کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
محمدرضاحقیقی، شهیدی که در قبر خندید!!!
۰:۵۵, ۷/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۲/فروردین/۹۲ ۱:۱۲ توسط عماره.)
شماره ارسال: #1
آواتار
آنقدرجمعیت زیاد بود که جای سوزن انداختن نبود، در آن هوای گرم مجبور شدیم روی آسفالت داغ خیابان جلوی حسینیه اعظم بنشینیم. حاج صادق آهنگران که دعا را شروع کرد: اللهم انی اسئلک برحمتک التی وسعت کل شی و... محمدرضا به سجده رفت و پیشانیش را روی آسفالت داغ خیابان قرار داد. فرازهای آخر دعا متوجه شدم، در طول دو ساعتی که دعا قرائت می شد به همان حالت سجده مانده است. با خودم فکر کردم شاید به خاطر گرمای هوا از حال رفته باشد و یا حتی جان داده باشد. لحظه ای از این تصور به خود لرزیدم، در این فکر بودم که جواب مادرش را چه بدهم که دعا تمام شد و سرش را بلند کرد با حیرت دیدم آسفالت از شدت گریه های او خیس شده است.
محمدرضا حقیقی از شهدای خیلی خاص دفاع مقدس بود.
آیا این شهید را می شناسید؟
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شیدا ، وحید110 ، شهیدطیبه واعظی ، غفران غ ، jafar ، جویای حقیقت ، fateme.R ، 59-11(یامهدی) ، omidman ، مفقود الاثر ، رمز شب ، انديشه نو ، حوریه سادات ، fatemeh ، Farzaneh ، دل خسته ، Mohammad Trust ، بیداری12
۲:۳۲, ۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #2
آواتار
روحش شاد
انشاءالله با شهدای کربلا محشور بشه
برای شادی روحش صلوات
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عماره ، جویای حقیقت ، شیدا ، شهیدطیبه واعظی ، fateme.R ، omidman ، مفقود الاثر ، سدرة المنتهی ، Farzaneh
۱۲:۵۸, ۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
یک روز پدرم، من و محمدرضا را با هم دید پرسید: بابا این بچه کیه که همراهت بود؟ گفتم:" از بچه های مسجد موسی بن جعفر(علیه السلام) باهم دوستیم." گفت:" قدرش را بدان رفیق خوبیه." گفتم:" قضیه چیه بابا؟" گفت:" یک روز داشتم از کنار مسجد صاحب الزمان می گذشتم دیدم وقت نماز است وارد شدم تا نماز ظهرم را همان جا بخوانم. سلام نماز را که دادم دیدم همین پسری که همراه شما بود به سجده رفت، من تسبیحات و تعقیبات نماز را به جا آوردم و او هنوز در سجده بود. نماز عصر را خواندم به همراه تسبیحات و تعقیبات، اما او هنوز هم در سجده بود. نگران شدم. رفتم سراغش گویی صدای پایم را شنید که سرش را از سجده برداشت در حالی که صورتش خیس اشک بود. پرسیدم چیزی شده؟ با کسی دعوا کردی؟ گفت:" نه " پرسیدم پس چرا گریه می کردی؟ گفت:" پدر جان اگر امروز از خدا طلب بخشش نکنم از کجا معلوم که فردا وقت این کار را داشته باشم." با تعجب و حسرت پرسیدم پسرم چند سالته؟ جواب داد: چهارده سال.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: جویای حقیقت ، شیدا ، شهیدطیبه واعظی ، fateme.R ، 59-11(یامهدی) ، omidman ، مفقود الاثر ، انديشه نو ، fatemeh ، Farzaneh ، Mohammad Trust
۱۵:۵۶, ۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #4

بسم الله
خيلي زيبا بود بازم از اينابذاريد . ممنون
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عماره ، شهیدطیبه واعظی ، omidman ، مفقود الاثر ، Farzaneh
۱۶:۴۰, ۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
سلام
چشم همین هدف را دارم ان شاالله. اما باید بدونم کسی این شهید را می شناسد یا خیر؟
اطفا اگر محمدرضا حقیقی را می شناسید همکاری کنید.
یا علی

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: fateme.R ، شهیدطیبه واعظی ، omidman ، مفقود الاثر
۱۸:۳۵, ۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #6

تاجايي كه من ميدونم
محمد رضا حقيقي متولد 1344 در اهواز كه به عنوان بسيجي در جبهه شركت داشته ودر عمليات والفجر 8 در بهمن 64 در منطقه فاو به شهادت رسيدند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عماره ، شهیدطیبه واعظی ، omidman ، مفقود الاثر ، شیدا ، انديشه نو
۲۳:۲۷, ۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

