهم دیدی
سوار چند بار دور میدان تاخت زد و فریادزنان گفت:
- جم شوید و ببینید سرانجام مخالفین حکومت را.
- امروز قبل از مغرب یکی دیگر از شورشیان، سر از تنش جدا می شود.
- بیایید و ببینید عاقبت دشمنان دین و صحابه رسول را.
از میان گرد و خاکی که پشت اسب سیاه و جوان بلند شده بود، مأمور چاق و کوتاهی که ریسمان بلندی را می کشید، نمایان شد. سر دیگر ریسمان به گردن مردی زخمی و ناتوان بود که به زحمت پاهای برهنه اش را روی زمین می کشید و دست و پاهایش در زنجیر بود، و بی اختیار این طرف و آن طرف می رفت، چند نگهبانی از پشت مراقب او بودند یکی از آنها هم مراتب با شلاق چرمی اش او را می زد تا تندتر قدم بردارد. چیزی نگذشت که میدان پر شد از مردم و مسافرانی که برای تجارت به حلّه آمده بودند. مردم را چند بار دور میدان چرخاندند تا این که با اشاره سوار کنار شاخص آفتابی ایستادند. آن قدر شکنجه شده بود که دیگر شناخته نمی شد. چند جای بدنش شکسته بود و خون زیادی از دهان و بینی بریده اش رفته بود. دیگر توان ایستادن نداشت. زخمی که ریسمان روی گردنش انداخته بود، به سوزش در آمده بود. داشت از حال می رفت که مأمور یک دفعه ریسمان را به طرف خویش کشید. نتوانست خودش را نگه دارد و با زانو روی زمین افتاد. جوالدوزی که از زبانش رد شده بو، یک دفعه کشیده شد و دوباره خون از آن سرازیر شد و باریکه تازه ای از خون، پیراهن پاره اش را رنگی کرد.
از میان جمعیت یکی عربده زنان گفت: تو را چه شده ابوراجح حمامی؟
همهمه و هیاهوی جمعیت یک باره بالا رفت: آیا او واقعاً ابوراجح است؟
- مگر چه کرده که با او آن چنین کرده اند؟
- من هم شنیده ام، با درباریان رابطه خوبی نداشت.
- بزرگ و کوچک حلّه او را می شناسند، از شیعیان و پیروان صدیق ائمه است.
- این توطئه وزیر و هم دستان است.
- می گویند با سخنانش گروهی را به دین خود کشانده و در گوشه و کنار از صحابه بدگویی کرده.
دوباره همان جوان بلندتر فریاد زد: مرجان نباید حتی یکی از شما عوضی ها را زنده گذارد.
صدا برایش آشنا بود. سرش را به آرامی بلند کرد. عثمان نگاهی به دوستانش انداخت و جلوتر آمد و باه همان لحن مسخره آمیز ادامه داد : « ساکت شده ای ابوراجح! چیزی بگو . نکند آن زبان تیز و برنده ات را در زندان جا گذاشته ای!
باز جلوتر آمد و کنارش نشست. قیافه دوستانه ای به خود گرفت و گفت: آه! چه کسی این طور بی رحمانه زبانت را سوراخ کرده و دندان هایت را شکسته؟!
دهانش بوی بد و زننده ای داشت. ابوراجح سرش را برگرداند، ابروهای عثمان گره خورد و با خشم سرش را برگرداند: « یادت می آید چه طور مرا پیش دوستانم از حمامت بیرون کردی؟ »
دندان هایش را به هم فشرد و ادامه داد: « حالا نوبت من است »
در چشمانش کینه و نفرت موج می زد. زل زد توی صورت کبود و پر از خون ابوراجح. کلیدی را که در دستانش بود، به او نشان داد و با خنده گفت: « وزیر حمامت را به من بخشید. »
بعد او را به عقب هل داد و با صدای بلند گفت: « این است سزای آن هایی که باطل را گسترش می دهند. ببینید و عبرت بگیرید و دیگر فریب این دروغ گویان را نخورید. »
مردم ساکت و حیرت زده به آن ها خیره شده بودند. ابوارجح را همه به خاطر رفتار خوب و شایسته اش دوست داشتند. اما از عثمان و دوستانش هیچ کس دل خوشی نداشت. آن ها با پشتوانه وزیر هر روز به آزار و اذیت مردم مشغول بودند. کسی جرأت نداشت چیزی بگوید. آن وقت حتماً وزیر، زودتر از ابوراجح سر او را جدا می کرد.عثمان قهقهه زنان دوباره به طرفش رفت، جنگ در موهایش زد و سرش را بلند کرد: « نگاه کن! ... خوب نگاه کن، اگر بین این جمعیت امامت را می بینی، بگو بیاید و کمکت کند. »
از میان اراذل و اوباش حلّه ، یکی از دوستان عثمان. تلو تلو خوران به آن ها نزدیک شد و بریده بریده گفت: « آری بگو بیاید و حمامت را از عثمان پس بگیرد. »
عثمان دور میدان چرخید و فریاد زد: « کجاست امام زمانتان؟ چرا نمی آید دوستانش را نجات دهد؟ »
ابوراجح درد و زخم هایش را فراموش کرد. دستان لرزانش را ستون تن زخمی و ناتوانش کرد و به سختی بلند شد. نگهبانانی که در اطراف مراقب او بودند، یک دفعه شمشیرهای شان را از غلاف بیرون کشیدند و جلو آمدند. عثمان پوزخندی زد و گفت: « آری! صدایش کن. »
با زحمت چند قدم به طرف او برداشت. چشمانش سیاهی رفت. نتوانست خویش را نگه دارد. محکم روی زمین افتاد و بیهوش شد.
چشم هایش را که باز کرد. تمام بدنش را به شدت درد می کرد. قفسه سینه اش شکسته بود و به سختی نفس می کشید. آهسته نالید. فانوسی که بالای تاقچه سوسو می کرد، به او نزدیک شد. همسرش فانوس را به صورتش نزدیک کرد و با صدایی لرزان گفت: « حالت چه طور است؟»
لب های خشک و ورم کرده اش را به زحمت از هم باز کرد. زن اشکهایش را با گوشه روسری اش پاک کرد و گفت: « نگران نباش، دیگر نجات یافتی، شیعیان نگذاشتند مرجان تو را مجازات کند. »
ابوراجح کم کم یادش آمد چه اتفاقی برایش افتاده است. به یاد حرف های عثمان که افتاد، قلبش تیر کشید و احساس کرد، دردش چند برابر شد. دلش می خواست فریاد بزند و امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) را صدا بزند، اما دیگر نمی توانست حرف بزند. اشک در چشم های بی رمقش حلقه زد. زن نتوانست در اتاق بماند. بغضش ترکید و ضجه زنان از اتا ق بیرون آمد. طبیب به او گفته بود که دیگر هیچ امیدی به زنده ماندن ابوراجح نیست. ازپله ها به سرعت پایین آمد و به تک درخت خرمایی که گوشه حیاط کوچک شان قد کشیده بود، تکیه داد. شب از نیمه گذشته بود و ماه از لابه لای شاخه های نخل خودنمایی می کرد و با نورش، کمی حیاط را روشن کرده بود. به در اتاق خیره شد. با مرگ ابوراجح، او و فرزندانش تنها و بی پنها می شدند. صدای گریه اش بلند شد. دنیا بدون ابوراجح برایش تیره و تار بود.
سرش را به طرف آسمان بلند کرد: « خدایا؛ تو را به بزرگی ات من و بچه هایم را بی سرپرست نکن. ما به غیر از ابوراجح کسی را نداریم. »
هنوز حرفش تمام نشده بود که ناگهان در اتاق به شدت باز شد و ابوراجح سراسیمه بیرون آمد: « صبر کنید ... صبر کنید. »
سرجایش خشک شد. ابوراجح به طرفش دوید و گفت: «فاطمه ... فاطمه توهم دیدی ».
بعد به طرف در حیاط دوید و با خود گفت: « نکند دارم خواب می بینم. »
دست پاچه کوزه کوچکی که زیر نخل بود، برداشت و چند مشت آب به صورت ریخت. چشم هایش را چند با ربست و باز کرد. ابوراجح سالم و سر حال، کنار در چوبی حیاط ایستاده بود و گریه می کرد. به طرف او دوید و همین طور که اشکش سرازیر شده بود، خندید و با صدای بلند گفت: « خدایا شکر ... ابوراجح تو ... تو شفا گرفتی. »
ابوراجح برگشت و آهسته گفت: « آرام باش، بچه ها بیدار می شوند. »
اشک صورتش را خیس کرده بود و چشم هایش برق خاصی داشت. آب دهانش را به سختی قورت داده و گفت: « من ... من آقا را دیدم. »
بعد زل زد به اتاق و ادامه داد: « وقتی دیدم دیگر نمی توانم حرف بزنم، توی دلم شروع کردم به صحبت و درد و دل با آقا که یک دفعه اتاق پر از نور شود. ایشان آمدند و کنارم نشستند. دست مبارک شان را از سر تا پای من کشیدند و فرمودند: خداوند تو را شفا داد. بلند شو و برای خانواده ات تلاش کن. » زن همان طور که قطرات اشک آرام روی گونه هایش می غلتید، با شوق وهیجان به حرف های همسرش گوش می کرد.
... تا خواستم چیزی بگویم ایشان بلند شدند و به طرف در آمدند. با سرعت از جایم برخاستم و به دنبال شان بیرون دویدم، اما ایشان رفته بودند.
خروس بار سوم بود که می خواند، اما ابوراجح هنوز در سجده بود و گریه می کرد. فاطمه با افتخار به او خیره شده بود. انگار بیست سال جوان تر شده بود. صورتش دیگر مثل قبل زرد و کم مو نبود و زیباتر به نظر می رسید.
ابوراجح بلند شد و عبایش را روی دوشش انداخت. زن به طرفش آمد و گفت: « کجا صبح به این زودی؟ »
لبخندی زد و گفت: « دستور آقاست . »
لحظه ای به یک دیگر خیره شدند. اشک در چشم های شان حلقه زد. ابوراجح به طرف در رفت و گفت: « باید بروم و کلید حمام را از عثمان پس بگیرم. »
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yamin ، Agha sayyed ، hesam110 ، هدهد ، شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، mhvvhm ، m.hossein ، azade
۱۹:۴۷, ۱۰/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #4
آواتار
تشرف دوعالم وارسته

آقا را دیده اید؟

حضرت آیت الله بهجت نقل می کرد: شخصی می گفت به همراه رفقا بودم که آقایی را از دور در کوچه دیدم. به دلم افتاد که حضرت امام عصر است. با خود گفتم: وقتی رسید در دل به او سلام می کنم؛ اگر جوابم را داد، معلوم می شود که خود حضرت است. هنگامی که از کنارش رد می شدیم در دل به آن بزرگوار سلام کردم؛ تبسمی نمود و فرمود: علیکم السلام. به همراهان خود گفتم: آقا را دیدید؟ گفتند: کدام آقا؟ معلوم شد که آنها نه آقا را دیده اند و نه جواب سلام او را شنیده اند.

