کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زمزم عشق
۲۳:۳۳, ۲۹/تیر/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار
به نام خدا




سلام.


انشاالله قصد داریم در این تاپیک شخصیت شهید دکتر مصطفی چمران رو فقط از زاویه ی رابطه اش با خدا بررسی کنیم. مواردی که در ادامه میان شرح مناجات های شهید چمران از کتاب زمزم عشق به نوشته ی دکتر اسماعیل منصوری لاریجانی هست.

باشد تا انشاالله شوق گفت و گو با معبود در منتظرین ولی عصر ارواحنا فداه بیشتر شود و به امید آن که این هدیه ی ناقابل رو از طرف بندگان بسیار حقیرشان بپذیرند ...


[تصویر: 67647729346837524471.jpg]


شاید برای درک عظمت تاثیرات عمیق مصطفی چمران در طول دوران زندگی اش بر جهان اسلام ذکر همین پیام حضرت امام به مناسبت شهادتشان کفایت کند تا بعدتر به تبیین مناجاتشان با خدا بپردازیم :



پيام حضرت امام ‏خميني
بمناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران




بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ
انالله وانّااليه راجعون

شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض مي‏كنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده ‏هاي مستضعف مي‏كند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟
چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.
هنر آن است كه بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.
و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.
من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏كنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.





اول تيرماه شصت
روح ‏الله ‏الموسوي‏ الخميني
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید

آغاز صفحه 3 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۹:۱۱, ۲۶/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #21
آواتار
هجرت



(( خدایا! خسته و شکسته ام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل اجتماع، ناتوان در مقابل توفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بی کس، فقیر در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات. دل غم زده و دردمندم آروزی آزادی می کند، و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد، تا از این غربتکده ی سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد، و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد.
ای خدای بزرگ! تو را شکر می کنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچه ای پر افتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمان ها باز کردی و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی، و به امید استخلاص، تحمل همه ی دردها و غم ها و شکنجه ها را میسر کردی. ))



عرفا در تفسیر آیه ی « مَن یَخرُج مِن بَیتِهِ مُهاجِرَاً اِلَی اللهِ » بیت را خانه ی نفس ترجمه می کنند. و مهاجر کسی می شود که از وطن فعلی اش یعنی نفس به سمت خدا حرکت می کند. همانطور که رسول اکرم می فرمایند :


« اَلمُهاجِرُ مَن هَجَرَ السَیِّئاتِ »

« مهاجر کسی است که از گناهان دوری کند. »


(( خدایا! سال ها در به در بودم و به خاطر مستضعفین دنیا مبارزه می کردم، از همه چیز چشم پوشیده بودم و آرزو می کردم که روزی به ایران عزیز برگردم و همه ی استعدادهای خود را به کار اندازم. خدایا! آرزو می کردم که کشورم آزاد گردد و من بتوانم بی خیال از زور و زر و تزویر و دروغ و تهمت و دشمنی و خباثت در فضای آن به سازندگی بپردازم که هر چه بیشتر به تو تقرب بجویم.
خوش دارم کوله بار هستی خود را که از غم و درد انباشته شده است، بر دوش بگیرم و عصا زنان به صحرای عدم رهسپار شوم.
خدایا! خسته و دل شکسته ام، مظلوم از ظلم تاریخ، پژمرده از جهل اجتماع، ناتوان در مقابل توفان حوادث، ناامید در برابر افق مبهم و مجهول، تنها، بی کس، فقیر، در کویر سوزان زندگی، محبوس در زندان آهنین حیات. دل غم زده و دردمندم آرزوی آزادی می کند. روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد تا از این غربتکده ی سیاه، ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد و در عالم نیستی جای گیرد. ))



برای سیر الی الله و رسیدن به وادی عدم، عارف علاوه بر کشش محبی ( که درون دل خودش می باشد و آن هم از لطف محبوب است ) نیاز به یک کشش محبوبی هم از جانب دوست دارد.


تا که از جانب معشوق نباشد کششی ... کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد



امام سجاد ( ع ) در مناجات خمسه ی عشر می فرمایند :

