|
پرستویی که مقصدرادرکوچ میابدازویرانی لانه اش نمیترسد.
|
|
۱۳:۳۸, ۳۱/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۳۱/اردیبهشت/۹۱ ۲۳:۲۱ توسط rastin.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ویژه نامه آزادسازی خرمشهر ![]() جنگ آمده بود که ازخرمشهر دروازه ای به کربلا بازشود.ومحمدجهان آرا به آن غافله ای ملحق شودکه به سوی عاشورا میرفت.(شهید سیدمرتضی آوینی) اولین حسی که بهتون دست میده یااولین تصویری که درذهنتون نقش می بنده رو بنویسید. این تاپیک حرف دل شماست ،درسالروز افتخارآمیز آزادسازی خرمشهر.حتما شرکت کنید.
![]() برای اطلاع از چگونگی آزادی خرمشهر به این تاپیک مراجعه کنید. |
|||
|
|
۱۵:۰۳, ۳۱/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
بسم الله . . شهدا فقط ما باید بگیم شرمنده ایم.... . . این همه شهید دادیم.....این همه جانباز دادیم.....این همه اسیر.....این همه جاوید الاثر.... اما ..... فقط کافیه یه سر به خیابون های شهر بزنیم..... میفهمید چی میگم... ما نمیتونیم گویا راه شما رو ادامه بدهیم.... خودتون یه دعایی بکنید برای ما....
. |
|||
|
|
۱۵:۵۸, ۳۱/اردیبهشت/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/اردیبهشت/۹۲ ۲۰:۳۹ توسط N.Mahdavian.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم
![]() ![]() وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ أَمْوَاتًا ۚ بَلْ أَحْيَاءٌ عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ ![]() ![]() ![]() |
|||
|
|
۲۳:۴۳, ۳۱/اردیبهشت/۹۱
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
هر چه کردم نتوانستم کلماتی پیدا کنم که در شأنشان چیزی بنویسم
|
|||
|
|
۰:۳۵, ۱/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
فقط این به ذهنم می رسد که بگویم :
هر کسی در هر زمانی وظیفه ای روی دوش دارد . آنها وظیفه خودشون رو انجام دادند و خجالت زده ما نماندند . امیدوارم ما هم خجالت زده بعد تر از خودمانها نباشیم . تشکر از حسی که ایجاد کردید . |
|||
|
|
۰:۴۲, ۱/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
یه دفه کارم گیر کرده بود یه جایی خیلی کلافه بودم!!!!!!!!!!!!!!!!!
از ماشین پیاده شدم تو پیاده رو میرفتم عکس چند شهید که همه با هم فامیل بودن و بیشترشون مال یک خونه بودن روی دیوار بود بچه های تهران، سمت پیروزی و امام حسین، انتهای خیابان صفای شرقی .... خانه ی مادربزرگم اونجاست یه نگاهی بهشون انداختم گفتم مگه نمیگن زنده اید خوب اگه زنده اید یه کاری کنید کار ما جور شه دیگه... به خانه ی مادر بزرگ نرسیده بودم که تلفن زنگ زد و کار جور شد مشکل حل شد... از اون به بعد بیشتر حس میکنم بل احیا یعنی چی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! هر وقتم که میرم خونه ی مادر بزرگ کلی با این رفقای زنده مون گپ میزنیم ![]() البته به قول فاطمه خانوم امیدوارم شرمنده شون نشم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|||
|
|
۱:۱۵, ۱/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
به نام خدا والله من اولین حرفی که به ذهنم میرسه جمله شرمندگی پیش شهداستاولین تصویر آزادی خرمشهرهم روزش هست که تمام موتورهاباچراغ روشن وپرچم تو خیابون بوق میزدن میرفتن ومردم شیرینی پخش میکردن یادش بخیر چه روزی بود بااینکه بچه بودم ولی غرور رو تو چشم همه میدیدم بااشک شوق مادرها هیچ وقت فراموش نمیکنم یادمه تاچندسال تو سالگردش هم همین کارومیکردن
|
|||
|
|
۸:۰۸, ۱/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/خرداد/۹۱ ۸:۱۱ توسط seyed313.)
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نمی دونم از کدوم حرف دلم بگم اماهمیشه وقتی چیزی من به یادشهدا می اندازه اشک در چشمانم جمع میشه ازخودبی خود میشم وارزوی مرگ میکنم وباخودم میگم شهداباعشق برای ایران جنگیدن باارزو باتمام وجود اما... حرف های ناگفته زیاد ولی چی کار می تونیم بکنیم جز اینکه بگیم یادشان گرامی . وبه راستی که یاد امام شهدا دل می بره کربلا. |
|||
|
|
۱۰:۵۴, ۱/خرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱/خرداد/۹۱ ۱۰:۵۷ توسط رهیافته.)
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
وقتی زندگینامه شهید عبدالحسین برونسی را میخوندم (خاک های نرم کوشک) متوجه شدم که این مرد اسوه ی تقوا بود
هرکاری میکرد خودشو در محضر خدا میدید به این خاطر سختی میدید لطمه میخورد ولی ذره ای از ایمانش کم نمیشد. با خودم گفتم شهید برونسی تک بود بعد که سرگذشت بقیه شهدا را خوندم دیدم از این شهید برونسی ها زیاد بوده خوشا به حالشون که عاشقانه پر کشیدن و رفتند . شهید برونسی اعتقاد داشت جنگ برای همه سازنده است (خودسازی) اون موقع که اینو میخوندم با خودم میگفتم: حاجی پس کی نوبت من میشه؟! |
|||
|
|
۱۱:۰۹, ۱/خرداد/۹۱
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
شهدا فقط یک جمله می گویم :
[/b]مائیم و امید شفاعت یک پلاک وچفیه .... [b]همین ..... |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |






![[تصویر: 136359_658.jpg]](http://apr59.persiangig.com/image/136359_658.jpg)
![[تصویر: 136258_393.jpg]](http://apr59.persiangig.com/image/136258_393.jpg)






![[تصویر: 104511.jpg]](http://www.navideshahed.com/attachment/1387/02/104511.jpg)
![[تصویر: h.jpg]](http://www.noorolaemme.ir/downloads/shohada/kharazi/h.jpg)
![[تصویر: 235393.jpg]](http://www.navideshahed.com/attachment/1388/10/235393.jpg)
![[تصویر: 122786.jpg]](http://www.navideshahed.com/attachment/1387/05/122786.jpg)
![[تصویر: image022.jpg]](http://www.hodablog.net/files/maghalat/shahidbronsi_files/image022.jpg)


یادش بخیر چه روزی بود بااینکه بچه بودم ولی غرور رو تو چشم همه میدیدم بااشک شوق مادرها هیچ وقت فراموش نمیکنم یادمه تاچندسال تو سالگردش هم همین کارومیکردن