راز یک حدیث

شب جمعه که فرا می رسید، بوی تربت اباعبدالله، علامه حلی را بی تاب می کرد و از حِلّه به کربلا می کشاند. در یکی از این هفته های متوالی که به زیارت می رفت، شخصی با او همراه شد. در ضمن صحبت برای علامه حلی معلوم شد که این شخص مرد فاضلی است. از این نظر، مشکلاتی را که در علوم مختلف برایش پیش آمده بود از آن شخص پرسید و او به همه سؤالات پاسخ گفت؛ تا اینکه بحث به یک مسئله فقهی کشیده شد. آن شخص فتوایی داد که علامه منکر آن شد و گفت: دلیل و حدیثی بر طبق این فتوا نداریم. آن شخص گفت: شیخ طوسی در کتاب تهذیب در فلان صفحه وسطی، حدیثی را در این باره ذکر کرده است. علامه در حیرت شد که راستی این شخص کیست! از او پرسید: آیا در این زمان که غیبت کبری است می توان حضرت صاحب الامر را دید؟ در این هنگام عصا از دست علامه افتاد و آن شخص خم شد و عصا را از زمین برداشت و در دست علامه گذاشت و فرمود: چگونه صاحب الزمان را نمی توان دید و حال آنکه دست او در دست توست؟ علامه بی اختیار خود را در مقابل پای آن حضرت انداخت و بی هوش شد؛ وقتی به هوش آمد کسی را ندید. پس از بازگشت به حله، به کتاب تهذیب مراجعه کرد و حدیث را یافت و در حاشیه اش نوشت: این حدیثی است که حضرت صاحب الامر به آن خبر داد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، yamin ، Agha sayyed ، hesam110 ، هدهد ، sayed reza ، شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، mhvvhm ، Farzaneh ، nasim.h ، azade ، ali.khm
۱۱:۲۴, ۱۱/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #5
آواتار
خورشید در شب

سخنرانی حجت الاسلام سید ابوالحسن مهدوی

داستان امروز ما مربوط است به حضرت حجت‌الاسلام حاج شیخ محمد کوفی که اصالتاً اهل شوشتر خوزستان بودند و در کتاب‌ها و صحبت‌ها با عنوان «آقا شیخ محمد کوفی» از ایشان یاد می‌شود.
آن مرحوم تشرفات زیادی به محضر شریف حضرت داشته‌اند که در این جلسه یکی از آنها را که در شب‌های قدر اتفاق افتاده با هم مرور می‌کنیم.

مرحوم شیخ محمد کوفی نقل می‌کند که در یکی از سال‌ها تصمیم گرفتم با توجه به مناسبت‌های شب قدر و انتساب آن به مولایمان حضرت امیرالمؤمنین(علیه السلام) به مسجد کوفه که محل وقوع حوادث بوده بودم و در آنجا احیا بگیرم و در سوگ آن حضرت عزاداری کنم.
شب نوزدهم بود که خودم را به مسجد کوفه رسانده و بعد از افطار به گوشه‌ای از مسجد رفتم تا کمی استراحت کنم و بتوانم اعمال آن شب را با حال بهتری انجام دهم. بعد از گذشت مدتی ناگهان از خواب پریدم و دیدم که هوا کاملاً روشن شده؛ گویی که چند دقیقه بعد آفتاب طلوع می‌کند. خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم که نگاه کن ما آمدیم اینجا احیای بهتری داشته باشیم ولی این قدر خوابمان گرفت که کم مانده نماز صبحمان هم قضا شود.
با عجله بلند شدم که سریع وضو بگیرم و نمازم را قبل از قضا شدن به جا بیاورم. هنوز از مسجد خارج نشده بودم که در اتاق جانبی مسجد دیدم چند نفر نشسته‌اند و یک نفر در میان آنها خوابیده و عبایی روی خود کشیده‌اند. یک پیرمرد روحانی معمم کنار ایشان نشسته بود و تا چشمش به من افتاد مرا به اسم صدا زد و گفت تو هم بیا اینجا بنشین. من به طور کلی مسئله قضا شدن نماز و طلوع آفتاب را فراموش کردم.
پیرمرد شروع کرد به احوال‌پرسی از خودم و چند تن از علمای نجف و من هم جواب می‌دادم. پرسیدم این آقایی که عبا بر سرشان کشیده‌اند کیستند؟ فرمودند: آقای عالَم هستند. من تعجب کردم و با خودم گفتم: آقای عالَم یک نفر بیشتر نیست از همین جهت، رو به پیرمرد کرده و گفتم: ایشان آقای عالِم هستند. دیدم دوباره او صحبت‌های قبلی‌اش را تکرار کرد. آن مرد خوابیده هم ناگهان رو به پیرمرد کرد و فرمودند: «یا خضر، رهایش کن» و به قول ما بحث را کش نده. گویا که در آن لحظه بیشتر تمایل نداشتند که من ایشان را بشناسم. اندکی بعد آن مرد خوابیده طلب آب کرد و دیدم که جوانی آب به دست ظاهر شد و آن را به ایشان تقدیم کرد.
ایشان قدری از آب نوشیدند و بقیه‌اش را به شیخ محمد کوفی تعارف کرده بودند. شیخ محمد کوفی هم به گمان اینکه داخل روز شده‌اند، نیت روزه کرده و دست ایشان را رد نموده بود. جوان بعد از آن غایب شده بود و باز هم شیخ محمد کوفی متوجه نشده بود.
جناب خضر فرمودند: «اجازه می‌دهید آقا شیخ محمد را هم با خودمان ببریم؟» فرمودند: «نه، او باید سه امتحان پس بدهد».
صحبت‌ها که به اینجا رسید چون خیلی نگران قضا شدن نمازم بودم اجازه مرخصی گرفتم و رفتم بیرون که وضو بگیرم. پایم را که بیرون مسجد گذاشتم در نهایت ناباوری دیدم که هوا کاملاً تاریک است. تعجب کردم و تمام ماجرا را در ذهنم مرور کردم. متوجه شدم که نور نه از خورشید که از همان آقای عالَم و امام زمان(علیه السلام) بود.
ده نکته راجع به این تشرف وجود دارد که خدمتتان عرض می‌کنم:
اول، لزوم توجه جدی به شب‌های مهم و سرنوشت‌ساز قدر و رعایت آداب آنهاست.
دوم حفظ شعائر دینی در این شب‌ها و عزاداری برای شهادت مولای متقیان(علیه السلام).
سوم، اهمیت و جایگاه ممتاز مسجد کوفه است. در چهار مسجد نماز کامل است: مسجدالحرام، مسجدالنبی(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم)، مسجد بصره و مسجد کوفه. علت این مطلب از این قرار است که آنجا وطن روحی همه ماست. به عبارت دیگر همانند وطن جسمی که ما زندگی دنیایی‌مان را در آن می‌گذرانیم، یک وطن روحی هم داریم که روح ما با آن جا انس دارد. وقتی انسان به کوفه و کربلا می‌رود احساس می‌کند آن جا وطن اوست بی‌آنکه در آن جا زندگی کرده باشد.
مسجد کوفه یک امتیاز دیگر هم دارد و آن این که آن جا مقر حکومت حضرت بقیةالله ـ ارواحنا فداه است.
حضرت مهدی(علیه السلام) پس از ظهور قیام خود را از مکه شروع می‌کنند و پس از یک مجموعه اقدامات و فعالیت‌ها نهایتاً در کوفه مستقر می‌شوند. در آن زمان بنابر روایات، مسجد کوفه آنقدر توسعه پیدا می‌کند که هزار درب اطرافش نصب می‌شود، به طور طبیعی باید مساحت درونی مسجد چند کیلومتر باشد. در روایتی آمده که شقی‌ترین مردم دنیا در زمان امام حسین(علیه السلام) مردم کوفه بودند و سعیدترین مردم در زمان حضرت مهدی(علیه السلام) باز هم مردم کوفه خواهند بود. (البته نه همان مردم زمان سیدالشهداء(علیه السلام)). در آن هنگام بهترین انسان‌های روی زمین در آنجا جمع خواهند بود و اگر کسی بخواهد بهترین آدم‌ها را ببیند باید به آنجا سفر کند و خود را به آن دیار برساند.
چهارم این است که وقتی کسی در زمره اولیای الهی قرار گرفت و خداوند دوستش داشت برای عبادت یا هر کار دیگری که داشته باشد، (ملائکه) خداوند او را به موقع از خواب بیدار می‌کنند. آقا شیخ محمد کوفی می‌خواست دو ساعت بخوابد، همان دو ساعت را هم خوابید هر چند وقتی بیدار شد، فکر کرد خیلی بیشتر خوابیده است.
اگر ما هم بنده خوب و شایسته خدا باشیم، خداوند ما را هم سر موقع بیدار می‌کند. آیه آخر سوره کهف را بسیاری تجربه کرده‌اند و ویژگی این آیه معجزه منحصر به فرد آن است که هر کس آن را بخواند سر ساعت بدون دقیقه‌ای اختلاف بیدار می‌شود. حال اگر کسی بعد از آنکه ملائکه او را بیدار کردند، بخوابد بحث دیگری است.
البته همان طور که یک بیمار اگر غذاهای نامساعدی، به شرایطش بخورد دیگر هر چقدر قرص و دارو مصرف کند اثری نخواهد داشت، اگر ما یک سری اعمال انجام دهیم این آیه و آیات مشابه آن بر ما اثر نخواهد کرد و در این صورت ما خودمان مقصریم و نه اینکه این آیه اثر نداشته باشد.
بیدار کردن ملائکه هم شکل‌های مختلفی دارد گاهی مرتب درب خانه یا حجره شخصی را زده‌اند، گاهی شست دستش را مالیده‌اند و یا دیگر راه‌ها برای افراد مختلف متفاوت بوده است.

پنجم، سلام کردن است. آقاشیخ محمد کوفی به محض ورود سلام کرده بود و این وظیفه اسلامی همه ماست. در روایتی دیدم که بخیل‌ترین مردم کسی است که در سلام کردن بخل بورزد نه آنکه پول ندهد.
ششم اینکه شیخ محمد کوفی نقل می‌کند حضرت خضر با زبان محلی شوشتری با من حرف زد و به جای بنشین گفت: «بینیش». اهل بیت(علیه السلام) به تمام زبان‌های دنیا آگاه هستند و به هر که بخواهند می‌توانند این توانایی را عنایت کنند.
مرحوم شیخ عباس قمی در منتهی‌الآمال از ابن شهر آشوب و قطب راوندی درباره ابوهاشم جعفری یکی از اصحاب امام هادی و امام عسکری(علیه السلام) نقل کرده که امام هادی(علیه السلام) با او به زبان هندی صحبت می‌کردند و دانه ریگی در دهان او می‌گذارند و پس از آن ابوهاشم می‌گوید پس از آن به هفتاد و سه زبان می‌توانستم صحبت کنم. البته ریگ بهانه بود و می‌خواسته‌اند ذهن او را به این سمت معطوف کنند که گویا این اثر آن ریگ است والّا ما معتقدیم:

به ذره گر نظر لطف بوتراب کند
به آسمان رود و کار آفتاب کند


بعضی‌ها مثل گوسفندی هستند که پایش را صاف می‌کند و از جایش تکان نمی‌خورد و هر چقدر هم شاخ‌هایش را بکشند تفاوتی نمی‌کند. این طور فایده ندارد ما باید هم راحت سیر کنیم و هم خودمان را در اختیار ایشان قرار دهیم. ما قدم برداریم آن‌ها به ما عنایت خواهند کرد.
هفتم اینکه امام زمان(علیه السلام) سید عالَم هستند. الآن در تمام هستی هیچ کس و هیچ موجودی در میان ملائکه، چه جنیان و باقی موجوداتی که خداوند آفریده است، احدی اشرف، و اعظم از حضرت بقیت‌الله(علیه السلام) نداریم و ایشان آقای همه موجودات هستی هستند ان‌شاءالله که الطاف (خاصه) ایشان نصیب همه ما بشود.
هشتم خادمانی که به خدمت‌گذاری حضرت مشغولند ویژگی‌های مخصوص به خود دارند. وقتی آب میل داشتند جوانی حاضر می‌شود و بعد هم که نیاز حضرت مرتفع می‌شود او هم ناپدید می‌گردد.

در دعای عهدی که صبح‌ها خطاب به حضرت می‌خوانید یکی از بخش‌هایش این است که:

... والمسارعین إلیه فی قضاء حوائجه؛
معنای این فقره چنین است که خداوندا مرا از کسانی قرار بده که با سرعت و عجله برای رفع حوائج امام زمان(علیه السلام) گام برمی‌دارند. حوائج حضرت خیلی زیاد است و حداقلش همین آب به دست ایشان دادن است. امیدواریم که خداوند متعال این لطف را هم شامل حال ما بکند.
نهم
روشنایی غیر متعارفی است که در فضای مسجد حاکم بوده تا جایی که شیخ محمد کوفی گمان کرده خورشید در شرف طلوع کردن است و بعد متوجه می‌شود که چنین نبوده است.
این نور ممکن است ناشی از حالت مکاشفه باشد؛ یعنی در حالت خاصی انسان با عالم ملکوت ارتباط پیدا می‌کند و در آن ارتباط نوری را مشاهده می‌کند که دیگران نمی‌بینند حتی (ممکن است) آنها که مثلاً در کنار شیخ محمد کوفی بوده‌اند، مشاهده نکرده باشند.
گاهی هم این نور ظاهری است و همه آن را مشاهده می‌کنند. یکی از علمایی که الآن در قید حیاتند می‌فرمودند در ایام جنگ تحمیلی در مسجد جمکران از دستشویی‌های قدیمی آن بیرون می‌آمدیم و می‌خواستیم به داخل مسجد برویم که نماز بخوانیم، ناگهان دیدم چنان هوا روشن است که ریگ‌های کف مسجد را مشاهده می‌کردیم. سرم را برگرداندم تا منبع این همه نور را در آن شب بسیار تاریک پیدا کنم، دیدم در آسمان دایره خیلی بزرگ و زیبایی می‌درخشید که در اطرافش هاله سبزی وجود داشت و هر چه به وسط دایره نزدیک‌تر می‌شد نور بازتر می‌شد. در وسط آن دایره نور سفیدی در حال درخشیدن بود و نور دیگری هم در کنار آن به شکل استوانه دیده می‌شد. نقل می‌کردند که همه آن‌ها که آن شب در مسجد جمکران بودند این نور را مشاهده کردند. و حتی بعدها خبردار شدیم که اهالی قم و اصفهان و جاهای دیگر هم هر کس بیدار بوده آن را دیده و از آن نور باخبر شده است.

مرحوم حاج محمدعلی فشندی نقل کرده بودند که درمسجد جمکران نوری دیدم و هم‌زمان با آن کسی را در آن‌جا دیدم که از نور چراغ فانوسی‌اش برای نوشتن استفاده می‌کند. از او پرسیدم که وقتی هوا این‌قدر روشن است چرا از چراغ استفاده می‌کنی، گفته بودند هوا خیلی هم تاریک است.
آخرین نکته این که امتحاناتی که ما به طور مرتب در زندگی پشت سر می‌گذاریم مایه تقرب انسان به خداوند است که حضرت فرموده بودند که اگر او از این دو یا سه امتحانی که پیش رو دارد سربلند بیرون بیاید می‌تواند همراه ما بیاید، البته برای ما این امتحانات را نقل نکرده‌اند. پیامبر اکرم(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) در روایتی فرموده‌اند: «اگر سه چیز برای بنی‌آدم نبود هیچ کس سرش را پایین نمی‌انداخت و با تکبر جلوی خداوند راه نمی‌رفت: مرض، فقر، مرگ.» جداً این کمبودها برای انسان لطف است و انسان را قدری متواضع می‌کند. البته این مطلب را هم در پایان عرایضم خدمتتان عرض کنم که گاهی انسان با یک کار خوب و حتی عبادت امتحان می‌شود که فقط بحث خلوصش نیست. مثلاً اگر والدین شما کار واجبی را با زمان مشخص داشته باشند امتحان شما رسیدگی به آن کار است و یا خود آنها و نه حتی انجام عبادات. حتی در بعضی از تشرفات حضرت عتاب کرده‌اند کسانی را که غیر از این رویه در پیش گرفته‌اند. گاهی هم امتحان ما با یک شر، گناه یا مثلاً سود زیاد حرام است که همه این امتحانات در مجموع شخصیت یک نفر را آن‌قدر صیقل می‌دهد که به مقام اولیاء اللهی برسد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، hesam110 ، شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، mhvvhm ، m.hossein
۱۰:۲۴, ۱۳/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۳/اردیبهشت/۹۱ ۱۰:۲۷ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #6
آواتار
میهمان آفتاب

ابوالحسن ضراب اصفهانی می‌گوید:

در سال 281 هجری قمری به قصد حج همراه قافله‏ای، عازم مکه شدیم . افراد کاروان ما همه از اهل تسنن بودند و فقط من در آن‏جمع ، شیعه اثنی عشری بودم (و به حضرت مهدی(علیه السلام) به‌عنوان امام زمان و دوازدهمین حجّت خدا و آخرین وصی رسول‏خدا(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) اعتقاد داشتم).
پیش از آن‏که قافله ما به مکه برسد یکی‏از همراهیان ما ، خود را به مکه رسانده و منزلی در گوشه سوق‏اللیل ، اجاره کرد که بعدها متوجه شدیم این منزل به حضرت خدیجه(سلام الله علیها) تعلّق داشته و به دارالرضا(علیه السلام) معروف است.
پیرزنی گندمگون با قدی‏بلند را در حیاط خانه دیدم، که دارای هیبتی چشمگیر بود. قاطع و کم‏حرف به‏نظر می‏آمد . نزدیک وی رفته و سلام کردم ، محبت کرد وبه گرمی جوابم داد.
یک روز که موقعیت را مناسب دیدم و دوستان و همراهان سنی مذهب در منزل نبودند از او پرسیدم : درست است که اینجا خانه امام رضا(علیه السلام) بوده؟
گفت: آری.
گفتم: شما با صاحبان این خانه چه ارتباطی دارید؟
گفت: من از خدمتکاران آنان هستم و این منزل از امام رضا(علیه السلام) به امام جواد(علیه السلام) وبعد به امام هادی(علیه السلام) وبعد به امام حسن عسکری(علیه السلام) رسیده و من خادمه امام حسن عسکری(علیه السلام) بوده‏ام.
وقتی فهمیدم که آن بانو ،سرایدار و خدمتگزار حضرت امام عسکری(علیه السلام) بوده خیلی خوشحال شدم و با او انس گرفته، خدا را شکر کردم که بالاخره سر نخی به مقصد و مقصود خود یافتم. اما چون دوستانم از اهل سنت بودند ، قضیه را از ایشان پنهان کردم و باید چنین می‏کردم، زیرا ممکن بود برایم مشکلات فراوانی به‌وجود آورند، علاوه بر این که زمان هم زمان تقیه و مراعات بود.
شب هنگام پس از برگزاری نماز و طواف (در مسجد الحرام) به خانه بر می‏گشتم و با رفقایم در راهرو می‏خوابیدم .
به علت ناامنی حاکم بر شهر ، در خانه را می‏بستیم و سنگ بزرگی را که در آن نزدیکی بود، می‌غلطاندیم و پشت در قرار می‏دادیم.
شاید بسیاری از شب‏ها که دوستان ابوالحسن می‏خوابیدند ، او بیدار بود. شور و حال عجیبی داشت . غرق فکر بود : مکه! مسجد الحرام! منزلی که در آن بود! امام رضا(علیه السلام)، امام عسکری(علیه السلام)، امام زمان(علیه السلام)، به اعماق قلبش که می‏نگریست، نوری از امید سوسو می‏کرد.گویا زندگی ابوالحسن قرار است، وارد فصل جدیدی گردد و او را در شمار سعادتمندان حضور و ره یافتگان به کوی نور قرار دهد ،شاید در این خیال و فکر بود که آیا می‏توان سر بر آستانش نهاد و پایش را بوسید، آیا چشمان بی‏رمق من به جمال دل آرایش خواهد افتاد؟
ابوالحسن چون پرنده‏ای پرشور و شعف و نشاط در آسمان فکر و خیال پرو بال می‏زد که ناگهان... .
ناگهان صدای باز شدن در خانه را شنیدم! نوری به‌سان نور شمع فضایی را که در آن بودیم، روشن ساخت. خدایا! ما که در منزل را بسته و سنگ بزرگی پشت آن انداخته بودیم. ولی با کمال تعجب دیدم در باز شده و آقایی وارد خانه شدند.
گر چه هوا تاریک بود، اما یادم هست‏که شکل و شمایل او را خوب می‏دیدم، حتی رنگ صورتش را ، مردی بود نه کوتاه قد، نه بسیار بلند، رنگ رخساره‏اش گندمگون، پوششی مناسب فصل گرما داشت و پارچه‏ای نازک بر دوش خود انداخته بود؛ و شب‌های بعد می‌دیدم گاهی سر و صورت خویش را با آن می‏پوشاند. آثار سجده در پیشانی مبارکش نمایان بود. بارقه نوری بود که از برابر ما می‏گذشت ، و به طرف راه‌پله‏ای که از پشت اتاق ما به طبقه بالا راه داشت تشریف می‏برد، من برخاستم و به در خانه نگاهی انداختم، اما با کمال تعجب دیدم در بسته و سنگ نیز به همان شکلی که ماقرار داده بودیم ، پشت در قرار گرفته و هیچ حرکتی نکرده است!.
گویا ابوالحسن حس غریبی داشت و از دور آنچه را اتفاق می‏افتاد، زیر نظر داشت ، اما هیبت آن بزرگوار مانع می‏شد که بیشتر وارد این جریان بشود.
هر شب بعد از نماز مغرب و عشاء و طواف به منزل می‏آمدم در را می‌بستم و همان سنگ بزرگ را پشت آن قرار می‏دادیم. شام می‏خوردیم، و دوستان می‏خوابیدند.
من منتظر می‏ماندم، بعد از مدتی، بدون این که سنگ پشت در حرکتی کند، در خانه باز می‏شد و آن بزرگوار وارد منزل شده به سمت اتاق بالایی می‏رفتند.
یک روز که دوستانم از منزل بیرون رفته بودند و من تنها بودم آن بانو را در حیاط دیدم . پرسیدم ، در اطاق بالایی چه کسی با تو زندگی می‏کند؟
گفت: دخترم.
اما بسیار حساس بود و اجازه نمی‏داد کسی حتی به راه پله‏ها نزدیک شود.
شگفت‏آورتر این که این شخص نورانی وقتی وارد منزل می‏شد همانند مشعلی از نور، اطراف را روشن می‏کرد، و وقتی در اطاق فوقانی قرار می‏گرفت آن نور از طبقه پایین دیده می‏شد وحتی دوستان من که هیچ اعتقادی به مذهب من و امامت امامان معصوم(علیه السلام)، نداشتند، نور آن بزرگوار را که همه اطراف را روشن کرده بود، مشاهده می‏کردند. من در این زمینه با آنها هیچ گفت و گویی نمی‏کردم و نمی‏بایست می‏کردم.
آنها می‏گفتند: این جوان نورانی، علوی و از فرزندان حضرت امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) است و چون آن مرد نورانی را فقط در بعضی شب‌ها می‏دیدند، می‏گفتند: او دختر این پیر زن را به عقد موقت خود درآورده و شیعیان این کار را جایز می‏دانند. ولی (به نظر ما اهل سنت) عقد موقت بین زن و مرد، حرام است!
رفت و آمد آن بزرگوار به‏صورت معجزه‏آسا و مشاهده آن نور که حتی همراهیان من نیز می‏دیدند، هر روز مرا بیشتر و بیشتر به فکر فرو می‏برد. فکری که بر دلم سنگینی می‏کرد و هراسی در آن انداخته بود.
یک روز آن بانوی مخدره را در حیاط خانه دیدم. فرصت را غنیمت شمرده به آرامی به او نزدیک شدم و گفتم: ای بانو! مدتی است که می‏خواهم از شما سؤالی بپرسم و گفت‌وگویی داشته باشم ولی وجود همراهانم ، مانع از آن شده است. خواهش دارم که هرگاه مرا در این خانه تنها دیدی از آن بالا به پایین بیایی تا پرسش خویش را با تو در میان بگذارم. آن مجلله تا این جمله را شنید، بلافاصله گفت : من هم می‏خواستم تو را به رازی آگاه سازم ولی به خاطر وجود همراهانت موقعیت مناسبی پیش نیامده بود!
گفتم: چه می‏خواستی بگویی؟
شاید قلب ابوالحسن در سینه به طپش افتاده بود وحکایت سفر او به نقطه حساس رسیده بود.دوست می‏داشت هر چه زودتر ، رمز این راز را بداند و نامه سر بسته این قصه را بخواند. به‏راستی این آقا کیست و در این خانه چه خبر است؟ کم کم داشت به آن چه که حدس می‏زد نزدیک می‏شد. آیا این سیّد سراسر نور ، همان کعبه آرزوها ، و امام زمان من است ؟ آیا به شرافت ابدی دیدار او و سعادت همسایگی او دست یافته‏ام؟ در امواج طوفانی این افکار شیرین ، غرق شده بود که صدای بانو را شنید که می‏گفت :
به شما می‏فرمایند: با مسایل اعتقادی شریکان و همراهانت با خشونت برخورد مکن. با آنها به مباحثه و مجادله مپرداز. آنها در ظاهر با تو صمیمی و دوستند ، ولی در باطن دشمن تو هستند! با آنها مدارا کن و راز دل نگه دار و از این گفت و گو نیز با خبرشان منما.