« خدایا! من وسیله ای به درگاهت ندارم، جز عواطف و مهرت و نیز دست آویزی به سویت ندارم، جز عطاهای رحمتت و شفاعت پیغمبرت نبی رحمت و دریابنده ی امت از گمراهی؛ پس آن دو را برایم سبب رسیدن به آمرزشت بساز و آن دو را وسیله ای به سوی کامیابی به خوشنودیت بگردان و به تحقیق امیدم در کرم و بخششت بار انداخته، طمعم در آستانه ی جودت فرود آمده؛ پس آرزویم را درباره ی خویشتن به حقیقت برسان و کردارم را ختم به خیر کن و مرا از اهل صفا قرار ده؛ آن کسانی که آن ها را در میان بهشت خود روانه کردی و در خانه ی کرامت خود جای دادی و دیدگان آن ها را در روز دیدار به وسیله ی نگاه به خویش روشن کردی و آنان را وارث منزل های صدق در جوار خود نمودی. ای که واردان بر کریم تر از او ورود نکنند و قصد کنندگان مهربان تر از او نیابند، ای بهترین کسی که انسان تنها می تواند با او خلوت کند و ای مهربان ترین کسی که به سوی او انسان گریزان ماوا می گیرد، به سوی پهنه ی عفو و گذشت تو دستم را دراز کرده ام و به دامان کرم و بخشش تو دستم را آویزان نموده ام، پس مرا محروم نکن و به نومیدی و زیان مبتلا مکن؛ ای شنوای دعا، ای مهربان ترین مهربانان! »

امضای Admirer
[تصویر: 1wn3fi050ilv8uqetyj9.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۲۷, ۳۱/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #22
آواتار
ذکر


(( خدایا! تو می دانی که در سراسر عمرم هیچ گاه تو را فراموش نکرده ام. در سرزمین های دور دست فقط تو در کنارم بودی، در شب های تار فقط تو انیس دردها و غم هایم بودی، در صحنه های خطر فقط تو مرا محافظت کردی. اشک های ریزانم را فقط تو مشاهده می نمودی، در قلب مجروحم فقط یاد تو و ذکر تو مرهم می گذاشت. ))

ارتباط جالبی وجود دارد میان ذکر و انس! انسان به هر مقدار که انسش با چیزی بیشتر بشود از آن بیشتر یاد می کند و به هر مقدار که از چیزی یاد کند انسش با آن بیشتر می شود.


خداوند در قرآن کریم می فرماید :

« مَن اَعرِض عَنِ ذِکرِی فَاِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنکا »

« هر کس که از یاد من روی برگرداند، پس همانا برای او زندگی تنگ است. »


سوره ی مبارکه ی طه --- آیه ی 124



ذکر باید گفت تا فکر آورد ... صد هزاران گفته ی بکر آورد


استاد گرانقدر علامه حسن زاده ی آملی می فرمایند :

« وقتی آدمی می بیند یک ذره خاک که در یک گوشه ریخته شده، لااله الله می گوید، آیا انسانی که خلیفة الله است، نباید بگوید؟ اصلا ما چیزی نیستیم جز گفتن الله و جام الست همان شراب لا اله الله است. »


پاسدار حرم دل اگرم بگماری ... اندر آن غیر تو جایی به کسی نسپارم

فصل معنی بگشا بر صفحه ی دل ز کرم ... تا به تفسیر شکر ریزد از آن گفتارم

بر سر خاک درت سجده گزارم شب و روز ... چون خمار از می ذکرم منما بیدارم

ای نسیم سحری رایحه از یار بیار ... که به اصرار ملولم کند از اغیارم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۷:۴۷, ۱/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #23
آواتار
(( همه جا را سکوت فرا گرفته بود؛ حتی جنبنده ای دیده نمی شد؛ نوای مرغان نیز خاموش شده بود. آنگاه نوب من می رسید که با خدای بزرگ راز و نیاز کنم، مانند ابر بهاری اشک بریزم، ناله های سوزان از دل دردمند خود برآورم، از گذشته های دردناک یاد کنم، از آینده های تیره و مبهم سخن بگویم، با تمام قوا خدای بزرگ را بطلبم، قلبم را مخلصانه تسلیم او کنم. ))


ذکر باعث می شود انسان صلابت پیدا کند. مولا امیرالمومنین می فرمایند :


« وَ اللهِ لَولَقِیتُهُم واحِدَاً وَ هُم طِلاعُ الاَرضِ کُلَّها ما بالَیتُ وَ لاستَوحَشتُ »

« به خدا قسم اگر همه ی کره ی زمین در مقابل من بایستند، ذره ای وحشت و ترس به خود راه نمی دهم. »



(( خود را صادقانه تسلیم می کنم. از هر چه مشیت عالی اوست، بر من می پسندد، راضی و خشنودم. خدایا! مرا از این عالم خاکی آزاد کن، بگذار مانند پروانه بر شمع وجود تو بسوزم، بگذار دنیا و مافیها را فراموش کنم، دل مرا تسخیر کن تا به دیگران دل ندهم، بگذار مانند فرشتگان فقط در هوای قدس تو به پرواز درآیم. ))


به می سرخی که نوشاندیم از جام الست ... خون دل کن که چکد هر دم از این رخسارم


بله! خداوند برخی را بر می گزیند تا با آن ها سخن بگوید...



