|
وقتی یک وهابی برای امام حسین گریه می کند
|
|
۱۶:۰۴, ۲/آذر/۹۱
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/آبان/۹۲ ۲۱:۵۵ توسط ELENOR.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
![]() آموزش تبليغ وهابيت در 5 دقيقه سلمان سال 61 در سنندج بدنيا آمد. مادرش اهل سوريه و شيعه بود اما پدرش نه. اسمش را به اصرار مادرش كه سيراب از محبت اميرالمومنين بود سلمان گذاشتند. خودش ميگويد هميشه از اينكه اسمم سلمان و مادرم شيعه بود شرمنده بودم. «با تشویق پدرم در دوران راهنمایی، در كنار درس های مدرسه، تحصیل دروس حوزوی را هم شروع كردم و ادامه دادم. بعد از اتمام دبیرستان، 3 سال دوره ی تكمیلی حوزه را به زاهدان و مسجد مكی رفتم و پس از مولوی شدن، 4 ماه هم به رایوند پاكستان، برای آموزش یك دوره كامل نحوه ی تبلیغ و جذب رفتم. پس از برگشت از پاكستان، امتحان كنكور دادم و در دانشگاه كرمانشاه در رشته استخراج معدن قبول شدم. در پاکستان به طور تخصصی در 20 جلسه یاد می دادند که چگونه فردی را در عرض 5 دقیقه به وهابیت جذب کنیم این آموزش را نزد آقایی به نام ابراهیم نژاد می دیدیم.» گفت يكبار هيئت! در همانجا دوستي پيدا ميكند به نام مهدي. مهدي شيعه بود و سلمان در عين رفاقت تلاش ميكرد او را وهابي كند. كلي كتاب به او ميدهد و در عوضش مهدي هم يكبار او را به مجلس عزاي سيدالشهدا(علیه السلام) دعوت ميكند. سلمان با همان لباس و ظاهر مولويهاي وهابي و بعد از كلي اين پا و آن پا كردن ميرود به هيئت. «یك گوشه ای با خشم مجبور شدم که بنشینم. دیدم سید بزرگواری منبر رفت (نماینده ولی فقیه در کرمانشاه بود) و در حین صحبت هایش گفت: كدام یك از شما حاضرید به خاطر خدا و اسلام جانتان را بدهید و بعدش هم مطمئن باشید زن و بچه تان به اسارت می روند؟ در آن زمان سیدالشهدا(علیه السلام) چه دید كه حاضر شد، جانش گرفته شود و اهل و اولادش به اسارت روند؟ چرا امام حسین(علیه السلام) دست به چنین كار بزرگ زد؟ هر چی فكر كردم دیدم كه در شخصیت های محبوب من، شخصیتی مثل امام حسین(علیه السلام) پیدا نمی شود كه حاضر باشد به خاطر اسلام، دست به چنین كار بزرگ و خطرناكی بزند! این سوال مهمی بود كه برایم ایجاد شد.» چراغها را كه خاموش كردند و مشغول سينه زدن شدند، او شروع كرد به گريه كردن. آنقدر كه لباسهايش خيس شد. براي غربت و مظلومين غريب كربلا گريه ميكرد. از اينكه در وهابيتشان نگذاشتند امام حسين(علیه السلام) را بشناسد افسرده شده بود. تحقيق و پژوهش حتي در شيطان پرستي از هيئت كه بيرون ميآيد چهار سال جديدي در زندگياش شروع ميشود. چهار سالي كه به مطالعه و پژوهش درباره تمام مذاهب اهل سنت، مسيحيت، زرتش و حتي شيطان پرستي ميانجامد. اما تعارضات موجود در اين مكاتب و فرقهها او را راضي نميكند. «گذشت و خیلی با احتیاط فرقههای شیعه را بررسی كردم تا اینكه برای شناخت بهتر شیعه دوازده امامی، رهسپار قم شدم. به دفتر آیت الله بهجت رفتم و سوالات و شبهاتی كه داشتم از آنجا پرسیدم و آنها هم با صبر و حوصله و محبت بسیار به من پاسخ دادند. بعد از آنان خواستم كتابی به من معرفی كنند تا دربارهی شیعه بیشتر تحقیق كنم. آنها كتاب المراجعات و شبهای پیشاور را به من معرفی كردند. آن كتاب ها را تهیه كردم و شروع كردم به خواندنشان. مطالب آن دو كتاب را كه می خواندم برای اینكه ببینم مطالبی كه از كتاب های اهل سنت نقل می كنند صحیح است یا نه، فورا مراجعه می كردم به كتاب های اهل سنت یا به نرم افزار المكتبه الشامله و با كمال تعجب میدیدم مثل اینكه این روایات، واقعیت دارد. برای من سوال پیش آمده بود كه چرا بعد از این همه سال، این روایات دور از چشم ما بوده و ما ندیدیم؟» در مباحثه كه كم اوردند پاي ماكسيما را وسط كشيدند! خواندن اين كتابها شش ماه طول ميكشد. كمكم حقانيت شيعه با استناد به خود كتابهاي اهل سنت برايش مسجل ميشود. اما هنوز شيعه نشده است. ترديد دارد. خودش ميگويد تعصبات اجازه نميداد. به سختيهايي كه پيش رويش بود فكر ميكند. «بالاخره شیعه شدم و بعد از شیعه شدنم یك دفترچه هایی را چاپ كردم كه تحت این عنوان كه "آیا شیعه حق است؟" و در آن دلائلی از كتابهای اهل سنت كه ثابت می كرد مذهب شیعه، مذهب صحیح است آوردم و پخش كردم. یك نفر این دفترچه را برد و به پدرم داده بود. و گفته بود: این را پسر شما چاپ كرده است. پدرم به من گفت: سلمان شیعه شده ای؟ من هم جرات نكردم بگویم: آره. تقیه كردن را هم بلد نبودم. گفتم: اگر خدا قبول كند . گفت: نه گولت زدند . گفتم. من یك عمری به مردم می گفتم شما گول شیعه را نخورید حالا شما به من می گویید گول خوردهای؟» بحث كردن با پدر و خيلي از اهل سنت شش ماه طول ميكشد. همه را در مناظرهها شكست ميدهد. حتي چند نفري هم شيعه ميشوند. پدر وقتي در بحث نميتواند مقاومت كند به تطميع رو ميآورد. ميگويد زانتياي زيرپايت را ماكسيما ميكنم اما حرف از شيعه نزن. حتي ميگويد شيعه بمان اما شيعه را تبليغ نكن. وقتي سلمان قبول نميكند، راه ديگري در پيش ميگيرند. راهي كه به آوارگي سلمان و همسرش ختم ميشود. چيزي شبيه ماجراي كوچه بنيهاشم شش ماه آزار و اذيتها را تحمل كرد. ميخواست راهي تهران شود تا كاري گير بياورد و خانهاي اجاره كند و بعد بيايد دنبال همسرش. همسري كه شيعه شده بود و باردار بود. از خانه كه بيرون ميرود ميبيند پدرش با چند نفر سر كوچه ايستادهاند. مثل اينكه خبر داشتند مرغ دارد از قفس ميپرد. همسرم گفت من تا سر كوچه با تو می آیم . گفتم: نه، همین جا بمان. ولی اصرار كرد و با من آمد . به سمتشان رفتم .مانع عبور من شدند. آنها 5 ، 6 نفری بر سرم ریختند و یكی شان با چوب دستی كه در دست داشت محكم بر سرم كوبید و من بر اثر آن ضربه آنجا افتادم و دیگر چیزی نفهمیدم و بواسطه آن ضربه لکنت زبان گرفتم. خانمم كه قصد داشت از من دفاع كند، جلو آمده بود تا مانع آنها شود، كه یكی از آنها با لگد به او زد ، و بر اثر آن ضربه، بچه اش را که 4 ماهه بود سقط كرد ولی خدا رو شكر، من آن صحنه را ندیدم.» ياد مظلوميت امام علي ميافتد و به ياد ماجراهاي كوچه بنيهاشم ميسوزد. جرم شيعه بودن بالاتر از هزاران قتل است! سه روز بعد وقتي در بيمارستان بهوش ميآيد دست زنش را ميگيرد و با همان حال و روز فرار ميكنند. ميروند اروميه پيش يكي از دوستان سلمان تا شايد كمكش كند. او وقتي ميفهمد سلمان شيعه شده است ميگويد اگر هزار قتل انجام داده بودي كمكت ميكردم اما حالا كه شيعه هستي، نه! جالب بود كه اين رفيق سني متعصب اصلاً از دين و مذهب چيز درست و حسابي نميدانست. عمر و ابوبكر را نميشناخت اما بخاطر تبليغات مسموم وهابيت چنين تفكري پيدا كرده بود. «آنجا بود كه از خانه اش بیرون رفتم و برای اولین بار در طول عمرم، با همسر مریضم كه بچه اش را سقط كرده بود در خیابان خوابیدیم . با مقدار پولی كه داشتیم، خودمان را به قم رساندیم و چون هیچ كس را در قم نمی شناختیم و جایی برای ماندن نداشتیم، مدت 45 روز در جمكران ماندیم. گرسنگی می كشیدیم ولی وقتی یاد گرسنگی و آوارگی و پای برهنه ی اهل بیت امام حسین (علیه السلام) می افتادم تحملش برایمان آسان می شد.» ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم كه ناموسمان توی خیابان بخوابد سال 85 بود. 45 روز در جمكران، بدون پول و جا و غذا. تكه كاغذي پيدا ميكند و نامهاي به امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) مينويسد. ميگويد آقاجان ما بخاطر شما همه چيز را رها كرديم و آمديم اينجا. ميگويد هرجوري بود روزي يك وعده غذا برايمان جور ميشد. يا هيئتي ميآمد يا نذري ميدادند. تا اينكه... «شبها روی كارتون می خوابیدم مدت ها كه گذشت یكی از انتظامات جمكران كه ما را چند روزی زیر نظر داشت، آمد و گفت: كارت شناسائی تان را ببینم! شما كی هستید؟ كارت شناسایی را نشانش دادیم . وقتی اسم سنندج را دید گفت: شما اینجا چه كار می كنید؟ با لكنت زبان شدیدی كه در اثر ضربه به سرم وارد شده بود، بهش گفتیم: ما شیعه شده ایم. گفت: كار بدی نكرده اید آیا قم جایی را دارید؟ خجالت كشیدم بگویم نه، گفتیم یك جایی داریم . رفت و 20 دقیقه بعد برگشت و گفت: 30 هزار تومان شما را بس است تا به شهر خودتان برگردید؟ گفتم: من پول نمی خواهم! گفت: ما شیعه ها اینقدر بی غیرت نیستیم كه ناموسمان توی خیابان بخوابد و بی تفاوت باشیم . پول را به من داد و بعد از دو ماه و خورده ای توانستم با آن پول به حمام بروم و موهای سرم را كوتاه كنم.» وقتي امام رضا بطلبد ميروند حرم كريمه اهل بيت(سلام الله علیها). متوسل ميشوند به بيبي معصومه. يكي از خادمها راهنمايي ميكند كه بروند دفتر مراجع و كمك بخواهند. «اول دفتر آقای مکارم شیرازی رفتم . بعد دفتر مقام معظم رهبری رفتم. آقایی آنجا نشسته بود. تا آمدم جریان را تعریف کنم خانمم شروع به گریه کرد و من داستان را تعریف کردم. او وقتی وضعیت ما را دید خیلی به ما محبت كرد و گفت: اگر می خواهید قم بمانید جایی برای شما بگیرم . گفتم: نه می خواهیم برگردیم ارومیه و در مدارس آنجا ، كار پیدا كنم . گفت: باشه و یك مقداری پول به ما داد و ما از آنجا خارج شدیم.» بيرون كه ميآيند هواي زيارت برادر حضرت معصومه به سرشان ميافتد. بجاي اروميه ميروند مشهد، پابوس امام رضا(علیه السلام). زيارت دو سه روزه تبديل ميشود به مجاورت سه چهار ساله. فرزند خواستم و كربلا، هر دو جور شد همسرش بر اثر سختيها نحيف شده و افسردگي گرفته بود. به صورت غير رسمي طلبه حوزه علميه مشهد ميشود. بعد از آن برميگردند قم و به كمك يكي از دوستان خانهاي ميگيرند. ماجراي كربلا رفتنشان هم خواندن دارد. «در سال 89 در مراسم عید حضرت زهرا (سلام الله علیها)، دو چیز خواستم یكی ، یك بچه و دیگری زیارت كربلا . هفتهی بعدش یك نفر هیئتی، مرا دید و گفت: دیشب خواب دیدم كه شما و خانمت در حسینیه برای عزاداران امام حسین(علیه السلام) چایی می ریزید. خوابش را اینگونه تعبیر كرد باید شما و خانمت را به كربلا بفرستم. او یك بانی پیدا كرد و ما را به كربلا فرستاد. چند وقت بعد از سفر كربلا، متوجه شدیم كه بچه ی تو راهی داریم. اولش باورمان نمی شد، سالها از اون ضربه ای كه به پهلوی خانمم وارد شده بود می گذشت و احتمال نمی دادیم كه او دوباره حامله شود.» سفينه النجاه بودن سيد الشهدا به دادم رسيد بغير از سلمان يكي از خواهرها و يكي از برادرهايش هم شيعه شدهاند و همگي از خانواده طرد. خودش ميگويد گريه آن شبش در هيئت رنگ و بوي عجيبي داشت. «آن گریه واقعا یک گریه ی خاصی بود یک لطف بود آن شب به قدری گریه کردم که تمام لباسم خیس شد. همان سفینة النجاة بودن حضرت سیدالشهدا آن شب تأثیر خودشان را روی من گذاشت. به نظرم آن 4 سالی هم که خواندم و مطالعه کردم و طول کشید برای این بود که پایه های من قوی شود که در هر مناظره ای همه را شکست دهم که وقتی یک مسیحی می آید و به من چیزی می گوید من به او نخندم و هیچ شبهه ای برای من هیچ گاه بوجود نیاید.» ======================== فیلم مصاحبه با این فرد
مصاحبه دوم با شبکه ی جهانی ولایت دانلود لینک اول مصاحبه ی اول با شبکه جهانی ولایت ((کامل)) --- مصاحبه اول دانلود لینک دوم |
|||
|
|
۲۱:۱۱, ۵/آذر/۹۱
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
(۲/آذر/۹۱ ۱۶:۰۴)رمز شب نوشته است: سلمان حدادی گفته: |
|||
|
|
۲۲:۵۰, ۳/شهریور/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۸/شهریور/۹۲ ۱:۱۸ توسط seiied.)