از این‏که در شروع گفت‌وگویش به من گفت: «می‏فرمایند: ...» شگفت‏زده شدم و پرسیدم: چه‏کسی می‏فرمایند؟ با هیبتی خاص، اخم‏کرده و گفت: خودم می‏گویم.
و من به خاطر هیبتی که از آن زن در دلم افتاد، جسارت و جرئت آن را در خود نیافتم که او را به اول صحبت خودش برگردانم و بگویم که شما خودتان گفتید: « می‏فرمایند ».
از این جهت پرسیدم: کدام دوستان وهمراهان را می‏گویید ؟ من گمان کردم، منظورش دوستان هم کاروانی است که از اصفهان همراه ایشان برای حج به سمت مکه حرکت کردیم.
او گفت: منظورم شرکای اصفهانی است که فعلاً در همین خانه با تو به‏سر می‏برند. او راست می‏گفت. با همین همراهان، اختلافی در مسایل اعتقادی و دینی داشتیم و در اصفهان که بودیم، شکایت مرا به نزد حاکم برده بودند و خبر آن نیز به من رسیده بود. و چون جان خود را در خطر دیدم، مدتی خود را پنهان ساختم.
دیگر روز به آن بانو گفتم: از ارتباط ونسبتی که با صاحب این خانه داری برایم بگو. گفت: من خادمه امام حسن عسکری(علیه السلام) بوده‏ام و در منزل ایشان خدمت می‏کردم.گفتم: مرا پرسشی است ، تو را به خدا سوگند که پرسشم را پاسخ بدهی و پیر زن منتظر شد که من سؤالم را طرح کنم.
گفتم: آیا حضرت غایب(علیه السلام) را به چشم خویش دیده‏ای؟
گفت: ای برادر ، من او را ندیده بودم؛ زیرا وقتی از سامرا به دلیلی عازم کشور مصر شدم خواهرم نرجس خاتون به حضرت قائم(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، باردار بود و امام عسکری(علیه السلام) به من فرمودند: تو حضرت غایب(علیه السلام) را خواهی دید، و همان گونه که به من خدمت کردی به او نیز خدمت خواهی کرد. تا این که بعد از بیست سال زندگی در مصر امسال قبل از مراسم حج، مردی از خراسان که خوب عربی نمی‏دانست در مصر به دیدنم آمد و سی دینار (طلا) به عنوان هزینه سفر برایم آورد. و از حضرت غایب(علیه السلام)، فرمان آورده بود که قبل از فرارسیدن زمان حج ، از کشور مصر به سمت مکه حرکت کنم ومن به عشق دیدار او راهی مکه شدم و در این خانه سکنی گزیدم.
ابوالحسن که این سخنان را از او شنید به خاطرش رسید آن شخص نورانی را که شب‌ها می‏بیند ، همان یوسف زهرا(علیه السلام)، است.
اما موقعیت حساس بود و همه از مخالفان بودند. آن زن هم گویا وظیفه داشت که مبهم و همراه با تقیه گفت‌و‌گو کند ولی قضیه از روز هم روشن‏تر بود.
ده سکه نقره برای ادای نذر ، کنار گذاشته بودم؛ زیرا نذر کرده بودم، ده سکه در (مقام ابراهیم) بیندازم. شش عدد از آنها از سکه‏هایی بود که مأمون بعد از قبول ولایت‏عهدی از سوی امام رضا(علیه السلام) به نام آن حضرت زده بود ( و با گذشت چند دهه و مرگ مأمون عباسی، لعنهالله‏علیه، آن سکه‏ها هم از دور خارج شده بودند ، اما بالاخره نقره‏ بود و شغل من اقتضا می‏کرد و برایم ممکن می‏نمود که بتوانم شش سکه از سکه‏های رضوی را جمع کنم ).
ناگهان به‏نظرم رسید که خوب است این ده سکه را به فرزندان حضرت فاطمه(سلام الله علیها) بدهم که ثواب آن هم بیشتر است. پس بهتر است آنها رابه آن بانو بسپارم تا به آن بزرگوار برساند. گفتم: این ده سکه را شما به یکی از فرزندان حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) برسانید و البته می‏دانستم که سکه‏ها را به همان آقایی که شب‌ها به طور معجزه آسا وارد خانه می‏شوند ، خواهد داد. او سکه‏ها را گرفت و به اتاق بالایی رفت ، مدتی طول کشید ، تا برگردد .
همین که برگشت ده سکه را جلو من گذاشت امّا سکه‏ها ، سکه‏های قبلی نبود یعنی آن شش‏تایی که به‏نام امام رضا(علیه السلام)، ضرب شده بود برداشته شده و شش تای معمولی به‏جای آن گذاشته بودند. گفت: فرمودند: ما را در این سکه‏ها حقی نیست، همان جایی که نذر کرده‏ای بینداز، اما سکه‏هایی را که به‏نام جد ما ضرب شده برداشتیم و شش سکه رایج به‏جای آن فرستادیم و تو این تبدیل را از ما بپذیر.
به او گفتم: توقیعی از آن غایب از نظر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) برای قاسم بن علاء در آذربایجان صادر شده و یک نسخه از آن نزد من است.آن را به شخصی که توقیعات آن امام پنهان(علیه السلام) را دیده، عرضه نما می‏خواهم بدانم آیا نسخه من صحیح است یانه؟
گفت: توقیع را به من بده که من آنها را می‏شناسم. من یافتم که خود او به توقیعات، آشناست. توقیع را به او دادم.
گفت : اینجا خواندن آن برایم ممکن نیست و برخاست و به اتاق بالایی رفت. بعد ازمدتی بازگشت وگفت: نسخه توقیع ، صحیح است.
سپس گفت: می‏فرمایند که چگونه بر پیامبر صلوات می‏فرستی؟ گفتم: با این جمله :
«اللَّهم صل علی محمّد وآل محمّد وبارک علی محمّد وآل محمّد کأَفضل ماصلیت و بارکت وترحَّمت علی إبراهیم و آل إبراهیم إنَّک حمید
مجید».
آن علیا مخدره برخاست و رفت (معلوم بود که حتی یک کلمه از نزد خود چیزی نمی‏گوید). و فردا در موقعیتی مناسب نزد من آمد و با او دفتر کوچکی بود. دفتر را نزد من، گذارد و گفت:
می‏فرمایند: هر گاه خواستی بر پیامبر و اهل بیت طاهرینش صلوات بفرستی به این گونه که ما برای تو فرستادیم صلوات بفرست. دفتر را برداشتم و از روی آن صلوات را نوشتم و هر روز می‏خواندم.1
بعد از این بسیار شب‌ها منتظرش می‏شدم تا شاید جمالش راببینم ، بسی شب‌ها که می‏دیدم از بالا به پایین می‏آید و همان نور... از منزل بیرون می‏رفت ومن در پی او روان می‏شدم. ولی هرگاه می‏خواستم به او نزدیک‌تر شوم، نمی‏شد. مشاهده من از آن حضرت بدین صورت بود که نور او را می‏دیدم اما شخص او را نه ؛ تا وارد مسجد الحرام می‏شد و از چشمم غایب می‏گشت.
چه سال شگفت‏انگیزی بود و حج عجیبی انجام شد ، حجی که ابوالحسن در آن احرام دیدار یار بسته بود و فکر صاحب خانه او را از خیال خانه باز داشته بود.
چه خانه شور آفرینی ، که جانش را در آنجا جاگذاشت و خود عزم سفر کرد.
ابوالحسن گوید:
مردان بسیاری را دیدم که به آن منزل می‏آمدند و آن زن با آنان گفت و گو می‏کرد. اما من نمی‏فهمیدم که چه می‏گویند ، نامه‏ای به دست آن بانو می‏دادند و او به اتاق بالا می‏رفت و برمی گشت و نامه‏ای که گویا در بر دارنده جواب آنها بود به ایشان می‏داد. در قافله‏ای که از مکه به سمت بغداد می‏آمدیم مردان صالحی را مشاهده می‏کردم که آنها را در آن منزل در حال صحبت با آن بانوی گرامی، دیده بودم.
حاصل این تشرف و همسایگی با حضرت غایب(عجل الله تعالی فرجه الشریف)، دستور صلواتی است که به صلوات ابوالحسن ضراب اصفهانی شهرت یافت و مرحوم حاج شیخ عباس قمی(رحمة الله علیه) در کتاب شریف مفاتیح الجنان ضمن اعمال عصر روز جمعه آن را آورده است.
ایشان از قول سید بن طاووس(رحمة الله علیه) نقل می‏کند:
صلوات ابوالحسن ضراب اصفهانی مروی از مولای ما حضرت مهدی، صلوات‏اللَّه علیه، است واگر تعقیب عصر جمعه را به جهت عذری ترک کردی ، ولی هرگز این صلوات را ترک مکن به خاطر امری که خداوند جل و علا ما را بر آن مطلع ساخت.
البته آن چه از متن روایت این صلوات استفاده می‏شود اختصاص به عصر روز جمعه ندارد ، از این‏رو است که خواندن آن‏را بزرگان همیشه سفارش می‏کرده‏اند و از گفتار جناب ابوالحسن ضراب هم چنین بر می‏آید که هر روز و مکرر آن‏را می‏خوانده است.