(( دلم گرفت، روحم پژمرد، صبر و طاقتم به سر آمد. از گذشته ها شرمنده ام و از آینده ها بیمناک. تنها تسلی من آب و هوای توست. اشکی که تقدیم تو می کنم، آبی که با آن دل خود را شستشو می دهم و به این وسیله غم های درونی خود را تسکین می بخشم، از آتش درونی خود می کاهم و برای لحظه های آسایش ضمیر می یابم. ))


امام سجاد هم این چنین درد و دل می کنند :

« خداوندا! اگر چندان در برابر تو بگریم که تمام مژه هایم بریزد و چندان صدایم را به گریه بلند کنم که صوتم قطع شود و اگر چندان برایت به پا ایستم که هر دو پایم آماس کند و آنقدر رکوع کنم که استخوان های پشتم از هم بپاشد و آنقدر تو را سجده کنم تا چشمانم از حدقه بیرون آید و در تمام دوره ی عمر خود خاک زمین بخورم و تا پایان زندگی، آب آلوده به خاکستر بنوشم و در اثنای این احوال، آنقدر ذکر تو را بگویم که زبانم از کار فرو ماند و با تمام این احوال، از روی شرمندگی و خجالت، چشم خود را به آسمان ندوزم، سزاوار محو یکی از گناهانم نخواهد بود؛ و اگر در آن هنگام که مستوجب آمرزش شوم، مرا بیامرزی و در آن زمان که مستوجب عفو تو گردم، از من درگذری، پس همانا آن آمرزش و عفو در حق من از جهت استحقاق لازم نیامده و از روی سزاواری شایسته ی آن نشده ام، زیرا جزای من در اولین بار که تو را عصیان کردم، جهنم بود. به این جهت اگر مرا عذاب فرمایی، درباره ی من ستمکار نخواهی بود. »



گر فراق بنده از بد بندگی است ... چون تو با بد بد کنی پس فرق چیست

ای بدی که تو کنی در خشم و جنگ ... با طرب تر از سماع و بانگ و چنگ

ای جفای تو ز دولت خوب تر ... و انتقام تو ز جان محبوب تر

نار تو این است نورت چون بود ... ماتم این تا خود که سورت چون بود

از حلاوت ها که دارد جور تو؟ ... وز لطافت کس نیابد غور تو

نالم و ترسم که او باور کند ... وز کرم آن جور را کمتر کند
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۸:۱۳, ۲/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/شهریور/۹۱ ۱۸:۳۷ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #24
آواتار
قرب نوافل




(( خدایا! از آنچه کرده ام، اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاری های خود بر تو فخر نمی فروشم. آنچه داشته ام، تو داده ای و آنچه کرده ام، تو میسر نموده ای. همه ی استعدادهای من، همه ی قدرت های من، همه ی وجود من، زاده ی اراده ی توست؛ من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم، از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم.
خدایا! هنگامی که غرش رعد آسای من در بحبوحه ی توفان حوادث محو می شد و به کسی نمی رسید، هنگامی که فریاد استغاثه ی من در میان فحش ها و تهمت ها و دروغ ها ناپدید می شد... تو ای خدای من! ناله ی ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نور می تافتی و به استغاثه ی من لبیک می گفتی. تو ای خدای من! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در تنهایی، انیس شب های تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی دست مرا گرفتی و هدایت کردی، در ایامی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی... خدایا! تو را شکر می کنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچ کس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم.
خدایا! عذر می خواهم از این که در مقابل تو می ایستم و از خود سخن می گویم و خود را چیزی به حساب می آورم که تو را شکر کند و در مقابل تو بایستد و خود را طرف مقابل به حساب آورد!
خدایا! آنچه می گویم از قلبم می جوشد و از روحم لبریز می شود.
خدایا! دل شکسته ام، زجر کشیده ام، طلم زده ام، از همه چیز ناامید و از بازی سرنوشت مایوسم، در مقابل آینده ای تیره و مبهم و تاریک فرو رفته ام، تنها تو را می شناسم، تنها به سوی تو می آیم، تنها با تو راز و نیاز می کنم.
خدایا! دل شکسته ای با تو راز می کند؛ زجر کشیده ای که وارث هزارها سال مصیبت و شکنجه است. ))



قرب به جوار الهی عمدتا به دو دسته تقسیم می شود. قرب نوافل و قرب فرائض! قرب فرائض که شان انبیاست و باید از سوی خدا موهبت شود؛ اما قرب نوافل برای انسان های عادی است و قصد دارند با سیر و سلوک به قرب الهی برسند. در حدیث قدسی آمده است :

