|
ویژه نامه مباهله
|
|
۱:۰۴, ۱۹/آبان/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آبان/۹۱ ۱:۱۵ توسط mahdy30na.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام
همراهان گرامی : ذی الحجه آخرین ماه سال قمری و یکی از مبارک ترین، با شکوه ترین و پرخاطره ترین ماهها برای مسلمانان به ویژه شیعیان جهان می باشد . در این ماه برگهای زرین و مسرت بخشی در تاریخ اسلام رقم خورده و به عنوان میراث جاویدان برای جهان اسلام به یادگار مانده است . از مناسبتهای سرورآفرین این ماه می توان به اول ماه، روز ازدواج حضرت علی و فاطمه زهرا علیهما السلام و تولد حضرت ابراهیم خلیل الرحمن اشاره کرد . روز نهم و دهم به ترتیب روزهای عرفه و عید قربان روزهای پر شکوه اعمال حج را در پی دارد . ولادت امام هادی علیه السلام در روز پانزدهم، حماسه جاویدان عید غدیر در روز هجدهم، ماجرای افتخارآفرین خاتم بخشی علی علیه السلام و نزول آیه ولایت در روز بیست و چهارم و اعطای مدال افتخار «هل اتی » از سوی خداوند متعال به اهل بیت علیهم السلام به خاطر ایثار و فداکاری آن بزرگواران در روز بیست و پنجم این ماه، زینت بخش صفحات تاریخ اسلام گردیده است . با اجازه مدیران و همکاران گرامی این ویژه نامه رو تقدیم میکنم به نفس نبی اکرم. این مناسبتهای ویژه، فرصتهای خوبی برای حق جویان و عاشقان اهل بیت علیهم السلام پدید آورده است تا با بهره گیری از این روزهای روح نواز، پیوندهای معنوی و روحی خویش را با خداوند متعال و پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و اهل بیت آن حضرت استمرار بخشیده و در استحکام و ریشه دار نمودن این روابط مبارک بکوشند و به این ترتیب گامهای مؤثری را به سوی سعادت و کامیابی حقیقی بردارند . در این میان روز بیست و چهارم ذی الحجه، به مناسبت وقوع جریان مباهله، از اهمیت خاصی برخوردار است . به همین خاطر در این مقال سعی شده نخست به گزارشی کوتاه از ماجرای مباهله اشاره شود و سپس دست آوردها و آثار و برکات این حماسه معنوی بیان گردد . ادامه خواهد داشت..... مباهله سید مهدی شجاعی مدینه اولین باری است که میهمانانی چنین غریبه را به خود می بیند. کاروانی متشکل از شصت میهمان ناآشنا که لباس های بلند مشکی پوشیده اند، به گردنشان صلیب آویخته اند، کلاه های جواهرنشان برسر گذاشته اند، زنجیرهای طلا به کمر بسته اند و انواع و اقسام طلا و جواهرات را بر لباس های خود نصب کرده اند. وقتی این شصت نفر برای دیدار با پیامبر، وارد مسجد می شوند، همه با حیرت و تعجب به آنها نگاه می کنند. اما پیامبر بی اعتنا از کنار آنان می گذرد و از مسجد بیرون هم هیات میهمان و هم مسلمانان، از این رفتار پیامبر، غرق در تعجب و شگفتی می شوند. مسلمانان تاکنون ندیده اند که پیامبر مهربانشان به میهمانان بی توجهی کند. به همین دلیل، وقتی سرپرست هیات مسیحی، علت بی اعتنایی پیامبر را سؤال می کند، هیچ کدام از مسلمانان پاسخی برای گفتن پیدا نمی کنند. تنها راهی که به نظر همه می رسد، این است که علت این رفتار پیامبر را از حضرت علی بپرسند، چرا که او نزدیک ترین فرد به پیامبر و آگاه ترین، نسبت به دین و سیره و سنت اوست. مشکل، مثل همیشه به دست علی حل می شود. پاسخ او این است که: «پیامبر با تجملات و تشریفات، میانه ای ندارند; اگر می خواهید موردتوجه و استقبال پیامبر قرار بگیرید، باید این طلاجات و جواهرات و تجملات را فروبگذارید و با هیاتی ساده، به حضور ایشان برسید.» این رفتار پیامبر، هیات میهمان را به یاد پیامبرشان، حضرت مسیح می اندازد که خود با نهایت سادگی می زیست و پیروانش را نیز به رعایت سادگی سفارش می کرد. آنان از این که می بینند، در رفتار و کردار، این همه از پیامبرشان فاصله گرفته اند، احساس شرمساری می کنند. میهمانان مسیحی وقتی جواهرات و تجملات خود را کنار می گذارند و با هیاتی ساده وارد مسجد می شوند، پیامبر از جای برمی خیزد و بگرمی از آنان استقبال می کند. شصت دانشمند مسیحی، دورتادور پیامبر می نشینند و پیامبر به یکایک آنها خوشامد می گوید. در میان این شصت نفر، که همه از پیران و بزرگان مسیحی نجران هستند، «ابوحارثه » اسقف بزرگ نجران و «شرحبیل » نیز به چشم می خورند. پیداست که سرپرستی هیات را ابوحارثه اسقف بزرگ نجران، برعهده دارد. او نگاهی به شرحبیل و دیگر همراهان خود می اندازد و با پیامبر شروع به سخن گفتن می کند: «چندی پیش نامه ای از شما به دست ما رسید، آمدیم تا از نزدیک، حرف های شما را بشنویم ». پیامبر می فرماید: «آنچه من از شما خواسته ام، پذیرش اسلام و پرستش خدای یگانه است ». و برای معرفی اسلام، آیاتی از قرآن را برایشان می خواند. اسقف اعظم پاسخ می دهد: «اگر منظور از پذیرش اسلام، ایمان به خداست، ما قبلا به خدا ایمان آورده ایم و به احکام او عمل می کنیم.» پیامبر می فرماید: «پذیرش اسلام، آثار و علایمی دارد که با آنچه شما معتقدید و انجام می دهید، سازگاری ندارد. شما برای خدا فرزند قائلید و مسیح را خدا می دانید، درحالی که این اعتقاد، با پرستش خدای یگانه متفاوت است.» اسقف برای لحظاتی سکوت می کند و در ذهن دنبال پاسخی مناسب می گردد. یکی دیگر از بزرگان مسیحی که اسقف را درمانده در جواب می بیند، به یاری اش می آید و پاسخ می دهد: «مسیح به این دلیل فرزند خداست که مادر او مریم، بدون این که با کسی ازدواج کند، او را به دنیا آورد. این نشان می دهد که او باید خدای جهان باشد.» پیامبر لحظه ای سکوت می کند. ناگهان فرشته وحی نازل می شود و پاسخ این کلام را از جانب خداوند برای پیامبر می آورد. پیامبر بلافاصله پیام خداوند را برای آنان بازگو می کند: «وضع حضرت عیسی در پیشگاه خداوند، همانند حضرت آدم است که او را به قدرت خود از خاک آفرید...» (1) و توضیح می دهد که «اگر نداشتن پدر دلالت بر خدایی کند، حضرت آدم که نه پدر داشت و نه مادر، بیشتر شایسته مقام خدایی است. درحالی که چنین نیست و هر دو بنده و مخلوق خداوند هستند.» لحظات بکندی می گذرد، همه سرها را به زیر می اندازند و به فکر فرو می روند. هیچ یک از شصت دانشمند مسیحی، پاسخی برای این کلام پیدا نمی کنند. لحظات به کندی می گذرد; دانشمندان یکی یکی سرهایشان را بلند می کنند و درانتظار شنیدن پاسخ به یکدیگر نگاه می کنند، به اسقف اعظم، به شرحبیل; اما.. سکوت محض. عاقبت اسقف اعظم به حرف می آید: «ما قانع نشدیم. تنها راهی که برای اثبات حقیقت باقی می ماند، این است که با هم مباهله کنیم. یعنی ما و شما دست به دعا برداریم و از خداوند بخواهیم که هرکس خلاف می گوید، به