پی‌نوشت:
1. این صلوات، همان صلوات معروف به ابوالحسن ضراب است که در مفاتیح الجنان نیز در اعمال روز جمعه نقل شده است.
[/url]صلوات ابوالحسن ضرّاب[url=http://forum.bidari-andishe.ir/thread-13683-post-105345.html#pid105345]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هدهد ، شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، mhvvhm ، m.hossein
۱۵:۱۴, ۱۶/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #7
آواتار
تشرف محمد بن عیسی بحرینی

جمعی از موثقین نقل کردند: مدتی بحرین تحت نفوذ خارجیان بود. آنها مردی از مسلمانان را حاکم بحرین کردندتا شاید به علت حکومت کردن شخصی مسلمان، آن جا آبادتر شود و به حالشان مفیدتر واقع گردد. آن حاکم از ناصبیان (کسانی که با اهل بیت پیامبر اکرم (علیه السلام) دشمنی می ورزند) بود اووزیری داشت که در عداوت و دشمنی از خودش شدیدتر بود و پیوسته نسبت به اهل بحرین، به خاطر محبتشان به اهل بیت رسالت (علیه السلام)، دشمنی می نمود و همیشه به فکرحیله و مکر برای کشتن و ضرر رساندن به آنها بود.


روزی وزیر بر حاکم وارد شد و اناری که در دست داشت به حاکم داد. حاکم وقتی دقت کرد، دید بر آن انار این جملات نوشته شده است لااله الا اللّه محمد رسول اللّه و ابوبکر و عمر و عثمان و علی خلفاء رسول اللّه. این نوشته بر پوست انار بود، نه آن که کسی با دست نوشته باشد. حاکم از این امر تعجب کرد و به وزیر گفت: این انار نشانه ای روشن و دلیلی قوی برابطال مذهب رافضه (نام شیعیان در نزد اهل سنت) است. حال نظر تو درباره اهل بحرین چیست؟ وزیر گفت: اینها جمعی متعصب هستند که دلیل و براهین را انکار می کنند، سزاواراست ایشان را حاضر کنی و انار را به آنها نشان دهی.
اگر قبول کردند و از مذهب خوددست کشیدند، برای تو ثواب و اجر اخروی عظیمی خواهد داشت و اگر از برگشتن سر باز زدند و بر گمراهی خود باقی ماندند، یکی از سه کار را با آنها انجام بده: یا باذلت جزیه بدهند، یا جوابی بیاورند - اگر چه جوابی ندارند - یا آن که مردان ایشان رابکش و زنان و اولادشان را اسیر کن و اموال آنها را به غنیمت بردار. حاکم نظر وزیر را تحسین نمود و به دنبال علماء و دانشمندان و نیکان شیعه فرستاد وایشان را حاضر کرد.
انار را به آنها نشان داد و گفت: اگر جواب کافی در این زمینه نیاوردید، مردان شما را می کشم و زنان و فرزندانتان را اسیر می کنم و اموال شما رامصادره می کنم و یا آن که باید جزیه بدهید.
وقتی شیعیان این مطالب را شنیدند، متحیر گشته و جوابی نداشتند، لذا رنگ چهره هایشان تغییر کرد و بدنشان به لرزه درآمد، با این حال گفتند: ای امیر سه روز به ما مهلت بده، شاید جوابی بیاوریم که تو به آن راضی شوی.
اگر نیاوردیم، آنچه رامی خواهی، انجام بده. حاکم هم تا سه روز ایشان را مهلت داد. آنها با ترس و تحیر از نزد او خارج شدند و در مجلسی جمع شدند تا شاید راه حلی پیدا کنند. در آن مجلس بر این موضوع نظر دادند که از صلحاء بحرین ده نفر راانتخاب کنند. این کار را انجام دادند. آنگاه از بین ده نفر، سه نفر را انتخاب نمودند. بعد به یکی از آن سه نفر گفتند: تو امشب به طرف صحرا برو و خدا را عبادت کن و به امام زمان حضرت صاحب الامر عجل اللّه تعالی فرجه الشریف استغاثه نما، که او حجت خداوند عالم و امام زمان ماست.
شاید آن حضرت راه چاره را به تو نشان دهند. آن مرد از شهر خارج شد و تمام شب، خدا را عبادت کرد و گریه و تضرع نمود و او راخواند و به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) استغاثه نمود تا صبح شد، ولی چیزی ندید. به نزد شیعیان آمد و ایشان را خبر داد. شب دوم دیگری را فرستادند. او هم مثل نفر اول، تمام شب را دعا و تضرع نمود اماچیزی ندید، و برگشت، لذا ترس و اضطرابشان زیادتر شد. سومی را احضار کردند. او مردی پرهیزگار به نام محمد بن عیسی بود. شب سوم باسر و پای برهنه به صحرا رفت. آن شب، شبی بسیار تاریک بود.
ایشان به دعا و گریه مشغول و به حق تعالی متوسل گردید و درخواست کرد که آن بلا و مصیبت را از سرمؤمنین رفع کند و به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) استغاثه نمود. وقتی آخر شب شد، شنید که مردی با او صحبت می کند و می گوید: ای محمد بن عیسی چرا تو را به این حال می بینم؟ و چرا به این بیابان آمده ای؟ گفت: ای مرد مرا رها کن، که برای امر عظیمی بیرون آمده ام و آن را جز به امام خود،نمی گویم و جز نزد کسی که قدرت بر رفع آن داشته باشد، شکایت نمی کنم.
فرمود: ای محمد بن عیسی، من صاحب الامر هستم، حاجت خود را ذکر کن.
محمد بن عیسی گفت: اگر تو صاحب الامری، قصه ام را می دانی و احتیاج به گفتن من نیست.
فرمود: بلی، راست می گویی.
تو به خاطر بلایی که در خصوص آن انار بر شما واردشده است و آن تهدیداتی که حاکم نسبت به شما انجام داده، به این جا آمده ای. محمد بن عیسی می گوید: وقتی این سخنان را شنیدم، متوجه آن طرفی شدم که صدامی آمد.
عرض کردم: بلی، ای مولای من.
تو می دانی که چه بلایی به ما وارد شده است. تویی امام و پناهگاه ما و تو قدرت برطرف کردن آن بلا را داری.
حضرت فرمودند: ای محمد بن عیسی، در خانه وزیر لعنه اللّه درخت اناری هست.
وقتی که آن درخت بار گرفت، او از گل، قالب اناری ساخت و آن را دو نیم کرد.درمیان هر یک از آن دو نیمه، بعضی از آن مطالبی که الان روی انار هست نوشت. در آن وقت انار هنوز کوچک بود، لذا همان طوری که بر درخت بود، آن را در میان قالب گل گذاشت و بست. انار در میان قالب بزرگ شد و اثر نوشته در آن ماند و به این صورت که الان هست درآمد. حال صبح که به نزد حاکم می روید، به او بگو من جواب را باخود آورده ام، ولی نمی گویم مگر در خانه وزیر.
وقتی که وارد خانه وزیر شدی، در طرف راست خود، اتاقی خواهی دید. به حاکم بگو، جواب را جز در آن اتاق نمی گویم، در این جا وزیر می خواهد از وارد شدن تو به آن اتاق ممانعت کند، ولی تو اصرار کن که به اتاق بروی و نگذار که وزیر تنها و زودترداخل شود، یعنی تو اول داخل شو.
در آن جا طاقچه ای خواهی دید که کیسه سفیدی روی آن هست. کیسه را باز کن. در آن کیسه قالبی گلی هست که آن ملعون (وزیر) نیرنگش را با آن انجام داده است. آن انار را در حضور حاکم در قالب بگذار تا حیله وزیر معلوم شود. ای محمد بن عیسی، علامت دیگر این که، به حاکم بگو معجزه دیگر ما آن است که وقتی انار را بشکنید غیر از دود و خاکستر چیزی در آن مشاهده نخواهید کرد، و بگواگر می خواهید صدق این گفته معلوم شود، به وزیر امر کنید که در حضور مردم انار رابشکند. وقتی این کار را کرد آن خاکستر و دود بر صورت و ریش وزیر خواهدنشست.
محمد بن عیسی وقتی این سخنان را از امام مهربان و فریادرس درماندگان شنید،بسیار شاد شد و در مقابل حضرت زمین را بوسید، و با شادی و سرور به سوی شیعیان بازگشت. صبح به نزد حاکم رفتند و محمد بن عیسی آنچه را که امام (علیه السلام) به او امر فرموده بودند، انجام داد و آن معجزاتی که حضرت به آنها خبر داده بودند، ظاهر شد. حاکم رو به محمد بن عیسی کرد و گفت: این مطالب را چه کسی به تو خبر داده است؟ گفت: امام زمان و حجت خدا بر ما.
گفت: امام شما کیست؟ او هم ائمه (علیه السلام) را یکی پس از دیگری نام برد، تا آن که به حضرت صاحب الامر (علیه السلام) رسید. حاکم گفت: دست دراز کن تا با تو بر این مذهب بیعت کنم: گواهی می دهم که نیست خدایی جز خداوند یگانه و گواهی می دهم که محمد (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بنده و رسول اوست وگواهی می دهم که خلیفه بلافصل آن حضرت، امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب (علیه السلام) است. بعد هم به هر یک از امامان دوازده گانه اقرار نمود و ایمان آورد. سپس دستورقتل وزیر را صادر کرد و از اهل بحرین عذرخواهی نمود. این قضیه و قبر محمد بن عیسی نزد اهل بحرین مشهور است و مردم او را زیارت می کنند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، mhvvhm ، m.hossein
۲۲:۰۳, ۱۷/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/اردیبهشت/۹۱ ۲۲:۰۵ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #8
آواتار
تشرف محمود فارسی