« هیچ بنده ای به عبادتی بهتر از فرائض و واجبات به من تقرب نجسته است و او به وسیله ی نوافل به من تقرب می جوید تا جایی که من او را دوست بدارم؛ آنگاه که دوستش داشتم، من گوش شنوای او و دیده ی بینای او و زبان گویا و دست توانای او خواهم بود؛ اگر مرا بخواند پاسخش می دهم و چنانچه چیزی از من بخواهد، ارزانی اش می دارم. »



اگر ز عشق خدا در جستجویی ... ره قرب نوافل را بپویی

همان جا کوی یار نازنین است ... که با دلدادگانش همنشین است

چو خود فرمود اگر آیی به سویم ... تماشا می کنی بی پرده رویم

در آن جا هر که با من می نشیند ... شوم چشمش که تا با من ببیند

شوم گوشش که تا آواز غیبی ... نماید استماع بی هیچ عیبی

شوم دستش که تا با من ستاند ... جهانی را به شست خود نشاند

رسد آنجا شوم من عقل و هوشش ... به غیر من نداند چشم و گوشش
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۹:۰۰, ۴/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #25
آواتار
(( خدایا! از آنچه کرده ام، اجر نمی خواهم و به خاطر فداکاری های خود بر تو فخر نمی فروشم. آنچه داشته ام، تو داده ای و آنچه کرده ام، تو میسر نموده ای. همه ی استعدادهای من، همه ی قدرت های من، همه ی وجود من، زاده ی اراده ی توست. من از خود چیزی ندارم که ارائه دهم؛ از خود کاری نکرده ام که پاداشی بخواهم. ))



این همان معنای لطیف بودن خداست؛ بنده که از خودش چیزی ندارد که از خدا طلبکار باشد؛ هر چه هست از لطف اوست...


گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم؟ ... گفت آن روز که این گنبد مینا می کرد


(( دلم از همه گرفته. از همه، از دنیا رنج می برم، خسته ام، گرفته ام، پژمرده و دل مرده ام. ))


این دل گرفتگی ناشی از دلدادگی است. یکی از صفات زاهدان در نهج البلاغه این است که گریه آنچنان در درون آنها مخفی می ماند که قدرت اظهار آن را ندارند. آه در درون آن ها محبوس می شود.



(( نزدیک است خفه شوم. خدایا! به تو پناه می برم، تو نجاتم ده، تنها و تنها تویی که در چنین شرایطی می توانی کمکم کنی. من به سوی تو می آیم؛ من به کمک تو محتاجم. هیچ کس جز تو قادر نیست که گره مرا بگشاید. هیچ نمی دانستم که در دنیا آتشی سوزان تر از آتش وجود دارد. سوختم، سوختم، ولی ای کاش فقط سوزش آتش بود؛ ای کاش مرا می سوزاندند، استخوان هایم را خرد می کردند و خاکسترم را به باد می سپردند و از من بینوای دردمند دلسوخته اثری باقی نمی گذاردند. ))



سوختم من سوخته خواهد کسی ... تا ز من آتش زند اندر خسی



(( ای خدای بزرگ! اکنون که به سراغ تو می آیم، از تو هم هیچ انتظاری ندارم. آنچه کرده ام، فقط به خاطر عشق به تو بوده است، احساس وظیفه می کردم و انجام دادم، از تو هم هیچ انتظاری ندارم، فقط به سراغ تو می آیم. نمی دانم آنچه کرده ام، مقبول نظر تو بوده است یا نه؟ نمی دانم آزمایشی را که گذرانده ام، رو سفید شده ام یا نه؟ به هر حال، در این عالم جز عشق و محبت به بزرگی و عظمت تو محرک دیگری نداشته ام، سوخته ام، ولی از سوزش خود لذت برده ام، شمع بوده ام و از سوختن خود نور داده ام، غم و درد همیشه انیس من بوده اند، من همیشه با رنج و مشقت خو گرفته ام، از هیچ کس و هیچ چیز انتظاری ندارم. به آنچه کرده ام و آنچه داشته ام مغرور نیستم و شرم دارم از این که چرا اینقدر ناچیز بوده ام. ))
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۰۳, ۱۰/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #26
آواتار
شهادت




(( ای خدای بزرگ! ای آن که نمونه های بزرگی چون حسین به جهان عرضه کرده ای! ای آن که برای اتمام حجت به کافران وجودت، سیاهی ها و تباهی ها را به آتش وجود حسین ها روشن نموده ای! ای آن که راه پر افتخار شهادت را، برای آخرین راه حل انسان ها باز کرده ای! ای خدا! ای معشوق من، ای ایده آل آرزوهای مردم عارف! به من توفیق ده تا مثل مخلصان و شیفتگان در راهت بسوزم و از این خاکستر مادی آزاد گردم.
ای حسین! من برای زنده ماندن تلاش نمی کنم، از مرگ نمی هراسم، بلکه به شهادت دل بسته ام و از همه چیز دست شسته ام، ولی نمی توانم بپذریم که ارزش های الهی و حتی قداست انقلاب، بازیچه ی دست سیاستمداران و تجار ماده پرست شده است.
قبول شهادت مرا آزاد کرده است؛ من آزادی خود را به هیچ چیز حتی به حیات خود نمی فروشم.
خدایا! ابراهیم را گفتی که عزیزترین فرزندش را قربانی کند، و او اسماعیل را مهیای قربانی کرد...
هنگامی که پدر کارد را به گلوی فرزندش نزدیک می کرد، ندا آمد دست نگه دار. ابراهیم آزمایش خود را داد، ولی اسماعیل هنوز به آن درجه ی تکامل نرسیده بود که قربانی شود. زمان زیادی گذشت تا قربانی کاملی که عزیزترین فرزندان آدم بود، به درجه ی ارزش قربانی شدن رسید، و در همان راه خدا قربانی شد و او حسین بود.
خدایا! تو به من دستور دادی که در راه تو قربانی شوم، فورا اجابت کردم و مشتاقانه به سوی قرارگاه عشق حرکت کردم. اما تو خواستی که این قربانی هر چه با شکوه تر باشد، لذا دوستانم را و فرزندم را و عزیزترین کسانم را قربانی پذیرفتی و مرا در آتش اشتیاق منتظر گذاشتی... ))




عرفا متعقدند که انسان زمانی شهید است که دل فرحناک داشته باشه باشد. دل؛ زمانی فرحناک است که زیبایی خدا در او تجلی کند و این زیبایی در اثر قرب نوافل حاصل می شود. یعنی اگر انسان به مقام قرب نوافل برسد ولو خونی هم از او ریخته نشود شهید محسوب می شود؛ زیرا آینه دار محبوب است...



(( خدایا! تو را شکر می کنم که شیعیان را با اسلحه ی شهادت مجهز کردی که علیه طاغوت ها و ستمگران و تجاوزگران قیام کنند و با خون سرخ ذلت هزار ساله را از دامن تشیع پاک کنند و ارزش و اهمیت شهادت را در معرکه ی حیات بفهمند و با ایمان خدایی و اراده ی آهنین، خود را از لجنزار اسارت جسدی و روحی نجات بخشند. علی وار زندگی کنند و در راه سرخ حسین قدم بگذراند و شرف و افتخار راستین تشیع را که قرن ها دستخوش چپاول ستمگران بود، دوباره کسب کنند. ))


به همین دلیل است که امام راحل می فرمایند :

« مکتبی که شهادت دارد، اسارت ندارد. »


دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند ... واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند

بی خود از شعشعه ی پرتو ذاتم کردند ... باده از جام تجلی صفاتم دادند

چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ... آن شب قدر که این تازه براتم دادند



اگر انسان از پرده های اسمائی و صفاتی خداوند عبور کند، به جمال مطلق الهی می رسد...


(( خدایا! تو را شکر می کنم که باغ شهادت را به روی بندگان خاصت گشوده ای تا هنگامی که همه ی راه ها بسته است و هیچ راهی جز ذلت و خفت و نکبت باقی نمانده است، بتوان دست به این باغ شهادت زد و پیروزمند و پر افتخار به خدا رسید. ))


و چه زیباست کلام امیرالمومنین که می فرمایند :

« فَالحَیاةُ فی مَوتِکُم قاهِرینَ وَالمُوتُ فِی حَیاتِکُم مَقهُورینَ »

« حیات شما در مرگی پیروزمندانه است و مرگ شما در زندگی شکست خورده است. »


(( ای خدای بزرگ! تو را شکر می کنم که راه شهادت را بر من گشودی و دریچه ای پر افتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمان ها باز کردی و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی و به امید استخلاص، تحمل همه دردها و غم ها و شکنجه را میسر کردی. ))



ای دل بی خانمان در آب و گل منزل مکن ... منزل ما بی دلان اندر جهانی دیگر است



همانطور که امام حسین ( ع ) هم در دعای شریفه ی عرفه دارند :

« ما ذَا وَجَدَ مَن فَقَدَکَ وَ مَا الَّذِی فَقَدَ مَن وَجَدَکَ »

« آن کس که تو را نیافت، چه یافته است و آن که تو را یافت، پس چه چیزی را گم کرده است. »


