|
صد زن صد داستان
|
|
۰:۲۰, ۲۰/اسفند/۹۰
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/اردیبهشت/۹۱ ۱۹:۴۹ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
صد زن صد داستان سیره پیامبران و اوصیاء (علیه السلام) این بوده که بعضاً احکام و قوانین الهی و تاریخ پیشینیان را جهت درس گرفتن و عبرت انگیزی در قالب داستان و قصه و با نفوس قدسیه خویش که متناسب بود با روح و روان عامه مردم، انذار و بشارت می دادند. چون این خوبان به واضح می دانستند، داستانهای جذاب فطرت خفته بشر را بیدار می کند از طرفی بهتر در شعور باطن (نفوس) مستقر می شود، بخاطر اینکه بیشترین اعمال و رفتار از این نیروی قوی یعنی ضمیر باطن سرچشمه گرفته، به گذشت زمان به شکل کردار و رفتار ظهور و بروز می کند. معمولاً انسان علاقمند است. سرگذشت خویش، همچنین مقاصد و نیات و روحیات گذشته خود را به هر نحوی که بداند کسانی هستند احساساتش را ادراک کنند، سعی دارد به شکل شفاهی یا کتبی داستان بلند و کوتاه و یا کلام موجز «آنچه نباید دلبستگی نشاید» یا در مضامین شعر یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور بود آیا که در میکده ها بگشایند گره از کار فروبسته ما بگشایند و یا با کنایه «به در می گوید دیوار بشوند» که حد امکان متناسب با اغراض خویش باشد بیان می کند مثلاً « ای روزگار! ای دنیا! ای افسوس!» هر چند جمله ناتمام بنظر می رسد یا شاید گفته شود اینها نمی شود داستان، اما همین چند کلمه در آن مفاهیم و معانی وسیع نهفته است که می شود داستانهای بسیار در آورد. همچنین گاهی با حرکات اعضاء بدن و ایماء و اشاره حتی با نگاه معنادار به مخاطب خود می رساند که از چه اعمال و گفتار و الفاظی رنج می برد و یا خوشحال است، از فحوای این اعمال و افعال رفتار شناسان روحیات فرد مذکور را تشخیص می دهند، به عبارتی از اثر پی به موثر می برند، اینها همه حکایتهای پنهان انسان می باشد. که به نحوی می خواهد ناگفته های درون خود را بیرون افکند، اگر مقدور نشد با خودش صحبت می کند یا در خواب بی اختیار بیان می کند، بعضی مواقع همین حبس کردن ناگفته ها موجب مشکلات و عقده های روانی می شود. و همین طور گاهی اوقات پیش می آید که انسان در وجودش دردها و نیازهایی احساس می کند و در جستجوی درمان کننده ای واقعی و محرم اسرار می گردد که کاملاً بفهمد که وی چه می خواهد. حتی مواردی ثابت شده که بعد از مرگ در عالم برزخ وضعیت خود را در خواب برای دیگران توصیف می کند. چنانچه خوب دقت شود غالب خشمها و غضبها و کینه ها و حسادت به همنوعان بخاطر محرومیتها، ناکامیها و شکستهای بایگانی شده در ضمیر ناخودآگاه است. که می توان اینها را سرگذشتهایی تلقی کرد که هنوز ارضاء نشده و شخص ورد نظر در کمین تشفی آن می باشد که در این موارد حد معقول باید وسایل نیازش را فراهم کرد و گرنه مشکل آفرین خواهد بود. همینطور کردار و افعال و الفاظ مثبت دلیل بر شادی و خوشحالی انسان را می رساند که قبلاً نیازهایش تامین شده و یا خواهد شد، ظاهراً مشکلی ندارد که در عالم خارج منعکس می شود، به سخن دیگر خواسته های درونی او لبیک گفته شده است. در یک کلام بیشتر زندگی انسان را حکایتها و داستانهای خوب و بد فراگرفته است. قابل ذکر است موارد فوق الذکر در افراد نادر صادق نیست آنهایی که مطابق دستورات الهی کاملاً تربیت و تزکیه شده اند بر تمایلات خویش مسلط هستند، ارضاء یا عدم ارضاء نفس یا رفتار مثبت و منفی دیگران آنها را از مسیر حقیقیشان منحرف نمی کند البته این بزرگان داستانهای الهی وعارفانه دارند که این تعداد افراد خیلی اندک اند!!؟؟ ضمناً در مجموعه داستانها سعی شده به توحید، نبوت، معاد و نکات دقیق امامت معصومین (علیه السلام) که هدایت واقعی در تفسیر کننده حیات حقیقی از این خاندان پاک نشات می گیرد اشاره شود تا بر روح و روان اثر پذیری بیشتری داشته باشد، که شاید مورد رضای حق تعالی واقع شود. و من الله توفیق |
|||
|
| آغاز صفحه 11 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۱۶:۵۵, ۲۲/مرداد/۹۱
شماره ارسال: #101
|
|||
|
|||
|
99- خانمی به نام «ماریالازاری» با تلقین و تمرکز فکر در اعضا بدن خود ایجاد زخم کرد و خون جاری شد» بانویی به نام «ماریالازاری» متولد مارس 1815 در کاپرتیا اغلب در ریاضت ها و عبادت های خود بحال اغماء «خود هیپنوتیزم» می افتاد و ساعات متمادی در جذبه های خود تمکز (فکر شدید) مستغرق می گشت و فکر خود رابه زخمهای بدن حضرت مسیح متمرکز و متوجه می کرد تا بالاخره زخمهای حضرت مسیح بر پیکرش نمودار شدند و خون از دستها و پاها و پهلویش جای گشت. روزهای یکشنبه بقدری خون از زخمهایش جاری می شد که تمامی چیره اش را آغشته می کرد، جراحی موسوم به دکتر «دی کلوش» این حال را برای العین مشاهده کرد و گزارش داده است. با توجه داستان فوق الذکر ملاحظه می فرمائید که تمرکز فکر دارای دو جنبه مثبت و منفی است، در جنبه مثبت باعث معالجه و بهبودی زخمها می شود و در جنبه منفی باعث بیماری و زخم می گردد. . روانشناسی «هیپنوتیزم»، ص343. |
|||
|
|
۲۳:۰۹, ۲۳/مرداد/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/مرداد/۹۱ ۲۳:۱۲ توسط netlog36.)
شماره ارسال: #102
|
|||
|
|||
|
100- داستان حورالعین و ازدواج با شیخ علی
داستان زیر به وسیله فاضل دانشمند، نویسنده توانا، جناب آقای ناصر باقری بید هندی به دفتر انتشارات مکتب الحسین (علیه السلام) رسیده است. ایشان نوشته است.
آیت الله شیخ محمد حسن مولوی قندهاری در یکی از مجالسی که شبهای جمعه دارند فرمودند: طلبه ای به نام شیخ علی در نجف می زیست که ازدواج نکرده بود و می گفت حالا که می خواهم ازدواج کنم حورالعین می خواهم! وی چند مدت در حرم امیرالمومنین (علیه السلام) متوسل به حضرت علی (علیه السلام) شد و از حضرت حوریه در خواست کرد و بعد که در نجف مظنون به جنون شده بود به کربلا مشرف گردید و در حرم سید الشهداء و حضرت ابولافضل (علیه السلام) از آن دو بزرگوار طلب حوریه نمود. اما بعد از مدتی این قضایا را رها کرده به نجف برمی گردد و باز در مدرسه نواب مشغول درس می شود، و کلاً از آن تمنا دست برداشته و فقط به درس می پردازد. یک شب که از زیارت حضرت امیر (علیه السلام) برمی گشته می بیند در وسط صحن خانمی نشسته است. وقتی از کنار آن رد می شود، آن زن برمی خیزد و به او می گوید: من در اینجا هیچ کس را ندارم. و غریبم، شما باید مرا با خود ببرید. شیخ علی می گوید: امکان ندارد، چرا که من مردی عزب و مجرد بوده و شما زنی جوان هستی و بدتر از آن اینکه من در مدرسه ساکنم. آن زن دنبال شیخ علی راه افتاد اصرار می کند که حتماً مرا امشب به حجره ات ببر! خلاصه شیخ علی او را در آن شب به حجره اش می بیرد. در موقع داخل شدن به مدرسه، چند تا از طلبه ها از حجره های خویش بودند، ولی هیچ یک آن زن را نمی بیند. شیخ علی به آن زن می گوید: شما در حجره استراحت کن، من می روم حجره ای یا جایی برای استراحت خود پیدا می کنم. اما تا از حجره بیرون می آید، نوری از حجره تلالو می کند (ظاهراً آن زن چادرش را برداشته بود) لذا فوراً به داخل حجره اش برمی گردد با ترس و دلهره به آن زن می گوید شما کیستی؟ جنی یا ... آن زن می گوید: خودت از ائمه حوریه می خواستی، من هم حوریه ام و برای تو هستم، الآن هم یک خانه ای در فلان محله کربلا برای من و تو تهیه شده که باید مرا به عقد خود درآوری و با هم به آنجا برویم. باری، شیخ علی، حدود17 سال با آن حوریه زندگی کرد راز خویش را نیز با هیچ کس در میان نمی گذارد، فقط یک نفر از رفقایش، به نام شیخ محمد، به خانه آنها رفت و آمد داشته که او هم از جریان آنها بی اطلاع بوده است. بعد از حدود هفده سال شیخ علی به بستر بیماری می افتد. آن زن شیخ محمد را خبر کرده و به وی می گوید: رفیقت به بستر بیماری افتاده، و فلان ساعت در فلان روز هم از دنیا می رود لذا تو باید آن موقع بالای سرش باشی. شیخ محمد می گوید: تو عجب زنی هستی، که شوهرت مریض شده، برایش اجل تعین می کنی! زن می گوید: می خواهم امروز سری را به تو بگویم من یک حوریه هستم. در محل و جایگاه خویش قرار داشتم که به من اعلام شد حضرت ابوالافضل (علیه السلام) تو را احضار کرده اند. و بعد به من خطاب شد که حضرت قمر بنی هاشم (علیه السلام) فرمان داده اند که تو باید برای مدت کمتر از بیست سال به روی زمین بروی و همسر شخصی بشوی که از حضرات معصومین (علیه السلام) حوریه خواسته است. سپس یک تصرفاتی در من شد که با زندگانی در اینجا تناسب پیدا کنم و بعد هم به زمین آورده شدم. اینکه مدت 17 سال است که با شیخ علی زندگی می کنم و اخیراً خبر رسیده که شیخ علی تا چند روز دیگر از دنیا می رود و من به جایگاه خود برگردانده می شوم. . چهره درخشان قمر بنی هاشم ابوالفضل العباس(علیه السلام)، ج1، ص454. حسن ختام دخترم! قدر خود را بشناس دخترم با تو سخن می گویم گوش کن، با تو سخن می گویم زندگی در نگهم گلزاریست و تو با قامت چون نیلوفر شاخه پر گل این گلزاری گل عفت! گل صد رنگ امید! گل فردای بزرگ! گل فردای سپید! می خرامی و تو را می نگرم چشم تو آینه روشن دنیای من است تو همان خرد نهالی که چنین بالیدی راست چون شاخه سرسبز و برومند شدی همچو پر غنچه درختی، همه لبخند شدی! دیده بگشای و در اندیشه گل چینان باش همه گلچین گل امروزند همه هستی سوزند کس به فردای گل باغ نمی اندیشد آن که گرد همه گل ها به هوس می چرخد بلبل عاشق نیست بلکه گلچین سیه کرداری است که سراسیمه دود در پی گل های لطیف تا یکی لحظه به چنگ آرد و ریزد بر خاک دست او دشمن باغ است و نگاهش ناپاک تو گل شادابی به ره باد مرو غافل از باغ مشو ای گل صد پر من با تو در پرده سخن می گویم! گل که پژمرده شود جای ندارد در باغ گل پژمرده نخندد بر شاخ کس نگیرد ز گل مرده سراغ دخترم! با تو سخن می گویم عشق دیدار تو بر گردن من زنجیری است و تو چون قطعه الماس درشتی کمیاب تا نگهبان تو باشم ز حرامی در شب بر خود از رنج بپیچم همه روز دیده از خواب بپوشم همه شام دخترم! گوهر من! تو که تک گوهر دنیای منی دل به لبخند حرامی مسپار دزد را دوست مخوان چشم امید بر ابلیس مدار دیو خویان پلیدی که سلیمان رویند همه گوهر شکنند دیو، کی ارزش گوهر داند نه خردمند بود آنکه اهریمن را، از سر جهل سلیمان خواند. دخترم! ای همه هستی من! تو چراغی، تو چراغ همه شب های منی به ره باد مرو. دخترم! عفت تو دفع بلاست حافظ حرمت خون شهداست تو گلی! دسته گلی صد رنگی! پیش گلچین منشین تو یکی گوهر تابنده بی مانندی خویش را خوار مبین ای سراپا الماس! از حرامی بهراس قیمت خود مشکن قدر خود را بشناس قدر خود را بشناس. |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |







