|
از تو می پرسند... ( محققان قرآنی وارد تاپیک شوند) سؤال شماره 4
|
|
۱۱:۴۶, ۲۱/تیر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۹/مرداد/۹۱ ۲۱:۱۸ توسط أین المنتظر.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرّحمن الرّحیم فَاسْأَلِ الَّذِينَ يَقْرَؤُونَ الْكِتَابَ ... پس بپرس از کسانی که کتاب آسمانی را می خوانند ... (یونس / 94) -------------------------------- ---------------------------------- ---------------------------------
عرض سلام و خدا قوت خدمت محققان قرآنی تالار و البته افرادی که إن شاءالله قرار است از این به بعد محقق شوند .و یسألونک ... و ازتو می پرسند ... این جمله همراه با مشتقاتش بسیار در قرآن آمده است. و این نشانه اهمیت پرسشگری است. قرآن کریم که سند جاودانه نبوّت پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است، یکی از معجزاتش گسترده و بی پایان بودن معارفش است که بعد از 1450 سال هنوز جای پرسش برای محققان دارد. و این ویژگی همچنان ادامه خواهد داشت، تا آن زمان که موعودی فرار رسد و به پرسش های بی پایان مردم به شیوایی پاسخ گوید. * هدف از ایجاد این تاپیک دوستانه و محققانه: - رضایت خداوند - افزایش بار علمی و دمیده شدن روح تحقیق در خودمان. * برنامه تاپیک: - طرح پرسش از برادران و خواهرانی است که علاقه به تحقیق و جستجو در معارف پایان ناپذیر قرآنی دارند. و یافتن پاسخ سؤال توسط محققان. که نتیجه اش ... ( را خودتان می دانید )* حد اکثر کاری که کابران محترم باید انجام دهند: - انس همیشگی با قرآن - مراجعه به قرآن و تدبر در معانی و مفاهیم سطحی و عمقی آیات آن. - مراجعه به تفاسیر قرآنی و کتب پاسخگویی به سؤالات قرآن. - و در نهایت یافتن پاسخ سؤال. سؤالات تاپیک توسط آقای jebreel ، خانم محیصا ، و بنده حقیر در هر چهار شنبه طرح می شود. و کابران تا سه شنبه هفته بعد مهلت دارند پاسخ دقیق و منطقی به سؤالات را بیابند و درتاپیک قرار دهند. و سپس پاسخ نهایی و نتیجه گیری در روز چهار شنبه در تاپیک قرار داده می شود. نکته مهم این که: - پاسخ ها حتما با رجوع به منابع داده شود و از بیان نظرات شخصی خود داری گردد. - البته می شود با رجوع به چند منبع، پاسخی جامع را از دل آنها بیرون کشید که اصل نیز همین است. - کاربران فقط پاسخی را که خود یافته اند، در تاپیک قرار دهند. و دیگر به پاسخ های دیگران پاسخ ندهند تا تاپیک منحرف نشود. و مَن یَتَوَکَّل علی اللهِ فَهُوَ حَسبُه...
و هر کس به خداوند توکل کند، پس همان برای او کافیست... (طلاق / 3) خداوند پشت و پناهمان باشد إن شاءالله... |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۲:۱۲, ۹/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ممنون از جوابهای کاملی که دوستان دادند...انشاالله که از اون دسته مومنی باشید که مورد شفاعت اولین شفیع یعنی "قرآن" قرار می گیرند... ![]() بنده جوابی به طور خلاصه قرار دادم که انشاالله مفید باشه... نقل قول:پرسش(1) :پاسخ مختصر قسمت الف: داریم در قرآن کریم که خداوند می فرماید: ان الله یحب التوابین و یحب المطهرین -بقره222 و توبه108 این آبه نشون میده که موضوع طهارت نزد خداوند محبوبیت داره و چیزی که برای خدا محبوب هست باید برای مومنینی که ادعای عشق به خدا می کنند هم مهم باشه... --------پس عاشقان خدا حتما نگاهی به ارسالهای دوستان در مورد جواب سوال1 داشته باشند!!!--------- برای نمونه توو آیه های 6مائده و 4مدثر و 26 حج به موضوع طهارت سفارش شده .... پاسخ مختصر قسمت ب: ابعاد طهارت 1.ظاهر 2.باطن طهارت ظاهری: طهارت از نجاست... طهارت از حدث و جنابت طهارت از فضولات تن مثل ناخن و مو و شوخ... طهارت باطنی: طهارت جوارح از معصیت(غیبت,دروغ,نگاه به نامحرم و ...) اگر این بخش از طهارت عملی شود بنده ای آراسته به فرمانبرداری و حرمت نگه دار ذات احدیت حق خواهیم بود و این همان درجه ی ایمان پارسایان است! طهارت دل (اخلاق ناپسند,حسد,عجب,کبر,ریا و...) اگر بنده ای از این آلایش ها طهارت یافت در شمار متقیان است!!! طهارت سر وجود از هرآنچه دون حق است... و این مقام مقربان است. |
|||
|
|
۱۵:۱۷, ۱۱/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۱/مرداد/۹۱ ۱۵:۴۰ توسط جبریل.)
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
[اثبات شفاعت در دستهاى از آيات قرآن]
قرآن كريم با انكار شديدش در مسئله شفاعت در آیه ی (واتقوا یوما لاتجزی نفس عن نفس شیا و لا یقبل منها عدل ولا ینفعها شفعة ولا هم ینظرون)، اين مسئله را بكلى و از اصل انكار نمىكند، بلكه در بعضى از آيات مىبينيم كه آن را فى الجمله اثبات مينمايد، مانند آيه: (اللَّهُ الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ وَ ما بَيْنَهُما فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ، ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ، ما لَكُمْ مِنْ دُونِهِ مِنْ وَلِيٍّ وَ لا شَفِيعٍ، أَ فَلا تَتَذَكَّرُونَ،؟ او است اللَّه، كه آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد، و سپس بر عرش مسلط گشت، شما بغير او سرپرست و شفيعى نداريد، آيا باز هم متذكر نمىگرديد؟!) «4» كه مىبينيد در اين آيه بطور اجمال شفاعت را براى خود خدا اثبات نموده: و نيز آيه: (لَيْسَ لَهُمْ مِنْ دُونِهِ وَلِيٌّ وَ لا شَفِيعٌ، بغير او ولى و شفيعى برايشان نيست)، «5» و آيه: (قُلْ لِلَّهِ الشَّفاعَةُ جَمِيعاً، بگو شفاعت همهاش مال خدا است، «6» و نيز فرموده: (لَهُ ما فِي السَّماواتِ، وَ ما فِي الْأَرْضِ، مَنْ ذَا الَّذِي يَشْفَعُ عِنْدَهُ إِلَّا بِإِذْنِهِ؟ يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، مر او راست آنچه در آسمانها و آنچه در زمين است، كيست كه بدون اذن او نزد او شفاعتى كند؟ او ميداند اعمالى را كه يك يك آنان كردهاند، و همچنين آثارى كه از خود بجاى نهادهاند) «7»، و نيز فرموده: (إِنَّ رَبَّكُمُ، اللَّهُ، الَّذِي خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ فِي سِتَّةِ أَيَّامٍ، ثُمَّ اسْتَوى عَلَى الْعَرْشِ، يُدَبِّرُ الْأَمْرَ، ما مِنْ شَفِيعٍ إِلَّا مِنْ بَعْدِ إِذْنِهِ، بدرستى پروردگار شما تنها اللَّه است، كه آسمانها و زمين را در شش روز بيافريد، آن گاه بر عرش مسلط گشته، تدبير امر نمود، هيچ شفيعى نيست مگر بعد از آنكه او اجازه دهد) «8». و نيز فرموده: (وَ قالُوا اتَّخَذَ الرَّحْمنُ وَلَداً، سُبْحانَهُ، بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ، لا يَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ، وَ هُمْ بِأَمْرِهِ يَعْمَلُونَ، يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، وَ لا يَشْفَعُونَ إِلَّا لِمَنِ ارْتَضى، وَ هُمْ مِنْ خَشْيَتِهِ مُشْفِقُونَ، گفتند: خدا فرزندى گرفته، منزه است خدا، بلكه فرشتگان بندگان آبرومند اويند كه درسخن از او پيشى نمىگيرند، و بامر او عمل مىكنند، و او ميداند آنچه را كه آنان مىكنند، و آنچه اثر كه دنبال كردههايشان ميماند، و ايشان شفاعت نمىكنند، مگر كسى را كه خدا راضى باشد، و نيز ايشان از ترس او همواره در حالت اشفاقند)، «1»، و نيز فرموده: (وَ لا يَمْلِكُ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنْ شَهِدَ بِالْحَقِّ، وَ هُمْ يَعْلَمُونَ، آنهايى كه مشركين بجاى خدا مىخوانند، مالك شفاعت كسى نيستند، تنها كسانى ميتوانند بدرگاه او شفاعت كنند، كه بحق شهادت داده باشند، و در حالى داده باشند، كه عالم باشند) «2». و نيز فرموده: (لا يَمْلِكُونَ الشَّفاعَةَ، إِلَّا مَنِ اتَّخَذَ عِنْدَ الرَّحْمنِ عَهْداً، مالك شفاعت نيستند، مگر تنها كسانى كه نزد خدا عهدى داشته باشند) «3»، و نيز فرموده، (ْمَئِذٍ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ، إِلَّا مَنْ أَذِنَ لَهُ الرَّحْمنُ، وَ رَضِيَ لَهُ قَوْلًا، يَعْلَمُ ما بَيْنَ أَيْدِيهِمْ وَ ما خَلْفَهُمْ، وَ لا يُحِيطُونَ بِهِ عِلْماً ، امروز شفاعت سودى نمىبخشد، مگر از كسى كه رحمان باو اجازه داده باشد، و سخن او را پسنديده باشد، او بآنچه مردم كردهاند، و نيز بآنچه آثار پشت سر نهادهاند، دانا است، و مردم باو احاطه علمى ندارند) «4». و نيز فرموده: (وَ لا تَنْفَعُ الشَّفاعَةُ عِنْدَهُ، إِلَّا لِمَنْ أَذِنَ لَهُ، شفاعت نزد او براى كسى سودى نميدهد، مگر كسى كه برايش اجازه داده باشد) «5»، و نيز فرموده: (وَ كَمْ مِنْ مَلَكٍ فِي السَّماواتِ، لا تُغْنِي شَفاعَتُهُمْ شَيْئاً إِلَّا مِنْ بَعْدِ أَنْ يَأْذَنَ اللَّهُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يَرْضى: چه بسيار فرشتگان كه در آسمانهايند، و شفاعتشان هيچ سودى ندارد، مگر بعد از آنكه خدا براى هر كه بخواهد اذن دهد) «6». اين آيات بطورى كه ملاحظه مىفرمائيد، يا شفاعت را مختص بخداى (عز اسمه) مىكند، مانند سه آيه اول، و يا آن را عموميت ميدهد، و براى غير خدا نيز اثبات مىكند، اما با اين شرط كه خدا باو اذن داده باشد، و بشفاعتش راضى باشد، و امثال اين شروط. و بهر حال، آنچه مسلم است، و هيچ شكى در آن نيست، اين است كه آيات نامبرده شفاعت را اثبات مىكند، چيزى كه هست بعضى آن طور كه ديديد منحصر در خدا مىكند، و بعضى ديگر آن طور كه ديديد عموميتش مىدهد. یتبع ان شاء الله ... [طريق جمع بين دو دسته آيات]
اين را هم بياد داشته باشید كه دسته ای از آیات شفاعت را بکلی نفی میکنند همانند آیه ای در قسمت اول مقاله ی قبلی از نظر شریفتان گذشت ، حال بايد ديد جمع بين اين دو دسته آيات چه ميشود؟ در پاسخ مىگوييم نسبتى كه اين دو دسته آيات با هم دارند، نظير نسبتى است كه دو دسته آيات راجعه بعلم غيب با هم دارند، يك دسته علم غيب را منحصر در خدا مىكند، دسته ديگر آن را براى غير خدا نيز اثبات نموده، قيد رضاى خدا را شرط مىكند، دسته اول مانند آيه: (قُلْ لا يَعْلَمُ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ الْغَيْبَ، بگو در آسمانها و زمين هيچ كس غيب نميداند) «1»، و آيه: (وَ عِنْدَهُ مَفاتِحُ الْغَيْبِ، لا يَعْلَمُها إِلَّا هُوَ، نزد اوست كليدهاى غيب، كه كسى جز خود او از آن اطلاع ندارد) «2»، و از دسته دوم مانند آيه: (عالِمُ الْغَيْبِ، فَلا يُظْهِرُ عَلى غَيْبِهِ أَحَداً، إِلَّا مَنِ ارْتَضى مِنْ رَسُولٍ، خدا عالم غيب است واحدى را بر غيب خود مسلط نميسازد، مگر كسى از فرستادگانش كه او را پسنديده باشد) «3». و هم چنين نسبت ميانه آن دو دسته آيات شفاعت، نظير نسبتى است كه ميان دو دسته آيات راجع بمرگ، و نيز دو دسته آيات راجعه بخلقت و رزق، و تاثير، و حكم، و ملك، و امثال آنست، كه در اسلوب قرآن بسيار زياد ديده ميشود، يك جا مرگ بندگان، و خلقتشان، و رزقشان، و ساير نامبردهها را بخود نسبت ميدهد، و جايى ديگر براى غير خود اثبات مىكند، و قيد اذن و مشيت خود را بر آن اضافه مىنمايد. [اثبات شفاعت براى غير خدا، به اذن خدا نه مستقلا]
و اين سبک بیانی قرآن ، بما مىفهماند كه بجز خداى تعالى هيچ موجودى بطور استقلال مالك هیچ صفت کمالی ای نیستند بلکه اگر هم صفتی کمالی دارند این صفت از طریق خداوند متعال داده شده است فلذا این عقیده در باره معصومین که بعضی از غلات دارند طبق این آیات مردود اعلام میشود حتى قرآن كريم در قضاهاى رانده شده بطور حتم، نيز يك نوع مشيت را براى خدا اثبات مىكند، مثلا مىفرمايد: (فَأَمَّا الَّذِينَ شَقُوا، فَفِي النَّارِ لَهُمْ فِيها زَفِيرٌ وَ شَهِيقٌ، خالِدِينَ فِيها، ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ، إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ، إِنَّ رَبَّكَ فَعَّالٌ لِما يُرِيدُ وَ أَمَّا الَّذِينَ سُعِدُوا، فَفِي الْجَنَّةِ، خالِدِينَ فِيها، ما دامَتِ السَّماواتُ وَ الْأَرْضُ، إِلَّا ما شاءَ رَبُّكَ، عَطاءً غَيْرَ مَجْذُوذٍ، اما كسانى كه شقى شدند، پس در آتشند، و در آن زفير و شهيق (صداى نفس فرو بردن و برآوردن) دارند، و جاودانه در آن هستند ما دام كه آسمانها و زمين برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد كه پروردگارت هر چه اراده كند فعال است و اما كسانى كه سعادتمند شدند، در بهشت جاودانه خواهند بود، ما دام كه آسمانها و زمين برقرار است مگر آنچه پروردگارت بخواهد- عطائى است قطع نشدنى) «4»، ملاحظه مىفرمائيد كه سعادت و شقاوت و خلود در بهشت و دوزخ را با اينكه از قضاهاى حتمى او است، و مخصوصا در باره خلود در بهشت صريحا فرموده: عطائى است قطع نشدنى، اما در عين حال اين قضاء را طورى نرانده كه العياذ باللَّه دست بند بدست خود زده باشد، بلكه باز سلطنت و ملك خود را نسبت بان حفظ كرده، و فرموده: (پروردگارت بآنچه اراده كند فعال است)، يعنى هر چه بخواهد مىكند «5». از اينجا معلوم ميشود: آياتى كه شفاعت را انكار مىكنند، اگر بگوئيم: ناظر بشفاعت در روز قيامت است، شفاعت بطور استقلال را نفى مىكند، و ميخواهد بفرمايد: كسى در آن روز مستقل در شفاعت نيست، كه چه خدا اجازه بدهد و چه ندهد او بتواند شفاعت كند، و آياتى كه آن را اثبات مىكند، نخست اصالت در آن را براى خدا اثبات مىكند، و براى غير خدا بشرط اذن و تمليك خدا اثبات مينمايد، پس شفاعت براى غير خدا هست، اما با اذن خدا. حال بايد در آيات اين بحث دقت كنيم، ببينيم شفاعت و متعلقات آن از نظر قرآن چه معنايى دارد؟