کانال بیداری اندیشه در سروش کانال بیداری اندیشه در تلگرام



ارسال پاسخ  به روز آوری
 
رتبه به موضوع
  • 4 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
خاطراتي شنیدنی از مقام معظم رهبري
۸:۰۹, ۶/اسفند/۹۱
شماره ارسال: #1
آواتار


[تصویر: 62d9246edabc0346c241ad9fa793d312_M.jpg]



صبح روز کریسمس یعنی عید پاک ارامنه، آقا فرمودند خانه ی چند ارمنی و عاشوری اگر برویم خوب است. ما آدرسی از ارامنه نداشتیم. سری به کلیساهای‌شان زدیم که آن‌ها از ما بی‌خبرتر بودند. رفتیم بنیاد شهید، دیدیم خیلی اطلاعات ندارند. کمی اطلاعات خانواده ی شهدا را از بنیاد شهید، مقداری از کلیساها و یک سری هم توی محله‌ها پیدا کردیم و با این دیدگاه رفتیم.

صبح رفتیم گشتیم توی محله ی مجیدیه شمالی، دو سه تا خانواده پیدا کردیم. در خانه ها را زدیم و با آن‌ها صحبت کردیم. توی خانواده مسلمان‌ها ما می‌رویم سلام می‌کنیم و می‌گوییم از هیئت آمدیم از بسیج، پایگاه ابوذر، بالاخره یک چیزی می‌گوییم و کارتی نشان می‌دهیم. بین ارمنی‌ها بگوییم که از بسیج آمدیم که بالاخره فرهنگش... بگوییم از دادستانی آمدیم که باید دربروند. کارت صداوسیما نشان دادیم و گفتیم از صداوسیمای جمهوری اسلامی ایران هستیم. امشب شب کریسمس که شب پاک شماهاست می‌خواهیم فیلمی از شماها بگیریم و روی آنتن بفرستیم.

برای نماز مغرب‌وعشا با یک تیم حفاظتی وارد مجیدیه شدیم. گفتیم اسکورت که حرکت کرد به ما ابلاغ می‌کنند، می‌رویم سر کارمان دیگر. اسکورت هم به هوای این‌که ما توی منطقه هستیم با بی‌سیم زیاد صحبت نکنند که مسیر لو نرود، روی شبکه بالاخره پخش می‌شود دیگر. چیزی نگفتند. یک آن مرکز من را صدا کرد با بی‌سیم گفتم به گوشم.موردمان را گفت که شخصیت سر پل سیدخندان است. سر پل سیدخندان تا مجیدیه کم‌تر از سه چهار دقیقه راه است. من سریع از ماشین پیاده شدم. در خانه را زدم. خانمی در را باز کرد. ما با یاالله یاالله خواستیم وارد شویم، دیدیم نمی‌فهمد که. بالاخره وارد شدیم. چون کار باید می‌کردیم. گفتیم نودال و اَمپِکس و چیزایی که شنیده بودیم، کارگردان و این‌ها بروند تو.


کارگردان رفت پشت‌بام پست بدهد، اَمپِکس رفت توی زیرزمین پست بدهد، آن رفت توی حیاط پست بدهد. پست بودند دیگر حالا. فیلممان بود. یک ذره که نزدیک شد، بی‌سیم اعلام کرد که ما سر مجیدیه هستیم. من هم با فاصله‌ای که بود به این خانم چون احیا بشود، این‌جوری جلوی آقا نیاید، گفتم: ببخشید! الآن مقام معظم رهبری دارند مشرف می‌شوند منزل شما.

گفت: قدم روی چشم، تشریف بیاورد. گفتید کی؟


من اسم حضرت آقا را گفتم.

ـ داستان بازرگان و طوطی را شنیده‌اید ـ‌،تا اسم آقا را گفتم افتاد وسط زمین و غش کرد. فکر کردیم چه کنیم داستان را؟ داد بیداد کردیم، دو تا دختر از پله آمدند پایین. یاالله یاالله گفتیم و بهشان گفتیم که فعلا به مادرتان رسیدگی کنید. مادر را بردند توی آشپزخانه.

دخترها گفتند: چه شد؟
گفتم: ببخشید! ما همان صداوسیمای صبح هستیم که آمده بودیم. ولی الآن فهیمدیم که مقام معظم رهبری می‌آیند منزلتان، به مادرتان گفتیم غش کرد. فکری کنید.