عذاب خداوند گرفتار شود.» پیامبر لحظه ای می ماند. تعجب می کند از اینکه اینان این استدلال روشن را نمی پذیرند و مقاومت می کنند. مسیحیان چشم به دهان پیامبر می دوزند تا پاسخ او را بشنوند. در این حال، باز فرشته وحی فرود می آید و پیام خداوند را به پیامبر می رساند. پیام این است: «هرکس پس از روشن شدن حقیقت، با تو به انکار و مجادله برخیزد، [به مباهله دعوتش کن] بگو بیایید، شما فرزندانتان را بیاورید و ما هم فرزندانمان، شما زنانتان را بیاورید و ما هم زنانمان. شما جان هایتان را بیاورید و ما هم جان هایمان، سپس با تضرع به درگاه خدا رویم و لعنت او را بر دروغگویان طلب کنیم.» (2) پیامبر پس از انتقال پیام خداوند به آنان، اعلام می کند که من برای مباهله آماده ام. دانشمندان مسیحی به هم نگاه می کنند، پیداست که برخی از این پیشنهاد اسقف رضایتمند نیستند، اما انگار چاره ای نیست. زمان مراسم مباهله، صبح روز بعد و مکان آن صحرای بیرون مدینه تعیین می شود. دانشمندان مسیحی موقتا با پیامبر خداحافظی می کنند و به اقامتگاه خود باز می گردند تا برای مراسم مباهله آماده شوند. صبح است، شصت دانشمند مسیحی در بیرون مدینه ایستاده اند و چشم به دروازه مدینه دوخته اند تا محمد با لشکری از یاران خود، از شهر خارج شود و در مراسم مباهله حضور پیدا کند. تعداد زیادی از مسلمانان نیز در کنار دروازه شهر و در اطراف مسیحیان و در طول مسیر صف کشیده اند تا بیننده این مراسم بی نظیر و بی سابقه باشند. نفس ها در سینه حبس شده و همه چشم ها به دروازه مدینه خیره شده است. لحظات انتظار سپری می شود و پیامبر درحالی که حسین را در آغوش دارد و دست حسن را در دست، از دروازه مدینه خارج می شود. پشت سر او تنها یک مرد و زن دیده می شوند. این مرد علی است و این زن فاطمه. تعجب و حیرت، همراه با نگرانی و وحشت بر دل مسیحیان سایه می افکند. شرحبیل به اسقف می گوید: نگاه کن. او فقط دختر، داماد و دو نوه خود را به همراه آورده است. اسقف که صدایش از التهاب می لرزد، می گوید: «همین نشان حقانیت است. به جای این که لشکری را برای مباهله بیاورد، فقط عزیزان و نزدیکان خود را آورده است، پیداست به حقانیت دعوت خود مطمئن است که عزیزترین کسانش را سپر بلا ساخته است.» شر حبیل می گوید: «دیروز محمد گفت که فرزندانمان و زنانمان و جان هایمان. پیداست که علی را به عنوان جان خود همراه آورده است.» «آری، علی برای محمد از جان عزیزتر است. در کتاب های قدیمی ما، نام او به عنوان وصی و جانشین او آمده است...» دراین حال، چندین نفر از مسیحیان خود را به اسقف می رسانند و با نگرانی و اضطراب می گویند: «ما به این مباهله تن نمی دهیم. چرا که عذاب خدا را برای خود حتمی می شماریم.» چند نفر دیگر ادامه می دهند: «مباهله مصلحت نیست. چه بسا عذاب، همه مسیحیان را دربر بگیرد.» کم کم تشویش و ولوله در میان تمام دانشمندان مسیحی می افتد و همه تلاش می کنند که به نحوی اسقف را از انجام این مباهله بازدارند. اسقف به بالای سنگی می رود، به اشاره دست، همه را آرام می کند و درحالیکه چانه و موهای سپید ریشش از التهاب می لرزد، می گوید: «من معتقدم که مباهله صلاح نیست. این پنج چهره نورانی که من می بینم، اگر دست به دعا بردارند، کوه ها را از زمین می کنند، درصورت وقوع مباهله، نابودی ما حتمی است و چه بسا عذاب، همه مسیحیان جهان را دربر بگیرد.» اسقف از سنگ پایین می آید و با دست و پای لرزان و مرتعش، خود را به پیامبر می رساند. بقیه نیز دنبال او روانه می شوند. اسقف در مقابل پیامبر، با خضوع و تواضع، سرش را به زیر می افکند و می گوید: «ما را از مباهله معاف کنید. هر شرطی که داشته باشید، قبول می کنیم.» پیامبر با بزرگواری و مهربانی، انصرافشان را از مباهله می پذیرد و می پذیرد که به ازای پرداخت مالیات، از جان و مال آنان و مردم نجران، در مقابل دشمنان، محافظت کند. خبر این واقعه، بسرعت در میان مسیحیان نجران و دیگر مناطق پخش می شود و مسیحیان حقیقت جو را به مدینه پیامبر سوق می دهد. پی نوشت ها: برگرفته از مجله بشارت، شماره 1. 1. «ان مثل عیسی عندالله کمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له کن فیکون ». آل عمران (3)، آیه 59. 2. «فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم، فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنت الله علی الکاذبین ». آل عمران (3)، آیه 61. |
|||
|
|
۱۳:۲۸, ۱۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
موضوع مباهله پیامبر صلی الله علیه و آله با مسیحیان نجران مطلبی است که قرآن در سوره آل عمران آیه شصت و یک متذکر آن می گردد و می رساند که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله حاضر شد که برای حقانیت آیین خود با سران نجران به مباهله برخیزد و وعده قطعی داد که اگر برای مباهله حاضر شوند عذاب الهی دروغگویان (نصارای نجران) را فرا خواهد گرفت.
پیامبر نه تنها آماده مباهله با مسیحیان نجران بود، بلکه ندای او در این قسمت گسترده و وسیع بود و خدا به او امر کرد که بگوید: «فمن حاجک فیه من بعد ما جاءک من العلم فقل تعالوا ندع ابناءنا و ابناءکم و نساءنا و نساءکم و انفسنا و انفسکم ثم نبتهل فنجعل لعنة الله علی الکاذبین.» (آل عمران/61) پس از علم و یقین، هرگاه کسی با تو، به محاجه برخیزد بگو بیایید فرزندان و زنان و جان خود را دعوت کنیم و به مباهله برخیزیم و لعنت خدا را بر گروه دروغگو قرار دهیم. ( منشور جاوید ج7 ص217) ناگفته پيدا است منظور از "مباهله " اين نيست كه اين افراد جمع شوند و نفرين كنند و سپس پراكنده شوند زيرا چنين عملى به تنهايى هيچ فايدهاى ندارد، بلكه منظور اين است كه اين نفرين مؤثر گردد، و با آشكار شدن اثر آن، دروغگويان به عذاب گرفتار شوند و شناخته گردند. به تعبير ديگر، گرچه در اين آيه به تاثير و نتيجه مباهله تصريح نشده اما از آنجا كه اين كار به عنوان آخرين "حربه"، بعد از اثر نكردن "منطق و استدلال"، مورد استفاده قرار گرفته دليل بر اين است كه منظور ظاهر شدن اثر خارجى اين نفرين است نه تنها يك نفرين ساده. دعوت به مباهله يك دليل روشن بر حقانيت پيامبر اسلام ص در آيه فوق خداوند به پيامبر خود دستور مىدهد كه هر گاه پس از استدلالات روشن پيشين كسى در باره عيسى با تو گفتگو كند، و به جدال برخيزد، به او پيشنهاد "مباهله" كن كه فرزندان و زنان خود را بياورد و تو هم فرزندان و زنان خود را دعوت كن و دعا كنيد تا خداوند دروغگو را رسوا سازد. مسئله ی "مباهله" به شكل فوق شايد تا آن زمان در بين عرب سابقه نداشت و راهى بود كه صد در صد حكايت از ايمان و صدق دعوت پيامبر ص مىكرد. چگونه ممكن است كسى كه به تمام معنى به ارتباط خويش با پروردگار ايمان نداشته باشد وارد چنين ميدانى گردد؟ و از مخالفان خود دعوت كند بياييد با هم به درگاه خدا برويم و از او بخواهيم تا دروغگو را رسوا سازد، و شما به سرعت نتيجه آن را خواهيد ديد كه چگونه خداوند دروغگويان را مجازات مىكند، مسلماً ورود در چنين ميدانى بسيار خطرناك است زيرا اگر دعاى او به اجابت نرسد و اثرى از مجازات مخالفان آشكار نشود نتيجهاى جز رسوايى دعوت كننده نخواهد داشت، چگونه ممكن است آدم عاقل و فهميدهاى بدون اطمينان به نتيجه، در چنين مرحلهاى گام بگذارد؟ از اينجا است كه گفتهاند دعوت پيامبر ص به مباهله، يكى از نشانههاى صدق دعوت و ايمان قاطع او است، قطع نظر از نتايجى كه بعدا از مباهله به دست آمد. ( تفسير نمونه ج2 ص581) نصاری نجران آماده مباهله شدند ولی وضع پیامبر صلی الله علیه و آله و نحوه حضور او در میدان مباهله، آنان را از ورود به مباهله منصرف ساخت و فهمیدند که در این مباهله عذاب قطعی خدا، آنان را خواهد گرفت. نه تنها آنان حاضر نشدند، بلکه با وجود چنین ندای وسیع، تا پیامبر زنده بود کسی حاضر به مباهله نشد، درست است که اعجاز پیامبر صلی الله علیه و آله به خاطر انصراف مسیحیان نجران، جامه عمل نپوشید اما از این که پیامبر آماده چنین اعجازی گردید پاسخ دندان شکنی است برای کسانی که می گویند پیامبر هیچ گاه مدعی اعجاز نبود و هر موقع معجزه می طلبیدند، از آوردن آن سرباز می زد، و می گفت که من تنها منذر و مبشرم. ( منشور جاوید ج7 ص217) |
|||
|
|
۱۷:۵۲, ۱۹/آبان/۹۱
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
فضيلت اهل بيت در آيه ي مباهله
بيش از چهل منبع مختلف اهل سنت ، تصريح کرده اند که اين آيه در شأن علي عليه السلام و فاطمه عليهاالسلام و حسنين عليهماالسلام نازل شده است ( براي نمونه ر.ک به : واحدي نيشابوري ، [بي تا] ، ص 91 / جبري ، 1408 ق ، ص 247-248 / حسکاني ، 1411 ق ، ج 1 ، ص 156 و نيز : شرف الدين ، 1404 ق ، ص 75-76 ) ؛ از اين رو عموم مفسران ، محدثان و مورخان ، اين آيه را فضيلتي بزرگ براي اهل بيت عليهم ا لسلام شمرده اند ( براي نمونه ر.ک به : آلوسي ، 1414 ق ، ج 3 ، ص 310 / گنجي شافعي ، [بي تا] ، ص 142-144 / مفيد، 1414 ، «ب» ج1 ، ص 170 ) . زمخشري و بيضاوي در ذيل اين آيه ، به همراه آمدن عزيزترين و نزديک ترين اشخاص پيامبر صلي الله عليه و آله با ايشان اشاره کرده اند و اين واقعه را محکم ترين دليل بر فضل اصحاب کساء شمرده اند ( زمخشري ، 1415 ق ج 1 ، ص 370 / بيضاوي ، 1410 ، ج 1 ، ص 260-261 ) . ابن حجر و ديگران از تمسک علي عليه السلام به اين آيه براي اثبات فضل خويش در جلسه ي انتخاب عثمان به خلافت و اذعان همه ي حاضران به آن خبر داده اند ( ابن حجر ، [بي تا]، ص 93 / بحراني ، 1415 ق ، ج 1 ، ص 631 ) . قندوزي در روايتي از پيامبر صلي الله عليه و آله نقل مي کنند : « خداوند مرا دستور داده به همراه اين چند نفر که افضل مخلوقاتند به مباهله برخاسته و او به وسيله آنان مرا بر يهود و نصاري پيروز گردانيد و اگر خداوند بندگاني برتر از آنها دات ، مرا دستور به همراه آوردن آنان مي داد » ( قندوزي ، 1416 ق ، ج 2 ، ص 266 ) . آلوسي ، روايت ضعيفي که همراهان پيامبر صلي الله عليه و آله را ابوبکر و عمر عثمان و فرزندانشان مي شمرد ، خلاف نظر جمهور مسلمانان دانسته است و پس از نقل سخن گروهي که اين آيه را فضيلتي براي اهل بيت عليهم السلام نشمرده اند ، آن را نوعي هذيان گويي توصيف مي کنند ( آلوسي ، 1414 ق ، ج 3 ، ص 303 ) . رشيد رضا و ابن عاشور نيز به طرح اين اشکال پرداخته اند که زنان و کودکان نجرانيان در مباهله با ايشان نبودند ولذا پيامبر صلي الله عليه و آله نيز دليلي نداشته که زنان و فرزندانش را با خود ببرد و بنابراين تطبيق اين آيه بر خصوص امام علي عليه السلام ، حضرت فاطمه عليهاالسلام و حسنين عليهماالسلام قطعي نيست ؛ اما اين دسته سرانجام بر اساس اجماع روايات ، معترفند هيچ کس جز علي و فاطمه و حسنين عليهم السلام در مباهله شرکت نداشته است ( رشيدرضا ، ج 3 ، ص 322-323 / ابن عاشور ، ج 3 ، ص 265-266 ) ؛ هرچند اثبات همراه بودن زنان و فرزندان پيامبر صلي الله عليه و آله با ايشان ، منوط به همراهي زنان و فرزندان مسيحيان با ايشان نمي باشد ، با اين حال گفتني است برخي از گزارش ها از حضور دختران و پسران مسيحيان نجران در مباهله خبر داده اند ( يعقوبي ، 1415 ، ق ، ج 2 ، ص 2 / مجلسي ، 1983 م ، ج 21 ، ص 321 ) . برخي در تطبيق تعابير « ابنائنا » و « نسائنا » و « انفسنا » بر حسنين و فاطمه ي زهرا عليهم السلام و امام علي عليه السلام ، چنين اشکال کرده اند که اين تعابير به صورت جمع آمده اند و جمع در زبان عربي شامل بيش از دو نفر مي شود ؛ در حالي که « ابنائنا » تنها شامل دو نفر و دو تعبير ديگر تنها شامل يک نفر است و اين ، از جهت قواعد زبان عربي درست نيست . در پاسخ به اين اعتراض گفته اند : سبک بيان قرآن معمولا چنين است که مطالب خود را به صورت گزاره هاي کلي و عمومي بيان مي کند و شأن نزول است که مصداق اين گزاره را براي ما روشن مي سازد و اين سبک در آيات متعدد ديگري در قرآن نيز به کار رفته که در آنجا نيز به اتفاق همه ي مفسران ، در شأن يک نفر مشخص است ؛ اما تعبير قرآن به صيغه ي جمع آمده است ( براي نمونه ر.ک به : مجادله 2-3 / آل عمران : 173 و 181 / بقره : 219 ) ؛ به عبارت ديگر ، خداوند در بياني کلي به پيامبر صلي الله عليه و آله مي گويد : فرزندان و زنان و جان خود را در مباهله همراه خود کن و پيامبر صلي الله عليه و آله نيز در تطبيق فرمان خداوند ، تنها دختر و داماد و فرزندانشان را با خود همراه ساخت ؛ بنابراين فضيلت اين اشخاص از گزينش آنها توسط پيامبر صلي الله عليه و آله از ميان زنان و فرزندان و پيروانشان براي انجام اين امر ثابت مي شود و عموم مفسران و مورخان در اين اتفاق نظر دارند که تنها اين چهار نفر به همراه پيامبر صلي الله عليه و آله بوده اند ( طباطبايي ، 1417 ، ج 3 ، ص 258 / فضل الله ، 141 ق ، ج 6 ، ص 70 ) . متکلمان شيعه افزون بر فضيلت اهل بيت عليهم السلام به افضليت آنها بر همه ي آفريده ها به جز پيامبر اسلام صلي الله عليه و آله باور داشته و نياز پيامبر صلي الله عليه و آله به اين چهار تن را در مباهله ، دليل بر اين باور شمرده اند ( سيوري ، 1370 ش ، ص 50 ) . شيخ طوسي در اين باره مي گويد : « از