، و اين شفاعت در حق چه كسانى جارى ميشود؟ و از چه شفيعانى سر مىزند؟ و در چه زمانى تحقق مييابد؟ و اينكه شفاعت چه نسبتى با عفو و مغفرت خداى تعالى دارد، و از اين قبيل جزئيات آن را در چند فصل بررسى كنيم. 1- شفاعت چيست؟ [ (تجزيه و تحليل معنى شفاعت)]
معناى اجمالى شفاعت را همه ميدانند، چون همه انسانها در اجتماع زندگى ميكنند، كه اساسش تعاون است. و اما معناى لغوى آن به تفصيل: اين كلمه از ماده (ش- ف- ع) است، كه در مقابل كلمه (وتر- تك) بكار مىرود، در حقيقت شخصى كه متوسل، به شفيع ميشود نيروى خودش به تنهايى براى رسيدنش بهدف كافى نيست، لذا نيروى خود را با نيروى شفيع گره مىزند، و در نتيجه آن را دو چندان نموده، بآنچه ميخواهد نائل مىشود، بطورى كه اگر اينكار را نمىكرد، و تنها نيروى خود را بكار مىزد، بمقصود خود نمىرسيد، چون نيروى خودش به تنهايى ناقص و ضعيف و كوتاه بود. و اما بحث اجتماعى آن، و اينكه تا چه پايه معتبر است؟ مىگوييم: شفاعت يكى از امورى است كه ما آن را براى رسيدن بمقصود بكار بسته، و از آن كمك مىگيريم، و اگر موارد استعمال آن را آمارگيرى كنيم، خواهيم ديد كه بطور كلى در يكى از دو مورد از آن استفاده مىكنيم، يا در مورد جلب منفعت و خير، آن را بكار مىزنيم، و يا در مورد دفع ضرر و شر، البته نه هر نفعى، و نه هر ضررى، چون ما هرگز در نفع و ضررهايى كه اسباب طبيعى و حوادث كونى آن را تامين مىكند، از قبيل گرسنگى، و عطش، و حرارت، و سرما، و سلامتى، و مرض، متوسل بشفاعت نميشويم، وقتى گرسنه شديم بدون اينكه دست بدامن اسباب غير طبيعى بزنيم، خود برخاسته براى خودمان غذا فراهم مىكنيم، و همچنين آب و لباس و خانه و دارو تهيه مىكنيم.[/b] و توسل ما باسباب غير طبيعى، و شفيع قرار دادن آنها، تنها در خيرات و شرورى، و منافع و مضارى است كه اوضاع قوانين اجتماعى، و احكام حكومت، يا بطور خصوص، و يا عموم، بطور مستقيم يا غير مستقيم، پيش مىآورد، چون در دائره حكومت و مولويت از يك سو، و عبوديت و اطاعت از سوى ديگر، در هر حاكم و محكومى كه فرض شود احكامى از امر و نهى هست، كه اگر محكوم و رعيت بان احكام عمل كند، و تكليف حاكم و مولى را امتثال نمايد، آثارى از قبيل مدح زبانى، و يا منافع مادى، از جاه و مال در پى دارد، و اگر با آن مخالفت نموده، و از اطاعت تمرد و سر پيچى كند، آثار ديگرى از قبيل مذمت زبانى، و يا ضرر مادى، و يا معنوى در پى دارد، ، پس وقتى مولايى غلام خود و يا هر كس ديگرى كه در تحت سياست و حكومت او قرار دارد مثلا امر بكند، و يا نهى كند، و او هم اطاعت نمايد، اجرى آبرومند دارد، و اگر مخالفت كند، عقاب يا عذابى دارد، از همين جا دو نوع وضع و اعتبار درست ميشود، يكى وضع حكم و قانون، و يكى هم وضع آثارى كه بر موافقت و مخالفت آن مترتب ميشود. و بنا بر همين اساس آسياى همه حكومتهاى عمومى و خصوصى، و مخصوصا حكومت بين هر انسانى با زير دستش ميچرخد. بنا بر اين اگر انسانى بخواهد بكمالى و خيرى برسد، يا مادى و يا معنوى، كه از نظر معيارهاى اجتماعى آمادگى و ابزار آن را ندارد، و اجتماع وى را لايق آن كمال و آن خير نمىداند، و يا بخواهد از خود شرى را دفع كند، شريكه بخاطر مخالفت متوجه او ميشود، و از سوى ديگر قادر بر امتثال تكليف، و اداى وظيفه نيست، در اينجا متوسل بشفاعت ميشود. و بعبارتى روشنتر، اگر شخصى بخواهد به ثوابى برسد كه اسباب آن را تهيه نديده، و از عقاب مخالفت تكليفى خلاص گردد، بدون اينكه تكليف را انجام دهد، در اينجا متوسل بشفاعت مىگردد، و مورد تاثير شفاعت هم[b] همين جا است، اما نه بطور مطلق، براى اينكه بعضى افراد هستند كه اصلا لياقتى براى رسيدن بكمالى كه ميخواهند ندارند، مانند يك فرد عامى كه ميخواهد با شفاعت اعلم علماء شود، با اينكه نه سواد دارد، و نه استعداد، و يا رابطهاى كه ميان او و آن ديگرى واسطه و شفيع شود ندارند، مانند بردهاى كه بهيچ وجه نمىخواهد از مولايش اطاعت كند، و ميخواهد در عين ياغىگرى و تمردش بوسيله شفاعت مورد عفو مولا قرار گيرد كه در اين دو فرض، شفاعت سودى ندارد، چون شفاعت وسيلهاى است براى تتميم سبب، نه اينكه خودش مستقلا سبب باشد، اولى را اعلم علماء كند، و دومى را در عين ياغيگريش مقرب درگاه مولا سازد. شرط ديگرى كه در شفاعت هست، اين است كه تاثير شفاعت شفيع در نزد حاكمى كه نزدش شفاعت ميشود بايد تاثير جزافى و غير عقلايى نباشد، بلكه بايد آن شفيع چيزى را بهانه و واسطه قرار دهد كه براستى در حاكم اثر بگذارد، و ثواب او و خلاصى از عقاب او را باعث شود، پس شفيع از مولاى حاكم نميخواهد كه مثلا مولويت خود را باطل، و عبوديت عبد خود را لغو كند، و نيز نميخواهد كه او از حكم خود و تكليفش دست بردارد، و يا آن را بحكم ديگر نسخ نمايد، حالا يا براى همه نسخ كند، و يا براى شخص مورد فرض، كه خصوص او را عقاب نكند. و نيز از او نميخواهد كه قانون مجازات خود را يا بطور عموم و يا براى شخص مورد فرض لغو نموده، يا در هيچ واقعه و يا در خصوص اين واقعه مجازات نكند، شفاعت معنايش اين نيست، و شفيع چنين تاثيرى در مولويت مولا و عبوديت عبد، و يا در حكم مولا، و يا در مجازات او ندارد، بلكه شفيع بعد از آنكه اين سه جهت را مقدس و معتبر شمرد، از راههاى ديگرى شفاعت خود را مىكند، مثلا يا بصفاتى از مولاى حاكم تمسك مىكند، كه آن صفات اقتضا دارد كه از بنده نافرمانش بگذرد، مانند بزرگوارى، و كرم او، و سخاوت و شرف دودمانش. و يا بصفاتى در عبد تمسك جويد، كه آن صفات اقتضاء مىكند مولا بر او رأفت ببرد، صفاتى كه عوامل آمرزش و عفو را برمىانگيزد، مانند خوارى و مسكنت و حقارت و بد حالى و امثال آن.