در خون شنا نمودن، اثبات عشق خویشی است ... ورنه به حرف و دعوی، دلبر که را پذیرد؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۰۲, ۱۴/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/شهریور/۹۱ ۲۱:۵۷ توسط Admirer.)
شماره ارسال: #27
آواتار
توکل و رضا



(( تو را شکر می کنم که از پوچی ها و ناپایداری ها و خوشی ها و قید و بندها آزادم کردی و مرا در توفان های خطرناک حوادث رها ننمودی، و در غوغای حیات، در مبارزه با ظلم و کفر غرقم کردی، لذت مبارزه را به من چشاندی، مفهوم واقعی حیات را به من فهماندی...
فهمیدم که سعادت حیات در خوشی و آرامش و آسایش نیست، بلکه در جنگ و درد و رنج و مصیبت و مبارزه با کفر و بالاخره در شهادت است.
خدایا! تو را شکر می کنم که به من نعمت "توکل" و "رضا" عطا کردی، و در سخت ترین توفان ها و خطرناک ترین گرداب ها، آن چنان به من اطمینان و آرامش دادی که با سرنوشت و همه ی پستی ها و بلندی هایش آشتی کردم و به آنچه تو بر من مقدر کرده ای، رضا دادم.
خدایا! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی، تو در کویر تنهایی، انیس شب های تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی، دست مرا گرفتی و کمک کردی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه ی پیش بینی نبود. تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی، و در میان ابرهای ابهام، در مسیر تاریک مجهول و وحشتناک مرا هدایت کردی. ))



مقام رضا در عرفان بدین معنی است که انسان به آنچه که خداوند برایش مقدر کرده است راضی باشد. یعنی انسان بتواند داستان سرنوشتش را در لوح محفوظ کشف کند. همانطور که امام حسین ( ع ) در آخرین کلامشان در صحرای کربلا می فرمایند :

« اِلهی رَضَاً بِرِضائِکَ، تَسلِيماً بِقَضائِکَ، مُطِیعاً لِاَمرِکَ، لا‌ مَعبودَ سِواک »

« خدايا راضي به‌ رضاي توام تسليم امر توام هيچ خدائي جز تو‌ نيست. »

کسی که به مقام رضا رسید همواره بر شهپر توکل سوار است...

به امرت گر دل بنده رضا شد ... توکل باده ی مشکل گشا شد

دل عاشق توکل چون کند نوش ... کند ترس و مخافت را فراموش


« اَللهُ لا الهَ الّا هُوَ وَ عَلَی اللهِ فَلیَتَوَکَّلِ المُومِنُونَ »

« خداست که جز او معبودی نیست، و مومنان باید تنها به خداوند اعتماد کنند. »


سوره ی مبارکه ی تغابن --- آیه ی 13


از امام صادق نقل شده است که :

« کسی که به او سه چیز داده شده، از سه چیز محروم نمی شود. کسی که به او دعا داده شده، اجابت هم داده می شود؛ کسی که به او شکرگزاری داده شده، افزونی هم داده می شود، و کسی که به او توکل داده شده، کفایت هم داده می شود. سپس فرمود : آیا کتاب خداوند عزوجل را خوانده ای که : " کسی که بر خداوند توکل کند، پس خدا او را بس است. " و فرمود : " اگر شکرگزاری کنید، نعمت شما را افزایش می دهم. " و فرمود : " بخوانید مرا تا اجابت کنم شما را! " »

و همچنین پیامبر از جبرئیل از تفسیر توکل پرسش می کنند و جبرئیل می فرمایند :

« توکل، یاس از آفریدگان است، و این که انسان بداند که مخلوق نه ضرری می رساند و نه نفعی، و نه عطا می کند و نه می بخشد و نه منع می کند و نه محروم می دارد. »

یعنی توکل و رضا لازم و ملزوم یکدیگر و همواره در کنار هم اند. چرا که انسان قبل از کاری توکل می کند و سپس راضی به نتیجه می شود.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۱:۵۸, ۱۹/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #28
آواتار
(( مرا چون با سرنوشتم آشنا کردی، با همه ی پستی ها و بلندی هایش آشتی کردم؛ دیگر فرود و فراز آن برای معنی ندارد. اگر عزیزم، تو می خواهی، اگر ذلیلم، تو می خواهی، اگر هر مشکلی برایم بیاید، تو می خواهی. ))


امام خمینی ( ره ) در کتاب اربعین پیرامون توکل می نویسند :


« توکل حاصل نشود، مگر پس از ایمان به چهار چیز که این ها به منزله ی ارکان توکل هستند :

اول، ایمان به آن که او وکیل عالم است به آنچه که موکل به آن محتاج است؛
دوم، ایمان به آن که او قادر است به رفع احتیاج موکل؛
سوم، آن که او بخل ندارد؛
چهارم، آن که او محبت و رحمت به موکل دارد.

