|
سلام بر ابراهیم (کتاب سلام بر ابراهیم)
|
|
۱۹:۲۵, ۱۰/مرداد/۹۰
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام خدمت همه ی دوستان
کتابی که می خوام بهتون معرفی کنم در واقع زندگینامه شهیدی ست به نام "ابراهیم هادی" یه کتاب فوق العاده است،تو مایه های خاک های نرم کوشکه! وقتی خوندمش با اینکه برای خواهرم بود رفتم یکی هم برای خودم خریدم،به چند تا از دوستام هم دادم که بخونند! یکی از اتفاقات جالب که برای خود نویسنده در مورد گذاشتن عنوان برروی کتابش رخ می ده اینه که نویسنده بعد ازاتمام کتاب چند تا عنوان رو بررسی می کنه ولی می بینه هیچ کدومش در خور این کتاب نیست،در آخر از خدا کمک می گیره و قرآن رو باز می کنه! فکر می کنید کدام آیه باز می شه؟؟؟ ((سلام بر ابراهیم او از بندگان صالح ما بود)) و اسم کتاب رو میذاره " سلام بر ابراهیم " من با خوندنش فهمیدم که چقدر با یک مؤمن واقعی فاصله دارم اگه موقع خوندن چشماتون خیس شد برای من حقیر هم دعا کنید. |
|||
|
|
۱۷:۲۸, ۱۳/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #2
|
|||
|
|||
|
...
حاج حسین را دیدم پرسیدم چه نامی برای کتاب پیشنهاد می کنید ایشان گفتند:اذان چون بسیاری از بچه های جنگ ابراهیم را به اذان هایش می شناختند،به آن اذان های عجیبش. یکی دیگر از بچه ها جمله ی شهید ابراهیم حسابی را گفت:شهید حسابی به ابراهیم می گفت :عارف پهوان.اما در ذهن خودم نام مجموعه را معجزه اذان انتخاب کردم شب بود که به این موضوعات فکر می کردم.قرآنی کنار میز بود.توجهم به آن جلب شد.قرآن را برداشتم.در دلم گفتم : خدایا،این کار برای بنده ی صالح تو بوده .می خواهم در مورد نام این مجموعه نظر فرآن را جویا شوم. بعد ادامه دادم: تا اینجای کار همه اش لطف تو بوده .من نه ابراهیم را دیده بودم ،نه سن و سالم می خورد که به جبهه بروم.اما همه گونه محبت خو را شامل ما کردی تا این مجموعه تهیه شد. خدایا من نه استخاره بلد هستم ونه می توانم مفهوم آیات را درست برداشت کنم. بعد بسم الله گفتم .سوره ی حمد را خواندم و قرآن را باز کردم.آن را روی میز گذاشتم . صفحه ای که باز شده بود را با دقت نگاه کردم .با دیدن آیات بالای صفحه رنگ از چهره ام پرید. سرم داغ شده بود.بی اختیار اشک در چشمانم حلقه زد.در بالای صفحه آیات 109 به بعد سوره ی صافات جلوه گری می کردکه می فرماید: سلام بر ابراهیم [color=#0000CD]
اینگونه نیکوکاران را جزا می دهیم به درستی که او از بندگان صالح ما بود... |
|||
|
|
۱۲:۵۵, ۱۵/شهریور/۹۰
شماره ارسال: #3
|
|||
|
|||
|
اریبهشت سال 59 بود .دبیر ورزش دبیرستان شده بودم.در کنار مدرسه ی ما دبیرستان ابوریحان بود.ابراهیم هم آنجا معلم ورزش بود.
رفته بودم به دیدنش.کلی با هم صحبت کردیم .شیفته ی مرام و اخلاقش شدم .آخر وقت بود.گفت تک به تک والیبال بزنیم؟! خنده ام گرفت.من با تیم ملی والیبال به مسابقات جهانی رفته بودم.خودم را صاحب سبک می دانستم.حالا این آقا می خواد...!گفتم باشه .توی دلم گفتم ضعیف بازی می کنم تا ضایع نشه! سرویس اول را زد.آنقدر محکم بود که نتوانستم بگیرم.دومی ،سومی،و...رنگ چهره ام پریده بود.جلوی دانش آموزان کم آورده بودم. ضرب دست عجیبی داشت.گرفتن سرویس ها واقعا مشکل بود.دور تا دور زمین را بچه ها گرفته بودند. نگاهی به من کرد.این بار آهسته زد.امتیاز اول را گرفتم. امتیاز بعدی و بعدی...می خواست ضایع نشم.عمدا توپ را خراب می کرد!رسیدم به ابراهیم.بازی به دو شد.توپ را انداختم که سرویس بزند. توپ را در دستش گرفت.صدایی آمد:الله اکبر .اذان ظهر بود.توپ را روی زمین گذاشت.رو به قبله ایستاد.بلند بلند اذان گفت.در فضای دبیرستان صدایش پیچید.بچه ها رفتند عده ای برای وضو عده ای برای خانه.مشغول نماز شد.همانجا داخل حیاط.بچه ها پشت سرش ایستادند.جماعتی شد داخل حیاط.همه به او اقتدا کردیم. نماز که تمام شد برگشت به سمت من .دست داد و گفت: آقا رضا رقابت وقتی زیباست که با رفاقت باشد. نقل از:شهید رضا هوریار از کتاب: سلام بر ابراهیم. |
|||
|
|
۸:۰۸, ۷/اردیبهشت/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۷/اردیبهشت/۹۲ ۱۲:۱۰ توسط میلاد.م.)