[/b] و يا بصفاتى كه در نفس خود شفيع هست، مانند محبت و علاقهاى كه مولا باو دارد، و قرب منزلتش، و علو مقامش در نزد وى، پس منطق شفيع اين است كه ميگويد: من از تو نميخواهم دست از مولويت خود بردارى، و يا از عبوديت عبدت چشم بپوشى، و نيز نمىخواهم حكم و فرمان خودت را باطل كنى، و يا از قانون مجازات چشم بپوشى. بلكه ميگويم: تو با اين عظمت كه دارى، و اين رأفت و كرامت كه دارى از مجازات اين شخص چه سودى مىبرى؟ و اگر از عقاب او صرفنظر كنى چه ضررى بتو مىرسد، و يا ميگويم: اين بنده تو مردى نادان است، و اين نافرمانى را از روى نادانيش كرده، و مردى حقير و مسكين، مخالفت و موافقت او اصلا بحساب نمىآيد، و مثل تو بزرگوارى بامر او اعتنا نمىكند، و بان اهميت نميدهد، و يا ميگويم: بخاطر آن مقام و منزلتى كه نزد تو دارم، و آن لطف و محبتى كه تو نسبت بمن دارى، شفاعتم را در حق فلانى بپذير، و از عقابش رهانيده مشمول عفوش قرار ده. از اينجا براى كسى كه در بحث دقت كرده باشد، معلوم و روشن مىگردد كه شفيع، عاملى از عوامل مربوط بمورد شفاعت، و مؤثر در رفع عقاب را مثلا، بر عاملى ديگر كه عقاب را سبب شده، حكومت و غلبه ميدهد، حال يا آن عامل همانطور كه گفتيم صفتى از صفات مولى است، يا صفتى از صفات عبد است، يا از صفات خودش، هر چه باشد آن عامل را تقويت مىكند، تا بر عامل عقوبت، يا هر حكمى ديگر كه ميخواهد خنثايش كند، رجحان داده كفه ترازويش را سنگينتر سازد يعنى مورد عقوبت را از اينكه مورد عقوبت باشد بيرون نموده، داخل در مورد رفع عقوبت نمايد، پس ديگر حكم اولى كه همان عقوبت بود، شامل اين مورد نميشود، چون ديگر مورد نامبرده مصداق آن حكم نيست، نه اينكه در عين مصداق بودن، حكم شاملش نشود، تا مستلزم ابطال حكم باشد، و تضادى پيش آيد، آن طور كه اسباب طبيعى بعضى با بعض ديگر تضاد پيدا نموده، سببى با سبب ديگر معارضه نموده، و اثرش بر اثر ديگرى غلبه مىكند، اينطور نيست، بلكه حقيقت شفاعت واسطه شدن در رساندن نفع و يا دفع شر و ضرر است، بنحو حكومت، نه بنحو مضاده، و تعارض. نكته ديگرى كه از اين بيان روشن ميشود، اين است كه شفاعت خودش يكى از مصاديق سببيت است، و شخص متوسل به شفيع، در حقيقت ميخواهد سبب نزديكتر به مسبب را واسطه كند، ميان مسبب و سبب دورتر، تا اين سبب جلو تاثير آن سبب را بگيرد، اين آن نكتهايست كه از تجزيه و تحليل معناى شفاعت بنظر ما رسيد، البته شفاعتى كه خود ما بان معتقديم، نه هر شفاعتى. |
|||
|
|
۱۵:۵۰, ۱۱/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
سؤال شماره 3:
در سوره مبارکه احزاب آیه 72 آمده است: « انا عرضنا الامانه علي السماوات والارض والجبال فابين ان يحملنها واشفقن منها وحملها الانسان انه كان ظلوما جهولا » معنای آیه هم با خود دوستان .منظور از امانت چیست؟ و بهترین مفهومی که میتوان از این امانت برداشت کرد، چیست؟ |
|||
|
|
۰:۴۱, ۱۶/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۶/مرداد/۹۱ ۰:۴۲ توسط mahdy30na.)
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
سلام جواب بلد هستم ولی خواستم دوستان دیگه هم شرکت کنند.
جواب فردا میگم که نگن این " کاربر " چقد عجوله واسه جواب. یا علی تا فردا |
|||
|
|
۱:۴۶, ۱۷/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #15
|
|||
|
|||
|
سلام
ببخشید بدقولی کردم در مورد سوال شما در این مورد چون قبلا تحقیق کرده بودم از مقالات دیگر دوستان هم کمک میگیرم ( اول بگم که نگین از جاهای مختلف برداشتم ) درباره امانت در کتابهای تفسیر (که از منابع مهم برای بیان منظور این آیهاستفاده میشه کرد) مطالبی بسیاری وجود داره. آنچه میتوان درباره امانت الهی به عنوان جمع بین اقوال مختلف گفت، این است که: امانت الهی همان شایستگی تکامل نامحدود، آمیخته با اراده و اختیار، و رسیدن به مقام انسان کامل و بنده خاصّ خدا و پذیرش ولایت الهی است . حالا با اجازه دوستان یکم توضیح بدم : تفسیر المیزان - خلاصه (انا عرضنا الامانه علی السموات والارض والجبال فابین ان یحملنهاواشفقن منها وحملها الانسان انه کان ظلوما جهولا): (همانا ما امانت را بر آسمانها وزمین و کوهها عرضه کردیم پس آنها از تحمل آن خودداری کردند و ترسیدند، و انسان آن را حمل کرد، چون او بسیار ستم پیشه و جاهل بود)(امانت ) یعنی آنچه به ودیعه به غیر بسپارند تا او آن را برای امانت گذار حفظ نماید ودوباره به او باز گرداند.اما مراد از (امانت ) به نظر ما ولایت الهی و طلب کمال و تزکیه نفس به واسطه حقایق دین حق بصورت علمی و عملی است و مراد از عرضه داشتن آن به آسمانها و زمین وسایر موجودات ، مقایسه این ولایت با وضع آنهاست یعنی اگر ولایت الهی با وضع وحالت آسمانها و زمین ، سنجیده شود آشکار می گردد که آنها تاب تحمل آن را ندارند وفقط انسان می تواند حامل آن باشد یعنی فقط انسان استعداد و صلاحیت تلبس به آن رادارد. با اینکه آسمانها و زمین از نظر عظمت و چگونگی خلقت بسیار عظیمتر از انسان هستند اما استعداد و لیاقت دریافت ولایت الهی را ندارند و تاب تحمل بار سنگین آن رانمی آورند و به همین دلیل هم خودداری کرده و ترسیدند، اما انسان با همه کم وزنی وکوچکی جثه چون نسبت به نفس خود ستمگر بود و نسبت به عواقب حمل این امانت جاهل بود، آن را تحمل کرده و پذیرفت . چون این امر امانتی است که اگر در آن خیانت شود عاقبت وخیم و هلاکت دائمی برای او بدنبال خواهد داشت ، اما چون انسان به خودی خود فاقد علم و عدالت بود ولی قابلیت و صلاحیت تلبس به آن را داشت ،خداوند آن دو را به او افاضه کرد، تا در نتیجه بتواند از حضیض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پیدا کند. ببینین دوستان من نتمیتونم این سوالو کوتاه جواب بدم ( کلا تو دوران تحصیل حتی دانشگاهم کاغذ کم میاوردم واسه امتحان ) ببخشین اگه طولانی شد جاهای مهم رو که ادرس باشه با یه رنگ دیپه میزارم که حوصله کنین اونارو بخونین . معنای کلمه «امانت» «امانت» -هر چه باشد- به معناى چیزى است که نزد غیر ودیعه بسپارند، تا او آن را براى سپارنده حفظ کند، و سپس به وى برگرداند. در آیه مورد بحث امانت عبارت است از چیزى که خداى تعالى آن را به انسان به ودیعه سپرده، تا انسان آن را براى خدا حفظ کند، و سالم و مستقیم نگه بدارد، و سپس به صاحبش یعنى خداى سبحان برگرداند. [b]مراد از امانت الهی چیست؟ از جمله «لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ ...» (احزاب/73) بر مىآید که امانت مذکور چیزى است که نفاق و شرک و ایمان هر سه بر حمل آن امانت مترتب مىشود، در نتیجه حاملین آن امانت به سه طائفه تقسیم مىشوند، چون کیفیت حمل آنان مختلف است. از این جا مىفهمیم که ناگزیر امانت مذکور امرى است مربوط به دین حق، که دارنده آن متصف به ایمان، و فاقد آن متصف به شرک، و آن کس که ادعاى آن را مىکند، ولى در واقع فاقد آن است، متصف به نفاق مىشود. عدم پذیرش امانت الهی توسط آسمان و زمین جمله «عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ» یعنى این موجودات بسیار بزرگ، با اینکه از نظر خلقت بسیار بزرگتر از انسانند، استعداد پذیرفتن آن را نداشتند، همانطور که خداوند مىفرماید «لَخَلْقُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ أَکْبَرُ مِنْ خَلْقِ النَّاسِ» (مؤمن/57). و جمله «فابین ان یحملنها و اشفقن منها» یعنی پس امتناع کردند از اینکه آن را حمل کنند، و از حمل آن اشفاق و اظهار ناراحتى کردند، چون مشتمل بر صلاحیت تلبس به آن نبودند و اگر از قبول آن تعبیر به حمل کرد، براى اشاره به این نکته است که امانت مذکور آن قدر سنگین است که آسمانها و زمین و کوهها با همه بزرگىشان قادر به پذیرفتن آن نیستند. انسان ظلوم جهول، ظرف پذیرش امانت الهی جمله «إِنَّهُ کانَ ظَلُوماً جَهُولًا»، یعنى چون او ستمگر به نفس خویش، و جاهل به آثار و عواقب وخیم این امانت است، او نمىداند که اگر به این امانت خیانت کند عاقبت وخیمى به دنبال دارد، و آن هلاکت دایمى اوست. و به معنایى دقیقتر چون که: انسان به خودى خود فاقد علم و عدالت بود، ولى قابلیت آن را داشت که خدا آن دو را به وى افاضه کند، و در نتیجه از حضیض ظلم و جهل به اوج عدالت و علم ارتقاء پیدا کند. دو کلمه «ظلوم» و «جهول» دو وصف از ظلم و جهلند، و کسى را ظلوم و جهول گویند که ظلم و جهل در او امکان داشته باشد، هم چنان که به قول فخر رازى (تفسیر فخر رازى، ج 25، ص 236) اسب چموش، و چارپاى چموش، و آب طهور، اوصافى هستند، براى حیوانى که امکان چموشى، و آبى که امکان طهور بودن را داشته باشد، و به همین جهت به سنگ و کلوخ، چموش نمىگویند. ممکن هم هست- به قول بعضى دیگر- «دو کلمه مورد بحث به معناى مبالغه در ظلم و جهل را افاده کنند». و به هر حال چه معناى فخر رازى درست باشد، و چه غیر از او، معناى آیه مستقیم و معلوم است. مراد از امانت الهی، ولایت امیر المؤمنین (علیهالسلام) است امام صادق (علیهالسلام) در ذیل کلام خداى عز و جل: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ ...»، فرمود: این امانت عبارت است از ولایت امیر المؤمنین (علیهالسلام). علامه طباطبایی: منظور از ولایت امیر المؤمنین (علیهالسلام)، آن ولایتى است که اولین نفر از این امت که بدان رسید امیر المؤمنین (علیهالسلام) بود، و آن ولایت که اولین کسى که از امت اسلام فتح بابش را کرد على (علیهالسلام) بود، عبارت است از اینکه آدمى به جایى از تکامل برسد، که خداى سبحان عهدهدار امور او شود، و این از راه مجاهده و عبادت خالصانه به دست مىآید. منظور از ولایت این است، نه ولایت به معناى محبت و یا امامت، هر چند که از ظاهر بعضى از روایات بر مىآید که به معناى محبت و یا امامت است، ولى آن روایات خواستهاند تطبیق کلى بر مصداق کنند، و بگویند محبت على، و نیز امامت او، هر دو از مصادیق ولایت است. این روایت را اصول کافى (ج 1، ص 413، ح 2) به سند خود از اسحاق بن عمار، از مردى نقل کرده است. مراد از امانت الهی چیست؟ از جمله «لِیُعَذِّبَ اللَّهُ الْمُنافِقِینَ وَ الْمُنافِقاتِ ...» (احزاب/73) بر مىآید که امانت مذکور چیزى است که نفاق و شرک و ایمان هر سه بر حمل آن امانت مترتب مىشود، در نتیجه حاملین آن امانت به سه طائفه تقسیم مىشوند، چون کیفیت حمل آنان مختلف است. از این جا مىفهمیم که ناگزیر امانت مذکور امرى است مربوط به دین حق، که دارنده آن متصف به ایمان، و فاقد آن متصف به شرک، و آن کس که ادعاى آن را مىکند، ولى در واقع فاقد آن است، متصف به نفاق مىشود. توضیح : حال آیا این امر عبارت است از اعتقاد حق، و شهادت بر توحید خدا، و یا مجموع عقاید و اعمال؟ و به عبارت دیگر، امر مزبور عبارت است از صرف اعتقاد به همه عقاید دین حق، با قطع نظر از عمل به لوازم آن؟ و یا اینکه عبارت از داشتن آن عقاید به ضمیمه عمل به آن، و یا آنکه هیچ یک از این احتمالها نیست بلکه عبارت است از آن کمالى که از ناحیه داشتن یکى از آن امور براى انسان حاصل مىشود. از این احتمالها احتمال اولى که توحید است ممکن نیست منظور باشد، براى اینکه آیه شریفه مىفرماید آسمان و زمین و کوهها از حمل آن امانت مضایقه کردند، و حال آنکه به حکم صریح قرآن آسمانها و زمین و کوهها و تمامى موجودات، خدا را یگانه دانسته، و به حمد او تسبیح مىگویند، هم چنان که فرموده: «وَ إِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ» (اسری/44) و در آیه مورد بحث مىفرماید آسمانها و زمین از پذیرفتن آن امانت سرباز زدند، پس معلوم مىشود امانت مذکور توحید خدا نیست. و اما احتمال دوم که بگوییم مراد از امانت پذیرش دین حق به طور تفصیل است، نیز صحیح نیست، براى اینکه آیه شریفه مىفرماید انسانها به طور مطلق، یعنى چه خوبشان و چه بدشان آن را حمل کردند، و پذیرفتند، و معلوم است که بیشتر انسانها در هر دورهاى از ایمان به دین حق امتناع ورزیدند، و کسى که ایمان به آن نداشته باشد حمل آن را هم نکرده، و اصلا اطلاعى از آن ندارد. با این بیان روشن مىشود که احتمال سوم هم نمىتواند منظور از امانت باشد، چون احتمال سوم این بود به طور مفصل در عمل متلبس به دین حق باشد و معلوم است که تمامى انسانها این طور دین دار نبوده و نیستند. احتمال چهارم هم