تا اجازه نگرفت وارد خانه نشد
این‌ها شروع کردند مادر خودشان را به حال آوردند. فشارشان افتاده بود، آب قند آوردند. بی‌سیم اعلام کرد که آقا پشت در است. من دویدم در خانه را باز کردم. نگهبانی هم که باید کنار در می‌ایستاد، رفت دم در. کارهای حفاظتی‌مان را انجام دادیم. آقا از ماشین پیاده شد تا وارد خانه بشود. آمد توی در خانه نگاه کرد و گفت: سلام علیکم.
گفتم: بفرمایید.گفت شما؟
گفتیم: صاحب‌خانه غش کرده.
گفت: کس دیگری نیست؟
یاد آن افتادیم که دو تا دخترها هم می‌توانند به آقا بگویند بفرمایید. گفتیم آقا شما بفرمایید داخل.
گفت: من بدون اذن صاحب‌خانه به داخل نمی‌آیم.
معنی و مفهوم حفاظت، خودش را این‌جا از دست نمی‌دهد. مهم‌تر از حفاظت این است. بدون اذن وارد خانه کسی نمی‌شود. ضدحفاظت‌ترین شکل ممکن این است

که مقام معظم رهبری توی خیابان اصلی توی چهارراه، با لباس روحانیت با آن عظمت رهبری خودشان بایستند، همة مردم هم ایشان را ببینند و ایشان بدون اذن وارد خانه کسی نشوند. من دویدم رفتم توی آشپزخانه. به یکی از این دخترها گفتم آقا دم در است بیایید تعارف کنید بیایند داخل.
لباس مناسبی تنشان نبود. گفتند: پس ما لباسمان را عوض کنیم.
به آقا گفتیم: که رفته‌اند لباس مناسب بپوشند، شما بفرمایید داخل.
گفتند: نه می‌ایستم تا بیایند.
چند دقیقه‌ای دم در ایستادند. ما هم سعی کردیم بچه‌هایی که قد بلند دارند را بیاوریم، مثل نردبان دور ایشان بچینیم که ایشان پیدا نباشد. راه دیگری نداشتیم. چند دقیقه معطل شدیم.

چون دانشجو بودند لباس دانشجویی مناسب داشتند. یکی از دخترها، دوید و آقا را دعوت کرد و آقا رفتند داخل اتاق. این خانم پیش آقا رفت و خوش‌آمد گفت. بعد گفت که مادرمان توی این اتاق است، الآن خدمت می‌رسیم. رفتند بیرون.

آقا من را صدا کرد گفت این‌ها پدر ندارند؟
گفتم: نمی‌دانم. چون صبح نپرسیده بودم.گفت بزرگ‌تر ندارند؟ برادر ندارند؟رفتیم آن اتاق پشتی. گفتم: ببخشید، پدرتان؟گفتند، مرده.گفتیم، برادر؟
گفتند، یکی داشتیم شهید شده.
گفتیم، بزرگتری، کسی؟
گفتند، عموی ما در خانة بغلی می‌نشیند.

فکر کردیم بهترین کار این است که عمو را بیاوریم بیرون. حالا چه کلکی بزنیم عمو را از خانه بیرون بیاوریم؟ با این هیبت و این تیپ و قدوقواره، همه دو متر درازی و لباس‌ها، شکل، تیپ و اسلحه. هرچه هم بخواهی بگویی من کسی نیستم، قیافه‌ات تابلو است.

در بغلی را زدیم. یک آقایی آمد دم در سلام کردم. گفتم، ببخشید! امر خیری بود خدمت رسیدیم.


این بندة خدا نگاه کرد، یک مسلمان بسیجی، خانة یک ارمنی آمده، چه امر خیری؟ خودش تعجب کرد. رفت لباس پوشید آمد دم در. محترمانه باهاش پیچیدیم توی خانة برادر خودش. داخل خانه که شدیم، نگهبان او را بازرسی کرد. نگاه کرد، پیش خودش گفت، برای امر خیر مگر آدم را بازرسی می‌کنند؟
بعد از بازرسی قضیه را بهش گفتیم. گفتیم: رهبر نظام آمده این‌جا، این‌ها چون بزرگتری نداشتند، خواهش کردیم که شما هم تشریف بیاورید.


او را داخل که بردیم و آقا را که دید، افتاد. او را بلند کردیم و نشاندیم روی صندلی کنار آقا. این‌ها به خودی خود زبانشان با ما فرق می‌کند. سلام علیک هم که می‌خواهند بکنند کلی مکافات دارند. با مکافاتی بالاخره با آقا سلام و احوال‌پرسی کرد و درنهایت یک هم‌دمی را برای آقا مهیا کردیم.

