کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
السلام علیک یا جواد الائمه علیه السلام
۱۱:۰۵, ۲/شهریور/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲/شهریور/۹۱ ۱۵:۴۱ توسط azade.)
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
.
چند سال پیش ، یک نذر کردم که اگر برآورده شد ، شناختم رو نسبت به امام جواد ، علیه السلام، بیشتر کنم و مطالعه ای روی زندگی ایشون و فرمایشاتشون داشته باشم ، اما متاسفانه در این باره کوتاهی کردم ..اما میخوام به لطف خدا این کار رو بکنم ، از دوستان میخوام اگر کتاب خوبی در مورد این امام بزرگوار میشناسند ، معرفی کنند یا اگر مطلب خوبی دارند ،در این قسمت بذارند ..منم سعی میکنم مطالب خوب رو در این قسمت قرار بدم ، ان شاء الله که بتونیم امامانمون، علیهم السلام، رو بهتر بشناسیم و دنباله رو حقیقی اونها باشیم
با خلاصه ای از حالات يازدهمين معصوم ، نهمين اختر امامت، شروع میکنیم

آن حضرت طبق مشهور، شب جمعه ، دهم ماه رجب ، سال 195 هجرى قمرى[sup](2)[/sup]در مدينه منوّره ديده به جهان گشود
.
نام : محمّد[sup](3)[/sup]
.
كنيه : ابوجعفر ثانى و ابوعلى
.
لقب : جواد، قانع ، مرتضى ، نجيب ، تقىّ، منتخب ، هادى القضاة ، سيّدالهداة ، مصباح المتهجّدين ، جوادالا ئمّه و...
.
پدر: امام علىّ بن موسى الرّضا، مُغيث الشّيعة والزّوّار عليهماالصلاة والسّلام.مادر: از خانواده ماريه قبطى بوده ، و به چند نام و لقب معروف است : درّه ، سبيكه ، ريحانه ، خيزران و...
نقش انگشتر:((نِعْمَ الْقادِرُ اللّهُ))
.
دربان : عمر بن فرات ، عثمان بن سعيد سمّان را گفته اند
.پس از آن كه حضرت علىّ بن موسى الرّضا عليهما السلام توسطّ ماءمون عبّاسى مسموم و به شهادت رسيد؛ مردم ، مخصوصا سادات بنى الزّهراء نسبت به جنايات خليفه آگاه شدند، ماءمون از خطرات احتمالى بيمناك شد
.
و بدين جهت ، امام محمّد جواد عليه السلام را از مدينه احضار كرد و در بغداد كنار دربار خود منزلى برايش تهيّه نمود تا از هر جهت امام عليه السلام تحت نظر باشد
.
و در ضمن نيز جلب توجّه عامّه مردم شود؛ چون در ظاهر امام عليه السلام را بسيار مورد احترام و تكريم قرار مى داد
.برهمين اساس ، پس از گذشت مدّتى ، ماءمون جهت تداوم سياست عوام فريبانه خود و نجات از خطرات احتمالى ، دخترش ، امّالفضل را به ازدواج آن حضرت در آورد، تا هم جلب توجّه افكار عموم را نموده باشد..و هم تمام موارد زندگى و حركات آن حضرت را تحت كنترل خود در آورد، به طورى كه هر لحظه چنانچه كوچك ترين اتّفاقى رخ مى داد، بلافاصله ماءمون توسّط ماءمورين و جاسوسان خود از آن آگاه مى گشت ، آن هم با تحريفات مختلف و جعليات و به عبارت ديگر، يك كلاغ چهل كلاغ شدن.