نمىتواند مراد از امانت باشد، براى اینکه آسمانها و زمین و سایر موجودات با اعتراف به توحید خدا، و اتصافشان به این اعتراف کمال مزبور را دارند، و آیه شریفه مىفرماید آسمانها و زمین این امانت را نپذیرفتند. و اما این احتمال که مراد از آن امانت تلبس و اتصاف به کمالى باشد که از ناحیه اعتقاد به حقانیت همه عقاید، و علم به دین حق حاصل مىشود، نیز صحیح نیست، چون همانطور که گفتیم امانت مذکور چیزى است که هم نفاق مترتب بر آن مىشود، و هم شرک، و هم ایمان، و این سه بر صرف اعتقاد به حقانیت تکالیف اعتقادى و عملى دین مترتب نمىشود، و صرف این اعتقاد نه سعادتى مىآورد، و نه شقاوتى، آنچه سعادت و شقاوت مىآورد، التزام به این عقاید، و تلبس در عمل به آن تکالیف است، نه صرف عقیده به حقانیت آنها. ناگزیر از بین همه احتمالات باقى مىماند احتمال ششم، و آن این است که مراد از امانت مزبور کمالى باشد که از ناحیه تلبس و داشتن اعتقادات حق، و نیز تلبس به اعمال صالح، و سلوک طریقه کمال حاصل شود به اینکه از حضیض ماده به اوج اخلاص ارتقاء پیدا کند و خداوند انسان حامل آن امانت را براى خود خالص کند، این است آن احتمالى که مىتواند مراد از امانت باشد، چون در این کمال هیچ موجودى نه آسمان، و نه زمین، و نه غیر آن دو، شریک انسان نیست. از سویى دیگر چنین کسى تنها خدا متولى امور اوست، و جز ولایت الهى هیچ موجودى از آسمان و زمین در امور او دخالت ندارد، چون خدا او را براى خود خالص کرده. مفسرین در تفسیر امانت مذکور در آیه، اقوال مختلفى دارند. مثلا بعضى (روح المعانى، ج 22، ص 68) گفتهاند: «مراد از آن تکلیف است، که اطاعت آن باعث مىشود بنده خدا داخل بهشت شود، و مخالفتش باعث مىشود داخل جهنم شود، و مراد از عرض تکلیف بر آسمانها و زمین و جبال، سنجیدن آن با استعداد آنهاست، و مراد از امتناع آسمانها و زمین و جبال، از حمل تکلیف، و اشفاقشان از آن، عبارت است از استعداد نداشتن براى پذیرفتن آن و مراد از حمل انسان آن تکلیف را، این است که وى استعداد آن را داشت، و تعبیر عرضه حمل و امتناع، همه از باب تمثیل است». بعضى دیگر (روح المعانى، ج 22، ص 99) گفتهاند: «مراد از امانت، عقلى است که ملاک تکلیف، مناط ثواب و عقاب است». بعضى دیگر (روح المعانى، ج 22، ص 97) گفتهاند: «مراد از آن قول «لا اله الا اللَّه» است». بعضى (روح المعانى، ج 22، ص 97) گفتهاند: «مراد از آن اعضاى بدن، از چشم، گوش، دست، پا، عورت و زبان است، که بر آدمى واجب است این امانتها را حفظ نموده و جز در مواردى که خدا راضى است به کار نگیرد». بعضى دیگر (روح المعانى، ج 22، ص 97) گفتهاند: «مراد از آن امانتهاى مردم، و وفاى به عهد ایشان است». بعضى دیگر (مجمع البیان، ج 8، ص 373) گفتهاند: «مراد از آن معرفت خدا، و لوازم آن است، و این وجه از همه وجوه به حق نزدیکتر است، و برگشتش به همان وجهى است که ما ذکر کردیم». این اقوالى بود که در معناى امانت گفته بودند. |
|||
|
|
۱:۵۳, ۱۷/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #16
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم از ایجاد این تاپیک ارزشمند بسیار تشکر می کنم و خوشحالم که به لطف خدا در این بحث شرکت می کنم این تاپیک فرصتی را فراهم میکنه تا کمی در آیات قرآن محققانه تأمل کنیم خدا را شکر در تفسیر نمونه نوشته مفسران معانی زیادی را مختلفی را برای "امانت" ذکر کرده اند و از جمله ی آنان: منظور از امانت" ولايت الهيه" " اختيار و آزادى اراده" " عقل" " اعضاء پيكر انسان" " امانتهايى است كه مردم از يكديگر مىگيرند" و وفاى به عهدهاست " معرفت اللَّه" " واجبات و تكاليف الهى" همچون نماز و روزه و حج است و در ادامه پاسخ میدهد که برای رسیدن به پاسخ باید ببینیم انسان چه امتیازی داره كه آسمانها و زمينها و كوهها فاقد آنند؟ انسان می تونه به درجه خلیفه اللهی برسه می تونه با تهذیب نفس و تزکیه از مقام فرشتگان هم
عبور کنه. اين استعداد توأم با آزادى اراده و اختياره يعنى اين راه را كه از صفر شروع كرده و به سوى بى نهايت بره و با پاى خود و با اختيار خويش طى كنه. کوه و زمین و آسمان ها و...معرفت الهی دارن ،ولی اجباری و تکوینی هست و قدرت افزایش آن و به کمال رساندنش را ندارن و فقظ انسان هست که می تونه به صورت نامحدود به سوی کمال پرواز کنه و این امر همراه با قدرت اراده و اختیار است بنا بر اين در يك جمله كوتاه و مختصر بايد گفت: امانت الهى همان قابليت تكامل به صورت نامحدود، آميخته با اراده و اختيار، و رسيدن به مقام انسان كامل و بنده خاص خدا و پذيرش ولايت الهيه است و بعد بیان می کند که: در اينجا مىتوان با تعبير ديگرى از اين امانت ياد كرد و گفت امانت الهى همان" تعهد و قبول مسئوليت" است
بنا بر اين آنها كه امانت را صفت اختيار و آزادى اراده دانستند به گوشه اى از اين امانت بزرگ اشاره كرده اند، همان گونه آنها كه آن را تفسير به" عقل" يا" اعضاء پيكر" و يا" امانتهاى مردم نسبت به يكديگر" و يا" فرائض و واجبات" و يا" تكاليف به طور كلى" تفسير نموده اند هر كدام دست به سوى شاخه اى از اين درخت بزرگ پربار دراز كرده، و ميوه اى چيده اند |
|||
|
|
۱:۵۴, ۱۷/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #17
|
|||
|
|||
|
بحث محورى و مهم در تفسیر این آیه، تبیین حقیقت امانت است. مفسّران شیعه و سنّى در بیان ماهیت امانت، احتمالات زیادى بیان كرده اند كه برخى از آن ها از روایات اهل بیت(علیهم السلام)اخذ شده است. در اینجا، به چند قول و دیدگاه اشاره مى شود:
الف. مراد، اوامر و نواهى الهى مى باشد. این قول را به ابوالعالیه نسبت داده اند.(حسین بن احمد الخزاعى، روض الجنان و روح الجنان، مشهد، آستان قدس رضوى، 1366، ج 116، ص 26.) ابن عباس و مجاهد نیز امانت را احكام و واجبات مى دانند. امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج 2، ص 191. ب. مقصود، اعضاى بدن مى باشد. ناصر مكارم شیرازى و دیگران، تفسیر نمونه، تهران، دارالكتاب الاسلامیه، 1366، ج 17، ص 451. ج. منظور همان امانت هاى مردم است. در تهذیب، از امام صادق(علیه السلام) روایتى نقل شده است كه در زمینه عدم غش در معامله به این آیه استدلال شده است.شیخ طوسى، تهذیب الاعمال، چ چهارم، تهرا، دارالكتب الاسلامیه، 1365، ج 6، ص 352، حدیث 120. در نهج البلاغه نیز پس از بیان اهمیت امانت و امانت دارى، به این آیه استشهاد شده است. نهج البلاغه، خطبه 199. امین الاسلام طبرسى این قول را به صخّاك و سدّى نسبت مى دهد.امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج 20، ص 190. د. منظور از امانت «نماز» است. در روایتى آمده است كه هنگامى وقت نماز مى رسید، رنگ امیرالمؤمنین(علیه السلام) تغییر مى كرد و لرزه بر اندام حضرت مى افتاد. از او سؤال مى شد: چه شده است؟ امام مى فرمود: وقت نماز است، وقت اداى امانتى است كه خدا بر آسمان ها و زمین و كوه ها عرضه كرد و آن ها نپذیرفتند. ابن ابى جمهور اخسائى، عوالى اللئالى، حدیث 621، قم، سیدالشهداء، 1405 ق، ج 1، ص 324. هـ. مقصود عقل، اختیار یا تكلیف مى باشد. در تفسیر نمونه این موارد به عنوان اقوالى ذكر شده و البته به قایل آن اشاره اى نشده است.ناصر مكارم شیرازى و دیگران، پیشین، ج 17، ص 451. در روایاتى از اهل بیت(علیهم السلام)آمده است كه وقتى خداوند امانت را بر آسمان ها و زمین عرضه كرد، گفتند: پروردگارا، ما از ابتداى خلقت مسخر و تحت فرمان بوده ایم، اما نمى توانیم فریضه اى را قبول كنیم. ما آن را بدون ثواب و عقاب مى پذیریم، اما نمى توانیم در مقابل ثواب و عقاب حمل كنیم.محمدباقر مجلسى، پیشین، ج 23، ص 275 و 281. و. خلافت پیامبر اكرم(صلى الله علیه وآله) است. در برخى روایات، كه ذیل این آیه و در تفسیر آن آمد، اشاره شده است كه منظور از امانت همان «خلافت غصب شده» مى باشد (كه توضیح آن خواهد آمد.)ـ سیدهاشم بحرانى، تفسیر البرهان، تهران، بعثت، 1415 ق، ج 4، ص 341. ز. امانت همان «ولایت اهل بیت(علیهم السلام)» مى باشد. در برخى از روایات، تصریح شده است كه «الامانةُ هى الولایةُ» و در برخى روایات دیگر نیز امانت را ولایت على(علیه السلام) ذكر نموده اندمحمدباقر مجلسى، پیشین، ج 23، ص 281. كه شاید منظور بیان مصداق هاى اتم و اكمل آن باشد و اولین نفر از این امّت،كه به آن ولایت رسید، امیرالمؤمنین(علیه السلام)بود و ایشان فتح باب كرد.سید محمدحسین طباطبائى، پیشین، ج 16، ص 532. ح. امین الاسلام طبرسى امانت را «معرفت خد» و «دلایل یكسانى پروردگار» مى داند.امین الاسلام الطبرسى، پیشین، ج 20، ص 181. صاحب المیزان نیز یكى از اقوال را در بیان حقیقت امانت قول «لا اله الاّ اللّه» ذكر مى كند.ـسید محمدحسین طباطبائى، المیزان فى تفسیر القرآن، چ سوم، تهران، دارالكتب الاسلامیه، 1397 ق، (غیر مترجم)، ج 16، ص 374. ط. امانت همان «ولایت الهیه» مى باشد.علامه طباطبائى پس از بیان پنج احتمال در معناى امانت و ردّ آن ها مى فرماید: «مى ماند احتمال ششم و آن این است كه مراد از امانت مزبور كمالى باشد كه از ناحیه تلبّس و داشتن اعتقادات حق و نیز تلبّس به اعمال صالح و سلوك طریقه كمال حاصل مى شود به اینكه از حضیض ماده به اوج اخلاق ارتقا پیدا كند و خداوند، انسان حامل آن امانت را براى خود خالص كند و این است آن احتمالى كه مى تواند مراد از امانت باشد; چون در این كمال، هیچ موجودى نه آسمان و نه زمین و نه غیر آن دو شریك انسان نیست. از سویى دیگر، چنین كسى تنها خدا متولّى امور اوست و جز ولایت الهى هیچ موجودى از آسمان و زمین در امور او دخالت ندارد... پس مراد از امانت عبارت شد از ولایت الهى.»همو، پیشین، ترجمه سید محمدباقر موسوى، ج 16، ص 525. ى. محى الدین عربى امانت را «نیابت از خداوند در بندگان» و همان مقام «خلافت الهى» مى داند: «انّا عرضَنا الامانةَ على السّموات... و اىُّ لَمانة اعظم مِن النیابةِ عنِ الخلقِ فى عبادهِ فلا یَصرفَهم الاّ بالحقِ فلا بُدّ مِن الحضورِ الدائِم و مِن مراقبة التصریف...؟» ابن عربى، پیشین، ج 4، ص 185. ك. امانت «نور محمد و آل محمد(صلى الله علیه وآله)َ» مى باشد.سلطان علیشاه، بیان السعادة فى مقامات العبادة، چ دوم، تهران، دانشگاه تهران، 1344، ج 3، ص 257. شاید مأخذ این قول حدیثى باشد كه از امام صادق(علیه السلام) نقل شده است كه فرمود: «خداوند ارواح محمّد و على و فاطمه و حسن و حسین و ائمّه بعد از یشان(علیهم السلام) را بر آسمان ها عرضه كرد. پس نور آن ها آسمان ها را پوشانده پس خداوند فرمود: «... اینان حجّت من در میان مخلوقات هستتند...»تفسیر كنزالدقائن، ج 10، ص 45 به نقل از: شیخ صدوق، معانى الاخبار. ل. امانت «شهادت امام حسین(علیه السلام)» مى باشد.سلطان علیشاه، ج 3، ص 258. این ها مجموعه اى از اقوال و احتمالات هستند كه در مورد حقیقت امانت ذكر شده اند. البته اقوال و وجوه دیگرى نیز ذكر شده اند كه ذكر آن ها ضرورى نمى نماید.ر.ك: تفاسیر التبیان شیخ طوسى / همچنین عدة الابرار ابوالفضل میبدى كه اقوال نادر در آن ذكر شده اند. در یك جمع بندى، مى توان گفت: از مفاد آیه استفاده مى شود كه «امانت» عطیه اى گران بها و گوهرى نورانى از خزانه الهى بوده است كه تنها انسان مفطور به فطرت الهى به مدد این فطرت نورانى، توان حمل آن را دارد و پذیرفتن این امانت مستلزم خروج از تقیّدات و وصول به فناء فى الله و بقاء بالله است و حفظ آن از دست حسودان و سارقان بسیار مشكل است. از این رو، خداوند كسانى كه مشتاقانه آن را برمى دارند با جنود خویش محافظت خواهد كرد. [b]با این بیان، امانت «عقل» نیست; چرا كه ملائكه نیز از آن برخوردارند، «تكلیف و اختیار» هم نیست; چرا كه انس و جن در آن مشتركند. ولایت «اهل بیت» و «خلافت امیرالمؤمنین(علیه السلام)» بیان مصداق اكمل آن است. «نماز» و «اوامر و نواهى الهى» و «امانت دارى» از لوازم شكوفا شدن این استعداد است. «معرفت به خد» و «توحید» و «نیابت از حق» از ثمرات آن امانت هستند كه همان رسیدن به مقام ولایت الهى مى باشد. و «شهادت و ایثار امام حسین(علیه السلام)» زیباترین صحنه براى تجلّى این حقیقت و نمایش بهترین امانت دارى است.[/b] بازهم از طولانی شدن پوزش میخوام حیفم میاد مطالب رو ناقص بزارم واسه همین سعی میکنم کامل بگم. از همه دوستان التماس دعا دارم. [b]یا علی شبای قدر منو فراموش نکنین. التماس دعا [/b] |
|||
|
|
۱۷:۵۰, ۲۶/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۶/مرداد/۹۱ ۱۸:۱۵ توسط جبریل.)