عالم کامل، محمد بن قارون می گوید: مرا نزد زن مؤمنه و صالحه ای دعوت کردند.می دانستم که از شیعیان و اهل ایمان است که خانواده اش او را به محمود فارسی معروف به ابی بکر تزویج کرده اند، چون او و نزدیکانش را بنی بکر می گفتند. محل سکونت محمود فارسی به شدت تسنن و دشمنی با اهل ایمان معروف ومحمود از همه شدیدتر بود، ولی خداوند تبارک و تعالی او را برای شیعه شدن توفیق داده بود به خلاف بستگانش که به مذهب خود باقی مانده بودند. به آن زن (همسر محمود فارسی) گفتم: عجیب است چطور پدرت راضی شد با این ناصبیان باشی؟ و چرا شوهرت با بستگان خود مخالفت کرد و مذهب ایشان را ترک نمود؟ آن زن گفت: در این باره حکایت عجیبی دارد که اگر اهل ادب آن را بشنوند حکم می کنند که از عجایب است.
گفتم: حکایت چیست؟ گفت: از خودش بپرس که به تو خواهد گفت. وقتی نزد محمود حاضر شدیم، گفتم: ای محمود چه چیزی باعث شد از ملت ومذهب خود خارج و شیعه شوی؟ گفت: وقتی حق آشکار شد، آن را پیروی کردم.
جریان از این قرار است که معمول قبیله ما این است که وقتی بشنوند قافله ای به طرفشان می آید و قصد دارد بر آنها واردشود حرکت کرده و به طرفشان می روند تا زودتر ملاقاتشان کنند.
در زمان کودکی یک بار شنیدم که قافله بزرگی وارد می شود. من با کودکان زیادی به طرفشان حرکت کردیم و از آبادی خارج شدیم. از روی نادانی در صدد جستجوی قافله برآمدیم و درباره عاقبت کار خود فکر نکردیم و چنان بر این کار مصمم بودیم که هرگاه یکی از ما عقب می افتاد او را به خاطر ضعفش سرزنش می کردیم. مقداری که رفتیم راه را گم کردیم و در بیابانی افتادیم که آن را نمی شناختیم. در آن جا به قدری بوته های خار درهم پیچیده بود که هرگز مانند آنها را ندیده بودیم. از روی ناچاری شروع براه رفتن کردیم، تا زمانی که از راه رفتن باز ماندیم و از تشنگی زبان از دهانمان آویزان شد. در این جا یقین به مردن پیدا کردیم و با صورت روی زمین افتادیم. در همین حال ناگاه سواری دیدیم که بر اسب سفیدی می آید و نزدیک ما پیاده شد. فرش لطیفی در آن جا پهن کرد که مثل آن را ندیده بودیم از آن فرش بوی عطر به مشام می رسید. به او نگاه می کردیم که دیدیم سوار دیگری بر اسبی قرمز می آید او لباس سفیدی بر تن و عمامه ای که به سر داشت. ایشان پیاده شد و مشغول نماز گردید. رفیقش هم به او اقتدا کرد.
آنگاه برای تعقیب نماز نشست و متوجه من شد و فرمود:ای محمود.
به صدای ضعیفی گفتم: لبیک ای آقای من.
فرمود: نزدیک من بیا.
گفتم: از شدت عطش و خستگی قدرت ندارم.
فرمود: چیزی نیست.
تا این سخن را فرمود، احساس کردم که در تنم روح تازه ای یافتم، لذا سینه خیز نزد او رفتم ایشان هم دست خود را بر سینه و صورت من کشید وبالا برد، تا فک پایینم به بالایی چسبید و زبان به دهانم برگشت و همه خستگی و رنج راه از من برطرف شد و به حال اول خود برگشتم بعد فرمود: برخیز و یک دانه حنظل (1) از این حنظلها برای من بیاور. در آن بیابان حنظل زیاد بود، لذا یک دانه بزرگ برایش آوردم. آن را نصف کرد و به من داد و فرمود: بخور. حنظل را از ایشان گرفتم و جرات نداشتم که مخالفت کنم و باخود حساب می کردم که به من دستور می دهد حنظل تلخ بخورم، چون مزه بسیار تلخ حنظل را می دانستم اما همین که آن را چشیدم، دیدم از عسل شیرین تر، از یخ خنکتر واز مشک خوشبوتر است و با خوردن آن سیر و سیراب شدم. آنگاه فرمود: به رفیقت بگو بیاید. او را صدا زدم. به زبان شکسته ضعیفی گفت: قدرت حرکت را ندارم. ایشان به او هم فرمود: برخیز چیزی نیست. او نیز سینه خیز به طرف آن بزرگوار آمد و به خدمتش رسید. با او هم همان کار راانجام داد. آنگاه از جای خود برخاست که سوار شود. به او گفتیم: شما را به خدا نعمت خود را تمام کرده و ما را به خانه هایمان برسانید.
فرمود: عجله نکنید و با نیزه خود خطی به دور ما کشید و با رفیقش رفت.
من به رفیقم گفتم: از این حنظل بیاور تا بخوریم.
او حنظلی آورد، دیدیم از هر چیزی تلخ تر و بدتر است. آن را به دور انداختیم. به رفیقم گفتم: برخیز تا بالای کوه برویم و راه را پیدا کنیم. برخاستیم و براه افتادیم،ناگاه دیدیم دیواری مقابل ما است. به سمت دیگر رفتیم دیوار دیگری دیدیم همین طور دیوار را در هر چهار طرف، جلوی خود مشاهده می کردیم، وقتی این حالت رادیدیم، نشستیم و بر حال خود گریه کردیم. مدت کمی که آن جا ماندیم، ناگاه درندگان زیادی ما را احاطه کردند که تعداد آنها راجز خداوند کسی نمی دانست، ولی هرگاه به طرف ما می آمدند آن دیوار مانعشان می شد و وقتی می رفتند دیوار برطرف می شد و باز چون بر می گشتند دیوار ظاهرمی شد. خلاصه آن شب را آسوده و مطمئن تا صبح بسر بردیم. صبح که آفتاب طلوع کرد، هوا گرم شد و تشنگی بر ما غلبه کرد و باز به حالتی مثل وضعیت روز قبل افتادیم.
ناگاه آن دو سوار پیدا شدند و آنچه را در روز گذشته انجام داده بودند، تکرار کردند. وقتی خواستند از ما جدا شوند، به آن سوار عرض کردیم: تورا به خدا ما را به خانه هایمان برسان. فرمود: به شما مژده می دهم که به زودی کسی می آید و شما را به خانه هایتان می رساند. بعد هم از نظر ما غایب شدند.
وقتی آخر روز شد، دیدیم مردی از اهل فراسا (2) که با او سه الاغ بود، برای جمع آوری هیزم می آید همین که ما را دید، ترسید و فرار کرد و الاغهای خود را گذاشت. صدایش زدیم و گفتیم که ما فلانی هستیم و تو فلانی می باشی. برگشت و گفت: وای بر شما، خانواده هایتان عزای شما را بر پا کرده اند برخیزیدبرویم که امروز احتیاجی به هیزم ندارم.
برخاستیم و بر الاغها سوار شدیم وقتی نزدیک فراسا رسیدیم، آن مرد پیش از ما واردشد و خانواده هایمان را خبر کرد آنها هم بی نهایت خرسند و شادمان شدند و به اومژدگانی دادند. پس از آن که وارد منزل شدیم و از حال ما پرسیدند، جریان را برایشان نقل کردیم، ولی آنها ما را تکذیب کردند و گفتند: این چیزها تخیلاتی بوده که ازشدت عطش و تشنگی برای شما رخ داده است. روزگار این قصه را از یاد من برد، چنانکه گویا چیزی نبوده است تا آن که به سن بیست سالگی رسیدم و زن گرفتم و شغل مکاری را پیشه خود قرار دادم و در اهل فراسا کسی دشمن تر از من نسبت به محبین و دوستان اهل بیت (علیه السلام) مخصوصا زوارائمه (علیه السلام) که به سامرا می رفتند، نبود.
من به آنها حیوان کرایه می دادم و قصدم این بودکه آنچه از دستم بر می آید (دزدی و غیر آن) انجام دهم. اعتقادم هم این بود که این کارمرا به خدای تعالی نزدیک می کند.
این برنامه روش من بود تا آن که اتفاقا حیوانهای خود را به عده ای از اهل حله کرایه دادم. وقتی که ایشان از زیارت بر می گشتند در بین آنها ابن السهیلی و ابن عرفه وابن حارث و ابن الزهدری و صلحای دیگری بودند. به طرف بغداد حرکت کردیم. آنها از عناد و دشمنی من اطلاع داشتند، لذا وقتی که مرا در راه تنها دیدند، چون دلهایشان پر از غیظ و کینه نسبت به من بود، خیلی مرا در فشار قرار دادند، ولی من ساکت بودم و قدرتی نداشتم، چون تعدادشان زیاد بود. وارد بغداد شدیم. آن جمع به طرف غرب بغداد رفته و در آن جا فرود آمدند. سینه من از غیظ و کینه پر شده بود، لذا وقتی رفقایم آمدند، برخاستم و نزد ایشان رفتم و برصورت خود زدم و گریه کردم.
گفتند: چه اتفاقی افتاده است؟ جریان را برایشان گفتم. رفقا شروع به دشنام دادن و لعن آن دسته کردند و گفتند: خیالت راحت باشد در بقیه مسیر که با هم هستیم، با ایشان بدتر از آنچه نسبت به تو انجام دادند، رفتار می کنیم.
به هر حال شب شد و تاریکی، عالم را در خود فرو برد و در این لحظات بود سعادت به سراغ من آمد، یعنی در فکر فرو رفتم که شیعیان از دین خود بر نمی گردند، بلکه دیگران وقتی می خواهند راه زهد و تقوی را در پیش بگیرند به دین ایشان واردمی شوند و این نیست جز آن که حق با آنها است. در اندیشه و فکر باقی ماندم وخداوند را به حق پیامبرش قسم دادم که در همان شب راه راست را به من نشان دهد. بعد هم به خواب فرو رفتم.
بهشت را در خواب دیدم که آن را آراسته بودند. آن جا درختان بزرگی به رنگهای مختلف بود و میوه هایش مثل درختهای دنیا نبود، زیرا شاخه هایشان به طرف پایین سرازیر و ریشه های آنها به سمت بالا بود. چهار رودخانه جاری دیدم که از خمر وعسل و شیر و آب بودند و سطح آنها با زمین مساوی بود به طوری که اگر مورچه ای می خواست از آنها بیاشامد، می توانست.
زنانی خوش سیما دیدم و افرادی را که از میوه ها و نهرها استفاده می کردند، مشاهده کردم، اما من قدرتی بر این کار نداشتم، چون هر وقت قصد می کردم از میوه ها بگیرم از نزدیک دست من به طرف بالا می رفتند و هر زمانی که عزم می کردم از نهرها بنوشم فرو می رفت. به افرادی که استفاده می کردند، گفتم: چطور است که شما می خورید ومی نوشید، ولی من نمی توانم؟ گفتند: تو هنوز نزد ما نیامده ای. در همین احوال ناگاه فوج عظیمی را دیدم.
گفتند: بی بی عالم حضرت فاطمه زهرا(سلام الله علیها) تشریف می آورند.
نظر کردم و دیدم دسته هایی از ملائکه در بهترین هیئتها ازبالا به طرف زمین فرود می آمدند آنها آن معظمه را احاطه کرده بودند. وقتی نزدیک رسیدند، دیدم آن سواری که ما را از عطش نجات داد و به ما حنظل خورانید، روبروی حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) ایستاده است. تا او را دیدم، شناختم و حکایت گذشته به خاطرم آمد و شنیدم که حضار می گفتند:این م ح م د بن الحسن المهدی، قائم منتظر، است. مردم برخاستند و برآن حضرت وحضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) سلام کردند.
من هم برخاستم و عرض کردم: السلام علیک یا بنت رسول اللّه.
فرمودند: و علیک السلام ای محمود تو همان کسی هستی که فرزندم (حضرت بقیة اللّه (علیه السلام)) تو را از عطش نجات داد؟ عرض کردم: آری، ای سیده من.
فرمودند: اگر شیعه شوی رستگار هستی.
گفتم: من در دین شما و شیعیانت داخل شدم و اقرار به امامت فرزندان شما چه آنها که گذشته و چه آنها که باقی اند، دارم.
فرمودند: به تو مژده می دهم که رستگار شدی.
بیدار شدم، در حالی که گریه می کردم و بی خود شده بودم. رفقایم به خاطر گریه من به اضطراب افتادند و خیال کردند که این گریه به خاطر آن چیزی است که برایشان گفته بودم، لذا گفتند: دلخوش باش به خدا قسم انتقام تو را ازآنها خواهیم گرفت. من ساکت شدم آنها هم ساکت شدند. در همان وقت صدای اذان بلند شد. برخاستم وبه طرف غرب بغداد رفتم و بر آن زوار وارد شدم و سلام کردم. گفتند: لا اهلا ولا سهلا (3) خارج شو خداوند به تو برکت ندهد. گفتم: من به دین شما گرویدم.
احکام دین خود را به من بیاموزید. از سخن من تعجب کردند! بعضی از آنها گفتند: دروغ می گوید و بعضی دیگر گفتند:احتمال می رود راست بگوید به همین جهت علت را سؤال کردند. واقعه را برایشان نقل نمودم. گفتند: اگر راست می گویی ما الان به مرقد مطهر حضرت امام موسی بن جعفر(علیه السلام) می رویم با ما بیا تا در آن جا شیعه ات کنیم. گفتم: سمعا و طاعة و دست و پایشان را بوسیدم. خورجینهای آنها را برداشته وبرایشان دعا می کردم تا این که به حرم مطهر رسیدیم. خدام حرم از ما استقبال کردنددر میان ایشان مردی علوی دیده می شد که از همه بزرگتر بود.
آنها سلام کردند.
زوار گفتند: در حرم مطهر را برای ما باز کنید تا سید و مولای خود را زیارت کنیم.
مرد علوی گفت: به دیده منت، اما با شما کسی هست که می خواهد شیعه شود، چون من در خواب دیدم که او پیش روی سیده ام فاطمه زهرا (سلام الله علیها) ایستاده و آن مکرمه به من فرمودند: فردا مردی نزد تو می آید. او می خواهد شیعه شود. پیش از همه در را به رویش باز کن حال اگر او را ببینم می شناسم. همراهان با تعجب به یکدیگر نگاه کردند و به او گفتند: بین ما بگرد و او را پیدا کن. سید علوی به همه نظری انداخت وقتی به من رسید گفت: اللّه اکبر به خدا قسم این است مردی که او را دیده بودم و دست مرا گرفت. رفقا گفتند: راست گفتی و قسمت راست بود این مرد هم راست گفته است. همه خرسند شدند و حمد خداوند تبارک و تعالی را بجای آوردند.
آنگاه علوی دست مرا گرفت و به حرم مطهر وارد کرد و راه و رسم تشیع را به من آموخت و مرا شیعه کرد. بعد از آن من کسانی را که باید دوست بدارم، دوست و ازدشمنانشان بیزاری جستم. علوی گفت: سیده تو حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) می فرماید: به زودی مقداری از مال دنیا به تو می رسد، به آن اعتنایی نکن که خداوند عوضش را به تو بر می گرداند بعد هم در تنگناهایی خواهی افتاد، ولی به ما استغاثه کن که نجات می یابی. گفتم: سمعا و طاعة.
من اسبی داشتم که قیمت آن دویست اشرفی بود آن حیوان مرد و خداوند عوضش راداد و بلکه بیشتر به من باز گرداند. بعدها در تنگناهایی افتادم که با استغاثه به اهل بیت (علیه السلام) نجات یافتم و به برکت ایشان فرج حاصل شد.
و من امروز دوست دارم هر کس که ایشان را دوست دارد و دشمن دارم هر کس که ایشان را دشمن دارد و امیدوارم ازبرکت وجودشان عاقبت بخیر شوم. پس از آن یکی از شیعیان این زن را به من تزویج نمود.
من هم بستگان خود را رهاکردم و راضی نشدم از آنها زن بگیرم.