آن جا که مباهله براي تمييز حق از باطل صورت گرفته است ، پس الزاما شرکت کنندگان آن در جبهه ي حق ، بايد معصوم و بهترين مردمان نزد خداوند باشند » ( طوسي ، [بي تا] ، ج 2 ، ص 485 ) . در فقره ي پاياني آيه مباهله ، لعنت خدا شامل دروغگويان شده است : « فنجعل لعنه الله علي الکاذبين » . علامه طباطبايي از تعبير «کاذبين» به صورت صيغه ي جمع چنين برداشت مي کند که : مجموعه افراد همراه با پيامبر صلي الله عليه و آله در انجام مباهله ، شريک و همسان وي بوده اند ؛ بنابراين آنان نيز بايد در موضوع مورد اختلاف - که دعوت به اسلام است- شريک يکديگر باشند ؛ زيرا اسناد دروغ به خويشاونداني که تنها رابطه ي خويشي با انسان دارند وخود در موضوع مورد مباهله دخالتي ندارند ، نادرست است و شمول لعنت و عذاب خدا بر آنها در صورت دروغگويي ، بي آنکه اساسا دخالتي در دعوت به اسلام داشته باشند ، بر خلاف عدالت خداوند است . نتيجه ي اين استدلال آن است که : اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله در اصل دعوت و تبليغ آيين اسلام، نقش و جايگاهي ويژه دارند و آيين اسلام با تلاش هاي مشترک پيامبر صلي الله عليه و آله و ايشان استوار و قائم گشت ( طباطبايي ، 1417 ق ، ج 3 ، ص 259-262 ) ؛ البته مشارکت اهل بيت پيامبر صلي الله عليه و آله در وظيفه ي تبليغ رسالت به معناي مشارکت آنها در نبوت پيامبر صلي الله عليه و آله نيست ( همان ، ص 262 ) . افزون بر فضايل عمومي اهل بيت عليهم السلام در اين آيه ، فقرات خاص آن نيز هر يک ، به فضيلتي براي يکي از ايشان اشاره دارد . ابن ابي علان معتزلي بنا به اين پيش فرض که رسيدن به سن تکليف از شرايط حضور در مباهله است ، با استناد به اين آيه ، از بلوغ شرعي و کمال عقلي حسنين عليهماالسلام در سن کودکي خبر داده است ( طبرسي ، 1415 ق ، ج 2 ، ص 311 / طوسي ، [بي تا] ، ج 2 ، ص 485 ) . طبرسي و طوسي نيز کمال فوق العاده ي عقلي را براي حسنين عليهمالسلام در سن کودکي ثابت نموده و طبرسي قول به بلوغ شرعي آن دو را در انجام مباهله لازم نشمرده است (همان) . فخر رازي و ديگران نيز از تعبير «ابنائنا» در اين آيه استفاده کرده اند که : حسنين عليهماالسلام فرزندان پيامبر صلي الله عليه و آله به شمار مي روند ( جصاص ، [بي تا] ، ج 2 ، ص 23 / فخر رازي ، 1415 ق ، ج 3 ، ص 248 ) ؛ همچنين از تعبير « ابنائنا » در اين آيه استفاده شده که : انتساب فرزندان دختري به پدر بزرگ آنها صحيح است ( فضل الله ، 1419 ق ، ج 6 ص 71 ) و در نتيجه کساني که تنها از جانب مادر ، سيد هستند ، جزو سادات به حساب آمده و مي توانند از حقوق مالي سادات بهره مند باشند (صادقي ، 1365 ش ، ج 3 و 4 ، ص 174-181 ) (ابن اثير ، عزالدين ابوالحسن ؛ اسدالغابه ؛ سوريه : دارالکتاب ، [بي تا] .) با استناد به فقره ي «نسائنا» که روايات متواتر ، آن را بر فاطمه زهرا عليهاالسلام تطبيق مي کند. حضرت زهرا عليهاالسلام برترين بانوي جهان شناسانده شده است ( طبرسي ، 1415 ق ، ج 2 ، ص 311 ) ؛ افزون بر آن ، برخي از مفسران علي رغم اذعان به اينکه جز حضرت زهرا عليهاالسلام زن ديگري در مباهله حضور نداشته است ؛ در اطلاق «نساء» بر فرزند دختر ترديد نموده و اين تعبير را تنها شامل همسران پيامبر صلي الله عليه و آله شمرده اند ( رشيدرضا ، ج 3 ، ص 322 / ابن عاشور ، ج 3 ، ص 265-266 ) . اين در حالي است که «نساء» به معناي «زنان» است و شامل هر زني مي شود که نسبت به انسان داشته باشد ( فضل الله ، 1419 ق ، ج 6 ، ص 64 ) ؛ به علاوه اطلاق کلمه ي «نساء» بر دختران در قرآن مرسوم است ( ر.ک به : قصص : 4 / جوادي ، 1378 ش ، ج 1 ، ص 111 ) ؛ همچنين از حضور حضرت زهرا عليهاالسلام در اين واقعه ، بر ضرورت حضور زنان در برخي عرصه هاي اجتماعي و سياسي استدلال شده است ( رشيدرضا ، [بي تا] ، ج 3 ، ص 323 ) . مفسران شيعه وسني به استناد روايات فراوان ( براي نمونه ر.ک به : حويزي ، 1415 ق ، ج 1، ص 349 / مشهدي ، 1410 ق ، ج 3 ، ص 118-122 ) «أنفسنا» را در اين آيه ، بر امام علي عليه السلام تطبيق داده اند ( براي نمونه ر.ک به : ابوحيان ، 1413 ق ، ج 3 ، ص 191 / طبرسي ، 1415 ق ، ج 2 ، ص 311 ) . برخي نيز منظور از « أنفسنا » را در اين آيه ، شخص پيامبر صلي الله عليه و آله دانسته و علي عليه السلام را داخل در « ابنائنا » شمرده اند ( آلوسي ، 1414 ق ، ج 3 ، ص 301 ) ؛ اما واضح است که انسان هيچ گاه خود را براي حضور در جايي دعوت نمي کند ؛ به ويژه آنکه تعبير « انفسنا » پس از ذکر فرزندان و زنان آمده است ؛ و اگر منظور از آن ، شخص پيامبر صلي الله عليه و آله بود ، بايد به طور طبيعي ابتدا از ايشان نام برده مي شد و سپس از فرزندان و زنان ( مفيد ، 1414 ق ، «ج» ص 22 / طبرسي ، 1415 ق ، ج 2 ، ص 311 ) ؛ در واقع تعبير « أنفسنا » حاکي از جايگاه ويژه ي امام علي عليه السلام نزد پيامبر صلي الله عليه و آله است و اينکه آن حضرت در نزاع ميان حق و باطل ، تجسم کامل و عيني پيامبر صلي الله عليه و آله به شمار مي آيد ( فضل الله ، 1419 ق ، ج 6 ، ص 64 ) . |
|||
|
|
۰:۱۵, ۲۰/آبان/۹۱
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
تکرار مباهله خليفه در حالي که هنوز نگاهش را از آن استخوان برنداشته است، به تحسين او ميپردازد و همان لحظه، دستور آزادي آن حضرت را صادر ميکند. امام حسن عسکري عليهالسلام که فرصت را مناسب مييابد، تقاضا ميکند تا ياران زندانياش را نيز آزاد کنند. خليفه، لحظهاي به فکر فرو ميرود؛ مثل اينکه چارهاي جز پذيرش سخن آن حضرت را ندارد.( مناقب آلابيطالب، ج 4، ص 425؛ اثبات الهداة، شيخ حرّ عاملي، شرح و ترجمه احمد جنّتي، ج 6،)آفتاب سوزان، با سنگدلي تمام بر چهره رنجور شهر ميتابد. هواي دلگير و غيرقابل تحمّلي، فضاي دم کرده شهر را پر کرده است. مردم، مدّتهاست صداي چک چک باران را نشنيدهاند. همه جا خشک و آفتاب خورده است. رودخانه خشک شهر با، سينه عريانش را در امتداد شهر گسترانيده است. انبوه درختچهها، علفزارها و نيزارهاي اطرافش، پژمرده و بيطراوت و از نفس افتاده به نظر ميرسند. از گاو و گوسفندان مردم که نپرس، لاغر و رنجور؛ در اسارت لشکر عطشند. همين طور حيوانات صحرا و مرغان هوا که همه تشنه و افسردهاند. زمين و زمان در چنگ آفتاب است. هيولاي مرگ، در آسمان شهر به پرواز آمده است. انسانها نيز در وضعيت بدتري به سر ميبرند. آنها براي رهايي از عفريت مرگ و نجات از کابوس خشکسالي، دست به هر کاري زدهاند؛ در فرجام تکاپوهاي بيحاصل، ناگزير، روانه دربار ميشوند و مشکل خود را با خليفه در