و چندين مرحله نيز به جهت گزارشات كذب و بى مورد جاسوسان حكومتى و خصوصا همسر آن حضرت امّ الفضل -، آن امام مظلوم مورد شكنجه هاى روحى و جسمى قرار گرفت.و طبق روايت علىّ بن ابراهيم ، مردم از اقشار و طبقات مختلف به محضر مبارك و پُر فيض حضرت جوادالا ئمّه عليه السلام وارد مى شدند و پيرامون مسائل و فنون مختلف از آن حضرت سؤ ال مى كردند؛ و جواب مى گرفتند..و حتّى در دوران ده سالگى ، در يك مجلس ، سى هزار مسئله از آن حضرت سؤ ال شد؛ و در همان مجلس نيز تمامى آن مسائل را، به طور كامل پاسخ فرمود.مدّت امامت : بنابر مشهور، آن حضرت در روز جمعه يا دوشنبه ، آخر ماه صفر، سال 203 يا 206 هجرى قمرى پس از شهادت مظلومانه پدر بزرگوارش به منصب والاى امامت و خلافت نائل آمد؛ و حدود هيجده سال امامت و رهبرى جامعه اسلامى را بر عهده داشت.مدّت عمر: حضرت مدّت هفت يا هشت سال و چهار ماه در زمان حيات پدر بزرگوارش ؛ و پس از شهادت و رحلت پدر نيز حدود هيجده سال به عنوان رهبر و امام مسلمين ، هدايت گرى جامعه را عهده دار بودبنابر اين ، عمر شريف و مبارك آن حضرت را حدود 25 سال گفته اند.مشهور، روز سه شنبه ، پنجم ماه ذى الحجّه ، سال 220[sup](4)[/sup]در زمان حكومت معتصم و به دستور او در بغداد به وسيله زهر توسّط همسرش - امّ الفضل - مسموم شده و به شهادت رسيد؛ و پيكر مطهّرش در قبرستان بنى هاشم كنار قبر مقدّس جدّش ، امام موسى كاظم عليه السلام دفن گرديد
.
خلفاء هم عصر: امامت آن حضرت هم زمان با حكومت ماءمون عبّاسى و معتصم مصادف گرديد
.
تعداد فرزندان : طبق آنچه مورّخين آورده اند: حضرت داراى دو فرزند پسر و سه دختر بوده است
.از امام محمّد جواد عليه السلام : چهار ركعت است ، كه در هر ركعت پس از قرائت سوره حمد، چهار مرتبه سوره توحيد خوانده مى شود؛ و پس از آخرين سلام نماز و ذكر تسبيحات حضرت فاطمه زهراء عليها السلام ، صد مرتبه((اللّهمّ صلّ على محمّد و آل محمّد))گفته مى شود[sup](5)[/sup]
و سپس نيازها و خواسته هاى مشروعه خويش را از درگاه خداوند متعال مسئلت مى نمايد، كه انشاءاللّه بر آورده خواهد شد.
.
.
.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام جواد علیه السلام ، مولف عبدالله صالحی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: میلاد.م ، شهیدطیبه واعظی ، saloomeh ، mahdy30na ، yamin ، Agha sayyed ، میثاق ، تفکر ، جویای حقیقت ، fatemeh zahra ، ats ، Ramin_Ghn ، aboutorab ، hesam110 ، m.hossein

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۲:۲۰, ۱۵/مهر/۹۱
شماره ارسال: #11
آواتار
6- سرانجام گستاخى :
محمد بن زكريا مى گويد: ماءمون هر نيرنگى كه داشت براى امام جواد عليه السلام بكار برد( تا آن حضرت را آلوده و دنياطلب نشان دهد) ولى چيزى دستگيرش نشد چون عاجز شد و خواست دخترش را براى زفاف حضرت فرستد - دستور داد - دويست دختر از زيباترين كنيزان را خواسته به هر يك از آنان جامى كه در آن گوهرى بود بدهند كه حضرت در كرسى دامادى مى نشيند در پيشش دارند - و چنانكه دستور داده بود كردند - لكن امام به آنها توجهى نكرد.
مردى بود بنام مخارق كه آوازه خوان ، تارزن و ضربگير بود و ريش درازى داشت ماءمون او را دعوت كرد.
مخارق گفت : يا اميرالمؤمنين اگر امام جواد عليه السلام مشغول كارى از امور دنيا باشد همانطوريكه تو مى خواهى او را به دنيا مشغول مى كنم . سپس در برابر امام جواد عليه السلام نشست و آوازى شروع كرد كه اهل خانه دورش جمع شدند و شروع كرد به ساز زدن و آواز خواندن ، ساعتى ادامه داد.
امام جواد عليه السلام به او اعتنايى نمى فرمودند و به راست و چپ هم نگان نمى كرد سپس سرش را به طرف او بلند كرد و فرمود:
اى دراز ريش از خدا بترس ، ناگهان ساز و ضرب از دستش افتاد و تا وقتى كه مرد دستش كار نمى كرد.
ماءمون از حال او پرسيد جواب داد:
چون امام جواد عليه السلام بر من فرياد زد دهشتى به من دست داد كه هرگز از آن بهبود پيدا نمى كنم (6).
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: aboutorab ، hesam110
۹:۵۸, ۱۶/مهر/۹۱
شماره ارسال: #12
آواتار
7- ايمن از شر مأمون :
صفوان بن يحيى مى گويد: ابونصر همدانى به من گفت كه حكيمه دختر ابى الحسن قرشى كه از زنان نيكوكار بود به من گفت : وقتى امام جواد عليه السلام از دنيا رفتند براى عرض تسليت به نزد ام فضل رفتم و به او تسليت گفتم و او را بسيار غمگين يافتم كه با گريه و ناله و بى تابى خودش را مى كشت (كنايه از شدت ناراحيت ) من نزد او نشستم تا مقدارى ناراحتيش ‍ فرو نشست و ما مشغول سخن درباره كرم امام جواد و توصيف ايشان و بيان آنچه خداوند از عزت و اخلاص و شرافت و بزرگوارى به ايشان عطا كرده بود شديم .
ناگاه دختر ماءمون (ام فضل ) گفت : آيا به تو خبر دهم از ايشان چيز عجيبى را؟
گفتم : آن چيست ؟
گفت : من زياد به ايشان غيرت مى ورزيدم و هميشه مراقب او بودم و چه بسا از او چيزى مى شنيدم و به پدرم شكايت مى كردم پس مى گفت : دخترم تحمل كن . پس همانا او (امام جواد عليه السلام ) جگر گوشه رسول خداست روزى من نشسته بودم كنيزى وارد شد و سلام كرد.
گفتم تو كيستى ؟
گفت : من كنيزى از فرزندان عمار بن ياسر هستم و همسر ابى جعفر محمد بن على عليهماالسلام همشر شما مى باشم . پس به من مقدارى حسد داخل شد كه قادر به تحمل آن نبودم و تصميم گرفتم خارج شوم و سر به بيابان بگذارم و نزديك بود كه شيطان مرا به بدى بر آن كنيز وادار نمايد، پس خشم خود را فرو بردم و به او كمك كردم و لباس پوشانيدم پس زمانيكه از پيش ‍ من رفت نتوانستم بر خود مسلط شوم برخاستم و به پيش پدرم رفتم و موضوع را به او خبر دادم در حاليكه او مست لايعقل بود، پس گفت : اى غلام براى من شمشيرى بياور پس غلام شمشير را آورد و او بر اسب سوار شد و گفت به خدا سوگند او (امام جواد عليه السلام ) را قطعه قطعه