شماره ارسال: #4
|
|||
|
|||
|
زندگی نامه شهید ابراهیم هادی
ابراهیم دراول اردیبهشت سال 36 در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود. او چهارمین فرزند خانواده بشمار می رفت. با این حال پدرش مشهدی محمد حسین به او علاقه خاصی داشت. او نیزمنزلت پدر خویش رابدرستی شناخته بود. پدری که باشغل بقالی توانسته بود فرزندانش را یه یهترین نحو تربیت نماید. ابراهیم نوجوان بود که طعم تلخ یتیمی را چشید. از آنجا بود که همچون مردان بزرگ زندگی را پیش برد. دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت ودبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان وکریم خان. سال 55 توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود. از همان سال های پایانی دبیرستان مطالعات غیر درسی را نیز شروع کرد. حضوردرهیئت جوانان وحدت اسلامی وهمراهی وشاگردی استادی نظیر علامه محمد تقی جعفری بسیاردر رشد شخصیتی ابراهیم موثر بود. در دوران پیروزی انقلاب شجاعت های بسیاری از خود نشان داد. او همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بود. پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش پرورش منتقل شد. ابراهیم همچون معلمی فداکار به تربیت فرزندان این مرز وبوم مشغول شد. اهل ورزش بود. با ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی شروع کرد. در والیبال وکشتی بی نظیر بود. هرگز در هیچ میدانی پا پس نکشید ومردانه می ایستاد. مردانگی اورا می توان در ارتفاعات سر به فلک کشیده بازی درازو گیلان غرب تا دشت های سوزان جنوب مشاهده کرد. حماسه های او در این مناطق هنوز در اذهان یاران قدیمی جنگ تداعی می کند. دروالفجر مقدماتی پنج روز به همراه بچه های گردان کمیل وحنظله در کانالهای فکه مقاومت کردند اما تسلیم نشدند. سرانجام در 22 بهمن سال 61 بعد از فرستادن بچه های باقی مانده به عقب، تنهای تنها با خدا همراه شد. دیگر کسی او راندید. او همیشه از خدا می خواست گمنام بماند. چرا که گمنامی صفت یاران خداست. خدا هم دعایش را مستجاب کرد. ابراهیم سالهاست که گمنام وغریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور. ![]() ![]() ![]() ![]() درخواست نصحیت عارفی از یک شهید سال اول جنگ بود. به مرخصی آمده بودیم. با موتور از سمت میدان سرآسیاب به سمت میدان خراسان در حرکت بودیم. ابراهیم (شهید ابراهیم هادی)عقب موتور نشسته بود.از خیابانی رد شدیم. ابراهیم یک دفعه گفت: امیر وایسا! من هم سریع آمدم کنار خیابان. با تعجب گفتم. چی شده؟! گفت: هیچی، اگر وقت داری بریم دیدن یه بنده خدا! من هم گفتم: باشه، کار خاصی ندارم. با ابراهیم داخل یک خانه رفتیم. چند بار یاالله گفت. وارد اتاق شدیم. چند نفری نشسته بودند. پیرمردی با عبای مشکی و کلاهی کوچک بر سر بالای مجلس بود. به همراه ابراهیم سلام کردیم و در گوشه اتاق نشستیم. صحبت حاج آقا با یکی از جوانها تمام شد. ایشان رو کرد به ما و با چهرهای خندان گفت: آقا ابراهیم راه گم کردی، چه عجب این طرف ها! ابراهیم سر به زیر نشسته بود. با ادب گفت: شرمنده حاج آقا، وقت نمیکنیم خدمت برسیم. همین طور که صحبت میکردند فهمیدم ایشان، ابراهیم را خوب میشناسد حاج آقا کمی با دیگران صحبت کرد. وقتی اتاق خالی شد رو کرد به ابراهیم و با لحنی متواضعانه گفت: آقا ابراهیم ما رو یه کم نصیحت کن! ابراهیم از خجالت سرخ شده بود. سرش را بلند کرد و گفت: حاج آقا تو رو خدا ما رو شرمنده نکنید. خواهش میکنم این طوری حرف نزنید بعد گفت: ما آمده بودیم شما را زیارت کنیم. انشاءالله در جلسه هفتگی خدمت میرسیم. بعد بلند شدیم، خداحافظی کردیم و به بیرون رفتیم. بین راه گفتم: ابراهیم جون، تو هم به این بابا یه کم نصیحت میکردی. دیگه سرخ و زرد شدن نداره! با عصبانیت پرید توی حرفم و گفت: چی میگی امیر جون، تو اصلاً این آقا رو شناختی!؟ گفتم: نه، راستی کی بود!؟ جواب داد: این آقا یکی از اولیای خداست. اما خیلیها نمیدانند. ایشون حاج میرزا اسماعیل دولابی بودند. سال ها گذشت تا مردم حاج آقای دولابی را شناختند. تازه با خواندن کتاب طوبی محبت فهمیدم که جمله ایشان به ابراهیم چه حرف بزرگی بوده. پلاستیک به جای ساک ورزشی موضوع: شنبه 8 مرداد1390 10:28 ![]() حدود سال 1354بود که مشغول تمرین بودیم که ابراهیم وارد سالن شد و یکی از دوستان هم بعد از او وارد سالن شد و بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ وهیکلت خیلی جالب شده.وقتی داشتی تو راه می اومدی دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن،شلوار وپیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری. ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت. ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت.هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه میائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل روی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد:اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد. البته ابراهیم در جاهای مناسبی از توانمندی بدنی اش استفاده می کرد .مثلاً ابراهیم را دیده بودند در یک روز بارانی که آب در قسمتی از خیابان جمع شده بود و پیرمردها نمی توانستند از آن معبر رد شوند ، ابراهیم آنها را به کول می گرفت و از اون مسیر رد می کرد.
دزد خوش شانس ![]() عصر یک روز وقتی خواهر وشوهر خواهر ابراهیم به منزلشان آمده بودند هنوز دقایقی نگذ شته بود که از داخل کوچه سرو صدایی شنیده می شد.ابراهیم سریع از پنجره طبقه ی دوم نگاه کرد و دید شخصی موتور شوهر خواهرشان را برداشته و در حال فرار است. ابراهیم سریع به سمت درب خانه آمد و دنبال دزد دوید و هنوز چند قدمی نرفته بود که یکی از بچه محل ها لگدی به موتور زد و آقا دزده با موتور به زمین خورد.تکه آهنی که روی زمین بود دست دزد را برید و خون هم جاری شد. ابراهیم به محض رسیدن نگاهی به چهره پراز ترس و دلهره دزد انداخت و بعد موتور را بلند کرد و گفت: سوار شو! همان لحظه دزد را به درمانگاه برد و دست دزد را پانسمان کرد. کارهای ابراهیم خیلی عجیب بود و شب هم با هم به مسجد رفتند و بعد از نماز ابراهیم کلی با اون دزد صحبت کردو فهمید که آدم بیچاره ای است و از زور بیکاری از شهرستان به تهران آمده و دزدی کرده. ابراهیم با چند تا از رفقا و نمازگزاران صحبت کرد و یه شغل مناسبی برای آن آقا فراهم کرد.مقداری هم پول از خودش به آن شخص داد و شب هم شام خورد و استراحت کردند. صبح فردا خیلی از بچه ها به این کار ابراهیم اعتراض کردند. ابراهیم هم جواب داده بود:مطمئن باشید اون آقا این برخورد را فراموش نمی کند و شک نکنید برخورد صحیح، همیشه کار سازه. یکی دیگه از رفتارهای عجیب ابراهیم این بود که داشتیم با موتور می رفتیم که موتور سواری جلوی ما پیچید وبا اینکه مقصر بود ،هو کرد و بی احترامی .من دوست داشتم ابراهیم با آن بدن قوی ای که داره پائین بیاید و جوابش را بدهد.ولی ابراهیم با آن لبخندی که به لب داشت در جواب عمل او گفت: سلام. خسته نباشید. موتور سوار عصبانی یکدفعه جاخورد ...خستگی نا پذیر ![]() ازهمان روزهای ابتدایی جنگ کمتر ابراهیم به تدریس می رسید تا اینکه تماماً در جبهه بود.گروهی راه افتاده بود به نام گروه چریکی نامنظم شهید اندرزگو .رزمنده هایی پرتوان ومخلص که قرار بود عملیات شناسایی انجام دهند و فرمانده گروه ابراهیم.
ابراهیم در جنگ نمازش را فراموش نکرده بود، اخلاقش راهم. از رفتارش با اسرا می گفتند که چگونه مراعات می کرد.چنان می شد که مثلاً یکبار اتفاق افتاده بود از هجده اسیری که گرفته بودند ، داوطلبانه به مبارزه با رژیم صدام پرداخته بودند و دست آخر هر هجده نفر به شهادت رسیدند. یکبار هم بچه های آموزش که نارنجک آموزشی ای اشتباه به سنگر ابراهیم انداخته بودند ، بعد از چند لحظه شاهد صحنه ای بودند که به باورشان نمی آمد. ابراهیم به روی نارنجک خوابیده بود.این ماجرا بعدها زبان به زبان بین همه پیچید. با آن همه زحماتی که می کشید و جان فشانی هایی که می کرد یکبار مصاحبه کرده بود و گفته بود : ما فقط با اسم یا زهرا(سلام الله علیها) راهپیمایی می کنیم .از مدیونی اش به مردم که برای جبهه همه چیز می فرستند هم گفته بود. کانال کمیل و پروانه ی تنها عصر بود که حجم آتش کم شد، با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشم.آنچه می دیدم باور نکردنی بود. از محل کانال فقط دود بلند می شد ومرتب صدای انفجار می آمد. اما من هنوز امید داشتم.با خودم گفتم:ابراهیم شرایط بسیار بدتری از این را هم سپری کرده، نزدیک غروب شد. من دوباره با دوربین به کانال نگاهی انداختم.احساس کردم از دورچیزی پیداست و در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم.کاملاً مشخص بود،سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند ودرمسیر مرتب زمین می خوردند و بلند می شدند وزخمی وخسته به سمت ما می آمدند .معلوم بود از کانال می آیند.فریاد زدم و بچه ها را صدا کردم.به بقیه هم گفتم تیراندازی نکنید.بالاخره آن سه نفر به خاکریز ما رسیدند. پرسیدم:از کجا می آیید. حال حرف زدن نداشتند. یکی از آنها خواست . سریع قمقمه رو به او دادم.دیگر دیگری هم از شدت ضعف وگرسنگی بدنش می لرزید. وسومی بدنش غرق به خون بود. وقتی سرحال آمدند گفتند:از بچه های کمیل هستند. با اضطراب پرسیدم: بقیه بچه ها چی شدن؟ در حالی که یکی از آنها سرش را به سختی بالا می آورد گفت:فکر نمی کنم کسی غیراز ما زنده باشد. هول شده بودم.دوباره وبا تعجب پرسیدم:این پنج روز چه جوری مقاومت کردید؟ باهمان بی رمقی اش جواب داد زیر جنازه ها مخفی شده بودیم اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود. عجب آدمی بود! یک طرف آر پی جی می زد و یک طرف تیربار شلیک می کرد. یکی از اون سه نفرپرید توی حرفش وگفت:همه شهدا رو ته کانال هم می چید .آذوقه وآب رو پخش می کرد،به مجروح ها می رسید.اصلاً این پسر خستگی نداشت. گفتم :مگر فرمانده ها ومعاون های دوتاگردان شهید نشدن ، پس از کی داری حرف می زنید؟ گفت:یه جوونی بود که نمی شناختیمش ، موهایش این جوری بود ... ، لباسش اون جوری و چفیه... . داشت روح از بدنم جدا می شد.سرم داغ شده بود.آب دهانم را قورت دادم.اینها همه مشخصه های ابراهیم بود.با نگرانی نشستم ودستانش را گرفتم وگفتم:آقا ابراهیم الان کجاست؟ گفت: تا آخرین لحظه که عراق آتش می ریخت زنده بود وبه ما گفت :تا می تونید سریع بلند بشیدو تا کانال رو زیر ورو نکردند فرار کنید. یکی ازاون سه نفر هم گفت:من دیدم که زدنش.با همون انفجار اول افتاد روی زمین. این گفته ها آخرین اخباری بود که از کانال کمیل داشتیم و ابراهیم تا به حال حتی جنازه ای هم ازش پیدا نشده ، همیشه دوست داشت گمنام شهید شود. چند سال بعداز عملیات تفحص شهدا، محمودوند از بچه های تفحص که خود نیز به درجه رفیع شهادت رسید نقل می کند: یک روز در حین جستجو، در کانال کمیل شهیدی پیدا شد که دروسایل همراه او دفترچه یادداشتی قرار داشت که بعد از گذشت سالها هنوز قابل خواندن بود، درآخرین صفحه این دفترچه نوشته شده بود: امروز روز پنجم است که در محاصره هستیم، آب و غذا را جیره بندی کردیم، شهدا انتهای کانال کنارهم قرار قرار دارند، دیگر شهدا تشنه نیستند.فدای لب تشنه ات پسر فاطمه(سلام الله علیها). ![]() تصویری بر دیوار شهر من وتو حالا چندین سالی است که از مفقودی ابراهیم می گذرد.یکی از یادبودهای ابراهیم ترسیم چهره وی در سال 1376زیر پل اتوبان شهید محلاتی بود.کار ترسیم چهره ی ابراهیم را سید انجام داده بود.سید می گوید: من ابراهیم را نمی شناختم وبرای کشیدن چهره ابراهیم چیزی نخواستم.اما بعداز انجام این کار به قدری خدا به زندگی ام برکت داد که نمی توانم برایت حساب کنم وخیلی چیزها هم از این تصویر دیدم.همون زمانی که این عکس رو کشیدم ، نمایشگاه جلوه گاه راه افتاد . یک شب جمعه ای بود.خانمی پیش من اومد وگفت: آقا ریا، این شیرینی ها برای این شهید ، همین جا پخش کنید.فکرکردم از فامیل های ابراهیم هستند ، پرسیدم: شما شهید هادی را می شناختید؟ گفت: نه. تعجب من رو که دید ادامه داد:خونه ما همین ، اطرافه ، من در زندگی مشکل سختی داشتم .چند روز پیش وقتی شما داشتید این عکس رو ترسیم می کردید از اینجا رد می شدم .خدا را به حق این شهید صدا کردم.وقول دادم اگر مشکلم حل شود نمازهایم را اول وقت بخوانم.بعد هم برای این شهید که اسمش رو نمی دانستم فاتحه ای خوندم .باور کنید خیلی زود مشکل من برطرف شد وحالا اومدم که از ایشون تشکر کنم.
سید نقاش چهره ابراهیم: پارسال دوباره اوضاع کاری من بهم خورده بود و مشکلات زیادی داشتم.یک بار که از جلوی تصویر آقا ابراهیم رد می شدم دیدم به خاطر گذشت زمان تصویر زرد وخراب شده .من هم رفتم داربست تهیه کردم و رنگ ها رو برداشتم وشروع به درست کردن تصویر شهید کردم.باور نکردنی بود .درست زمانی که کار تصویر تمام شد یک پروژه بزرگ به من پیشنهاد شد وخیلی از گرفتاری های مالی ام برطرف شد.سید ادامه داد: آقا اینها پیش خدا خیلی مقام دارند. حالا حالاها مونده که اونها رو بشناسیم .کوچکترین کاری که برای اونها انجام بدی ، خداوند سریع چند برابرش رو به تو برمی گردونه. یکی از دوستان شهید ابراهیم هادی نیزدر جریان اعمال حج طوافی را به نیت ابراهیم انجام داده بود .شب ابراهیم را بخواب دید که از او تشکر کردو گفت: هدیه ات به ما رسید. خوشا به حال جوان هایی که امثال ابراهیم را الگوی رفتاری خود کرده و مسیری جز مسیر انبیاء و اولیاء نمی پیمایند. برای دیدن حقایق به زندگی قاصدک های خوش خبری مراجعه کنیم که در نورانیت حقیقت یار و رب العالمین سوختند و خود روشنی بخش مسیر من وتو در این سوی جاده شدند. والیبال تک نفره جمعی از دوستان شهید
بازوان قوی ابراهیم از همان اوایل دبیرستان نشان داد که در بسیاری از ورزشها قهرمان است. در زنگهای ورزش همیشه مشغول والیبال بود. هیچکس از بچهها حریف او نمیشد.یک بار تک نفره در مقابل یک تیم شش نفره بازی کرد. فقط اجازه داشت که سه ضربه توپ بزند. همه ما از جمله معلم ورزش، شاهد بودیم که چگونه پیروز شد. از آن روز به بعد ابراهیم والیبال را بیشتر تک نفره بازی میکرد. بیشتر روزهای تعطیل پشت آتش نشانی خیابان 17 شهریور بازی میکردیم. خیلی از مدعیها حریف ابراهیم نمیشدند. اما بهترین خاطره والیبال ابراهیم برمیگردد به دوران جنگ و شهر گیلان غرب، در آنجا یک زمین والیبال بود که بچههای رزمنده در آن بازی میکردند. یک روز چند دستگاه مینی بوس برای بازدید از مناطق جنگی به گیلان غرب آمدند که مسئول آنها آقای داوودی رئیس سازمان تربیتبدنی بود. آقای داوودی در دبیرستان معلم ورزش ابراهیم بود. ایشان مقداری وسائل ورزشی به ابراهیم داد و گفت: هرطور صلاح میدانید مصرف کنید. بعد گفت: دوستان ما از همه رشتههای ورزشی هستند و برای بازدید آمدهاند. ابراهیم هم کمی برای ورزشکارها صحبت کرد و مناطق مختلف شهر را به آنها نشان داد. تا این که به زمین والیبال رسیدیم. آقای داوودی گفت: چند تا از بچههای هیئت والیبال تهران با ما هستند. نظرت با برگزاری یک مسابقه چیه؟ ساعت سه عصر مسابقه شروع شد. پنچ نفر که سه نفرشان والیبالیست حرفهای بودند یک طرف بودند و ابراهیم به تنهایی در طرف مقابل. تعداد زیادی هم تماشاگر بودند. ابراهیم طبق روال قبلی با پای برهنه و پاچههای بالا زده و زیر پیراهنی مقابل آنها قرار گرفت. به قدری هم خوب بازی میکرد که کمتر کسی باور میکرد. بازی آنها یک نیمه بیشتر نداشت و با اختلاف ده امتیاز به نفع ابراهیم تمام شد. بعد هم بچههای ورزشکار با ابراهیم عکس گرفتند. آنها باورشان نمیشد یک رزمنده ساده، مثل حرفهای ترین ورزشکارها بازی کند. یک بار هم در پادگان دوکوهه برای رزمندهها از والیبال ابراهیم تعریف کردم. یکی از بچهها رفت و توپ والیبال آورد. بعد هم دو تا تیم تشکیل داد و ابراهیم را هم صدا کرد. ابتدا زیر بار نمیرفت و بازی نمیکرد اما وقتی اصرار کردیم گفت: پس همه شما یک طرف من هم تکی بازی میکنم. بعد از بازی چند نفر از فرماندهان گفتند: تا حالا اینقدر نخندیده بودیم. ابراهیم هر ضربهای که میزد چند نفر به سمت توپ میرفتند و به هم میخوردند و روی زمین میافتادند. در پایان ابراهیم با اختلاف زیادی بازی را برد. ما تو را دوست داریم [b]جواد مجلسی
پائیز سال شصت و یک بود. بار دیگر به همراه ابراهیم عازم منطاطق عملیاتی شدیم. این بار نقل همه مجالس توسل ابراهیم به حضرت زهرا(سلام الله علیها) بود. هر جا میرفتیم حرف از ابراهیم بود.خیلی از بچهها داستانها و حماسه آفرینیهای او را در عملیاتها تعریف میکردند. همه آنها با توسل به حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) انجام شده بود. به منطقه سومار رفتیم. به هر سنگری سر میزدیم. از ابراهیم میخواستند که برای آنها مداحی کند و از حضرت زهرا بخواند. شب بود. ابراهیم در جمع بچههای یکی از گردانها شروع به مداحی کرد. صدای ابراهیم به خاطر خستگی و طولانی شدن مجالس گرفته بود. بعد از تمام شدن مراسم، یکی دو نفر از رفقا با ابراهیم شوخی کردند و صدایش را تقلید کردند. آنها چیزهایی گفتند که او خیلی ناراحت شد. ابراهیم عصبانی شد و گفت: من مهم نیستم، اینها مجلس حضرت را شوخی گرفتند. برای همین دیگر مداحی نمیکنم! هر چه میگفتم: حرف بچهها رو به دل نگیر، آقا ابراهیم تو کار خودت رو بکن، اما فایدهای نداشت. آخر شب برگشتیم مقر، دوباره قسم خورد که: دیگر مداحی نمیکنم! ساعت یک نیمه شب بود. خسته و کوفته خوابیدم. قبل از اذان صبح احساس کردم کسی دستم را تکان میدهد. چشمانم را به سختی باز کردم. چهره نورانی ابراهیم بالای سرم بود. من را صدا زد و گفت: پاشو، الان موقع اذانه من هم بلند شدم. با خودم گفتم: این بابا انگار نمیدونه خستگی یعنی چی!؟ البته میدانستم که او هر ساعتی بخوابد، قبل از اذان بیدار میشود و مشغول نماز. ابراهیم بچههای دیگر را هم صدا زد. بعد هم اذان گفت و نماز جماعت صبح را برپا کرد. بعد از نماز و تسبیحات، ابراهیم شروع به خواندن دعا کرد. بعد هم مداحی حضرت زهرا(سلام الله علیها)!! اشعار زیبای ابراهیم اشک چشمان همهی بچهها را جاری کرد. من هم که دیشب قسم خوردن ابراهیم را دیده بودم از همه بیشتر تعجب کردم، ولی چیزی نگفتم. بعد از خوردن صبحانه به همراه بچهها به سمت سومار برگشتیم. بین راه دائم در فکر کارهای عجیب او بودم. ابراهیم نگاه معنی داری به من کرد و گفت: میخواهی بپرسی با اینکه قسم خوردم، چرا روضه خواندم؟! گفتم: خوب آره، شما دیشب قسم خوردی که... پرید تو حرفم و گفت:چیزی که میگویم تا زندهام جایی نقل نکن. بعد کمی مکث کرد و ادامه داد: دیشب خواب به چشمم نمیآمد. اما نیمههای شب کمی خوابم برد. یکدفعه دیدم وجود مقدس حضرت صدیقه طاهره(سلام الله علیها) تشریف آوردند و گفتند: نگو نمیخوانم، ما تو را دوست داریم هر کس گفت بخوان تو هم بخوان
دیگر گریه امان صحبت کردن به او نمیداد ابراهیم بعد از آن به مداحی کردن ادامه داد.
|
|||
|
|
۲۳:۵۲, ۹/خرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۱۰/خرداد/۹۲ ۰:۰۴ توسط Night moans.)
شماره ارسال: #5
|
|||
|
|||
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
بهترین فرماندهان از نظر شهید ابراهیم هادی/ این بخش رو از همین کتاب (سلام بر ابراهیم ـ صفحه 109 ) براتون مینویسم ... ابراهیم کمی فکر کرد و گفت تو بچه های سپاه هیچکس را مثل محمد بروجردی نمی دانم. محمد کاری کرد که تقریبا هیچکس فکرش را نمیکرد. در کردستان با وجود آن همه مشکلات توانست گروه های پیش مرگ کرد را راه اندازی کند و از این طریق کردستان را آرام کند. در فرماندهان ارتش هیچکس مثل سرگرد علی صیاد شیرازی نیست. ایشان از بچه های داوطلب ساده تر است. آقای صیاد قبل از نظامی بودن یک جوان حزب اللهی و مومن است. از نیروهای هوانیروز، هرچه بگردی بهتر از سروان شیرودی پیدا نمیکنی. شیرودی در سر پل ذهاب با هلی کوپتر خودش جلوی چندین پاتک عراق را گرفت. با اینکه فرمانده پایگاه هوایی شده آنقدر ساده زندگی می کند که تعجب می کنید. وقتی هم از سوی سازمان تربیت بدنی چند جفت کفش ورزشی آوردند یکی را دادم به شیرودی، با اینکه فرمانده بود اما کفش مناسبی نداشت... " التماس دعا " |
|||
|
|
۳:۰۷, ۱۳/اسفند/۹۲
شماره ارسال: #6
|
|||
|
|||
|
|
|||
|
|
۲۰:۴۲, ۲۳/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #7
|
|||
|
|||
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سلام بر ابراهیم (قسمت ۱ از ۱۳) دوران رشد ابراهیم در اول اردیبهشت سال ۳۶ در محله شهید سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود. او چهارمین فرزند خانواده بشمار می رفت. با این حال پدرش مشهدی محمد حسین به او علاقه خاصی داشت. او نیزمنزلت پدر خویش را بدرستی شناخته بود. پدری که باشغل بقالی توانسته بود فرزندانش را یه بهترین نحو تربیت نماید. ابراهیم نوجوان بود که طعم تلخ یتیمی را چشید. از آنجا بود که همچون مردان بزرگ زندگی را پیش برد. دوران دبستان را به مدرسه طالقانی رفت ودبیرستان را نیز در مدارس ابوریحان وکریم خان. سال ۱۳۵۵ توانست به دریافت دیپلم ادبی نائل شود. از همان سال های پایانی دبیرستان مطالعات غیر درسی را نیز شروع کرد. حضوردرهیئت جوانان وحدت اسلامی وهمراهی و شاگردی استادی نظیر علامه محمد تقی جعفری بسیار در رشد شخصیتی ابراهیم مؤثر بود. در دوران پیروزی انقلاب شجاعت های بسیاری از خود نشان داد. او همزمان با تحصیل علم به کار در بازار تهران مشغول بود. پس از انقلاب در سازمان تربیت بدنی و بعد از آن به آموزش پرورش منتقل شد. ابراهیم همچون معلمی فداکار به تربیت فرزندان این مرز وبوم مشغول شد. ان شاء الله ادامه دارد ... |
|||
|
|
۱۴:۵۹, ۲۴/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #8
|
|||
|
|||
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سلام بر ابراهیم (قسمت ۲ از ۱۳) منش پهلوانی اهل ورزش بود. با ورزش پهلوانی یعنی ورزش باستانی شروع کرد. در والیبال و کشتی بی نظیر بود. هرگز در هیچ میدانی پا پس نکشید و مردانه می ایستاد. اوایل دوران دبیرستان بود که ابراهیم با ورزش باستانی آشنا شد. او شبها به زورخانه حاج حسن می رفت. حاج حسن توکل معروف به حاج حسن نجار، عارفی وارسته بود. او زورخانه ای نزدیک دبیرستان ابوریحان داشت. ابراهیم هم یکی از ورزشکاران این محیط ورزشی ومعنوی شد. حاج حسن، ورزش را با یک یا چند آیه قرآن شروع می کرد. سپس حدیثی می گفت و ترجمه می کرد. بیشترشبها، ابراهیم را می فرستاد وسط گود، او هم در یک دور ورزش، معمولا یک سوره قرآن دعای توسل و یا اشعاری در مورد اهل بیت می خواند و به این ترتیب به مرشد هم کمک می کرد. از جمله کارهای مهم در این مجموعه این بود که، هر زمان ورزش بچه ها به اذان مغرب می رسید، بچه ها ورزش را قطع می کردند و داخل همان گود زورخانه، پشت سر حاج حسن نماز جماعت می خواندند. به این ترتیب حاج حسن در آن اوضاع قبل از انقلاب درس ایمان واخلاق رادر کنار ورزش به جوان ها می آموخت. ان شاء الله ادامه دارد. ... |
|||
|
|
۱۸:۲۲, ۲۴/بهمن/۹۳
شماره ارسال: #9
|
|||
|
|||
|
بسم رب الشهدا و الصدیقین