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام و تشکر از مطلبی که گذاشتید.برنامه ایشون رو تو ماه رمضان از شبکه قم دیدم ولی همه مطالب این تابیک رو مطالعه نکردم. یه قسمتی از خاطراتش تعریف می کنه که دوبار دوتا بچه شیعه تو دوتا شهر مقدس یعنی قم ومشهد کلاه سرش و میزارن و اندک بول و لوازمی رو که داشته رو ازش سرقت می کنن. اگر از خویشاوندان وهابی خودش کتک خورده از برادرای شیعه خودش هم نارو دیده.اما همچنان به هدف و عشقی که داشته مصمم بوده نه مثل ما که تا چهارتا بی عدالتی تو جامعه می بینیم تمام دین و ایمانمون رو میزاریم کنار و فحش عمه ننه می بندیم به بالا و بایین حکومت. قابل توجه کسانی که (از جمله خودم) تا یه روحانی نمای ظاهر نما یا یه حزب اللهی که انگشتر عقیق دست راست داره و تسبیح به دست چب و جای مهر داغ روی بیشونی و سلام علیکمش هم فراموش نشه می بینن سریع از اسلام و تشیع زده می شن و اسلام رو با مسلمان یکی می کنن. یا حق |
|||
|
|
۱۹:۱۴, ۱۴/آبان/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۴/آبان/۹۲ ۲۱:۳۷ توسط ELENOR.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
فیلم مصاحبه با این فرد
مصاحبه دوم با شبکه ی جهانی ولایت دانلود لینک اول مصاحبه ی اول با شبکه جهانی ولایت ((کامل)) --- مصاحبه اول دانلود لینک دوم |
|||
|
|
۲:۳۲, ۱۶/آبان/۹۲
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
ممنون از ناظر محترم برای اصلاح تاپیک (خیلی خوب شده فرمت و تغییر رنگها)
|
|||
|
|
۱۴:۳۳, ۱۶/آبان/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
قبلن یکی از دوستان کلیپ ایشون رو ک از آپارات گرفته بود، اینجا قرار داده بود!!!
پیشنهاد میکنم کسانیکه ندیدن حتما ببینند
|
|||
|
۱۷:۵۵, ۱۶/آبان/۹۲
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
به نام خدا
سلام علیکم واقعا ماجرای زیبا و عجیبی بود. کاش شیعه های شناسنامه ای هم ذره ای با فضایل اهل بیت آشنا شوند. این ماجراها را باید به صورت فیلم و مستند در بیاورند و توسط صدا و سیما پخش شوند. اگر این قضیه برعکس بود،الآن وهابیت هزاران بار در بوق و کرنا کرده بود. حیف. صدا و سیما ما از به جای ساختن این فیلم ها می رود فیلم خواستگاری و ... پخش می کند. فی امان الله |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| طرح جنجالی وهابیها برای انتقال پیکر پیامبر(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) | انتصـار | 1 | 1,348 |
۱۲/شهریور/۹۳ ۱۰:۳۵ آخرین ارسال: نورالسادات |
|
| طرح مفتی برجسته وهابی برای نبش قبر پیامبر | ISOD | 0 | 1,107 |
۱۱/شهریور/۹۳ ۱۳:۰۲ آخرین ارسال: ISOD |
|
| آموزش کودکان توسط تروریست های وهابی برای کشتن شیعیان | bagheri4 | 0 | 1,357 |
۲/اسفند/۹۱ ۲۳:۳۷ آخرین ارسال: bagheri4 |
|
| دفاع امام جماعت وهابی مسجد قبا از امام حسین (علیه السلام) | AmirAli133 | 1 | 1,479 |
۲۴/آذر/۹۰ ۱۴:۳۹ آخرین ارسال: محمود |
|





![[تصویر: 236146541641539716892217792105216926120225.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1391/08/236146541641539716892217792105216926120225.jpg)





