|
دل نوشته اي براي مولاي مظلوم
|
|
۳:۲۰, ۱۵/خرداد/۹۲
(آخرین ویرایش ارسال: ۲۱/تیر/۹۳ ۱۴:۴۵ توسط aboutorab.)
شماره ارسال: #1
|
|||
|
|||
|
سلام
اين دلنوشته از يه تالاري برداشت نمودم كه واقعاً با خوندنش حال كردم . اينو گذاشتم براي بچه هاي اهل دل اگه حالي بهتون دست داد لطفاً براي رفع غربت مولا دعا بفرماييد . يه صلوات از ته قلبهاي نازنينتان جهت قلب داغدار مولاي غريب حضرت اباصالح المهدي (عجل الله تعالی فرجه الشریف) بفرستيد . [/b] دل نوشته هایی از زبان کفش های حضرت علی (علیه السلام) شبی که آقایم با دلی آرام و قلبی مطمئن در بستر پیر و مراد خویش خفته بود و من که سایه های چهل کفتار خون آشام را پشت دیوارها می دیدم تا سحر از ترس لرزیدم و اما چه آرام در بستر رسول(صلی الله علیه و آله) خفته بود و شادمانی از اینکه حبیبش به سلامت از مکر اهریمنان گذشته است. یاد گذشته ها آتشم می زند یاد مدینه و چاه و نخلستان، با خود می گویم از خاطرات قشنگ هم یاد کن.!! بلافاصله به یاد شب عروسی افتادم. شنیدم که یکی طعنه می زد و می گفت: تا به امشب ندیده است هیچ نو دامادی کفشهای کهنه وصله دار بپوشد ولی من آن شب مغرورتر از آن بودم که با این حرفها دلخور شوم. یاد آن بانو به خیر یا فاطمه الزهرا (س). به یاد نیمه شبی افتادم که هرچه تلاش می کردم نمی توانستم پاهای خسته مولایم را به جلو بکشم آرزو می کردم تمام سنگینی آن تابوت بر روی من بیفتد تا امیرالمومنینم این چنین در زیر بار فشار آن ناتوان نگردد. به بزرگی اش سوگند آن شب اولین باری بود که ناتوان می دیدمش… صدای پایش رشته افکارم را پاره می کند خود را مهیا می کنم او یکبار دیگر مرا به پا می کند با خود می گویم شاید قرار است باز هم به میان کوچه پس کوچه های کوفه به نوازش کودکان یتیم برویم و یا به خرابه های بیرون شهر برای همنشینی با آن پیر مرد غریب. اما نه او باز هم به حیاط خانه آمد نگاهی به آسمان انداخت و صوت آسمانی اش دوباره در گوش جانم طنین انداز شد: انا لله و انا الیه راجعون. چیز دیگری هم گفت، گنگ و نامفهوم بود به گمانم یادی از فاطمه (سلام الله علیها) کرد، می دانستم که این روزها خیلی دلتنگ یاس سپیدش شده است. باز برگشتیم او به درون خانه رفت و من در پشت در به انتظار نشستم و دلمرده تر از قبل سر به گریبان فرو بردم. کفش های دیگر با تعجب نگاهم می کردند ظاهر آنها دست کمی از من نداشت و نشان از قرابت صاحب آنها بامولا داشت ولی بهره حال من چیز دیگری بودم. به یاد روزی افتادم که او مشغول تعمیر من بود برای چندمین بار؟ نمی دانم فقط می دانستم یکبار دیگر مدال افتخاری بر روی سینه ام نصب می شود در همان حین یکی از یارانش سر رسید و سئوالی کرد، نمیدانم چه گفت اما جواب مولایم تا به امروز و تا همیشه تاریخ در گوشم به یادگار مانده که فرمود: این کفشهای کهنه پر از وصله نزد من از حکومت بر مردم گرامی تر است. و تنها خدا میداند که آن روز چه سرافرازتر بودم من در میان همه هم نوعان خود از ازل تا ابد و از همان روز بود که وصله هایم را با افتخار در هر کوی و برزنی جلو می دادم تا همگان سند گویای حریت و آزادگی صاحبم را ببینند. یکبار دیگر بیرون آمد، به سرعت خود را جمع و جور می کنم شنیدم که دخترش دلواپس رفتن او به مسجد است. مسجد؟!! مسجد؟!! مسجد؟!! برای یک لحظه ناتمام قلبم از طپش ایستاد من که همه عمر همراه و هم پای او تا محراب و مسجد بودم آن شب از شنیدن نام مسجد گیج و مبهوت شدم. برای اولین بار خواستم با او مخالفت کنم نمی خواستم قدمی به جلو بردارم اما شنیدم که او از عهد خود با خدایش سخن گفت. با التماس به مرغابی های خانه نگاه می کردم همه امیدم این بود که لااقل آنها جلوی او را بگیرند اما نشد به در خانه رسیدیم قلاب در به کمکم آمد خوشحال شدم که او آرام شال کمر را از آن قلاب جدا کرد و… خاک بر سر من!! او به سوی مسجد روانه شد چه محکم قدم بر می داشت به ذره ذره خاک کوچه التماس می کردم تا سد راهش شوند آرزو می کردم به خاک کوچه بچسبیم و دیگر تکان نخوریم اما چسبیدن به خاک در مرام او نبود که آسمانی بود و در میان خاکیان مهمانی غریب. باسنگدلی و قساوتی که تا آن روز در خود سراغ نداشتم آرزو کردم ای کاش زمین بخورد باور کنید!! اسدالله هم ممکن است زمین بخورد خودم شاهد بودم. آن روز در فاصله میان مسجد تا خانه چندین بار زمین خورد. همان روز که میرفت تا برای آخرین بار فاطمه اش را ببیند با خود نجوا کردم ای کاش مثل آن روز قدمهایش سست شود اما آن شب، نه دیگر شب نبود در آن سحر او محکم تر از همیشه قدم بر می داشت این را من بهتر از هر کسی می فهمیدم قدمهایش مطمئن تر از روزی بود که به سوی عمر و بن عبدود میرفت و حتی محکمتر از روزی که در قلعه خیبر را به روی دست داشت. به مسجد رسیدیم و من بر بالای مناره مسجد کوفه آخرین گلبانگ اذان او را شنیدم، من بیرون مسجد ماندم و او به میعادگاه رفت. رفت و دیگر به سویم بازنگشت دیگر او را ندیدم فقط به یکباره صدای ملکوتی اش را شنیدم که از عمق جان فریاد زد: [b] فزت و رب الکعبه.
شنیدم که مردم باهراس می گفتند: با شمشیری زهر آلود مجروحش کرده اند به گمانم به روی دست او را به خانه رساندند دو روز بعد از شیون مردم بود که فهمیدم بی صاحب شده ام. فهمیدم که دیگر هیچ شده ام بعد از آن دیگر کسی از من یاد نکرد دیگر کسی کفش های وصله دار را سند آزادگی خود نکرد. اما من هنوز منتظرم، هنوز هم در گوشه ای از مسجد کوفه به انتظار نشسته ام، منتظرم تا فرزندش بیاید. او که ذوالفقار جدش را در دست دارد و عدالت مولا را به مردم می نمایاند، در انتظار اویم می دانم که می آید. از خودش شنیدم که او می آید. با همان گام های مطمئن، با همان صلابت، با همان آزادگی و با همان عدالت خواهی … |
|||
|
| آغاز صفحه 2 (پست فوق، اولین پست این موضوع می باشد) |
|
۲۳:۳۰, ۲۹/آبان/۹۲
شماره ارسال: #11
|
|||
|
|||
|
باز بـــوی باورم خـــــاکستریست واژه هـــای دفتــرم خاکستریست
پیش از ایــنها حـــال دیگر داشـتم هرچــه می گفتند بـــــاور داشــتم مــا به رنگی ساده عادت داشتیم ریشـــه در گنـــج قناعت داشتیم پیرهـا زهــر هـلاهــل خـورده انــد عشق ورزان مـهر باطل خـورده اند باز هم بحث عقیل و مـرتضی ست آهن تفتــیده ی مــولا کجـــــاست نه فقط حرفی از آهن مانده است شمع بیت المال روشن مانده است با خــــودم گفتم تو عاشق نیستی آگـــــاه از سِــــرّ شقـــایق نیستی غــرق در دریــا شدن کار تو نیست شیعه مـــولا شــدن کــار تو نیست بین جــمع ایســـــتاده بـر نمـــــاز ابن ملجــــم هـــــا فـــراوانند بــاز خواستم چیزی بگویم دیــــر شد واژه هایم طعــمه تکفیــر شـد قصه ناگفته بسیار است باز دردهـــا خـروار خــروار است بـــاز دست ها را باز در شب های ســـرد هــــــا کنید ای کودکان دوره گـرد مژدگــانی ای خیابان خواب ها می رسد ته مانده ی بشقابــــها سر به لاک خویش بردیم ای دریغ نان به نرخ روز خوردیم ای دریــــغ قصّـه هــای خوب رفت از یادهـــا بی خبر مـــاندیم از بـــنیادهــــا صحبت از عدل و عدالت نابجاست ســــود در بازار ابن الوقــتهاست گفته ام من دردهـــا را بارهـــــــا خسته ام ، خسته از این تکرارهـــا ای کــــه می آید صدای گــریه ات نیمه شـــبها از پس دیوار هـــــا گــــیر خواهد کــــرد روزی روزیت در گلـــوی مــال مـردم خوارهـــا من بــه در گفتم ولیکن بشنوند نکته هـــا را مـو به مو دیوارهــــا |
|||
|
|
۱۲:۴۲, ۲۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #12
|
|||
|
|||
|
حضرت علی (علیه السلام) چگونه تقسیمکننده بهشت و جهنم است؟
ما الآن مشغول کاشت و برداشت هستیم باید توجه داشته باشیم که چه میکاریم تا آن جا چه برداشت کنیم. آنچه مایه دلگرمی ماست، حبّ امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که قسیمالجنة و النار است. مأمون عباسی از امام ابوالحسن الرضا (علیه السلام) پرسید: این که شما میگویید: «علیٌ قسیمُ الجنّة و النّار؛ علی تقسیمکننده بهشت و جهنم است» یعنی چه؟ به گزارش پایگاه اطلاع رسانی شیعیان به نقل از فارس، همزمان با فرارسیدن لیالی قدر و ایام شهادت حضرت علی علیهالسلام، سخنان آیتالله سید محمد ضیاءآبادی از اساتید اخلاق تهران درباره امیرالمؤمنین(علیه السلام) منتشر میشود: بهشت و جهنم، مطیع فرمان حضرت علی(علیه السلام)
ما الآن مشغول کاشت و برداشت هستیم باید توجه داشته باشیم که چه میکاریم تا آن جا چه برداشت کنیم. آنچه مایه دلگرمی ماست، حبّ امام امیرالمؤمنین (علیه السلام) است که قسیمالجنة و النار است. مأمون عباسی از امام ابوالحسن الرضا (علیه السلام) پرسید: این که شما میگویید: «علیٌ قسیمُ الجنّة و النّار؛ علی تقسیمکننده بهشت و جهنم است» یعنی چه؟ امام رضا (علیه السلام) به او فرمود: مگر این روایت را خود شما نقل نمیکنید که عبدالله بن عباس، جد شما از رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) نقل کرده است: «حُبٌ علیٍ ایمانٌ و بغضُ علیًّ کفرٌ؛حب علی ایمان و بغض علی کفر است». آیا این حدیث از نظر شما صحیح است؟ گفت: بله. فرمود: وقتی بنا شد حبّ و بغض علی (علیه السلام) ملاک بهشتی و جهنمی شدن باشد، پس صحیح است که بگویی: علی تقسیمکننده بهشت و جهنم است. مأمون از این جواب خوشحال شد و گفت: «لا ابقانی الله بعدک یا ابالحسن؛ خدا مرا بعد از تو زنده نگه ندارد»، یعنی خدا آن روزی را نیاورد که من باشم و تو نباشی. «اشهد انک وارث علم رسول الله؛ من شهادت میدهم که وارث علم پیامبر تو هستی». بعد، وقتی امام از مجلس مأمون بیرون آمد، ابوالصّلت هروی، که خدمت امام بود، عرض کرد: آقا، چه جواب خوبی به مأمون دادی. فرمود: من به قدر فهم او جواب دادم؛ حقیقت مطلب از این بالاتر است؛ پدرم از آباء کرامش از امیرالمؤمنین (علیه السلام) نقل کرده که فرموده است، رسول خدا (صلّي اللَّه عليه و آله و سلّم) به من فرمود: «یا علیُّ انت قسیم الجنة و النّار یوم القیامة تقول للنّار هذا لی و هذا لک؛ ای علی، تو تقسیمکننده بهشت و جهنم هستی در روز قیامت، به جهنم میگویی این از آن من و این از آن توست». یعنی، در روز قیامت، جهنم مطیع فرمان علی (علیه السلام) است و طعمه خود را که کافران و منافقان هستند، از دست علی (علیه السلام) میگیرد و به فرمان او، آنها را در کام خود فرو میکشد و به دوستان علی (علیه السلام) جرأت نزدیک شدن ندارد، مگر این که باز به فرمان علی (علیه السلام) برخی از گنهکاران شیعه نیاز به گوشمالی موقت داشته باشند. موفق باشید یا علی علیه السلام
|
|||
|
|
۱۳:۰۶, ۲۹/آذر/۹۲
شماره ارسال: #13
|
|||
|
|||
|
رستگار می شود؛
هر که عمری دل به دوست ، و سر در راه دوست می دهد ... آری؛ به خدای کعبه قسم، که رستگار می شود السلام علیک یا امیر المومنین یا علی ابن ابیطالب و سلام بر امیر مومنان ، بنده ی خدا و برادر رسول خدا (صلی الله علیه و آله وسلم) ![]() |
|||
|
|
۳:۲۳, ۲۱/بهمن/۹۲
شماره ارسال: #14
|
|||
|
|||
|
سلام
![]() پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و سلم بر حضرت امیر المومنین وارد شد در حالیکه آثار سرور و خوشحالی در صورت نازنینش آشکار بود .حضرت علی علیه السلام سبب آنرا پرسید. [/font]حضرت فرمودند : خداوند متعال به من بشارت داد که شیعیان علی علیه السلام چه عاصی و چه مطیع آخر الامر در بهشت جایگزین شوند . حضرت علی علیه السلام به مجرد شنیدن این کلام سجده شکر به عمل آورده و گفت : خداوندا نصف حسنات خود را به شیعیانم بخشیدم. در این لحضه حضرت زهرا علیها سلام و امام حسن و امام حسین علیهم السلام هر یک به ترتیب عرض کردند : پروردگارا ما هم نصف ثواب هایمان را به شیعیان امیر مومنان علی علیه السلام بخشیدیم. رسول خدا صلی الله علیه وآله و سلم فرمود: خداوندا من هم نصف حسنات و ثواب هایم را به شیعیان علی مرتضی علیه السلام دادم . در این وقت بود که وحی از طرف خداوند رسید که شما از من کریم تر نیستید من هم گناهان همه شیعیان علی علیه السلام را آمرزیدم....!! بابي انت و امي يا علي عليه السلام خدايا شكرت الحمد الله الذي جعلنا من المتمسكين بولايه اميرالمومنين و اولاده المعصومين عليهم السلام
|
|||
|
|
|
|
| 1 میهمان |








![[تصویر: patrika_10120000_1.jpg]](http://www.negarkhaneh.ir/UserGallery/2009/9/patrika_10120000_1.jpg)
![[تصویر: ali_1.jpg]](http://ch-omo.persiangig.com/ali_1.jpg)