شماره ارسال: #18
|
|||
|
|||
|
بسم الله عذر منو بخاطر تاخیرم پذیرا باشید ![]() قرار شد که در سوالای تالار یک سیر رو دنبال کنیم تا بعد از چند وقت به یک نتیجه عمیق در یک مطلب دست پیدا کنیم خواستم از شما خواننده های گرامی هم نظر سنجی کنم که با چه سیری در تاپیک موافق هستید ودلیل خودتون رو هم عنوان کنید
یک بحث اخلاقی سهل وممتنع جامع ترین آیه اخلاقی قرآن کدام آیه است؟ مفسران در ذیل این آیه صحبت های جالبی کردند در صورت یافتن برداشتتون از اون آیه رو بنویسید
|
|||
|
|
۱۶:۳۳, ۱/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #19
|
|||
|
|||
|
سلام
شما یه آیه که میاحث اخلاقی نداشته باشه بگید. تمام آیه هم نکته آخلاقی داره هم درس اخلاق. جدا کردن یک آیه از بین بقیه آیات واقعا سخته. این آیه رو من اخلاقی ترین میدونم مائدة / 1 [b]يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود احلت لکم بهيمه الانعام الا ما يتلى عليکم غير محلي الصيد و انتم حرم ان الله يحکم ما يريد [/b] [b](ترجمهالمیزان) هان ای کسانی که ایمان آوردید به قراردادها و تعهدات وفا کنید ، گوشت چارپایان به استثنای آنهایی که برایتان بیان می شود برای شما حلال شده است ، نه برای کسی که شکار را در حالی که محرم هستید حلال می داند ، ( و بدانید ) که خدا هر حکمی را که بخواهد صادر می کند . مهمترین نکته واسه من قسمت « يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ » چون اگه ما به تمان پیمانهایی که بستیم پایبند باشیم میتونیم بگیم سربلندیم. چون اولیت پیمان نا در عالم ذر گرفته شد که حالا عالم ذر چیهست بماند ، مهم اون عهد بود که خدارو شکر به اون پایبندیم . اين عهد گواهی به يكتايی خدا (شهادت به لا اله الا الله) ورسالت پيامبر (اشهد ان محمداً رسول الله) و ولايت اميرمؤمنان علی عليه السلام است. همونطوری که تو تفسیر این آیه هم اومده : تفسیر المیزان - خلاصه (یا ایها الذین امنوا اوفوا بالعقود) ای کسانیکه ایمان آورده اید به پیمانهاو تعهدات وفا کنید . (عقد)به معنای گره زدن و بستن چیزی به چیز دیگر است به نحوی که به خودی خود از یکدیگر جدا نشوند و در امور محسوس و معنوی هردو بکار می رود،مثلا در معاملات هم کلمه عقد استعمال می شود و عقد که همان عهد باشد، شامل همه پیمانهای الهی و دینی که خدا از بندگانش اخذ نموده می گردد و نیز ارکان دین و اجزای آن چون توحید و عقاید اخروی و نبوت ومعاد و عقاید دیگر تشریعی و عبادی یا معاملاتی ، چه به نحو تأسیسی و ایجادی و چه به نحو امضائی وتأکیدی را شامل می شود. و عهد و وفای به آن از اموری است که انسان در طول حیاتش هرگز از آنها بی نیاز نمی گردد و در این مسأله فرد و اجتماع یکسان می باشند و اگر قدرتمندان بواسطه قدرت خود عهد و پیمان را نقض کنند موجب ضایع شدن و نقض عدل اجتماعی می گردد و عدل رکن اساسی است که انسان را از بندگی و اسارت نجات می دهد و منطق دین حق می گوید که رعایت حقوق اجتماعی و عدالت درهر شرایطی واجب است ، چون منافع اجتماع در گرو آنست . از نگاه من این آیه میتونه باشه اما اونی که از دید مفسران هستش رو با تقلب میگم ( چون خودم یکم وقتم تنگه گشتم اینو پیدا کردم :اعراف 199 تا 201 خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِض عَنِ الجَْاهِلِین - وَ إِمَّا یَنزَغَنَّك مِنَ الشیْطانِ نَزْغٌ فَاستَعِذْ بِاللَّهِ إِنَّهُ سمِیعٌ عَلِیم - إِنَّ الَّذِینَ اتَّقَوْا إِذَا مَسهُمْ طئفٌ مِّنَ الشیْطنِ تَذَكرُوا فَإِذَا هُم مُّبْصِرُونَ . ) |
|||
|
|
۱۸:۱۲, ۱/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #20
|
|||
|
|||
|
اخلاقی ترین آیه:
خُذِ الْعَفْوَ وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ وَأَعْرِضْ عَنِ الْجَاهِلِينَ (اعراف/199) ترجمه: با آنها مدارا كن و عذرشان را بپذير و به نيكيها دعوت نما و از جاهلان روي بگردان. دلایل: این آیه با تمام سادگی و فشردگی، همه ی اصول اخلاقی را در بر دارد: هم اخلاق فردی (الْعَفْوَ) هم اخلاق اجتماعی (وَأْمُرْ بِالْعُرْفِ) هم با دوست (الْعَفْوَ) هم با دشمن (أَعْرِضْ) هم زبانی (وَأْمُرْ) هم عملی (أَعْرِضْ) هم مثبت (خُذ) هم منفی (أَعْرِضْ) هم برای رهبر و هم برای امّت و هم... روایتی مبنی بر اینکه این آیه اخلاقی ترین آیه است: امام صادق (علیه السلام): در قرآن آیه ای جامع تر از این آیه در مکارم الأخلاق نیست. (تفسیر فرقان) وقتی این آیه نازل شد، پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) از جبرئیل توضیح و شیوه عمل به این آیه را درخواست کرد. جبرئیل پیام آورد: « از کسی که به تو ظلم کرده، درگذر. به کسی که تو را محروم کرده، عطا کن. و با کسی که با تو قطع رابطه کرده است، ارتباط برقرار کن. » (تفسیر مجمع البیان ، بحارالأنوار،ج75،ص114) برگرفته از کتاب دقایقی با قرآن حجةالإسلام قرائتی. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| ✿✿✿ سؤال از ما ، پاسخ از قرآن ✿✿✿ | وافی | 7 | 3,436 |
۲۸/اسفند/۹۲ ۲۱:۲۳ آخرین ارسال: وافی |
|
| فقط اهل تدبّر وارد شوند ، شيعه - سني - وهابي و... | aboutorab | 2 | 1,768 |
۲۱/آذر/۹۱ ۱:۲۳ آخرین ارسال: ahmad1300 |
|





.![[تصویر: smile.gif]](http://forum.bidari-andishe.ir/images/smilies/smile.gif)