و با اختلال در یکی از این امور، توکل حاصل نشود و اعتماد به وکیل پیدا نشود... »



وقتی سالک به سلاح توکل و رضا مسلح باشد، آن گاه می بیند که هر باده ای که از توکل می خورد، نوعی مستی و لطافت باطنی برای او ایجاد می کند و منظرگاه های جدیدی برایش به وجود می آورد.


(( تو ای خدای من! ناله ی ضعیف شبانگاه مرا می شنیدی و بر قلب خفته ام نور می تافتی و به استغاثه ام جواب می گفتی. خدایا! در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتی. تو در کویر تنهایی، انیس شب های تار من شدی، تو در ظلمت ناامیدی دست مرا گرفتی و کمک کردی که هیچ عقل و منطقی قادر به محاسبه و پیش بینی نبود. تو بر دلم الهام کردی و به رضا و توکل مرا مسلح نمودی و در میان ابرهای ابهام و در سیر تاریک مجهول و وحشتناک، مرا هدایت فرمودی. ))


می گویند زمانی که نمرود می خواست حضرت ابراهیم ( ع ) را در آتش بیاندازد، حضرت فرمودند :


« حَسبُنَا اللهُ وَ نِعمَ الوَکیلُ نِعمَ المَولی وَ نِعمَ النَّصیرُ »

و در حال فرود در آتش جبرئیل آمدند و به حضرت فرمودند : « آیا نیازی داری که من برآورده کنم؟ »

حضرت فرمودند : « چون من حسبنا الله و نعم الوکیل گفتم، به تو نیازی ندارم. »

این معنای توکل حقیقی است.


(( همیشه می خواستم که شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه ای از مبارزه و کلمه ی حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ می خواستم همیشه مظهر فداکاری و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بکشم؛ می خواستم در دریای فقر غوطه بخورم و دست نیاز به سوی کسی دراز نکنم؛ می خواستم فریاد شوم و زمین و آسمان را با فداکاری و آسمان و پایداری خود بلرزانم؛ می خواستم میزان حق و باطل باشم، و دروغگویان و مصلحت طلبان و غرض ورزان را رسوا کنم؛ می خواستم آن چنان نمونه ای در برابر مردم به وجود آورم که هیچ حجتی برای چپ و راست نماند، و هر کسی در معرکه ی سرنوشت مورد امتحان سخت قرار بگیرد و راه فرار برای کسی نماند ... ))


شمع یک اصطلاح عارفانه است و حاکی از آن است که نور خدا در قلب عارف متجلی می شود.

(( خدایا! تو را شکر می کنم که لذت معراج را بر روحم ارزانی داشته ای تا گاه گاهی از این دنیای مادی در گذرم و از آن جا جز وجود تو را نبینم و جز بقای تو چیزی نخواهم و بازگشت از ملکوت اعلی برای من شکنجه ای آسمانی باشد که دیگر به چیزی دل نبندم و چیزی دلم را نرباید. ))

با تو آن عهد که در وادی ایمن بستیم ... همچو موسی ارنی گو به میقات بریم

کوس ناموس تو بر کنگره ی عرش زدیم ... علم عشق تو بر بام سماوات بریم
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۲۲:۰۸, ۲۰/شهریور/۹۱
شماره ارسال: #29
آواتار
(( خدایا! تو را شکر می کنم که لذت معراج را بر روحم ارزانی داشته ای تا گاه گاهی از این دنیای مادی در گذرم و از آن جا جز وجود تو را نبینم و جز بقای تو چیزی نخواهم و بازگشت از ملکوت اعلی برای من شکنجه ای آسمانی باشد که دیگر به چیزی دل نبندم و چیزی دلم را نرباید. ))


مولی امیرالمومنین چنین می فرمایند :

« خداوند برای اولیای خود شرابی دارد که اگر از آن شراب بنوشند، مست می شوند، و اگر مست شدند، دچار طرب و شادمانی می گردند، و چون به طرب آیند، طلب می کنند، و هنگامی که طلب نمایند، می یابند و هنگامی که یافتند، وصل می شوند، و هنگامی که وصل شدند، متصل می شوند و چون متصل شوند، بین آنان و حبیبشان فرقی نیست. »