حضرت آقا چایی و شیرینی‌شان را خورد

رفتیم توی این اتاق بالای سر مادر و با التماس دعا، مادر را هم راه انداختیم. آمدند رفتند بالا، لباس مناسب پوشیدند و آمدند پایین. وقتی وارد اتاق شد، آقا تعارفشان کردند در کنار خودشان، کنار همان عمویی که نشسته بود. بعد هم گفتند: مادر! ما آمده‌ایم که حرف شما را بشنویم؛ چون شما دچار مشکل شده بودید، دوستان عموی بچه‌ها را آوردند.
دخترها آمدند نشستند.
آقا اولین سؤالشان این بود که شغل دخترها چیست؟
گفتند: دانشجو هستند.آقا خیلی تحسینشان کرد و با این‌ها کلی صحبت کردند، توی این حالت، این دختر سؤال کرد که آقا آب، شربت، چیزی برای خوردن بیاورم؟

این‌ها همه‌اش درس است. من خودم نمی‌دانستم که بگویم بیاورد یا نیاورد؟ آقا می‌خورد یا نمی‌خورد؟ نمی‌دانستم. رفتم کنار آقا، از آقا سؤال کردم، گفتم: آقا این‌ها می‌گویند که خوردنی چیزی بیاوریم؟ چایی چیزی بیاوریم؟


آقا گفتند: ما مهمانشان هستیم. از مهمان می‌پرسند چیزی بیاورند یا نیاورند؟ خُب اگر چیزی بیاورند ما می‌خوریم.

بعد خود آقا گفتند: بله دخترم! اگر زحمت بکشید چایی یا آب‌میوه بیاورید، من هم چایی، هم آب‌میوة شما را می‌خورم.


این‌ها رفتند چایی، آب‌میوه و شیرینی آوردند. خود میوه را هم آوردند.
خُب توی خانة مسلمان‌ها این‌‌طوری است. یک نفر چند تا میوه پوست می‌کند می‌دهد دست آقا، آقا هم دعا می‌کند. همان‌جا به پدر شهید، مادر شهید، پسر شهید و یا همسر شهید آن خوراکی را تقسیم می‌کنیم، همه یک قسمتی از این میوه می‌خورند که آقا به آن دعا کرده.
توی ارمنی‌ها هم همین کار را باید می‌کردیم؟ واقعاً نمی‌دانستیم.
چایی آوردند، آقا خورد، آب‌میوه آوردند، آقا خورد، شیرینی آوردند، آقا خورد. آقا حدود چهل دقیقه توی خانه ارمنی‌ها نشستند و با این‌ها صحبت کردند. مثل بقیة جاها
آقا فرمودند: عکس شهیدتان را من نمی‌بینم. عکس شهید عزیزمان را بیاورید ببینم.

توی خانة مسلمان‌ها چهار تا عکس بزرگ شهید وجود دارد که توی هر اتاقی یکی هست. می‌پریم و می‌آوریم.

این‌ها رفتند آلبوم عکس‌شان را آوردند. آلبوم عکس هم متأسفانه برای شب عروسی شهید بود. آلبوم را گذاشتند جلوی آقا. همین‌جوری صفحه‌ها را ورق می‌زدند تا تمام شود. تمام که شد گفتند: خُب! عکس تکی شهید را ندارید؟

یک عکس تکی از شهید پیدا کردند و آوردند گذاشتند جلوی آقا. آقا شروع کردند از شهید تعریف کردن. گفت: خُب! نحوة اسارت، نحوة شهادت اگر چیزی داشته به من بگویید.

ما فهمیدیم نام این شهید بزرگوار، شهید «مانوکیان» است، به اندازة شهیدان «بابایی»، «اردستانی» و «دوران» پرواز عملیاتی جنگی داشته است.
هواپیمایش F ۱۴، بمب‌افکن رهگیر بوده و بالای صد سُرتی پرواز موفق در بغداد داشته. هواپیمایش را توی دژ آهنی بغداد می‌زنند. شهید، هواپیما را تا آن‌جا که ممکن است، اوج می‌دهد. هواپیما در اوج تا نقطة صفر خودش، که اتمسفر است بالا می‌آید و بقیه‌اش را به‌سمت ایران سرازیر می‌شود. چهار تا موتور هواپیما منهدم می‌شود. هواپیما لاشه‌اش توی خاک ایران می‌افتد، ولی چون دیگر سیستم برقی هواپیما کار نمی‌کرده‌، نتوانسته ایجکت کند و نشد که چتر برای شهید کار کند. هواپیما به زمین خورد و ایشان به شهادت رسید.

ارمنی‌ای بود که حتی حاضر نشد، لاشة هواپیمای جمهوری اسلامی به‌دست عراقی‌ها بیافتد. آن خانواده، این فرزندشان است. این بزرگوار در نیروی هوایی مشهور است. دربارة شهادتش و اخلاقش تعریف کردند.


مادر شهید گفت: امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست


مادر شهید گفت: آقا! حالا که منزل ما هستید، من می‌توانم جمله‌ای به شما عرض کنم؟
آقا گفت: بفرمایید، من آمدم این‌جا که حرف شما را بشنوم.
گفت: ما با شما از نظر فرهنگ دینی فاصله داریم، در روضه‌هایتان شرکت می‌کنیم، ولی خیلی مواقع داخل نمی‌آییم. روز شهادت امام حسین(علیه السلام)، روز عاشورا و تاسوعا به دسته‌های سینه‌زنی امام حسین(علیه السلام) شربت می‌دهیم. می‌آییم توی دسته‌هایتان می‌نشینیم، ظرف یک‌بارمصرف می‌گیریم، که شما مشکل خوردن نداشته باشید، چون ما توی ظرف آن‌ها آب نمی‌خوریم. توی مجالس شما شرکت می‌کنیم و بعضی از حرف‌ها را می‌شنویم.

من تا الآن نمی‌فهمیدم بعضی چیزها را.
می‌گفتند، در دین شما بانویی ـ که دختر پیامبر عظیم‌الشأن اسلام(صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) است ـ را بین درودیوار گذاشته‌اند، سینه‌اش را سوراخ کرده‌اند. میخ، مسمار به سینه‌اش خورده. نمی‌فهمیدم یعنی چی. می‌گفتند مسلمان‌ها یک رهبری داشتند به نام علی(علیه السلام). دستش را بستند و در سه دورة ۲۵ ساله، حکومتش را غصب کردند. نمی‌فهیمدم یعنی چی. گفتند، در ۲۵ سالی که حکومتش غصب شده بود، شغلش این بود، آخر شب نان و خرما می‌گذاشت روی کولش می‌رفت خانه یتیم‌هایش. این را هم نمی‌فهمیدم. ولی امروز فهمیدم که علی(علیه السلام) کیست.

امروز با ورود شما به منزل‌مان، با این همه گرفتاری‌ای که دارید، وقت گذاشتید و به خانة منِ غیر دین خودتان تشریف آوردید. اُسقُف ما، کشیش محلة ما به خانة ما نیامده است، شما رهبر مسلمین‌ هستید. من فهمیدم علی(علیه السلام) که خانة یتیم‌هایش می‌رفت چه‌قدر بزرگ است.


از ورود آقای خامنه‌ای به منزلشان، به علی(علیه السلام) و ۲۵ سال حکومت غصب شده‌اش و زهرا(سلام الله علیها) پی برد. خُب! این برود مشهد، امام رضا(علیه السلام) شفایش نمی‌دهد؟


بعد از بازگشت حضرت آقا، پاسداران را توبیخ کردند
ما چهل دقیقه با این خانواده بودیم. عین چهل دقیقه،‌ به اندازة چند کتاب از این‌ها درس گرفتیم. آقا در خانة ارامنه آب، چایی، شربت، شیرینی و میوه‌شان را خورد. بعضی از دوست‌های ما نخوردند. کاتولیک‌تر از پاپ هم داریم دیگر. رهبر نظام رفته خورده، پاسدار، من نوعی، نخوردم. حزب‌اللهی‌تر از آقا هستم دیگر!
با آن‌ها خداحافظی کردیم و به‌سمت دفتر به‌راه افتادیم. وقتی رسیدیم آقا فرمودند: این بچه‌ها را بگویید بیایند.
آمدند. فرمودند: این کار چه بود که شما کردید؟ ما مهمان این خانواده بودیم. وقتی خانه‌شان رفتیم چرا غذایشان را نخوردید؟ این اهانت به این‌ها محسوب می‌شود. نمی‌خواستید داخل نمی‌آمدید.



منبع:سایت روایتگر http://ravayatgar.org
ماهنامه امتداد (خاطره ای از غلام شاه‌پسندی یکی از محافظین آقا)


ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: emj ، ztb ، yektasepas ، شهیدطیبه واعظی ، R3Z4 ، مرهم ، Ali#59 ، sagheb
۰:۵۲, ۸/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/خرداد/۹۲ ۲۳:۲۵ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #2
آواتار
کوهپیمایی مقام معظم رهبری آیت الله خامنه ای و برخورد با دختر و پسر نامحرم
یک روز که مقام معظم رهبری به کوه های اطراف تهران رفته بودند با دختر و پسری دانشجو برخورد می کنند که به لحاظ ظاهری وضع مناسبی نداشتند وآن دو تصور می کردند که آقا دستور دستگیری آنان را خواهند داد ولی بر خلاف تصور آن دو، مقام معظم رهبری با آن ها احوالپرسی کردند و از شغل و فامیل بودن آن ها سوال کردند. پسر وقتی با خلق زیبای آقا مواجه شد، واقعیت را گفت که ما دوست هستیم، آقا ابتدا درباره ی ورزش و مزایای آن با آن دو صحبت کردند و بعد فرمودند: بد نیست صیغه ی محرمیتی در میان شما برقرار شود و شما با هم ازدواج کنید و به آنها پیشنهاد دادند اگر مایل بودند در فلان تاریخ بیایید من آمادگی دارم که شخصا عقد شما را بخوانم. آن دو خداحافظی کردند و طبق قرار همراه خانواده خود محضر آقا رسیدند. آقا عقد آنها را جاری کردند و با برخورد کریمانه مقام معظم رهبری این دو جوان تغییر مسیر دادند و آن دختر غیر محجبه به یک دختر محجبه و آن پسر به یک جوان مذهبی مبدل شدند

.
....................................................................................................​.....................................................

در بالا يكي از خاطرات مقام معظم رهبري را خوانديد.
هر يك از شما مي تواند هر خاطره اي كه از معظم له دارد در اين تاپيك قرار دهد.به اميد همكاري شما عزيزان.
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: دل خسته ، بیداری اندیشه ، zryy ، راحیل ، reyhaneh.sh ، حسن.س. ، monazzah.51 ، Agha sayyed ، یا زهرا(س) ، Admirer ، یوسف خان ، مهدی2012 ، یا صاحب الزمان ، .amin. ، Ramin_Ghn ، میثاق ، MohammadSadra ، ترنم ، MANI110 ، امیریان ، warior ، hesam110 ، جویای حقیقت ، مجتبی110 ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، Scimitar ، خیبر110 ، Islam ، آیات ، Patriot ، صهبا ، مرهم
۱۲:۱۵, ۸/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #3
آواتار
برنج کوپنی
من درآن زمان نماینده ی مجلس شورای اسلامی بودم. همسرم یکی از بچّه ها را نزد پزشک برد و درمطب دکتر همسر مقام معظم رهبری را ملاقات کرد. ایشان نیز یکی از فرزندان خود را برای مداوا به آنجا آورده بودند. کسی نمی دانست که ایشان کیست!
چون نوبت به همسر اقا رسید؛ به اتاق پزشک مراجه کردند. دکتر پس از معالجه فرزند مقام معظم رهبری گفت: «برای مداوای فرزندتان روزی یک لیوان لعاب برنج به او بدهید.
همسر مقام معظم رهبری گفت: «ما چنین امکاناتی را نداریم.»
پزشک که ایشان را نمی شناخت عصبانی شد و گفت: «مگر امکان دارد درخانه ای برنج نباشد؟!»
همسر مقام معظم رهبری فرمود: «آقای ما اجازه نمی دهد که درخانه، غیرازبرنج کوپنی استفاده کنیم وآن هم کفاف خوراک ما را بیش ازیک باردرهفته نمی دهد.»

آقای سید علی اکبر طاهایی
....................................................................................................​...........................................................
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: راحیل ، reyhaneh.sh ، حسن.س. ، monazzah.51 ، یا زهرا(س) ، مهدی2012 ، یا صاحب الزمان ، .amin. ، بچه شیعه ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، امیریان ، warior ، hesam110 ، مجتبی110 ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، خیبر110 ، صهبا ، مرهم
۱۵:۵۶, ۸/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۸/فروردین/۹۲ ۱۶:۰۲ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #4
آواتار
خدای متعال برای ما رهبرانی قرار داده که با زندگی ساده خود برای ما الگو بوده اند
یکی از آنان حضرت امام خمینی (رحمة الله علیه) بود . پس از وی حضرت آیت الله خامنه ای نیز چون اوست
. ایشان می فرمودند که
:«من وقتی ازدواج کردم همسرم از پدرش ، که فرش فروش بوده ، فرشی به عنوان جهیزیه به همراه داشته است که هنوز نیز، با وجود فرسودگی آن ، در منزل ما از آن استفاده می شود و بجز آن ، قالی دیگری در منزل نداریم.
چند مرتبه اخوالزوجه ها گفته اند که این قالی نخ نما شده و خواسته اند که آن را عوض کند
ولی من اجازه نداده ام
.
اصلا در طول زندگی خود ، نه قالیچه ای خریده ام و نه فرشی به خانه اضافه کرده ام ، حتی آنها را تبدیل به احسن نیز نکرده ام. من در طول این دوران یک مرتبه گوشت تازه نخریده ام ، کوپن گوشت سردی که همه مردم از آن
استفاده می کردند ما نیز از آ ن استفاده می کردیم ، مگر آنکه گوشت نذری می آوردند.
سایر مایحتاج زندگی مثل پنیر، نفت و کره نیز به همین صورت تهیه می شود ».

این زندگی رهبر ماست که در بالاترین مقامات این کشور قرار دارد و در طول زندگی خود، زندان، شکنجه ، تبعید و بسیاری گرفتاریهای دیگر را به جان خریده و برای خدمت به اسلام به عنوان فردی شایسته مشغول انجام وظیفه است .
آیت الله مصباح یزدی ،کتاب مباحثی درباره حوزه، ص :215
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: reyhaneh.sh ، حسن.س. ، monazzah.51 ، Agha sayyed ، مهدی2012 ، یا صاحب الزمان ، .amin. ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، امیریان ، warior ، مجتبی110 ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، خیبر110 ، صهبا ، مرهم
۱۳:۰۹, ۹/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #5
آواتار
تكريم قاريان نوجوان
در جلسه اي كه اكثر قاريان مشهور قرآن حضور داشتند، حضرت آية الله خامنه اي دستور دادند نوجوانان قرآن بخوانند و صدايشان را نيز ضبط كنند. بچه ها يكي پس از ديگري قرآن خواندند. آقاي منصوري نيز در آن جلسه سوره ي حمد را با صداي عبدالباسط و با يك نفس قرائت كرد. آقا ايشان را خيلي تشويق كردند و به رسم يادبود يك سكه ي بهار آزادي به آقاي منصوري هديه دادند.

سپس آقا فرمودند: بزرگترها نيز قرآن بخوانند. يكي از دوستان بلند شد و ضبط را مقابل قاري گذاشت، چون نوار تمام شده بود ايشان نوار را برگرداندند تا قرائت آنان را روي قرائت قريان نوجوان ضبط كند آقا سريع تذكر دادند و ايشان را از اين كار بازداشتند. آن شخص عرض كرد: آقا اين نوجوانان كه قاري نيستند، اگر قرار است قرائت فردي ضبط شود بايد از استادان اين رشته باشد. آقا فرمودند: آن نوار را نزد من بياوريد. سپس نوار را گرفتند و فرمودند:
ما ساليان سال صداي بزرگترها را شنيده ايم، اما اين نوجوانان را كمتر مي بينيم، نوار اينها را داشته باشيم بهتر است.
به اين ترتيب آقا نگذاشتند صوت نوجوانان، پاك شود. از ديدن اين صحنه نوجوانان خيلي تحت تاثير قرار گرفتند.
آقای سید مجتبی سادات فاطمی
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: ali0077 ، یوسف خان ، reyhaneh.sh ، مهدی2012 ، یا صاحب الزمان ، .amin. ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، امیریان ، warior ، جویای حقیقت ، مجتبی110 ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، MOHSEN-Z ، خیبر110 ، صهبا ، مرهم
۱۴:۲۹, ۱۰/فروردین/۹۲ (آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/فروردین/۹۲ ۱۴:۳۱ توسط ali0077.)
شماره ارسال: #6
آواتار
يكي از وزرا انواع و اقسام سنگ هاي گران قيمت كشور را در نماي وزارتخانه اش به كار برده بود
.من او را خواستم و به او گفتم
: شما چرا اين كار را كردي؟ او گفت
: مسافران خارجي وقتي به وزارتخانه مي آيند و سنگ ها جلو چشمشان قرار مي گيرد، باعث جذب مشتري مي شود
! گفتم
: شما را به خدا آيا اين منطق قابل قبول است؟
!
اين همه خرج كنيم براي اينكه مشتري پيدا كنيم؟
!
شما مي توانيد در سالن اصلي وزارتخانه انواع و اقسام سنگ هايتان را به شكل خيلي بديع و زيبا به نمايش بگذاريد، هر مهماني كه آمد، به عنوان اداي احترام، او را به آن جا ببريد تا سنگ ها را تماشا كند، هم تماشا و هم جذب مشتري است
[b]. اين كارها بهانه اي است براي تجمل سازي و اصلاً مناسب نيست

رهبر معظم انقلاب حضرت آيت الله خامنه ای
[/b]
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، مهدی2012 ، یا صاحب الزمان ، .amin. ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، warior ، fatemeh-55 ، مجتبی110 ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، خیبر110 ، صهبا ، مرهم
۱۶:۴۵, ۱۷/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #7
آواتار
اگر شهدا نبودند ...
قرار بود مقام معظم رهبری در ساعت مشخص به منزل یكی از علما تشریف بیاورند. پانزده دقیقه از وقت مقرر گذشت و آقا بعد از یك ربع تأخیر تشریف آوردند. آن شخص با كنایه به آقا گفتند: شما چند دقیقه ای تأخیر داشتید. آقا فرمودند : بله ما به دیدن خانواده شهدا كه می رویم، معمولاً اگر در یك كوچه چند خانواده شهید باشد، به همه آن ها سر می زنم، در كوچه ای كه ما رفته بودیم، از قبل گفته بودند دو خانواده شهید حضور دارند، بعد معلوم شد خانواده شهید دیگری نیز حضور دارند، تأخیر ما به این علت بود. این آقا باز درك نكرد و گفت: این كارها برای جذب قلوب بد نیست یعنی شما این كار را برای جذب قلوب می كنید.

مقام معظم رهبری با یك حالت جدی فرمودند: شما اسمش را هر چه می خواهید بگذارید، ولی آقای فلانی بدانید اگر این خانواده شهدا نبودند، اگر این خون های پاك نبود، این عمامه بر سر بنده و جنابعالی نبود.
حجت الاسلام والمسلمین آقای موسوی كاشانی:از اعضای بیت- تهران
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: Agha sayyed ، مهدی2012 ، یا صاحب الزمان ، .amin. ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، امیریان ، warior ، fatemeh-55 ، مجتبی110 ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، MOHSEN-Z ، خیبر110 ، صهبا ، مرهم ، جویای حقیقت
۱۷:۳۲, ۲۱/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #8
آواتار
عنایت ویژه به مستمندان
سال 1374 خانمی با كودك خردسالش به مطب من مراجعه كرد. هر دوی آنان بیماری سل داشتند .ناراحتی خانم به قدری بود كه از حلقوم او خون بیرون می آمد. آن ها را معاینه كردم و برایشان نسخه ای نوشتم. چون نسخه را به دست آن خانم دادم، با كمال ناامیدی اظهار داشت : نسخه قبلی شما را هم دارم! من یك بار دیگر هم به شما مراجعه كرده ام و به علت ناتوانی مالی، قدرت تهیه دارو را ندارم ! وی در ادامه ابراز داشت: من چهار فرزند دارم كه همگی - به جز یك دختر ده ساله- همین بیماری را دارند، همسرم نیز فلج و خانه نشین است و تنها نان آور خانه همان دختر ده ساله است كه با قالی بافی مبلغ اندكی به دست می آورد و این مقدار، تنها هزینه خرید نان ماست! من بعد از شنیدن درد دل این خانم به او گفتم: موضوع را با دوستانم در میان می گذارم تا چاره ای بیندیشیم و مشكل شما را حل كنیم .

آن خانم از مطب من خارج شد و من هم چنان در فكر چاره جویی بودم. پس از مدتی دیدم دوباره به من مراجعه كرد. اما این بار با دفعه قبل خیلی تفاوت داشت و از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید . با شادی تمام به من گفت: دیگر نیازی به تلاش شما نیست! علت را پرسیدم، در جوابم گفت: وقتی كه به منزل رسیدم هیأتی به خانه ما آمدند و وضعیت ما را بررسی كردند. قرار شد همه ما را برای درمان به بیمارستان ببرند! گفتم: این هیأت از سوی چه كسی آمده بودند؟ گفت : از سوی مقام معظم رهبری ! گفتم : چگونه از موضوع باخبر شده بودند؟ گفت : وقتی كه مقام معظم رهبری به قم تشریف آوردند، من ماجرای زندگیم را طی نامه ای خدمت ایشان توضیح دادم . نامه من به دست مسئولین امر سپرده شد . تمامی نامه ها را بررسی كردند، نامه افراد اورژانسی در اولویت قرار گرفت و من نیز چون چنین وضعی داشتم، مورد لطف آقا قرار گرفتم.
دكتر وحیدی (از پزشكان قم)
ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: مهدی2012 ، یا صاحب الزمان ، .amin. ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، امیریان ، warior ، جویای حقیقت ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، خیبر110 ، مرهم
۱۱:۵۸, ۲۲/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #9
آواتار

به نام هستی بخش عالم
[تصویر: Z]
پزشك خصوصى ؟!
حجت الاسلام احدى مى گوید: روزى در جماران منبر رفتم و خاطراتى را از زندگى مقام معظم رهبرى بیان كردم . بعد از سخن رانى ، پزشكى به من مراجعه كرد و گفت : بگذار من هم خاطره اى براى تو بگویم :
روزى در مطب نشسته بودم ، خانمى به اتفاق فرزندش به من مراجعه كردند. پس از معاینه ، قیافه ى فرزند مرا به فكر فرو برد. خیلى به مقام معظم رهبرى شباهت داشت .
نام و فامیل وى را پرسیدم . چون پاسخ شنیدم ، از آن خانم سؤ ال كردم : آیا شما با آیت الله خامنه اى ، نسبتى دارید؟
گفت : بله ! اما شما به كسى نگویید من همسر ایشان هستم !
تعجب وجودم را گرفته بود. به همسر مقام معظم رهبرى گفتم : مگر شما پزشك خصوصى ندارید؟
ایشان گفت : خیر؛ آقا اجازه ى چنین كارى را نمى دهند و مى گویند: شما چون سایر مردم مانند یك نیروى عادى در نوبت هاى بیمارستان ، به پزشك مراجعه كنید.
من این خاطره را از زبان آن پزشك در جماران شنیدم . تمام مشخصات وى نیز نزد من است . با این حال ، بیش تر تحقیق كردم و از آیت الله مصباح هم پرسیدم . ایشان هم موضوع را تاءیید فرمودند.
این شیوه ى زندگى آیت الله خامنه اى است . این عظمت ، مرا عاشق معظم له نموده است .
منبع : تبيان

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، یوسف خان ، Agha sayyed ، مهدی2012 ، ali0077 ، .amin. ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، امیریان ، warior ، sagheb ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، MOHSEN-Z ، خیبر110 ، صهبا ، مرهم
۱۶:۳۲, ۲۴/فروردین/۹۲
شماره ارسال: #10
آواتار
حساسیت در مصرف بیت المال
یك روز مهمان مقام معظم رهبری بودم. فرزند ایشان آقا مصطفی نیز نشسته بود كه سفره گسترده شد،آیت الله خامنه ای به وی نگاهی كرد و فرمود: شما به منزل بروید. من خدمت ایشان عرض كردم: اجازه بفرمایید آقازاده هم باشند، من از وی درخواست كرده ام كه باهم باشیم.

آقا فرمودند: این غذا از بیت المال است، شما هم مهمان بیت المال هستید. برای بچه ها جایز نیست كه بر سر این سفره بنشینند. ایشان به منزل بروند و از غذای خانه میل كنند. من در آن لحظه فهمیدم كه خداوند چرا این همه عزت به حضرت آقا عطا فرموده است.
حضرت آیت الله جوادی آملی

ارسال ایمیل به این کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در صفحه جدید
 تقدیر و تشکر از مطلب توسط: یا صاحب الزمان ، Agha sayyed ، Ramin_Ghn ، بیداری اندیشه ، میثاق ، MohammadSadra ، .amin. ، امیریان ، warior ، مهدی2012 ، ســــــاقی ، شهیدطیبه واعظی ، MOHSEN-Z ، خیبر110 ، مجتبی110 ، مرهم
ارسال پاسخ  به روز آوری


[-]
کاربرانی که این موضوع را مشاهده می کنند:
1 میهمان

[-]
موضوعات مشابه ...
موضوع: نویسنده پاسخ: مشاهده: آخرین ارسال
  مقام معظم رهبری:بنده تنم می‏ لرزد. یاوران مهدی 14 9,020 ۲/مهر/۹۳ ۰:۲۹
آخرین ارسال: میم.حسین.الف
  مزاح مقام معظم رهبري با رئيس جمهور کشور اسلامي مصطفي مازح7610 0 1,184 ۲۲/اردیبهشت/۹۳ ۱۰:۱۲
آخرین ارسال: مصطفي مازح7610
  احاديث مقام معظم رهبري در درس خارج monazzah.51 0 1,529 ۹/فروردین/۹۲ ۱۳:۲۰
آخرین ارسال: monazzah.51
  بصیرت­ مداری در انديشه مقام معظم رهبری میثاق 1 1,866 ۷/فروردین/۹۲ ۱۷:۱۸
آخرین ارسال: sunrise59
  جوان از دیدگاه مقام معظم رهبری Mitsonary 0 1,944 ۲۴/شهریور/۹۱ ۲۱:۳۷
آخرین ارسال: Mitsonary
  دانشگاه از ديدگاه مقام معظم رهبري فدايي ولايت 4 3,139 ۴/اردیبهشت/۹۱ ۱۷:۳۴
آخرین ارسال: فدايي ولايت
  مبارزات مقام معظم رهبری به روایت ساواک فدايي ولايت 0 1,329 ۸/فروردین/۹۱ ۲۲:۱۵
آخرین ارسال: فدايي ولايت

پرش در بین بخشها:


بالا