ميان ميگذارند. خليفه، بزرگان شهر را فرا ميخواند و با آنها به مشورت ميپردازد. بعد از ساعتها شور و مشورت، بهترين راه نجات را، «خواندن نماز باران» مييابند... زن و مرد، پير و جوان، کوچک و بزرگ، در حالي که روزهدار هستند، به سوي خارج شهر رهسپار ميشوند. عشق و اميد، در چهرههاي رنجور و آفتابزدهشان نهفته است. ورد زبانشان ذکر و دعا است. جز نزول باران، خواسته ديگري ندارند. خيلي زود، صفها بسته ميشود. از صفهاي طولاني و پشت سرهم نمازگزاران، صحنههاي جالب و به يادماندني به وجود ميآيد. همهمه التماسآميز، فضاي بيابان را پرکرده است. طولي نميکشد که نماز به پايان ميرسد. چشمهاي اميدوار به آسمان دوخته ميشوند. آفتاب همچنان ميتابد و گرماي نفسگيرش زمين و زمان را آتشگون ساخته است. کمکم يأس و نااميدي بر دلها سايه ميافکند. بر اضطراب و افسردگينمازگزاران افزوده ميشود؛ هريک بيصبرانه، بيابان را ترک ميکنند. روز دوم و سوم نيز مراسم نماز، با همان کيفيت و شکوه بيشتر ادامه مييابد؛ ولي ابرهاي بارانزا، همچنان ناياب و رؤيايي، و تنها در عالم ذهن آنان باقي ميماند و حسرت چند قطره اشکِ آسمان، دلهايشان را به درد ميآورد! «جاثليق»، بزرگ اسقفان مسيحي، رو به راهبان مسيحي ميکند و با لحن غرورآميزي ميگويد: ـ سه روز است که مسلمانان به صحرا رفتهاند و با اداي نماز، از خدا خواستهاند تا باران رحمتش را نازل سازد؛ اما هنوز باران نيامده است. اگر آنان بر حق بودند، حتماً تا حالا باران آمده بود؛ امروز نوبت ماست تا حقّانيت خود را به آنان نشان دهيم. سخنانش که تمام ميشود، راه ميافتد. راهبان و ساير مسيحيان نيز از دنبالش گام بر ميدارند و لحظاتي بعد، ناقوس عبادت به طنين در ميآيد و آنان طبق شيوه خويش به نماز و عبادت ميپردازند و از خداوند، طلب باران ميکنند. طولي نميکشد که ابرهاي تيره و بارانآور، کران تا کران آسمان را فراميگيرند و قطرههاي بارانِ درشت و پُرآب، از دل آسمان گرم و دم کرده « سامرّا» فرو ميريزند. صحنه عجيبي است! مثل اينکه معجزه بزرگي رخ داده است. به همين جهت، مسيحيان را شادي و شادابي فراميگيرد. و به پاس اين موفّقيت بزرگ، به يکديگر دست ميدهند و حقّانيت خويش را به رخ مسلمانان ميکشند. مسلمانان نيز با ديدن آن همه باران، به تحسين آنان ميپردازند و به دين و آيين آنها متمايل ميشوند. راهبان مسيحي براي جلب توجّه بيشتر مسلمانان و تسخير قلبهاي آنان، روز بعد نيز مراسم ويژه عبادي خود را در دامن صحرا انجام ميدهند. اينبار نيز از دل آسمان، شکافي گشوده ميشود و سرانجام جويبارهاي سرمستي از دامن دشتها و کوهساران جاري شده و از بههم پيوستن آنها، سيلابهاي خشمگين و موّاج ايجاد ميشود و رودخانه تفتيده شهر را پرآب ميسازند. مسيحيان با آب و تاب، از ايجاد يک معجزه بزرگ سخن ميگويند. کرامت آنان، زبان به زبان به گوش خليفه ميرسد. لحظه به لحظه بر عزّت و آبرومندي آنان افزوده ميشود. تمايل مسلمانان به مسيحيت، خليفه را به وحشت مياندازد. احساس شرم، از قيافه پريشانش به خوبي قابل تشخيص است. به فکر فرو ميرود. طولي نميکشد که در ذهنش جرقّهاي جان ميگيرد. او بعد از چند لحظه تفکّر، «صالح بن وصيف» را فراميخواند و خطاب به او ميگويد: ـ کليد اين معمّا در دست «ابنالرّضا»( امام جواد، هادي و عسکري(علیه السلام) را به احترام انتسابشان به امام رضا(علیه السلام)، «ابنالرّضا» ميگويند.) است؛ هرچه زودتر او را حاضر کن. ابنالرّضا را از زندان ميآورند. خليفه با ديدن چهره مصمّم و با صفاي او، به سخن ميآيد: ـ ابامحمّد!( کنيه امام حسن عسکري(علیه السلام) ) امّت جدّت را درياب که گمراه شدند! امام عليهالسلام آرام و خونسرد، خطاب به وي ميفرمايد: ـ از جاثليق و ديگر راهبان مسيحي بخواهيد تا فردا نيز به صحرا بروند! ـ به صحرا بروند؟! براي چه؟ ـ براي اداي نماز باران. ـ در اين چند روز به اندازه لازم باران آمده است؛ مردم ديگر احتياجي به باران ندارند! ـ ميخواهم به کمک خداي متعال، شکّ و شبههها را برطرف سازم. ـ در اين صورت، مردم را نيز بايد فرابخوانيم. آنگاه به صالح بن وصيف، که در کنارش ايستاده است، چشم ميدوزد و با لحن آمرانهاي ميگويد: ـ به بزرگ اسقفان و راهبان مسيحي اطلاع بده تا فردا به صحرا بيايند؛ به جارچيان هم بگو مردم را خبر کنند تا شاهد کشف «حقيقت» باشند. ساعتي نميگذرد که جمعيّت زيادي در صحرا جمع ميشوند. گويا محشري برپا شده است. در يک سو، جاثليق و راهبان مسيحي ايستادهاند؛ لباسهاي بلند و مخصوصي به تن دارند. گردنبندهاي صليبي که روي سينههايشان آويخته شده است، در مقابل نور خورشيد ميدرخشند. جاثليق مغرور و گردن برافراشته، قدم ميزند. گاهي بعضي از راهبان با خنده و شادماني، خودشان را به او نزديک ميکنند و درگوشي با او سخن ميگويند. جاثليق نيز با لبخندهاي پي درپي و جنباندن سر، سخنان آنان را تأييد ميکند. طرف ديگر بيابان، محلّ استقرار مسلمانان است. آنان نيز دسته دسته دورهم حلقه زدهاند و در انتظار آمدن خليفه و درباريان، لحظه شماري ميکنند. برخي از آنان که شيفته جاه و جلال مسيحيان شدهاند، سخنان مأيوس کنندهاي بر زبان ميآورند. يکي ميپرسد: ـ چرا اينجا جمع شدهايم؛ مگر روزهاي قبل، آنها را نيازموديم؟ ديگري پاسخ ميدهد: ـ چرا، آزمودهايم؛ اينبار ميخواهيم رسماً مسيحي شويم. صداي خنده در فضاي گسترده صحرا ميپيچد. مرد مؤمني که تاب شنيدن چنين حرفهايي را ندارد؛ بيصبرانه رو به جمعيّت کرده، ميگويد: ـ اگر صبر کنيد، همه چيز روشن ميشود؛ اين بار «ابنالرّضا» در بين ماست. او از بهترين بازماندگان خاندان رسول خداست. مگر اجداد او در جريان «مباهله»،( آل عمران / 61) باعث سر افکندگي مسيحيان نجران نشدند؟! يکي ديگر از مسلمانان که تا حال سکوت اختيار کرده است، با بيحوصلگي ميگويد: ـ چرا، اين را شنيدهايم؛ ولي رسول خدا، کجا و ابن الرّضا کجا؟ از دست يک فرد زنداني چه کاري ساخته است؟ صداي خشمگينانهاي در فضاي بيحدّ و حصر صحرا به طنين ميآيد. چشمها به وي دوخته ميشود. او پيرمردي است با محاسن سفيد، قامت کشيده و چهره جذّاب و دوستداشتني. با اينکه لحنش دلسوزانه است؛ اما در صدايش نوعي غضب نهفته است. او که از شنيدن سخنان همکيشانش دلتنگ شده است، ميگويد: ـ اي مردم! رسول خدا، پيامبر ما و ابنالرّضا، جانشين اوست. تمام فضل و کمال پيامبر، در او تجلّي يافته است. براي اينکه سخنانم را باور کنيد، ناگزيرم کرامتي عجيب از آن حضرت برايتان تعريف کنم؛ به خدا سوگند! از «ابوهاشمجعفري»4 شنيدم که ميگفت: ـ «روزي خدمت ابنالرّضا بودم، حضرت سوار بر اسب، به جانب صحرا ميرفت. من نيز او را همراهي ميکردم. در مسير راه به فکر فرو رفتم. در عالم ذهن، به يادم آمد که: ـ زمان اداي بدهيام فرا رسيده است و اکنون براي پرداخت آن چيزي در بساط ندارم! هنوز در عالم ذهن سير ميکردم که حضرت رو به من کرد و فرمود: ـ غصّه نخور! خداوند آن را ادا ميکند. آنگاه از فراز اسبش به سوي زمين خم شد و با تازيانهاي که در دست داشت، خطّي کوچک بر زمين کشيد و فرمود: ـ اي ابوهاشم! پياده شو و آن را بردار و مخفي کن. پياده شدم و ديدم قطعه طلايي است که بر زمين افتاده است. آن را برداشتم و مخفي کردم. همچنان به مسير ادامه داديم. در حال پيمودن راه بوديم که بار ديگر در ذهنم خطور کرد: ـ اميدوارم به اندازه طلبم باشد؛ به هر صورت، طلبکارم را با اين مقدار راضي ميکنم و بعد از آن، براي رفع نيازهاي زمستان خانوادهام... صداي دلرباي ابنالرّضا، رشته افکارم را پاره کرد. نگاه کردم؛ در حالي که به طرف زمين مايل شده بود، با تازيانهاش خطّي ديگر کشيد و فرمود: ـ پياده شو و آن را نيز بردار و مخفي کن. پياده شدم. چشمم به قطعه نقرهاي افتاد، آن را نيز برداشتم و مخفي کردم. طولي نکشيد که از آن حضرت جدا شدم، قطعه طلا را فروختم. پول آن، درست معادل قرضي بود که به عهده داشتم. آن را به مرد طلبکار دادم. سپس قطعه نقره را فروختم و با قيمت آن، مخارج زمستان خانوادهام را بدون کم و کاست، تهيّه کردم.»( مناقب آل ابيطالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص431.) پيرمرد بعد از نقل اين کرامت، به سخنش چنين ادامه داد: حال، از آنهايي که نسبت به فضايل خاندان رسول خدا شکّ و شبهه دارند، ميپرسم: ـ چه کسي چنين قدرتي دارد؟ صدايي از آن سوي جمعيّت بلند ميشود: ـ هرچه در فضائل و کمالات خاندان پيغمبر بگويي، کم گفتهاي؛ من هم خاطرهاي شنيدني از ابنالرّضا دارم که.... ـ چه خاطرهاي؟ اسماعيل بن محمد(از همعصران امام حسن عسکري(علیه السلام) و راوي کرامت. )! پس چرا آن را تعريف نميکني؟ ـ «يک روز در مسير حرکت ابنالرّضا به انتظار نشستم. هنگامي که از مقابلم عبور ميکرد، از فقر و بدبختيام شکايت کردم و گفتم: ـ به خدا سوگند! بيش از يک درهم ندارم... حضرت رو به من نمود و فرمود: ـ چرا سوگند دروغ ميخوري؛ در حالي که دويست دينار زير خاک دفن کردهاي؟... آنگاه رو به غلامش کرد و فرمود: ـ هرچه پول به همراه داري، به او بده. بعد از آنکه غلام «صد دينار» به من داد، حضرت فرمود: ـ هنگام نياز، از دينارهايي که مخفي کردهاي، محروم خواهي شد. کلامش که تمام شد، به مسيرش ادامه داد و رفت. طولي نکشيد که آن صد ديناري که از حضرت گرفته بودم، مصرف شد. چند روز بعد، نياز شديدي پيدا کردم. به ناچار دنبال دينارهايي که مخفي کرده بودم، رفتم. هرچه آن محل را گشتم، آنها را نيافتم. بعدها فهميدم که پسر عمويم (پسرم) آنها را برداشته و گريخته است.»( بحارالانوار، ج 50، ص 280، ح 56؛ مناقب آل ابيطالب، ج 4، ص 432) سخن از کرامات ابنالرّضا و فضل و کمالات خاندان رسول خدا صلياللهعليهوآلهوسلم همچنان ادامه دارد که خبر ورود خليفه و اطرافيانش در بين جمعيت ميپيچد. خليفه و درباريانش قدم به صحرا مينهند. ابنالرّضا نيز در بين آنها جلوه مينمايد. فروغ نگاههاي مردم به جمال زيبا و سيماي نوراني امام ميافتد. خليفه، فرمان ميدهد تا جاثليق و راهبان مسيحي براي طلب باران دست به آسمان بلند کنند و از خداوند بخواهند تا بار ديگر، باران رحمتش را بر آنان نازل کند. طولي نميکشد که دستهاي آنان رو به آسمان برافراشته ميشوند. هماندم در آسمان پُر حرارت و آفتابي، انبوه ابرهاي بارانزا ظاهر شده و قطرههاي درشت باران، مرواريدگونه فروميريزند. همه نگاهها به ابنالرّضا دوخته شده است. او راهبي را نشان داده، فرمان جست و جوي لابه لاي انگشتان او را صادر ميکند. خليفه بيش از ديگران شگفتزده به نظر ميرسد. او از خودش ميپرسد: ـ آيا ممکن است چيزي در ميان انگشتان آن راهب وجود داشته باشد که به وسيله آن باران ببارد؟! غلام حضرت به تندي دور آن راهب را ميگيرد و در مقابل چشمان مردم، به جست و جوي دستش ميپردازد. شيء کوچک و سياه فامي را از ميان انگشتانش بيرون ميآورد و به ابنالرّضا تحويل ميدهد. گويا آن حضرت، شيء مورد نظر را به خوبي ميشناسد. به همين جهت، آن را با احترام خاص در پارچهاي ميپيچد و سپس خطاب به آن راهب مسيحي ميفرمايد: ـ اينک، طلب باران کن. راهب بارديگر دستهايش را به سوي آسمان بلند ميکند. اين بار نيز چشمها به آسمان دوخته ميشوند. ابرها در حال جا به جايي است و خورشيد از پشت تراکم ابرهاي سرگردان، نمايان ميشود. رنگ از صورت جاثليق و راهبان مسيحي پريده است. آنها بيش از اين، تحمّل نگاههاي ملامتگر و نيشخندهاي مردم را ندارند؛ با سرافکندگي به سوي خانههاي خود باز ميگردند. مردم که حسابي شگفتزده شدهاند، به ابنالرّضا چشم ميدوزند. خليفه در حالي که به آن شيء خيره شده است، ميپرسد: ـ اي پسر رسول خدا! آن چيست؟ ـ اين، استخوان پيامبري از رسولان الهي است که راهبان مسيحي از قبور آنان برداشتهاند؛ استخوان هيچ پيامبري ظاهر نميگردد، مگر آنکه «باران» نازل شود. منبع:کوثر |
|||
|
|
۱:۱۲, ۲۰/آبان/۹۱
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
سلام بر مهدي فاطمه (عجل الله تعالی فرجه الشریف)
بهت نجران در ابهت اهل بیت (علیهم السلام) بخش با صفای « نجران » ، با هفتاد دهكده تابع خود ، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است . در آغاز طلوع اسلام ، این نقطه تنها منطقه مسیحی نشین حجاز بود كه به دلایلی از بت پرستی دست كشیده ، و به آئین مسیح گرویده بودند. پیامبر اسلام به موازات مكاتبه با سران دول و مراكز مذهبی جهان ، نامه ای به اسقف نجران ، نوشت و طی آن نامه، ساكنان نجران را به آئین اسلام دعوت نمود. اینك فرازی از نامه آن حضرت: « به نام خدای ابراهیم ، اسحاق و یعقوب. ( این نامه ای است) از محمد پیامبر خدا به اسقف نجران : خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را حمد و ستایش می كنم ، و شما را از پرستش « بندگان» ، به پرستش « خدا» دعوت می نمایم . شما را دعوت می كنم كه از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند وارد آئید ، اگر دعوت مرا نپذیرفتید ( لااقل ) باید به حكومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید ، ( كه در برابر این مبلغ كم ، از جان و مال شما دفاع می كند) و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود. » نمایندگان پیامبر كه حامل نامه بودند ، وارد نجران شده و نامه پیامبر را به اسقف مسیحیان