(1) میوه گیاهی که بسیار شبیه هندوانه است و خیلی هم تلخ می باشد. نام دیگرش هندوانه ابوجهل است.
(2) یکی از روستاهای عراق.
(3) این جمله نوعی اظهار انزجار است.



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: هدهد ، شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، mhvvhm ، m.hossein ، bahareh
۲۲:۵۷, ۱۸/اردیبهشت/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/اردیبهشت/۹۱ ۵:۰۷ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #9
آواتار
تشرف مرد کاشانی

علامه مجلسی رحمت الله می فرماید:


یکی از اهالی کاشان به قصد تشرف به بیت الله الحرام همراه گروهی از حاجیان، شهر و دیار خود را ترک می کند. وقتی کاروان وارد نجف اشرف می شود، به بیماری شدیدی مبتلا می گردد، طوری که هر دو پای او خشک شده و از حرکت باز می ماند.
همراهان او برای انجام مناسک حج چاره ای جز ترک او نداشتند، به همین جهت، او را به فرد صالحی که یکی از مدرسه های اطراف حرم حجره داشت، می سپارند و خود رهسپار می شوند.
صاحب حجره هر روز او را در حجره تنها می گذاشت، و در را قفل می کرد و خود به خارج شهر برای گردش و کسب روزی می رفت.
روزی آن مرد کاشانی به صاحب حجره می گوید: من دیگر از تنها ماندن خسته شده ام. از این جا هم می ترسم. امروز مرا به جایی ببر و رها کن! و هر جا که خواستی برو!
مرد کاشانی می گوید: او حرف مرا پذیرفت و مرا به گورستان دارالسلام نجف برد، و در جایی که منسوب به امام زمان (علیه السلام) و معروف به مقام قائم (علیه السلام) بود، نشاند، آنگاه پیراهن خود را در حوض شست و آن را بر روی درختی که آن جا قرار داشت، آویخت و خود به صحرا رفت.
او رفت و من تنها ماندم؛ در حالی که با ناراحتی به سرانجام خود می اندیشیدم. در همین حال، جوان زیبای گندم گونی را دیدم که وارد حیاط شد. به من سلام کرد و یک راست به محراب رفت و مشغول نماز شد. آن گونه زیبا به راز و نیاز پرداخت و چنان در خشوع و خضوع بود که تا آن زمان من کسی را چنین در نماز ندیده بودم. وقتی نمازش تمام شد، نزد من آمد و احوالم را پرسید.
گفتم: به مرضی مبتلا شده ام که مرا سخت گرفتار نموده است. نه خدا شفایم می دهد که بهبودی یابم، و نه جانم را می ستاند که آسوده شوم.
فرمود: نگران نباش! به زودی خداوند هر دوی آنها را به تو عطا خواهد نمود.
این را گفت و رفت. وقتی از حیاط خارج شد، دیدم پیراهنی را که صاحب حجره روی درخت پهن کرده بود، روی زمین افتاده است. آن را برداشتم و شستم و دوباره روی درخت آویزان نمودم.
ناگاه به خود آمدم. آری من که نمی توانستم حتی از جایم حرکت کنم، اکنون هیچ گونه اثری از آن بیماری سخت در من دیده نمی شد. یقین کردم که او همان قائم آل محمد (علیه السلام) است.
با عجله به دنبال او خارج شدم و تمام اطراف را گشتم. اما کسی را ندیدم. از این که دیر متوجه شده بودم، بسیار پشیمان بودم. وقتی صاحب حجره بازگشت و مرا صحیح و سالم دید، با تعجب پرسید: چه شده است؟
من تمام ماجرا را برای او تعریف کردم، او نیز مانند من، از این که به شرف ملاقات او نایل نشده بود، حسرت می خورد. اما با این حال خوشحال و شاد با هم به حجره بازگشتیم.
شاهدان می گفتند: او تا موقعی که دوستانش از حج بازگشتند، سالم بود، وقتی آنها آمدند پس از مدتی مریض شد و مرد، در همان حیاط دفن شد. بدین ترتیب به هر دوی آنچه که از حضرت (علیه السلام) می خواست، نایل شد.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، هدهد ، REZA245932 ، شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، m.hossein ، azade ، Farzaneh
۸:۵۶, ۲۱/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #10
آواتار
تشرّف سیّد محمّد جبل عاملی


مرحوم نوری صاحب کتاب نجم الثّاقب بعد از معرّفی کامل سیّد محمّد حکایت او را اینگونه شروع می‏کند :


سیّد محمّد مذکور اهل جبل عامل لبنان بود و به علّت این که حکّام ظالم می‏خواستند او را داخل در نظام ارتش کنند از وطن متواری شد ، و با فقر و پریشانی وطن خود را ترک کرد ، و فقط با یک قمری ( واحد پول آن زمان جبل عامل ) که عشر قران ( ریال ) است چیز دیگری نداشت ، و با این حال تنگدستی هرگز از کسی سؤال و تکدّی نکرد ، و مدّتی سیاحت می‏کرد ، و در این ایّام در بیداری و خواب عجائب بسیاری دیده بود ، بالاخره در نجف‏اشرف مقیم شد ، و در صحن مقدّس امیرالمؤمنین‏علیه السلام در یکی از حجره‏های فوقانی سمت قبله منزل گرفت ، و در نهایت فقر و پریشانی زندگی می‏کرد ، و بر حال او غیر از دو سه نفر کسی مطّلع نبود تا اینکه مرحوم شد ، و از زمان بیرون آمدن از وطن تا زمان فوت پنج سال طول کشید ، و با حقیر ( با صاحب کتاب نجم الثّاقب ) ارتباط داشت ،
او مردی بسیار عفیف و با حیا و قانع بود ، و در ایّام عزاداری امام‏حسین‏علیه السلام حاضر می‏شد ، و گاهی از ما کتب ادعیه امانت می‏گرفت ، و در بیشتر ایّام فقط به چند دانه خرما و آب چاه صحن شریف اکتفاء می‏کرد ، و همواره مشغول خواندن دعاهای وارده برای وسعت رزق بود ، و گویا کمتر ذکر و دعائی بود که از او فوت شده باشد ، غالب شبها و روزها مشغول خواندن دعا و نیایش بود ،
تا اینکه تصمیم گرفت چهل روز متوالی خدمت امام زمان‏علیه السلام عریضه بنویسد ، به این طریق که قبل از طلوع آفتاب همه روزه مقارن با باز شدن دروازه کوچک شهر که به طرف دریا است بیرون رود ، و به طرف راست قریب به چند میدان دور از قلعه که احدی او را نبیند ، آنگاه عریضه را در ِگل گذاشته و به یکی از نوّاب حضرت بسپارد و در آب اندازد .
سپس فرمود روز سی و هشت یا سی و نه بود که این عمل را انجام داده بودم و به طرف شهر بر می‏گشتم و سرم را زیر انداخته بودم و خُلقم بسیار تنگ بود ، ناگاه متوجّه شدم گویا کسی با لباس عربی و عقال و چفیه از پشت سر به من ملحق شد و سلام کرد ، و من با حال افسرده جواب مختصری به او دادم ، و به او توجّه نکردم ، چون مایل نبودم با کسی صحبت کنم ، ولی او مقداری با همان حال مرا همراهی کرد ، سپس به لهجه اهل جبل عامل به من فرمود : سیّد محمّد چه حاجتی داری که امروز سی و هشت ( یا نُه ) روز است که قبل از طلوع آفتاب بیرون می‏آئی و تا فلان مکان دریا می‏روی و عریضه در آب می‏اندازی؟ گمان می‏کنی امامت از حاجت تو مطّلع نیست؟
سیّد محمّد گفت : من تعجّب کردم ، زیرا احدی از این کار من خبر نداشت ، مخصوصاً اینکه من چند روز است به این عمل مشغول می‏باشم ، و همچنین کسی مرا در کنار دریا ندیده بود ، و کسی از اهل جبل عامل در نجف نبود که من او را نشناسم ، خصوصاً اینکه در جبل عامل مرسوم نیست چفیه و عقال بستن .
پس احتمال دادم که به نعمت بزرگ و رسیدن به مقصود و تشرّف به حضور غائب مستور امام عصرعلیه السلام ارواحنا له الفداء مفتخر شده‏ام .
چون قبلاً شنیده بودم که دست مبارک آن حضرت چنان نرم است که هیچ دستی مانند آن نیست با خود گفتم : با او مصافحه می‏کنم اگر چنین بود آداب تشرّف حضور مبارک آن حضرت را انجام می‏دهم ، پس دو دست خود را پیش بردم ، آن جناب نیز دو دست مبارک را پیش آوردند و مصافحه کردیم ، دیدم دست مبارکش بسیار نرم و لطیف است ، ( همانگونه که شنیده بودم و تصوّر می‏کردم ) در اینجا بود که یقین پیدا کردم به حصول نعمت عظمی‏ و موهبت کبری یعنی تشرّف محضر مبارک قطب عالم امکان حضرت حجّةبن الحسن‏علیه السلام ، پس صورت خود را برگردانیدم و خواستم دست مبارکش را ببوسم ولی دیگر کسی را ندیدم .


گفتم غم تو دارم، گفتا غمت سرآید
گفتم که ماه من شو، گفتا اگر برآید
گفتم زِ مِهر ورزان رسم وفا بیاموز
گفتا زِ ماه رویان این کار کمتر آید
گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد
گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید
گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت‏
گفتا تو بندگی کن کآن بنده پرور آید
گفتم دل رحیمت کِی عزم صلح دارد؟
گفتا بِکِش جفا را تا وقت آن برآید
گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم‏
گفتا که شب رو است این، از راه دیگر آید
گفتم خوش آن هوائی کَز باغ خُلد خیزد
گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید
گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد؟
گفتا خموش «حافظ» کین غصّه هم سرآید
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، یا صاحب الزمان ، m.hossein
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا