کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 5 رای - 4.6 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شهید گمنام سلام
۱:۳۶, ۲۹/آذر/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


شهید گمنام سلام
خوش اومدی مسافر من، خسته نباشی پهلوان
شهید گمنام سلام
پرستوی مهاجر من، صفا دادی به شهرمون



وقتی اومدی، با تو بوی غربت اومد! وقتی اومدی یاد بی کسی و تنهایی پیچید تو پس کوچه های دلم! دلم سوخت، برای خودم! وقتی داشتی می رفتی دلم گرفت! بدجور، دوباره خالی شدم، خالی تر از قبل جا موندم، توی خودم! تو هوای بیخودی های خودم. تمام منم خورد شد، ریخت روی خاک! پشت تابوتت زمین خوردم. دیدی منو وقتی ریختم روی خاک؟ هیچ دستی نبود بلندم کنه! هیچ دستی بلد نبود بلندم کنه. دیدی دلم چقدر سوخت؟! بلد نبودم نگهت دارم واسه خودم!
امروز مهمون شهید گمنام بودیم! دوباره اومده بود یادمون بیاره از کجا اومدیم، به کجا داریم میریم! یادمون بیاره چقدر میانبورای پرپیچ و خم درست کردیم واسه دل تنها و بی کس خودمون! اومده بود تا دوباره خودمونو به یاد خودمون بیاره! یادمون بیاره کسی منتظر بر درگاه خانه ایستاده تا رسیدن ما!

شهید گمنام سلام...
تو صدای مرا میشناسی! حرفهای مرا میفهمی! تو همان تکرار حضوری! تکرار دلم!
تو همان حرفهای برای نگفتنی
حرفهایی که هرگز سر به ابتزال گفتن فرود نمی آورند...
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند!
دلم را ببر با خود! صبر کن تا با تو بیاموزم تفسیر عاشانه ی عشق را! تو حتی نام و نشانت را فدای راه حسین کردی!
صبر کن تا با تو بیاموزم ...
و حرف هایی شوم برای نگفتن...
حرفهایی که هرگز سر به ابتزال گفتن فرود نمی آورند...
دوستت دارم...



تقدیم به محضر آقای خوبم...
اللهم عجل لولیک الفرج...
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عبدالرحیم ، مفقود الاثر ، rastin ، yamin ، حقیر ، Farzaneh ، ats ، N.Mahdavian ، meshkat ، شهیدطیبه واعظی ، Mohammad Trust ، میثاق ، shafagh_mah ، بیداری اندیشه ، شیدا ، seiied ، zohur ، عماره ، یاوران مهدی ، fiftynine ، hesam110 ، m.hossein ، علی امینی ، آفتاب ، عبدالرحمن ، عقیق ، مجنون العباس

آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد)
۱۰:۴۴, ۱۴/اردیبهشت/۹۲
شماره ارسال: #11
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم



روز تاسوعا قرار شده بود پنج شهید گمنام در شهر دهلران طی مراسمی تشییع شوند. بچه های تفحص، پنج شهید را که مطمئن بودند گمنام هستند انتخاب کردند. ذره ذره ی پیکرها را گشته بودند. هیچ مدرکی به دست نیامده بود. قرار شد در بین شهدا یکی از آن ها را که سر به بدن نداشت به نیابت از ارباب بی سر، آقا ابا عبدالله الحسین (علیه السلام) تشییع و دفن شود. کفن ها آماده شد. شهدا یکی یکی طی مراسمی کفن می شدند. آخرین شهید پیکر بی سر بود. حال عجیبی در بین بچه ها حاکم بود. خدا این شهید کیست که توفیق چنین فیضی را یافته تا به نیابت از ارباب در این جا تشییع شود؟! ناگهان تکه پارچه ای از جیب لباس شهید به چشم خورد. روی آن نوشته ای بود که به سختی خوانده می شد " حسین پرزه ای، اعزامی از اصفهان"
تقدیم به محضر آقای خوبم
اللهم عجل لولیک الفرج
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: N.Mahdavian ، شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، میثاق ، یاوران مهدی ، yamin ، hesam110 ، Asma
۱۹:۰۸, ۹/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #12
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

بچه های محل اسم او را می دانند.
اسم پدر و مادر و محل زندگی و شکل و قیافه اش را هم میدانند.
اما گلزار شهدای شهر هیچ وقت نتوانست اسم زیبایش را در آغوش بگیرد. آغوش سردش با قلب آتشین شهدا گرم شده و دیگر اموات هم از این آغوش گرم بهره ها می برند. آخر قلب شهید اسیر عشق آتشین گشته و هرگز خاموش نخواهد شد. با همه این شهدائی که در بستر گرم گلزار به نظاره نشسته اند بازهم دل گلزار شهدای ما در پی پیکر شهید گمنام شهر می باشد. هم او که همه از کمک هایش به نیازمندان میگویند، هم او که دبیرستان را بخاطر معلم زن بی حجاب قبل انقلاب، ترک کرد و می گفت: کلاس درس ما را ناپاک کرده اند، هم او که برای رفتن به جبهه نبرد یک ماه هر روز دست و پای پدر را می بوسید و می گفت: درسته سن من کم است ولی از کجا معلوم تا بزرگ شوم جنگ تمام نشود؟ و اینگونه گلزار شهدای ما مثل هم محلی ها و دوستانش و آنانی که از او شنیدند ، عاشق او شده.
شهید گمنام ، گمشده ای که همه او را یافتند و عاشق اش شده اند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: yamin ، N.Mahdavian ، شهیدطیبه واعظی ، گل مرداب ، hesam110
۲۰:۳۰, ۹/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #13
آواتار
حساسیت داشت به بوی کباب،
حـالــش خیـلی بد می شـد…
یک بار خیلی اصرار کردیم که چرا؟
گفت : اگر در میان مین بودی و به خاطر اشتباهی چاشنی مین فسفری عمل می کرد
و دوستت برای این که معبر و عملیات لو نرود،
آن را می گرفت زیر شکمش و ذره ذره آب می شد و حتی داد نمی زد
و از ایــن ماجــرا فقط بوی گوشت کبــاب شده تـوی فضـا می ماند…
تو به این بو حساس نمی شدی ؟ !!!
[تصویر: 10.jpg]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، گل مرداب ، hesam110 ، N.Mahdavian ، zryy ، fiftynine
۱۰:۳۱, ۲۵/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #14
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


در فکه در کنار یکی از ارتفاعات تعدادی شهید پیدا شدند که یکی از آن ها حالت جالبی داشت. او در حالی روی زمین افتاده بود که دودبّه پلاستیکی 20 لیتری آب در دستان استخوانی اش بود. یکی از دبّه ها ترکش خورده و سوراخ شده بود. ولی دبّه ی دیگر ، سالم و پر از آب بود. در دبّه را که باز کردیم، با وجود اینکه حدود 12 سال از شهادت این بسیجی سقا می گذشت، آب آن دبّه بسیار گوارا و خنک مانده بود.


تقدیم به ساحت مقدس آقای خوبم
اللهم عجل لولیک الفرج

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: hesam110 ، Farzaneh ، N.Mahdavian ، Asma ، شهیدطیبه واعظی ، fiftynine
۱۲:۳۲, ۲۸/خرداد/۹۲
شماره ارسال: #15
آواتار
[تصویر: sir7WJ_535.jpg]

شهیدگمنام!
من و تو چقدر شبیه یکدیگریم:
هر دو لباس خاکی به تن داریم ،چون بسیجی هستیم!
هر دو زمینی هستیم:
اما تو آسمانی شدی!
هر دو جهادگریم:
تو در راه خدا و ارزش ها و من برای زیاده طلبی!
هر دو گمنامیم:
تو پلاکت را گم کرده ای و من هویتم را!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fiftynine ، N.Mahdavian ، علی امینی ، گل مرداب ، Farzaneh
۱۲:۱۳, ۴/تیر/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۴/تیر/۹۲ ۱۲:۱۴ توسط فدايي ولايت.)
شماره ارسال: #16
آواتار
یکی پاسداران یگان تخریبِ «سپاه ۱۱ قدر»، این گونه روایت می کند:
شب «عملیات والفجر مقدماتی»، من به یکی از گردان های لشکر۸ نجف اشرف مامور شده بودم که الان اسمش خاطرم نیست. آن شب در ابتدای ستون قرار گرفتم و نیروها را از معبری که چند شب قبل کارش تمام شده بود جلو بردم. یکی از بسیجی های لشکر به نام «حمید زارع» که ۱۶ یا شاید ۱۷ سال بیشتر نداشت، در اختیار ما قرار گرفته بود تا در آوردن وسایل کمکمان کند. قیچی سیم بری که برای بریدن سیم خاردار در نظر گرفته بودیم، دست حمید بود.

در میانه ی راه، یک خمپاره خورد وسط ستون که تعدادی از بچه ها را زخمی کرد. در آن ظلمات شب که چشم چشم را نمی دید، از اوضاعِ حمید متوجه شدم که زخمی شده است. با این حال به حرکت ادامه دادیم تا رسیدیم پشت سیم خاردار. به حمید گفتم قیچی را بده. گفت همان جا که خمپاره خورد، موج انفجار، قیچی را پرت کرد و در تاریکی نتوانستم پیدایش کنم.

وقتی برای تلف کردن نداشتیم. سریع گفتم به امدادگرها بگویید برانکاردها را بیاندازند روی سیم خاردارها تا بچه ها رد شوند. معلوم شد امداد گرها، قبلا زخمی ها را با برانکارد برده اند عقب و خلاصه این که چیزی برای خلاص شدن از سد سیم خاردار نداریم. حمید زارع که معلوم بود درد هم دارد، آمد و گفت من می خوابم روی سیم خاردار.

دلم لرزید. این کار زجر و عذاب وحشتناکی داشت و معلوم هم نبود بعد از گذشتن چند گروهان از روی آدم، عمرت به دنیا بماند. از طرفی، خمپاره های تک و توکی که دور و برمان زمین می خورد، نشان می داد، معبر حساس شده است.

چانه نزدم و گفتم یا علی. حمید خوابید روی سم خاردارها. نیروها یکی یکی دورخیزمی کردند و از روی کمر حمید، جست می زدند آن طرف سیم خاردار. هر ضربه ی پایی که به پشت حمید می خورد، به جای ناله، یک ذکری می گفت که الان یادم نیست چه بود. گمانم نام یکی از ائمه(صلوات الله علیهم) بود. تک شروع شد و بعثی ها چتری از آتش روی معبر انداختند. حمید به آخر کار نرسید و همان طور که روی سیم خاردار دراز کشیده بود، ترکش خورد و شهید شد و جنازه اش هم عقب نیامد.
از «حمید زارع»، هیچ اثر و نشانی نیافتیم. او ستاره ی درخشانِ آسمانِ گمنامی است.
روحمان با یادش شاد
پایگاه ظهور

محراب نیوز
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، mohammadhadi ، sarallah ، راحیل ، amiroooo ، fiftynine ، soheyl68 ، yamin ، N.Mahdavian ، گل مرداب
۱۷:۲۵, ۱۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #17
آواتار

[تصویر: siJTEZj_535.jpg]

ای فاتح خوبی ها گمنــــــام تویی یا من؟!
شوریده دل شيدا گمنــــــام تویی یا من؟!

برگشتی از آغوش خامـــوش بیابان ها!

کردی به دل ما جا گمنـــــام تویی یا من؟!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: آفتاب ، عبدالرحمن ، yektasepas ، ندا دهنده ، fiftynine ، SAViOR ، سیمرغ ، گل مرداب ، Farzaneh ، شهیدطیبه واعظی
۱۸:۲۱, ۱۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #18
آواتار
گمنامی برای شهرت پرست ها دردآور است،
اگر نه همه اجرها در گمنامی است.
شهید خوب خدا سید مرتضی آوینی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ندا دهنده ، fiftynine ، ali0077 ، SAViOR ، سیمرغ ، كارمند پيمانی ، گل مرداب ، Farzaneh ، شهیدطیبه واعظی
۱۱:۲۹, ۲۸/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #19
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


یکی از شهدا که داخل یک سنگر نشسته بود و ظاهراً تیر یا ترکش به او اصابت کرده و شهید شده بود را یافتیم. خواستیم بدنش را جمع کنیم و داخل یک کیسه بگذاریم که انگشتر و انگشت وسط دست راست او نظرمان را جلب کرد. از آن جالب تر اینکه تمام بدن کاملاً اسکلت شده بود ولی آن انگشت سالم و گوشتی مانده بود. خاک های روی عقیق انگشتر را که پاک کردیم، اشک همه مان درآمد. روی آن نوشته شده بود: "حسین جانم"
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Farzaneh ، شهیدطیبه واعظی ، fiftynine ، آفتاب
۲۱:۴۲, ۲۹/شهریور/۹۲
شماره ارسال: #20
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم


زمین روی شانه های تو استوار شده, روی ستون های مردانگیت, زمین روی دست های تو ایستاده! شده ای مرکز تعادل زمین!
کاش من به اندازه ی زمین تو را میفهمیدم! کاش به اندازه ی خاک تو را داشتم!دستان من کوچک تر از آن است که تو را در خود جای دهد, و خطاهایم بیشتر از آن که حتی بتوانم به تو بگویم شرمنده ام!
شرمنده ی پاره های استخوانت, شرمنده ی آن بغض پاره نشده میان سینه ی دخترت, شرمنده ی سال های تنهایی مادرت, بی پناهی های بی پایان همسرت!
شرمنده ی تمام توأم, از تمام خودم شرمنده ام....!
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، Farzaneh ، fiftynine ، آفتاب
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  دفن بی سر وصدای مدافعان حرم در قالب شهید گمنام! سدرة المنتهی 3 2,083 ۲۳/فروردین/۹۵ ۱۸:۲۱
آخرین ارسال: سدرة المنتهی
  سلام میکنیم به 175 شهید غواص نرگس مهدوی 43 18,991 ۱۹/مرداد/۹۴ ۱۹:۵۷
آخرین ارسال: Silence
  شهید دانشگاه صدا و سیما دیگر گمنام نیست ... آفتاب 5 3,054 ۷/مهر/۹۳ ۲۰:۵۴
آخرین ارسال: مهشاد
  عشق یعنی... (شهید گمنام دانشگاه امیرکبیر) مصباح 0 1,152 ۱/مهر/۹۳ ۱۱:۳۰
آخرین ارسال: مصباح
  میهمانی دو شهید گمنام در ساری!!!!!!!! حضرت عشق 0 1,233 ۱۴/اردیبهشت/۹۳ ۱۴:۳۵
آخرین ارسال: حضرت عشق
  از گمنامی تا...(دیروز شهید گمنام،امروز شهید حمید ادیبی) میثاق 0 1,748 ۹/اردیبهشت/۹۲ ۱۲:۲۸
آخرین ارسال: میثاق

پرش در بین بخشها:


بالا