نجران دادند. وی نامه را با دقت خواند و برای تصمیم ، شورایی مركب از شخصیتهای بارز مذهبی و غیر مذهبی تشكیل داد. شورا نظر داد كه گروهی به عنوان « هیئت نمایندگی نجران » به مدینه بروند ، تا از نزدیك با پیامبر صلی الله علیه و آله دیدار كرده ، دلائل نبوت ایشان را مورد بررسی قرار دهند . بدین ترتیب ، شصت تن از ارزنده ترین و داناترین مردم نجران انتخاب گردیدند. در رأس آنان سه تن از پیشوایان مذهبی قرار داشت: 1- « ابو حارثة بن علقمه» ، اسقف اعظم نجران كه نماینده رسمی كلیساهای روم در حجاز بود. 2- « عبدالمسیح» ، رئیس هیئت نمایندگی كه به عقل ، تدبیر و كاردانی شهرت داشت. 3- « اَیهَم» ، كه فردی كهنسال و یكی از شخصیتهای محترم ملت نجران به شمار می رفت. مذاكره نمایندگان نجران بالاخره نمایندگان نجران ، به دیدار پیامبر اكرم (صلی الله علیه و آله) آمده و به مذاكره پرداختند ، در این مطلب ، گوشه ای از مذاكرات آنها می پردازیم : پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) : من شما را به آئین توحید ، پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت می كنم . سپس آیاتی چند از قرآن برای آنان تلاوت نمود. نمایندگان نجران: اگر منظور از اسلام ، ایمان به خدای یگانه جهان است ، ما قبلاً به او ایمان آورده و به احكام وی عمل می نمائیم. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) : اسلام علائمی دارد و برخی از اعمال شما ، حاكی است كه به اسلام واقعی نگرویده اید . چگونه می گوئید كه خدای یگانه را پرستش می كنید ، حال آنكه شما صلیب را می پرستید ، از خوردن گوشت خوك پرهیز نمی كنید و برای خدا فرزند قائلید؟ نمایندگان نجران : ما او را (مسیح) خدا می دانیم زیرا او مردگان را زنده كرد بیماران را شفا بخشید ، و از گِل پرنده ای ساخت و آن را به پرواز درآورد ، و تمام این اعمال حاكی است كه او خدا است. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) : نه ! او بنده خدا و مخلوق او است ، كه خدا او را در رحم مریم قرار داد و این قدرت و توانایی را خدا به او داده است. یكی از نمایندگان نجران: آری او فرزند خدا است زیرا مادر او مریم ، بدون اینكه با كسی ازدواج كند ، او را به دنیا آورده است . پس پدر او خدای جهان می باشد. در این هنگام ، فرشته وحی نازل گردید و به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) گفت كه به آنان بگوید : « وضع حضرت عیسی از این نظر مانند حضرت آدم است كه او را با قدرت بی پایان خود ، بدون اینكه دارای پدر و مادری باشد از خاك آفرید. » ( آل عمران /59 ) نمایندگان نجران : گفت و گوهای شما ما را قانع نمی كند. راه این است كه در وقت معینی با یكدیگر مباهله نمائیم ، و بر دروغگو نفرین بفرستیم ، و از خدا بخواهیم دروغگو را هلاك و نابود كند. در این هنگام ، حضرت جبرائیل نازل گردید ، آیه مباهله را آورد و پیامبر را مأمور ساخت تا با كسانی كه با او مجادله می كنند و حق را نمی پذیرند به مباهله برخیزد: « فمن حاجك فیه من بعد ما جائك من العلم فقـُل تعالوا نَدعُ ابنائنا وَ ابنائكُم وَ نِسائنا و نِسائكُم وَ انفُسَنا وَ انفُسَـكُم ثُمَّ نبتـَهـِل فـَنَجعل لعنة الله علی الكاذبین.» ( آل عمران /61) طرفین به فیصله دادن مسئله از طریق مباهله آماده شدند و قرار بر این شد كه فردای آن روز برای اثبات حقانیت خود مباهله نمایند. روز مباهله وقت مباهله فرا رسید . قبلاً پیامبر و هیئت نمایندگی « نجران» ، توافق كرده بودند كه مراسم مباهله در نقطه ای خارج از شهر مدینه، در دامنه صحرا انجام بگیرد. پیامبر از میان مسلمانان و بستگان خود ، فقط چهار نفر را برگزید كه در این حادثه تاریخی شركت نمایند. این چهار تن ، جز علی بن ابی طالب ، فاطمه دختر پیامبر و حسن و حسین (علیهم السلام) نبودند
، زیرا در میان تمام مسلمانان نفوسی پاك تر ، و ایمانی استوارتر از ایمان این چهار تن ، وجود نداشت. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) ، فاصله منزل و نقطه ای را كه قرار بود در آنجا مراسم مباهله انجام گیرد ، با وضعی خاص طی نمود. او در حالی رهسپار محل قرار شد كه حضرت حسین (علیه السلام) را در آغوش و دست حضرت حسن (علیه السلام) را در دست داشت ، فاطمه (سلام الله علیها) به دنبال آن حضرت و علی بن ابی طالب (علیه السلام) پشت سر وی حركت می كردند ؛ پیامبر (صلی الله علیه و اله) این چنین گام به میدان مباهله نهاد ، او پیش از ورود به میدان « مباهله» ، به همراهان خود گفت: من هر وقت كه دعا كردم ، شما دعای مرا با گفتن آمّین بدرقه كنید. سران هیئت نمایندگی نجران ، پیش از آنكه با پیامبر (صلی الله علیه و اله)) روبرو شوند به یكدیگر می گفتند: هرگاه دیدید كه « محمد» ، افسران و سربازان خود را به میدان مباهله آورد ، و شكوه مادی و قدرت ظاهری خود را نشان ما داد ، در این صورت وی فردی غیر صادق است و اعتمادی به نبوت خود ندارد. ولی اگر با فرزندان و جگر گوشه های خود به « مباهله» بیاید و با وضعی وارسته از هر نوع جلال و جبروت مادی ، رو به درگاه الهی گذارد ؛ پیداست كه پیامبری راستگو است و به قدری به خود ایمان و اعتقاد دارد كه نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودی قرار دهد ، بلكه با جرأت هر چه تمامتر ، حاضر است عزیزترین و گرامی ترین افراد نزد خود را ، در معرض فنا و نابودی قرار دهد. سران هیئت نمایندگی در این گفتگو بودند كه ناگهان ، چهره نورانی پیامبر اكرم (صلی الله علیه و اله)) با چهار تن دیگر نمایان گردید. همگی با بهت و حیرت به چهره یكدیگر نگاه كردند ، و از اینكه او فرزندان معصوم و بی گناه ، و یگانه دختر و یادگار خود را به صحنه مباهله آورده ؛ انگشت تعجب به دندان گرفتند. آنان دریافتند كه پیامبر ، به دعوت و دعای خود اعتقاد راسخ دارد والّا یك فرد مردد ، عزیزان خود را در معرض بلای آسمانی و عذاب الهی قرار نمی دهد. اسقف نجران گفت: من چهره هائی را می بینم كه هر گاه دست به دعا بلند كنند و از درگاه الهی بخواهند كه بزرگترین كوهها را از جای بكند ، فوراً كنده می شود. بنابراین ، هرگز صحیح نیست ما با این افراد ِ با فضیلت ، مباهله نمائیم ؛ زیرا بعید نیست كه همه ما نابود شویم ، و ممكن است دامنه عذاب گسترش پیدا كند ، همه مسیحیان جهان را بگیرد و در روی زمین حتی یك مسیحی باقی نماند. انصراف هیئت نمایندگی از مباهله هیئت نمایندگی با دیدن وضع یاد شده ، وارد شور شدند و به اتفاق آراء تصویب كردند كه هرگز وارد مباهله نشوند ، آنان حاضر شدند كه هر سال مبلغی به عنوان «جزیه» ( مالیات سالانه ) بپردازند و در برابر آن ، حكومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع كند. پیامبر اكرم (صلی الله علیه و اله)) رضایت خود را اعلام كرد و قرار شد آنها هر سال در ازای پرداخت مبلغی جزئی ، از مزایای حكومت اسلامی برخوردار گردند. سپس پیامبر اكرم (صلی الله علیه و اله)) فرمود: عذاب ، سایه شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود ، و اگر از درِ ملاعنه و مباهله وارد می شدند ، صورت انسانی خود را از دست داده ، در آتشی كه در بیابان برافروخته می شد ، می سوختند و دامنه عذاب به سرزمین« نجران» نیز كشیده می شد. نویسنده : ------------ جعفر سبحانی فروغ ابدیت ، جلد 2 . _________________ |