سلام بر ابراهیم (قسمت ۳ از ۱۳) پلاستیک به جای ساک ورزشی در باشگاه کشتی بودیم. آماده می شدیم برای تمرین. ابراهیم هم وارد شد. چند دقیقه بعد یکی دیگر از دوستان آمد. تا وارد شد بی مقدمه گفت: داداش ابراهیم ، تیپ و هیکلت خیلی جالب شده. وقتی داشتی تو راه می اومدی، دوتا دختر پشت سرت بودن و مرتب از تو حرف می زدن، شلوار و پیراهن شیک که پوشیده بودی و از ساک ورزشی هم که دستت بود، کاملاً مشخص بود ورزشکاری. ابراهیم با شنیدن این حرفها یک لحظه جاخورد. انگار توقع چنین حرفی را نداشت و خیلی توی فکر رفت. ابراهیم از آن روز به بعد پیراهن بلند و شلوار گشاد می پوشید و هیچ وقت هم ساک ورزشی همراه نمی آورد و لباس هایش رو داخل کیسه پلاستیکی می ریخت. هر چند خیلی از بچه ها می گفتند : بابا تو دیگه چه جور آدمی هستی؟! ما باشگاه میائیم تا هیکل ورزشکاری پیدا کنیم و... ، تو با این هیکل ضروی فرم این چه لباس هایی است که می پوشی؟ ابراهیم هم به حرفهای اونها اهمیتی نمی داد و به دوستانش توصیه می کرد: اگر ورزش رو برای خدا انجام بدین عبادت است و اما اگر به هر نیت دیگری باشین ضرر خواهید کرد. سال ۱۳۵۵ در مسابقات قهرمانی کشتی آزاد تهران به فینال ۷۴ کیلو رسید. ابراهیم در اوج آمادگی بود . اما آنقدر ضعیف کشتی گرفت تا حریفش برنده شود. جایزه نقدی بود.فهمیده بود حریفش به این مبلغ احتیاج دارد. ان شاء الله ادامه دارد.... |
|||
|
|
۱۹:۱۰, ۲۴/بهمن/۹۳
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۴/بهمن/۹۳ ۱۹:۱۱ توسط Islam.)
شماره ارسال: #10
|
|||
|
|||
|
بسم الله الرحمن الرحیم
ممنون بابت معرفی این کتاب با ارزش. این کتاب معجزاتی برای من داشت. بزرگترینش این بود که دوست خوبی مثل داش ابرام پیدا کردم. یکی دیگش هم تماس یک گروه خادم الشهدا باهام بود تا به خادمی فکه برم، کانال کمیل(محل شهادت ابراهیم). این تماس بعد از تموم شدن کتاب بود که خیلی برام جالب بود. خودم هم یادم نمیاد که چند ماه پیش شمارم رو بهشون داده بودم و چرا دقیقا همین الان زنگ زدن! |
|||
|
|
|
|
|
| 1 میهمان |
|
|
|||||
| موضوع: | نویسنده | پاسخ: | مشاهده: | آخرین ارسال | |
| ابراهیم مال ماست | قبیله منتظر | 13 | 5,427 |
۱/اسفند/۹۴ ۱۲:۰۷ آخرین ارسال: Anti gods |
|
| سلام میکنیم به 175 شهید غواص | نرگس مهدوی | 43 | 19,505 |
۱۹/مرداد/۹۴ ۱۹:۵۷ آخرین ارسال: Silence |
|
| سلام بر شهیدان | عمار رهبری | 5 | 2,325 |
۲۳/خرداد/۹۴ ۲۲:۳۴ آخرین ارسال: عمار رهبری |
|
| شهید گمنام سلام | گل مرداب | 21 | 11,584 |
۲۵/بهمن/۹۳ ۲۲:۵۹ آخرین ارسال: Farzaneh |
|
| معجزه اذان(روایت داستانی از شهید ابراهیم هادی) | یاوران مهدی | 0 | 1,345 |
۲۴/بهمن/۹۳ ۱:۲۵ آخرین ارسال: یاوران مهدی |
|
| سلام گرم مرا از فرسنگها راه دور بپذیرید(حتما بخوانید) | Abasaleh | 0 | 1,459 |
۲/آذر/۹۰ ۲۲:۴۵ آخرین ارسال: Abasaleh |
|








![[تصویر: 23_8907041592_L600.jpg]](http://alinasr80.persiangig.com/image/23_8907041592_L600.jpg)
![[تصویر: 11_8907041592_L600.jpg]](http://alinasr80.persiangig.com/image/11_8907041592_L600.jpg)
![[تصویر: 25_8907041592_L600.jpg]](http://alinasr80.persiangig.com/image/25_8907041592_L600.jpg)
![[تصویر: 27_8907041592_L600.jpg]](http://alinasr80.persiangig.com/image/27_8907041592_L600.jpg)
![[تصویر: 16923234158216485045176865188220759992.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1389/07/16923234158216485045176865188220759992.jpg)
![[تصویر: 105172302474321221168671218712151532052.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/02/105172302474321221168671218712151532052.jpg)
![[تصویر: 2616812611814446109249445231666620865129.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1389/02/2616812611814446109249445231666620865129.jpg)
![[تصویر: 18222021624161981761552391390205643713017.jpg]](http://img.tebyan.net/big/1390/02/18222021624161981761552391390205643713017.jpg)
![[تصویر: 18_8907041592_L600.jpg]](http://media.farsnews.com/Media/8907/ImageReports/8907041592/18_8907041592_L600.jpg)