یه برادر کوچیکتر داشت به نام محمودرضا. فاصله ی سنیشون زیاد نبود. با هم چه آتیش هایی می سوزوندن. مادرش میگه:
تا غافل می شدم با هم گلاویز می شدن. اونقدر به پروپای هم می پیچیدن تا تمام لباساشون پاره میشد. خستم کرده بودن از بس براشون لباس دوخته بودم. یه روز که دوباره با هم دعواشون شده بود به زور از هم جداشون کردم و گفتم این بار اگر لباساتونو پاره کنید دیگه از لباس خبری نیست، باید با همین لباسای پاره پوره سرکنید.
[b]
تو آشپزخونه داشتم ناهار درست می کردم که با یادآوری این موضوع خندم گرفت. آخه با یه تیر دو نشون زده بودم، تهدیدم حسابی کارگر افتاده بود. یه چند روزی میشد که نه با هم دعوا کرده بودن و نه لباساشونو پاره کرده بودن. کارم که تمام شد گفتم برم تو اتاق ببینم دارن چیکار میکنن! از چیزی که دیدم سر جا خشکم زد. هر دوتایی لباساشونو در آورده بودن و داشتن بی سر و صدا دعوا می کردن. تازه فهمیدم چرا تو این چند روزه لباساشون سالم مونده بود. [/b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: شهیدطیبه واعظی ، omidman ، مفقود الاثر ، شیدا ، fateme.R ، انديشه نو ، fatemeh ، Farzaneh
۲۳:۵۷, ۹/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۷/فروردین/۹۲ ۱۰:۰۴ توسط omidman.)
شماره ارسال: #8
آواتار
به یمن وجود اینترنت خیلی زود پیداش کردم. امیدوارم اون عزیز هم ما رو پیدا کنه:


بسیجی شهید «محمد رضا حقیقی» بچه اهواز است .متولد 14 آذر 1344. زمانی که امام خمینی به نوکران پهلوی گفت «سربازان من هنوز در گهواره اند» محمد رضا کمتر از دو سال سن داشت. شب 21 بهمن 1364 ، یعنی در هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ، محمد رضا در منطقه عملیاتی «والفجر8»به شهادت رسید و فقط خدا می داند که چند روز بعد ، هنگام قرار گرفتن در قبر خویش ، این گونه لب به خنده باز کرد . جالب است بدانید که برادر او یعنی «محمود رضا حقیقی» (متولد 1346) هم در عملیات کربلای 4 به شهادت رسید ولی فرقش با برادر خود این بود که 14 سال بر سر سفره حضرت فاطمه زهرا (صاوات الله علیها) نشست و بقایای پیکرش پس از تفحص ، در کنار مزار برادرش در گلزار شهدای اهواز به خاک امانت داده شده تا در روزی دیگر ، به یمن ظهور حجت حق (عجل الله تعالی فرجه الشریف) از خاک برآیند و از سازندگان جهانی عاری از ظلم و پلیدی باشند.

[تصویر: 0.716639001285566366_haghighi2.jpg]

شهید محمد رضا حقیقی ، جمعی لشکر 7 ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف) در هنگام به خاک سپاری - بهمن 1364

[تصویر: 0.494522001285566369_haghighi1.jpg]

شهید محمد رضا حقیقی ، جمعی لشکر 7 ولی عصر
(عجل الله تعالی فرجه الشریف)در هنگام خاک سپاری-بهمن 1364

http://www.taknaz.ir/news_detail_12789.html

ولی خوب این ها ظاهر قضیه هست. این شهیدا رو فقط خدا و معصومین میشناسن وبس...
ممنون که ما رو به یاد شهدا انداختی. خیلی خیلی ممنون. خدا شما و همه عزیزای این تالار رو با شهدای بزرگمون محشور کنه. الهی آمین
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: عماره ، مفقود الاثر ، شهیدطیبه واعظی ، شیدا ، رمز شب ، fateme.R ، انديشه نو ، fatemeh ، Farzaneh ، Mohammad Trust ، بیداری12
۰:۰۵, ۱۰/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/فروردین/۹۲ ۰:۱۲ توسط عماره.)
شماره ارسال: #9
آواتار
بسم الله

Smile Smile Smile Smile Smile
خیلی خوشحالم که پیداش کردید. 100 تا صلوات مهمون من هستید.


این شهید بزرگوار چهره ای بین المللی دارد و محققین جهان به صحت لبخند محمدرضای عزیز اعتراف کرده اند. آنها معترف شدند این لبخند نمی تواند ساختگی باشد زیرا هنگام لبخند لب، چشم ها نیز خندیده اند.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مفقود الاثر ، omidman ، شهیدطیبه واعظی ، رمز شب ، fateme.R ، انديشه نو ، Farzaneh ، Mohammad Trust
۰:۴۹, ۱۲/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار
بسم الله الرحمن الرحیم

اومد خونه و گفت: مامان حضرت امام فتوا داده هر کس میتونه بره تعلیمات نظامی ببینه. اگر شما موافق باشید منم برم تعلیم ببینم.
چون سنش کم بود و این حرفا قد سنش نبود، فکر کردم معنی تعلیم نظامی رو نمی دونه، بهش گفتم محمدرضا مامان میدونی انقلاب ما یه انقلاب نو پاست؟ ممکنه جنگ بشه، می تونی بری بجنگی؟ جنگیدن کشته شدن داره، ها! فکر اینا رو کردی؟
گفت: " آدم که یک بار بیشتر نمی میره، چه بهتر که برای جهاد و در راه دفاع از اسلام بمیره. "
همون موقع بود که فهمیدم پیشم مهمونه و قرار نیست بمونه.

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: omidman ، شهیدطیبه واعظی ، طالب نور ، fateme.R ، انديشه نو ، fatemeh ، Farzaneh ، Mohammad Trust ، بیداری12
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

پرش در بین بخشها:


بالا