مى كنم .من زمانيكه اين وضعيت را مشاهده كردم ، گفتم : انالله و انااليه راجعون با خود و شوهرم چه كردم ؟! و به صورتم سيلى مى زدم پس پدرم بر محضر او (امام جواد عليه السلام ) داخل شد و همواره او را با شمشير مى زد تا قطعه قطعه كرد. سپس خارج شد و من دوان دوان پشت سر او بيرو آمدم و از اندوه و بيقرارى شب را نخوابيدم .
صبج شد و من پيش پدرم رفتم و گفتم مى دانى ديشب چه كردى ؟ گفت : چه كردم ؟ گفتم ابن الرضا عليه السلام را كشتى چشمهايش اشك آلود شد و بيهوش گرديد زمانيكه به هوش آمد گفت واى بر و چه مى گويى ؟!
گفتم : بله به خدا سوگند پدر بر او وارد شدى و همواره وى را با شمشير مى زدى تا قطعه قطعه كردى پس از اين خبر به شدت مضطرب و نگران شد.
پس گفت : ياسر خادم را به نزد من بياوريد.
پس زمانيكه آوردند به ياسر خادم گفت : اين (ام فضل ) چه مى گويد:
ياسر گفت : اى اميرالمؤمنين راست مى گويد.
پس پدرم با دستش به سينه و صورتش مى زد و مى گفت : انالله و انااليه راجعون هلاك شديم ، به خدا نابود شديم ، و تا ابد رسوا شديم .
واى بر تو برو و ببين ماجرا از چه قرار است و سريعا به من خبر بياور كه نزديك است جانم از بدنم خارج شود.
پس ياسر خارج شد و من برگونه و صورتم مى زدم پس خيلى زود برگشت و گفت مژده بده اميرالمؤمنين :
مأمون گفت : هر چه بخواهى مژدگانى مى دهم - چه ديدى ؟ - گفت بر او وارد شدم ديدم نشسته و پيراهنى دارد كه دست و پاى ايشان را پوشانده به او سلام كردم و گفتم اى فرزند پيامبر دوست دارم اين پيراهنت را به من هبه نمائى در آن نماز بخوانم و بوسيله آن متبرك شوم من مى خواستم به بدن او نگاه كنم كه آيا در آن زخم يا اثر شمشير هست .
پس فرمود: من ترا با بهتر از آن مى پوشانم گفتم : غير از اين نمى خواهم پس ‍ حضرت آن را كند پس بدن ايشان را نگاه كردم اثر شمشير نبود پس ماءمون به شدت گريست و گفت : بعد از اين چيزى نماند اين عبرت براى اولين و آخرين است .
سپس ماءمون گفت : اى ياسر اما سوار شدنم براى رفتم به سوى او و وارد شدنم بر او يادم هست ، ولى از خارج شدنم از محضر ايشان و آنچه با ايشان كردم چيزى به يادم نمى آيد و يادم نيست كه چطور به مجلسم برگشتم و رفتن و برگشتنم چگونه بود خداود لعنت كند اين دختر را لعنتى سخت .
به نزد او (ام فضل ) برو و به او بگو پدرت مى گويد: اگر بعد از اين بيائى و از امام جواد عليه السلام شكايت كنى يا بدون اجازه ايشان از منزل خارج شوى از طرف او از تو انتقام مى گيرم .
سپس به نزد امام جواد عليه السلام برو و از طرف من سلام برسان و ايشان بيست هزار دينار ببر و اسبى را كه ديشب به آن سوار بودم به او بده و به هاشمى ها و امرا دستور بده كه نزد او روند و سلام كنند.
ياسر گويد: به نزد هاشمى ها و اوامر رفتم و اين موضوع را به آنان اعلام كردم و مال و اسب را برداشته و به سوى امام جواد عليه السلام رفتم و به محضر ايشان وارد شدم و سلام ماءمون را ابلاغ كردم و بيست هزار دينار، را در برابر ايشان گذاشتم و اسب را به ايشان عرضه كردم آن حضرت مدتى به اسب نگاه كرد و تبسم فرمود و سپس فرمود: اى ياسر آيا عهد بين من و او چنين بود؟!
پس عرض كردم : اى مولاى من عتاب را كنار گذار، به خدا و حق جدت محمد صلى الله عليه و آله و سلم سوگند كه ماءمون از كارش هيچ نفهميده و نمى دانست كه در كدام زمين خداست و هر آينه نذر كرده و سوگند خورده كه هرگز مست نشود و اين مطلب را شما به روى او نياور و او را به خاطر آنچه از او سرزده عتاب مكن .
امام فرمود: عزم من هم چنين بود.
عرض كردم : عده اى از بنى هاشم و امرا در برابر در منتظر هستند، ماءمون آنها را فرستاده تا بر شما سلام كنند و وقتى كه سوارى مى شوى به نزد وى بروى شما را همراهى نمايند و در ركابتان باشند.
امام فرمود: بنى هاشم و امرا را وارد كن مگر عبدالرحمن بن حسن . و حمزة بن حسب پس خارج شد م و آن ها را وارد كردم سلام كردند پس امام لباس خواست و پوشيد و برخاست و سوار شد و بنى هاشم و امرا همراه او بودند تا به نزد ماءمون آمد.
پس زمانيكه ماءمون او را ديد برخاست و به سوى او رفت و او را به سينه اش ‍ چسباند و به او خوشامد گفت و اجازه نداد كسى وارد شد و همينطور با او سخن مى گفت .
وقتى اين موضوع تمام شد. امام جواد عليه السلام فرمودند: اى اميرالمؤمنين ماءمون جواب داد: لبيك و سعديك .
امام فرمود: نصيحتى بر تو دارم آنرا بپذير.
ماءمون گفت : سپاسگزارم و از شما تشكر مى كنم آن نصيحت چيست ؟
امام فرمود: شبانه از منزل خارج مشو كه از اين مردم منكوس واژگون شده بر شما ايمن نيستم ، در نزد من حرزى است كه با آن خود را حفظ كن و از شرور و بلاها و ناخوشايندها و آفتها و عاهات در امان باش همانطوركه ديشب خدا مرا از تو نجات داد و اگر با آن حرز لشكريان روم يا بيش از آن را ملاقات نمايى يا اهل زمين بر عليه تو و براى شكست دادن به تو اجتماع نمايند با قدرت و جبروت الهى هيچ كارى نمى توانند بكنند و همينطور شياطين جن و انس .
اگر دوست ميدارى بفرستم تا از جميع آنچه گفتم و هرآنچه كه از آن مى ترسى در امان باشى ، اين حرز بيش از حد مجرب اشت .
ماءمون گفت : آنرا با خط خودت بنويس وبرايم بفرست تا بازداشته شوم از آنچه ذكر كردى .
امام فرمود: از روى محبت و بزرگوارى آنرا مى فرستم .
سپس ماءمو گفت : عمويت به قربانت از آنچه از من سر زد درگذر و مرا ببخش .
امام فرمود: چيزى نبود، چيزى جز خير نبود
پس ماءمون گفت : به خدا سوگند با خراج شرق و غرب به سوى خداوند تقرب مى جويم و فردا كه صبح مى شود آنچه را مالك شده ام براى كفاره آنچه گذشت ، انفاق مى كنم .
سپس ماءمون گفت : اى غلام آب و غذا بياوريد و بنى هاشم را وارد كن . پس ‍ بنى هاشم داخل شدم و با ماءمون غذا خوردند و به تناسب منزلت هر كدام از آنان امر كرد خلعت و جايزه دهند.
سپس به امر ابى جعفر عليه السلام گفت : در پناه خداوند برگرد و فردا آن حرز را براى من بفرست .
پس امام عليه السلام برخاست و سوار شد و ماءمون دستور داد امرا همراه او سوار شوند تا منزلش ببرند.
ياسر گويد: زمانيكه امام جواد عليه السلام صبح كرد كسى را به دنبال من فرستاد و مرا خواند و پوست آهوى نازكى از من خواست و سپس با خط خود آن حرز معروف را نوشت و فرمود: ياسر آنرا در بازويش ببندد وضوى كاملى بگيرد و چهار ركعت نماز بخواند در هر ركعت فاتحة الكتاب و هفت مرتبه اية الكرسى(7) و هفت مرتبه آيه شهدالله (8) و هفت مرتبه والشمس و هفت مرتبه والليل و هفت مرتبه قل هوالله احد و سپس آنرا به بازوى راستش ببندد با حول الهى و قوت او در هنگام بلايا از هر چيزى كه مى ترسى و دورى مى كند سالم مى ماند(9).
ناگفته نماند كه برخى در اين خبر تشكيك كرده اند، ليكن مرحوم علامه مجلسى مى فرمايند: به صرف استبعاد نمى توان همچون خبرى كه مكررا نقل شده را منع نمائيم.
از بس كه كريمى و جوادى
بر دشمن خويش حرز دادى
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: aboutorab ، hesam110
۱۸:۱۸, ۱۶/مهر/۹۱
شماره ارسال: #13
آواتار

رفع يك شبهه :

شايد به ذهن خواننده محترم بيايد كه چرا حضرت جواد عليه السلام به فردى چون ماءمون ستمگر حرز مى دهند؟ بايد توجه داشت كه در اعمال حضرات معصومين عليهم السلام آنچه ملاك هست منافع اسلام و مسلمين بوده و هست و با توجه به شرايط زمان و مكان و ملاحظه نسبيت بين خلفا در تاريخ اسلام به اتخاذ مواضع شاهديم روزى على عليه السلام مشاورت خلفا را قبول مى كند و روزى حضرت جواد عليه السلام حرز مى دهد و اينها به معناى تاءييد اين خلفا نمى باشد.

حرز حضرت جواد عليه السلام :

بسم الله الرحمن الرحيم ، لاحول ولاقوة الابالله العلى العظيم ، اللهم رب الملائكة والروح و النبيين و المرسلين و قاهر من فى السموات و الارضين و خالق كل شى ء ومالكه ، كف عنى باءس اعدائنا و من ارادبنا سؤ ا من الجن و الانس فاعم الصارهم و قلوبهم واجعل بينى و بينهم حجابا و حرسا و مدفعا انك ربنا و لاحول و لاقوة الابالله عليه توكلنا و اليه انبنا و هوالعزير الحكيم ربنا وعافنا من شر كل سوءو من شر كل دابة انت آخذ باصيتها و من شر ماسكن فى الليل و النهار و من شر كل سؤ و من شر كل ذى شر يارب العالمين و اله المرسلين صلى الله عليه و آله اجمعين و خص ‍ محمدا و آله باتم ذلك ولاحول ولاقوه الا بالله العلى العظيم (10).

حرز ديگر آن حضرت :

يا نور يا برهان يا مبين يا منير يا رب يا اكفنى الشرور وافات الدهور واسئلك النجاة يوم ينفخ فى الصور(11).
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: aboutorab ، hesam110
۱۰:۰۴, ۱۷/مهر/۹۱
شماره ارسال: #14
آواتار
8- طى الارض و آزادى زندانى :
شيخ مفيد و طبرسى از محمد بن حسان و على بن خالد روايت كرده اند كه گفت : در آن زمان كه در سامرا بودم گفتند: مردى مدعى نبوت را از شام آورده و زندانى كرده اند. شنيدن اين موضوع بر من گران آمد، خواستم او را ببينم به همين خاطر به زندانبانان محبت كرده و با آن رابطه برقرار كردم تا اجازه دادند كه نزد او بروم . وقتى او را ديدم بر خلاف شايعاتى كه شنيده بودم وى را فردى عاقل و وارسته يافتم .
گفتم : فلانى مى گويند تو مدعى نبوت هستى و به اين دليل زندانى شده اى .
گفت : هرگز، من چنين ادعايى نكرده ام ، جريان من از اين قرار است كه : من در موضع معروف به راءس الحسين شام كه سر مبارك امام حسين عليه السلام را در آنجا گذاشته يا نصب كرده بودند مشغول عبادت بودم .
ناگهان شخصى به نزد من آمد و گفت : برخيز برويم من بلند شدم و با او براه افتادم كمى راه رفتيم ديدم در مسجد كوفه هستم فرمود: اينجا را مى شناسى ؟
گفتم : بله مسجد كوفه است او در آنجا نماز خواند و من هم نماز خواندم ، بعد با هم از آنجا بيرون آمديم مقدارى با او راه رفتم ناگاه مشاهده كردم كه در مسجد مدينه هستيم .
او به رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سلام كرد و نماز خواند و من هم با ايشان نماز خواندم بعد از آنجا خارج شدم ، مقدارى قدم زديم ناگاه ديدم كه در مكه هستم كعبه را طواف كرد و من هم طواف كردم ؟ بنا به نقل كافى اعمال حج به جا آورديم ) بعد از آنجا خارج شديم چند قدمى نرفته بوديم كه ديدم در جاى خودم كه در شام به عبادت الهى مشغول بودم هستم آن مرد رفت و من در شگفتى غوطه ور بودم كه خدايا او كه بود و اين چه كرامتى ؟! يك سال از اين موضوع گذشت كه ديدم باز ايشان آمد و از ديدن او شاد شدم از من خواست كه با او بروم من با او رفتم همچون سال گذشته مرا به كوفه ، مدينه و مكه برد و به شام برگرداند.
وقتى خواست برود گفتم ترا به آن خدايى كه قدرت اين كار را به تو داده سوگند ميدهم بگو كه تو كيستى ؟
فرمود: من محمد بن على موسى بن جعفر هستم .
من اين واقعه را به دوستان و آشنايان بيان كردم و ماجرا شايع شد تا اينكه مرا به اينجا آوردند و ادعاى نبوت را به من نسبت دادند.
گفتم : جريان ترا به محمد بن عبدالملك زيات بيان كنم .
گفت : بگو.
من نامه اى به او كه وزير اعظم معتصم عباسى بود نوشتم و موضوع را به ايشان بازگو كردم ، او در زير نامه من نوشته بود: نيازى به آزاد كردن ما نيست ، به آن كس كه ترا از شام به كوفه و از كوفه به مدينه و از مدينه به مكه بردو باز به شام برگرداند و همه اين كارها را در يك شب انجام داد بگو تا از زندان آزادت نمايد.
على بن خالد مى گويد: پس از مشاهده جواب نامه از نجات او نااميد شدم با خود گفتم : بروم و به ايشان دلدارى دهم وقتى به زندان آمدم ديدم ماءموران زندان متحير و سرگشته به اين طرف و آن طرف مى دوند.
پرسيدم : موضوع چيست ؟
گفتند: آن زندانى مدعى نبوت را كه به زنجير كشيده بوديم از ديشب نيست در حاليكه درها بسته و قفلها مهر و موم است . معلوم نيست به آسمان يا زير زمين رفته يا مرغان هوا ايشان را ربوده اند.
على بن خالد زيدى مذهب با مشاهده اين واقعه به امامت معتقد و از اعتقادى خوب برخوردار شد(12).
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مسافر ، mahdy30na ، aboutorab ، hesam110
۱۴:۲۹, ۲۴/مهر/۹۱
شماره ارسال: #15
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
السلام علیکَ یا مولانا یا باب الحوائج یا جواد الائمه (علیه السلام)

به فدای آن امامی که آمدنش چه دیر بود و چه زخمها که بر سینه پدر از سوی اشقیا زده شد
و رفتنش چه زود قرار گرفت و چه آتشی بر دل شیعیانش آورد .



دردا كه گشـــت بــا مــن ، بيـــگانه يــار جـانى
با دست خود مرا كشت ، لب تشنه در جوانى
مــن از نــفس فــتادم ، بـرخـاك رخ نهادم
او مــى زند بـه مــرگم ، لبخند شادمانى
اى بلــبلان بنالـيد اى لاله ها بريزيد
شد باغـبان دلـرا گلزار جان خزانى
غم بدل نهفتم ، دردم بكس نگفتم
بردم به گور با خودصد غصه نهانى
لب تشنه ام ثوابى،اى ام فضل آبى
بـالله اين نـباشد ، پـاداش مهـربانى
برديده ام ستاره،درسينه ام شراره
با قـلب پـاره پـاره، رفتم زدار فانى
عمـر چو عمر يك آه،كوتاه بود كوتاه
شـــد اول حـــياتم پـايـان زنــدگانــى
درداكه رفتم ازحال ازبس زدم پروبال
در لانـــه اوفــتادم از فـــرط نــاتــوانى
گوئيد تشنه جان دادخاموش شد زفرياد
از اين غـريب تنــها ، پــرسند اگر نشانى
جانم به لب رسيده ((ميثم )) بگو كه ديده ؟
مرغى به لانه اين سان افتد زنعمه خوانى ؟

نخل ميثم مجموعه اشعار حاج غلامرضا سازگار

اللهم عجل لولیک الفرج
موفق باشید و خدایی .

امضای Agha sayyed
صِبغَةَ اللهِ وَ مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صِبغَةً
رنگ خدایی بپذیرید ! رنگ ایمان و توحید و اسلام و چه رنگی از رنگ خدایی بهتر است ؟!
بقره -138
اين است نگارگرى الهى؛ و كيست ‏خوش‏نگارتر از خدا
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fatemeh zahra ، aboutorab ، شهیدطیبه واعظی ، hesam110
۱۵:۴۸, ۲۴/مهر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/مهر/۹۱ ۱۵:۴۹ توسط aboutorab.)
شماره ارسال: #16
آواتار
سلام

السلام عليك يا جواد الائمه!بعد از تو، دنیا سرگردان است و شادمانی رنگ باخته، شهادت به مقامِ والایت غبطه می خورد و دل های سوگوار، جز اشک و آه، حرفی ندارند.شانه های آسمان، از یاد آوری سیمای روحانی ات می لرزد و بغضِ ناشناخته ای گلوی زمین را می فشارد و دوریِ تو، چونان رعد، افلاک را به آتش می کشد. يا جواد الائمه(عليه السلام) چون بخود نگريستم جز بي حيائي و بي شرمي در برابر ارباب خودم نديدم امشب دعايم کن تا ديگرباگناهانم دل فرزندت مهدي(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را نشکنم.
يا علي عليه السلام
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، Agha sayyed ، hesam110
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  (A+)چرا و چگونه سيّدالشّهدا (علیه السلام) تنها شد (مقاله ویژه!!!)# علی 110 14 13,558 ۲۶/فروردین/۹۷ ۱۴:۳۷
آخرین ارسال: imaneavare_59
  طی الارض و عبور از موانع با توسل به امام جواد (علیه السلام ) آفتاب 22 11,359 ۸/فروردین/۹۷ ۰:۴۰
آخرین ارسال: آفتاب
  چرا پرچم گنبد حرم امام حسین علیه السلام سرخ است؟ در جستجوی سختی 2 2,245 ۱۰/آبان/۹۴ ۱۵:۱۱
آخرین ارسال: Mohammad Trust
Rainbow امام علی (علیه السلام) از نگاه دانشمندان bahareh 1 1,948 ۲۱/شهریور/۹۴ ۱۹:۱۱
آخرین ارسال: Bamdaad
  السلام علیك یا علی بن موسی الرضا المرتضی جواد مخبریان 3 1,904 ۲/شهریور/۹۴ ۲۲:۲۷
آخرین ارسال: جواد مخبریان
  عدل علی {علیه السلام}... {قضاوتهاى حضرت} بچه های گمنام 36 11,690 ۵/مرداد/۹۴ ۱۰:۱۲
آخرین ارسال: بچه های گمنام
  حسین علیه السلام آمد عمار رهبری 3 2,582 ۱/خرداد/۹۴ ۱۱:۲۱
آخرین ارسال: عمار رهبری

پرش در بین بخشها:


بالا