|||
|
|
۱۷:۲۲, ۲۰/آبان/۹۱
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
چه مباهله اي بود ديروز و چه زيبا مباهله اي ست فردا در كربلا همه بودند عقيله بني هاشم علمدار علي اكبر بنت الحسين و دردانه عطشان حسين ... . . . اصلا مباهله هنر اين خاندان است!! |
|||
|
|
۱۹:۳۷, ۲۰/آبان/۹۱
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
با سلام و احترام
مطلب بسیار مغیز و دارای عمقیست. ممنون از دوستان خوبم. منتظر ادامه هستم. یا علی التماس2آ |
|||
|
|
۲۲:۰۳, ۲۱/آبان/۹۱
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
عظمت حضرت زهرا علیهاالسلام در مباهله درعربستان پیش از اسلام، زن هیچ جایگاهی نداشت. زن به عنوان كنیزی كه در خدمت مرد قرار می گرفت تا كارهای خانه اش را انجام دهد، ایفای وظیفه می نمود. او در مسائل اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و غیره حق دخالت و اظهارنظر نداشت. در چنین شرایطی بود كه اسلام ظهور نمود، دیگر به جنس انسان اهمیتی نمی داد بلكه انسانیت وی حائز اهمیت بود. زنان صاحب حق و حقوقی شدند و دیگر كمتر مورد ظلم قرار می گرفتند. در چنین شرایطی كه دختران زنده به گور می شدند و برای زنان در جامعه هیچ شخصیتی قائل نبودند. حضرت زهرا علیهاالسلام پا به عرصه هستی نهاد و همگان از كارهای پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نسبت به ایشان تعجب می نمودند. پیامبراكرم با آن مقام مادی و معنوی، خم شده و دستان دختر خود را می بوسید و به او احترام ویژه می گذاشت. البته خیلی ها به اشتباه تصور می كنند كه ارزش حضرت به خاطر این بوده است كه ایشان دختر نبوت، همسر ولایت و مادر امامت بوده اند. حال آنكه باید در نظر داشت كه ایشان شایستگی و ارزش آن را داشته كه در این مسندها جای گرفته است. با بررسی تاریخ روز مباهله میبینیم كه خود حضرت زهرا(سلام الله علیها) آن قابلیت را داشته و از مقام والای معنوی برخوردار بودند كه به همراه پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به مباهله می روند. چرا كه در درگاه الهی قرب داشته و دعا یا نفرین ایشان به استجابت می رسید. مباهله با مسیحیان نجران كار ساده ای نبود كه با هر زن و مرد عادی بتوان آن را به اجرا درآورد بلكه افراد شركت كننده در مباهله باید به درجه ای از حق و یقین رسیده باشند كه خدای متعادل درخواست آنان را پاسخ گوید. این كه حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام در مراسم مباهله شركت داشته، حاكی از عظمت شخصیت ایشان است. |
|||
|
|
۲۰:۱۹, ۷/آبان/۹۲
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
سلام « فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءنَا وَأَبْنَاءكُمْ وَنِسَاءنَا وَنِسَاءكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَةَ اللهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ » « پس هر كه در اين [باره] پس از دانشى كه تو را [حاصل] آمده با تو محاجه كند بگو بياييد پسرانمان و پسرانتان و زنانمان و زنانتان و ما خويشان نزديك و شما خويشان نزديك خود را فرا خوانيم سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم » "جهت بالا اوردن بحث"
|
|||
|
|
۲۳:۲۳, ۷/آبان/۹۲
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
و اینک، سربازان اندیشه محمد صلى الله علیه وآله ،
همه خانواده و همه دار و ندار محمد صلى الله علیه وآله آمده اند. آمدهاند تا گواه صدق او باشند؛ تا گواه باشند بر یقین محمد. یقین، متاع بازار محمد صلى الله علیه وآله است. چگونه است که این بازار مکاره الحاد و این آزار جهل خودخواسته یهود، با مشتى جهل، به جدال با ایمان آمده است و چه حقیر است غیر از محمد و آلش هر کسى و چه ضعیف است غیر از کلام محمد! این جمع که مى آیند، هر یک براى حقانیت جهانى کفایت مى کنند؛ هر یک خود، دلیل آفرینش جهانند و سکان کشتى زمین. محمد صلى الله علیه وآله ؛ على علیه السلام ، فاطمه علیهاالسلام و حسن علیه السلام و حسین علیه السلام ، هر یک آیهاى از آیات پروردگارند. ستاره هاى آسمان حقیقت آبها در سرچشمه حیات، سجده بر شما را آغاز کردند و بادها از یمین و یسار مدینه، نیستان اندیشه را به نوا در آوردند. اى ستارههاى آسمان حقیقت! چگونه فرشته مرگ، قصد شما کند که مرگ و زندگى، بهانه شناخت شماست و شما اثبات آیین محمد؟! اما واى بر مردمى که از محمد امین، براى صداقتش گواه مى خواهند و از منادى توحید، براى رسالتش اعجاز. با نفس خویش، به مباهله آمده ام با نفس خویش به مباهله آمده ام. گفته ام نام پنج بهار بى خزان را با خود گواه مى برم. گفته ام نام پنج جهان بى منتها، پنج بى کران بزرگ را گواه مى برم. مى خواهم با جهل و تجاهل نفسم به جهاد درآیم. امروز، به نام محمد و على و فاطمه و حسن و حسین، مى خواهم بر الحاد پنهان درونم پیروز شوم؛ مى خواهم به دین محمد، دوباره بنگرم و بتى را که از خواسته هایم تراشیده ام، فرو بریزم. مى خواهم گوساله سامرى عادت هایم را در میدان مباهله با خود بسوزانم و به خودم ثابت کنم که براى عشق ورزیدن به خالق هستى، «عشق محمد بس است و آل محمد». ![]() |
|||
|
|
|
|
|
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| بازگوی خاطراتی در رابطه با امام خمینی (ویژه نامه دهه فجر) | Mohammad Trust | 0 | 799 |
۱۲/بهمن/۹۳ ۱۵:۱۰ آخرین ارسال: Mohammad Trust |
|
| « ویژه نامه ولادت امیرالمؤمنین علی بن ابیطالب علیه السلام » | مصطفي مازح7610 | 0 | 1,359 |
۲۲/اردیبهشت/۹۳ ۹:۵۳ آخرین ارسال: مصطفي مازح7610 |
|
| زندگی نامه ی شهدای کربلا " ویژه ی ماه محرم " و معرفی اصحاب امام حسین (علیه السلام) | Gryffen | 33 | 13,785 |
۲۲/آذر/۹۱ ۱:۵۲ آخرین ارسال: ats |
|










