کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
داستان هایی از تولد تا شهادت امام حسين علیه السلام
۱۸:۴۳, ۲۲/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۳/مرداد/۹۲ ۶:۵۹ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #1
آواتار


[تصویر: Sham.gif]

شكر و سپاس بى منتها، خداى بزرگ را، كه ما را از این امّت قرار داد و به صراط مستقیم ، ولایت اهل بیت عصمت و طهارت صلوات اللّه علیهم اجمعین هدایت نمود.


در شرایطی که به ماه معنوی محرم نزدیک می شویم، پرداختن به سیر معرفتی امام حسین علیه السلام اهمیتی ویژه تر به خود می یابد. لذا بر آن شدم تا سلسله داستانهایی با ذکر احادیث از ابتدای تولد حضرت تا هنگام شهادت ایشان که بر گرفته از کتابی با عنوان چهل داستان و چهل حديث از امام حسين عليه السّلام که به کوشش عبداللّه صالحى می باشد، خدمتتان عرض نمایم.

دوستان عزیز هم اگر داستانی از حضرت سراغ دارند ، نقل نمایند تا همه از این چشمه ی نا متناهی سیراب شویم.

باشد که مورد عنایت صاحب این عزا قرار بگیرد انشاالله


داستان اول: درخشش پنجمین نور ایزدى

مرحوم شیخ صدوق رضوان اللّه تعالى علیه در كتاب اءمالى خود به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه آورده است:
هنگامى كه حضرت ابا عبداللّه الحسین علیه السّلام تولد یافت ، خداوند متعال جبرئیل علیه السّلام را مامور گردانید تا به همراه یك هزار ملائكه یر زمین فرود آیند و رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله را بر ولادت نوزادش تبریك و تهنیت گویند.
پس از آن ، جبرئیل علیه السّلام نازل شد و اظهار داشت :اى محمّد! خداوند متعال تو را سلام مى رساند و مى فرماید: نام این نوزاد را حسین همچون شُبیر فرزند هارون قرار ده.


10- بحار الا نوار: ج 4
كتاب إ كمال الدّین : ص 282



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مسعود.پاکرو ، ترنم ، AFG Shia ، saloomeh ، N.Mahdavian ، در جستجوی سختی ، MAHDI59 ، جویای حقیقت ، mhvvhm ، دل خسته ، Agha sayyed ، Admirer ، mohsen-karimi ، حسن.س. ، دیدگاه نوین ، سرباز سید علی ، MohammadMeraj ، netlog36 ، 59-11(یامهدی) ، Hadith ، عبدالرحیم ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، fiftynine ، Bahar ، آیات

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۸:۰۰, ۳۰/آبان/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۳۰/آبان/۹۱ ۸:۳۸ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #11
آواتار
داستان یازدهم: تعبیر خواب

حسین بن علی(علیه السلام) که برای بیعت با یزید دعوت شده بود، همان شب کنار قبر جدش، رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رفت و آن حضرت را زیارت نمود و از امت شکوه کرد که مرا تنها گذاشته‌اند و فرمود: این شکایت من تا دیدار من و تو باقی است.
امام حسین(علیه السلام)، آن شب را تا صبح، در کنار قبر پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به رکوع و سجود و عبادت گذرانید صبح روز بعد، مروان ، امام(علیه السلام) را ملاقات نمود و نصیحت کرد که با یزید بیعت کند ولی حضرت پاسخ داد:


وَ عَلَی الاِسْلاَمِ الَسَّلاَمُ إذْ بُلِیَتْ الاُمَّهُ بِراعٍ مثل یَزِید
وقتی امت مسلمان به فرمانروایی مثل یزید مبتلا شوند باید با اسلام بدرود گفت

با این جمله پاسخ قاطع خود را مبنی بر عدم بیعت با یزید بیان نمود و از او جدا گردید باز شب دوم، نزد قبر جدش، پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) رفت و چند رکعت نماز خواند و تا صبح به راز و نیاز مشغول بود نزدیک صبح، سرش را بالای قبر گذارد و اندکی خوابش برد، در خواب، پیامبرص را دید که با گروهی از فرشتگان در سمت راست و چپ او به سویش می‌آیند حضرت رسول ص، حسین(علیه السلام) را در آغوش گرفت و به سینه چسبانید و بین دو چشمانش را بوسید و فرمود :

عزیز دلم!حسین! گویا می‌بینم که به خون آغشته‌ای؛
و با سر بریده، در کربلا، بر زمین افتاده‌ای و گروهی از امت من پیرامون تو را گرفته‌اند
در این هنگام، تو تشنه جان خواهی داد
آنان که با تو چنین کرده‌اند امید شفاعت مرا دارند
اما خداوند آنها را مشمول شفاعت من نخواهد کرد
و در روز قیامت محروم خواهند شد جان دلم حسین! ‌
اینک پدر و مادر و برادرت در اشتیاق تو هستند.

امام حسین(علیه السلام) به گریه افتاد و عرض کرد یا رسول الله! مرا با خود به درون قبر ببر ، اما حضرت رسول (صلی الله علیه وآله وسلم) می‌خواست فرزندش به مقامی بلند برسد و با شهادت ، بالاترین پاداش را از خداوند بگیرد حضرت از خواب بیدار شد و خواب خود را برای اهل بیت خویش نقل کرد پس از شنیدن این خواب، اندوه آنان بسیار و گریه‌هایشان آغاز شد.

اختران هدایت ص ۷۵

امضای مجید املشی
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: در جستجوی سختی ، MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، mhvvhm ، netlog36 ، Hadith ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، Bahar ، آیات ، PWLG
۱۹:۴۹, ۱/آذر/۹۱
شماره ارسال: #12
آواتار

داستان دوازدهم: دوستدار حسین


پیامبر (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) بچه ای را در راه دید

نشست و اورا گرفت و به او اظهار لطف و مهربانی کرد

وقتی علت را جویا شدند فرمود :

من او را دوست دارم چون او فرزندم حسین را دوست دارد

زیرا دیدم وقتی حسین می گذشت

خاک زیر پایش را برمی داشت و بر صورت می کشید

و جبرئیل به من خبر داد که او از یاران حسین در واقعه کربلا خواهد بود.


(خصائص الحسین/شیخ جعفرشوشتری)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: MohammadMeraj ، سدرة المنتهی ، mhvvhm ، ترنم ، netlog36 ، Hadith ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، Bahar ، آیات ، PWLG
۲:۵۶, ۵/آذر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آبان/۹۲ ۱۴:۰۰ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #13
آواتار


م
رحوم قیصر امین پور در نوشته ی "شبیه، شبیه، شبیه" بسیار هنرمندانه به داستان کربلا در قالب یک نمایش خیابانی یا تعزیه می پردازد، با تلفیق نگاه امروزی به واقعه کربلا، صحنه های زیبا و حماسی ای را خلق کرده است.


داستان سیزدهم: شبیه، شبیه، شبیه


من دير رسيدم. شبيه حضرت عباس مي خواست به ميدان برود. حتي از حر هم ديرتر رسيده بودم!
اما گويا هنوز هم دير نشده بود.

شبيه شمر با كلاه خود و شمشير و زره، در ميدان جولان مي داد و وقيحانه به قصد خود اعتراف مي كرد. سمت راست ميدان، اهل حرم و سبزپوشان ايستاده اند. و سمت چپ، سرخ پوشان. چقدر نزديك و چقدر دور!
مشكل بود تا باور كنم كه اين جا كربلا و امروز عاشورا است؛ ولي شبيه بود!

شبيه حضرت عباس از امام اذن ميدان مي خواست. اما در زمينه شور مي خواند و شبيه عباس با شور پاسخ مي داد؛ اما سرخ پوشان همه خارج از دستگاه و بي تحرير مي خواندند.

من خيلي دلم مي خواست امام را ببينم؛ اما دور بود و چهره اش را خوب نمي ديدم. امام با دست مبارك، بر تن شبيه عباس كفن پوشاند. شبيه عباس برق آسا به قصد آب بر اسب جست. اسب بال گرفت و تماشاگران غوغا كردند.

همه چيز معمولي بود؛ تا اينكه ناگهان زني از ميان جمعيت تماشاگر بيرون پريد. تنم لرزيد. زن زمين خورد. از زمين برخاست؛ يا حضرت عباس! زن سياه پوش بود با كودكي در آغوش! همين كه از صف تماشاگران جدا شد به ميدان رسيد.

خدايا، هيچ وقت ميدان اين قدر نزديك نبوده است! در يك قدمي!
زن به ميدان زد. سراسيمه مي دويد. ناگهان ايستاد. خم شد. مشتي خاك برداشت، به سرخود زد و به سر كودكش نيز. همچنان سراسيمه مي رفت. چه مي خواهد بكند؟ قرار نيود كسي از صف تماشاگران به ميدان برود. قبل از اينكه كسي متوجه بشود به وسط ميدان رسيد. شبيه حضرت عباس به تاخت از كنار او گذشت. زن به دنبالش دويد. به او رسيد. دست در ركابش زد. اسب ايستاد. زن كودكش را بر سر دست به اهتزاز در آورد. شبيه حضرت عباس گويي مي دانست. دستي از آستين برآورد و به پيشاني كودك كشيد. خدايا چه نذري و نيازي بود؟

زن، فاتحانه برمي گشت. ولي من ديگر چيزي نمي ديدم. شكستم و به زمين نشستم.
خدايا، چه باوري! و من كه تا اين موقع باور نمي كردم؛ به باور آن زن ايمان آوردم.

ولي چطور مي شود باور كرد؟ آخر اين نمايش بود و واقعيت نداشت. همه مي دانستند.

ولي راستي مگر خود عاشورا هم نمايش نبود؟ وقتي كه خود واقعيت، نمايش باشد؛ نمايش هم واقعيت است. عيب از من بود كه در جزئيات مانده بودم؛ صورت ها، چشم ها، لباس ها، زمان، مكان...

جزئيات آدم را به اشتباه مي اندازد.



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: سدرة المنتهی ، mhvvhm ، ترنم ، netlog36 ، Hadith ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، Bahar ، آیات
۱۷:۲۱, ۵/آذر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آبان/۹۲ ۱۳:۵۹ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #14
آواتار


ادامه ی
داستان سیزدهم: شبیه، شبیه، شبیه


به هيئت كلي سوار نگاه كردم، خودش بود- حضرت عباس!- داشت به سمت سرخ پوشان مي تاخت. جهت هم همان جهت بود. پس ديگر چه مي خواستم؟

حضرت عباس به سوي رود فرات اسب مي راند، ولي سرخ پوشان نگذاشتند.

سرخ پوشان چقدر زيادند! سرخ پوشان چقدر بي چهره اند! اما آن ها هم خودشان بودند و واقعيت داشتند. پس چرا نبايد باور كرد؟ وقتي كه تمام رود فرات در يك تشت آب خلاصه مي شود، وقتي كه يك نخلستان در يك شاخه نخل خلاصه مي شود؛ چرا يك انسان نمي تواند حضرت عباس بشود؟

اين جا همه چيز خلاصه بود. اصلا مگر خود عاشورا خلاصه نبود؟ مگر عاشورا خلاصه تاريخ نبود؟
و تاريخ مگر گسترش عاشورا نيست؟
آيا كسي ادعا كرده است كه تشت آب همان رود فرات است؟
به همين نسبت هم آن سوار، خود حضرت عباس است.

زنان عرب با دل هاي پاكشان خيلي زودتر از من، اين را فهميده بودند و پشت سر آن زن، كودك در بغل به ميدان زده بودند. و هيچ كس هم جلودارشان نبود؛ يك قدم برمي داشتند و از سر مرز تاريخ مي گذشتند. هزار سال، هزار فرسخ سفر با يك قدم! به كربلا پا مي گذاشتند، مشتي خاك بر سر؛ دستي در ركاب عباس و نيت و حاجت!

خدايا! وقتي كه تشبيه به واقعيت، اين همه تقدس مي آورد؛ خود واقعيت چه مي كند؟


خاكي كه تا چند لحظه قبل و چند لحظه بعد برايشان هيچ ارزشي نداشت؛ حالا چقدر مقدس شده بود!


انشاالله ادامه دارد...



ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: netlog36 ، Hadith ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، Bahar ، آیات
۵:۳۷, ۷/آذر/۹۱ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۹/آبان/۹۲ ۱۳:۵۶ توسط مجید املشی.)
شماره ارسال: #15
آواتار


ادامه ی
داستان سیزدهم: شبیه، شبیه، شبیه


سرخ پوشان حضرت عباس را محاصره كرده بودند. طبل ها بر دل مي كوبيد، و سنج ها در دل مي لرزيد. و سواران سرخ پوش در جولان.
براي يك تن بي دست مگر چند لشكر لازم است؟

ميدان غرق غبار بود . و چشم، چيزي نمي ديد جز برق گاه گاه شمشيرها.
چرا غبار نمي گذاشت تا خوب ببينم كه واقعه چگونه اتفاق مي افتد؟ معني اين غبار چه بود؟
حضرت عباس در ميدان افتاده بود. و هجوم زنان بود كه شال سبزي ازگردن كودكان شان نذر دست بريده حضرت مي كردند. مشتي خاك از كنار نعش برمي داشتند و به سر و صورت مي كشيدند. هرچند كه ديگر خاك نبود؛ همه چيز بود. معناي ديگري داشت؛ چرا كه شهادت "ماده" را "معني" مي كند.

امام، كمرشكسته به خيام مي رود... .
من داشتم مي نوشتم كه علي اكبر چگونه شهيد شد. و به ياد آن سال ها بودم كه پيدا كردن كسي كه نقش حضرت عباس و علي اكبر را بازي كند، چقدر دشوار بود؛ و حالا چه فراوان و آسان! كه ناگهان صداي كِل زدن زنان در مغز استخوانم پيچيد.
چه شده است؟ واويلاست! قاسم به ميدان مي رود؟
خدايا چقدر سريع اتفاق مي افتد! اصلا فرصت نوشتن و تحليل چند و چون وقايع نيست. قاسم به ميدان مي رود سراپا سبز، سوار بر اسب سفيد، با گستوان سبز.
قاسم شهيد مي شود و زنان كِل مي زنند! مگر عروسي است؟!
من نمي دانم اين زنان تماشاگرند، يا بازيگر؟! بعد از قاسم، طفلان زينب به ميدان مي روند. كفن پوش- ولي اين ها كه هنوز كودك اند! شمشيرهايشان به زمين مي خورد!
كسي چه مي داند، شايد دور از چشم مادر، در شناسنامه هايشان دست برده اند! دو طفل بر خاك پرپر مي زنند...
علي اصغر بر دست امام زمان ظهور مي كند. ميدان ساكت است؛ اما صداي انفجاري در ذهن من تداعي مي شود،- صدايي شبيه انفجار توپ يا موشك- حرمله تير را رها مي كند. تير صدايي ندارد؛ اما در ذهن من صداي موشك تداعي مي شود.
خدايا، تير حرمله امروز چه صداي عجيبي دارد! حركت آخر علي اصغر و سپس آرامش و پاشيدن مشتي خون به آسمان!

اما اين نمايش واقعا چقدر شبيه عاشورا است؟ تنها يك نفر غير از خدا مي تواند قضاوت كند. او كه هر دو نمايش را ديده است؛ خورشيد! ظهر شده است. خورشيد، آن روز ظهر هم آن جا بوده و همه چيز را ديده است! هم اكنون هم در وسط آسمان به تماشا ايستاده است.

اگر چه خورشيد به مساوات بر هر دو دسته مي تابد؛ ولي اين عادلانه نيست. خورشيد نبايد بر تشنگان، اين گونه بي رحمانه بتابد!
اما خورشيد هم انگار باور كرده و در نمايش شركت كرده است. وچه خوب نقش خودش را بازي مي كند!- گرم و سوزان- درست مثل آن روز.


صداي اذان مرا به خود مي آورد. امام به نماز مي ايستد. در گرماگرم جنگ!
پس از نماز، نوبت به امام مي رسد.
يعني ديگر هيچ كس نمانده است كه پيش از امام به ميدان برود؟
امام بر ذوالجناح طلوع مي كند و بال مي گيرد. خدايا چقدر شبيه امام است! مخصوصا حالا كه سوار اسب است!
و ديگران چقدر شبيه آن هفتاد و دو نفر بودند؟
و من چقدر شبيه تماشاگران هستم!
و ما همچنان تماشاگر بوديم. اما چطور مي شود تنها تماشاگر بود گذاشت تا همه چيز عينا شبيه آن روز تكرار شود؟
تا چند لحظه ديگر مثل هميشه، امام هم به ميدان مي رود، شهيد مي شود و نمايش هم به پايان مي رسد.
فرياد "هل من ناصر" از گلوي امام برخاست. ميدان ساكت بود. دوباره فريادش به آسمان رفت؛ ولي باز هم همه جا ساكت بود.

ناگهان از گوشه سمت راست ميدان غوغايي برخاست. صف تماشاگران به هم خورد. همه چشم ها به آن سو چرخيد- نگران-
ناگهان يك صف منظم از سبزپوشان كفن پوش به ميدان زدند. – تفنگ به دوش – گويا ديگر تاب تماشا نداشتند. سبزپوشان در جلو امام ايستادند. خدايا چه شده است؟
قرار نبود نمايش چنين باشد. پشت سر سبزپوشان، مردم كه تا آن لحظه تماشاگر بودند، به ميدان ريختند. پير، جوان، زن، كودك- با لباس هاي معمولي- ميدان سراسر سبز شد!
سرخ پوشان گم شدند. خدايا اين ها چه مي كنند؟ آيا مي خواهند نمايش را از نو شروع كنند؟ نه، مثل اينكه مي خواهند نمايش را ادامه دهند.
گويا پس از هفتاد و دو نفر، باز هم كساني هستند كه پيش از امام به ميدان بروند... .
هنوز نوبت امام نرسيده است.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: saloomeh ، جویای حقیقت ، netlog36 ، Hadith ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، Bahar ، آیات
۱۳:۵۵, ۱۹/آبان/۹۲
شماره ارسال: #16
آواتار


داستان چهاردهم: شهادت با لب تشنه


نوبت ميدان رفتن امام(علیه السلام) سر رسيد ابتدا چند نفر از سپاه دشمن به جنگ حضرت آمدند و كشته شدند، ابن سعد فرياد زد:
چه مي‌كنيد؟ اين پسر علي است، روح علي در پيكر اوست، با او تن به تن جنگ نكنيد.
دشمن نيرنگ ديگري به كار برد؛ سنگ پراني و تيراندازی ! جمعيت بسيار زيادي از دور شروع به تيراندازي كردند و سنگ پرتاب مي‌كردند.
امام حسين حمله كرد و سربازان دشمن گريختند، ابا عبدالله حمله را خيلي ادامه نمي‌داد تا فاصله‌اش با خيمه‌ها زياد نشود نقطه‌اي را مركز قرار داده بود كه از آن نقطه صدا به حرم مي‌رسيد حضرت در آنجا با گفتن «لاحَولَ وَ لا قُوّةَ اِلاّ بِاللّهِ العَلِيِّ العَظِيْمِ» زنده بودنش را خبر مي‌داد.
امام (علیه السلام) كه با اهل بيت وداع كرده و به جنگ رفته بود، خودش را به شريعه فرات رساند در اين هنگام شخصي فرياد زد حسين! ‌تو مي‌خواهي آب بنوشي؟! به خيام حرمت ريختند!
امام (علیه السلام) به خيمه‌ها برگشت وقتي براي بار دوم خواست با اهل بيتش وداع كند، فرمود:

اهل بيت من!‌ شما حتماً بعد از من اسير مي‌شويد، بكوشيد در مدت اسارتتان،‌ كوچكترين تخلفي از وظيفه شرعي‌تان نكنيد مبادا كلمه‌اي به زبان بياوريد كه از اجر شما بكاهد، ولي مطمئن باشيد، كه اين پايان كار دشمن است اين كار، دشمن را از پا در مي‌آورد، بدانيد كه خدا شما را نجات مي‌دهد و از ذلت حفظ مي‌كند.

اهل بيت، خوشحال شدند و امام با آنها وداع نمود، بعد از مدتي، صداي شيهه اسب امام را شنيدند، گفتند امام براي بار سوم آمده است تا با آنها خداحافظي كند.
بيرون آمدند، اما ذوالجناح را بدون امام ديدند متوجه شهادت امام شدند، دور اسب را گرفتند، هر كدام سخني با آن مي‌گفت،


كودكي گفت آيا پدرم با لب تشنه شهيد شد؟


حماسه حسيني ج2 ص 215-212
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Hadith ، مصباح ، عبدالرحیم ، mahdy30na ، عبدالرحمن ، Bahar ، آیات
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  چکیده کتاب قیام و انقلاب مهدی، علیه السلام kamelia 0 1,429 ۲۸/مرداد/۹۳ ۱۲:۴۴
آخرین ارسال: kamelia
  کتاب العبقری الحسان فی احوال مولانا صاحب الزمان علیه السلام parisan 7 6,177 ۱۴/فروردین/۹۲ ۱۵:۵۸
آخرین ارسال: علی 110
  معرفی کتاب "شيوه مناظرات انبيا و امام صادق (علیه السلام)" مجید املشی 0 1,789 ۲۵/مهر/۹۱ ۴:۰۹
آخرین ارسال: مجید املشی

پرش در بین بخشها:


بالا