به سویت می شتابم عاشقانه ... نه سامان دارم از عشقت نه خانه

زدی آتش به جانم با مروت ... که آهش می کشد از دل زبانه

بیابان پرورم کردی چو مجنون ... پی دیدار لیلایم روانه


(( می خواستم از روح تو مدد بگیرم و به آسمان ها پرواز کنم و تنهایی خود را با همنشینی ستارگان جبران کنم؛ می خواستم که روح باشم و در پروازهای عارفانه ام مرا همراهی کنی، معراج مرا به آسمان ها میسر نمایی؛ می خواستم تا بی نهایت باشم و استعدادهای بی نهایت را از قوه به فعل برسانم؛ می خواستم که روحم را به پرواز در آورد، قلبم را به جوش اندازد، احساسم را به هیجان آورد، خستگی و فرسودگی را به نشاط مبدل کند. ))


عارف اگر دنیا را طلاق می دهد و به استقبال بلاها می رود، به دلیل این است که در اینجا احساس غربت می کند و خواهان دیدن روی دلدار است...


(( خوش دارم مجهول و بی نام به سوی زجر کشیدگان دنیا بروم؛ در رنج و شکنجه ی آن ها شرکت کنم. خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را به باد بسپارند، تا قدری را از زمین اشغال نکنم. خوش دارم هیچ کس مرا نشناسد، هیچ کس از دردها و غم های من آگاهی نداشته باشد، هیچ کس راز و نیازهای شبانه ی مرا نفهمد، هیچ کس به اسرار من پی نبرد. ))


(( خوش دارم آزاد از قید و بندها در غروب آفتاب بر بلندی کوهی بنشینم و فرو رفتن خورشید را در دریای وجود مشاهده کنم. ))

(( خوش دارم از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا انیس و همراهی نداشته باشم. ))


این همان "کمال الانقطاع الیک" در مناجات شعبانیه است :

« اِلهی هَب لی کَمالَ الاِنقِطاعِ اِلَیکَ وَ اَنِر اَبصَارَ قُلُوبِنا بِضیاءِ نَظَرِها اِلَیکَ »

« معبود! بر من ببخش کمال انقطاع به درگاهت را و دیده ی دل ما را به تابش نظر خود روشن نما »


من دولت دو عالم، در کوی یار دیدم ... هرگز چنین مپندار، آسان به آن رسیدم

او ره نمود و پنهان، شد در میان جانم ... گفتا به این نشانی، من عاشق آفرینم


(( همیشه آرزو داشتم اگر دوستانم می خواهند از من دفاع کنند، به خاطر حق دفاع کنند، نه به خاطر محبت و دوستی. اگر به من علاقه مندند، به خاطر ادای حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستی دلسوخته و رنجیده. ))

(( خدایا! هر کسی به دنبال گمشده ی خود می گردد، هر کسی برای نجاب خود به راهی می اندیشد، هر کسی به امیدی و آرزویی زندگی می کند، اما من امید و آرزویی ندارم جز تو، گمشده ای نمی شناسم و جز تو راه نجاتی نمی یابم. همه را فراموش می کنم. همه ی دنیا را پشت سر می گذارم، یکه و تنها به سوی توی می آیم. دست نیاز فقط به سوی تو دراز می کنم. ))

خوف و رجا در توکل باید مثل دو ریل موازی طی شوند. همانطور که رسول اکرم می فرمایند :

« خوف و رجا در دل مومن مساوی است. »


چون خدا را مشتری بر جان عاشق دیده اند ... دل به یغما می دهند سودا تجارت می کنند

وز کمند زلف او عنوان آزادی خطاست ... چون شدند در دام او میل اسارت می کنند


پــــــــایـــــــــــــــــان


-*-*-*-


چکیده ای از کتاب زمزم عشق تقدیم دوستان شد؛ و خدا رو شکر می کنم که توفیق به پایان رسوندش رو عطا کرد تا هدیه ای بسیار ناقابل به پیشگاه ولی عصر ارواحنا فداه باشه.

و همچنین با ابعاد عرفانی شخصیت این شهید پر افتخار آشنا شدیم و امیدوارم برای خوانندگان مفید بوده باشه.

والسلام
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
۱۲:۱۲, ۱۶/آبان/۹۱
شماره ارسال: #30
آواتار
خوش دارم که مجهول و گمنام، به سوی زجر دیدگان دنیا بروم،

در رنج و شکنجه آنها شرکت کنم،

همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تا به درجه شهادت نایل آیم.

خدایا!

من آمده ام،

با همه وجودم...

من سربازی گمنامم،

من درویشی سر و پا برهنه ام،

و هنگامی که چشم از جهان فرو می بندم، می خواهم هیچ چیز نداشته باشم.


[تصویر: 905yxoaixgqlnkvmcaz.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا